Drag to reposition cover

در حال تایپ رمان بازی شیطان صفتان | Edward کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شما در مورد رمان کدام مورد است؟(آزاد هستید چند گزینه انتخاب کنید )

  • می خوام حتما جلد 2 داشته باشه

    رای: 18 43.9%
  • فکر می کنم بین کاوه و آدریان یکی میمیره

    رای: 7 17.1%
  • توصیفات در رمان باید بیشتر باشه

    رای: 7 17.1%
  • مایکل پدر واقعی آدریان هستش

    رای: 10 24.4%
  • ام1 (ایان) از اول دشمن خونی ادریان بوده و با نقشه بهش نزدیک شده

    رای: 7 17.1%
  • پایان رمان تلخه

    رای: 9 22.0%
  • پایان رمان خوشه

    رای: 13 31.7%
  • غیر قابل پیش بینی هست پایان

    رای: 15 36.6%
  • ام1(ایان) شخصیت منفیه

    رای: 4 9.8%
  • ام1(ایان) شخصیت مثبتی هست

    رای: 13 31.7%
  • از شخصت کامی خوشم میاد

    رای: 2 4.9%
  • از شخصت کامی بدم میاد

    رای: 1 2.4%

  • مجموع رای دهندگان
    41

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
نام رمان : بازی شیطان صفتان
نویسنده :Edward | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:جنایی،معمایی
ناظر: @*سیما*

خلاصه
:پسری تنها ،غرق در باتلاق سیاه ای که برای او تنیده اند. محبوس در تاریکی مطلق. بی هیچ نوری، بی هیچ امیدی . دست های بی گـ ـناه که از سر ناچاری به خون آلوده شده. پسری که او را به حیوان وحشی مبدل ساخته اند تا وسیله ی بی ارزشی باشد، برای رساندن آن ها به اهدافشان.اما آیا اوضاع این گونه باقی خواهد ماند؟


((لطفا در صفحه نقد شرکت کنید
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
))


Screenshot_۲۰۱۹-۰۸-۰۵-۱۱-۴۲-۱۹-1.png
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر فعال
عضویت
17/4/18
ارسال ها
925
امتیاز واکنش
22,208
امتیاز
821
سن
26
محل سکونت
قــــم خــوبــــمـــون
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
مقدمه
در این دنیای سرد و تاریک
چشمانم هرگز به ذره ای نور روشن نشد
من گمشده ای غریب بودم
با دستانی خون آلود
دنیایم تیره تر از سیاهی بود
وجودم لبریز از عطش انتقام
شبهایم انس گرفته با درد ها و ناله ها
زخم خورده بودم از گرگ های انسان نما
از تاریکی خسته بودم
منتظر بودم منتظر یک دست
دستی که سیاهی ها را کنار بزند
دراز شود به سویم
و به من روشنایی را نشان دهد



***********************************

بوی خون، خاک، ماندگی. صدای ناله های دردناک یک مرد و در پس آن ، صدای خنده ها ی دیوانه وار یک زن، که طنین انداز بود، در فضای نیمه تاریک انبار.
انباری خاک گرفته، با دیوار هایی سیاه، مرطوب و ترک خورده. که تنها منبع نور آن، نور سو سو زن یک لامپ بود.
در زیر لامپ مردی خون آلود با لباس های پاره روی زمین افتاده بود در حالی که مو های بلندو مشکیش آخشته به خاک و خون شده و صورتش پر از کبودی های ریز و درشت بود .
به سختی نفس می کشید اما با این حال دو دست بی جان خود را ستون بدنش کرد، تا بتواند از روی زمین بلند شود. سر خود آهسته بالا گرفت و به زنی که جلوی او روی صندلی فلزی نشسته بود خیره شد.زن با دیدن وضعیت او لبخندی از سر لـ*ـذت زد و با پوتین های براق خود ضربه ی محکمی در صورت مرد بیچاره کوبید؛ خون او در هوا پخش شد و قطره ی از آن روی کت بلند و براق زن ریخت، او با انزجار به لکه ی خون نگاه کرد.یکی از محافظ های ورزیده ی زن که مثل بقیه درست پشت سر او ایستاده بود، از جیب کت مشکی خود یک دستمال سفید رنگ بیرون آورد، با احترام لکه را از روی کت زن پاک کرده و عقب رفت.زن به صندلی تکیه داد و تره ای از مو های جعد و مشکیش را پشت گوش زد،بعد لبخند شرارت باری بر لب های سرخ خود نشاند و ابروی چپش را بالا داد، به زبان آلمانی گفت:
«ببین خودت رو به چه روزی انداختی فِرد؟ تو یکی از افراد مورد اعتماد من بودی اما کاملا ناامیدم کردی.»

مرد سرفه ای کرد، و از دهانش خون روی زمین پاشید.بریده بریده گفت:
«تو یه عوضی به تمام معنایی. زود باش خلاصم کن، منتظر چی هستی؟»

برق شرارت در چشمان کهربایی زن روشن تر شد، کت براق خود را عقب داد و یکی از پایش را روی دیگری انداخت. گفت:
«پسر خوب، چرا فکر کردی من با کشتنت راضی می شم؟»

زن دست راستش را بالا آورد و در هوا تکان داد. یکی از محافظ های او که از بقیه درشت هیکل تر بود، و پوست سیاهی هم داشت، از اتاق بیرون رفت در زنگ زده انبار با صدای بدی پشت سرش بسته شد.زن با آرامشی بیشتر از قبل به صندلیش تکیه داد و ناخون های مانیکور شده ی مشکی خود را برسی کرد، نگاه گذرایی به مرد بی نوا انداخت و گفت:
«تا چند دقیقه ی دیگه حسابی سورپرایز میشی فرد»

فرد متعجب به زنی که همه او را بانو خطاب می کردنند خیره شد،موجود بی رحمی که تنها خدا می دانست، چه خوابی برایش دیده.دلش گواهی حادثه ی شومی را می داد.اما او دیگر می خواست چه کند؟ قبل از این که بتواند به این سوال جوابی بدهد در اتاق با صدای قیژی باز، و محافظ همراه دختر بچه ی گریانی وارد انبار شد. از چشمان دخترک باران اشک می بارید و هر چند دقیقه یک بار اشک هایش را با استیک بلند تونیک سفید رنگ خود پاک می کرد.فرد با دیدن او رنگ از رخش پرید فریاد زد
«سارا!»

فرد دستان خود و روی زمین گذاشت، تا بلکه بتواند بلند شود، اما یکی دیگر از محافظ های بانو خود را به او رساند لگدی به گیج هاهش زد،بعد پای خود را روی کمر او گذاشت، تا مهارش کند. زن با تمسخر لبخند زد، گفت:
«خوب، حالا می خوام یه نمایش خیلی قشنگ با حضور سارای عزیز و ام2 نشون بدم»
فریاد التماس آمیز مرد برای نجات دخترش بلند شد:
«نه التماس می کنم، نه، نذار اون وحشی نزدیک سارا بشه، بهش رحم کن ،من رو بکش، التماس می کنم، من رو بکش »

صدای هق هق درد ناک اش در فضای انبار پیچید.زن بی توجه به التماس های او ام2 را صدا زد.
از تاریک ترین گوشه ی انبار، پسر نوجوانی آرام، به داخل روشنایی قدم گذاشت.پسری با صورت کثیف ، مو های ژولیده و چشمان آبی رنگ، که برق آن بی شباهت به برق چشمان یک موجود درنده نبود.
او با خنجری که در دست داشت، آهسته، آهسته به دخترک نزدیک و نزدیک تر می شد.دختر گریان که گویا با دیدن ام2 به سرنوشت بدی که انتظارش را می کشید پی بـرده بود مثل بره ای افتاده در دام گرگ آخرین تلاش های خود را برای نجات شروع کرد، صدای بی رحم بانو در گوش های ام2 پیچید:
«ام2 حالا »

در کسری از ثانیه،ام2 خود را به دختر رساند و مو هایش را وحشیانه گرفت. دختر از ته دل جیغ زد. فرد وحشت زده ،چشمان خود را محکم بست، تا این که صدای آخرین فریاد جگر گوشه اش را شنید. نتوانست تحمل کند و چشمانش را باز کرد و جنازه ی غرق در خون سارای خود را دید، دختر شیرین و کوچکش که همیشه با خنده و به او نگاه می کرد حالا مرگ او را در آغـ*ـوش گرفته بود، و تن بی جان او در پیش چشمان فرد گواه این حقیقت بود، فرد دست های خود را در موهای بلندش فرو کرد و با صورتی خیس از اشک نعره کشید.
ام2 نگاه خالی از احساس خود را، از جنازه دخترک گرفت وبی آن که نیم نگاهی به آن پدر دل شکسته بی اندازد چشم به زنی دوخت که صاحب او بود
فرد زجه زنان فریاد کشید:
«تو و این سگ وحشی رو خودم با دست های خودم به جهنم می فرستم تو...»

قبل از اینکه بتواند جمله اش را به آخر برساند. ام2 چاقوی خونین خود را در دست چرخاند و بعد به طرف گردن فرد پرت کرد.
فرد،خرخر کنان ساکت شد و خون او به آرامی روی کف انبار جاری گشت، بانو ، در حالی که شدیدا می خندید برای او دستی زد و گفت:
«عالی بود ام2 مثل همیشه خیلی تمیز کار کردی »
بعد رو به بقیه افراد خود ادامه داد:
-دیدید چه بلایی سر فرد اومد؟ امیدوارم از اون درس گرفته باشید و فکر خــ ـیانـت به سرتون نزنه، چون اگر بزنه، به این سرنوشتی خیلی بدتر از اون دچار می شید.
نفس ها در سـ*ـینه حبس شد. حتی فکر این که به وضعیت همکار قدیمی خود دچار شوند، رعشه بر تن هایشان می انداخت. خودکشی کردن خیلی بهتر از این بود که گیر، دست پروده اربـاب بی رحم شان، یعنی ام2 بی افتاند. کسی که از کودکی برای کشتن تعلیم دیده بود و چیزی از رحم، احساس نمی دانست.
بانو با لبخندی از سر رضایت به ام2 گفت:
«به نظر می رسه بالاخره آمادگی ماموریتی که مدت زیادی انتظارش رو می کشیدی پیدا کردی باید بهت تبریک بگم. فردا به لندن پرواز، و اونجا ماموریت خودت رو شروع می کنی. »
 
آخرین ویرایش:

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.

***
پرتوی طلایی رنگ خورشید از سقف شیشه ای فرودگاه به مردمی می تابید که با صورت های خندان،جدی و گاهی عصبانی از کنار یک دیگر می گذشتند و هر یک مقصد خود را داشتند.
از گوشه ی سالن بوی گوشت سرخ کرده و سیب زمینی به مشام می رسید؛ و از گوشه ی دیگر آن صدای جیغ کودکی شنیده می شد، که برای داشتن خرس عروسکیِ فروشگاه سوغاتی، به مادرش که سرگرم خرید یک نقشه ی شهر بود التماس می کرد.
از بلندگو ها فرودگاه هر چند دقیقه یک بار صدای زنی به گوش می رسید، و آن زن به زبان انگلیسی پرواز فرانکفورد را به مقاصد مختلف اعلام می کرد.
ام2 که در میان هیاهو فرودگاه افتاده و کاملا گیج شده بود،چمدان چرخ دارش را بی هدف روی کف خاکستری فرودگاه دنبال خود می کشید، در حالی که اصلا نمی دانست باید به کدام سو برود.این اولین بار بود تنها به یک ماموریت می رفت. گذشته از آن لباس جدیدش هم که یک پیراهن تنگِ سفید بود؛ به زخم پهلویش فشار می آورد و تحمل وضعیت را برای ام2 دشوار تر می ساخت.
در فکر راه چاره ای برای پیدا کردن مسیر خود می گشت، که ناگهان محکم به کسی برخورد و روی زمین افتاد.
درد بلافاصله در زخم پهلویش پیچید و گوشه ی چشمانش از تحمل آن چین خورد. ام2 دستش را بر روی جای زخم گذاشت، وسر خود را بالا گرفت تا شخصی که به او برخورده را ببیند، اما ناگهان نگاه آبیش با نگاه نقره فامی گره خورد، نگاهی نافذ و سرد که متعلق به مردی با چهره ی عبوس بود. مردی سی و چند ساله، قد بلند، با موهای تیره که در آن کت و شلوار خاکستری و پالتوی بلند مشکی، شباهت عجیبی به گانگستر های فیلم های کلاسیک داشت. کاوه با لحنی سرد رو به پسری که بی ترس در چشمان سحر انگیزش خیره شده بود ،گفت:
-حالت خوبه؟
ام2 چمدان خود را برداشت و ایستاد.بعد در حالی که شلوار جین سرمه ای خود را تکان می داد،گفت:
-چیزی نشد
کاوه سری برای او تکان داد و خواست به مسیر خود ادامه دهد، اما ام2 ناگهان گفت:
-می شه بگید برای پرواز لندن ساعت یک و نیم باید کدوم طرف برم؟
کاوه در نیمه ی راه ایستاد، بی آن که به طرف ام2 برگردد ،با دست سمت چپ را نشان داد، و بعد به راه خود ادامه داد.
***
ماشین از روی چاله ی آبی که یادگاری از باران شب قبل بود گذشت، و در زیر نور سوسو زن یکی از چراغ های خیابان توقف کرد.
کاوه که سرنشین این ماشین بود، از شیشه ی جلو چشم دوخت به سردر باری که میان چراغ های چشمک زن آن با حروف درشت انگلیسی نام «بار سرخ» حک شده بود.
«بار سرخ» یکی از معروف ترین بار ها میان جنایتکاران،که محفل خطرناک ترین آن ها بود. از دلال اسلحه گرفته تا مزدور و قاتل، در این بار پیدا می شد. کسانی که انسانیت در وجودشان سال ها پیش توسط « دیو آز » از بین رفته، و مستعد هر کار کثیفی بودند.
ولی با این حال تنها مکانی که کاوه امکان داشت بتواند رد شخص مورد نظر خود را در آن پیدا کند، اینجا بود.
کاوه از ماشین پیاده شد، هم زمان آسمان در بالای سرش غرشی کرد و ابر های تیره شروع به باریدن کردن . کاوه روی پیاده روی خیس گام های خود را به طرف در ورودی بار برداشت و از آنجا داخل شد.
با ورودش موجی از، بوی مشروبات الکلی، سیگار و بوی نامطبوع عرق به شامه اش رسید. با این حال او از میان مه ای که از دود سیگار درست شده بود، و از زیر چراغ های چشمک زن بار عبور کرد، تا مقابل میز طویلی رسید،که صاحب بار در پشت آن ایستاده بود؛ یک پیرمردی چاق سفید پوست، که گونه هایش بر اثر گرما ی محیط گل انداخته ، و ریش و سبیل ژولیده اش کثیف به نظر می رسید، کاوه به پیرمرد که مشغول روشن کردن سیگاری برای خود بود، گفت:
«می دونی دانیال استوارت کجاست؟»
پیرمرد سر خود را بالا آورد و نگاه گذرایی به او انداخت، بعد پکی به سیگار تازه روشن شده اش زد،و در حالی که دود آن را از دهان بیرون می داد، گفت:
-هی یارو، قبل از این که خون کثیفت رو بریزم از بار من گورت رو گم کن
- با این که متنفرم، اما سوالم رو تکرار می کنم. دانیال استوارت کجاست؟
-من هم تکرار می کنم، گور خودت را کن عوضی.
-باشه، خودت خواستی.
رنگ چشمان کاوه به نقره ای روشن تغییر کرد، و بلافاصله نگاه خود را در چشمان فرتوت پیرمرد دوخت. ناگهان بدن پیرمرد، به خشکی چوب در آمد و سیگار از گوشه ی لب هایش به زمین افتاد. وقتی کاوه کاملا ذهن او را به تصرف خود در آورد، دوباره پرسید:
- بهم بگو دانیال کجاست؟پیرمرد چون یک عروسک خیمه شب بازی بی آن که از خود کوچک ترین اراده ای داشته باشد، جواب داد:
- من از دو روز پیش دیگه اون رو ندیدم، خبر ندارم کجاست!
کاو به ذهن او فشار آورد و باعجله خاطرات بی فایده را کنار زد. دست های پیرمرد شروع کرد به لرزیدن کرد. می دانست اگر این طول شدید در ذهن افراد کنکاش کند، موجب مرگ آن ها می شود. اما برایش ذره ای اهمیتی نداشت.
پس از کنار زدن خاطرات بیهوده بالاخره به تصویری از دانیال رسید.
او درحالی که از مـسـ*ـتی به زور سر پا ایستاده بود، خواست به طرف در خروجی برود که پیرمرد پرسید:
«کجا داری میری؟»
دانیال از سرِ مـسـ*ـتی خندید، و همان طور که کلمات را به زور ادا می کرد،جواب داد:
«دارم میرم،پیش رئیس،گروه شرقی آدام، احضارم کرده»
کاوه از ذهن او بیرون آمد. چشمان پیرمرد ناگهان سفید شد و با صدای بدی روی کف چوبی بار سقوط کرد.کاوه به سردی از او روی برگرداند، و بی توجه به جیغ هایی که بعد از فهمیدن مرگ پیرمرد از پشت سرش شنیده می شد، راه خروج را در پیش گرفت.
در بیرون بار، باران شدید تر از قبل شده بود، گویا پیکار ابر ها که چکاچک شمشیر هایشان،آسمان را روشن و گوش ها را کر کرده بود، تمامی نداشت. کاوه با ذهنی درگیر قدم به زیر باران گذاشت و به سوی ماشین خود رفت. اما تا به ماشین رسید، سر درد بدی گریبان گیرش شد.
دردی شدید و فلج کننده که نفسش را برای یک دقیقه بند آورد و او در آستانه ی سقوط قرار داد. ولی کاوه در آخرین لحظه به در ماشین چنگ زد و مانع از افتادن خود شد.
او سرش را به فلز سردو خیس ماشین تکیه داد و همان طور که بارش قطرات سوزن مانند باران را بر پشت خود تحمل می کرد، پی در پی هم نفس های عمیق کشید. تا بلکه این درد، قابل تحمل تر شود.
دقایقی به سنفونی قطرات باران سپری شد.تا کاوه کم کم توانست حرکت کند و سوار ماشین شود.
در این دنیا هر چیزی تاوانی داشت و ورود به ذهن دیگران هم از این قاعده مستثنی نبود.
کاوه می توانست خاطرات ، احساس و عواطف دیگران را ببیند، و یا آن ها را به میل خود تغییر دهد؛ اما این قدرت عجیب و زیاد با درد توام شده بود، و گاهی تحمل آن فراتر از حد توانش می شد.
کاوه تلفن همراه خود را از روی صندلی کمک راننده برداشت، و شماره گرفت بعد چند دقیقه صدای از پشت خط جواب داد:
-الو
-هر چه سریع تر برام شماره ی آدام رئیس گروه شرقی رو گیر بیار

 
آخرین ویرایش:

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.

آن شب هوا مه آلود بود. باد زوزه کشان از روی زمین‌های یخ زده می‌وزید، و بوته‌های کنار جاده را تکان می‌داد ام 2 بیرون از ویلایی آدام، در کمین فرصتی بود، تا بتواند راهی به داخل پیدا کند؛ اما دیوارها ی بلند و دژ مانندِ ویلا، همچنین محافظانی که وجب به وجب آن نگهبانی می‌دادند، مانع او بودند.

ام2 در میان بوته‌های خیس شده از باران چند ساعت پیش نشسته بود. در حالی که دستانش از سرما بی حس، و پاهایش در پوتین یخ بسته بودند. او دست‌های کرخت شده از سرمایش را به دهان خود نزدیک کرد تا با دمیدن رویشان آن‌ها را کمی گرم کند.

نمی‌دانست تا کی باید منتظر بماند. اما امیدوار بود، قبل از یخ بستن در سرمای سوزناک لندن موقعیت مناسب را برای ورود پیدا کند.

در حال خود بود که از دور صدای موتور یک ماشین را شنید شد. او به تندی بوته‌های جلوی خود را کنار زد و به ویلا چشم دوخت.

یک ون مشکی بزرگ از جاده خاکی نزدیک و نزدیک‌تر شد، تا این که درست جلوی دروازه‌هایویلا توقف کرد.ام2 به آرامی از پشت بوته ها بیرون آمد، زیر ماشین رفت و خود به آن بند کرد. دروازه های آهنی ویلا از هم باز شدند.
ماشین داخل حیاط ویلا رفت و جایی نزدیک ساختمان توقف کرد.ام2 با یک غلت از زیر آن بیرون آمد، و خود را پشت یکی از درختان باغ رساند.
در همین زمان در پشت ون باز شد و مردان درشت هیکلی که همگی فرم مشکی به تن داشتند، از آن بیرون پریدند.
از وجناتشان مشخص بود محافظ هستند، اما آدام چرا باید در ویلایی پر از محافظ، محافظ بیشتری می خواست؟!
صدای یکی از آن ها بلند شد
-واقعا نمی فهم چرا ما باید به این سرعت اینجا جمع می شدیم؟
فرمانده ی آنان که درشت هیکل تر از بقیه و سیاه پوست بود، جواب داد:
- شبح قراره اینجا بیاد
نفر دوم با وحشتی آمیخته در صدایش پرسید:
- منظورت همون قاتل معروفه؟!
-خودشه
-اما رئیس از کجا می دونه که اون می خواد بیاد؟
-معلومه خود شبح خبر داده می خواد رئیس رو ببینه. همین هم باعث شده رئیس همه ی ما رو بخواد
ام2 بی توجه به مکالمه ی آن ها، در مسیری رو به روی خود گام برداشت . مسیری که از میان درختان در هم پیچیده و بوته های به پیوسته می گذشت تا به پشت ویلا برسد، جایی که قبلا کم ترین محافظ را داشت.
اما با آمدن افراد جدید آدام حتما محافظان آنجا نیز یقینا دو برابر می شد.
ام2 پوزخند زد و زنجیر خود را که یک تیغه ی داس مانند به اندازه یک وجب در سرش داشت، بیرون آورد، زیر لب گفت:
-انگار باید یکم خودم رو گرم کنم
*****
آدام از پشت میز چوبی کار خود با ترس به قفسه های چوبی مملو از کتاب و تابلو های روی دیوار که نمایی از جنگ های روم باستان بود، نگاه می کرد.
او به شدت وحشت کرده بود و صدا های عجیبی می شنید که بر خواسته از توهماتش بودند. همه چیز در نظرش خوفناک می آمد، از تابلو ها گرفته تا مجسمه ها ، گلدان ها و حتی دیوار های قهوه ای رنگ اتاق .
آدام بعد از تماس کاوه به این روز افتاده بود؛ تماسی که سر شب گرفت و گفت: به دیدن او می آید.
در حال خود بود که ناگهان باد سردی به کمرش خورد. او شتاب زده برگشت و با پنجره ی باز رو به رو شد.خوب به خاطر داشت آن را محکم بسته بود اما حالا...
صدایی گفت:
-خوب!
آدام سریع به طرف صدا برگشت، و ام2 را روبه روی خود ، با زنجیر ی در دست دید که از تیغه ی داس مانند سر آن خون می چکد؛ او درست روبه رویش ایستاده بود و با چشمان آبیِ درنده ی خود، آدام را نگاه می کرد. آدام کشوی میز را باز کرد، تا کلت خود را بردارد. اما قبل از این که انگشت او اسلحه را لمس کند، ام2 زنجیر خود را به طرف گردنش پرتاب کرد. زنجیر دور گردن آدام پیچید، ام2 به سرعت زنجیر را کشید ، و خرخره آدام با تیغه اش بریده شد.از گلوی او صدایی شبیه به خرخر بر خواست و با گردنی خون آلود روی میز چوبی سقوط کرد، در حالی که چشمان از حدقه بیرون زده بود.
ام 2 موبایل خود را در آورد، و از جنازه عکس گرفت.
در همین زمان کاوه از میان پنجره‌ی نیمه باز اتاق، که پرده‌های حریر آن در هوا به رقـ*ـص در آمده بود، داخل آمد. اول به ام 2 و زنجیر خونین در دستش نگاه کرد، بعد به آدام، که غرق در خون خود روی میز افتاده.
همه چیز گویای این حقیقت بود، که یک بچه تنها سر نخ او را کشته، و کاوهباز هم باید از صفر شروع کند.
خشمی جوشان وجود کاوه را در برگرفت. او با صدای ترسناکی که گویا از قعر جهنم بر آمده، غرید:
- تو چطور جرئت کردی تنها سر نخ من رو از بین ببری؟
ام 2 متعجب کاوه را نظاره کرد! اما سریع به خود آمد و زنجیر ش را به پیشواز او فرستاد. کاوه با یک حرکت، جا خالی داد و به سرعت خود را نزدیکام 2 رساند.

از گلوی او صدایی شبیه به خر خر بر خواست و با گردنی خون آلود روی میز چوبی سقوط کرد، در حالی که چشمان از حدقه بیرون زده بود.
ام2 موبایل خود را در آورد، و از جنازه عکس گرفت.
در همین زمان کاوه از میان پنجره ی نیمه باز اتاق، که پرده های حریر آن در هوا به رقـ*ـص در آمده بود، داخل آمد. اول به ام2 و زنجیر خونین در دستش نگاه کرد، بعد به آدام ،که غرق در خون خود روی میز افتاده.
همه چیز گویای این حقیقت بود، که یک بچه تنها سر نخ او را کشته، و کاوه باز هم باید از صفر شروع کند.
خشمی جوشان وجود کاوه را در برگرفت.او با صداای ترسناکی که گویا از قعر جهنم بر آمده، غرید:
- توچطور جرعت کردی تنها سر نخ من رو از بین ببری؟
ام2 متعجب کاوه را نظاره کرد! اما سریع به خود آمد و زنجیر اش را به پیشواز او فرستاد. کاوه با یک حرکت، جا خالی داد و به سرعت خود را نزدیک ام2 رساند.ام2 که دیگر به دلیل فاصله ی کم نمی توانست با پرتاب زنجیر حمله کند، انتهای تیغه ی را در دست گرفت، و طرف کاوه هجوم برد. کاوه با رفتن به چپ و راست تمام ضربه های او را ساده رد کرد.
ام2 تیغه را در دست چرخاند و با تمام قدرت گردن کاوه را نشانه رفت؛
اما کاوه که بسیار ماهر تر از او بود،به راحتی مچ دستش را گرفت و پیچاند. ام2 از درد فریاد زد. کاوه که شدیدا عصبانی بود، ام2 را محکم با صورت به زمین کوبید.ناله از گلوی ام2 بلند شد. کاوه بی ذره ای رحم فشار را به دستانش که از پشت گرفته بود، بیشتر کرد، غرید:
- بگو کی تو رو فرستاده؟
ام2 در حالی که انتظار شکستن استخوان های خود را، در زیر دست کاوه می کشید،گفت:
- امکان نداره چیزی به تو بگم پس زود تر کار خودت رو ساده کن و من رو بکش
کاوه با خشونت مو های او را گرفت و سرش را محکم به زمین کوبید. باریکه ی خون از سر ام2 جای شد.کاوه غرید:
-بگو از طرف کی هستی؟
-داری وقت خودت رو الکی تلف می کنی، فقط من رو بکش
کاوه عصبی ام2 را به سمت خود برگرداند،و به چشمانش وحشی او خیره شد. نمی خواست از قدرت خود استفاده کند، اما گویا مجبور بود.
سعی کرد وارد ذهن ام2 شود، ولی در یک اتفاق غیر منتظره نتوانست، و ام2 بی هوش شد.کاوه دوباره تلاش کرد، اما باز هم شکست خورد.
هیچ وقت بی هوشی افراد مانع ورودش به ذهن آن ها نمی شد. پس چرا نمی توانست وارد ذهن این پسر شود؟! خشم خود را به یک باره از یاد برد، تا به حال کسی را ندیده بود که نتواند کنترل ذهنش را در دست بگیرد. از طرفی مشخص نبود این بچه با چه هدفی آدام را کشته. کاوه باید حتما از او حرف می کشید، و حالا که نمی توانست وارد ذهنش شود، فقط یک راه دیگر باقی می ماند.
پس او ام2 را از روی زمین بلند کرد و روی شانه ی خود انداخت. بعد از پنجره ی نیمه باز اتاق بیرون پرید.






 
آخرین ویرایش:

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.

****
کاوه پس از رسیدن به اتاقش در هتل،ام2 را روی تخت خود که با رو تختیِ سفیدی پوشانده شده بود، انداخت. کاپشن مشکی اش را بی حوصله کند، و روی پارکت ها پرت کرد، بعد به طرف کاناپه ی قهوه ای رنگ گوشه ی اتاق رفت و روی آن نشست.
همه ی نقشه هایش بر هم ریخت بود،چون یک بچه ی عجیب گلوی آدام را برید و تنها سر نخ کاوه را به باد داد.
چطور می توانست بدون آدام جای دانیال را پیدا کند؟ اصلا این امکان وجود داشت؟ جواب هیچ کدام از این سوال ها را نمی دانست، ولی راه برگشتی هم برایش وجو نداشت. او نمی توانست دست از گشتن بردارد، نه تا زمانی که آن شخص نفس می کشید.
عود کردن دوباره ی سر درد اش اجازه نداد بیشتر در مورد آن فکر کند.
او چشمان خود را بست و با دست پیشانیش را ماساژ داد.این درد گویی در وجودش ریشه دوانده بود و قصد رها کردن او را نداشت.
آهسته چشمان خود را باز کرد و ناگهان ام2 را دید که قصد دارد یک صندلی بر سر او بزند، کاوه با یک دست صندلی را گرفت و با دست دیگر مشتی به صورت او کوبید، ام2 روی زمین افتاد اما به سرعت بلند شد و به طرف کاوه حمله کرد؛ کاوه بسیار ساده ضربات او را جای خالی داد، بعد مچ دست ام2 را گرفت و از پشت پیچاند.
ام2 با دست آزاد خود مشتی به طرف صورت کاوه فرستاد، کاوه سریع فهمید و ضربه ی او را جا خالی داد، بعد آن دست دیگرش را هم گرفت و به پشت پیچاند.
ام2 که هر دو دست خود را قفل شده در پشت کمرش دید، پا های خود را دور پای کاوه پیچاند و باعث شد با هم روی پارکت ها سقوط کنند.
ام2 که حال روی کاوه بود، خواست از دست او فرار کند، اما کاوه محکم تر از قبل او را گرفت. و در مقابل تقلا هایش غرید :
-بچه من آدم صبوری نیستم یا بس می کنی، یا از پنجره پرتت می کنم بیرون.
-می کشمت آشغال، بذار برم،من باید به ماموریتم برسم
با شنیدن نام ماموریت توجه اش جلب شد، پرسید:
-چه ماموریتی؟ کی به تو دستور میده؟
-حتی اگر بمیرم، حرف نمی زنم
کاوه عصبانی تر از قبل همان طور که محکم ام2 را گرفته بود بلند شد و به طرف تراس رفت. مچ یک دست او را گرفت و بیرون از تراس آویزانش کرد.
باد سرد صورت ام2 را سوزاند، پا های او در هوا شروع به تاب خوردن کرد و در گوش هایش صدای زمزمه ی شهر پیچید، اما ام2 بی هیچ هراسی در چشمان نقره فامی خیره شد، که در آن ها خشم زبانه می کشید.
-دهنت رو باز می کنی یا ولت کنم
پوزخند کوتاهی مهمان لب هایش شد، جواب داد:
-مرگ چیزی نیست که من از اون بترسم
تا جمله اش به آخر رسید دست کاوه را از دور مچ خود باز کرد، و در مقابل چشمان حیرت زده ی او به پایین پرت شد.
کاوه بهت زده از کار او با یک دست خود را به نرده های تراس بند کرد، و با دست دیگر ام2 را گرفت. بعد با یک حرکت او و خودش را بالا کشید. هر دو با هم روی کف سفید تراس افتادند. کاوه زود تر از ام2 بلند شد ، یقه اش را گرفت و غرید:
-تو یک بچه ی به شدت آزار دهنده ای دوست دارم خودم خفه ات کنم
ام2 با خونسردی به چهره ی خشمگین او خیره شد، جواب داد:
-پس چرا نذاشتی بیافتم؟ مگه نمی خواستی پرتم کنی وسط پیاده رو؟

کاوه از حرص دندان هایش را روی هم سابید. این بچه انگار از دنیای دیگر آمده بود! او باید از کار کاوه می ترسید، یا التماس می کرد! نه این که به کشته شدن خود کمک کند! آخر چطور می توانست این قدر نسبت به مرگ و زندگیش بی تفاوت باشد؟! کاوه ام2 را تکان محکمی داد، سرش فریاد زد:
-من تو رو می کشم در اولین فرستی که دستم بیاد اما قبل از اون باید بهم بگی چرا تو رو فرستادن آدام رو بکشی؟
ام2 بی هیچ جوابی به او خیره شد.نمی دانست این مرد با این مهارت باور نکردنی کیست؟ تا به آن روز حرفه ای های زیادی را دیده بود، اما کسی را در این سطح،نه.
تمام حرکات این مرد از اشکال خالی بود. ام2 در مبارزه حتی نمی توانست او را لمس کند، چه برسد به زدن. پیروز شدن در مقابلش با تفاوت فاحش میان مهارت هایشان غیر ممکن به نظر می رسید. اما با این حال باید راهی برای فرار پیدا می کرد، نمی توانست دست روی دست بگذارد تا تنها فرصت خود را برای رسیدن به هدفی که تمام عمر به دنبال آن بوده، از دست بدهد.
پس شروع به تقلا کرد، اما کاوه با پیچاندن دستانش از پشت او را مهار و همراه خود کشان کشان به داخل اتاق برد.
از عکس العمل ام2 فهمیده بود، که تهدید و شکنجه برای این بچه جواب گو نیست. چون به خوبی آموزش دیده و کوچک ترین ترسی از مرگ ندارد. پس فقط یک راه برایش باقی می ماند، آن هم صبر بود.


 
آخرین ویرایش:

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.

کاوه با دستبند یکی از دست هایش را به تاج فلزی و سیاه رنگ تخت بست،ام2 به طرفش حمله کرد، اما کاوه از او دور شد،گفت:
-تو تنها سر نخ من رو کشتی بچه پس ولت نمی کنم، با توجه به مهارتی که داری می تونم بگم یک قاتل آموزش دیده هستی و این یعنی اربـاب داری، کسی که اگر به اون گزارش ندی دیر یا زود یکی رو دنبالت می فرسته.
حیرت چشمان سرد ام2 را پر کرد، اما سریع به خود آمد و چهره ای بی تفاوتی گرفت
-خوب اگر این رو می دونی، باید این رو هم بدونی کسی که قراره بیاد برای کشتن هر دومون میاد؟
کاوه جوابی نداد و به طرف میز چوبی کنار پنجره رفت ، گوشی سفید ِ تلفن را از روی آن برداشت و با پذیرش تماس گرفت، گفت:
-لطفا وسایل پانسمان به اتاقم بفرسید.
وقتی گوشی تلفن را سر جای خود گذاشت، از جیب خود یک سیگار در آورد و با فندک آن را روشن کرد.
ام2 که حرکات کاوه را زیر نظر گرفته بود، با دقت بیشتری به او خیره شد. نمی دانست این مرد می خواهد با او چه کند؟ اما مطمئن بود هر روش وحشیانه ای را به کار می گیرد، تا او را وادار به حرف زدن کند. خاطرات شکنجه هایی که شده بود، در پیش چشمانش جان گرفت. تمام آن شلاق ها، سوختگی ها و گرسنگی هایی که کشید بود. می دانست شخص مقابل او از روش های بدتری نیز استفاده می کند، تا او را وادار به حرف زدن کند.
صدای تَق تَق در رشته ی افکارش را از هم گسست. کاوه سیگار خود را در جاسیگاری‌ِ میز کنار کاناپه خاموش کرد؛بعد از روی فرش کرم رنگ وسط اتاق گذشت تا به در رسید.
دقایقی سپری شد تا بالاخره او در حالی که یک نایلون پر از وسایل پانسمان در دست داشت بازگشت. ام2 گیج به نایلون نگاه کرد،درکی از این که کاوه می خواهد با این وسایل چه کند نداشت. تا این که خود کاوه به حرف آمد، گفت:
-می خوام زخم هات رو پانسمان کنم، سعی کن عصبانیم نکنی وگرنه بد می بینی
ام2 حیرت زده، چهره ی سرد و انعطاف ناپذیر کاوه را خیره نگاه کرد؛اصلا قصد او را نمی فهمید؟ بی شک هدفش مسخره کردن ام2 بود! به غیر از آن چرا باید زخم هایی را درمان می کرد که خودش زده؟!
-داری من رو مسخره می کنی؟ می خوای به زخم هایی که خودت زدی برسی؟
او نگاه بی تفاوتی به ام2 انداخت ، جواب داد:
-آره
کاوه به او نزدیک شد، ام2 عصبانی مشتی حواله ی صورتش کرد.او به آسانی با یک دست مشتش را مهار و بازویش را پیچاند. ام2 با سـ*ـینه روی تخت فرود آمد و کاوه روی کمرش نشست. فریاد زد:
-از روی من بلند شو مردک
کاوه بی تفاوت پنبه را از داخل نایلون برداشت و به الـ*کـل آغشته کرد گفت:
-من بهت گفتم عصبیم نکن بد می بینی اما خودت گوش نکردی
بعد با حوصله تمام زخم های ام2 را زد عفونی کرد. و در این میان حتی ذره ای به فحش ها، تقلا ها و فریاد های ام2 اهمیت نداد.
کارش تقریبا به آخر رسیده بود که از قرمزی آستین ام2 متوجه ی زخم باند پیچیده شده ی دست او شد، باند زخم از خون قرمز شده بود. به آن دست زد. صدای آی ام2 بلند شد. کاوه تو ام با احتیاط، باند دور زخم را باز کرد و با دیدن عمق آن اخم هایش در هم فرو رفت ، گفت:
-زخم به این عمیقی رو بخیه نزدی! اون وقت داری واسه خودت لگد می پرونی؟
ام2 که از تقلا به نفس نفس افتاده بود گفت:
- به تو، مربوط، نیست، ولم کن
کاوه از روی او بلند شد و از اتاق بیرون رفت. ام2 وقتی رفتن کاوه را دید شروع کرد، به تلاش، برای آزادی کردن دست خود. او آن قدر مشغول بود و سر و صدا کرد که متوجه برگشتن کاوه نشد. وقتی کاوه را دید اخم هایش در هم رفت و طلبکارانه گفت:
-چیه؟ به چی زل زدی؟
کاوه با خونسردی جواب داد
-به یک احمق که نمی فهمه اگر یک درصد هم احتمال داشت بتونه خودش رو آزاد کنه من اینجا تنها ولش نمی کردم. خوب حالا آروم بگیر بذار بازوت رو بخیه بزنم
ام2 متعجب به وسایلی که کاوه با خود آورده بود نگاه کرد سوزن، نخ بخیه ،باند اضافه، دارو، و... گویا واقعا می خواست دست او را بخیه کند!
-امکان نداره بذارم تو، دستم رو بخیه بزنی
ام2 با لگد صورت کاوه را نشانه رفت. اما کاوه سریع ضربه ی او را جاخالی داد و عصبی از دست ام2 او را روی تخت انداخت ، دست دیگرش را به تخت زنجیر کرد و دوباره روی کمرش نشست.
کاوه با یک حرکت آستین لباس ام2 را پاره و شروع به بخیه زدن کرد. ام2 که به دلیل خونریزی و تقلا های زیاد خسته شده بود کم کم از تقلا دست برداشت و اجازه داد کاوه کار خود را انجام دهد.
کاوه وقتی بخیه زدن را تمام کرد، از روی او بلند شد و پنبه های خونی را داخل سطل زباله ریخت.ام2 به سرعت سر جای خود نشست و دست پانسمان شده اش را نگاه کرد.اولین بار بود که شخصی به زخم هایش می رسید.بانو همیشه او را به حال خود رها می کرد، تا درد بکشد.
گاهی هفته ها مثل مار به خود می پیچید، بی آن که برای کسی اهمیت داشته باشد.از نظر همه ام2 یک حیوان وحشی بود؛ یک ماشین برای کشتن، نه یک انسان از جنس گوشت،خون و احساس.
از یادآوری دوزخ زندگی خود آه سنگینی کشید. فرصت برای مرور دردهای گذشته نداشت، آن هم وقتی اسیر یک آدم عجیب و غیر قابل پیش بینی شده بود.



 
آخرین ویرایش:

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.

ام2 نگاه خود را از پارکت های قهوای کف اتاق گرفت و به کاوه دوخت، که تیشرت خاکستری خود را در آورده، به جای آن یک رکابی مشکی همراه با شلوار پارچه ای پوشیده بود. چشمان ام2 از روی عضلات در هم پیچیده ی بازوی او گذشت، تا این که به خالکوبی های ساق دستانش رسید. تصویر نوعی نماد تشکیل شده از خطوط شکسته و آمیخته در هم.
همان طور خیره به خالکوبی عجیب بود، که کاوه به طرف تخت آمد و در مقابل چشمان بهت زده ی ام 2 بالشت را از کنار او برداشت ، آن سوی تخت گذاشت و بعد بی حوصله دراز کشید، رو به ام2 گفت:
- خیلی خسته ام پس سعی کن صدات در نیاد.
ام2 متعجب به کاوه نگاه کرد، باور اش نمی شد می خواهد روی تختی بخواند که او به آن زنجیر شده!
-فکر نمی کنی ممکنه وقتی خوابی بکشمت؟
کاوه پتوی سفید روی تخت را که خط های کرم رنگ داشت، روی خود کشید، و چشمان نقره ای فام اش را بست ،جواب داد:
-سخت بتونی با دست بسته این کار رو بکنی؛ اما اگر احیانا وقتی خوابم سر و صدا کردی بلند می شم و حسابی می زنمت. پس سعی کن نه من رو بی خواب کنی، نه خودت رو شل و پل
ام2 با عصبانیت دندان هایش را روی هم سابید.واقعا نمی دانست باید با او چه کند؟ دوست داشت کاوه را زیر مشت و لگد بگیرد، اما متاسفانه به این حقیقت تلخ پی بـرده بود، که مهارت هایش برای این کار کافی نیست.
***
اشعه خورشید از میان پرده های حریر اتاق بر صورت کاوه تابید و باعث نشستن اخم بر چهره اش شد. او به آرامی چشمان خود را باز کرد و روی تخت نشست. دستی به صورت خود کشید و به ام2 نگاه کرد.
ام2 سر خود را به تاج تخت تکیه داده بود ، و شانه هایش با هر دم و باز دم تکان می خورد.موهای مشکیش که روی چشمان بسته او سایه انداخته بود، با پوست سفیدش تضاد داشت. هیکلش لاغر و قدش با ارفاق به 164 می رسید.
اگر کاوه ام2 را جایی به غیر از بالای جنازه ی آدام می دید، امکان نداشت باور کند، این بچه ی شانزده ساله با چنین چهره ی معصومی یک قاتل آموزش دیده است، که می تواند با خونسردی خرخره ی یک آدم را ببرد.

ام2 تکانی خورد و از این حرکت گردنش تیر کشید. دست خود را بلند کرد تا گردنش را لمس کند اما دست او به خاطر زنجیر دور آن گیر کرد و بالا نیامد. چشمانش ام2 ناگهان تا آخرین حد ممکن باز شد و اتفاقات شب گذشته را به یاد آورد . برگشت و به اطراف نگاه کرد، که ناگهان نگاهش بر روی کاوه ثابت ماند.
او لباس های خود را با یک کت و شلوار مشکی عوض کرده بود و پشت یک میز چوبی رو به روی تخت نشسته ، با آرامش فنجان سفید رنگ خود را به لب هایش نزدیک می کرد. روی میز در جلوی او یک سینی پر از غذا های متنوع بود که ام2 با دیدن آن ها به یاد آورد از ظهر روز گذشته چیزی نخورده و حالا به شدت گرسنه بود .
کاوه نگاهی به ام2 انداخت. از جایش بلند شد، سینی غذا را برداشت و به طرف ام2 رفت، سینی را جلوی او گذاشت و یکی از دست هایش را باز کرد بعد بی آن که چیزی بگوید دوباره سر جای خود پشت میز نشست. ام2 گفت:
-مگه نمی خوای از من حرف بکشی پس چرا بهم غذا میدی؟
کاوه فنجان قهوه ای جدیدی از قوری روی میز برای خود ریخت ، فنجان جدید قهوه را به دهانش نزدیک کرد وچشمان نقره فام خود را به او دوخت جواب داد:
-حرف کشیدن از تو با روش های معمول کار بیهوده ایِ، چون احتمال مردن تو بیشتره. بنابراین من تصمیم گرفتم صبر کنم تا رئیست یکی رو بفرسته
-فکر می کنی قاتلی رو که بفرسته می تونی شکست بدی؟
کاوه پوزخند زد.
-نمی خواد نگران من باشی بچه، فقط غذات رو بخور
ام2 از او چشم گرفت و به سینی که کاوه جلوی او گذاشته،نگاه کرد. سینی شامل نان تست، نیمرو، آبمیوه کیک غذا هایی که ام2 بعضی از آن ها تا به حال ندیده بود، چه برسد به خوردن. به او همیشه پس مانده ها می رسید، چیز هایی که اسم غذا برایشان زیاد بود.
ام2 دست آزاد خود دراز کرد و یک کیک برداشت. با دقت به آن خیره شد. یعنی امکان داشت غذا را سمی کرده باشد؟ نگاهی به کاوه انداخت، اما او مشغول خواندن روزنامه شده بود.اصلا چرا باید به او غذا می داد؟! با عقل جور در نمی آمد! مخصوصا وقتی به گفته خودش ام2 همه چیز را خراب کرده بود. خواست کیک را سر جای خود بذارد؛اما صدای شکمش مانع شد. نگاهی به کیک انداخت و آب دهان خود را قورت داد.عقل به او می گفت احتمال دارد سمی باشد؛ ولی شکم گرسنه ی ام2 که این چیز ها را نمی فهمید.
آخر آن قدر با خود کلنجار رفت، تا این که گرسنگی پیروز شد. او با احتیاط گاز کوچکی به کیک زد و از طعم خوب آن همه چیز را در مورد مسمومیت از یاد برد. بلافاصله خواست گاز بزرگ تری به کیک بزند که متوجه ی نگاه کاوه روی خود شد، هول کرده گفت :
-واقعا مزخرفه
پوزخند روی لب های کاوه نشست، از روی صندلیش بلند شد و با گام هایی بلند ازاتاق بیرون رفت. با بسته شدن در پشت سر او ام2 شروع کرد، به خوردن، آن چنان با میـ*ـل که چند بار در گلویش پرید.
وقتی کاوه دوباره به اتاق بازگشت، نگاهی به ظرف غذای خالی و نگاهی به ام2 که سعی داشت به هر جایی جز او نگاه کند انداخت، پوزخند کوتاهی زد و گفت:
- باید بریم
و خود به طرف چمدانش که نزدیک میز توالت بود رفت، یک کاپشن قهوه ای چرم از داخل آن بیرون آورد و روی تخت پرت کرد. رو به ام2 با لحن آمرانه ای گفت:
-سعی کن بچه ی خوبی باشی و فکر فرار به سرت نزنه
ام2 زیر لب گفت:
-به همین خیال باش
-چیزی گفتی؟
-نه!
-خوبه. حالا این کاپشنُ روی لباست بپوش. پیراهنت خونیه و جلب توجه می کنه
ام2 به کاپشن بزرگ نگاهی انداخت، زیر لب غر زد:
-پوشیدن این کاپشن که ده برابر منه بیشتر توجه جلب می کنه!


 
آخرین ویرایش:

Edward

همراه انجمن
عضویت
4/7/19
ارسال ها
198
امتیاز واکنش
10,469
امتیاز
616
محل سکونت
خسته ام میفهمی خسته
[HIDE-THANKS]
ام2 دست آزاد خود را داخل یکی از آستین ها کرد، کاوه دست دیگر او را باز و خود آن را داخل آستین کاپشن فرو کرد؛ بعد دستبند را به هر دو دست او زد.کاوه دسته ی چمدان را گرفت و دست دیگر خود را دور شانه ی ام2 انداخت ، گفت
-برای اطمینان از این که فرار نمی کنی
ام2 را به دنبال خود کشید.از هتل که خارج شدن. کاوه به طرف پورشه ای رفت، که یکی از کارکنان هتل کنار آن ایستاده بود؛ مرد مستخدم با دیدن کاوه کلید ماشین را به او داد. کاوه اسکناسی در دست مرد گذاشت. اول ام2 را سوار کرد و بعد خود سوار ماشین شد.
در راه به ام2 گفت:
-خوب بچه، هنوز مطمئنی نمی خوای حرف بزنی؟
ام2 برگشت و به او نگاه کرد جواب داد
- تو که گفتی می خوای صبر کنی؟
- آره اما اگر حرف بزنی کارم رو جلو می ندازی. تازه میذارم بری
-فکر کردی با کی طرفی؟ من اگر حرف بزنم می کشیم.
با رسیدن به چراغ قرمز ، کاوه ماشین را نگه داشت.ام2 به سرعت در ماشین را باز کرد، تا فرار کند؛ اما تا یک پای خود را بیرون گذاشت، کاوه از پشت لباسش را کشید و به داخل ماشین پرتش کرد؛ بعد در ماشین را بست و مشت محکمی در صورت ام2 کوبید، گفت
- احمق خودتی بچه، فکر کردی ندیدم وقتی قفل مرکزی رو موقع سوار شدن زدم به دستم نگاه کردی ؛و وقتی رسیدیم به چراغ قرمز به خیال خودت دور از چشم من غیر فعالش کردی، تا فرار کنی؟
ام2 از عصبانیت دندان هایش را روی هم سابید. فکر نمی کرد به این راحتی دستش را خوانده باشد. کاوه دوباره قفل مرکزی را فعال کرد. ام2 با استیصال گفت
-بذار من برم من اگر توی ماموریتی که بهم محول شده شکست بخورم همه چیز تموم میشه
-به من ارتباطی نداره.فقط وقتی می زارم بری، که بهم بگی چرا؟ و به دستور کی؟ آدام رو کشتی
ام2 زیر لب فحشی نثار کاوه کرد. اگر با بانو تماس نمی گرفت،بانو دستور قتلش را صادر می کرد و ام2 دیگر باید خواب اطلاعاتی، که از پدر عوضیش می خواست را می دید. به کاوه نگاه کرد. در ظاهر ، تمام حواسش را به رانندگی داده بود ؛ اما در واقع کوچک ترین حرکت ام2 را زیر نظر داشت. او با این کار ، فرار را برای ام2 به غیره ممکن تبدیل کرده بود.
ام2 آهی کشید... واقعا نمی دانست ،چطور باید از دست این زندانبان کار کشته فرار کند.اصلا راهی برای فرار وجود داشت؟
***
بانو روی مبل راحتی نشسته بود و به عکسی، در موبایل خود نگاه می کرد.عکسی، که به صورت اتفاقی ام2 گرفته، و برای او فرستاده بود. یک عکس مات که نشان می داد کسی به او حمله کرده.
بانو لیوان نوشید*نی خود را از روی میز برداشت، جرعه ای از آن نوشید، بعد یکی از افراد خود را صدا زد
-الکس
الکس که دم در اتاق نگهبانی می داد وارد شد،گفت
-بله بانو امری دارید؟
-به ام1 بگو بیاد اینجا
-چشم بانو
الکس تعظیمی کرد و رفت.
دقایقی گذشت،تا این که بالاخره در اتاق دوباره باز شد، و پسر جوانی وارد شد.
پسری با مو های بلوند مایل به سفید، پوستی رنگ پریده و چشمان سبز زمردین. چهره اش زیبا بود، اما حالت بسیار بی روح داشت.
بانو از دیدن او لبخند زد. بر خلاف ام2 که از آن نفرت داشت. ام1 برایش بسیار جذاب بود. ام2 و ام1 تقریبا هم سن بودند، اما ام1 دو سال بزرگ تر و چهر ه اش مردانه تر از ام2 بود. بانو رو به ام1 گفت
-خوب ام1 حالت چطوره؟
ام1 بی آن که حتی به او نگاهی بیندازد بالحن سردی جواب داد
-کارت چیه؟
اخم های بانو در هم فرو رفت ولی، گفت
-برات ماموریت مهمی دارم ، ام1 . تو باید بری لند و ام2 رو پیدا کنی ،باید بفهمی تو لندن چه اتفاقی افتاده و بعد ام2 رو برای همیشه ساکت کنی فهمیدی؟
-متوجه شدم
پس از گفتن این حرف ، اتاق را بی درنگ ترک کرد.
****
کاوه همان طور که دستبند ام2 را گرفته بود و به دنبال خود می کشید . وارد لابی یک برج شد و به طرف آسانسور رفت. ام2 گفت
-من رو دقیقا داری کجا می بری
کاوه جوابی نداد .در آسانسور باز شد.کاوه، ام2 را به داخل آسانسور هل داد. ام2 عصبانی لگدی حواله شکم کاوه کرد که کاوه جا خالی داد ، گفت
-چه مرگته؟
- از دیوار سوال نکردم از تو سوال کردم گفتم داری کجا می بریم؟
-سوالت رو شنیدم، اما دلیلی نمی بینم که جواب بدم
ام2 عصبانی با آرنج خود صورت او را نشانه گرفت اما کاوه هر دو دست او را گرفت ام2 در حالی که تلاش می کرد خود را از دست او نجات دهد پشت خود را به کاوه کرد کاوه همان طور که برای ثابت نگه داشتن او تلاش می کرد گفت
- باز دوباره وحشی شدی
ام2 با استیصال از بین دندان های خود غرید
-حالا کجا شو دیدی
با تمام شدن حرف اش سر خود را از پشت، توی صورت کاوه کوبید.خون از بینی کاوه جاری شد.


[/HIDE-THANKS]



جدا کسی این رمان رو دنبال می کنه:NewNegah (1)::NewNegah (1)::NewNegah (1):
یا همگی فقط تشکر می زنیدHangheadSighSigh
 
آخرین ویرایش:
بالا