رمان فرمول خاص | علیماژ کاربر انجمن نگاه دانلود

کدوم شخصیتو بیشتر دوست دارین؟


  • مجموع رای دهندگان
    58
وضعیت
موضوع بسته شده است.

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
نام رمان: فرمول خاص
نویسنده: ژیلا.ح کاربر انجمن نگا‌هدانلود
ناظر: @*یـگـانـه*
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ویراستار: @فاطمه صفارزاده و @ЄƝȤƳMЄ
خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
مان می‌گذرد و همه را در میان تاریخچه‌اش جا می‌گذارد. حال زمان بی‌رحم‌تر از هربار، عزیز ترین یاس را بـرده و یاس مجبور است که گاهی به تنهایی این بار را به دوش بکشد. بعد از فوت پدر یاس، مسئولیت اداره‌ی کارخانه به دست او می‌افتد. حال یاس در تلاش است بتواند نام کارخانه‌ی پدرش را مانند قبل سرپا و سرفراز نگه دارد، برای همین دست به کارهایی می‌زند که...

نویسنده‌ها حتی تنهاییاشونم با آدمای عادی فرق می‌کنه.
دنیاشونم فرق می‌کنه.
بی‌رحم نیستن.
نامرد نیستن.
یکی اینجا زندگی و تنهاییاش رو گذاشته واسه این رمان. :)
ساده ازش رد نشو.
ساده نیست. :)


بچه‌ها! اولش روند آرومی داره. برخلاف همیشه دارم یواش‌یواش میرم جلو. حوصله کنین! ؛)

لینک نقد:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

>YEGANEH<

مدیر بازنشسته
کاربر ارشد
عضویت
13/5/17
ارسال ها
10,779
امتیاز واکنش
74,211
امتیاز
1,171
محل سکونت
Clime of love

نویسنده‌ی گرامی؛ ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود،
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامیست؛ چراکه علاوه‌بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما (چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان) رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.
پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
مقدمه:
هرکنشی در دنیا، هر واکنش و حرکتی، ‌
و حتی کوچک‌ترین تکانی بر روی قاعده و قوانینی استوار است.
اتفاق‌هایی که طبق دستورالعمل‌ها و گرد مدار‌هایی با قانون می‌چرخند،
مسائلی که دستورالعمل‌های خاص خودشان را دارند،
جواب‌هایی که برای آن‌ها ردیف می‌شود،
سؤالاتی که با گذر زمان یکی پس از دیگری حل می‌شود،
یکی می‌آید و مطابقاً یک نفر هم می‌رود،
ترکیبات و داده‌هایی که به نگارش در می‌آیند و
در این میان تنها یک چیز فرق می‌کند.
یک چیز خارج از قواعد و قوانین ما سیر می‌کند.
در مداری که خودش برای خودش رسم کرده.
دور آدم‌هایی که خودش انتخاب می‌کند.
قوانین خاص خودش را هم دارد.
برای خودش نطق می‌کند، برای خودش دستور می‌دهد، حکم می‌کند، هر وقت که بخواهد می‌آید و هر وقت هم که بخواهد می‌رود.
عشق را می‌گویم!
ناشناخته‌ی عجیبی که حتی او هم فرمول خاص خودش را دارد.
اصلاً خودش فرمول است!
فرمولی خاص.
فرمولی که تنها در ژرفای قلب یک عاشق پیدا می‌شود.‌‌ فرمولی که هیچ‌گاه پاسخی برای اثبات ندارد.
فرمول خاص.
***
خدایا!
من
بدترین بنده‌ی توام؛
ولی تو بهترینِ منی.
خدایا!
من
بی‌چیز‌ترین بنده‌ی توام؛
ولی تو همه‌چیز منی.
خدایا!
من
رسوا‌ترین بنده‌ی توام؛
ولی تو آبروی منی.
پس با اسم تو شروع می‌کنم.
تو که حتی اسمت هم قشنگه! :)


به نام خدا
عِلیماژ
***
سرش را روی موزاییک‌های سرد زمین گذاشته بود. شانه‌هایش بی‌صدا می‌لرزید. کسی چه می‌دانست که گاهی حتی آسمان هم بی‌صدا می‌بارد؟ که گاهی حتی آسمان هم در برابر زمین سر خم می‌کند؟ کسی چه می‌دانست؟ کسی از آسمان آبی دل یاس خبر نداشت؛ اما گویی امروز زمین و زمان کمر بسته بودند که با دردهایشان دوره‌اش کنند. درد، این کلمه‌ی سه حرفی چیزی نیست که هیچ‌وقت وجود نداشته باشد. هر جا پای زندگی در میان باشد، گویی پر سیمرغش را آتش زده باشند، به زودی در حوالی‌ات پیدایش می‌شود. درد را می‌گویم. واژه‌ای که آه از نهاد همه برآورده و گاهاً اشک‌های مظلومانه‌ی اشرف مخلوقات خدا را جاری ساخته. کسی چه می‌دانست؟ کسی حتی فکرش را هم نمی‌کند که درست وقتی همه‌چیز بر منوال پیش می‌رود، به یک‌باره ورق برگردد و این‌بار دنیا باشد که یکه‌تازه بر روح و روانت بنوازد و غم بنوازد و بنوازد. گاهی آدم دلش می‌خواهد کسی باشد برای دلش، برای حال و هوایش، نه اصلاً، فقط برای خودش مرثیه‌ای بخواند و چه عجیب که یاس همه تن خواهان این مرثیه بود. نور چراغ آبی و قرمز فضای تاریک اتاق را پر کرده بود. صدای خش‌خش بی‌سیم روحش را می‌خراشید، شاید هم جانش را. نه، این نمی‌توانست پایان باشد. نباید این‌بار این‌گونه دفترش نوشته می‌شد. می‌توانست کم‌کم گرما را حس کند. کاش کسی بود، آرام می‌آمد، دفتر زندگی‌اش را طوری دیگر می‌نوشت و بعد هم می‌رفت. اصلاً نمی‌خواست بماند. فقط می‌آمد و... مراسم کاش و کاش گفتن‌هایی که همیشه آدم‌ها بعد از پشیمانی و حسرت برگزار می‌کردند، این‌بار نصیب یاس شده بود. چشمان پر اشکش زیر نور قرمز و آبی که یک در میان در اتاق پخش می‌شد، می‌درخشید. درست چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله‌ای بود که با هق لجبازی که سد بغض گلویش را شکسته، یکی شده بود. پارچه‌ی سیاهی که دور دهانش بسته بودند، مانع از این می‌شد که حتی جیغ خفیفی بکشد. دست‌هایش مدت‌ها بود که از بی‌رحمی و گره محکم طناب دورش سرخ و زخم شده بود. هرازگاهی جلوی دیدگانش سیاه و تار می‌شد. سرش از ضعف و گرسنگی گیج می‌رفت. زیر بار زور که نمی‌رفت. هر چه باشد چند سال زحمت را نمی‌توانست به یک‌باره به هوا دهد و حال با این مقاومت‌کردن‌هایش نگذاشته بود جانی در تنش بماند. صدای آژیری که می‌آمد، شاید اگر در شرایط دیگری بود خوش‌حالش می‌کرد؛ اما حال بعید می‌دانست با این دست‌وپای بسته‌اش و دهان چفت‌شده با پارچه‌ی دور دهانش و آتشی که از هر سو و هر لحظه بیشتر زبانه می‌کشید، کسی بتواند پیدایش کند یا حتی اگر پارچه‌ی دور دهانش نبود و می‌توانست فریاد بزند، کسی صدای داد و فریادش را از طبقه‌ی چندم ساختمان بلندی بشنود. راستی طبقه‌ی چندم بود؟ کجا بود؟ حتی این را هم نمی‌دانست. فقط از شکل و شمایل ساختمان مشخص بود که ساختمانی تازه‌ساخت و نیمه‌کاره است و از ارتفاعی که داشت، احتمالاً بالای ده طبقه از زمین فاصله داشت. دود و بخار و آتش هر لحظه بیشتر به فضای کوچک اطراف یاس دست‌اندازی می‌کرد و همه را چپاول کرده بود. همه‌جا را آتش و دود فرا گرفته بود و نفس‌کشیدن را هم سخت می‌کرد. بی‌جان روی زمین دراز شد. همه‌چیز روی پرده‌ای نامرئی در میان آتش و شعله و دود در برابر دیدگانش نمایان شد و در کسری از ثانیه در برابر چشمانش عبور کرد. حس می‌کرد سرش سنگین شده. برای ثانیه‌ای چشمانش را بست و وقتی چشمانش را گشود، چیزی جز سیاهی و حلقه‌ی باریکه‌ای از نور نارنجی آتش نبود. کم‌کم این هاله‌ی باریک نارنجی‌رنگ هم محو شد و سیاهی ممتدی که حال جلوی چشمانش رخنه کرده بود. گویی مثل دفعه‌های قبل که سرگیجه می‌گرفت، قصد تمام‌شدن نداشت. دیگر حتی اکسیژنی برای کشیدن نبود. کم‌کم گرما را در نزدیکای صورت خود احساس می‌کرد. پلک‌هایش آرام روی هم افتادند. ضربان قلبش گویی آرام‌تر از قبل کلاویه‌های قلبش را می‌نواخت. درست لحظه‌ای که در خلسه‌ای سنگین فرو رفت، صدای دادش را شنید. قبل از آنکه کاملاً بیهوش شود، به خودش اعتراف کرد شاید دوستش دارد. شاید هم همین فکر بود که در آخرین لحظات در توهماتش نقش بسته بود. صدا باز هم در فضا پیچید و منعکس شد. کسی چه می‌دانست؟ شاید هم توهم نبود؛ اما هر چه که بود، دیر شده بود. یاس چند ثانیه‌ای می‌شد که بی‌جان روی زمین افتاده بود.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
«فراسو به سلامت خانواده می‌اندیشد. با محصولات فراسو قیمت‌ها را با همان نرخ قبلی بخرید. بدون هیچ واسطه‌ای. بهترین کیفیت، بهترین جنس برای بهترین‌ها. ما برای شما بهترین‌ها رو آماده می‌کنیم؛ چون شما لایق بهترین‌ها هستین. فراسو، برندی از جنس سلامتی.»
- بسه! قطعش کنین.
- چی شد خانوم؟ پسند نکردین؟
– پسند نکردین؟ من گفتم یه ایده‌ی نو می‌خوام. این چرت‌وپرتا رو که حتی برای تبلیغ بانکام میشه استفاده کرد. چه ربطی به این سری از محصولات ما داره؟ من قراره سی میلیون بدم بابت این؟ اگه قرار باشه پولم رو الکی بریزم دور که خودم میرم یه فیلم از خودم ضبط می‌کنم تبلیغات محصولات شرکتم رو می‌کنم.
با عصبانیت و بی‌لحظه‌ای توقف حرف می‌زد. قرار بود برای ساخت بهترین تبلیغات، برای برخی از محصولات شرکتش سرمایه‌گذاری کند و حال معروف‌ترین شرکت بازرگانی تیزر به قول یاس، مزخرف‌ترین چیزی که می‌شد را برایش ساخته بود. به این ترتیب که دو خانواده دور هم نشسته و با هم از محصولات، شیر، پنیر، ماست و... تغذیه می‌کردند و به‌به و چه‌چهشان برای تعریف از محصولات به راه بود و گوینده‌ای تبلیغ‌کنان تعریف محصولات را می‌کرد. مرد درمانده هرازگاهی نگاهی به کف و سرامیک‌های براق می‌انداخت و باز به چهره‌ی برافروخته‌ی یاس نگاه می‌کرد. وقتی یاس چند لحظه‌ای ساکت شد، شروع کرد.
- خانوم عنقا! ببینین! محصولات شما، محصولات خوراکین. به‌جز همچین چیزایی نمیشه براش تیزر دیگه‌ای طراحی کرد. شما الان دارین شرکت من رو می‌برین زیر سؤال؟! اگه انقدر ناراضی هستین، می‌تونین به شرکت دیگه‌ای بسپرینش. این محصولی که شما براش تیزر سفارش دادین، لبنیات و پروتئینه. انتظار دارین چی براش بسازن؟
یاس مکثی کرد و بعد از آنکه بازدمش را فوت کرد، گفت:
– آره، درست می‌گین. از اول باید می‌سپردیمش به شرکت بهرام تیزر. همون‌طور که برای محصولات عسلی و بیسکوئیتی طوری تبلیغات ساختن که الان دارن میلیاردی فروش می‌کنن. فقط من نمی‌فهمم چرا وقتی برای محصولای دیگه‌مون تیزر و آگهی تبلیغی ساختیم و حتی تو تلوزیون هم پخش شد و کلی تونستیم خریدار جذب کنیم، همچین شرایطی نبود.
یاس قصد داشت به نحوی یک دستی بزند و غرور مرد را جریحه‌دار کند. خوب می‌دانست که بهرام تیزر در مقابل شرکت مرد یک رقیب و بهتر بگویم، دشمن حساب می‌شد. می‌خواست با این راه کاری کند که مرد برافروخته و کمی غرورش جریحه‌دار شود، بلکه بیشتر روی خواسته‌اش کار کند.
- منظور شما شرکت بارسامه؟ همون که برای بیسکوئیت‌ها و...
یاس سر تکان داد‌.
–بله آقا! دقیقاً منظورم همون شرکت بود.
- ببینین خانوم عنقا! شما تازه بعد از فوت پدرتون اداره‌ی شرکت رو به‌دست گرفتین و انگار از یه سری چیزا خبر ندارین. ما سال‌هاست که داریم برای پدرتون تیزر تبلیغاتی و بنر و لوگو می‌سازیم و شرکت پدر شما نه تنها کم نداره از شرکت بارسام، بلکه یه سروگردن هم بالاتره.
یاس لحظه‌ای به دسته‌ی صندلی‌های چرم مشکی‌رنگ خیره شد. می‌توانست ضربان نبضش را هم حس کند. گفت:
–آره، درسته. منم انکارش نمی‌کنم آقای مرادی؛ ولی اگه قرار باشه به همین منوال پیش بره، ما باید تخته کنیم بره پی کارش. من دلم نمی‌خواد شرکتی که پدرم به من سپرده رو...
یاس ساکت شده بود و به سنگ‌فرش‌های طراحی‌شده‌ی روی سرامیک کف اتاقش نگاه می‌کرد. یک سال از فوت پدرش می‌گذشت؛ اما مگر آدم می‌تواند کسی که تمام هستی‌اش بود را به فراموشی بسپارد؟ خاک سرد است. شاید هم تنها مردن بود که می‌توانست سردی روی داغ دل یاس باشد، بلکه زیر خروار‌ها خاک بتواند کمی آرام بگیرد. یاس از فکر بیرون آمده بود و مرد گویی متوجه تغییر ناگهانی یاس و فکری که در سرش می‌چرخید، شده بود.
–معذرت می‌خوام خانوم عنقا! قصد نداشتم ناراحتتون کنم. خدا پدرتون رو بیامرزه! من یه‌کم دیگه وقت می‌خوام ازتون. شما خودتون اگه طرحی دارین، پیشنهاد کنین شاید بشه ازش چیزی رو که مورد توجهتون باشه ساخت. به‌هرحال من تا یکی-دو هفته‌ی دیگه حتماً این وقفه رو جبران می‌کنم.
مرد از جایش بلند شد. یاس با شنیدن صدای جیر صندلی چرمی که مرد روی آن نشسته بود، سرش را بالا آورد. لحظه‌ای به احترام مرد ایستاد و همین که مرد دور شد و رفت، روی صندلی‌اش افتاد و سخت در فکر فرو رفت. مرد تا حدی راست می‌گفت. شاید وقت تغییر بود. خودش هم مدت‌ها بود که به تولید محصول جدید فکر می‌کرد. هنوز چند دقیقه‌ای از رفتن مرد نگذشته بود که در بی‌هوا و ناگهانی باز شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
از نوع بازشدن در معلوم بود که کسی به‌جز مسـتانه نمی‌توانست باشد. در حقیقت کسی بعد از فوت پدرش حتی جرئت نمی‌کرد به یاس نزدیک شود و کم‌وبیش فقط برای انجام مسائل مالی و از این قبیل مشکلات به دفترش می‌آمدند. آن دخترک مهربان و بازیگوش حال گویی حصاری دور خودش کشیده بود که نکند کسی به حریمش وارد شود. حالاحالا‌ها قصد داشت در پیله‌ی تنهایی خودش بماند. این قانون برای همه صدق می‌کرد، البته همه به‌جز مسـ*ـتانه. مدتی می‌شد که کم‌کم وارد حریمی که دورش کشیده بود، شده بود و حال یاس کم‌وبیش بهتر شده بود. مسـ*ـتانه کاری با اخم‌ها، بداخلاقی‌ها و غرزدن‌هایش نداشت. وقتی می‌خواست کاری انجام دهد، حتی صدای داد بلند یاس و سگرمه‌های درهمش هم نمی‌توانست مانعش شود. با شور و شوق مختص به خودش وارد اتاق شد. به محض اینکه در را پشت سرش بست، چادرش را از سرش برداشت و روی سر یاس که گویی مدت‌ها بود که در غصه‌هایش پژمرده بود، خیمه زد.
- به! رفیق خودم! چطوره؟ چطوری خانوم اخمالیو؟
مسـتانه جواب خود را می‌دانست؛ اما گویی تا هربار این سؤال را نمی‌پرسید، روزش شب و غروبش طلوع نمی‌شد و این‌بار هم درست مانند هربار با سکوت یاس جوابش را گرفت. یاس از ریز خرده‌کارهای امروز صبحش تا تیزری که برایش آورده بودند، گفت. مسـتانه تنها کسی بود که از همه‌چیز باخبر بود. دوستی آن‌ها حرف ساقه و جوانه نبود، درختی بود کهن‌سال به قدمتی بیست‌وچندساله، درست از کودکیشان. بعد از تمام‌شدن حرف‌های یاس، مسـتانه متفکرانه سر تکان داد و به یک‌باره گویی یاد چیزی افتاده باشد، دستش را جلوی دهانش گرفت. هینی کشید و پس از انجام مراسم و اداواطوار‌های خاصش که نشان از آلزایمر اتفاق افتاده بود، گفت:
- یادم رفت بگم یاسی! خط سه تولید دعوا شده بین دوتا از کارگرا.
یاس به یک‌باره از جایش پرید. حتی به چشمانش مهلت گردشدن و تعجب‌کردن هم نداد. هنوز آن‌قدر ماهر نشده بود که بداند در این شرایط به تنهایی چه باید بکند و برای همین کمی آشفته و نگران شده بود. در راه با خودش می‌گفت وقتی برگردد، حساب مسـتانه را هم خواهد رسید. موضوع به این مهمی را فراموش کرده و به سرگذشت از صبح تا به حالش گوش داده بود. با این اوضاع و احوال شاید باید کم‌کم به فکر دروتخته‌کردن کارخانه و... می‌افتاد. چندباری نزدیک بود بیفتد و یکی-دوبار هم سکندری خورد. در دل خدا را شکر می‌کرد که پخش زمین نشده. چند دقیقه بعد از دویدن، بالاخره به خط سه رسید. همین که به کارگران نزدیک شد که دوره گرفته بودند، به ناگاه پاهایش درهم پیچید و پخش زمین شد. تا چند ثانیه‌ی پیش حتی کسی متوجه آمدن او نشده بود؛ اما حال حتی کارگرانی هم که کارخانه را با صدایشان روی سر خود گذاشته بودند، به‌سمت او چرخیده و به او خیره شده بودند. تمام ابهتی که یاس با سگرمه‌ها و جدیت‌هایش سعی کرده بود جمع کند، حال در ثانیه‌ای روی هوا رفته بود. صدای خنده‌ی ریز چند کارگر به گوش یاس خورد. اهمیتی نداد و از جا برخاست. دیدش را بین کارگران چرخاند و در نهایت روی سن‌وسال‌دار‌ترین آن‌ها که مسئولیت خط را هم بر عهده داشت، متوقف شد. حالتی پرسشگر به خود گرفت.
- چی شده آقا رحیم؟ اینجا چه خبره؟
- والا چی بگم خانوم؟ این دوتا عین خروس‌جنگی اینجا افتادن به جون هم...
آقا رحیم از عصبانیت و حرص و تحرک بیش‌ازحد سرخ شده و چندتا از رگ‌های کوچک روی پیشانی‌اش برجسته شده بود. یکی از آن مرد‌ها با اکراه و خشم داد کشید:
- من افتادم به جون این یا این پسره که...
مرد دیگر برافروخت. قطره‌ی عرق درشتی روی پیشانی‌اش می‌درخشید. صورتش برق می‌زد.
- این پسره چی؟ چیه؟ بگو! بذار خانوم مهندس بدونه تو کی هستی!
هر دو مرد آتشی‌مزاج عربده‌کشان مثل خروس‌جنگی برای هم شاخ و شانه می‌کشیدند.
- هه! لازم به گفتن نیست. همه اینجا خوب تو رو می‌شناسن. همه می‌دونن چه جونوری هستی.
مرد دیگر تاب نیاورد و بلافاصله داد کشید:
- چه جونوریم؟ یکی جنس خودت. فکر کردی خیلی قدیسه‌ای؟ هیچ‌کیم نمی‌فهمه چی‌کار کردی و با خیال راحتم میری و میای و یه آب هم روش؟ هوم؟
- ببین من رو با خودت مقایسه نکن. دهن من رو باز نکنا! نذار هر چی لایقته بریزم رو دایره.
یاس مات و مبهوت عربده‌کشی‌هایشان را تماشا می‌کرد. کم‌کم باید رویی از خود نشان می‌داد. نباید می‌گذاشت اول کاری پای پلیس به آنجا باز شود. نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود و ناگاه بدتر از هر دوی آن‌ها داد کشید:
–بسه!
هر دو کارگر با پوزخند به یکدیگر نگاه می‌کردند. یاس برافروخته شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
سرش را بالا گرفت، نفس کش‌داری کشید و گفت:
- باهر دوتون بودم! بهتره که یکی دقیق و واضح توضیح بده چه اتفاقی افتاده که یه ساعته این خط تولید رو متوقف کردین؛ وگرنه به ضرر همه‌تون تموم میشه. تا الانشم به اندازه‌ی کافی ضرر زدین. اگه قرار به دادزدن باشه که میرم از تو چاله‌میدون چندنفر رو برمی‌دارم میارم اینجا نصف حقوق شما رو هم بهش میدم. دیگه کارمند به چه دردم می‌خوره؟ الانم نگفتم همدیگه رو حکم کنین. یکی بگه چه خبره!
آقا رحیم برای اینکه قائله را ختم به خیر کند، پیش‌دستی کرد و رشته‌ی کلام را به دست گرفت. صدایش کمی می‌لرزید و آشفته می‌نمود.
- خانوم بذارین من براتون بگم. از این خط خیلی وقته که چندتا از محصولا گم میشن. بار اول هم نیست. چندمین‌باره که لیست تعداد تولیدیا با اونایی که در آخر بسته‌بندی میشن یکی نیستن. الانم معلوم نیست کار کدومشونه. بحث این بود می‌خواستیم قبل از اینکه به شما بگیم، خودمون موضوع رو حل کنیم و بی‌سروصدا اون نفر رو پیدا کنیم؛ ولی انگار بعضیا خیلی به خودشون شک دارن یا...
حرفش هنوز تمام نشده بود که یکی از آن دو مرد‌ها که لحظاتی پیش با هم دعوا می‌کردند، به‌سمت فرد دیگری خیز برداشت که چند نفر دیگر به‌زور بازوهایش را گرفتند و مانعش شدند. صدایشان در سالن بزرگ کارخانه میان صدای دستگاه‌ها گم شده بود؛ اما هنوز هم به گوش می‌رسید. یاس مات‌ومبهوت مانده بود و در این شرایط آرزو می‌کرد کاش مرد بود تا بتواند حداقل دو سیلی آبدار نثارشان کند؛ اما نه حوصله‌ی تنش و نه تاب و زمان کش‌دادن این دعوا را داشت. مرد با این پادرمیانی‌ها سعی می‌کرد ملاحظه‌ی رئیس شرکت را بکند و کمی صدایش را کنترل کند، برای همین صدایش بم‌تر و کلفت‌تر به گوش می‌رسید.
- من شک دارم یا این آقا که راه میره به مردم بهتون می‌زنه؟ اگه می‌خواستم دزدی کنم که نمیومدم اینجا. تو خیابون کارم رو می‌کردم، از مردم می‌زدم، بیشتر از یه ماه جون کندن تو اینجام حقوق می‌گرفتم.
مرد دیگر هم با دستانی مشت‌شده و ابروانی درهم گره‌خورده دهان باز کرد که یاس درجا و به‌موقع خودش را میان آن‌ها انداخت.
- خوب گوش کنین ببینین چی میگم! من کاری به دعوای شما ندارم. بیشتر از این هم ادامه بدین، هردوتون اخراج می‌شین. اول از همه، شما آقارحیم! برین بگین دوباره چک کنن شاید بعضی از محصولا تو انبار جا مونده باشه یا قاتی بسته‌های دیگه بخش‌های دیگه‌ی خط تولید‌هامون شده باشه.
یاس مصمم لحظه‌ای مکث کرد. اطرافش را از نظر گذراند و در نهایت با صدایی بلند‌تر ادامه‌ی کلامش را پوشش داد.
- من تا دوساعت وقت میدم. کسی که این کار رو کرده، بیاد دفتر من و خودش اعتراف کنه تا این دعوا تموم شه. صرفاً با این دونفر نیستم. قرار نیست اتفاق بدی بیفته؛ ولی بدترش نکنین. اینم بگم که دوربین‌های مداربسته وقتی فیلمی رو ضبط می‌کنن و بعد یهو خراب میشن، فیلمای قبلیشون پاک نمیشه. این ضمن اطلاع دوست عزیزی که ناشیانه یکی از دوربینا رو خراب کرده. برای ما کاری نداره چک‌کردن محتویات اون دوربین. من میرم و دقیقاً تا دوساعت دیگه منتظر میشم توی دفترم. بقیه‌تون هم به کارتون ادامه بدین.
یاس قصد نداشت فردی که این کار را کرده بود، به زندان بیندازد یا توبیخ کند یا تمام خسارت محصولاتی را که این مدت کم می‌شد، از او بگیرد، هر چند که خیلی کارهای دیگر از دستش بر می‌آمد؛ اما با تمام دلسردشدن‌های بعد از رفتن پدرش، هنوز همان دخترک مهربان و شوخ بود. فقط کمی وقت لازم داشت تا به خودش برگردد از این کمایی که برای خودش ساخته بود و جز این هیچ نمی‌دید. یاس خوب می‌دانست با این اوضاع و احوال اقتصادی زندگی مردم چقدر سخت شده. فقط می‌خواست به مشکلات کارگران این خط تولید پی ببرد. می‌دانست که اگر رفع نشود، چندین‌نفر دیگر هم دست به این کار خواهند زد. به‌سمت دفترش راه افتاد و آن‌قدر غرق فکر بود که حتی متوجه نشده بود در تمام این مدت مسـتانه یا به قول خودش مستان به‌دنبالش آمده بود و تمام معرکه‌ای را که به پا کرده، دیده بود و حال باید دنبالش می‌دوید تا به او برسد. تخته‌گاز راهش را گرفته و بی‌هیچ مکثی به‌سمت دفترش می‌رفت و گویی باز در خلسه‌های افکارش فرو رفته بود که حتی صدازدن‌های مسـتانه را هم نمی‌شنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
مسـ*ـتانه بالاخره هن‌هن‌کنان خودش را به یاس رساند.
- چه خبرته دختر؟ تخته‌گاز گرفتی یه لحظه‌م واینمیستی. چی شد یهو؟ چیزی فهمیدی که این‌طوری رفتی تو هم؟
- نه، چیزی نیست.
- پای پلیس ملیس رو که نمی‌خوای باز کنی به کارخونه؟
یاس همان‌طور که راه می‌رفت و کارمندان را می‌نگاه می‌کرد، پاسخ داد:
- هنوز اون‌قدری حرفم برو داره که خودم حلش کنم.
مسـتانه لحظه‌ای توقف کرد، نفس گرفت و باز دنبال یاس راه افتاد.
- ولی یاس! حرف یکی-دوبار نیستا. بار چندمه که...
یاس چهره‌ای خونسرد و آرام به خود گرفته بود. گام‌های استوارش را یکی پس از دیگری بر می‌داشت و درعین‌حال حواسش به اطراف بود و بین بقیه سرکشی می‌کرد.
- می‌دونم مستان! من از همه‌چی خبر دارم. حتی می‌دونم کار کیه.
- اونکه معلومه. کار یکی از اون دونفره دیگه؛ ولی نمی‌فهمم چرا اگه انقدر مطمئنی دست‌دست می‌کنی.
- اتفاقاً کار هیچ‌کدوم از اون دوتا نیست. آره، مطمئنم. حتی می‌دونم دست‌کاری دوربینا کار کیه. بابام بهم یاد نداده آبروی یه آدم دیگه رو به‌خاطر نداربودنش ببرم.
مسـتانه گنگ‌وگیج به یاس نگاه می‌کرد. انگار منظور یاس را نفهمیده بود.
- چی میگی یاس؟ ترجمه کن ما هم بفهمیم.
- مستان؟ فکر کنم برای یه کار دیگه صبح اومده بودی پیشم‌.
- آها، اون که آره. بریم دفتر برات توضیح میدم. یه سری از مواد لیست رو تهیه کردیم. دوتا خبر دست اولم دارم که هم خوبه، هم بد.
- این شد حرف حساب!
چند لحظه بعد در دفتر، مقابل هم پشت میز کنفرانس نشسته بودند و مسـتانه برگه‌هایی که از قبل تهیه کرده بود را زیرورو می‌کرد. یاس متفکر به مسـتانه خیره شده بود.
- مستان؟ مطمئنی درسته؟
مسـتانه چهره‌ای حق‌به‌جانب به خود گرفت:
- تا جایی که فهمیدم این‌طوره. ببین یاس! همه‌ی این شرکت‌های مواد غذایی، حتی دارویی و عطر و لوازم بهداشتی توی ترکیبات محصولاتشون یه سری مواد خاص دارن که هیچ شرکتی اونا رو علناً اعلام نمی‌کنه. یه جورایی این فرمول سری رمز موفقیتشونه. حتی گاهاً اون چیزی که اعلام می‌کنن توی محصولشون وجود نداره.
یاس با خودکار روی میزش ور می‌رفت.
- من متوجه نمیشم. الان این چه ربطی به شکلات صبحونه ما داره؟
- خب نکته دقیقاً همین‌جاس. این رو نگاه کن یاس! خودتم می‌دونی که این برند خارجی چقدر تو دنیا طرفدار داره و عزیزه. چرا انقدر طرفدار داره؟ چون همه فکر می‌کنن شکلات خالص درصد بیشترش رو تشکیل داده. ببین الان این چیزایی که توی لیست نوشته مواد اولیه‌ایه که خود شرکتش اعلام کرده تو محصولش وجود داره.
یاس با ابرویی بالا پریده لیست را از دست مسـتانه گرفت و مشغول وارسی شد.
«فندق، پودر کاکائو، شیر خشک، روغن گیاهی، شکر، لسیتین سویا، وانیل و...»
یاس نکته‌ای در اسامی نمی‌دید. به نظرش همه‌چیز کاملاً سالم وبدون هیچ ایرادی بودند. به‌علاوه‌ی برخی ترکیبات که در محصولات خودشان هم مشترک بود. مسـتانه چهره‌ی سردرگم یاس را که دید، افزود:
- یاسی! خودتم می‌دونی که شکر رو وقتی داغ می‌کنن یا سرخش می‌کنن، قهوه‌ای میشه، درسته؟
یاس به نشانه‌ی تأیید سرتکان داد و خیره‌ی چشمان عسلی‌رنگ مسـتانه شد. مسـتانه ادامه داد:
- این رنگ قهوه‌ای با یه سری افزودنی دیگه می‌تونه کاملاً گول‌زننده باشه. خصوصاً که یه‌کم طعم شکلاتم بده. حالا ترکیبات اصلیش رو برات بگم. شکر، روغن، فندق، پودر کاکائو، شیر خشک بدون چربی، امولوسیون‌کننده(لسیتین سویا)، طعم‌دهنده(وانیلین).
کمی مکث کرد و به برگه‌هایش نگاهی انداخت.
- در واقع ۵۵درصدش شکره و روغن گیاهی داخلشم، روغن پالمه که نوعی روغن نیمه جامده. این نوع شکلات رو میشه روی نون پخش کنیم و بخوریم؛ چون روغن پالمش این حالت رو بهش میده. روغن پالم ترانس نداره؛ اما همچنان یه روغن اشباع شده است. نمی‌خوام محصولای این شرکتو ببرم زیر سؤال. نه یاسی؛ ولی باید اینم در نظر بگیریم که یه سری فاکتورای مهم‌تر از بعضی چیزان. درسته محصولای ما مثل این برند خارجی فروش ندارن؛ ولی لااقل با جون مردم بازی نمی‌کنیم.
یاس سری به طرفین تکان داد.
- درسته. مطمئن باش منم قصد ندارم ترکیباتش رو عوض کنم. فقط نمی‌دونم چرا...
حرف یاس با صدای تقه‌ای که به در خورد، نیمه ماند. آن‌قدر غرق بحث و گفت‌و‌گو شده بودند که نیم‌ساعت، شاید هم بیشتر گذشته بود. با اجازه‌ای که یاس داد، در باز شد و خانوم نسبتاً جوانی وارد اتاق شد. سرش پایین بود و گوشه‌ی مانتوی کاربنی‌رنگی را که همه‌ی کارکنان خط سه می‌پوشیدند، در دست داشت.
- خانوم! من می‌خواستم...
یاس با دست به مسـتانه اشاره‌ای کرد و مسـتانه با آنکه دلخور شده بود، از اتاق بیرون رفت. مسـتانه دوست داست حالا که بیشتر چیزها را می‌داند، دیگر مسئله‌ی خصوصی‌ای بین او و یاس نماند و از این رو دلگیر شده بود؛ اما حقیقت چیز دیگری بود. یاس نمی‌خواست غرور مادری را که چندسال بزرگتر از مسـتانه بود، بشکند. خوب می‌دانست این زن کیست و برای چه به اتاق آمده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
زن این‌پا‌وآن‌پاکنان قصد داشت از طریقی رشته‌ی کلاف کلام گمشده‌اش را که گویی درست پشت در گم کرده بود، به دست بگیرد و لب به حرف بگشاید. عرق‌ِ ریزی روی پیشانی و گونه‌هایش خودنمایی می‌کرد. اضطراب داشت. شاید از مواجه‌شدن با مدیر جدید کمی می‌ترسید. یاس سعی کرد چهره‌ای گشاده به صورتش بنشاند. با لبخندی دوستانه به‌سمت صندلی اشاره کرد.
- بفرمایین بشینید خانوم ربیع!
زن هنوز هم ایستاده بود و با چهره‌ای درهم کف زمین را نگاه می‌کرد. غرق در فکر بود. عصبانی بود؟ شاید. اما یاس هم نمی‌دانست چرا الان این زن اینجاست. فکرش را نمی‌کرد که خودش با پای خودش بیاید. دو دقیقه‌ی دیگر هم گذشت. یاس قلاب دستانش را از هم گشود. لبانش را با لب تر کرد و گفت:
- باشه، هرطور مایلین.
لب‌هایش را‌ تر کرد و رو به صورت پریشان و مشوش زن گفت:
- اما فکر کنم کاری داشتین با من. می‌شنوم خانوم ربیع!
زن بی‌مکث گفت:
- من بودم.
دست‌هایش را درهم قلاب کرده و با پاهایش نقش محوی روی زمین می‌کشید. یاس به دیوار چشم دوخت تا زن کمی راحت‌تر باشد‌.
- متوجه منظورتون نشدم.
زن دستش را به پیشانی‌اش کشید و با صدایی تاب‌دار گفت:
- من... ام... من... من بودم خانوم.. کار من بود. من از محصولا برمی‌داشتم. من وقتی کسی حواسش بهم نبود، چندتا از بسته‌هایی رو که باید تو جعبه می‌ذاشتیم، می‌ریختم تو کیفم. اولا یکی-دوتا بود؛ ولی وقتی دیدم کسی متوجه نمیشه، چندتا برمی‌داشتم. خراب‌کردن دوربین مداربسته هم کار من بود. می‌خواستم اثرم رو پاک کنم. نمی‌دونستم این فیلما ثبت‌شده‌ن. فکر می‌کردم اگه خرابشون کنم، فیلماشونم پاک میشه. من... من...
یاس به دیوار‌های قهوه‌ای با طرح‌های ریز و ظریف زرد و رگه‌های شیری اتاقش خیره شده بود. نمی‌خواست ناخواسته با نگاهش سوءتفاهمی ایجاد کند. منتظر ماند تا زن حرف خود را ادامه دهد و راحت‌تر بیان کند.
- خانوم! کار من بود. اعتراف می‌کنم من برداشتم. کس دیگه‌ای رو متهم نکنین؛ ولی به خدا خانوم! من اگه داشتم، این کار رو نمی‌کردم. مجبور شدم خانوم! دو هفته بود تو خونه هیچی نخورده بودیم. دیروز تولد پسرم بود؛ چون براش کادو نگرفته بودم، باهام قهر کرده بود. به خدا مجبور شدم خانوم! من نمی‌خواستم این کار رو بکنم. من رو تحویل پلیس ندین. به خدا جبران می‌کنم! اصلاً شیفت وایمیستم. جای سه تا کارگر تو بسته‌بندی کار می‌کنم. خانوم!
صدای زن می‌لرزید و گونه‌هایش گُر گرفته بودند، برای همین حرف‌هایش تکه‌تکه شده بود.
- خیله‌خب! یه‌کم آروم باشین. یه لیوان آب براتون بریزم؟
زن به نشانه‌ی نفی سر تکان داد.
- نه، ممنون!
- خانوم ربیع؟ شما مگه هر ماه حقوق نمی‌گیری؟
- چرا خانوم! دقیقاً آخرای ماه می‌گیرم.
- مگه ما دوماه نیست که به حقوق بخش‌های بسته‌بندی هر چهارتا خط اضافه کردیم؟ مگه جلوتر عیدیا رو نریختیم؟ دلیل شما اصلاً توجیه‌کننده نیست.
- ولی خانوم! آخه من...
- ببین خانوم! هر جایی یه سری قوانین خودش رو داره. قرار نیست تا کوچیک‌ترین مشکلی پیش اومد، همه‌چی رو بذاریم زیر پا. آسمون و زمین رو به هم بریزیم و به بقیه صدمه بزنیم. من وقتی پدرم فوت شدن، وقفه انداختم توی حقوق کارمندا؟ خانوم ربیع! با شمام. من پرداخت نکردم؟
درحالی‌که زن کلافه لب می‌گزید، تأیید کرد.
- چرا خانوم!
- پس چی؟ اگه قراره هر کی تا یه‌کم به مشکل خورد، تو زندگیش بیاد از محصولا برداره بگه بعداً جبران می‌کنم، پس این همه دویدنای این‌همه آدم چیه؟ خانوم ربیع؟ فقط شما مشکل داری؟ این چندصدنفر آدم که کار می‌کنن فکر می‌کنی هیچ غمی ندارن تو زندگیشون؟
زن سرش را بلند کرد. سعی می‌کرد نلرزد و رگه‌های لرزان صدایش را کنترل کند. بغض، مهمان ناخوانده‌ی گلویش شده بود.
- خانوم! شما تا حالا فقر رو نکشیدی. از وقتی به‌دنیا اومدی، همه‌چی برات مهیا بوده. نمی‌دونین من چی میگم. من مجبور بودم. من خدا پیغمبر حالیمه. دست‌کج نیستم به خدا!
یاس دیگر تاب نیاورد. زود از کوره دررفت.
- خانوم ربیع؟ مگه شما از وقتی من به‌دنیا اومدم و زندگی کردم توی زندگی من بودین که برای خودتون نطق می‌کنین؟ من نه به شما توهین کردم، نه چیز ناحقی گفتم. هنوزم که بازخواستتون نکردم. فکر می‌کنین یه مدیر انقدر احمقه که نفهمه تو کارخونه‌ش چه اتفاقایی داره میفته؟ شما فکر می‌کنین من متوجه نشدم؟ یا نه! فکر کردین هر کی تو دنیا متولد میشه، با پول به‌دنیا میاد؟ از همون اول پولداره؟ نه خانوم محترم! همه‌ی آدما درسته که تو یه جور خانواده به‌دنیا نمیان، ممکنه یه خانواده مستمند باشه و یه خانواده فقیر، این دستِ آدما نیست، درسته؛ اما اینکه آدما خودشون زندگی خودشون رو بسازن دست خودشونه. فکر می‌کنین من گرسنگی نکشیدم؟ تشنگی نکشیدم؟ بی‌پناهی نکشیدم؟ فکر می‌کنین پدر من از اول شاهزاده‌ای، پادشاهی چیزی بوده؟ نه خانوم! ما هم یه چیزی بودیم مثل شما. الان حتی می‌تونست جای شما با من عوض بشه، اگه خودتون تلاش می‌کردین که وضعیت اطرافتون رو تغییر بدین. نمیگم تلاش نکردین و تلاش نمی‌کنین، همین که میاین سر کار یعنی دارین برای زندگیتون زحمت می‌کشین؛ ولی شما همینی که هستین رو پذیرفتین و نمی‌خواین عوضش کنین. شما فقط می‌خواین روز‌ها رو بگذرونین. اصلاً یه ماه، دو ماه، سه ماه، چهار ماه، یه سال این کار رو ادامه دادین و یواشکی این کارا رو کردین، بعد از یه سال چی؟ بازم می‌خواین چشمتون به دیگران باشه؟
یاس بی‌وقفه حرف می‌زد. بعد از اتمام حرف‌هایش نفسی عمیق کشید. دل پری داشت، نداشت؟ هر چه باشد آدمی است. وقتی بخواهد حرف خودش را بزند، منطق و دلیل و برهان سرش نمی‌شود. این گویای حال یاس بود که در کلماتش سعی در توجیه داشت؛ اما زن گویی اصلاً متوجه این حرف‌ها نبود. فقط از ترس آمده بود معذرت‌خواهی سرسری بکند تا شاید از پلیس قسر رود و بچه‌هایش در خانه تنها و بی‌کس نمانند. یاس نمی‌خواست با حرف‌هایش آزاری به زن برساند، محاکمه یا حتی تحقیرش کند. یاس فقط سعی داشت با کلام و سلاح غلاف‌شده‌ی سخن تنبیهش کند. این تنبیه درد نداشت، داشت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
حال یاس مستقیماً به چشمان زن چشم دوخته بود. شرمساری را از چشمانش می‌توانست ببیند؛ اما گویی قدرت ترس بیشتر بود که بر زن غالب شده بود. سری تکان داد. نه حوصله‌ی دعوا و نه حوصله‌ی بحث و جدال بیشتر داشت. یاس هر قدر هم که حرف می‌زد، نمی‌توانست حقیقت آدم‌ها را تغییر دهد. اصلاً معلوم نیست این موجودات دوپا چه هستند. گاهی آن‌قدر کارهای عجیبی انجام می‌دهند که... کشوی کنار میزش را بیرون کشید. کمی مردد بود؛ ولی باید در مدیریت برخی جوانب را بر برخی دیگر برتری می‌داد. دسته‌چکش را برداشت و مبلغی را نوشت. بعد از امضا و مهر خاصش روی برگه، چک را به‌سمت زن گرفت. خانوم ربیع نامطمئن به‌سمتش گام برداشت. دست یاس هنوز در هوا معلق مانده بود. چک را از یاس گرفت و همان‌طور منتظر مقابلش ایستاد. چهره‌اش هنوز گرفته بود. نمی‌دانست چه شد و این کاغذ برای چیست. قبل از آنکه حرفی به زبان بیاورد، یاس پیش‌دستی کرد.
- این چک رو می‌برین پاس می‌کنین. در ضمن! همین الان می‌رین اتاق حساب‌داری و تصفیه می‌کنین. این آخرین لطفیه که می‌تونم براتون بکنم.
زن می‌خواست التماس کند. خواهش کند یا حتی اگر شد چند قطره‌ای اشک بریزد؛ اما فکر که می‌کرد، می‌دید بدتر از این‌ها حقش بود‌. یاس حتی خسارت محصولاتی که بـرده و با دست‌فروشی آن‌ها را فروخته، از او نگرفته بود. حتی تحویل پلیس هم نداده بودش. پس عقب‌گرد کرد و به‌سمت در خروجی رفت. هرچند ته دلش چیزی می‌لرزید. برخی چیز‌ها در ذهنش جولان می‌دادند و حسابی پشیمانی را از عمق وجود حس می‌کرد. از همان کاسه‌های چه کنم چه کنم معروف.
- فقط می‌تونم بگم متأسفم خانوم! من اشتباه درموردتون قضاوت کردم. من... ببخشید!
بغضی که نمی‌دانست از کجا در گلویش سبز شده بود، سدی برای سخنانش می‌ساخت و امانش نمی‌داد. برای همین در را باز کرد تا زود‌تر از معرکه‌ای که خودش ساخته بود، بگریزد. به محض رفتنش، یاس روی صندلی چرخ‌دارش پهن شد. گاهی واقعاً به وجد می‌آمد از این توفیق اجباری که نصیبش شده بود. گاهی آرزو می‌کرد کاش برادر یا لااقل خواهری بزرگ‌تر از خودش داشت و تک‌فرزند نبود تا مجبود شود بار به این سنگینی را به دوش بکشد و حرف‌های سنگین‌تر از آن را متحمل شود. یاس به حرف‌هایی که زده بود، فکر می‌کرد و بیشتر از هر چیزی که در ذهنش می‌گنجید، متعجب از حرف‌هایی بود که نمی‌دانست در کدام کوچه پس‌کوچه‌های تاریک و نامعلوم وجودش چال شده و با جرقه‌ای کوچک از دهانش سرریز شده بودند. با صدای تقه‌ای که آمد، سر جایش صاف نشست. صدایش را با سرفه‌ای صیقل داد.
- بفرمایید!
با ورود مسـتانه، یاس یک تای ابرویش بالا رفت.
- درزدنم بلد بودی تو؟
مسـتانه نرم خندید. همان‌طور که سرش را از میان در بیرون آورده بود، چشمک کوتاهی زد و وارد شد.
- چرا اون‌طوری نگاه می‌کنی؟ با اون دادایی که تو زدی، گرخیدم همین‌جوری بیام تو. گفتم شاید به‌جای اون بی‌نوا من رو تیکه قورمه کنی. گفتم در بزنم، شاید فکر کنی یکی دیگه‌س.
یاس که حسابی به پروپایش پیچیده بودند، حالش گرفته بود و اصلاً روبه‌راه نبود‌.
- درست فکر کردی؛ چون به خیالم هر کی پشت در می‌تونست باشه، جز تو!
مسـتانه لب‌هایش را غنچه کرد.
- بابا دیگه اون‌قدرام که نشون میدم نیست. با ما به از این باش خانوم.
- خیله‌خب! مزه نریز! چی شده؟
- عرضم به حضورتون که امم... آها! داشتیم درمورد مواد اولیه‌ای که گرفتیم و یه سری از مواد جدید صحبت می‌کردیم.
یاس انگار در جایی دیگر سیر می‌کرد. نیم‌نگاهی به مسـتانه انداخت. دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛ اما باز حرفش را فرو خورد. چندبار دیگر خواست حرفش را به زبان بیاورد؛ اما باز پشیمان شد. مسـتانه با قیافه‌ای کج‌و‌معوج نگاهش می‌کرد.
- چیه عین ماهی هی دهنت رو بازوبسته می‌کنی؟! خب بگو چته. چی می‌خوای بگی؟
و بعد آرام و با احتیاط فنجان قهوه‌ی دست‌نخورده‌ی یاس را از روی میز کش رفت. انگشتانش را دور فنجان حلقه کرد و به یاس خیره شد. معلوم نبود در کجا سیر می‌کند که حتی با دیدن فنجان مخصوصش در دست مسـتانه هنوز غرولندش را برپا نکرده بود. یاس که گویی منتظر ندا یا اجازه‌ای بود، بی‌مقدمه و بی‌هوا حرفش را زد.
- می‌خوام یه محصول جدید دیگه به محصولاتمون اضافه کنیم.
و درست چند ثانیه بعد قهوه بود که از دماغ و دهان مسـتانه روی یاس منتشر شده و از صورتش چکه می‌کرد. یاس دستی به صورتش کشید و با قیافه‌ای مچاله‌شده، انگار که چیز چندشی را از روی صورتش پاک کند، به مسـتانه نگاه کرد. نتوانست یک امروز مسـتانه را تیکه باران نکند.
- اینکه قهوه‌ی من رو برداشتی، هیچ، تو لیوان مخصوص من قهوه می‌خوری، اونم هیچ، لباس و سروصورتم رو با خاک قهوه‌ای یکسان کردی، اونم هیچ. من نمی‌دونم این‌همه قهوه چه‌جوری تو دهن تو جا شد!
مسـتانه سرفه‌اش را به زحمت قورت داد. با صدایی که رگه‌های خنده در آن می‌رقصیدند، گفت:
- تنها کار دهنم نبود که! دماغمم کمک کرد. مگه ندیدی چه‌جوری با محتویاتش...
یاس از جا پرید.
- گور خودت رو کندی مستان!
مسـتانه درحالی‌که به در رسیده بود و در را باز می‌کرد، دستش را به نشانه‌ی ایست جلوی یاس نگه داشت.
- تو که دلت نمی‌خواد کارمندا با این سرووضع مدیر گران‌قدرشون رو ببینن؟!
یاس از حرص کبود شده بود. صورتش به رنگ ارغوانی می‌زد و همه‌ی تلاشش بر این مبنا بود که صدای جیغش را در کل کارخانه به نمایش نگذارد .از کودکی همین‌طور بود. وقتی زورش به چیزی نمی‌رسید، صدای جیغش همه‌جا را بر می‌داشت.
- حرص نخور حالا! پوستت چروک میشه، هیچ‌کی نمی‌گیرتت، می‌مونی رو دستم.
کمی فکر کرد و ادامه داد:
- البته عزیزم! بعید می‌دونم با این اخلاقت کسیم حاضر شه بیاد سمتت، چه برسه به اینکه...
- مسـتانه!
مسـتانه‌ای که گفت، از صدتا بدوبیراه هم برای مسـتانه سنگین‌تر تمام شد. وقتی یاس مسـتانه را کامل می‌گفت، یعنی وخامت تمام! سریع خودش را در محوطه گم‌وگور کرد تا اطلاع ثانوی که اژدها‌های بیدارشده‌ی درون یاس باز به خواب روند و به قولی، آب‌ها از آسیاب بیفتد تا باز برگردد و مفصل قضیه‌ی فکری را که به سر یاس زده بود، بفهمد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما + ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
کاربر حرفه ای
عضویت
6/9/18
ارسال ها
2,048
امتیاز واکنش
26,062
امتیاز
1,016
سن
19
محل سکونت
شهر شب
یاس غرق وارسی انبوه کاغذ‌هایی شده بود که مدیر مالی و حسابداری شرکت برایش آورده بود. نامربوط به رشته‌ی خودش نبود؛ اما هنوز آن‌قدر هم در کارش خِبره نشده بود که به قولی چم‌وخم کار دستش بیاید. صدای آلارم زنگ گوشی‌اش باعث شد سرش را از روی برگه‌ها بیرون بکشد و نگاهی به ساعت گوشی‌اش بیندازد. پایان ساعت کاری رسیده بود. لبخند ریزی روی لبانش نقش بست. یاد وقت‌هایی افتاد که دبستانی بود. کل روز را به انتظار زنگ آخر سر می‌کرد و زنگ آخر هم آن‌قدر منتظر ثانیه‌ها را می‌شمرد تا صدای زنگ تعطیلی خانه به صدا در بیاید و تا بعد با شوق به‌سمت خانه بدود. حال همچین حسی داشت. امروز همانند روز‌هایی که در کودکی درس‌های سخت داشتند، روز سنگینی بود و تمام‌نشدنی و حال گویی این شیشه‌ی طلسم زمان شکسته و زمان رفتن بود. از جا برخاست و بعد از جمع‌کردن کیف‌دستی و وسایلش، با خداحافظی سرسری از کارمندان و بعد از اینکه به نگهبان سری زد تا کارخانه را به او بسپارد، از آنجا خارج شد. مانند هر روز بعد از چند دقیقه پشت چراغ قرمز ماندن و طی‌کردن مسیر همیشگی، به خانه رسید. در راه مقداری هم شیرینی موردعلاقه‌ی مادرش که کاک بود هم خرید تا شیفتی را که دیشب برای جبران کم‌کاری‌هایش مانده بود، جبران کند. خانواده‌ی سه‌نفره‌شان که چند وقتی می‌شد بدون پدر دونفره شده بود، رنگ و بوی قدیم را نداشت. انگار گردی خاکستری روی بام خانه پاشیده بودند. بعد از اینکه آزرای مشکی‌رنگش را پارک کرد، از ماشین پیاده شد. دستش را درون کیفش برد و همین که خرس کوچک آویز کلید را لمس کرد، آن را بیرون کشید و در را باز کرد. در راهروی ورودی جلوی آینه‌ی قدی ایستاد، چهره‌اش را درست کرد و سپس وارد خانه شد. همین که در اصلی را باز کرد، لحظه‌ای متعجب ایستاد. با بوهایی که می‌آمد لحظه‌ای گیج شد. نکند اشتباهی آمده بود؟ آخر چند ماهی می‌شد که خبری از غذاهای خانگی نبود و انواع فست‌فود و غذاهای آماده جایش را گرفته بودند. لبخند بزرگی را که روی صورتش نقش بسته بود، پنهان نکرد و با همان روی گشاده به استقبال مادرش رفت. مریم‌خانوم، مادر یاس، پشت به او در حال آشپزی بود و با ملاقه غذایش را می‌چشید. شیرینی و دسته‌کلید و کیفش را روی میز گذاشت و با قدمی بزرگ که به‌سمتش برداشت، محکم در آغوشش کشید که با غرولندش مواجه شد.
- نکن یاس! حوصله ندارم.
یاس این حرف‌ها حالی‌اش نمی‌شد. خوش‌حالی‌ای که در وجودش شکل گرفته بود، باید به نحوی ابراز می‌شد. شاید در نگاه اول غذاپختن کاری منوال و روزمره باشد؛ اما برای یاس فرق می‌کرد. برای یاس بوی زندگی داشت. گرد خاکستری را که فکر می‌کرد با رفتن پدرش در خانه ریخته‌اند، از بین می‌برد. این یعنی بعد از چند ماه عزاداری، مادرش تصمیم گرفته بود زندگی را هرچند به نحوی عاریه و نیمه به خانه بازگرداند. آخر مگر می‌شد بدون پدر زندگی کامل باشد؟ اما همین هم در این شرایط برایش غنیمت بود.
- یاس! نکن دختر. غذام می‌سوزه. عه! یاسی؟
مریم‌خانوم که دید یاس دست‌بردار نیست، انگشتانش را به‌سمت یاس نشانه و نیشگون ریزی از او گرفت. یاس درحالی‌که بازویش را ماساژ می‌داد، با قیافه‌ای خنده‌دار به مادرش خیره شده بود. آن‌قدر بامزه که حتی مادرش را هم خنداند.
- خیله‌خب بچه! برو لباسات رو عوض کن، بیا. با این سروریخت بیای بهت شام نمیدما! دستاتم بشور.
یاس به حالت نظامی احترامی گذاشت و بعد از آنکه چشمک ریزی چاشنی خودشیرینی‌هایش کرد، به‌سمت اتاقش رفت. لباس‌هایش را تعویض کرد و بعد از اینکه به قول یگانه صفایی به دست‌وصورتش داد و تمامی اوامر مادر را اجرا کرد، به‌سمت پذیرایی رفت. برخلاف عادت چند وقت اخیر، مریم‌خانوم سفره‌ای روی زمین پهن کرده بود. درست مثل بچگی‌های یاس. آن زمان‌ها خبری از خانه‌ی چندصدمتری، کارخانه، ماشین‌های مدل بالا و هر چه که الان دارند، نبود. خانه‌ای چندمتری داشتند که با حیاط به‌زور به صدمتر می‌رسید. و چقدر یاس عاشق حوض آبی وسط حیاط و تاب آهنی گوشه‌ی حیاط، درست کنار در بود.
- یاسی؟
یاس به خودش آمد و سر بلند کرد.
- بله مامان؟
- به چی نگاه می‌کنی یه ساعته وایستادی اونجا؟ بیا دیگه! از دهن افتاد. قورمه‌سبزی سرد بشه دیگه مزه نمیده‌ها!
یاس با اداواطوار و شیطنت گفت:
- ای من قربون اون قورمه‌سبزی بشم! الان میام قورمه‌سبزی‌جان.
چشم‌غره‌ی مریم‌خانوم از دید یاس پنهان نماند؛ اما او اهمیتی نداده و با میـ*ـل مشغول خوردن شد. زندگی زیبا نیست؛ اما چه زیبا می‌شود اگر بعد از هر طوفان سنگینی که بی‌دعوت می‌آید و همه‌چیز را با خود می‌برد و درهم می‌شکاند، به ناگاه عطر خوشبختی به مشامت برسد. قاصدی از دوردست، پیکی برساند.
«مژده ای دل که شب تار به آخر برسد!»
حال قورمه‌سبزی با آن عطر وسوسه‌کننده‌اش، علی‌الخصوص که با ماست و سبزی و دوغ باشد، لبخندی هر چند کم که باید به زحمت از شکاف بین لب‌های مادرش بیرون کشید و صدای تلوزیونی که این‌بار سکوت همیشگی خانه راشکسته بود، برای یاس عجیب طعم زندگی می‌داد، هرچند نیمه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا