Drag to reposition cover

Special رمان شبگون | شقایق گلی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 8K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: SHahRBanOO

SHahRBanOO

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
به نام خدا

نام رمان: شبگون
نویسنده: شقایق گلی (گل نژاد) | کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @Mahbanoo_A
ژانر: عاشقانه، اجتماعی

جلد: F.sh.76
تاپیک نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


خلاصه:
دختری با روحی دردآلوده و زخمی، از بد حوادث زندگی که به دست دیگران برایش رقم خورده، سربلند می کند. از جا برمی خیزد تا حق پایمال شده اش را از روزگار پس بگیرد. نابود کند و خود نابود شده اش را از جا بلند کند تا روحش آرامش بگیرد. تمام توانش را به کار می گیرد. از خودش و همه چیزش عبور می کند تا به اهدافش برسد اما... درست جایی که غرق در سیاهی و پلشتی های روزگار، گرفتار و پر از گـ ـناه و سردرگمی شده، از ورای لحظات تلخ شخصی دستش را برایش دراز می کند. او را به خودش برمی گرداند و... دست روزگار بر روابطی علت و معلولی می گردد.

معنای شبگون:
به رنگ شب، مانند شب، شب سیاه و تیره

 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
5/7/16
626
44,234
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

SHahRBanOO

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
مقدمه:

نه نمی خواستم
نمی خواستم اما شد

شد آنچه که نباید میشد
من حریم زندگی ام را به آنها باختم
شاید ما همه بازنده باشیم، نمی دانم!
اما من به آنها باختم...
دنیایشان را بهم می ریزم، همه را از دم نابود می کنم.
من تمام آدمهایی که باعث باختنم به این زندگی شدند را به سزای عملشان می رسانم و روح پر حقارتشان را به آرامشی والا می رسانم. آن ها لایق هیچ چیز نیستند. حتی زندگی...
جوری به صلابه می کشانمشان که حتی نفهمند چه شده و ماجرا از چه قرار بوده...
آنها باید تاوان تنهایی هایم را پس بدهند... تاوان همه چیز را...



آغاز:
بدنم می لرزید و دست هایم توان کنار زدن پرده ی توری جلوی کمد را نداشت. قلبم داشت از سـ*ـینه بیرون می کشید و من طاقت تحمل این همه اضطراب را نداشتم. چرا صدایشان اینقدر بلند بود، اما حرف هایشان برایم نامفهوم؟
درک نمی کردم چه می گویند. با هردادشان، مثل مار در خود می پیچدم اما جرات ابراز نداشتم.. صدای بلند و وقیحش به گوش می رسید. حرف هایش برایم گنگ بود. صدای زمخت و مردانه اش ته دل کوچکم را خالی می کرد. داشتم از وحشت می مردم و جرات بروزش را نداشتم. اگر صدایم را می شنید نابودم می کرد. آن دفعه بود که تهدیدم کرد، داد کشید و به سمتم هجوم آورد، اما.. من می ترسم.. من از فغان سوزناک زن می ترسم.
صدای گریه هایش گوشم را کر کرده بود. التماس می کرد و می خواست که رهایش کند اما مرد دست برنمی داشت.. گوش هایش انگار کر شده بودند و صدای زن را نمی شنیدند.
از وحشت اشک هایم عین رود جاری بود. من از سوراخ این گوشه ی کمد، سایه هایشان را می دیدم اما واضح نبود. صدای زن برایم آشنا بود اما از ته دل خدا را صدا می زدم که اشتباه کرده باشم. اشتباه کرده باشم و او آنجا و اسیر این مرد لا مروت نباشد، نباشد و جان و هستی ام را به آتش نکشد..
-تو باید حرفم رو گوش می دادی!
لحنش پر از کینه و خشم بود اما به طرز عجیبی پوزخندش را حس می کردم. صورتش را به حالت محو می توانستم ببینم اما مگر میشد آن لبخند کثیف را ندید؟
-ببند صدایی که کلامش رو شیطان نطق می کنه و بیانش رو شیطان صفتی چون تو. ببند دهنی رو که عفتی توش نیست.. کمرت صافه؟ کمرت باید از این ننگ می شکست. چرا زنده ای لا کردار؟ چرا هنوز نفس می کشی؟
صدای دو رگه ی زن گرفته، اما قوی بود. دل شیر داشت و سرکش بود. جرات سرش می شد و عین کوهی محکم جلوی عصیان مرد ایستاده بود. نعره های مرد، بنیادم را می لرزاند. وحشت کرده بودم. دو دستم را روی گوش هایم گذاشتم و به قطرات اشکی که از چانه ام راه باریکی پیدا کرده بود و روی زانوهایم می ریخت نگاه می کردم، لباس صورتی ام خیس از عرق بود.
ناگهان صدای فریاد زن جگر خراش شد. بی امان جیغ می کشید. لبهایم از شدت ترس بی حس و سر شده بود. حتی توان جیغ کشیدن را هم از دست دادم و فقط هق هق های ریزم بود که در صدای زجه های زن گم شد. صدای محکم برخورد در چوبی به دیوار خانه به گوش می رسید. صدای دویدن آدم ها، صدای هیاهو.. توان حرکت نداشتم. دستم را بلند کردم تا دوباره گوش هایم را بگیرم اما به در کمد خورد و یک لنگ آن باز شد.. شعله های آتش زبانه می کشید. صدای زن بین صدای نعره های مرد پیچید و نفسم بند آمد.. عمرم رفت.. یک شبه گیس هایم سفید شد.. .
 
آخرین ویرایش: