در حال تایپ رمان سرآغاز تاریکی | QueenOfDarkness کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع QueenOfDarknees
  • بازدیدها 7K
  • پاسخ ها 27
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
نام رمان: سرآغاز تاریکی
نام نویسنده: QueenOfDarkness کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: سییما

ژانر: فانتزی، جنایی، معمایی
طراح جلد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

خلاصه:
تاکدا، پسر نوجوانی که به ناچار طعم تلخِ غم را می‌چشد و در راه انتقام روح می‌بازد. نوجوانی که در کودکی مادر خود را از دست داده و اکنون جز انتقام فکری در سر ندارد؛ اما در راه انتقام، پرده از اسراری برمی‌دارد که مسیر زندگیش را عوض می‌کند.


v9tc_271667_sar-aghaze-tariki.png
 
آخرین ویرایش:

*SiMa

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر فعال
عضویت
17/4/18
ارسال ها
925
امتیاز واکنش
22,220
امتیاز
821
سن
26
محل سکونت
قــــم خــوبــــمـــون
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
مقدمه:
تاریکی همه جا را فرا گرفته است...
همه چشم به انتظار هستند...
به امید پرتویی از روشنایی
***
سرش را به پنجره تکیه داد و از پشت شیشه‌ی غبار گرفته به جست و خیز و بازی‌های کودکانه‌ی پسرش لبخند زد. افکارش مدام در ذهنش جولان می‌دادند و او چاره‌ای جز فکر کردن به آنها نداشت. اینکه آیا می‌توانست پسرش را در کنار خود حفظ کند و دوباره زندگی‌اش رنگ آرامش بگیرد یا نه. سوالی بود که مثل خوره به جانش افتاده و روانش را به هم ریخته بود.

- برات یه پیغام اومده سوچین.
ابرو در هم کشید و نگاه متعجبش را به‌سمت مادرش انداخت:
- چه اتفاقی افتاده مادر؟
دارا با نگرانی به دخترش نگاه کرد و پاسخ داد:
- باید خودت ببینی.
به‌سمت مادرش قدم برداشت و با دستانی لرزان، نامه را از او گرفت. هنگامی که محتوای نامه را خواند، پاهایش توانی برای ایستادن نداشتند و کلمات جلوی چشم‌هایش رژه می رفتند:
" سوچین، تو و پسرت به‌خاطر اعمال کنشی مجازات خواهید شد...موادو."
در همین لحظه پسرک با خوشحالی وارد خانه شد؛ ولی با دیدن چهره رنگ پریده مادرش تعجب کرد:
- چرا ناراحتی مامان؟
مادرش که همچنان به نامه خیره بود، پاسخی نداد. دارا لبخندی زد و دست نوه‌اش را گرفت و او را به اتاقش برد. تاکدا روی تخت نشست و با نگاهی مملو از پریشانی و نگرانی به چشمان عسلی رنگ مادربزرگش خیره شد:
- چیزی شده مادربزرگ؟
دارا لبخند آرامش بخشی زد و موهای او را نوازش کرد:
- نه عزیزم، اتفاقی نیفتاده فقط حال مادرت خوب نیست و نیاز داره که تنها باشه.
تاکدا آهی کشید و سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد.

***
نگاهش را از پرده‌های حریر و سفید رنگ پنجره انتهای اتاق گرفت و با قدم‌هایی آهسته به‌سمت آیینه روی دیوار رفت. لبخند مرموزی زد و به تصویر اغواگر خودش خیره شد. فضای اتاقش چندان هم تاریک نبود و می‌توانست به‌ خوبی چشمان مرموز خود را با برقی شرارت بار درون صفحه‌ی صیقلی آیینه ببیند. زیر لب وردی را زمزمه کرد و تصویر محوی روی آیینه پدیدار شد. موهای سیاه پسر بچه با رنگ آبی چشمانش تضاد عجیبی ایجاد کرده بود؛ می‌خندید و صدای خنده‌هایش بلند و بلند‌تر شنیده میشد. با شنیدن صدای در، نگاهش را از آیینه گرفت و سریع اجازه‌ی ورود را صادر کرد:
- بیا داخل.
بلافاصله در اتاق با ضرب باز شد و مرد جوانی بر روی فرش‌های دست باف و قرمز رنگ پهن شده وسط اتاق قدم گذاشت. تعظیمی کرد و مبهوت چشمان مغرور او زمزمه کرد:
- امر شما رو اطاعت کردم بانوی من.
زن لبخند مرموزی زد و با چشمان بی‌روحش به او خیره شد:
- فردا شب نقشه رو عملی کن.
مرد نیشخندی زد و سری به نشانه تایید تکان داد:
- با کمال میل سرورم.
سپس احترام گذاشت و از اتاق بیرون رفت. زن جوان به‌سمت آیینه برگشت و برق خوشحالی در چشم‌هایش دوید. لبخند خبیثی زد و زمزمه وار گفت:
- بالاخره پیدات کردم، حالا وقت انتقام فرا رسیده!
و صدای انعکاس قهقهه‌هایش در سراسر قصر پیچید.
***
لامپانگ- تایلند
هوا آفتابی بود و نسیم خنکی در همه جا می‌وزید. چند ساعتی از بارش باران می‌گذشت؛ اما با این وجود زمین هنوز مرطوب بود. در همین لحظه صدای خنده‌های دو پسر بچه در میان درختان شنیده میشد. تاکدا و رولان در حالی که با یکدیگر مسابقه می‌دادند، هر یک سعی داشتند از دیگری جلو بزنند. خستگی در چهره هر دو نفر موج میزد؛ ولی با این حال هیچ کدام تسلیم نمی‌شدند. رولان با حسرت به دوستش که از او جلو افتاده بود، نگاه کرد و معترضانه فریاد زد:
- هی تاکدا...صبر کن، تو خیلی سریع میری.
تاکدا بلافاصله ایستاد و در حالی که نفس‌ نفس میزد، به چشمان سبز رنگ رولان که همچون زمرد می‌درخشید نگاه کرد. موهایش خیس از عرق بود و پوست سفیدش رنگ پریده تر از همیشه به نظر می‌آمد. تقریباً هم قد تاکدا بود و شباهت زیادی به هم داشتند. جفت پا توی چاله‌ی آب گل‌آلودی پرید که بر اثر باران به وجود آمده بود و با خنده نگاه از درخت‌های سرما زده‌ی فصل پاییز که دور تا دور پارک کوچک محله‌اشان را در بر می‌گرفت، جدا کرد و به رولان که با شاخه‌‌ای خشکیده روی خاک نمناک زمین، طرح‌های در هم و برهم می‌کشید خیره شد. لبخندی زد و با لحنی شیطنت آمیز پرسید:
- تو به کارناوال آخر هفته میری؟
- نمیدونم؛ ولی مادرم اصرار داره که به اونجا برم.
تاکدا خنده‌ای کرد و ادامه داد:
- منم هنوز تصمیم نگرفتم. راستی واسه مسابقات مدرسه تمرین کردی؟
رولان بی‌حوصله سرش را تکان داد:
- هنوز نه.
- ولی من بی‌صبرانه منتظرم تا مسابقات مدرسه شروع بشه.
ناگهان با صدای سرد و مغرور دیاکو، صحبت‌شان به پایان رسید:
- امسال نه تاکدا، حداقل من اینطوری فکر نمی‌کنم!
این اولین باری نبود که تاکدا توسط بچه‌های بزرگتر اذیت میشد، توی مدرسه همیشه از این اتفاقات می‌افتاد. تاکدا با نفرت به دانش آموز ارشد نگاه کرد. دیاکو نسبت به دوستانش قد بلندتری داشت. موهای طلایی رنگ و چشمان خاکستری‌اش تا حدودی او را جذاب‌تر می‌کرد. با تیشرت سیاهی که به تن داشت، پوست سفیدش بیشتر از همیشه جلب توجه می‌کرد. تاکدا دستانش را مشت کرد و با خشم غرید:
- چی می‌خوای دیاکو؟
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
دیاکو ابرویی بالا نداخت و لبخند خبیثی زد:
- از همین الان با مسابقات مدرسه خداحافظی‌ کن چون قرار نیست تو به مسابقات بری.
تاکدا دندان قروچه‌ای کرد و یک قدم جلوتر رفت:
- من در مسابقات شرکت می‌کنم، تو کی هستی که می‌خوای جلوی من رو بگیری؟
رولان دست تاکدا را کشید و زمزمه کرد:
- بیخیال پسر، بهش توجه نکن.
تاکدا دستش را پس زد و با عصبانیت به آنها نگاه کرد :
- نه، باید حسابش رو برسم.
دیاکو پوزخندی تحویل تاکدا داد و رو به دوستانش گفت:
- می‌بینید بچه‌ها؟ پسره دست و پا چلفتی می‌خواد جلوی من رو بگیره، واقعاً که مسخره‌اس. تو خیلی گستاخی تاکدا...مادرت بهت یاد نداده چطور با بزرگتر از خودت حرف بزنی؟
رولان که دید اوضاع خوب پیش نمیره، با عجله دست تاکدا را گرفت:
- بیا از اینجا بریم.
تاکدا فریاد زد:
- خفه شو رولان.
و رو به دیاکو ادامه داد:
- چطور جرئت می‌‌کنی راجب مادرم اینطوری حرف بزنی؟
تایلر خندید و چشمکی به تاکدا زد:
- می‌دونی چیه دیاکو؟ من شنیدم که مادر تاکدا حتی با پدرش ازدواج نکرده.
تاکدا تهدید آمیز انگشت اشاره‌اش را به‌سمت او گرفت:
- تمومش‌‌کن تایلر‌.
دیاکو با تمسخر نگاهی به تاکدا انداخت:
- می‌دونید بهترین قسمتش کجاست؟ اینکه پدرش نمی‌تونه ببینه.
و با صدای بلندی قهقهه زدند. تاکدا چند قدم به عقب رفت و شروع به دویدن کرد. رولان ناسزایی به آنها گفت و این در حالی بود که تاکدا با چشمانی اشکبار به خانه برگشت و صدای هق‌هق گریه‌اش در اتاق می‌پیچید.
***
ذهن سوچین به هم ریخته بود؛ مدام با خودش تکرار می‌کرد:
- کنشی چیکار کردی؟ من چطوری باید تاکدا رو نجات بدم؟
اشک در چشمان سیاهش حلقه میزد. تاکسی در طی بیست دقیقه او را به خانه رساند، در حالی که برای سوچین گویا ساعت‌ها گذشت. با آشفتگی در را باز کرد. ناگهان دست‌های کوچکی دور کمرش حلقه زد. سوچین با دلتنگی پسر هشت ساله‌اش را در آغـ*ـوش گرفت و بـ..وسـ..ـه‌ای بر سرش زد. سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. تاکدا را بر روی صندلی نشاند و با جدیت به پسرش خیره شد:
- خوب به حرف‌های من گوش کن تاکدا.
متعجب به مادرش نگاه کرد:
- چی شده مامان؟
سوچین با صدای آرامی پاسخ داد:
- چیزی نیست عزیزم، یادت میاد بهت گفتم مادربزرگ قراره امروز به اینجا بیاد؟
چشمان تاکدا گرد شد:
- یادم نبود، الان داره میاد؟
سوچین لبخند محوی زد و با تحکم ادامه داد:
- تو باید چند روز به خونه مادربزرگ بری.
تاکدا ابرویی بالا انداخت:
- پس مدرسه‌ام چی میشه؟
سوچین لبخند غمگینی به کنجکاوی پسرش زد:
- خب اون دوست داره تو رو ببینه...من با معلمت صحبت می‌کنم، نگران نباش.
تاکدا سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد و چشمان اقیانوسی‌اش را به مادرش دوخت:
- تو هم میای درسته؟
سوچین با تردید به پسرش نگاه کرد؛ ولی برای اطمینان خاطر او جواب داد:
- البته، به محض اینکه کارم تموم بشه میام.
تاکدا خندید و از روی صندلی بلند شد:
- باشه پس من میرم وسایلم رو آماده کنم.
سوچین نفس عمیقی کشید و دست تاکدا را گرفت:
- فقط یه چیز دیگه مونده پسرم، مطمئن نیستم؛ ولی ممکنه به زودی با پدرت ملاقات کنی.
با شنیدن حرف مادرش، خونش به جوش افتاد. چطور با پدری ملاقات کند که هیچ وقت وجود نداشت. پدری که او را رها کرده بود و بدون هیچ نشانی از زندگی او محو شده بود. حرف‌های دیاکو در ذهنش تکرار میشد، اگر پدری داشت هرگز آن حرف‌های عذاب آور را نمی‌شنید. اخمی کرد و زیرلب گفت:
- من پدری ندارم مامان.
و به‌سمت پله‌ها قدم برداشت. سوچین جلویش را گرفت و معترضانه به پسرش نگاه کرد:
- تاکدا...
تاکدا با خشم حرف مادرش را قطع کرد:
- چرا اون حالا می‌خواد برگرده؟ من حتی نمی‌دونم اون چه شکلیه؟
سوچین آهی کشید و با صدای لرزانی گفت:
- تاکدا اون پدرته، ازت محافظت می‌کنه. به‌خاطر من به حرفش گوش کن.
تاکدا در سکوت به مادرش چشم دوخت. سوچین ملتمسانه ادامه داد:
- این کار رو برای من انجام میدی؟
تاکدا با کلافگی سرش را تکان داد:
- مامان لطفاً بگو چه اتفاقی افتاده؟
سوچین با لحنی مصمم دست تاکدا را فشرد:
- به من قول بده تاکدا تاکاهاشی.
مکثی کرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه میزد، آهسته گفت:
- قول بده که به حرف کنشی گوش کنی.
این اولین باری بود که اسم شمشیرزن را در مقابل پسرش می‌گفت. تاکدا با نارضایتی به مادرش نگاه کرد:
- خیلی خب؛ ولی من اون رو دوست ندارم.
سوچین لبخند مهربانی زد و با قدردانی به او خیره شد:
- ازت ممنونم تاکدا. راستی من مقداری پس انداز واسه کارناوال محلی آماده کردم، می‌تونی با رولان به اونجا بری.
تاکدا با خوشحالی به مادرش نگاه کرد:
- جدی میگی مامان؟
سوچین چشمکی زد و در حالی که موهای سیاه رنگ پسرش را نوازش می‌کرد، پاسخ داد:
-البته پسرم حالا برو وسایلت رو جمع کن، مادربزرگ ممکنه هر لحظه برسه.
و برای آخرین بار پسرش را در آغـ*ـوش گرفت.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
آمریکا- پایگاه نیرو های ویژه
سرگرد بلید با قدم‌هایی آهسته به‌سمت اتاق انتهای راهرو رفت و در اتاق را به آرامی باز کرد. با دیدن همسرش که روی صندلی نشسته بود و چشم به انتظار او بود، لبخند کمرنگی زد و سری به نشانه‌ی سلام تکان داد. همسرش جاناتان لبخندی زد و کنجکاوانه نگاهش کرد:
- چیزی شده؟
سونیا بلید آهی کشید و به همسرش خیره شد. نگرانی در چشمان خاکستری‌اش موج میزد و پوست سفیدش رنگ پریده‌تر از همیشه به نظر می‌آمد. جانی کیج از روی صندلی بلند شد و رو به روی همسرش ایستاد. سونیا نفسش را با حرص بیرون داد و موهای طلایی رنگش را از جلوی صورتش کنار زد. دستانش را مشت کرد و زیر لب غرید:
- کنشی توی دردسر افتاده.
جاناتان با تعجب پلک زد:
- چرا؟
سونیا نگاهش را از او گرفت و سرش را با عصبانیت تکان داد:
- من اون رو به عنوان مامور نفوذی به پایگاه اژدهای سرخ فرستادم، حالا اون هویتش لو رفته و به کمک من نیاز داره.
جاناتان اخمی کرد و دست همسرش را گرفت:
- تو نباید خودت رو سرزنش کنی سونیا، این تقصیر تو نیست.
سونیا مخالفت کرد:
- من کسی هستم که کنشی رو توی دردسر انداخته، پس مسئولیت اون به عهده منه.
جاناتان آهی کشید و با نگرانی زمزمه کرد:
- اون می‌دونه اژدهای سرخ دنبالش هستن؟
سونیا سری به نشانه منفی تکان داد:
- هنوز نه، باید بهش خبر بدم.
سونیا بلید نمی‌دانست کنشی چه عکس العملی خواهد داشت. آهی کشید و با تردید ارتباط را برقرار کرد:
- سرگرد بلید، کنشی تاکاهاشی هستم. گزارش بدید.
نگاهی بین سونیا و همسرش رد و بدل شد. سونیا آب دهانش را به سختی قورت داد:
- کنشی، خبر‌های بدی برات دارم.
کنشی با اطمینان گفت:
- ادامه بده.
سونیا به مانیتور نگاه کرد و دست به سـ*ـینه ایستاد:
- خب ما متوجه شدیم که گروه اژدهای سرخ به طرز مشکوکی توی تایلند اقداماتی انجام میدن؛ ولی ما یه چیز دیگه هم فهمیدیم...اینکه تو یک پسر هشت ساله از خانومی به اسم سوچین داری، توی شهر لامپانگ.
کنشی با ناباوری سرش را تکان داد و زیر لب پرسید:
- من... چی؟
سونیا با خونسردی پاسخ داد:
- درست شنیدی، ما از یه بیمارستان محلی توی لامپانگ آزمایش DNA گرفتیم و همین ثابت می‌کنه پسر توئه.
مکثی کرد و با تردید ادامه داد:
- ما از این می‌ترسیم که اژدهای سرخ...
کنشی با لحنی عصبی حرفش را قطع کرد:
- فقط تمومش کن.
همسرش جاناتان سری به نشانه همدردی تکان داد:
- صبر کن سونیا، بهش فرصت بده.
صدای نفس‌های نامنظم کنشی شنیده میشد. هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که پسر بچه‌ای داشته باشد و روزی برسد که قربانی کارهای او شود. روح و روانش به شدت به هم ریخته بود. آروز می‌کرد که قدرت این را داشت تا اژدهای سرخ را برای همیشه نابود کند. با حرص زمزمه کرد:
- اون عوضیا با سوچین و پسرم چیکار کردن؟
سونیا مضطربانه به تصویر مانیتور نگاه کرد:
- منم نمی‌دونم، اگه موادو توی لامپانگ باشه پس حتماً خانواده تو رو هدف گرفتن.
کنشی با نگاه سرزنش آمیزی به دوستش خیره شد:
- موادو الان اونجاس و نیروهای ویژه داره تحقیق می‌کنه اونا چه اقدامی انجام میدن؟
سونیا با ندامت سرش را پایین انداخت. لبش را گزید و آهسته پاسخ داد:
- من واقعاً متاسفم کنشی.
کنشی سری تکان داد و بدون تردید گفت:
- من به تنهایی میرم تایلند سرگرد.
سونیا متعجب سرش را بالا آورد:
- می‌تونم یه تیم کمکی برات بفرستم.
- ممنونم؛ ولی نمی‌تونم صبر کنم، دیگه وقتی باقی نمونده.
سونیا تقریباً فریاد زد:
- می‌خوای چیکار کنی؟
کنشی بی‌ اعتنا به لحن سونیا پاسخ داد:
- می‌خوام سوچین و پسرم رو نجات بدم.
***
تایلند - لامپانگ
پرتوهای سرخ و طلایی خورشید در آسمان می‌درخشید. سوچین با چشمانی اشکبار کنار پنجره ایستاده بود و در حالی که غروب خورشید را تماشا می‌کرد، به خاطراتی که با کنشی گذرانده بود فکر می‌کرد. لبخند تلخی زد و نگاهش را از پنجره گرفت. سکوت تلخی در خانه حاکم بود و تنها صدای تیک تاک ساعت بود که در آنجا می‌پیچید. با خونسردی از پله‌ها بالا رفت و در اتاقش را به آرامی باز کرد. روی تختش دراز کشید و بی‌اختیار به سقف زل زد. تاکدا چند ساعت پیش با مادربزرگش آنجا را ترک کرده بود. حتی نمی‌توانست تصور کند چه اتفاقی می‌افتاد اگر اژدهای سرخ پسرش را پیدا می‌کردند. به پهلو چرخید و به قاب عکس روی عسلی کنار تختش خیره شد. تصویر زیبایی از خودش و تاکدا که دست در دست هم به درختی تکیه زده بودند و لبخندزنان به دوربین نگاه می‌کردند. آهی کشید و از روی تخت بلند شد. به سمت کمد قهوه‌ای رنگش رفت و شنل سیاهش را بیرون آورد‌. بی درنگ آن را پوشید و به چهره رنگ پریده‌ توی آیینه خیره شد. قطرات اشک در چشمان نافدش می‌درخشید. موهای سیاهش را از جلوی چشمانش کنار زد و بی‌صدا از اتاق بیرون رفت. برای آخرین بار نگاهی به همه جای خانه انداخت؛ دلش برای خاطراتش تنگ میشد. سری تکان داد و بدون تردید خانه را ترک کرد‌. به‌سمت جنگلی که در نزدیکی خانه‌اش بود، قدم برداشت و از میان درختان عبور میکرد. باد سردی می وزید و شاخه‌ها را مدام تکان می‌داد.
شنلش را بیشتر به دور خودش پیچید و به هوای ابری خیره شد‌. قطرات باران آهسته روی صورتش می‌چکیدند و ترکیب زیبایی با اشک‌هایش به وجود می‌آوردند. به تاکدا قول داده بود که حتماً بر می‌گردد. باید به‌خاطر پسرش هم که شده در برابر آنها مقاومت می‌کرد. آنقدر غرق در افکارش بود که نفهمید کِی به آن کلبه‌ی متروکه رسید. افراد اژدهای سرخ چند روز پیش به او پیغام داده بودند که به اینجا بیاید. به‌خاطر نجات جان تاکدا، چاره دیگه‌ای نداشت. با شنیدن صدای قدم‌های چند نفر که به او نزدیک‌تر می‌شدند، ایستاد و سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. دستانش را مشت کرد و نفس عمیقی کشید. در همین لحظه سه مرد نقابدار که زره‌ای سرخ رنگ به تن داشتند از پشت درخت‌ها بیرون آمدند و بلافاصله او را محاصره کردند. در حالی که به‌سمت سوچین می‌آمدند، شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند. یکی از آنها سر تاپای او را ور انداز کرد و نیشخندی زد:
- تو همون هـ*ـر*زه‌ای هستی که با کنشی بود؟
سوچین پوزخندی زد و در حالی که دستش را به‌سمت خنجرش می‌برد، زمزمه کرد:
- من همون هـ*ـر*زه‌ای هستم که خنجر داره!
و بی درنگ به‌سمت آنها هجوم برد.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
قطرات باران بی‌رحمانه به شیشه پنجره تازیانه میزد و صدای غرش رعد و برق در آسمان طنین می‌انداخت. دارا با نگرانی کنار پنجره ایستاد و به فضای خلوت خیابان خیره شد. ساعت دوازده شب بود؛ اما سوچین هنوز بازنگشته بود. حتی تصور اینکه برای دخترش اتفاقی افتاده باشد، قلبش را به درد می‌آورد. خانه‌ی نسبتاً بزرگی داشت با یک ایوان کوچک که پُر از گلدان‌های سفالی و قهوه‌ای روشن گل‌های مورد علاقه‌اش بود. فضای داخل اتاق نشیمن را که با قالیچه‌ای دایره مانند و گل‌دار تزئین شده بود، از قبل برای نوه و دخترش مرتب کرده بود. گوشه‌ی اتاق نشیمن، نزدیک شومینه‌ مبل تک نفره‌ای قرار داشت که معمولاً عصر‌ها روی آن می‌نشست، عینک ظریفش را به چشم میزد و مشغول خواندن کتاب میشد. با شنیدن صدای در، نفس راحتی کشید و با خوشحالی درِ خانه را باز کرد؛ اما با دیدن چهره آشنایی که پس از سال‌ها می‌دید خشم و نفرت وجودش را فرا گرفت. دستانش را مشت کرد و با لحن سردی گفت:
- تو خیلی شجاعی که جرئت کردی دوباره خودت رو نشون بدی کنشی تاکاهاشی.
کنشی در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید،
به داخل خانه آمد و زیر‌‌ لب جواب داد:
- دارا...
چطور می‌توانست خبر مرگ دخترش را به او برساند. دارا پوزخندی زد و ادامه داد:
- نه سال، بدون هیچ ملاقاتی. یادت میاد که چه قول‌هایی به دخترم دادی؟ ولی هیچ وقت برنگشتی، تو به دیدن سوچین نیومدی حتی نفهمیدی که اون از تو بچه داره.
کنشی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. دارا از چیزی خبر نداشت.
- چرا حالا برگشتی تاکاهاشی؟ معنی این کارها چیه؟
کنشی نفس عمیقی کشید و به چهره معترض او خیره شد:
- زمان داره از دست میره دارا و تو هیچ انتخابی نداری.
دارا با تعجب به او نگاه کرد. کنشی آهی کشید و لبش را گزید:
- سوچین مرده و زندگی پسرم در خطره.
دارا با حیرت و ناباوری سرش را تکان داد. چند قدم به عقب رفت و خواست به زمین بیفتد که کنشی او را به موقع گرفت؛ اما او با عصبانیت دست شمشیرزن را پس زد.
- سوچین...غیر ممکنه، نه...نه.
و اشک از چشمانش سرازیر شد. کنشی سری تکان داد و با ناراحتی گفت:
- لطفاً آروم باش.
دارا با نگاهی مملو از خشم و نفرت به کنشی خیره شد و دیوانه وار فریاد زد:
- تو قول دادی که ازش محافظت کنی. تو یه دروغگویی، من این رو باور نمی‌کنم.
کنشی نفس عمیقی کشید تا آرامش خود را حفظ کند و از صمیم قلب گفت:
- سوچین از تموم دنیا برای من با ارزش تره، دارا‌.
مکثی کرد و دستانش را مشت کرد:
- افراد سازمان خلافکاری به اسم اژدهای سرخ، اون رو به قتل رسوند. برای همین سوچین پسرمون رو پیش تو فرستاد، به‌خاطر محافظت از اون.
دارا با سردرگمی به او نگاه کرد:
- ولی چرا؟ سوچین که با اونا دشمنی نداشت.
کنشی با ندامت زمزمه کرد:
- برای انتقام از من. دارا ازت خواهش می‌کنم به حرف‌های من گوش کن، به‌خاطر نوه‌ات.
دارا ابرویی بالا انداخت و با اطمینان گفت:
- تو به اینجا نیومدی که اینا رو به من بگی کنشی.
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
کنشی سرش را به‌سمت او چرخاند و لبخند غمگینی زد. خیلی مشتاق بود که پسر کوچکش را برای اولین بار در آغـ*ـوش بگیرد. دست به سـ*ـینه ایستاد و گفت:
- درسته دارا، من اومدم که پسرم رو با خودم ببرم.
دارا نگاهش را از کنشی گرفت و سرش را پایین انداخت. مطمئن نبود کار درستی باشد، می‌ترسید که تنها یادگار دختر عزیزش را به ست مسبب مرگش بسپارد؛ اما کنشی پدر تاکدا بود. شاید خیلی بهتر از او می‌توانست از پسرش محافظت کند. سرش را بلند کرد و با تردید به چشمان مخفی شده‌ی کنشی در زیر چشم‌ بند خیره شد:
- ولی من اینطور فکر نمی‌کنم، اون حتی تو رو نمی‌شناسه...
مکثی کرد و زیر لب با خودش زمزمه کرد:
- نمی‌خوام تاکدا رو هم از دست بدم.
کنشی با شنیدن اسم پسرش برای اولین بار، لبخند تلخی زد:
- تاکدا الان در خطر مرگه. ممکنه اونا تو رو بکشن دارا، نیروهای ویژه می‌تونن شما رو به جای امنی ببرند.
دارا سری به نشانه مخالفت تکان داد:
- من جایی نمیرم کنشی تاکاهاشی.
- این برای محافظت از خودته، به من اعتماد کن.
دارا آهی کشید و ادامه داد:
- تو نمی‌تونی نظرم رو عوض کنی. برام مهم نیست چه اتفاقی می‌افته فقط از تاکدا محافظت کن، خواهش می‌کنم.
کنشی سری به نشانه مثبت تکان داد. دارا با صدایی آهسته گفت:
- درسته که تاکدا یه بچه‌اس؛ ولی احمق نیست، تو باید حقیقت رو بهش بگی.
- اون نباید با خبر بشه، می‌دونم باید چیکار کنم.
دارا با ناراحتی سری تکان داد و به‌سمت اتاق رفت. در اتاق را به آرامی باز کرد و با لحن مهربانی گفت:
- می‌تونی بیای بیرون پسرم.
***
هوا گرگ و میش بود و باد سردی می‌وزید. شاخه‌های درختان با هر وزش باد می‌لرزیدند و برگ‌ها روی هوا شناور می‌شدند. پشت پنجره ایستاده بود و پرواز دسته‌ای از کلاغ‌ها را تماشا می‌کرد. با صدای در، ابرو در هم کشید و نفسش را با حرص بیرون فرستاد. به‌سمت در برگشت و با صدای سرد و بی‌روحش اجازه‌ی ورود را صادر کرد. موادو در حالی که نمی‌توانست خوشحالی‌اش را پنهان کند، بی‌درنگ وارد اتاق شد و لبخندزنان تعظیم کرد:
- تبریک میگم بانوی من، بالاخره تونستید انتقام خودتون رو بگیرید.
ملکه پوزخندی زد و بی‌اعتنا به‌سمت پنجره چرخید:
- هنوز تموم نشده، باید اول از شر اون شمشیرزن و پسرش خلاص بشیم.
موادو نیشخندی زد و قاطعانه زمزمه کرد:
- مطمئن باشید که سرشون رو براتون میارم.
سپس از اتاق بیرون رفت و زن جوان را که به اهداف شیطانی‌اش می‌اندیشید، تنها گذاشت.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
تاکدا به آرامی از اتاق بیرون آمد. سرش را بلند کرد و متعجب به مرد غریبه‌ای خیره شد که لباس مبارزه به تن داشت و چشم بندی مشکی بر روی چشمانش بسته شده بود. ضربان قلبش ناگهان بیشتر شد. زیر لب زمزمه کرد:
- یعنی خودشه؟
سری تکان داد و ناخودآگاه با صدای بلندی پرسید:
- تو نابینا هستی؟
کنشی لبخند محوی زد و به‌سمت پسرش قدم برداشت. جلوی او نشست و با دستش صورت پسرک را لمس کرد، او درست شبیه مادرش بود. موهایش به رنگ شب، پوستش به سفیدی برف و چشمان آبی اقیانوسی. تنها تفاوتی که با مادرش داشت رنگ چشمانش بود؛ هیچکس چشمان نافذ و سیاه سوچین را نداشت. تاکدا خودش را سرزنش کرد:
- این چه سوالی بود که پرسیدم؟ مادر به من گفته بود که اون نابیناس، حتماً از دستم عصبانیه حالا من چیکار کنم؟
پدرش لبخند مهربانی زد و موهای او را با دلتنگی نوازش کرد:
- من عصبانی نیستم پسرم.
نمی‌توانست خوشحالی‌اش را پنهان کند، بالاخره پس از هشت سال پسرش را ملاقات می‌کرد. با این وجود نگران این بود که چه اتفاقی برای پسرش خواهد افتاد و اینکه چطور به تاکدا بگوید که مادرش مرده. آهی کشید و دستش را به‌سمت تاکدا گرفت:
- من کنشی تاکاهاشی هستم، اسم تو چیه؟
پسرک ابرویی بالا انداخت و با او دست داد:
- تاکدا تاکاهاشی.
کنشی سری تکان داد و کنجکاوانه پرسید:
- مادرت راجب من چیزی بهت گفته؟
تاکدا با حرص نفس عمیقی کشید و کوتاه پاسخ داد:
- ممکنه.
کنشی به چشمان عسلی دارا خیره شد:
- ازت ممنونم دارا، خوشحالم که به من اعتماد کردی.
دارا با اندوه تاکدا را در آغـ*ـوش گرفت و بـ..وسـ..ـه‌ای بر سرش زد. آهی کشید و از صمیم قلب زمزمه کرد:
- امیدوارم دوباره تو رو ببینم تاکدا.
تاکدا با تعجب به مادربزرگش نگاه کرد:
- منظورت چیه؟
دارا لبش را گزید و نگاهش را از او گرفت:
- تو باید با پدرت از اینجا بری.
تاکدا تقریباً فریاد زد:
- ولی من با اون جایی نمیرم، مادرم به زودی میاد دنبالم.
اشک در چشمان دارا حلقه زد. به سختی خودش را کنترل کرد و سعی کرد صدایش نلرزد:
- سوچین هم به شما ملحق میشه، اون منتظرته.
تاکدا در جواب سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. کنشی نگاه قدر‌شناسانه‌ای به دارا انداخت و بی‌درنگ دست پسرش را گرفت. دارا زیر لب زمزمه کرد:
- مراقب تاکدا باش.
کنشی لبخندی زد و سری به نشانه‌ی خداحافظی تکان داد. سپس به همراه پسرش از خانه خارج شد و در تاریکی شب، لامپانگ را ترک کردند.
***
نیمه شب بود و نور نقره فام مهتاب در همه جا نمایان بود. نسیم خنکی می‌وزید و صدای قدم‌های محکم کنشی، سکوت شب را در‌ هم می‌شکست. در حالی که تاکدا را در آغـ*ـوش گرفته بود، به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند پسرش را نجات دهد. آهی کشید و به صورت غرق در خواب پسرک نگاه کرد. با شنیدن صدای گوشی‌اش مکثی کرد و بلافاصله پاسخ داد. در صدای سونیا نگرانی موج میزد:
- کنشی موقعیت خودت و پسرت رو گزارش بده.
کنشی لبخند محوی زد:
- اون حالش خوبه و الان هم خوابیده.
سونیا نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد و با لحنی جدی ادامه داد:
- حالا بگو چه اتفاقی افتاد؟
کنشی لحظه‌ای سکوت کرد، با ناراحتی پاسخ داد:
- من برای نجات سوچین خیلی دیر کردم، نتونستم جسدش رو پیدا کنم؛ اما انگار تیر خورده چون رد خون روی زمین مشخص بود!
صدای سونیا غمگین شد:
- من واقعاً متاسفم کنشی.
- وظیفه‌ی هر دو تامون اینه که از مردم محافظت کنیم سونیا، تو مقصر نیستی.
- درسته، حالا می‌خوای چیکار کنی؟
کنشی با اطمینان زمزمه کرد:
- من به ژاپن بر می‌گردم، اونجا امنیت بیشتری داریم.
سونیا تعجب کرد و با تردید پرسید:
- پس پسرت چی میشه؟ ممکنه اون...
کنشی اخمی کرد و حرفش را با تحکم قطع کرد:
- اون پیش من می‌مونه سرگرد بلید.
صدای نفس‌های نامنظم دوستش شنیده میشد:
- خیلی خب؛ ولی باید مراقب باشی اونا حتماً دنبال تو میان.
کنشی سری تکان داد و زیرلب گفت:
- می‌دونم.
***
خورشید تازه طلوع کرده بود و پرتوهای سرخ و طلایی‌اش در آسمان می‌درخشید. کنشی با خستگی نفسش را بیرون فرستاد، عرق از سر و صورتش می‌چکید. تاکدا را به تنه‌ی درختی تکیه داد و به‌سمت دریاچه‌ای که در نزدیکی جنگل قرار داشت، رفت. کنار چشمه نشست و آبی به دست و صورتش زد. با احتیاط نگاهی به اطرافش انداخت، شاید افراد اژدهای سرخ تا اینجا او را تعقیب کرده باشند. وقتی از نبودن فرد مزاحمی مطمئن شد، نفس عمیقی کشید و پیش تاکدا بازگشت. با شنیدن صدای گوشی‌اش اخمی کرد و با حرص پلک‌هایش را روی هم فشرد. حتی نمی‌توانست برای یک لحظه با خیال راحت استراحت کند. آهی کشید و با صدای نسبتاً بلندی پرسید:
- گروهبان پیتر، تونستی موقعیت اونا رو پیدا کنی؟
صدای همکارش را به سختی شنید:
- در حال حاضر اونا در جنوب تایلند هستن؛ ولی هنوز اقدامی نکردن.
کنشی با تعجب مکثی کرد و با لحنی محتکمانه ادامه داد :
- این درست نیست، مطمئنم آرامش قبل از طوفانه. اونا به زودی میان دنبال من؛ اگه فهمیدی موادو یا هاسوهائو من رو تعقیب می‌کنن حتماً بهم خبر بدید، من روی تو حساب می‌کنم پیتر.
- متوجه‌ام قربان.
کنشی سری تکان داد و با کلافگی ارتباط را قطع کرد. مدام سعی می‌کرد به سوچین فکر نکند؛ اما با دیدن تاکدا که تنها یادگار همسرش بود، قلبش به درد می‌آمد. با تمام وجودش به محافظت از پسرش فکر می‌کرد؛ تا زمانی که او نفس می‌کشید تاکدا در امان بود. در همین لحظه پسرک از خواب بیدار شد. کش و قوسی به بدنش داد و متوجه پدرش شد. می‌توانست صدای تپش‌های نامنظم قلب او را بشنود. کنشی تمام شب پسرش را در آغـ*ـوش گرفته بود؛ اما با این وجود لحظه‌ای در مسیرش توقف نکرد. چشمان اقیانوس وارش را به نیم‌رخ پدرش دوخت:
- بابا؟
کنشی سرش را چرخاند و با لبخند محوی پاسخ داد:
- بله پسرم؟
تاکدا سرش را پایین انداخت. لبش را گزید و آهسته پرسید:
- مامان کجاست؟
نمی‌توانست حقیقت را به فرزندش بگوید، در حالی که خودش هنوز نمی‌توانست مرگ سوچین را باور کند:
- مادرت بعداً به ما ملحق میشه.
تاکدا کلافه به پدرش نگاه کرد و معترضانه ادامه داد:
- پس کی می‌تونم ببینمش؟ اصلاً من رو کجا می‌بری؟
کنشی بی‌اعتنا به سوال‌های او با لحنی جدی گفت:
- تو با من می‌مونی بچه.
تاکدا با تعجب سرش را تکان داد:
- چرا؟ مامان به من نگفت که تایلند رو ترک می‌کنیم، همه‌ی وسایل من توی لامپانگه.
کنشی سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و به‌سمت او برگشت:
- نگران نباش، این از قبل برنامه ریزی شده.
تاکدا مصرانه ادامه داد:
- پس مدرسه‌ام چی میشه؟ مسابقات آخر این ماه؟
کنشی بی‌توجه به تمام بهانه تراشی‌های تاکدا جواب داد:
- ما به ژاپن می‌ریم، به من اعتماد کن پسرم.
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
تاکدا با سردرگمی سرش را تکان داد:
- نمی‌فهمم، من فقط...
هزاران سوال در ذهن داشت؛ اما دریغ از یک جواب. او در این حیرت بود که پدرش با وجود اینکه نابیناس، چطور انقدر سریع راه می‌رَود؟ کنشی با استفاده از قدرت تلپاتی‌اش ذهن تاکدا را خواند و لبخند غمگینی زد. با خودش زیرلب زمزمه کرد:
- پسرم تو حتی نمی‌دونی که چقدر شبیه مادرتی، درست مثل اون کنجکاوی. اگه سال‌ها پیش عاشقش نمی‌شدم و سوچین رو از خودم دور می‌کردم، اون الان زنده بود و هیچ کدوم از این اتفاقات نمی‌افتاد.
با صدای تاکدا که سوال می‌پرسید از فکر بیرون آمد:
- لباس تو شبیه جنگجوهاس، درست نمیگم؟
کنشی سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد:
- من یک شمشیرزن هستم تاکدا. زمان زیادی رو توی ژاپن گذروندم؛ ولی همیشه در حال سفر بودم. من عضو نیروهای ویژه آمریکا هستم و به‌خاطر محافظت از قلمروی زمین در آژانس تحقیقاتی دنیای ماوراء کار می‌کنم.
برق عجیبی در چشمان تاکدا درخشید:
- مادر بارها به من گفته بود که شما فرد مهمی هستید.
کنشی لبخندی به افکار پسرش زد. تاکدا با اشتیاق ادامه داد:
- امیدوارم بتونم راجب شما به رولان بگم، حتماً شگفت زده میشه...
مکثی کرد و معترضانه به پدرش نگاه کرد:
- من با رولان خداحافظی نکردم.
- شما با هم دوستید؟
تاکدا در پاسخ سری تکان داد:
- آره از بچگی تا حالا با هم دوستیم. حالا یادم اومد، پدرِ رولان به تازگی برای شخصی به اسم موادو کار می‌کنه!
کنشی بلافاصله ایستاد و متعجب به‌سمت تاکدا برگشت:
- نام خانوادگی رولان چیه؟
تاکدا سرش را بالا آورد و ابرویی بالا انداخت:
- رولان ویلسون، چرا می‌پرسی؟
شمشیرزن بعد از شنیدن اسم موادو، آنقدر تعجب کرد که دیگر چیزی را نشنید. زیرلب زمزمه کرد:
- پس موادو اطلاعات رو از پدر رولان کسب کرده.
آهی کشید و لبخند مهربانی به تاکدا زد:
- فقط کنجکاو شدم.
***
تایلند - لامپانگ
با نگاهی مملو از غم و دلتنگی به تصویر دخترک خیره شد. موهای سیاهش بر روی شانه‌هایش پریشان بود و چشمان افسونگرش می‌درخشید. لبخند زیبایی به لب داشت و با اشتیاق غروب خورشید را تماشا می‌کرد. سال‌ها گذشته بود؛ ولی حتی نتوانست برای یک لحظه او را فراموش کند. با تمام وجودش آرزو می‌کرد که به گذشته بازگردد. دستانش را مشت کرد و با حرص دندان‌هایش را روی هم فشرد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت نفرتش از کنشی تاکاهاشی چند برابر میشد. نیشخندی زد و به‌سمت نقشه‌ی روی میز رفت. هم اکنون افراد اژدهای سرخ به فرماندهی هاسوهائو برای تعقیب شمشیرزن و به دام انداختن او و پسرش راهی شدند. کنشی حتی تصورش را هم نمی‌کرد که موادو تا چه اندازه از این بازی لـ*ـذت می‌برد. خنجرش را از غلاف بیرون کشید، شهری که کنشی در آن اقامت داشت را روی نقشه پیدا کرد و با خشم خنجر را روی نقشه قرار داد. او تشنه‌ی خون تاکاهاشی بود.
***
هفت ساعت بعد... ژاپن
هوا گرگ و میش بود و نسیم خنک صبحگاهی در همه جا می‌وزید. کنشی و تاکدا بعد از چندین ساعت به دهکده‌ای سرسبز رسیدند. دهکده‌ای با کلبه‌های چوبی کوچک که انتهایش به چند تپه‌ی کم شیب با سبزه‌های تازه جوانه زده‌ی کوتاه می‌رسید. تاکدا با دیدن کلبه‌ی متروکه تعجب کرد و به‌سمت پدرش چرخید:
- تو اینجا زندگی می‌کنی؟
در حالی که در چوبی کلبه را باز می‌کرد، جواب تاکدا را داد:
- بعضی اوقات به اینجا میام.
وارد کلبه شد و به مبل دو نفره‌ی بی‌رنگ و رویی اشاره کرد تا پسرش آنجا بنشیند. تاکدا ابرویی بالا انداخت و با تردید به پدرش نگاه کرد:
- آشپزی هم می‌کنی؟
کنشی سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد. پسرش لبخندی زد و با خوشحالی زمزمه کرد:
- نگران نباش بابا، وقتی مامان برگرده برامون غذای تایلندی درست می‌کنه.
کنشی آهی کشید و به این فکر کرد آخرین باری که سوچین برایش غذا درست کرد، نزدیک به ده سال پیش بود.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

همراه انجمن
عضویت
28/2/19
ارسال ها
510
امتیاز واکنش
6,358
امتیاز
571
تاکدا با بی‌‌میلی به غذای روی میز نگاه می‌کرد. کنشی نیم نگاهی به تاکدا انداخت:
- چرا نمی‌خوری پسرم؟
- گرسنه نیستم.
کنشی نفس عمیقی کشید و صبورانه ادامه داد:
- ما راه درازی رو در پیش داریم و ممکنه ساعت‌ها چیزی نخوریم.
تاکدا آهی کشید و کلافه به پدرش نگاه کرد:
- چرا باید مدام در حال سفر باشیم؟
کنشی نگاهش را از او گرفت و آهسته پاسخ داد:
- من بر علیه یک سازمان غیر قانونی کار می‌کنم و حالا پوشش من از بین رفته. اونا می‌خوان من بمیرم، نمی‌دونم چطور؛ ولی به راحتی تونستن رد ما رو پیدا کنن.
اشک در چشمان تاکدا حلقه زد و معترضانه فریاد زد:
- می‌خوام به تایلند برگردم، من و مادرم بدون تو زندگی بهتری داریم.
کنشی سرش را پایین انداخت و با ناراحتی زمزمه کرد:
- می‌دونم؛ اما تایلند امن نیست، حالا زودتر غذا بخور.
تاکدا به ناچار مشغول غذا خوردن شد. پس از دقایقی لبش را گزید و زیر چشمی به پدرش نگاه کرد. سعی کرد کنجکاوی‌اش را پنهان کند؛ اما طاقت نیاورد و زیر لب پرسید:
- تو چطور به مادر علاقه‌مند شدی؟
کنشی لبخند محوی زد و در حالی که در خاطراتش غرق شده بود، جواب داد:
- درسته که من نابینا هستم؛ اما می‌تونم با ذهنم هر چیزی رو ببینم. مادرت واقعاً زیبا بود؛ ولی در واقع زیبایی باطنش بود که من رو مجذوب کرد، همون طور که در تو می‌بینم.
تاکدا با حالتی گنگ به پدرش نگاه کرد:
- منظورت چیه؟
- وقتی بزرگ‌تر شدی خودت می‌فهمی.
مکثی کرد و ادامه داد:
- عجله کن تاکدا، هر چه زودتر باید اینجا رو ترک کنیم.
تاکدا ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید:
- قراره کجا بریم؟
- به ملاقات یک دوست قدیمی!
***
دو روز بعد...
هوا ابری بود و باد سردی می‌وزید. کنشی بی‌وقفه مسیرش را ادامه می‌داد و تاکدا به ناچار دنبال او می‌آمد. پس از ساعتی راه رفتن، با خستگی نفسش را بیرون فرستاد و روی زانوهایش خم شد. کنشی به‌سمت تاکدا برگشت و با ترحم نگاهش کرد. چاره‌ای جز فرار کردن نداشتند. باید هر طور شده پسرش را نجات می‌داد. سری تکان داد و محتکمانه فریاد زد:
- زود باش تاکدا.
- الان میام.
با عجله خودش را به پدرش رساند و دست او را گرفت. دو روز پیش از توکیو فرار کردند و بی‌درنگ به شهر هوکایدو آمدند؛ اما هنوز راه طولانی‌ای برای رسیدن به کوه‌های هیمالیا داشتند. کنشی با شنیدن صدای گوشی‌اش بلافاصله ایستاد. کوله پشتی‌اش را باز کرد و گوشی را با عجله بیرون آورد. ارتباط را برقرار کرد و آهسته پاسخ داد:
- تاکاهاشی هستم، چی شده مایک؟
- موقعیت اونا رو پیدا کردم. تکرار می‌کنم، موقعیت اونا رو...آخ!
کنشی جا خورد و با نگرانی او را صدا زد:
- مایک می‌تونی صدام رو بشنوی؟ مایک؟
ناگهان صدای آشنایی به گوش کنشی خورد:
- خب خب کنشی تاکاهاشی، باعث افتخاره که صدات رو می‌شنوم.
اخمی میان ابروهایش نشست، دستانش را مشت کرد و با خشم غرید:
- این جنگ بین من و توئه موادو، دست از سر مایک بردار.
موادو پوزخندی زد و به جسد غرق در خون مرد خیره شد:
- آقای مایک تا حالا از دور خارج شده.
مکثی کرد و با تمسخر خندید:
- چرا هنوز قایم شدی شمشیرزن؟
تاکدا متعجب سرش را بالا آورد و کنجکاوانه به کنشی نگاه کرد:
- پدر، چی شده؟
کنشی به سرعت دستش را روی دهان تاکدا گذاشت.
- تاکاهاشی جوان، من رو نمی‌شناسی نه؟ حیف شد که ما نمی‌تونیم با هم ملاقات کنیم.
نیشخندی زد و با لحن تهدید آمیزی ادامه داد:
- خیلی مهم نیست، بالاخره وقتش می‌‌رسه که اون از همه چیز باخبر بشه. درست قبل از اینکه من شمشیرم رو روی گردنش بزارم!
کنشی با لحنی که نفرت در آن موج میزد، فریاد زد:
- خوب گوش کن موادو، تا وقتی که من زنده‌ام مطمئن باش دستت به اون نمی‌رسه.
موادو قهقهه‌ای زد و بی‌رحمانه زمزمه کرد:
- نا امیدم کردی کنشی، شاید اون بچه از تو بهتر باشه درست مثل مادرِ...
کنشی بدون تردید ارتباط را قطع کرد و اجازه نداد موادو جمله‌اش را به پایان برساند. تاکدا را رها کرد و جلوی او زانو زد. قطرات اشک صورت پسرک را خیس کرده بود. پدرش موهای سیاهش را نوازش کرد و او را با مهربانی در آغـ*ـوش گرفت. تاکدا سعی کرد ترسش را پنهان کند، کنشی نفس عمیقی کشید و به آرامی در گوش او نجوا کرد:
- گریه نکن پسرم. تو نباید بترسی، من اینجا هستم و هنوز نمرده‌ام. اونا اول میان سراغ من.
تاکدا در حالی که هق‌هق می‌کرد، جیغ زد:
- نمی‌خوام فرار کنیم، من دوست ندارم مبارزه کنی. چرا بر نمی‌گردیم پیش مامان؟ چرا نمی‌تونی یه پدر معمولی باشی؟ من فکر می‌کردم تو رو می‌شناسم؛ ولی حالا ازت متنفرم.
کنشی سرش را پایین انداخت و با خودش گفت:
- پسر عزیزم، تنها روشنایی توی دنیای تاریک من، تو هستی. منم می‌ترسم، از اونایی که می‌خوان تو رو ازم بگیرن می‌ترسم. رازهایی که ازت پنهان کردم فقط برای اینه که جونت رو نجات بدم. من به مادرت مدیونم، اون برای محافظت از تو مرد. اجازه نمیدم خونش پایمال بشه.
از روی زمین بلند شد و نگاهش را از تاکدا گرفت:
- من رو ببخش پسرم.
سپس پسرش را در آغـ*ـوش گرفت و بی‌درنگ فرار کرد.
***
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا