کامل شده رمان ماه شب تار من | mahla.mp کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
نام رمان: ماه شب تار من
نویسنده: mahla.mp کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، معمایی
ناظر: @شکوفه حسابی
ویراستاران: @ραяαѕтσσ و @tannaz._d
خلاصه: سورن افشار یکی از تاجران بزرگ و سرشناس که سال‌هاست نفرت در قلب او ریشه دوانده؛ اما با دزدیدن آیسان، داستان آن‌طور که او پیش‌بینی کرده بود، پیش نمی‌رود و خواه‌ناخواه وارد مسیری می‌شود که سرنوشتش را تغییر می‌دهد.
اما با پید
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
شدن باربد تاج‌فر، برنامه عوض می‌شود و...

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

شکوفه حسابی

کاربر برتر
عضویت
2/8/17
ارسال ها
8,018
امتیاز واکنش
29,317
امتیاز
901
محل سکونت
ترینیداد و توباگو

نویسنده‌ی گرامی؛ ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود
خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی‌ست؛ چرا که علاوه‌بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما (چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان) رفع خواهد شد. با این حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

گروه کتاب نگاه دانلود
 

پیوست ها

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
بی‌توجه به التماس و گریه‌وزاری‌های سارن، در اتاق رو بستم و روی صندلی مخصوص و بزرگم که کنار تخت قرار داشت، نشستم.
جعبه‌ی سیگار رو از جیب کتم بیرون کشیدم. نخی بیرون آوردم و بین لبم قرار دادم. فندکم رو از روی پاتختی چنگ زدم. زیر نخ سیگارم گرفتم و روشنش کردم.
به تابلوی نقاشی خودم که تصویر دختری روی تابلو نقش بسته بود، نگاه کردم.
سیگار رو آروم از لای لبم بیرون کشیدم و پوزخندی زدم.
کارم به جایی رسیده که خواهرم هم بهم خــ ـیانـت می‌کنه.
نفسم رو عصبی بیرون دادم. بلند شدم و چنگی به موهام زدم. صدای گریه‌ی سارن از بیرون می‌اومد و عصبی‌ترم می‌کرد. فریاد بلند و خشمگینی کشیدم. با پام به زیر میز بـ*ـار زدم که میز کج شد و روی زمین با صدای ناهنجاری افتاد. شیشه‌های مشـ*ـروب شکست و کف زمین رنگی شد.
تموم وجودم می‌لرزید. از خشم به نفس‌نفس افتاده بودم و قفسه‌ی سـینه‌م به‌شدت بالا‌وپایین می‌شد.
در با ضرب باز شد و پشت‌بندش صدای نگران رخساره به گوشم رسید:
- سورن خوبی؟
بدون اینکه برگردم، به سقف خیره شدم و با پوزخند گفتم:
- خیلی وقته حالم خوبه. مگه نمی‌بینید؟
صدای آهش رو شنیدم و پشت‌‌بندش، صدای قدم‌های آرومش رو که از اتاق بیرون زد.
دست لرزونم رو به صورتم کشیدم. نفسم به‌سختی بالا می‌اومد.
کتم رو صاف کردم و با قدم‌هایی آروم اما محکم از اتاق بیرون زدم. تا پا روی پاگرد گذاشتم، فرزاد جلوی روم سبز شد و با تردید پرسید:
- آقا حالتون خوبه؟
بدون اینکه نگاهش کنم، از کنارش رد شدم و از خونه بیرون زدم. فرزاد کنارم قرار گرفت. کنار ماشین ایستادم و خیره به روبه‌رو، دستم رو به‌سمتش گرفتم. بی‌حرف اما ناراضی سوئیچ رو کف دستم گذاشت؛ چون می‌دونست این‌جور مواقع مخالفت‌کردن جواب نمیده.
سوار مرسدس مشکیم شدم. مش رحمان در رو باز کرد و با دادن گازی از عمارت خارج شدم. تموم خشمم رو روی پدال گاز خالی می‌کردم و با فکی منقبض‌شده، فرمون رو سفت لای مشتم گرفته بودم.
ناگهان اراده‌‌م از کف رفت و یه‌‌دفعه روی ترمز زدم. با خشم مشتم رو روی فرمون فرود آوردم و دادی از حرص کشیدم.
فریاد زدم:
- متنفرم از این دنیا، از آدماش. از همه‌چیز و همه‌کس متنفرم.
دست‌های سرد و لرزونم رو بالا آوردم و عصبی لای موهام بردم. سرم رو چند باری به پشتی صندلی کوبیدم. به سردردم توجهی نکردم.
پس کی یه نفر فانوس شب تارم می‌شد؟!
نفسی عمیق کشیدم و نیم ساعت بعد که کمی آروم شدم، ماشین رو به حرکت درآوردم. کمی این دیوونه آروم شده بود. آرنجم رو لبه‌ی پنجره گذاشتم و انگشت‌هام رو پشت گردنم کشیدم. به ساعت تو ماشین که ده شب رو نشون می‌داد، خیره شدم. سری تکون دادم و سرعتم رو بیشتر کردم. نمی‌دونستم کجا میرم. مقصدم نامعلوم بود.
با دیدن دختر و پسری جوون که وسط کوچه ایستاده بودن، روی ترمز زدم.
دختر داد می‌زد و پسر سعی در آروم‌کردنش داشت.
از ماشین پیاده شدم و محکم به‌سمتشون حرکت کردم.
نگاهشون سؤالی به‌سمتم چرخید. نیم‌نگاهی سرد حوالی دختر کردم و از پسر با لحنی جدی پرسیدم:
- اتفاقی افتاده جناب؟
دختر اخمی کرد و رو به من توپید:
- به شما چه؟‌
ابرویی بالا انداختم. با پوزخند به پسر اشاره کردم و جواب دادم:
- من با ایشون بودم، نه شما کوچولو.
سرخ شد. دست‌هاش رو از عصبانیت مشت کرد و چشم‌غره‌ای رفت.
پسر کلافه نگاهی بین من و دختر ردوبدل کرد و نهایت روی من قفل شد.
بی‌حوصله گفت:
- نه چیزی نشده. شما بفرمایید.
بعد از اتمام حرفش به دخترک چشم و ابرو اومد و گفت:
- بیا بریم تو.
دختر نیشخندی زد و با تمسخر گفت:
- عمراً! تو هم کور خوندی که زنت بشم. هر وقت تن‌ لشت رو از خونه‌مون بیرون بردی میام تو.
- از بابات خداحافظی کنم میرم.
دخترک تخس نگاهم کرد.
با ابروهایی بالارفته گفتم:
- بهتره تو خونه دادوبیداد کنید، نه تو کوچه‌ی همسایه. بفرمایید.
با چشم به خونه اشاره کردم. دختر سرتاپام رو برانداز کرد و پسر هم پوفی کشید.
دختر لب باز کرد جوابم رو بده که خداحافظی کردم و به‌سمت ماشین راه افتادم.
در ماشین رو باز کردم و با سرعت از کنارشون رد شدم.
پا به داخل خونه گذاشتم و با دیدن سارن که نشسته و متفکر به صفحه‌ی خاموش تلویزیون خیره بود، دست‌هام مشت شد و با نفرت و عصبانیت تموم داد زدم:
- هنوز که اینجایی. گم شو بیرون!
سارن ترسیده از جاش پرید و با وحشت نگاهم کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
عصبی به‌سمتش رفتم و با دندون‌های کلیدشده غریدم:
- عـ*ـوضی اینجا چه غلطی می‌کنی؟
قطره اشکی از چشم‌های سارن چکید و ملتمس گفت:
- داداش من رو ببخش. من غلط کردم، اشتباه کردم، دیگه تکرار نمیشه.
دست‌هام از زور خشم، مشت شده بود.
پوزخندی عصبی زدم و با داد گفتم:
- نه توروخدا تعارف نکن، بیا و تکرار کن.
هق‌هق سارن بلند شد. به پام افتاد و با التماس گفت:
- داداش جبران می‌کنم.
پام رو از تو دستش بیرون کشیدم و با چشم‌هایی بسته فریاد زدم:
- گم شو بیرون، گم شو!
به‌سختی بلند شد و با ترس گفت:
- داداش...
میون حرفش پریدم و داد زدم:
- من داداش تو نیستم.
رخساره خواست به‌طرفمون بیاد که دستم رو به‌طرفش گرفتم و گفتم:
- این قضیه بین من و این خانومه.
رخساره با اخم سر جاش وایساد و گفت:
- این خانومی که میگی دخترمه سورن، یادت باشه.
ابرویی بالا انداختم و با تمسخر گفتم:
- جداً؟
سارن با هق‌هق کیفش رو از روی کاناپه برداشت و با سری پایین افتاده، آروم خداحافظی کرد.
رخساره خواست به‌طرفش بره که بازوش رو گرفتم و زیر گوشش گفتم:
- این دختر رو ول و آزاد گذاشتید که این کثـ*ـافـ*ـت‌کاریا شده کارش. پس الان هم ولش کنید.
سرش رو بالا آورد و دلخور نگاهم کرد. بدون حرفی، به‌سمت پله‌ها رفتم و وارد اتاقم شدم. کتم رو از تنم کندم و روی تخت پرت کردم.
تو آینه به شخصی که مثلِ عزادارها سرتاپا سیاه پوشیده بود، نگاه کردم. دستی به موهای قهوه‌ای سوخته‌م کشیدم و به بالا حرکتش دادم. دستم رو لبه‌ی میز گذاشتم و سرد به خودم خیره شدم.
به کجا رسیدم که این شدم؟ که شدم یه مردی که مُرده و هیچ آرزویی نداره. مردی که همه از پشت بهش خنجر زدن و به هرکی اعتماد کرد، قلب و اعتمادش رو تیکه‌تیکه کرد. مردی که بعد از اون‌همه شکست، باز روی پای خودش ایستاده و در برابر مشکلاتش زانو نزده.
آهی کشیدم و سرم خم شد.
از خودم معذرت می‌خوام. به‌خاطر اینکه کسانی رو واسه خودم انقدر بزرگ کردم که تونستن در برابرم بایستن.
با کشیدن نفس عمیقی به‌سمت تختم رفتم و دراز کشیدم. پاهام از روی تخت بیرون موند و دست‌هام رو آزاد دورم باز کردم.
***
با صدای زنگ گوشیم، چشم‌هام رو باز کردم.
همه‌جا به نظرم تار اومد. دستی به چشم‌هام کشیدم و گوشیم رو از روی پاتختی برداشتم. با دیدن شماره‌ی فرزاد، اخمی کردم و تماس رو وصل کردم.
با صدایی گرفته جواب دادم:
- بگو.
- سلام آقا. روز خوش.
- سلام، کارت؟
- ببخشید مزاحم شدم! خواب بودید؟
پوفی کشیدم که فهمید موقع سؤال پرسیدن‌های الکی نیست؛ پس سریع شروع به گفتن اصل قضیه کرد:
- آقا، یه خانومی با سرعت رانندگی می‌کنه و به اون ماشینتون که دیشب تو کوچه پارک کردین، می‌زنه.
اخمی کردم. سر جام نشستم و عصبی گفتم:
- کدوم کوری زده؟
- نگهش داشتیم تا خودتون بیاید.
دستی به موهام کشیدم و کلافه گفتم:
- بیارش بالا تو اتاقم. تا وقتی هم اجازه ورود ندادم پاتون رو داخل نمی‌ذارید، فهمیدید؟
- بله آقا، رو چشمم.
پوزخندی زدم و تماس رو قطع کردم. گوشی رو روی تخت پرت کردم. پیراهن چروکیده‌م رو از تنم بیرون آوردم و با پیراهنی خاکستری، تعویض کردم. موهام رو سشوار کشیدم و به بالا حالت دادم که در اتاق زده شد.
سشوار رو روی میز پرت کردم و با صدای نیمه‌بلندی گفتم:
- بیا تو.
در اتاق باز شد و فرزاد وارد شد.
سرد نگاهش کردم.
فرزاد با احترام سری تکون داد و داد زد:
- بیا محمد.
محمد، همراه دختر آشنایی وارد شدن.
دختر، عصبی به محمد نگاه کرد و تا چشم‌های معصوم و عسلیش به من افتاد، مبهوت خیره‌م موند.
من هم از دیدنش جا خوردم و با تعجب نگاهش کردم.
دختر با اخم، متعجب گفت:
- تو؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
به خودم که اومدم، پوزخندی رو لبم نشست و جدی گفتم:
- آره من. که چی؟
اون هم پوزخندی زد و گفت:
- آقا یه ماشین زدن که انقدر اخم‌وتخم نداره، خسارتش رو میدم. حالا هم ولم کن.
چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:‌
- که چی؟
عصبی شد و ناگهان داد زد:
- که هیچی.
قهقهه‌ای زدم که افراد تو اتاق با تعجب نگاهم کردن.
دست در جیب به‌سمت صندلیم رفتم و با غرور روش نشستم. پا روی ‌پا انداختم و به دختر خیره شدم.
نخی از تو جعبه‌ی سیگارم بیرون کشیدم و لای لبم گذاشتم. فندک مشکی‌رنگم رو زیرش گرفتم و روشنش کردم و دودش رو بیرون دادم. دست‌هام رو روی دسته‌ی مبل گذاشتم. تموم صحنه‌های دیشب جلوی چشمم اومد که وسط کوچه با تمام تخسیش تو چشم‌هام زل زده بود و من تنها سعی می‌کردم به اون تیله‌های عسلی‌رنگ نگاه نکنم.
دختر پوفی کشید و بی‌حوصله گفت:
- من نیومدم سیگارکشیدن تو رو تماشا کنم.
همون‌طور که سرد دختر رو نگاه می‌کردم، مخاطبم رو فرزاد و محمد قرار دادم و آروم گفتم:
- بیرون!
اطاعت کردن و خارج شدن. در رو بستن. دختر با اخم، طلبکار بهم زل زده بود.
همون‌طور که نخ سیگار لای انگشت میانه و اشاره‌م بود، بالا آوردم و پکی بهش زدم. به دودش خیره موندم و به دختر گفتم:
- پس اومدی چی‌کار کنی؟
اخمش غلیظ‌تر شد و جواب داد:
- من با پای خودم نیومدم.
بی‌حس نگاهش کردم که نگاهش رو دزدید.
برگشت و خواست دستگیره رو پایین بکشه که محکم گفتم:
- وایسا.
نفسی کشید. برگشت و کلافه داد زد:
- چه مرگته؟
اخمی کردم و گفتم:
- درست حرف بزن.
پوزخندی زد و گفت:
- هه! اگه درست حرف نزنم، چه غلطی می‌خوای بکنی؟
لبخندی شیطون زدم و گفتم:
- می‌خوای نشونت بدم؟
چشم‌غره‌ای رفت. به‌سرعت جدی شدم و گفتم:
- اسمت؟‌
با ابروهایی بالارفته گفت:
- بله؟
به جلو متمایل شدم و آرنجم رو روی زانوم گذاشتم. انگشت‌هام رو تو هم گره کردم. به چشم‌های وحشیش خیره شدم و لب زدم:
- اسمت چیه؟
- به ‌تو چه؟
با دادم از جاش پرید و ترسیده نگاهم کرد.
- گفتم اسمت؟
- آیسان.
سری تکون دادم. کامل به صندلی تکیه دادم و آروم‌تر از قبل گفتم:
- جونت در اومد تا این رو بگی، نه؟
بی‌حرف به دور‌وبرش نگاه می‌کرد که باز با صدام نگاهش رو بهم دوخت.
- هروقت باهات حرف می‌زنم به خودم نگاه کن.
- اختیار نگاهم هم با خودم نیست؟
نچی گفتم که نیشخندی زد و زیر لب گفت:
- چه از خود راضی! هه!
- برام مهم نیست درباره‌م چه فکری می‌کنی.
موهای طلاییش رو که از شال بیرون اومده بود، پشت گوش فرستاد. شالش رو جلوتر کشید و گفت:
- به درک! ولی این اختیار با خودمه که درباره‌ت چه فکری کنم.
شونه‌ای بالا انداختم و با بی‌خیالی گفتم:
- واسه‌م مهم نیست.
خواست چیزی بگه که مانعش شدم و گفتم:
- دیشب با اون پسر سر یه ازدواج بحثت شده بود، درسته؟
چشم‌هاش گرد شد و گفت:
- تو به زندگی من چی‌کار داری؟
- درسته یا نه؟
از لحن خشنم جا خورد و بعد از لحظه‌ای اون هم صداش رو بالا برد و گفت:
- فکر نمی‌کنم کسی باشی که بهت جواب پس بدم؛ پس زیاد تو زندگی خصوصی من دخالت نکن.
ابرویی بالا انداختم. خیلی تخس و لجباز بود. تنها کسی بود که دست رد به سـینه‌م می‌زد و سرم داد می‌کشید.
لبم کج شد و گفتم:
- آزادی.
خواست بره بیرون که گفتم:
- صبر کن.
سر جاش متوقف شد؛ ولی برنگشت.
- برای اینکه بری باید به اون سؤالم جواب بدی.
به‌سمتم برگشت. براق نگاهم کرد و با لحن تیزش گفت:
- اسیر گیر نیاوردی که. من هم نمی‌خوام جواب بدم.
منتظر نگاهش کردم. خواست عقب‌گرد کنه که باز با صدام، نالان نگاهش رو بهم دوخت.
- برای اینکه بری باید جواب سؤالم رو بدی. من این چیزا حالیم نمیشه. خسارت هم ازت نمی‌گیرم.
- خسارت رو می‌پردازم.
- ولی با جواب‌دادن به سؤالی که پرسیدم.
دست‌هاش مشت شد و با فکی منقبض‌شده فریاد زد:
- آره درباره‌ی ازدواج بود. حالا می‌ذاری برم؟
لبخندی کم‌رنگ زدم و گفتم:
- آزادی.
چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:
- مطمئنی؟
شیطون شدم و گفتم:
- می‌خوای سؤال دیگه‌ای بکنم؟
دستش رو تند‌تند تکون داد و هول‌شده گفت:
- نه خداحافظ.
چیزی نگفتم و در اتاق بسته شد.
تنها یه اسم توی سرم چرخ می‌زد «آیسان!»
***
آیسان
از پله‌های عمارت سرازیر شدم و با عجله به‌سمت ماشینم رفتم.
محمد با تعجب نگاهم کرد که چشم‌غره‌ای رفتم. پام رو روی پدال گاز فشردم و از عمارت منفور بیرون زدم.
اون پسر زیادی رو مخم بود. قیافه و تیپش محشر بود؛ ولی اخلاقش بیش از اندازه رو مخم رژه می‌رفت.
جلوی بیمارستان توقف کردم و با عجله وارد بیمارستان شدم. محکم به شخصی برخورد کردم و بدون اینکه بهش نگاهی کنم، ببخشیدی گفتم. خواستم به‌سمت استیشین برم که دستم رو گرفت و مانعم شد.
طلبکار نگاهش کردم؛ ولی با نگین روبه‌رو شدم.
خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:
- کجا با این عجله خوشگله؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
- وای نگین! حوصله ندارم، سربه‌سرم نذار.
اخمی کرد و گفت:
- چرا اون‌وقت؟
حالت زاری به خودم گرفتم و گفتم:
- وای! از صبح تا حالا همه‌تون فقط از من سؤال می‌پرسید. ولم کنید توروخدا.
- ایش! تو چه بی‌اعصاب شدی.
- بی‌اعصاب نشدم، بی‌اعصابم کردن. آخه مگه بابام واسه من اعصابی هم می‌ذاره؟
خندید. لپم رو کشید و گفت:
- باز چی شده خانومی؟
همین‌طور که دست روی لپم می‌کشیدم، چشم‌غره‌ای بهش رفتم و گفتم:
- کوفت! الان حس توضیح‌دادن ندارم.
دست‌هاش رو بالا گرفت و گفت:
- خیله‌خب بابا تسلیم.
خندیدم که ادامه‌ داد:
- بعداً تعریف کنیا.
سری تکون دادم. از هم جدا شدیم و راه مخالف هم رو رفتیم.
دکتر ربیعی، عصبی از اتاقش بیرون اومد و با دیدنش، خشک‌شده سر جام وایسادم.
تا نگاهش به من افتاد، سرد سلام کرد.
جوابش رو دادم و گفت:
- امروز کاری واسه‌م پیش اومده. اگه بیمارا قبول کردن، بدید دکتر حیدری زحمتش رو بکشن. به خودشون هم اطلاع دادم.
سری به نشونه‌ی قبول کردن تکون دادم و گفتم:
- چشم حتماً.
خوبه‌ای گفت و به‌سمت خروجی رفت.
چشم‌غره‌ای بهش رفتم؛ ولی چون پشتش بهم بود، ندید. انگار منشیش شدم. مثلاً پرستارما.
سر جام نشسته بودم و مگس می‌پروندم که شایان به‌سمتم اومد و پرانرژی گفت:
- به به آیسان‌خانوم! احوال شریف؟
پوفی کشیدم و به صندلی تکیه کامل دادم.
خسته گفتم:
- هی! تو چطوری؟
همون‌طور که با برگه‌های رو میز ور می‌رفت، شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب.
سری تکون دادم. پرونده‌ای جلوم گذاشت و گفت:
- بیکاری؟
به نشونه‌ی مثبت، سری تکون دادم. پرونده رو نگاهی انداختم که ملایم گفت:
- پس زحمتش رو بکش خانوم.
لبخندی زدم و باشه‌ای گفتم. با چشم‌های ریزشده لب زد:
- چته؟
آهی کشیدم و سرم رو تو دست‌هام گرفتم که صدام زد.
سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:
- حالت خوبه؟
شایان خیلی پسر خوب و با‌معرفتی بود. من اون رو مثلِ داداش نداشته‌م می‌دونستم و عاشقش بودم. از کمک‌کردن به هیچ‌کس دریغ نمی‌کرد. همیشه سربه‌سر من و دوست‌هاش می‌ذاشت و خیلی سرحال و پرانرژی بود.
لبخندی بی‌جون رو لبم نشست و اوهومی گفتم.
- مطمئن؟
خنده‌ای کردم و چشم‌هام رو به نشونه‌ی تائید روی هم گذاشتم. خانوم جوونی، خسته به‌سمتم اومد و بی‌رمق سلامی کرد.
- سلام. بفرمایید.
سرنگی جلوم گذاشت و گفت:
- گفتن که اینا رو تهیه کنم.
نگاهی بهشون انداختم. سری تکون دادم و گفتم:
- کدوم بیمار؟
- ستاره عظیمی.
نگاهی به لیست بیمارها کردم. شماره‌ی اتاقش رو پیدا کردم و به‌سمت اتاق راه افتادم.
وارد اتاق شدم. به‌طرف تخت ستاره که دختری سیزده ساله بود، رفتم.
- سلام خانوم خانوما.
لبخندی بی‌حال زد و جوابم رو داد.
- شما دیگه بزرگید و از آمپول نمی‌ترسید، درسته؟‌
خنده‌ای کرد که گفتم:
- جوابم رو نشنیدما.
درسته‌ای گفت و بعد از زدن آمپول، بوسی واسه‌ش فرستادم و خارج شدم.
از خستگی روی صندلیم ولو شدم که نگین به‌سمتم اومد و گفت:
- خسته نباشی!
- مرسی، همچنین.
با لبخند سری تکون داد و کنارم نشست.
به نیم‌رخش که حسابی تو فکر بود، نگاه کردم و مشتی به بازوش زدم. از جاش پرید و با ترس نگاهم کرد.
خندیدم. سعی کردم صدای خنده‌م بیش از حد معمول بلند نشه. میون خنده‌م گفتم:
- کجا سیر می‌کردی بلا؟
چپ‌چپ نگاهم کرد. سر جاش نشست و با حرص گفت:
- بی‌شعوری دیگه.
پس‌گردنی تقدیمش کردم و گفتم:
- خدای شعور.
خندید و سکوت کرد. هوفی کردم و گفتم:
- بنال دیگه ضعیفه.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- چی بگم؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- از اونجایی که الان داشتی سیر می‌کردی.
لبخند دندون‌نمایی زد و چیزی نگفت. با بدجنسی گفتم:
- این‌طوریه؟
خیره به رو‌به‌رو، بله‌ای کشیده گفت که من هم به صندلیم تکیه دادم و با لبخندی خبیث گفتم:
- باشه. تازه من هم قرار بود قضیه ازدواجم رو بگم.
مبهوت به‌سمتم برگشت و گفت:
- چی؟
کمی عقب رفتم و با چشم‌هایی از حدقه دراومده، آهسته گفتم:
- چته بابا؟ آروم‌تر!
نگاهش رو مظلوم کرد و گفت:
- ببخشید.
اخم تصنعی کردم و گفتم:
- دیگه تکرار نشه‌.
با خنده، برو بابایی تقدیمم کرد که من هم خندیدم و گفتم:
- بگو.
انگشت اشاره‌ش رو به‌سمتم گرفت و گفت:
- بعدش هم تو میگی‌.
کلافه، ضربه‌ای به پیشونیم زدم و گفتم:
- خیله‌خب بگو.
پا روی پا انداخت و عمیق گفت:
- عاشق شدم.
با دیدن بی‌تفاوتیم، اخمی کرد و طلبکار گفت:
- چته؟
- آخه لامصب تو که دلت دریاست.
چشم‌غره‌ای رفت و گفت:
- ضدحال. نه دیگه این‌دفعه جدیه.
حالتی بچگونه به خودم گرفتم و گفتم:
- دروغ میگی.
خندید و با حرص، مشتی به بازوم زد و گفت:
- مرض!
متقابلاً خندیدم و گفتم:
- حقیقت تلخه.
حالتی جدی به خودش گرفت و گفت:
- خب تو بگو.
ابرویی بالا انداختم و جواب دادم:
- تو هنوز کامل نگفتی.
- چی بگم؟
- عاشق کی شدی؟
پیشونیش رو خاروند. لبخندی زد و با شرم تصنعی گفت:
- شایان.
آب گلوم شکست و به سرفه افتادم. نگین هم همچین به کمرم می‌زد که گفتم الان‌هاست قطع نخاع بشم. برای اینکه حفظ جان کنم، دستش رو تو هوا گرفتم و داد زدم:
- آروم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
خنده‌ی ریزی کرد که چشم‌غره‌ای بهش رفتم و زیر لب با حرص گفتم:
- رو آب بخندی.
- باشه بابا، حرص نخور.
- اگه بذاری نمی‌خورم.
- اوه! اینا رو ولش کن. تو هم قرار بود تعریف کنی.
پیشونیم رو خیالی خاروندم و گفتم:
- همچین قراری نذاشتم خانوم.
معترض صدام زد که قهقهه‌م هوا رفت و اون هم زهرماری نثارم کرد.
خواست چیزی بگه که دستم رو جلوش گرفتم و گفتم:
- شما قشنگ تعریف نکردی.
ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت:
- چی رو تعریف کنم؟
- موبه‌مو قضیه‌ی عاشق‌شدنت رو تعریف کن.
برو بابایی گفت که من هم شونه‌ای بالا انداختم. پرونده‌ای رو که جلوم بود، باز کردم و درحالی‌که به پرونده خیره بودم، خطاب به نگین گفتم:
- پس من هم نمیگم.
هوفی کرد. به نیم‌رخم خیره شد و گفت:
- عزیزدلم، آیسان‌جونم، گفتم که عاشق این شازده شدم.
سرم رو از تو پرونده درآوردم و بستمش. کناری گذاشتم و خیره به نگین گفتم:
- اون هم می‌دونه عاشقشی؟
نچی گفت که سری بالاوپایین کردم و با اصرار مکرر نگین، من هم قضیه‌ی ازدواج اجباریم رو تعریف کردم.
- چند شب پیش، یه خواستگار زنگ زد خونه‌مون که از قضا این خواستگار هم به بابام گفته اگه قبول کنی با خودم شریکت می‌کنم. بابام هم میگه باید جواب مثبت بدی. پسره دیشب اومد خونه‌مون و خواستم از خونه فرار کنم. گفت که بعداً درباره‌ش حرف می‌زنیم و اینا. رفتم خونه. بابا گفت که هم پسر خوبیه، هم پولداره، هم آقا و خوش‌اخلاق. من هم ‌گفتم ازش خوشم نمیاد و بهش هیچ حسی ندارم. میگه که عشق بعد ازدواج به وجود میاد. آخر انقدر جروبحث کردیم که خودش رفت تو اتاق. دیگه از دستش کلافه شدم. همه‌ش به فکر خودشه، ذره‌ای به فکر من بدبخت نیست.
نگین بعد از کمی تفکر گفت:
- همدیگه رو کجا دیدید؟ تو چه موقعیتی؟
خودکار رو لای انگشت شست و میانه‌م گرفتم و درحالی‌که پوزخند رو لبم به‌خوبی دیده می‌شد، گفتم:
- اومده بود خونه‌مون، من هم میوه و اینا رو آماده کردم و واسه‌شون بردم. پسر خیلی سربه‌زیر و مرموزی بود. بعد اصلاً محلی به من نمی‌ذاشت، حتی یه نیم‌نگاه. بعد دو روز با بابام صحبت کرده و بابام هم گیر سه‌پیچ داده.
نگین عجبی گفت. خودکار رو کلافه روی میز پرت کردم.
خیلی عصبی بودم و مغزم یاریم نمی‌کرد.
نگین دستش رو نو*ازش‌وار روی سرم کشید و گفت:
- عزیزم اگه خسته‌ای برو خونه، من کارا رو انجام میدم.
خنده‌ای کوچیک کردم و گفتم:
- بابا سگ‌جون!
خندید و گفت:
- فقط من و تو که پرستار نیستیم، بقیه هم هستن.
اشاره‌ای با دو دست‌هام به میز کردم و گفتم:
- با این‌همه کار حتماً همه رو می‌تونی انجام بدی.
بعد خنده‌ای کردم و با شیطنت گفتم:
- یه‌دفعه خسته و بی‌حال میشی، شایان میاد حسابم رو می‌رسه.
چشمکی زدم که با خنده فحـشی نثارم کرد.
بعد از اتمام کارها، کیفم رو برداشتم و بعد از خداحافظی کردن با بقیه، به‌طرف خروجی رفتم.
داخل کیفم رو نگاهی انداختم که ای ‌داد بیداد! کیف پولم رو جا گذاشته بودم. حالا با چی برمی‌گشتم خونه؟ ماشینم هم که شایان کارش گیر بود و قرض کرده بود. حالا خودم مونده بودم.
عصبی به‌سمت خیابون رفتم و همین‌طور قدم می زدم که بوق ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ ولی نگاهی به ماشین ننداختم.
قدم‌های خسته‌م رو روی زمین می‌کشیدم؛ ولی با تموم توانم سعی می‌کردم محکم باشم. آخه مگه با اون‌همه فشار کار امروز می‌شد محکم راه برم؟
کیفم رو از رو دوشم سر دادم و لای انگشت‌هام گرفتم. همچنان اون ماشین دنبالم بود.
آخر کلافه از مزاحمت‌هاش عصبی برگشتم. سرم رو خم کردم و از پنجره که شیشه‌ش پایین کشیده شده بود، داد زدم:
- آقا یه بار دیگه...
با دیدن دو گوی مشکی خشن، صدام تو گلوم خفه شد و با تعجب نگاهش کردم.
این اینجا چی‌کار می‌کرد؟
اخم‌هاش رو تو هم کشید و مستحکم گفت:
- سوار شو.
دست‌هام از زور خشم مشت شده بود و نفسم تو سـینه‌م حبس شده بود.
یه‌دفعه با دادم متعجب خیره‌م شد.
- تو درباره من چه فکری کردی؟
ابرویی بالا انداخت و متحیر گفت:
- چی میگی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- برو آقا ما از اوناش نیستیم. برو مزاحم نشو.
اخم‌هاش تو هم رفت؛ ولی من محلی ندادم. رو پاشنه‌ی پا چرخیدم که صداش عصبی بلند شد:
- تو درباره‌ی من چی فکر کردی هان؟
- من درباره تو اصلاً فکر نمی‌کنم.
لبش کج شد و گفت:
- چه بهتر! ولی این رو بدون که من دیدم ماشین نداری و حسابی خسته‌ای، گفتم برسونمت؛ اما فکرش رو نمی‌کردم همچین جوابی بگیرم.
با همون لبش که کج شده بود، گازش رو گرفت و رفت.
پوفی کشیدم و زیر لب با حرص گفتم:
- به درک!
دوباره به راه‌رفتن ادامه دادم و انقدر فکر کردم تا خودم رو جلوی در خونه دیدم.
دسته‌کلیدم رو از تو کیفم درآوردم. در رو باز کردم و وارد شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
نگاه اجمالی به حیاط انداختم و پا به خونه گذاشتم. خونه تو تاریکی و سکوت سنگینی فرو رفته بود.
با یاد مامانم، لبخندی تلخ زدم و در رو بستم. بغضم رو به‌سختی پایین دادم و کلید برق رو زدم.
اگه مامانم بود، مطمئنم که با روی باز ازم استقبال می‌کرد؛ ولی کو؟ من که پدر دارم؛ ولی چرا واسه‌م پدری نمی‌کنه؟ پدری رو فقط این می‌دونه که مکان و خوراک واسه‌م فراهم کنه؟ پس محبت چی؟ آهم رو پربغض بیرون دادم.
وارد اتاقم شدم و لباس‌های بیرونم رو با لباس‌های راحتی تعویض کردم. موهام رو شونه کردم و بالا بستم. هم‌زمان صدای در بلند شد.
از اتاق بیرون اومدم و بابا با دیدنم سلامی کرد.
سلامی آروم و زیر لبی بهش دادم و به آشپزخونه رفتم.
زیر گاز غذای دیشب رو روشن کردم تا داغ بشه.
روی صندلی توی آشپزخونه نشستم. آرنج‌هام رو روی میز گذاشتم و سرم رو تو دست‌هام گرفتم.
با صدای بازشدن در یخچال، کمی دست‌هام رو از صورتم سر دادم و به بابا که بطری آب رو برداشته بود و سر می‌کشید، نگاه کردم.
قبل از اینکه بیرون بره، رو به من کرد و خشک گفت:
- فردا یاسین میاد، نمی‌خواد بری سرکار. یه‌کم به سرووضع خونه برس و غذای درست‌وحسابی بار بذار تا آبرومون جلوش نره.
اخمی کردم و گفتم:
- من فردا خیلی کار دارم و رئیسم اجازه‌ی مرخصی نمیده. شرمنده، باید برم.
اخمی کرد و خواست چیزی بگه که از جام پریدم و دادم هوا رفت:
- بابا از اینکه شما سرپرست و پدرمید دلیل نمیشه که هر کاری دلتون خواست با من بکنید. اگه سربارتونم از این خونه میرم. صد بار گفتم و این هم صدویکمین بار؛ من از این پسر خوشم نمیاد. فهمیدید؟
با قدم‌هایی محکم به‌سمت اتاقم رفتم و در رو بستم که صدای کوبیدن شدن در بلند شد و بعد صدای بابا اومد:
- ببین آیسان، نه سربارمی نه چیزی؛ ولی من کاری به تو ندارم. اون پسر خوبیه و اگه تو قبولش کنی من رو شریک می‌کنه. من هم نمی‌خوام با این بی‌فکریای تو این شانس رو از دست بدم. فهمیدی؟
درحالی‌که بغض کرده بودم، داد زدم:
- من بی‌فکرم یا شما؟ شمایی که پول چشمتون رو کور کرده و بی‌فکر دارید من رو دستی‌دستی بدبخت می‌کنید.
صدای قدم‌هاش اومد که داشت از اتاقم دور می‌شد.
اشک‌هام روی گونه‌هام سر می‌خوردن و باعث می‌شدن من به بدبختی‌هام لعنت بفرستم.
دست‌های لرزونم رو بالا آوردم و روی گونه‌م کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم.
نباید کم می‌آوردم! من خدا رو داشتم!
بلند شدم و برق رو خاموش کردم. روی تخت‌خوابم افتادم و پتو رو روم کشیدم.
نفسم رو عمیق به ریه‌هام فرستادم و چشم‌هام رو بستم.
***
سورن
کتم رو در آوردم. روی تخت پرت کردم و به‌سمت دست‌شویی رفتم.
به تصویر خودم تو آینه خیره موندم.
آب رو باز کردم که آب با فشار از لوله خارج شد.
از تصویرم چشم برنمی‌داشتم.
دستم رو زیر آب گرفتم و روی صورتم پاشیدم.
چند بار این‌کار رو انجام دادم تا بالاخره دست کشیدم. از صورت و موهام آب می‌چکید.
حوله رو از تو کشو درآوردم و از دست‌شویی بیرون زدم.
حوله رو به صورتم کشیدم و روی تخت نشستم.
چشم‌هام رو لحظه‌ای بستم که دو گوی عسلی تخس جلوی چشم‌هام جون گرفت.
سریع لای پلکم رو فاصله دادم و نفسی گرفتم. دکمه‌های پیراهنم رو باز کردم. از تنم درآوردم و لبه‌ی تخت گذاشتم. روی تخت دراز کشیدم و ساعدم رو روی پیشونیم قرار دادم.
***
با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم. سر جام نشستم و به دوروبرم نگاهی انداختم.
از تخت پایین رفتم و در اتاق رو باز کردم که سارن رو دیدم.
با عصبانیت وسط سالن وایساده بود و بی‌قرار به فرزاد نگاه می‌کرد. ناگهان با جیغ گفت:
- برو کنار.
فرزاد هم داد کشید:
- آقا ورود شما رو منع کردن.
سارن، نگاهش لحظه‌ای بالا اومد و روی منِ بی‌تفاوت قفل شد و لب زد:
- سورن.
با لحنی سرد گفتم:
- این خونه فکر کنم صاحب نداره که همین‌جوری سرت رو انداختی پایین و اومدی تو، نه؟
سارن با خواهش نگاهم کرد و گفت:
- داداش من که ازت معذرت خواستم.
با دادم خفه شد و خیره نگاهم کرد.
- بسه سارن! حالم ازت به هم می‌خوره. از تموم زن و دخترای عالم حالم به هم می‌خوره. گم شو بیرون دیگه نبینمت؛ چون دفعه دیگه خونت حلاله، شیرفهمی که؟
عقب‌عقب رفت و گفت:
- داداش از کرده‌ت پشیمون میشی.
پوزخندی زدم که از جلوی چشم‌هام ناپدید شد. با چه رویی پاش رو بدون اجازه‌ی من تو خونه‌م گذاشته و تهدیدم می‌کنه؟
فرزاد خواست توضیحی بده که وارد اتاقم شدم و نذاشتم حرفی بزنه؛ چون اصلاً حوصله‌ی چیزی رو نداشتم.
همون پیراهن دیشبی رو از رو تخت برداشتم و تنم کردم. موهام رو هم شونه‌ای زدم. عطرم رو برداشتم و به گردن و مچم زدم. با برداشتن گوشی و سوئیچ، از اتاق خارج شدم.
از پله‌ها سرازیر شدم. شیداخانوم که یکی از خدمه‌های سن بالا بود، جلو اومد و با لبخند مهربونی گفت:
- سلام آقا صبحتون به‌خیر!
سری تکون دادم و سرد جوابش رو دادم که گفت:
- آقا صبحونه نمی‌خورید مگه؟
- نه.
از خونه خارج شدم و در رو با خشم به هم کوبیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
تا سوار ماشین شدم، سریع گازش رو گرفتم و از حیاط بیرون زدم.
دستم رو به سرم گرفتم که حسابی درد می‌کرد. عصبی شده بودم. حوصله نداشتم و فقط می‌خواستم سرم رو چند بار به دیوار بکوبم تا این درد نفرت‌انگیز خفه شه. دیگه امونم رو بریده بود.
دقایقی بعد، جلوی شرکت توقف کردم و کلافه از ماشین پیاده شدم. دکمه‌ی آسانسور رو فشردم و مشتم رو به دیوار تکیه دادم. سرم رو روش گذاشتم و چشم‌هام رو از درد بستم. تا صدای بازشدن در آسانسور رو شنیدم، صاف سر جام وایسادم و وارد شدم و دکمه‌ی چهارم رو زدم.
تو آینه آسانسور به خودم خیره شدم. دستی به یقه‌ی پیراهن و لبه‌ی کتم کشیدم.
پوزخندی رو لبم جا خوش کرد. صدای زنی که شماره‌ی طبقه رو اعلام می‌کرد، اومد و در باز شد.
با قدم‌هایی محکم از آسانسور پیاده شدم. در شرکتم رو زدم. منشی که چه عرض کنم، رفیق دیوونه بنده، در رو باز کرد.
تیام با لبخند سلام کرد که خسته جوابش رو دادم.
از حالتم اخمی کرد و گفت:
- پسر چت شده؟
زیر لب هیچی گفتم و پا به اتاقم گذاشتم.
روی صندلیم لم دادم. دست‌هام رو روی میز گذاشتم و سرم رو روشون قرار دادم.
با صدای تقه‌ای که به در خورد، سرم رو بلند کردم و به در چشم دوختم. با صدایی گرفته گفتم:
- بیا تو.
تیام سرش رو داخل آورد و با دیدنم که داشتم نگاهش می‌کردم، لبخندی دندون‌نما زد. کاملاً وارد شد و در رو بست.
روی کاناپه مشکی‌رنگی که جلوی میزم چیده شده بود، لم داد و پا روی پا انداخت. صاف سر جام نشستم و با اخم گفتم:
- راحتی؟
همون‌طور که اطرافش رو نگاه می‌کرد، اوهومی گفت.
- همچین اتاق رو نگاه می‌کنی انگار بار اولته.
خندید و تو چشم‌هام خیره شد که ناگهان چشم‌هاش گرد شد.
خنده‌ی ریزی کردم. دستی به ته‌ریشم کشیدم و گفتم:
- جن دیدی؟
با چشم، اشاره‌ای بهم کرد و گفت:
- چشات چرا انقدر قرمزه؟
نفسی کشیدم و با شست و انگشت اشاره‌م، چشم‌هام رو مالیدم و گفتم:
- سرم داره منفجر میشه.
اخمی رو پیشونیش نشست و گفت:
- خب دیوونه قرصی چیزی می‌خوردی.
چپ‌چپ نگاهش کردم و گفتم:
- تو انگار تازه با من آشنا شدی نه؟ نمی‌دونی من اصلاً اهل مصرف کردن قرص و اینا نیستم؟
از جا بلند شد و گفت:
- کم‌عقل می‌خوای بمیری؟
خندیدم و جواب دادم:
- کسی با سردرد نمرده باهوش.
چشمکی زد و گفت:
- آخه تو همیشه استثنایی.
با دست به بیرون اشاره کردم و گفتم:
- برو بیرون تا نزدم لهت کنم.
بلند شد و دستش رو کنار شقیقه‌ش گذاشت. پاش رو روی زمین کوبید و گفت:
- اطاعت قربان.
با این حرکتش قهقهه‌ای زدم و با خنده گفتم:
- برو.
با خنده بیرون رفت. سری از روی تأسف تکون دادم و تکیه‌م رو کامل به صندلی گردونم دادم که دردی تو معده‌م پیچید.
با اخم رو شکمم خم شدم و دستم رو روی معده‌م گذاشتم.
لعنتی چرا همچین شد؟
کم‌کم دردش شدیدتر می‌شد و من عصبی‌تر و بی‌حال‌تر. با درد شدیدتری از قبل، دستم رو روی معده‌م فشار دادم. چشم‌هام رو سفت بستم و زیر لب فحـشی دادم.
از جام بلند شدم و تا خواستم در رو باز کنم، چشم‌هام سیاهی رفت.
دستم رو محکم به دستگیره گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.
تیام مشغول نوشتن چیزی بود که با صدای در، سرش رو بلند کرد. با دیدنم متعجب از جاش بلند شد و گفت:
- جایی میری؟
سعی کردم محکم باشم؛ ولی مگه می‌شد؟
چیزی نگفتم. با حالت چهره‌م مثل فنر از جا پرید و نگران پرسید:
- چی شده؟
درحالی‌که بیرون می‌رفتم به اتاقم اشاره زدم و به‌زور گفتم:
- سوئیچ رو بردار و بیا.
تیام نگاه نگرانش بین شکم و صورتم می‌چرخید که با دادم به خودش اومد:
- برو سوئیچم رو بیار.
آب دهنش رو به‌زور قورت داد و وارد اتاقم شد.
منتظر آسانسور بودم و کف دستم رو به دیوار چسبونده بودم تا سرم گیج نره.
تا در باز شد، تیام در شرکت رو قفل کرد. کنارم اومد و باهم وارد آسانسور شدیم.
با اخم رو بهم گفت:
- باز چیزای ترش خوردی؟
چشمم رو از درد بستم و با صدای گرفته گفتم:
- اصلاً از دیروز چیزی نخوردم، جز خنجر.
تیام بدون توجه به کلمه‌ی آخر حرفم با حرص گفت:
- همون دیگه، چیزی نخوردی. یه‌کم رعایت کن بدبخت. یه‌کم به فکر خودت باش.
جوابی ندادم. در باز شد. تیام خواست بازوم رو بگیره که نذاشتم. عقب کشیدم و جدی گفتم:
- خودم میام.
هوفی کرد و زیر لب با حرص و خشم گفت:
- روانی یه‌دنده.
لبخندی محو زدم.
در سمت کمک راننده رو باز کرد و منتظر شد تا بشینم.
وقتی نشستم، در رو بست و با دو ماشین رو دور زد و تا نشست، گازش رو گرفت و به‌سمت بیمارستان حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسال ها
150
امتیاز واکنش
1,507
امتیاز
346
سن
16
محل سکونت
باغ گیلاس:)
***
آیسان
مشغول خوردن چای بودم که شایان روی صندلی کنارم نشست. نفس عمیقی کشید و آخیش بلندی گفت.
خندیدم و گفتم:
- خسته نباشی!
لبخندی مهربون به ‌روم پاشید و گفت:
- شما هم خسته نباشید خانوم پرستار.
تک‌خنده‌ای کردم. ناگهان داد دکتر حیدری که ما رو صدا می‌کرد، بلند شد.
من و شایان با تعجب به هم نگاه کردیم. مردی رو دیدم که زیر بازوی یه نفر رو گرفته بود.
با دیدنشون از جام بلند شدم و به‌سمتشون رفتم.
برانکاردی واسه‌ش آوردن. نمی‌تونستم قیافه‌ی مرد رو تشخیص بدم؛ چون سرش پایین بود و موهای خیس از عرقش رو پیشونیش افتاده بود.
رفیق اون مرد روی برانکارد خوابوندش. مرد به‌زور روی تخت دراز کشید و موهاش کنار رفت.
وای خدای من! این که...
متحیر نگاهش می‌کردم که از زور درد، چشم‌هاش رو بسته بود و به خودش می‌پیچید.
با صدای حیدری به خودم اومدم و نگاهش کردم.
اخمی کرد و با حرص گفت:
- خانوم اون گوشیتون رو بدید، گوشی خودم تو اتاقم جا مونده.
سری تکون دادم. گوشی رو از دور گردنم بیرون آوردم و به‌ دست حیدری دادم. سریع از دستم کشید. گوشی رو تو گوشش گذاشت و مشغول معاینه شد.
با سنگینی نگاهی سرم رو چرخوندم. با نگاهی خمـار از درد شدید نگاهم می‌کرد.
سرم رو پایین انداختم. حیدری به من و شایان اشاره‌ای کرد و تخت رو به‌سمت اتاقی بردیم.
***
به‌سمت اتاق سورن راه افتادم تا از حالش جویا شم.
اسمش رو از تو پرونده‌ش دیدم. واقعا اسم زیبایی داشت؛ مثلِ خودش.
اِوا! من چی گفتم؟ نه‌خیرم حرفم رو پس می‌گیرم. آخه کجای اون پسره‌ی زنجیری زیباست؟
وارد اتاق شدم. بی‌حال و با رنگی پریده، اخمو روی تخت دراز کشیده بود.
آخی چه ناز خوابیده! ای بابا آخه این اخمالو کجاش نازه؟
نفسم رو کلافه بیرون دادم. کلاً امروز با خودم درگیر بودم.
خواستم سرمش رو بکشم که دستم به دستش برخورد کرد. مثلِ برق‌گرفته‌ها سریع دستم رو کشیدم.
کلافه، دستی به صورتم کشیدم.
من که به‌عنوان پرستار دستم به خیلی‌ها خورده؛ پس چرا این رو نمی‌تونم؟
مجدد دستم رو به‌طرفش بردم و خواستم سرم رو از دستش جدا کنم که مچم رو گرفت.
ترسیده نگاهش کردم. چشم‌هاش رو آروم باز کرد و بهم خیره شد؛ ولی من هنوز با ترس نگاهش می‌کردم.
به خودم که اومدم، اخمی کردم و جدی گفتم:
- دستم رو ول کن.
ابرویی بالا انداخت که با تموم حرصم گفتم:
- ول کن؛ وگرنه داد می‌زنم.
یه‌دفعه دستم رو با اخم ول کرد و روی شکمش گذاشت و چشم‌هاش رو روی هم فشار داد.
زیر لب آخی از درد گفت. سری به نشونه تأسف تکون دادم و گفتم:
- آقای افشار دفعه‌ی دیگه تکرار نشه. غذاتون رو منظم بخورید.
محلی بهم نداد و آروم‌تر گفتم:
- درد دارید؟‌
پلکش رو باز کرد و با چشم‌هایی قرمز، کوبنده گفت:
- کوری؟
اخم‌هام تو هم رفت و خواستم چیزی بگم که جدی گفت:
- تیام کجاست؟
من هم مثلِ لحن خودش گفتم:
- من چه می‌دونم کیه؟‌
- تو چی می‌دونی آخه؟
واقعاً خیلی بی‌ادب بود و بدجور غرورم رو له کرده بود.
پوزخندی زدم و گفتم:
- واسه چی باید بدونم؟‌ مگه فضولم که برم اسم و فامیل قوم و خویشات رو دربیارم؟
کلافه بهم خیره شد و گفت:
- خیلی حرف می‌زنی. برو تیام رو صدا کن.
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- نوکرت که نیستم. خودت برو صداش کن.
گره‌ی اخمش بیشتر شد. با لبخندی کج گفتم:
- من رفتم.
خواستم برگردم که با صداش سر جام وایسادم؛ اما نگاهش نکردم.
- یه‌کم مسئولیت‌پذیر باش. یه‌کم درک کن.
سؤالی نگاهش کردم و بدون اینکه نگاهم کنه، سرد گفت:
- باشه خودم میرم صداش می‌کنم.
من هم با بی‌خیالی شونه بالا انداختم. با درد تو جاش نشست.
دکتر حیدری وارد اتاق شد و با دیدن سورن جا خورد و با تعجب گفت:
- چی‌کار می‌کنی پسر؟
- خواستم برم همراهم رو صدا کنم.
دکتر ابرویی بالا انداخت و با انداختن نیم‌نگاهی به من، رو به سورن گفت:
- پرستارت که اینجا بود، بهش می‌گفتی صدا کنه.
لبخند موزی بهم زد و باز رو به دکتر کرد و گفت:
- گفتم؛ ولی گفت نوکرت نیستم و خواست خودم برم صداش کنم. من هم حوصله‌ی این رو ندارم که سرم منت بذارن.
دکتر با اخم نگاهم کرد و با جدیت تموم گفت:
- خانوم پریزاد بیرون.
خواستم برم که باز گفت:
- درضمن همراهشون رو هم صدا کن.
بهش نگاهی کردم و نیم‌نگاهی هم به سورن که با شیطنت نگاهم می‌کرد. با خشم، دست‌هام رو مشت کردم و با صدایی کنترل‌شده جواب دادم:
- چشم آقای دکتر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا