رمان پیله‌بسته (جلد دوم رمان ثریا) | fatimajafari کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
نام رمان: پیله بسته (جلد دوم رمان ثریا)
نویسنده: فاطمه جعفری کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر: دختران من
سطح رمان: پرطرفدار
طراح جلد: zeinab_jokal
ویراستاران: فاطمه صفارزاده، Pajhvak_Atlas، ЄƝȤƳMЄ
خلاصه: داستان دختری است از جنس زندگی. دختری که شیطنت‌ها و شور و اشتیاق‌های دوره سنی خاص خودش را دارد؛
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ما زمانی می‌رسد که با ورود عشقی ناخواسته، حس‌های قشنگش سرکوب می‌شود. حتی خانواده‌اش هم با او سر به مخالفت می‌گذرانند. برای رسیدن به خواسته‌اش، راه درازی در پیش دارد؛ اما حس شیرینی که جدیداً مهمان خانه قلبش شده، آن‌قدر قوی است که مانع از پاپس‌کشیدن او می‌شود. تلاش می‌کند و می‌جنگد تا به خواسته قلبی‌اش برسد. تا قلب مردی را که جراحت دارد و رو به مرگ است، احیا کند.
ozol_picsart_05-07-06.59.33.jpg
پ.ن: این رمان جلد دوم رمان ثریاست. شخصیت‌ها همون شخصیت‌های رمان ثریاست، به اضافه افراد جدیدی که وارد داستان میشن؛ اما این رمان داستانی مجزا از رمان ثریا داره. کسایی که رمان ثریا رو نخوندن، با خوندن این رمان در جریان رمان قبل هم قرار می‌گیرن.
جلد اول رمان روی سایت اصلی قرار گرفت.

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دختران من

کاربر فعال
عضویت
8/4/16
ارسال ها
960
امتیاز واکنش
17,984
امتیاز
661
محل سکونت
شیراز


نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
فصل ۱
وارد حیاط شدم و در را پشت سرم بستم. بی‌حال‌تر از هر روز قدم برمی‌داشتم و یلدا را به‌دنبال خودم می‌کشیدم. او هم خسته بود و پاهایش را روی زمین می‌کشید. امروز یکی از همان روزهایی بود که جان را از تنِ روح آدم خارج می‌کرد. از پله‌های سکوی کوچک خانه بالا رفتیم و جلوی پایش زانو زدم.
- پات رو بیار جلو.
بی‌حرف پایش را جلو آورد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت. بند کتانی‌های صورتی آل‌استارش را باز کردم و هر دو وارد خانه سوت‌وکور شدیم. با تعجب نگاهی اجمالی به اطراف انداختم. تعجب هم داشت از خانه همیشه شلوغ ما. اصلاً خانه‌ای که کسی در آن نباشد، بویش هم فرق می‌کند. بوی زندگی نمی‌دهد؛ همچون خانه‌ای نَمور می‌ماند که هوایش شرجی و آسمان سقفش ابری است. خطوط عمیقی روی پیشانی و بین ابروهایم شکل گرفت. نگاه اخم‌آلودم یلدای به دیوار چسبیده را نشانه رفت.
- چرا ماتت بـرده؟ بیا داخل دیگه.
تکیه‌اش را از دیوار کند و همان‌طور که کشان‌کشان کیف عروسکی‌اش را حمل می‌کرد، روی مبل نشست و سرش را بی‌حال روی دسته آن گذاشت. مقنعه‌ام را از سرم کشیدم و روی اُپن گذاشتم. وارد آشپزخانه شدم که با دیدن یادداشت روی در یخچال، تمام غصه‌های عالم به دلم سرازیر شدند.
«ما رفتیم جلسه ختم قرآن. شام درست کن.»
دیگر شورش را در آورده بودند. یک روز ختم قرآن، یک روز سفره صلوات، یک روز دعای کمیل و... دسته‌ای از موهایم را گرفتم و کشیدم.
- خدا!
آن‌قدر خسته و بی‌حال بودم که دلم فقط خوابیدن می‌خواست. همیشه باید یک عامل ضدحال زننده باشد تا روزمان را تکمیل کند. با فکرکردن به اینکه یک لشکر گرسنه امشب به جانم می‌‌افتند، بالاخره مشغول درست‌کردن غذایی ساده و سردستی شدم. البته اگر بشود اسمش را ساده گذاشت؛ چون هر چیزی دم دستم می‌‌آمد درون ماهی‌تابه سرازیر می‌کردم. از برخورد انگشتم به لبه ماهی‌تابه سه‌متری، به‌سمت عقب جهیدم و لعنتی گفتم. با اخم‌های درهمم انگشتم را به دهان بردم. انگار گلوله خورده بود که این‌قدر می‌سوخت. همیشه همین بود. حتی یک تخم‌مرغ ساده هم درست می‌کردم، یا خودم یا غذا را می‌سوزاندم. بالاخره سروتهش را به هرنحوی بود هم آوردم و با چشیدن کمی از غذا، به‌به و چه‌چه‌کردنم بلند شد. اگر خودم از غذای مَن‌درآوردی‌ام تعریف می‌کردم؛ وگرنه روحیه‌ام ترک برمی‌داشت. ظرف‌ها را شستم و در آب‌چیک گذاشتم. دستم را خشک کردم و تا آمدم از آشپزخانه خارج شوم، رؤیا را دیدم که خمیازه‌کشان از پله‌ها پایین می‌‌آمد. دستم در هوا ماند و تلافی خستگی‌ام را سرش خالی کردم.
- تو خونه بودی؟ تو خونه بودی که من بدبخت دوساعته دارم شام درست می‌کنم؟ از این‌ور شهر رفتم اون‌ور شهر دنبال یلدا از مهد آوردمش، بعد وایستادم غذا درست‌کردن، اون‌وقت تو خواب بودی؟
به چشم‌های بادکرده از خوابش هم غبطه می‌خوردم. موهای وزوزشده‌اش را کمی مرتب کرد.
- چه خبرته؟ دیشب شیفت بودم. منم هزارتا بدبختی داشتم. دیشب تا صبح سرپا وایستادم. فکر کردی خودت تنها کار و بدبختی داری؟
با حرص جمله معروفم را تکرار کردم.
-تو خونه زندگی نداری، نه؟
به‌سمت سرویس بهداشتی ته راهرو راه افتاد.
-به تو چه! خونه داداشمه. جای تو رو تنگ کردم؟
با حرص نفسم را از بینی‌ام بیرون دادم و به‌سمت یلدا که همان‌طور روی مبل خوابش بـرده بود، پا تند کردم. تکه‌ای از موهای فر ریزش که تشابه او به رؤیا را بیشتر می‌کرد، از مقنعه‌اش بیرون زده و روی صورتش افتاده بود. بغلش گرفتم و از پله‌ها بالا رفتم. روی تختش خواباندمش و به صورتش که مژه‌های بلندش روی گونه‌اش سایه انداخته بود، لبخندی زدم. در اتاقش را با کمترین سروصدا بستم و به‌سمت اتاق خودم حرکت کردم. با پایم لباس‌های انبارشده کف اتاق را کنار زدم و خودم را روی تخت انداختم. دقیقاً به همان نقطه‌ای رسیده بودم که انرژی تمام. با تکان‌های دستی، هومی گفتم و غلتی زدم.
- پاشو دیگه! چقدر می‌خوابی؟
بیدارکردن من برای خودش مصیبتی بود و مراحل مختلف داشت؛ چون هر چقدر تکانم می‌دادند و صدایم می‌زدند، عین خیالم نبود. نه اینکه بیدار نشوم، بلکه بیدار می‌شدم و بی‌توجه دوباره می‌خوابیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
آن‌قدر تکانم داد که عصبی سر جایم نشستم و به عقب هلش دادم.
- چه مرگته؟ تموم تنم رو له کردی. مگه داری نَمَد می‌مالی؟
طلبکار با صدای خروسی‌اش که مشخصه‌ی سن بلوغش بود، گفت:
- دوساعته دارم صدات می‌زنم. خب چی‌کار کنم وقتی بیدار نمیشی؟
چشم‌غره‌ای به حالت چشمانش که قصد مظلوم‌نمایی داشت، رفتم و دوباره پشت به او خوابیدم.
- سرت رو بخوری!
با لحنی که تمام التماسش را در آن ریخته بود تا دل خواب‌آلودم را به رحم آورد، گفت:
- پاشو تو رو خدا! کارت دارم.
میل زیادی به بازنکردن چشم‌هایم داشتم.
- خستمه. خوابم میاد.
- تو رو خدا پاشو کمک من روزنامه‌دیواری درست کن. فردا آقای احدی پدرمو درمیاره.
همان‌طور چشم‌بسته زمزمه کردم.
- به من چه! تو با معلمت مشکل داری، به من ربط داره؟
- هر کاری بگی واسه‌ت می‌کنم. پاشو دیگه.
کمی با خودم فکر کردم و بالاخره ازخوددرگیری و خودمشورتی با خودم، به نتیجه‌های ملایمی رسیدم.
مجدداً روی تخت نشستم و با لبخند مضحکی گفتم:
- اتاقم رو اگه مرتب می‌کنی، واسه‌ت درست می‌کنم.
با لحن غمگینی که دل آدم را به درد می‌‌آورد و آدم را از کرده خودش پشیمان می‌کرد، گفت:
- باشه.
لبخندم بیشتر کش آمد و صدالبته من اصلاً آدم دل‌رحمی نبودم. عادتم بود هر کاری برای دیگران انجام می‌دادم، در قبالش کاری از آن‌ها می‌خواستم. برای شهاب هم عادی بود. بیشتر از خودم اتاقم را مرتب کرده بود و عادت داشت. پتو را کنار زدم و آمدم از روی تخت بلند شوم که پایم به ملافه روتختی که مچاله شده بود، گیر کرد و سکندری خوردم. دست‌وپایم در هوا دنسی رفت. به‌زور خودم را کنترل کردم. شهاب ریزریز در حال خندیدن بود که توپیدم:
- مرض! نخند! برات درست نمی‌کنما!
سریع خنده‌اش را قورت داد.
- چشم! غلط کردم بابا!
به‌سمت در اتاق راه افتادم.
- تا من یه چایی می‌زنم و میام، تو هم اتاق رو مرتب کن. وسایلت رو هم بیار.
***
لقمه گنده‌ای در دهنم گذاشتم و در جواب پرسش پدر که گفته بود «اوضاع و احوال؟» با دهن پر گفتم:
- عالی!
رؤیا چینی به بینی‌اش داد.
- با دهن پر حرف نزن. این صد دفعه.
بی‌توجه لقمه‌ای دیگر گرفتم و به‌زور در دهانم چپاندم. او زیادی حساس بود. من که روی این چیزها حساس نبودم. شاهین با حالتی که مثلاً می‌خواست چِندش‌شدنش را نشان دهد، درحالی‌که دهنش را کج‌وکوله می‌کرد، قاشقش را در ظرف برد و همان‌طور که بالا می‌‌آورد، محتویاتش هم درون ظرف می‌ریخت.
- چیه این تو رو خدا؟ یه مشت آت‌وآشغال با هم قاتی کردی، هر دفعه با اسم غذای جدید میدی خورد ما!
عمو مسلم اعتراض کرد.
-شاهین! نگو این‌جوری. غذا به این خوش‌مزه‌ای! دخترم زحمت کشیده.
عمو مسلم طرفدار همیشگی من بود و چون خودش دختر نداشت، من و یلدا را جوری دیگر دوست می‌داشت. شاهین مشغول هم‌زدن لوبیاها، سبزیجات، بادمجان و... شد.
- حداقل بادمجون نمی‌کردی توش! به خدا معده‌م عصبی شده.
با اخم نگاهی به مادر و زن‌عمو انداختم.
- تقصیر این خانوماست. طبق معمول رفته بودن جلسه. برید خدا رو شکر کنین که من یه چیزی سرهم کردم بخوریم؛ وگرنه رؤیاخانوم هم خونه تشریف داشتن و خوابیده بودن.
بعد هم چشم‌غره‌ای به رؤیا که زیادی با پرستیژ غذا می‌خورد، رفتم. همیشه تورش خانه ما پهن بود. از طرز غذاخوردنم هم ایراد می‌گرفت. از قدیم گفتند که کار کرد؟ آنکه تمام کرد. در نتیجه سفره‌جمع‌کردن و شستن ظرف‌ها هم گردن خودم را گرفت. مشغول شستن ظرف‌ها بودم که متوجه پچ‌پچ‌کردن‌های مادر و زن‌عمو که هم در آشپزخانه می‌چرخیدند و کاری انجام می‌دادند و هم ریزریز با هم حرف می‌زدند، شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
کلاً در خانواده ما جلسات متعدد برگذار می‌شد که از جمله آن، غیبت و تبادل اطلاعات دروهمسایه و دوست و آشنا و فامیل بود که توسط مادر و زن‌عمو و گاهی هم عمه رؤیا صورت می‌گرفت. در آخر هم جوری رأی نهایی را می‌دادند و نتیجه‌گیری می‌کردند که اگر خود طرف می‌شنید، فکر می‌کرد تفسیر و تشریح زندگی یک نفر دیگر را شنیده است، نه خودش را. همان‌طور که ظرف‌ها را آب می‌کشیدم، پرسیدم:
- چه خبر شده باز جلسه گرفتین؟
مادر تکه‌پارچه‌ای برداشت و روی سنگ کابینت‌ها کشید.
- فردا مراسم چهارمین سالگرد ساره خدا بیامرزه.
غمی عمیق قلبم را چنگ زد و آهی کشیدم.
- خدا رحمتش کنه!
زن‌عمو مشغول جابه‌جایی ظروف درون کابینت‌ها شد.
- به خدا این پسره علی دیوونه‌ست. چه معنی میده هرسال، هرسال سالگرد بگیری. ساره دیگه مرده رفته. چه فایده داره این کارا؟ اصلاً خوبیت نداره.
اخمی کردم. می‌خواستم بگویم تو به سنچ‌زدنت برس، چه کار به مردم داری؟ چون چنان بشقاب‌ها را به هم می‌کوبید که انگار دارد سنچ می‌زند. این‌بار مادر نظری داد که مبادا عقب بماند.
- والا من که از این پسره می‌ترسم. انگار از اون دنیا اومده.
از شدت عصبانیت دندان‌هایم را روی هم فشردم که زن‌عمو دنباله‌اش را گرفت.
- رؤیا می‌گفت یه مدتی افسردگی شدید گرفته. عاشق نامزدش بوده که این‌جوری بعد از مردنش عجیب‌غریب شده. پسره انگار روحش رفته.
مادر ابروهای نازکش را به هم نزدیک کرد.
- این کارا همش جلب توجهه؛ وگرنه بعد از چهارسال کی این‌جوریه؟
زن‌عمو هم تایید کرد. کلاً مادر و زن‌عمو خودشان می‌گفتند، خودشان هم تأیید می‌کردند. جای رؤیا خالی که او هم نظری ضمیمه‌اش کند. دیگر تحملم داشت تمام می‌شد. حق نداشتند درباره او این‌گونه حرف بزنند. علی فقط ساکت و گوشه‌گیر بود. کاری به کار هیچ‌کس نداشت. هر چه مایه می‌گذاشت، از روح و تن خودش بود. حقش نبود که این‌طور ناعادلانه قضاوت شود. ما چه می‌دانستیم از دل او؟ از زندگی پر فراز و نشیبش؟ هر چه می‌دانستیم از دیگران شنیده بودیم. مگر دیده بودیم؟ مگر لحظه‌ای با او زندگی کرده بودیم؟ حرف مثال همان سیب و چرخشش می‌ماند که تا از دهان کسی خارج شود و بخواهد به نفر بعدی برسد، کلی چرخ می‌خورد و کم و زیاد می‌شود. با حرص شیر آب را بستم.
- سینک رو خودتون بشورین. من دیگه خستمه.
شاید اگر بحث درباره یک نفر دیگر جز علی بود، شریکشان هم می‌شدم؛ اما من درباره‌ی علی زیادی کم‌طاقت و حساس بودم. به اتاقم رفتم و گوشی موبایلم را برداشتم. طبق عادت هر دقیقه و هر ساعتم وارد صفحه اینستاگرامش شدم. استوری جدیدی گذاشته بود. با ذوق استوری را باز کردم که با دیدن عکس ذوقم اول کور شد، بعد هم گوشه‌ای نشست و به اعمالش فکر کرد.
دسته‌ای بزرگ از گل‌های رز سرخ را روی مزار ساره گذاشته بود و رویش نوشته بود:
«چهارساله که نیستی و من هم به نیستی رفته‌م.»
***
با دستمال اشک زیر پلکم را گرفتم. در این حالت که می‌دیدمش، تمام تنم به آتش کشیده می‌شد. سرتاپا مشکی پوشیده بود و بالای سر مزار ساره زانو زده بود. اصلاً برایش مهم نبود با آن هیکل و آن سن‌وسال کسی اشک‌هایش را ببیند. انگار غرورش را هم با ساره دفن کرده بود. تمام لباسش خاکی و سرووضعش آشفته بود. همچون کسی که تازه عزیزش را از دست داده است، داغ ساره همیشه برای او تازگی داشت. چه کسی می‌گفت خاک مرده سرد است؟ اصلاً یعنی چه که خاک مرده سرد است؟ خاطرات کسی که می‌میرد تا ابد در ذهن می‌ماند. به مرور زمان شاید کم‌رنگ شود که آن هم به‌خاطر تکرارنشدن خاطره‌ها و نبود آن شخص است؛ اما هرگز فراموش نمی‌شود. شوهرخواهرهایش، محمدطاها و آذین به‌سمتش رفتند. زیر بغلش را گرفتند و بلندش کردند. محمدطاها آرام‌آرام با او حرف می‌زد. آذین هم خم شده بود و خاک‌های روی لباس علی را می‌‌تکاند. رؤیا دستم را کشید و چشم‌غره‌ای به صورت خیس از اشکم رفت.
- بسه! چقدر آبغوره می‌گیری؟ انگار هزارساله می‌شناختیش و دیدیش. تو از خواهرش بیشتر گریه‌وزاری می‌کنی.
نگاهی به‌سمت پریا، خواهر دوقلوی ساره که روی زمین نشسته بود و گریه می‌کرد، انداختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
- هر کی می‌میره تصویرش از خاطر اطرافیانش محو میشه؛ ولی با وجود پریا، تصویر ساره هیچ‌وقت محو نمیشه. آدم عکس یه جوون هم که روی اعلامیه می‌بینه، میگه حیف جوونیش. من الان دارم ساره رو رو‌به‌روم می‌بینم. پریا خود ساره‌ست.
رؤیا هم با تأسف نگاهی به پریا انداخت.
- رسم تقدیر همینه. هر کسی یه سرنوشتی داره.
آهی از ته دل کشیدم.
- بیچاره علی!
***
پاهایم را روی میز گذاشته بودم و همان‌طور که مشت‌مشت پفیلا به دهنم می‌بردم، کارتون تماشا می‌کردم. دست خودم نبود. عاشق کارتون اژدهاسواران بودم. مگر آدم‌ها فقط باید در سنین کودکی بچگی کنند؟ آدم نیاز دارد تا خودش غذای روحش را تأمین کند؛ چون فقط خودش می‌داند که در کدام لحظه دل روحش هـ*ـوس چه چیزی کرده است. در هر سن‌وسالی که می‌‌خواهد باشد. در هفته، به‌سبب شغل رؤیا که پرستار و همسرش که دکتر بود، یا من خانه آن‌ها بودم یا رؤیا خانه ما بود. به همراه یک سینی بزرگ که وسایل سالاد را در آن گذاشته بود، کنارم نشست.
- نریز رو زمین. ببین دوروبرت رو چی‌کار کردی!
بیخیال مشتی دیگر به دهان بردم.
- جمع می‌کنم خودم.
تکه‌ای از موهای فر ریزش را که روی پیشانی‌اش افتاده بود، پشت گوشش زد و موهایش را با کلیپسی بالای سرش جمع کرد.
- چرا بریزی که بخوای جمع کنی؟
- چقدر غر می‌زنی! جمع می‌کنم دیگه.
با تأسف نگاهی به دوروبرم انداخت.
- تو رو خدا نگاه کن! مثل بچه دوساله.
با تمام‌شدن کارتون نچی کردم.
- نذاشتی بفهمم چی شد.
اخم وحشتناکی کرد.
- زن‌داداشم حق داره به‌خاطر تو سکته‌ بزنه.
لبم را آویزان کردم.
- چرا؟ مگه چمه؟
با حرص نگاهش را از من گرفت و مشغول خوردکردن خیاری شد.
- هیچیت نیست. فقط یه خورده کم داری!
- عمه؟
- مرض!
نه اینکه همیشه رؤیا صدایش می‌زدم، از اینکه گاهی اوقات به او عمه می‌گفتم، حرص می‌خورد.
- زشته به خدا واسه سن‌وسالت!
چاقو را تهدیدوار به‌سمتم گرفت که از جایم پریدم.
- پاشو! پاشو جاروبرقی بیار، اینجا رو جارو بزن که الان مورچه خونه رو برمی‌داره.
- چرا می‌زنی؟ میرم حالا.
دوباره روی مبل نشستم که چشم‌غره‌ای رفت.
- پاشو تنبل‌خانم! بیچاره! اگه شوهر کرده بودی، الان بچه‌ت اندازه من بود.
بی‌خیال و سلانه‌سلانه به‌سمت یکی از اتاق‌ها راه افتادم و بین راه پاچه شلوار آبی روشنم را که بالا رفته بود، پایین کشیدم.
- هو! دلت خوشه‌ها! کو شوهر؟
- تو ناز می‌کنی؛ وگرنه خدا داده. جدیداً یکی هم واسه‌ت گفته.
بین راه متوقف شدم و برگشتم.
- کی؟
خنده مسخره‌ای کرد.
- انگار رادارات قوی شدن!
- اِ! عمه! اذیت نکن! بگو کی.
- کیوان.
لبم را کج کردم. کیوان که بود دیگر؟ یادم نمی‌آمد.
- کیوان کیه؟
با چاقو به پشت سرش اشاره کرد. انگار مثلاً کیوان پشت‌سرش ایستاده بود.
- وا! نوه عمه فخری دیگه.
- همچین میگی عمه فخری، انگار من هر روز خونه‌شونم.
- ای بابا! نوه پسریشه‌ها.
کمی فکر کردم و بالاخره گفتم:
- آها! همون پسر لاغر درازه؟
خندی مسخره‌ای کردم.
- ببین چقدر خدا زده تو سرم که کیوان دیلاق می‌خواد بیاد برای من.
- مگه چشه؟ خیلیم خوبه!
جدی به‌سمتش برگشتم.
- مسخره نکن! کجاش خوبه؟ انگار ستونه. دماغش رو بگیری، جونش دررفته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
تکه خیاری به دهان برد و مشغول جویدن شد.
- اصلاً هم این‌جوری نیست. تو کی دیدیش؟
فکری کردم.
- دو-سه سال پیش.
- همین دیگه! تازگیا ندیدیش افرا. اصلاً با اون آدمی که تو ذهنته، زمین تا آسمون فرق کرده. پیش باباش تو مرغ‌داری هم کار می‌کنه.
وارد اتاق شدم و با برداشتن جاروبرقی، از همان‌جا داد زدم:
- خب همین دیگه! وقتی من اون رو ندیدم، اونم من رو ندیده، چه‌جورس‌ی من رو پسندیده؟
- چه می‌دونم والا؟! عمه فخری به زن‌داداش گفته.
جاروبرقی را به‌سمت سالن نشیمن کشیدم. هم‌زمان صدای مرغ از خودم درآوردم و با مسخره‌بازی گفتم:
- فقط همینم مونده فردا چکمه کنم پام، برم دون بپاشم جلو مرغاشون.
عمه که از خنده ریسه رفته بود، من هم همان‌طور که غرغر می‌کردم، مشغول جاروکشیدن شدم.
***
تندتند لقمه‌ای گرفتم. مادر هم پلاستیک فریزری روی میز گذاشت.
- برای شاهین هم بگیر.
پوفی کشیدم.
- همین کارا رو می‌کنین که توقعش میره بالا.
با حرص قالب پنیر را از زیر دستم کشید و خودش مشغول لقمه‌گرفتن شد.
- برای یه لقمه‌گرفتن خون به پا کن، باشه؟
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم و کوله‌ام را روی دوشم انداختم که لقمه شاهین را هم به دستم داد.
- عصر زودتر بیا. شب مهمونی دعوتیم.
بین راه ایستادم.
- کجا؟
- تولد پسر برادرشوهر رؤیاست. ما رو هم دعوت کردن.
ذوقی زیرپوستی کردم. پس امشب می‌دیدمش. آخرین‌بار سه-چهارماه پیش در مراسم سالگرد ساره دیده بودمش. ناخودآگاه انرژی زیادی گرفته بودم و روی پاهایم بند نبودم. چنان گرمایی به قلبم سرازیر شده بود که انگار دور قلبم پتو پیچیده بودم. کنار شومینه نشانده بودمش و لیوانی چای به دستش داده بودم. سرخوش درون ماشین شاهین نشستم. گوشی موبایلم را به دستگاه پخش وصل کردم و آهنگ شادی گذاشتم. شاهین هم سوار شد و همان‌طور که از در حیاط بیرون می‌‌رفت، صدای دستگاه پخش را هم کم کرد.
- مثل هر روز صبح برج زهرمار نیستی. چی شده شاد و شنگولی امروز؟
محلش ندادم و دوباره صدای دستگاه پخش را زیاد کردم. ته تمام صحبت‌های من با شاهین به دعوا ختم می‌شد. نمی‌خواستم حال خوبم را ضایع کنم. با رسیدن به فروشگاه و بازکردن بوتیک، آن‌قدر با مشتری‌ها سروکله زدیم که نفهمیدم کی ظهر شد. وقتی ظهر شد و موقع ناهار، تازه متوجه شدم آن‌قدر ذوق داشتم که فراموش کرده بودم ظرف ناهارمان را با خودم بیاورم.
شاهین آن‌قدر به جانم غر زد که عاصی شدم و به غلط‌کردن افتادم. بالاخره با پول خودم برایش ناهار خریدم تا دست از سرم برداشت. تمام مدتی که چلو کباب را با میـ*ـل می‌خورد، همچون خون‌آشام‌ها به او زل زده بودم. قطعاً تلافی‌اش را سرش درمی‌‌آوردم؛ وگرنه از حرص خفه می‌شدم.
***
تمام طول جشن هیچ نفهمیدم. هم گرمم بود، هم کلافه شده بودم. خودم هم نمی‌دانستم چه مرگم شده. فقط می‌دانستم آرام و قرارم رفته است. در دلم حالتی شبیه به کزکزکردن موقع خواب‌رفتگی را داشتم. همه‌اش با چشم دنبالش می‌کردم. آخرین‌نفر آمد و بعد از نیم‌ساعت که درون اتاق بود، لباس عوض کرده و با کت‌وشلواری دودی‌رنگ و طبق معمول پیراهنی مشکی برگشت. به خودم نگاهی انداختم و پوزخندی زدم. یادم به چندساعت پیش و خودکشی‌ای که برای آماده‌شدنم کرده بودم، افتاد و بدتر حرصی شدم. چنان وسواسی سر لباس‌پوشیدنم گرفته بودم که در طول تاریخ زندگی‌ام بی‌نظیر بود. اصلاً مرا ندید. اصلاً او هیچ‌کس را نمی‌دید. پرده‌هایی که دور خودش کشیده بود، از حالت پارچه‌ای خارج و سنگی شده بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
با تکان‌های دستی جلوی صورتم، به خودم آمدم.
- ها؟ چیه؟
رویا: کجایی؟ حالت خوبه؟
پوفی کردم و دستی به پیشانی‌ام کشیدم.
- خوبم.
بازویم را گرفت.
- کاملاً مشخصه! پاشو بریم. می‌خوان شام بکشن.
تنها سرم را تکان دادم و از جایم بلند شدم. ثریا وارد سالن شد و نورا، دختر موبور و سفیدِ رها را که هم‌سن‌و‌سال یلدا بود و با یکدیگر مشغول آتش‌سوزاندن بودند، صدا زد.
- نورا! دایی علی رو صدا بزن، بیاین شام.
نگاهی به دوروبرم انداختم. تازه متوجه شدم که دوباره غیبش زده. همیشه از جمع گریزان بود. به او که فکر می‌کردم، مغزم داغ می‌کرد. سیگاری نبودم؛ اما انگار مزرعه بزرگی از توتون در سرم آتش می‌گرفت. آن‌قدر محو تماشایش بودم که با کناررفتنش از جلوی چشمم، در ذهنم و تصوراتم غرقش شده بودم. قبلاً فقط دلم می‌خواست هرجا رفتم، او هم باشد.؛ اما الان دلم می‌خواهد حداقل یک‌بار مرا ببیند. یک‌بار جواب احوالپرسی‌ام را بدهد، نه اینکه بی‌تفاوت فقط سر تکان دهد. محمدطاها رو به جمع گفت:
- تشریف بیارید شام!
پناه که شیراز زندگی می‌کرد، به همراه همسرش فربد هم در جمع حضور داشتند. به‌خاطر تولد برادرزاده‌اش مهرداد به تهران آمده بودند. ثریا به‌سمت پناه رفت و میز بزرگ وسط مبلمان را جلویش کشید.
- تو با این وضعت نمی‌خواد بیای پای میز. اذیت میشی. شام رو واسه‌ت همین‌جا می‌چینم. خودمم کنارت می‌شینم که تنها نباشی.
اشاره‌اش به شکم برآمده پناه که ماه‌های آخر بارداری‌اش را می‌گذراند، بود. پناه چشم‌های عسلی‌رنگش را روی هم گذاشت و با گوشه لباس گشادش که روی لباس حاملگی‌اش پوشیده بود، مشغول بادزدن خودش شد.
- خدا خیرت بده! نمیخواد پیشم بشینی زن‌داداش. تو برو پیش مهمونات.
فربد دستش را دور شانه پناه حلقه کرد.
- خودم کنارشم.
ثریا ابروهای اسپرت قهوه‌ای‌رنگش را به هم نزدیک کرد.
- آخه زشته این‌طوری.
پناه اخمی مصنوعی کرد.
- چی رو زشته مگه ما غریبه‌ایم؟
بعد هم نگاهی به فربد انداخت.
- آقامون هوام رو داره.
گل از گل فربد شکفت. اینکه همه جفتی برای خودشان داشتند و من در فراغ یک نگاه از قهوه چشمانش می‌سوختم، حسودی‌ام را برمی‌انگیخت و دلم نمی‌خواست عشق میان کسی را ببینم.
ادیب کنار پناه، روی مبل سه نفره نشست.
- خودم نوکر یه دونه آبجیم هستم. کنارش می‌شینم تنها نباشه.
پناه با محبت نگاهی به ادیب انداخت. تا وقتی کسی نمی‌گفت ادیب، پناه و محمدطاها خواهر، برادر ناتنی هستند، کسی شَک نمی‌کرد. از بس با یکدیگر با محبت رفتار می‌کردند. اوایل فکر می‌کردم جلوی دیگران چنین رفتار می‌کنند؛ اما با گذشت زمان متوجه شدم علاقه‌ای که بین این سه نفر موج می‌زند، چیزی فراتر از رفتارشان در جمع است. ادیب باچشمان نافذ و شفافش که چروکی گوشه آن افتاده بود، به رؤیا اشاره‌ای کرد.
- رؤیا! تو هم بیا کنار ما.
رؤیا دست من را هم گرفت.
- تو هم بیا بریم. هم سر میز جا کمه، هَمَم می‌دونم اونجا معذب میشی.
پناه رو به آذین با لحن مسخره‌ای گفت:
- هی BMWیی. تو هم بیا پیش ما. میز دوازده نفره‌س. جای تو نمیشه.
آذین رو به فربد سری از روی تأسف تکان داد:
- این همه سال گذشت، تونستی همه عادتاش رو تغییر بدی. عرضه نداشتی BMWیی‌گفتن زنت رو هم تغییر بدی؟
فربد خنده‌ای کرد.
- چی بگم والا؟ من تو این بحثا دخالت نمی‌کنم. خودتون با هم کنار بیاین.
رها همان‌طور که پسربچه یک‌ساله‌اش را بغـ*ـل می‌کرد، به‌سمتمان آمد و کنار آذین نشست.
- آذین! بیچاره از شر اون ماشین خلاص شد، از شر BMWیی‌گفتن‌های تو خلاص نشد.
ثریا از آشپرخانه خارج شد.
- وا! همه‌تون که اینجا جمع شدین.
رها پسرش را به دست آذین داد.
- همه که جا نمی‌شیم پای میز.
ثریا به میز اشاره کرد.
- صندلی اضافه گذاشتم.
رؤیا هم افزود:
- حالا بذار بزرگترا بشینن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
ثریا رو به من گفت:
- حداقل تو پاشو افراجون. برو سر میز بشین.
با واردشدن علی و مهرداد از راهرو خانه، سرم ناخودآگاه به‌سمتشان کج شد. صدای ثریا را می‌‌شنیدم؛ اما قادر به پاسخ‌گویی نبودم. با صدازدن اسمم توسط ثریا، نگاهم را از علی گرفتم و سریع گفتم:
- خوبه همین‌جا ثریاجون. دورِ همیم.
لبخندی زد که من از آن لبخندهای معنادار تعبیرش کردم.
- آخه میگم یه وقت اذیت نشی.
سرم را زیر انداختم و نهیبی به خودم و نگاه سرکشم زدم.
- خیالتون راحت. من جام خوبه خوبه.
آذین هم متوجه ورود علی شد.
- به! داش علی هم که بالاخره اومد.
این‌بار باخودم درگیر بودم که دیگر سرم نچرخد. بس بود هرچه سرکشی کرده بودم. آبرویم داشت با این‌همه ضایع‌بازی درآوردن می‌رفت. رها صدا زد:
- داداش! تو هم بیا پیش ما.
آخر هم نتوانستم حریف نگاه سرکشم شوم و زیرچشمی حرکاتش را زیر نظر گرفتم. نگاهش رفت به‌سمت دخترخاله‌اش پریا که دخترش را بغـ*ـل گرفته بود و پشت میز، کنار شوهرش اشکان نشسته بود. به پریا جوری با غم نگاه می‌کرد که دلم را می‌سوزاند. هر بار باید پریا را می‌دید و از نبود ساره می‌سوخت. پریا نگاهی به علی انداخت و با غم لبخندی زد. میان آن نگاه و آن لبخند غمگین هزاران حرف وجود داشت که فقط خودشان دونفر آن را می‌دانستند. انگار همه می‌دانستند که علی با دیدن پریا داغش تازه می‌شود که سکوت کرده بودند و با غم علی را می‌نگریستند. این توجه مستمر و دل‌سوزی بیش‌ازحد اطرافیانش، نه‌تنها به او کمکی نمی‌کرد، بلکه به غم و اندوهش هم دامن می‌زد. بی‌تفاوتی بهترین درمان برای این درد بزرگ بود. ادیب نگاهی به جمع که انگار به یک‌باره غبار غم رویشان پاشیده شده بود، انداخت و با اخم، طوری که علی متوجه نشود، توپید:
- بسه! خودتون رو جمع کنین. ببینم امشب رو هم زهرمارش می‌کنین یا نه؟
رها سریع اشک گوشه‌چشمش را با نوک انگشت گرفت و لبخندی زد. فربد رو به او، با صدای بلندتری که بشنود، دوباره پرسید:
- علی؟ نمیای تو جمع ما؟
تازه توجه علی به‌سمت ما جلب شد و با نگاهی اجمالی به جمع جواب داد:
- شما راحت باشین.
همیشه جواب‌هایش کوتاه بود. تا کسی چیزی نمی‌پرسید، هیچ حرفی نمی‌زد. رفت و در جای خالی کنار خاله‌سلما (مادر ساره) نشست. تمام حواسم پیش او بود. خاله‌سلما در طول غذاخوردن آرام‌آرام با او صحبت می‌کرد و او سربه‌زیر فقط سر تکان می‌داد. تمام هنر داخل جمع بودنش همین بود که دیگران حرف می‌زدند و او سر تکان می‌داد. رؤیا با پایش به پایم زد. گیج سرم را به‌سمتش چرخاندم.
- چیه؟
زیر لب، طوری که بقیه متوجه نشوند، به جانم غر زد:
- کجا رو نگاه می‌کنی دو ساعته؟
اخمی کرد و به غذایم که با آن بازی می‌کردم، اشاره کرد.
- غذات رو بخور.
قاشق پر برنجی به دهان بردم و همان‌طور که می‌جویدم با دهان بسته سرم را به سمتش چرخاندم و لبخند گنده‌ای زدم که بیشتر حرصش را درآورد.
***
طبق معمول با یکی از پرنسل کارگاه پدرم در حال چانه‌زدن بودم. احساس می‌کردم هیچ‌کدام درست کارشان را انجام نمیدهند. شاهین صدایم زد:
- افرا! بیا.
سرش را از شیشه بزرگ دفتر بیرون آورده بود و عربده می‌کشید. دفتر کارگاه، ابتدای سالن و طبقه بالا قرار داشت. دور تا دورش هم شیشه بود که به پرسنل و خیاط‌ها دید مسقیم داشت. پارچه سفیدرنگ را با چشم‌غره روی میز پرت کردم و به‌سمت دفتر راه افتادم.
رو به شاهین پرسیدم:
- چیه؟ مگه نمی‌بینی کار دارم؟!
ایستاده به میز تکیه داد و با بی‌خیالی دستش را در جیب شلوار پارچه‌ای سرمه‌ای‌رنگش برد.
- کار تو چیه دقیقاً؟ غیر از گیر دادن به خیاطا یا برش‌زنـ*ـا یا طراحا کار دیگه‌ای هم داری؟
با تعجب پرسیدم:
- کدوم گیرای من الکی بوده؟
- اکثرشون.
پوفی کشیدم.
- هیچم الکی نیست.
گوشی موبایلم را به‌سمتم گرفت.
- ولش کن اصلاً! امشب ادیب شیفته. رؤیا زنگ زد بری شب پیشش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

fatimajafari

همراه انجمن
عضویت
28/3/19
ارسال ها
425
امتیاز واکنش
36,036
امتیاز
751
سن
22
محل سکونت
شیراز
گوشی موبایلم را از دستش کشیدم.
- چرا نیومد خونه ما؟
شانه‌ای بالا انداخت.
- چه می‌دونم؟! میری یا نه؟
سربه‌زیر مشغول چک‌کردن لیست تماس‌هایم شدم.
- حالا خودم بهش زنگ می‌زنم.
همان‌طور که خیره صفحه گوشی بودم، به‌سمت در راه افتادم که مچ دستم را گرفت.
- کجا؟
با گوشی موبایلم به در اشاره کردم.
- برم پایین ببینم اینا دارن چی‌کار می‌کنن.
به‌سمت مبلمان چرم مشکی‌رنگ هدایتم کرد.
- نمی‌خواد. بشین تو رو خدا! میری گیر میدی، شر به پا می‌کنی.
چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ام را در حدقه چرخاندم.
- چه گیری؟ می‌خوام فقط بالا سرشون باشم.
اما حرف، حرف خودش بود.
- نمی‌خواد. تو بیا بشین.
به‌زور روی مبل نشاندم و ژورنالی دستم داد.
- ببین! این کارا رو می‌خوایم برای امسال بدیم بیرون. نظرت چیه؟
ژورنال را ورق می‌زدم و تک‌به‌تک نظرم را راجع به لباس مردانه‌های متفاوت که اکثراً کت‌وشلوار بودند، می‌گفتم. او هم با دقت گوش می‌داد؛ چون می‌دانست به‌شدت ریزبین هستم و دقتم بالاست. ژورنال را بستم و روی میز گذاشتم.
- همه‌شون عالین.
دوباره ژورنال را باز کرد و به‌سمتم گرفت.
- چندتاش رو انتخاب کن واسه گذاشتن پشت ویترین بوتیک.
نگاهم را از موهای براق و مدل‌دارش گرفتم و خیره مدل‌ها شدم. نمی‌دانم چرا تیپ آن شب علی با آن کت‌و‌شلوار دودی‌رنگ از جلوی چشمم دور نمی‌شد و حسابی به دلم نشسته بود. از میان کت‌وشلوارهای انتخابی‌ام، سه‌تا دودی‌رنگ با مدل‌های مختلف بودند.
با چشم‌های ریزشده و شکی که در اعماق چشم‌های مشکی‌رنگش موج می‌زد، خیره‌ام شد.
- چی شده زدی تو فاز دودی؟
درحالی‌که در دلم غوغایی به پا بود، بی‌تفاوت پا روی پا انداختم.
- به نظرم قشنگ اومدن.
همچون بازپرسی که قصد حرف‌کشیدن از زیر زبان متهمی را دارد، پرسید:
- همین؟
سخت‌ترین کار دنیا، زل‌زدن به چشمان تیزبین شاهین و دروغ‌گفتن بود.
- اوهوم.
- احیاناً که ربطی به مثلاً کسی که تو جشن تولد چند شب پیش کت‌وشلوار دودی پوشیده نداره؟
شروع کردم پوست لبم را جویدن.
- منظورت چیه؟
نفس عمیقی کشید. کمی عقب رفت و به پشتی چرم مبل تکیه زد که صدای قیژ چرم از برخورد کمر شاهین به پشتی آن بلند شد.
- افرا؟ یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟
زیرچشمی نگاهش کردم. حدس‌هایی می‌زدم. از فاش‌شدن راز دلی که بیش از یک سال و نیم در خودم نگهش داشته بودم، می‌ترسیدم.ددوباره تکرار کرد:
- میگی؟
ساکت ماندم که ادامه داد:
- اون شب از نگاهت به علی ترسیدم.
با همین یک جمله دلم هری ریخت و با قورت‌دادن آب دهانم، درحالی‌که کف دستانم خیس از عرق شده بودند، پرسیدم:
- چه نگاهی؟
اخمی کرد.
- آخه داغون! بیچاره! بدبخت! می‌خوای بعد از یه عمر من نشناسمت؟ تو جای خواهر نداشته منی. دلم نمی‌خواد خار بشینه به پات. دلم نمی‌خواد یه لحظه غمت رو ببینم. همه‌ش از اون شب دعا می‌کنم که اشتباه کرده باشم.
از جایم بلند شدم و عصبی چرخی دور خودم زدم.
- چی میگی شاهین؟
او هم بلند شد. روبه‌رویم ایستاد و ناگهان شوکر برقی را به من وصل کرد.
- تو حسی به علی داری؟
و من مات ماندم و او سری از روی تأسف تکان داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا