رمان کوتاه زنبور آبی (جلد سوم طلسم آبی) | Aramis. H کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
نام رمان: زنبور آبی (جلد سوم طلسم آبی)
ژانر: فانتزی، معمایی
نام نویسنده: Aramis. H کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @سییما
خلاصه‌ی فصل قبل:
در فصل قبل شاهد تسخیرشدن سیسیلیا‌ توسط الماس آبی بودیم. او با تمام سعی و تلاشی که برای خوب‌بودن داشت، برای جوان‌ماندن طمع کرد و آن طمع هم باعث ازبین‌رفتن انسانیت او شد. تمام اهالی جنگل نیز آن سرزمین را ترک کردند و سیسیلیا با حسرت‌هایش تنها ماند.
خلاصه فصل جدید:
پس از گذشت چندین سال، اکنون زمان آن رسید
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
که اهالی جنگل به سرزمین ارکید بازگردند. در این راستا، کودکی وارد داستان می‌شود که تمام افسانه‌ها را با نام خود گره می‌زند. باید دید این کودک پایان خوشی را به ارمغان می‌آورد یا خیر.

1568404072433.png
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*سیما*

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر فعال
عضویت
17/4/18
ارسال ها
924
امتیاز واکنش
22,153
امتیاز
821
سن
26
محل سکونت
قــــم خــوبــــمـــون
کاور ناظر.jpg
نویسنده‌ی گرامی؛ ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود،
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامیست؛ چراکه علاوه‌بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما (چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان) رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
مرد کشاورز، مترسک را میان مزرعه قرار داد و سپس رو به آن ‌دو‌ کرد و پرسید:
- اینجا خوبه؟
- خوبه، ببینم تو این مترسک رو از کجا آوردی؟
- جلوی خونه افتاده بود.
همسرش، دست‌به‌بغـ*ـل زد و با نگاهی تیزبین به او چشم دوخت.
- دارم جدی می‌پرسم. کجا بود؟
- منم دارم راستش رو میگم. با یک نامه، دم‌ در خونه گذاشته بودنش. توی نامه نوشته بود از من مراقبت کنید.
همسرِ کشاورز،
از شوخ‌طبعی او لبخند دلنشینی زد و فرزند خود را نوازش کرد. آن‌ها یک زندگی ساده و خوش را برای کودک خود فراهم کردند و حالا با خوش‌حالی، انتظار بزرگ شدن آن را می‌کشیدند.
مرد با پُتک، ضربه‌ای دیگر به پایه مترسک زد که ناگهان آن صدای آشنا را شنیدند. همسرش پرسید:
- صدای چیه؟
مرد کشاورز، درحالی‌که به دور دست‌ها چشم دوخته بود، پاسخ داد:
- وقتشه!
- وقت چی؟
- وقت سرنگونی سلسله‌ی پادشاهان!
***
در جای‌جای سرزمین اُرکید، جز سکوت و زوزه‌ی گرگ‌ها، چیزی شنیده نمی‌شد. تمام مردم، آن مکان نفرین شده را ترک کردند و هریک به تنهایی به سرزمین‌های انسان‌ها رفته‌اند و زندگی جدیدی را آغاز کردند.
در این میان، یک اسکلت شنل پوش، هنوز زمزمه‌های نامفهومی را به زبان می‌آورد. او با عصای فولادی‌اش، بر زمین سرد و خاک گرفته قصر، می‌کوبید و سربه‌زیر شعر می‌خواند.
دخترکی با شنل آبی و چشمان یخی، درحالی‌‌که یک عروسک پارچه‌ای به دست داشت، در مرز بین چمنزار و جنگل ایستاد.
اطرافش را با شکاکی از نظر گذراند. خواست مطمئن شود که شخصی او را تعقیب ننموده.
او پس از رسیدن به آرامش خاطر، وارد جنگل شد.
با عبور دخترک از مرز، تمام جنگل و تمام سرزمین‌ها هشداری دریافت کردند که در این سال‌ها انتظار آن را می‌کشیدند‌.
دخترک ساعاتی را در یک نقطه از جنگل، در نزدیکی مرز ایستاد. رفته‌رفته موجودات حاضر، یکی پس از دیگری به‌سوی او آمدند. تک‌تک آن‌ها برای دیدن این معجزه هیجان داشتند.
نگاهش، تمام آن جنگل را بررسی کرد. یک سرزمین مخفی‌ که در تمام نقاط آن خانه‌ها و لانه‌های کوچک و بزرگ که محل سکونت موجودات زنده‌ی غیرمعمول با نژاد‌های متفاوت بود، دیده می‌شد.
دخترک با آن سن کم، هدف خود را یافت. او ‌یافت که برای چه به جنگل فراخوانده شده. برای انجام مأموریتش آماده بود.
***
دروازه‌ی تالار بزرگ قصر، به‌آرامی باز شد. اسکلت متحرک با دیدن نور، چشمان الماس مانندش درخشید و با کنجکاوی نگاهش را به روشنایی داد.
دخترک، درحالی‌که دست یک مرد مو بلند را گرفته بود و عروسک را هنوز هم در آغـ*ـوش داشت، آرام‌آرام به‌سوی او آمد. آن مرد لبخند دندان‌نمایی زد و گفت:
- با اقلیما آشنا شو.
اسکلت متحرک، ستون‌فقراتش را صاف کرد ‌و با تعجب پرسید:
- این کیه؟
مرد مو بلند، قدمی به جلو برداشت و پاسخ داد:
- همون کسی که این جنگل بهش احتیاج داره.
اسکلت متحرک با آن جمجمه حکاکی شده‌اش که الماس و شاخه‌های اُرکید را به نمایش می‌گذاشت، به‌شدت وحشتناک بود؛ اما دخترک با نگاه خیره به او می‌نگریست.
اسکلت، عصای فولادی‌اش را به زمین کوبید و فریاد زد:
- من همونی‌ هستم که جنگل بهش احتیاج داشت.
مرد مو بلند درکمال خونسردی گفت:
- یک زمانی آره! اما حالا وقتشه که این سلسله به یک اصیل ختم بشه.
اسکلت متحرک بیشتر عصبی شد.
- من یک ملکه اصیلم!
دخترک چند قدم به او نزدیک شد و دست کوچکش را به‌سمت دستان اسکلتی آن برد.
- ما همه اصیل هستیم. من خاندان خودم رو دارم و تو هم خاندان خودت رو داری.
الماسِ چشمانش، با شنیدن کلمات آرامش‌بخش دخترک لرزید.
- تو کی هستی؟
دخترک لبخندی زد و گفت:
- ناجی جدید جنگل!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
مرد مو بلند سر تکان داد و دست‌به‌بغـ*ـل زد. همان‌طور که می‌گفت، اکنون جنگل، ناجی واقعی خود را یافته است.
***
اقلیما
با اینکه از او صرفاً یک اسکلت باقی مانده بود، ذهن پریشانی داشت. خواندن ذهن پریشان، برای من که افکارم نظم خاصی داشتند، سخت نبود.
او از من خوشش آمده. جای تعجب نداشت؛ اما اگر نتوانم این اسکلت متحرک را در جبهه‌ی خود بیاورم، بدون شک شکستی دردناک انتظارم را خواهد کشید و این علاقه‌ی ملکه برایم کفایت نخواهد کرد.
من به او نیاز داشتم؛ زیرا مرد مو بلند که پیدا بود هرگز تاکنون در هیچ‌ جنگی شرکت ننموده و من هم که کودکی بیش نیستم؛ بنابراین باید یک شخص قدرتمند را در سپاهم داشته باشم.
- من باید به این جنگ خاتمه بدم. با من هستی؟
ملکه درنگی کرد و سپس گفت:
- آخرین جنگ توسط من به پایان رسید.
- نه. اون جنگ شروع جنگ نهایی بود.
- تو فقط یه دختر بچه‌ای. من وقتی هم‌سن تو بودم، اصلاً نمی‌دونستم یه همزادم.
پسوند جمله‌ی کنایه‌آمیـ*ـزش، با صدای ضمخت و ترسناکی بلند خندید. با آرامش گفتم:
- درسته من یه دختر بچه‌م! ولی همزاد نیستم.
مرد مو بلند به ملکه لبخند کجی زد. ملکه که گیج و سردرگم شده بود، به من خیره ماند.
- با من هستی یا نه؟
ملکه بی‌حوصله گفت:
- از اینجا گم شو. هردوتون گم شید.
ناچار قصر را ترک کردیم.
***
مرد مو بلند دستم را گرفته بود و قدم‌زنان از کنار درخت‌های متحرکی که همانند سنگ بی‌حرکت مانده بودند، گذشتیم.
- نگران نباش. من بهت کمک می‌کنم.
- من نگران نیستم.
- با اینکه حتی اسمم نمی‌دونی؟
- تو گفتی یک پری هستی. منم نیازی ندیدم بیشتر بپرسم.
خندید.
- تو دختربچه‌ی عجیبی هستی!
- چرا؟
- بگذریم! اسم من جایدنه.
دست راستم را نزدیک بردم و به نشانه‌ی ادب گفتم:
- خوشبختم جایدن.
لبخندی زد و با خوش‌حالی گفت:
- منم همین‌طور اقلیما.
لحظاتی بعد، پرسید:
- خب کجا بریم؟
- جایی که به ملکه نزدیک باشه.
- من یه جا رو می‌شناسم که هم امن‌ِ و هم به ملکه نزدیکی.
- کجا؟
- سرزمین گرگ‌ها!
چشم‌هایم را پشت پلک‌هایم پنهان نمودم تا تمرکز کنم. فهمیدم چه کسانی را می‌گفت و آن خاطره‌ی مبهم را به یاد آوردم.
- فکر بدی نیست. تو رو راه میدن؟
به عقب نگاه کردم. چند قدم دورتر ایستاده بود. شانه‌ای بالا انداخته و گفتم:
- اشکال نداره! تا کوهستان بیا برام کافیه.
متعجب پرسید:
- تو از کجا فهمیدی که مرز سرزمین گرگ‌ها یک کوهستانه؟
بی‌پروا به راهم ادامه دادم.
- حدس زدم!
به من می‌گفت عجیب! لیکن خودش بسیار مرموز بود. چیزی درباره‌ی اوست که من را نگران می‌کرد. یک راز بزرگ که در اعماق ذهن خود پنهان ساخته بود.
نزدیک کوهستان ایستاد. اشاره‌ای به تکه سنگ بزرگ کرد و گفت:
- امیدوارم تو رو راه بدند.
- امتحان می‌کنم.
چند ضربه به سنگ زدم. دقایقی بعد، یک گرگ چشم سبز به‌سوی من آمد و بسیار ناگهانی به انسان تبدیل شد.
- تو کی هستی؟
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم :
- ناجی جدید!
پوزخندی زد و دروازه را باز کرد. به این ترتیب من مکانی را برای اقامت یافتم.
***
سرزمین گرگ‌ها میان یک کوهستان قرار داشت که اطراف آن را کوه‌های بلند و سفید پوشانده بود. مردم‌ آنجا در خانه‌های سنگی زندگی‌می‌کردند و پوشش آن‌ها همانند سرخ ‌پوستان بود.
در قصر سنگی، این‌سو و آن‌سو را از نظر گذراندم. پس از شکسته شدن طلسم آبی توسط ملکه نفرین شده، قدرت‌های همزادها رفته‌رفته کم‌تر شد و هیچ‌کدام از موجودات سرزمین ارکید، به قدرت‌های سابق خود دست نیافتند؛ اما باید اعتراف کنم این گرگ‌ها هنوز هم وحشی و درنده هستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
رهبر گرگ‌ها، یک مرد بسیار خوش‌چهره بود. لب‌های بزرگ و چشم‌های درشتش، او را یک سیاه‌پوست جذاب نشان می‌داد.
می‌توانستم با نگاه کردن به او تمام خاطرات کودکی‌، نوجوانی و حتی قبل از تولدش را ببینم.
سرش را کج کرد و با نگاهی بُرنده به من خیره شد.
- تو چه قدرت‌هایی داری؟
ایستادم و به او نزدیک شدم. عروسک پارچه‌ای را در کوله‌پشتی کوچکم قرار داده و گفتم:
- خوش‌حالم بالاخره یکی پیدا شد که راجع به من سؤال‌های مهم پرسید. در جواب به سؤالت باید بگم هر قدرتی که فکرش رو بکنی!
پوزخندی زد. آن نقص مادرزادیِ روی صورتش، از مادرش به ارث رسیده بود. با دیدن خوش‌حالی مادرش که برای به دنیا آمدن او لحظه‌شماری می‌کرد، متأثر شدم و با خود اندیشیدم که آیا مادرم از وجود من آگاه است یا خیر؟
- هر قدرتی که فکرش رو بکنم؟ خب نشونم بده!
- اسم مادرت و...
سرم را بالا بردم و به او نگریستم. ادامه دادم:
- می‌تونم تک‌تک لحظات زندگیت رو بگم.
شانه‌ای بالا انداخت که شنل خزدار و پرابهتش که به رنگ قهوه‌ای بود، کمی عقب رفت.
- چیز جالبی نیست. منم می‌تونم تمام زندگی تو رو به صورت خلاصه بگم.
- بگو!
- تو یه دختر لوس از خانواده‌ی پولداری هستی که از بس فضول و دردسرسازی، وارد جنگل شدی.
آدم وقتی بزرگ‌تر باشد، نسبت به کودکان و اشخاص ریزجثه، واکنشی همچو غرور و تکبر دارد. این حکایت رهبر گرگ‌هاست.
- می‌تونم بفهمم توی ذهنت چی می‌گذره.
- این رو هر همزاد خل‌مغزی می‌تونه.
سنگ بزرگی را بالا بردم و با یک حرکت تا دوردست‌ها پرتاب کردم. دهان رهبر گرگ‌ها باز ماند و به من چشم دوخت. خاک‌های دستانم را تکاندم و گفتم:
- بیشتر قدرت‌های من گفتنی نیستند. در ضمن من همزاد نیستم.
کوله پشتی را بغـ*ـل کرده و اطراف را از نظر گذراندم.
- اتاق من کجاست؟
رهبر گرگ‌ها خندید و گفت:
- داره کم‌کم ازت خوشم میاد. بیا خودم راهنماییت می‌کنم خانم جوان!
ایستاد و با من هم‌قدم شد. قصر او، سراسر سنگ بود و هرچه جلوتر می‌رفتیم، جز تکه‌های سنگ چیزی دیده نمی‌شد. با توجه به مطالعاتم، این سرزمین شباهت زیادی به خیمه‌ها و خانه‌های سرخ پوستان داشت. درست همانند قبیله‌ای بزرگ که دور از تمدن زندگی می‌کنند.
رهبر ایستاد و تخته سنگ کنار رفت. اتاق کوچکی شبیه به اتاق کودک، اما با تفاوت‌های چشمگیری، پدیدار گشت. این اتاق کاملاً بر اساس اعتقادات سرخ ‌پوستان آماده شده بود. پرسیدم:
- این رو برای من آماده کردین؟
- نه برای فرزند من بود؛ اما متأسفانه از دستش دادم.
کاوش در ذهن غمگینش کار درستی نبود؛ لیکن کنجکاوی باعث شد تا بفهمم همسر و فرزندش به‌دلیل ضعف جسمانی، یک جای از دنیا رفتند.
پدرم همیشه می‌گفت که نباید افکار دیگران را بدون اجازه بخوانم؛ زیرا چیزهایی در ذهن آدمیست که پنهان بودن آن بهتر از فاش شدنش است.
- من می‌تونم کاری کنم که دیگه این اتفاق نیفته.
- منظورت چیه؟
- معذرت می‌خوام؛ اما من ذهنتو خوندم. می‌دونم چرا همسرت زمان بارداریش فوت کرد.
- بهتره کلمه می‌تونم می‌تونم رو از جملاتت حذف کنی. اون فقط ضعف جسمی داشت همین.
- تو خیلی چیزا نمی‌دونی!
اخم‌هایش که به دلیل سردرگمی بر پیشانی‌اش نقش بسته بود، شدیدتر شد.
او نمی‌دانست همسرش مانند تمام انسان‌های دیگر، وقتی یک نوزاد نیمه را در وجود خود پرورش دهد، برای کامل شدن آن نوزاد، باید روح خود را با فرزندش تقسیم می‌کرد.
با اینکه پاسخ سؤالم را می‌دانستم، پرسیدم:
- اون یه انسان بود؟
- درسته! چند سال قبل، طی آخرین جنگ مرز‌ها برای لحظاتی باز شدند و اون هم درست همون زمان وارد جنگل شده بود اما نمی‌تونست به خونه برگرده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
لبخند کودکانه‌ای زدم تا از ناراحتی‌اش کاسته شود.
- تو بهش یه خونه جدید دادی؟
لبخند کم‌رنگی زد و همان‌طور که از اتاق سنگی خارج می‌شد، گفت:
- همین‌طوره!
با رفتن رهبر گرگ‌ها، دراز کشیدم و به خواب رفتم.
شاید به‌نظر سخنان من به عنوان یک کودک، بسیار غیرعادی و بزرگسالانه باشد؛ اما باید یادآوری کنم که من یک کودک معمولی نیستم.
***
روز بعد، باز هم برای دیدن اسکلت متحرک رفتم. این بار جایدن نبود. تنها و با کوله پشتیِ روی دوشم در قصر حضور یافتم.
ملکه، نگاه پر حرارتی داشت. او با دیدن من در استخوان‌هایش، تپش یک قلب را احساس می‌کرد.
- برای چی اومدی؟
- کافیه با من متحد بشی. بهت قول میدم که تو رو به حالت قبلت برگردونم.
- چرا باید بخوام دوباره یه پیرزن باشم؟
- انسان بودن کافی نیست؟
سکوت کرد. سکوتش طولانی‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردم. بالاخره زبان باز کرد و گفت:
- چه‌طوری بهت کمک کنم؟
از این سخن، بسیار خشنود گشتم. پاسخ دادم:
- بهت میگم!
***
پس از توافق با ملکه، به‌سمت خانه‌ی جایدن رفتم. طبق دیده‌هایم، او در یک کلبه‌ی کوچک به همراه همسر و فرزندش زندگی می‌کرد.
با رسیدنم به مقصد، به در ضربه زدم. لحظاتی بعد، پسربچه‌‌ای که به‌نظر از من بزرگ‌تر بود که با آن بینی باریک و لب‌های گرد شباهت زیادی به جایدن داشت، در را باز کرد و گفت:
- تو کی هستی؟
شانه‌ای بالا انداختم و در جواب به او گفتم:
- می‌تونم با جایدن صحبت کنم؟
در همین حین، خودش آمد. با خشنودی گفت:
- اقلیما! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ بیا تو.
وارد خانه‌اش شدم. خانه‌‌ی آن‌ها، همانند یک خانه‌ی چوبیِ روستایی محقر، لیکن باصفا بود.
نشستم و دست‌هایم را به یکدیگر گره زدم‌.
- تونستم ملکه رو متقاعد کنم.
- اینکه خیلی خوبه!
- درسته! اما من باید همه‌ی مردم رو قانع کنم.
- نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زنی!
- ما باید یک ارتش کامل باشیم تا بتونیم از پس این جنگ بربیایم.
با کنجکاوی و تعجب پرسید:
- صبر کن ببینم! واقعاً جنگی وجود داره؟
سرم را به نشانه تائید تکان دادم که متعجب‌تر از قبل گفت:
- ما قراره با کی بجنگیم؟
- راجع به سؤالت فکر کن و بگو ما قراره با کیا بجنگیم!
همسر جایدن که با صورتی ظریف، زنی مهربان به‌
نظر می‌رسید هم به جمع ما پیوست و با نگاه حیرت زده‌ای به من چشم دوخت.
سرانجام به خودش آمد و گفت:
- تو همونی؟
اکنون زمان آن رسیده بود که من متعجب شوم. ذهنش کاملاً خالی از هرگونه تصور و تفکر بود. با کنجکاوی پرسیدم:
- تو راجع به من چی میدونی؟
نزدیک‌تر آمد و درست کنار من نشست.
- من راجع به تمام تاریخ و کتیبه‌های سرزمین ارکید می‌دونم. تمام گذشته و پیش‌بینی‌هایی که توی قالیچه سلیمان نوشته شده.
با نگاهی مصمم ادامه داد:
- وقتشه مردمِ خودت رو جمع کنی!
او راست می‌گفت. اکنون زمان آن رسیده بود که تمام موجودات سرزمین ارکید را فراخوانم.
همسر جایدن یعنی ملک، با کمک کتابی که به من نشان داد، توانست جادویی را اجرا کند تا صدای من به گوش تمام اهالی سرزمین ارکید برسد.
نور طلایی رنگی مشابه بلندگو در مقابل من شکل گرفت. من هم با صدای بلندی شروع به سخنرانی کردم:
- ای مردم سرزمین ارکید! من، اقلیما آخرین و جدیدترین ناجی جنگل و شایسته‌ی...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
ناگهان نور طلایی ازبین رفت. ملک لبخند خجولی زد و گفت:
- اقلیما بهتره حرف‌هات رو کوتاه کنی.
سری تکان دادم ‌و این‌‌‌بار گفتم:
- مردم سرزمین ارکید، من شما را به زادگاهتان فرامی‌خوانم!
این جمله را با هربار شکل گرفتن نور، تکرار کردم و اینک باید انتظار ‌کشید.
***
چند روز گذشت. ملکه با سؤال‌های پی‌درپی می‌خواست زمان جنگ را بگویم. رهبر گرگ‌ها هم بی‌وقفه از وضعیت ملکه می‌پرسید. در این میان، تنها پیشرفتی که در زمینه یادگیری داشتم، این بود که فهمیدم همسر جایدن از خودش مفیدتر است؛ زیرا با کمک تجربیات او، پی بردم تصوراتم متعلق به آینده است نه گذشته.
- می‌دونستی اگه الماس بشکنه، همه‌ی موجوداتی که بهش وابسته‌اند هم ازبین میرن؟
- خب؟
- اما ملکه که هنوز...
ادامه نداد. پاسخ این سؤال را نمی‌دانست؛ بنابراین او را از سردرگمی خلاص کردم‌.
- ملکه وابسته به قدرت الماسه که اون قدرت رو هم بلعیده!
با دهان باز گفت:
- تو از کجا فهمیدی؟
پسرش که تا به‌ حال همانند تمام کودکان معمولی مشغول بازی بود، پرسید:
- چه‌طور میشه یه الماس رو بلعید؟
سرم را به طرفین تکان دادم.
- تو نمی‌تونی بفهمی!
با تخسی گفت:
- من یه پسر باهوشم!
- ممکنه! حالا به بازیت ادامه بده.
ملک از این برخورد من، ابروهایش را بالا انداخت و دست‌به‌بغـ*ـل زد‌. با تمام شگفتی‌های ارکید، برای او عجیب بود که یک دختربچه، چه‌گونه می‌تواند همانند بزرگسالان رفتار کند؟
در جنگل قدم می‌زدم و با دوست کوچکم ‌سخن می‌گفتم. حالا که احساس امنیت می‌کرد، از عروسک پارچه‌ای بیرون آمد و روی دستم نشست.
لبخندی زدم و گفتم:
- باید یه خونه جدید برات پیدا کنیم.
اطراف را از نظر گذراندم. جنگل مکان بسیار مناسبی برای او بود.
- یکی از این درخت‌ها رو انتخاب کن.
روی یک درخت تازه و جوان نشست. چوب را تا عمق سی‌‌سانتی‌متر سوراخ کرد و لانه‌ی خود را در آن ساخت.
من همان‌طور که شاهد ساختن لانه‌اش بودم، گفتم:
- فکر می‌کنی اهالی ارکید برمی‌گردند؟
با شنیدن پاسخش، شانه‌ای‌ بالا انداختم و ناامید نالیدم:
- حق باتوئه! فکر نکنم کسی یه دختربچه رو جدی بگیره.

صدایش کمی مبهم شد؛ ولی توانستم کم و بیش بشنوم. چیزی که گفت، یک فکر فوق‌العاده بود!
- اوه درست میگی! باید همین‌کار رو کنیم.
با اینکه یک حشره بود؛ اما هوش بالایی داشت. او گفت:
- باید افرادی که دردسترس هستند را آموزش بدهیم تا زمان جنگ بتوانیم بر علیه آن‌ها پیروز شویم.
البته با زبان خودش و با کلمات متفاوتی این ایده را بیان کرد.
با شادمانی به‌سوی قصر رفتم که متوجه شدم او هنوز از تنهایی وحشت دارد؛ بنابراین گفتم:
- بیا بعداً برمی‌گردیم لونه‌ت رو کامل می‌کنی.
فوراً خود را میان عروسک پارچه‌ای پنهان کرد و آرام گرفت.
وقتی به قصر رسیدم، فکری که دوستم به سرم انداخته بود را بلافاصله با جایدن و ملکه در میان گذاشتم.
- باید ارتش رو برای جنگ آماده کنیم.
جایدن کمی کنجکاو شد و پرسید:
- کدوم ارتش؟
- همون ارتشی که قراره از مردم بسازیم.
ملکه سرش را تکان داد و گفت:
- فکر بدی نیست؛ اما مشکل اینجاست که وقتی کسی توی ارکید نیست، چه‌طور این ارتش رو بسازیم؟
در همین حین، مردی قد بلند و سبزه که موهای سیاهی داشت، وارد تالار قصر شد.
- ما به سرزمین ارکید برگشتیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
چشم‌های ملکه، همانند زمانی‌که من را برای اولین بار دید، برق زد و گفت:
- تو برگشتی؟
مرد سبزه اخمی کرد و لحن شوخ خود را تغییر داد.
- من برای تو نیومدم برای نجات جنگل اومدم.
زنی که شباهت زیادی به آن مرد داشت، دستش را روی شانه‌ی او قرار داد و گفت:
- بالاخره که اومدی!
لبخند زیبایی زد. به من نزدیک شد و روی زانو نشست.
- تو باید ناجی جدید جنگل باشی درسته؟
سرم را تکان دادم که گفت:
- من آماندا هستم خوش‌حالم می‌بینمت.
- اسم‌ من اقلیماست امیدوارم بتونی کمک کنی.
از صراحت من متعجب شد و به آن مرد نگاه کرد. مرد سبزه با حیرت لبخند زد و گفت:
- فکر کنم از این خوشم بیاد.
او هم نزدیک آمد و همانند آماندا نشست.
- منم روسان هستم می‌تونی عمو روسان صدام بزنی.
سرم را به نشانه تائید تکان دادم که چشمم به یک پسربچه افتاد. آماندا وقتی متوجه نگاهم شد، با خوش‌حالی گفت:
- این رایانه! شما دوست‌های خوبی می‌شین.
روسان گفت:
- درست مثل من و آماندا.
آماندا با آرنج به پهلوی روسان زد و آرام زمزمه کرد:
- اینا بچه‌ن!
روسان خندید و به‌سمت جایدن رفت. نگاهی که روسان به او انداخت، اصلاً دوستانه ‌نبود؛ اما هرچه سعی کردم، نتوانستم متوجه‌ی منظورش شوم.
سخنانی که بین آن‌ها رد و بدل شد، کاملاً معمولی و برای دیدار اول بیش از حد روزمره بود‌. من از ذهن آماندا خواندم که جایدن را می‌شناسند و روسان از ملکه دلگیر است. تنش بین آدم‌های حاضر در تالار قصر، کاملاً دور از انتظار به شمار می‌رفت و برای من غیرقابل درک بود.
سرانجام روسان با اشاره از من خواست تا از قصر بیرون برویم. ما از یک راه پله‌ی مارپیچ و طولانی، درست به میدان جنگل رفتیم.
وقتی آخرین پله را پایین آمدم، چشمم به جمعیت انبوهی از مردم مشابه آدم‌های عادی افتاد. به‌سمت روسان برگشتم که با لبخند ‌گفت:
- اینم اون ارتشی که می‌خواستی.
- ممنونم عمو روسان!
با گریه‌ا‌ی ساختگی در گوشم آرام گفت:
- همیشه آرزو داشتم یکی عمو روسان صدام کنه.
خندیدم و گفتم:
- وقتی کارمون تموم شد، همه رو مجبور می‌کنم بهت بگن عمو روسان.
- انقدر قدرت داری؟
- بیشتر از اون!
ابرویی بالا انداخت و باز هم لبخند زد. او و آماندا بسیار خنده‌رو و مهربان بودند.
مردم با شگفتی به من خیره شدند و هر یک چیزی می‌گفتند. پچ‌پچ‌های آن‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد تا اینکه با صدای رسا گفتم:
- مردم سرزمین ارکید!
ناگهان همه سکوت کردند. ادامه دادم:
- ما همه جمع شدیم تا یک پایان خوب برای سرزمینمان بسازیم. این جنگی که در راه است، پایان دهنده‌ی تمام جنگ‌هاست. در این جنگ یا همه با خاک یکسان می‌شویم یا همه سالم و سرزنده می‌مانیم. شما با من هستید؟
سکوت مردم ادامه داشت. ترس را از چشم‌های تک‌تک آن‌ها خواندم. من باید حقیقت را می‌گفتم و همین‌‌کار را هم کردم. اکنون باید دید چه کسانی شجاعت مقابله با دشمن را دارند.
در میان پچ‌پچ‌های آرام، فردی دستش را بالا برد و گفت:
- من هستم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
همه این‌سو و آن‌سو را جست‌وجو کردند تا اینکه آن شخص با پالتوی کلاه‌دارش از میان جمعیت، قدم‌زنان به من نزدیک شد و سرش را بالا آورد.
با دیدن رهبر گرگ‌ها، شادمان به
سوی او دویدم. رهبر گرگ‌ها من را در آغـ*ـوش کشید و گفت:
- من و تمام مردمم برای تو می‌جنگیم.
روسان هم از دیدن رهبر گرگ‌ها خشنود گشت.
- خوش‌حالم هنوزم جوانمردی ماکسل!
سرش را کمی کج کرد و نامحسوس اشاره‌اش به ملکه بود. ملکه در دورترین نقطه که قابل دید نیست، ایستاد و به صورت پنهانی شاهد ماجرا بود.
ماکسل با اشاره‌ی روسان توانست گوشه‌ای از شنل طلایی ملکه را ببیند. به‌سوی جمعیت بازگشت و گفت:
- چه کسانی برای این دختربچه‌ی شجاع می‌جنگند؟
- من هم هستم!
زنی زیبارو با موها و لباس‌های خیس، به همراه دو تن از مردان که آن‌ها هم سرتاپا خیس بودند، به‌سمت من آمدند.
- تو کی هستی؟
این سؤالی بود که در ذهن همه‌ی ما نقش بست و من آن را بیان نمودم. زن زیبارو لبخندی زد و گفت:
- من ملکه‌ی آبروی‌ها، آبان هستم.
روسان متعجب پرسید:
- پس ماهینی کجاست؟
آبان با ناراحتی جواب داد:
- مادرم بیمار بود و نتونست بیاد؛ ولی خیلی دوست داشت کنار اقلیمای شجاع باشه.
آماندا و روسان، متعجب نگاهی به یکدیگر انداختند. هیچ یک نمی‌دانستند ماهینی صاحب فرزندی است.
- از کجا فهمیدی اسم من اقلیماست؟
- خبر‌ها زود میرسه ناجی کوچک!
منتظر شدیم تا مردم تصمیم بگیرند.
- من حدید، رهبر پری‌ها هستم. من و مردمم مفتخریم تا در این جنگ در کنار شما باشیم.
- ما با افتخار حضور شما را می‌پذیریم.
از این‌رو، رهبر پری‌ها که مردی جسور اما عاقل بود هم به جمع ما پیوست.
دیری نگذشت که رهبر بالداران هم با آن بال‌های بزرگ و زیبایش نمایان گشت. با فرود هیجان‌انگیزی روی زمین ایستاد و گفت:
- دانیال هستم. من و مردمم هم با شما همراهیم.
دانیال یک مرد منطقی و جدی بود.
روسان نگاهی به او انداخت و گفت:
- تا حالا کجا بودی؟
رهبر بالداران با همان نگاه جدی و خشک، پاسخ داد:
- من فقط در مواقع جنگ، بالداران رو رهبری می‌کنم.
روسان عصبی شد. نمی‌دانست چه بگوید. تاکنون هرگز رهبر بالداران، خود را نشان نداده بود و حتی من هم نمی‌دانستم که بالداران رهبر دارند.
جایدن به حدید چشم دوخت. آرام پرسید:
- به‌نظر میاد پری‌ها رهبر جدید دارند.
روسان نیم‌نگاهی به او انداخت و گفت:
- چون رهبر قبلی توی جنگ آخر کشته شد.
هر دو رهبران به من وعده دادند که در این جنگ همراه من خواهند بود؛ بنابراین با صدای بلندی گفتم:
- مردم سرزمین ارکید، با من هستید؟
همه یک صدا گفتند:
- ما با شماییم!
باز هم پرسیدم:
- با من هستید؟
و این‌بار نیز پاسخ دادند:
- ما با شماییم!
لبخند رضایت‌مندی برلب‌هایم نقش بست. این آغاز آموزش‌های ارتش من بود.
***
با اطلاعاتی که داشتم، به یاد آوردم سرزمین ارکید دارای هفت قبیله هست. به همین دلیل از ملک پرسیدم:
- ما‌ چند قبیله رو داریم؟
ملک آب‌میوه‌ی سبز رنگی را به من داد و متفکر گفت:
- بالداران، گرگ‌ها، پری‌ها، آبروی‌ها و...
ابرو بالا انداخت و ادامه داد:
- فقط چهارتا!
- ملکه هم هست.
- اوه یادم نبود؛ چون موقع تجمع ندیدمش. خب و خاندان سلطنتی.
- بقیه‌ی اعضای خاندان سلطنتی کجان؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aramis. H

همراه انجمن
عضویت
7/3/18
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
2,458
امتیاز
371
سن
20
محل سکونت
جنوب فارس
با همان نگاه متفکر گفت:
- من شنیدم اون‌ها مُردن و به نیاکان پیوستن.
تمرکز کردم؛ اما آن‌ها را نیافتم.
- اون‌ها نمردن.
نزدیک آمد و موشکافانه پرسید:
- پس کجان؟
- نمی‌دونم. بین زنده‌ها هم پیداشون نکردم.
جایدن از اتاق خواب، با عجله به‌سمت در رفت. ملک فریاد زد:
- داری کجا میری؟
- باید برم. برای تمرین دیرم شد.
ملک خندید و رو به من گفت:
- واقعاً از جون و دل داره تمرین می‌کنه!
با دیدن خنده‌ی او که تمام دندان‌هایش را به نمایش می‌گذاشت و چشمان کوچکش را تبدیل به یک خط می‌کرد، لبخندی زدم و به فکر فرو رفتم. من باید آن دو اشراف‌زاده را می‌یافتم.
***
روز بعد، برای دیدن تمرینات ارتش، به میدان بزرگ جنگل رفتم. پری‌ها آنجا مشغول تمرین بودند. در نزدیکی چمنزار، بالدارن و در میان دریاچه‌، آبروی‌ها مشغول تمرین بودند.
ابتدا باید با حدید سخن می‌گفتم و اوضاع را جویا می‌شدم.
- چند نفر از پری‌ها با ما هستند؟
- حدود 250 نفر. تعداد زیادی از پری‌ها مهاجرت کردند و توی جنگ مُردند.
- با این حال امیدوارم کسانی که مهاجرت کردند، برگردند.
- بیشترشون برگشتن؛ اما تعداد کمه.
سرم را تکان دادم و به پری‌ها نگاه‌ کردم. آن‌ها مشغول تمرینات هنرهای رزمی بودند که ناگهان یکی از آن‌ها که جثه‌ی کوچک و صورت گرد با چشمان کشیده و لب‌های صورتی رنگ داشت، ضربه‌ی محکمی به درخت زد. با عجله به آن سمت دویدم.
پری با دیدن من متعجب ایستاد، پرسید:
- اقلیما چیزی شده؟
- تو به لونه‌ی دوستم ضربه زدی.
حدید و آن پری، با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. من سرم را نزدیک لانه‌ بردم تا از سلامت او آگاه شوم.
با نگاه هشداردهنده‌ای رو به حدید گفتم:
- ضربه زدن به درخت‌ها کار خوبی نیست. همه‌ی گیا‌ه‌ها زنده‌ هستن.
به آن پری چشم دوختم و پرسیدم:
- اسمت چیه؟
متعجب به حدید نگاه کرد. تکرار کردم:
- گفتم اسمت چیه؟
- پری!
- نگفتم چی هستی، گفتم اسمت چیه؟
حدید خندید و دستش را روی شانه‌ی او قرار داد.
- خب اسمش پریه
دیگه!
- اوه!
چرا باید یک پری، پری نام داشته باشد؟ همانند این بود که نام من را دختر یا انسان انتخاب کنند.
حدید اشاره‌ای به پری کرد و گفت:
- تو به تمریناتت برس وقتی برگشتی خونه، دستت رو پانسمان می‌کنم.
با شنیدن سخن حدید، خواستم ذهنش را بخوانم که پشیمان شدم. گفتم:
- شما با هم نسبتی دارید؟
لبخندی زد.
- خواهر کوچیکمه!
پری هم لبخند زد. با دیدن آن دو، فهمیدم داشتن خانواده فقط به پدر و مادر ختم نمی‌شود. امروز یک آرزو به رویاهایم اضافه شد و آن هم داشتن برادر یا خواهر بود.
دیدن تمرینات آن‌ها برایم کم‌کم خسته کننده شد؛ بنابراین به‌سوی چمنزار رفتم. دانیال با همان چشم‌های تیزبین و بدون اینکه لبخندی به لب داشته باشد، در حال آموزش به بالداران بود. بینی او همانند منقار عقاب بود و چشم‌هایش همچو شاهین بود. لب‌های باریک دانیال هم که همیشه مانند یک خط دیده می‌شد. این چهره، او را کاملاً مشابه یک پرنده ساخته بود.
در یک گوشه، روسان و آماندا نشسته بودند. کنجکاو به‌سوی آن‌ها رفتم که متوجه‌ی لبخند روسان شدم.
- چه اتفاقی افتاده عمو روسان؟
روسان با دیدن من خوش‌حال‌تر شد و من را در آغـ*ـوش کشید.
- رایان قراره صاحب یه خواهر یا یه برادر بشه!
- نه!
آماندا متعجب پرسید:
- چرا نه؟
من آینده‌ی آن کودک را دیدم؛ اما نخواستم آن‌ها را غمگین کنم. با لبخند ساختگی گفتم:
- اون بچه پسره!
روسان خندید.
- اینکه خیلی خوبه!
- فکر می‌کردم شاید دوست نداشته باشید.
آماندا کمی قانع شد و به‌آرامی گفت:
- دوست داشتم دختر باشه؛ اما پسر هم خوبه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا