Drag to reposition cover

کامل شده رمان مرگ پایان ماجرا نیست | icy wizard کاربر انجمن نگاه دانلود

نظر شما در مورد رمان

  • متفاوت

  • عالی

  • خوب

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
نام رمان: مرگ پایان ماجرا نیست
نویسنده: icy wizard کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر: علمی-تخیلی، ترسناک، معمایی
ناظر: rita.rose

خلاصه:
کاوه مرد افسرده‌ای است که به تنهایی زندگی می‌کند. با گذشت زمان اشخاصی که او می‌شناسد، به نوبت ناپدید می‌شوند و قسمت‌های گوناگون شهری که داخل آن مستقل است، تغییرات چشم‌گیری می‌کند. سرانجام کاوه در یک دنیا جدید، خود را تنها انسان کره زمین می‌بیند، اما...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آرمیـbzـتا

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
همراه انجمن
عضویت
30/12/17
ارسال ها
518
امتیاز واکنش
17,647
امتیاز
671
محل سکونت
تهران



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
مقدمه:
در بعضی از مسائل حیاتی، انسان‌ها مرزی را برای خودشان به وجود آورده‌اند؛ که فراتر از آن را غیر ممکن خطاب کنند.
جالب است! اگر به زمان انسان‌های نخستین باز گردیم و به این موضوع بنگریم، که آن‌ها هیچ‌وقت، نمی‌توانستند به سبب برخورد سنگ‌ها، وجود آتش را کشف کنند و از آن بهره ببرند. اگر دانشمندان بزرگ اختراع‌های خودشان را به خط تولید نمی‌رسانند، چه کسانی می‌خواستتد با چه وسایلی جایگزین آن‌ها را پر کنند؟ اگر کره زمین مرزبندی نمی‌شد و همه‌ی انسان‌ها بدون هیچ حد و حدودی کنار یک دیگر زندگی می‌کردند، جایگاه مردم در اجتماع چگونه تلقی می‌شد و هزاران تصمیم سرنوشت ساز دیگر، که انسان‌ها در زمان‌های مختلف گرفته‌اند. در حقیقت با تصمیم‌های درست و یا تصمیم‌های غلط انسان‌ها در زمان‌هایی که گذشته است، زندگی امروزی ما شکل گرفته است و ما چه قدر غافل هستیم که با تصمیم‌های خودمان، شیوه زندگی آیندگان را شکل خواهیم داد. اگر برایتان شگفت انگیز است که حافظه کره زمین پاک شود و یک بار دیگر انسان‌ها، از نقطه صفر زندگی را شروع کنند، این رمان گزینه مناسبی است.
شاید این بار نه آتشی کشف شود و نه کره زمین مرز بندی شود...

{ مرگ پایان ماجرا نیست }
فصل اول
با قدم‌های آهسته حرکت می‌کنم و خود را به باقی انسان‌هایی می‌رسانم که روی لبه ساختمانِ بیست طبقه‌ ایستاده‌اند. در سکوت مطلقی که بر جو حاکم شده است، سر خود را بالا می‌آورم و به ابر‌های بارانی و نقره‌ای رنگ خیره می‌شوم. آسمان رخت تیره‌ای پوشیده است و رخسارش را با ستاره‌های چشمک‌زن، تزیین کرده است. انگار که ماه از شب‌های دیگر بیشتر می‌درخشد، همچنین حدس می‌زنم بغض در گلوی آسمان رخنه کرده و منتظر کوچک ترین اتفاق ناگواری می‌گردد که اشک‌هایش را به روی طبیعت جاری کند.
در همین لحظات باد وحشی می‌وزد و موهایم را مانند حال درونی‌ام، پریشان می‌کند. باید ترس و استرس خود را کاهش دهم. در‌حالی که روی لبه‌ی ساختمان می‌ایستم، پلک‌هایم را به روی یک دیگر می‌گذارم. نفس عمیقی می‌کشم‌ و افکارم را از هرگونه ترس و استرس تهی می‌کنم؛ زیرا فقط چند ثانیه دیگر به همراه باقی کسانی که کنار من ایستاده‌اند، از بالای ساختمان به سمت پایین می‌پرم و با یک تراژدی، به این بیست و پنج سال زندگی خاتمه می‌دهم. مرگ می‌تواند روزنه نوری به جاده‌ی تاریک زندگی ما ببخشد. با تجربه کردن مرگ در این دنیا، چند قدم رو به جلو حرکت می‌کنیم؛ هرچند صدای آزاردهنده، گوش‌خراش، کر کننده‌ و تیز یکی دیگر از حشره‌های جهش
یافته، باری دیگر به گوش‌هایمان می‌رسد. به خود‌ می‌آیم و چشمانم را باز می‌کنم. حشره‌ غول‌پیکر با سرعت زیاد در آسمان پرواز می‌کند. آن موجود چندش و حال به هم زن، به صورت ناگهانی، مسیرش را به سمت آرزو منحرف می‌کند. جثه تمام حشرات جهش‌یافته که کره زمین را تسخیره کرده‌اند، دو چندان یک انسان بالغ است.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
این یکی نیز، مانند باقی حشره‌ها، پوست زبر و مشکی رنگی دارد. بالا سرش دو عدد شاخک بلند به چشم می‌خورد و هشت عدد بال در اندازه‌های مختلف دارد. به سرعت نیش خودش را از دور دست، به سمت آرزو پرتاب می‌کند. آن دختر جوان، سر خودَش را به سمت پایین‌ می‌آورد و همزمان، پای چپ من را با دست راستَش می‌گیرد. در نهایت، موفق می‌شود جای‌خالی دهد. با تعجب رو به من می‌‌گوید:
- پس سیاوش کجاست؟
اطراف خود را نگاه می‌کنم؛ اما خبری از سیاوش نیست.
در جواب، با سردرگمی می‌گویم:
- الان که پیش ما بود.
صادق، متفکرانه جواب می‌دهد:
- حتما نشونه‌اش رو گم کرده. عجله کنید، باید یه نشونه دیگه براش درست کنیم.
در همین لحظه صدای سامان به گوش می‌رسد،
او یک مرد با اندام ورزیده و قد بلند است. پوست روشن و چشمان کشیده، از دیگر ویژگی‌های او به حساب می‌آید. به صورت داوطلب، از روی لبه ساختمان به پشت بام بر‌می‌گردد و با اسلحه مخصوصی که همراه خودش دارد، مستقیم به سمت حشره شلیک می‌کند؛ سپس با فریاد می‌گوید:
- من می‌رم دنبال کاوه، شما‌ هم می‌تونید ادامه بدید و برای سیاوش یک نشونه جدید درست کنید.
سامان را صدا می‌زنم و با لحن بلندی می‌گویم:
- مواظب خودت باش.
به سمت من بر می‌گردد و آن حشره را به حال خودش رها می‌کند. همین امر، باعث می‌شود نیش حشره در یک لحظه، ما را غافل گیر کند و مانند برق و باد، داخل گردن آرزو فرو برود.
آن دختر جوان که به صحبت‌های ما گوش می‌داد، تعادل خودش را از دست می‌دهد و جیغ بلندی می‌کشد. به نظر می‌رسد درد شدیدی را دارد تحمل می‌کند. با پوست رنگ پریده‌‌اش، رگ‌های باد کرده‌ و چشمانی که کاسه خون شده‌اند، از بالای ساختمان بیست طبقه به سمت پایین پرتاب می‌شود. به این ترتیب، سرنوشت آرزو، با خودکشی رقم نمی‌خورد. روند مرگ او خیلی سریع و غیر ارادی اتفاق افتاد. سر خود را می‌چرخانم و به جسد آرزو نگاه می‌کنم. به خاطر جا گیری خوبی که از قبل داشت، مستقیم دارد به سمت حلقه متصل دهنده حرکت می‌کند. نفس راحتی می‌کشم و
خونسردانه، خطاب به سامان می‌گویم:
- خواهش می‌کنم تموم تلاش خودت رو بکن، اگه تو هم بخوای بمیری، دیگه کاوه رو برای همیشه از دست می‌دیم.
او سر خود را آرام تکان می‌دهد و با اعتماد به نفس می‌گوید:
- نگران نباش. تو فقط سعی کن وظیفه‌ات رو درست انجام بدی.
لبخندی می‌زنم و در جواب می‌گویم:
- باشه. تموم سعی خودم رو می‌کنم.
می‌خواهد چیزی بگوید؛ اما نیش سبز رنگ حشره، باری دیگر با سرعت حرکت می‌کند. این بار، به صورت خطرناک، از بیخ گوش صادق می‌گذرد. بدون حرف دیگری، به سمت عقب می‌چرخد و با اسلحه‌ مشکی رنگی که در اختیار دارد، به سمت حشره‌ جهش یافته شلیک می‌کند. فقط چند قطره از مایع‌های آبی رنگی که از اسلحه به سمت حشرات‌ جهش یافته شلیک می‌شوند، کافی است که آن غول‌های معلق در آسمان، نابود شوند. من نیز، بند ساعت مچی‌ام را از دور دست خود آزاد می‌کنم‌. بدون اتلاف زمان، آن را به روی زمین می‌اندازم. برای چند ثانیه، به ساعت خود نگاه می‌کنم. عقربه‌های آن، تمام معادلت را بر هم ریخته‌اند؛ زیرا بر خلاف دیگر عقربه‌های ساعت در دنیا حرکت می‌کنند. قبل از این که دیر شود، پای راست خود را بالا می‌آورم و آن را زیر کفش‌هایم خورد می‌کنم. دوباره روی لبه ساختمان می‌ایستم و دستانم را آزادانه باز می‌کنم. در‌حالی که هوا گرگ و میش است، مِه غلیظی در اطراف من وجود دارد؛ اما با این اوصاف، می‌توانم حلقه سبز رنگی را ببینم که هر لحظه درحال بزرگ‌تر شدن است. به خوبی هاله انرژی‌اش قابل لمس است. حرارت می‌دهد و هر چیزی که از کنارش رد شود را به داخل خودش می‌کشاند. چشمانم را مجددا می‌بندم و در همین حالت، خود را از بالای ساختمان، به سمت حلقه متصل دهنده پرتاب می‌کنم.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
***
با صدای ساعت کوکی، از خواب بیدار می‌شوم. آنقدر که این صدا، قاتل شیرین رویا‌ها من بوده است، گاهی اوقات دوست دارم زیر ضربات مشتانم، ساعت را خورد و خمیر کنم. این کار را تا به حال انجام نداده‌ام؛ زیرا هر دفعه، به خود یادآوری می‌کنم فقط دارد وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. این‌بار هم، خود را کنترل می‌کنم. همینطور که کمی در تخت خواب کش و قوس می‌روم، یک خمیازه‌ طولانی مدت می‌کشم.
آرام از روی تخت خواب پایین می‌آیم و صدای زنگ خوردن ساعت کوکی را با آرامش قطع می‌کنم؛ سپس به سمت‌ آشپزخانه قدم بر می‌دارم. صبحانه‌ام را از داخل یخچال بیرون می‌آورم. سماور را روشن می‌کنم و از پنجره آشپزخانه، به بیرون خیره می‌شوم. حوالی ساعت دو بامداد که به سرویس بهداشتی می‌رفتم، شاهد بودم که برف سنگینی می‌بارد. باری دیگر از پشت شیشه‌‌های یخ زده، دانه‌های درشت برف را می‌بینم. با بی‌قراری از کنار هم دیگر رد می‌شوند و یکی‌یکی، از دل آسمان به روی زمین می‌افتند.
با لبخندی که ناخودآگاه روی ل**ب‌هایم نقش می‌بندد، به زوج جوان و عاشق و همچنین کم سن و سال نگاه می‌کنم. آن‌ها همزمان با شور و شادی و هیجانی که دارند، در حال به اتمام رساندنِ ساخت‌ یک آدم برفی هستند. کاپشن سفید رنگ بر قامت کوتاه دختر خودنمایی می‌کند و زیر شال مخملی و قرمز رنگشَ، پناه گرفته است. به غیر از بینی سرخ و دو چشم درشتی که عیان است، باقی اعضای صورتش را پوشانده است. با این‌وجود، می‌توانم حدس بزنم، چهره شاد و سر خوشی دارد. او آماده می‌شود دور از چشمان پسر بیچاره، کمی بدجنس بازی دربیاورد. هنگامی که پسر با تلفن همراه خودش مشغول می‌شود، دختر به سمت آدم‌برفی خیز بر می‌دارد. آن پسر که از همه جا بی‌خبر است، می‌خواهد با تلفنی که در دست دارد، از آدم برفی عکس بگیرد؛ اما دختر جیغ بلندی می‌کشد و در کم تر از چند‌ثانیه، با دستانَش آدم برفی را از ریخت و رو می‌اندازد. پسر که قامت بلندی دارد و از یک کاپشن قرمز رنگ، برای گرم نگه داشتن خودش استفاده می‌کند، حیرت زده می‌شود. با نگاهی که در آن تعجب، حیرت، هیجان و عشق به صورت یک‌جا قابل تشخیص است، به آدم برفی ناقص خود نگاه می‌کند. حدس می‌زنم دقایق زیادی را خرج‌ تمام شوق و نبوغ خودش کرده است و در نهایت، توانسته است یک آدم برفی نه چندان زیبا را خلق کند؛ اما قسمت بد ماجرا این است که فرصت نکرد، از آن حتی یک عکس ساده بگیرد. همچنان، خنده‌های دختر ادامه دارد. با جنب و جوش، یک گلوله برف از روی زمین جمع می‌کند؛ سپس آن را با حرکات دستانش گِرد می‌کند. در نهایت، گلوله برف را مستقیم و با تمام نیرویش، به سمت پسر پرتاب می‌کند. جالب است که پسر نیز، مقاومت نمی‌کند. اجازه می‌دهد گلوله برف تمام کاپشنش را سفید کند. از این‌ زوج سرخوش که بگذریم، من به فصلی که زمین جامه سفید رنگ را بر تن می‌کند، علاقه زیادی دارم. در این فصل، سنگ‌ها از به خود لرزیدن می‌شکنند و اشک شوق ابرها، مانند گلوله‌های درخشان، زمین را روشن می‌کنند. چشم برداشتن از منظره سفید رنگ شهر که از پشت قاب پنجره، مانند یک تابلو نقاشی ماهرانه، من را مجذوب زیبایی‌هایش کرده است، کار بسیار دشواری است. با صدای سوت کتری به خود می‌آیم. سرانجام، چشمانم را از آن زوج جوان و هرچیز دیگری که توجه‌ام را جلب کرده است بر می‌دارم. زیر اجاق گاز را خاموش می‌کنم. یک لیوان چایی تازه دم می‌ریزم و با مقداری خامه عسلی که از قبل روی میز گذاشته‌ام، مشغول خوردن صبحانه می‌شوم. پس از اتمام صبحانه، ظرف قرمز رنگ سگ خود که رافی نام دارد را پر می‌کنم‌. او کل روز را بدون هیچ‌گونه همبازی و سرگرمی، به صورت تنهایی‌ سپری می‌کند.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
رافی بهترین سگ دنیا است و هنگام تنهایی با او حرف‌هایم را در میان می‌گذارم. جثه کوچک و ظریفی دارد، پشم‌های بدن و سرش سفید رنگ هستند و چشمانش، همچون دو تیله مشکی رنگ می‌درخشند. البته به خاطر مشکل ژنتیکی که دارد، قسمتی از موی سر او با رنگ قهوه‌ای متمایز شده است. با کیف و لباس‌های رسمی، از خانه بیرون می‌روم و برای یک روز خسته کننده دیگر و کلی انسان‌های عصبانی که به اداره مراجعه خواهند کرد، آماده می‌شوم. امروز نیز، در اداره روز خسته کننده‌ای داشتم؛ زیرا باید کلی تلفن را جواب می‌دادم و برای اربـاب رجوع‌ها راه حل‌های مختلفی پیدا می‌کردم. با این‌ اوصاف یک مسئله عجیبی وجود داشت که امروز را از باقی روز‌ها استثنا می‌کرد. آقای محسنی، یکی از کارمند‌های اداره، خیلی ناگهانی با روی خندان وارد دفتر من شد و کارت دعوت جشن تولد سیزده سالگی پسرش را روی میز کارم گذاشت. در ابتدا، تصور می‌کردم اتاق را اشتباهی آمده است؛ اما با گذشت زمان، گرم صحبت شد و خیلی صمیمیانه رفتار کرد. واقعا عجیب بود؛ زیرا من و اقای محسنی، هیچ نسبتی با یکدیگر نداشتیم. حتی میزان صمیمت ما، در درجه معمولی نیز قرار نمی‌گرفت. تقریبا سه سال است که هر روز صبح همدیگر را در اداره می‌دیدیم و فقط به یک سلام خشک و خالی بسنده می‌کردیم. همیشه با خود تصور می‌کردم، آقای محسنی آدم خیلی عبوس و از خود راضی است؛ اما به کل، امروز نظر‌ من درمورد او عوض شد. اکنون نگاهی به ساعت اتومبیل می‌اندازم:
« 20:40 دقیقه »
پایم را به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و با چرخاندن فرمان، گوشه کناری پارک می‌کنم. قصد دارم مانند هر شب، قبل از این که به خانه بروم، برای شام مواد لازم را تهیه کنم.
از زمانی آشپزی را دست و پا شکسته یاد گرفته‌ام که به خود قول دادم، دیگر عاشق نخواهم شد، پس تمام مسئولیت‌هایی که یک خانم در زندگی‌ دارد را باید تنهایی به دوش بکشم. آخرین شخصی که بعد از چند سال، وارد زندگی‌ام شد، ریگی در کفش داشت و به خاطر یک سری قصد و غرض، خودش را به من نزدیک کرده بود. درب خودرو را باز می‌کنم و پیاده می‌شوم. خیابان شلوغ است و مردم در رفت و آمد هستند. طبق معمول، یک عده دست‌فروش نیز، گوشه خیابان اجناس خودشان را به حراج گذاشته‌اند. با عجله به سمت فروشگاه مواد غذایی، قدم بر می‌دارم و مواد لازم را تهیه می‌کنم. بعد از خرید با پلاستیک‌های مواد خوراکی، از مغازه خارج می‌شوم؛ اما در کمال تعجب، یک مرد معتاد را می‌بینم که با روی کثیف و لباس‌های پاره‌، روی کاپوت عقب ماشین من نشسته است. همینطور که مو و ریش زیادی دارد، سر خودش را به سمت پایین گرفته است و سیگار می‌کشد. با قدم‌های بلند، حرکت می‌کنم و قبل از این که به او برسم، فریاد می‌کشم:
-از روی کاپوت ماشین من بیا پایین.
هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. نزدیک تر می‌شوم و با اکراه، به او دست می‌زنم؛ سپس یک بار دیگر می‌گویم:
- کری؟ می‌گم از روی ماشین من بیا پایین.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
سر خودش را بالا می‌آورد و با چشمان ریز و گد رفته‌اش، به من خیره می‌شود.
در نهایت، زبان باز می‌کند و با جسارت تمام می‌گوید:
_باشه، سرم داد نزن. من که کار بدی نکردم!
از روی کاپوت اتومبیل پایین می‌آید و همزمان، نیشخند مسخره‌ای می‌زند که حرص من را بیشتر از این در بیاورد. با گاز گرفتن ل**ب‌هایم، سعی می‌کنم عصبانیتم را فرو کش کنم. چشمانم را از دندان‌های سیاه و کرم خورده او بر می‌دارم و به سمت اتومبیل خود می‌روم. درب را باز می‌کنم و پشت فرمان می‌نشینم. پلاستیک‌های خرید را روی صندلی شاگرد می‌گذارم؛ سپس کلید را می‌چرخانم. اتومبیل روشن می‌شود. در همین لحظه، موبایل همراهم زنگ می‌خورد. یک خط ناشناس است‌. به محض این که می‌خواهم پاسخ دهم، قطع می‌شود. به فکر فرو می‌روم و بدون هیچ حرکتی، به عروسک دایناسوری که به شیشه‌ی جلویی آویزان کرده‌‌ام خیره می‌شوم. درحالی که یک سری موضوعات، ذهن من را درگیر کرده‌اند، آن مرد گدا و معتاد، یک بار دیگر مثل جن ظاهر می‌شود. دست کثیف خودش را به روی شیشه اتومبیل می‌کوبد. ناخودآگاه، دلم فرو می‌ریزد و توسط یک حرکت غیر ارادی، به سمت او بر می‌گردم. با چشمانی که درشت کرده است، به مواد غذایی داخل ماشین نگاه می‌کند. این بار دیگر نمی‌توانم جلوی خود را بگیرم که به آن مرد گستاخ، آسیب نزنم. اکنون دوست دارم، بدون هیچگونه حرکت اضافه‌ای، فقط او را به باد کتک بگیرم. درب ماشین را باز می‌کنم‌ و با عصبانیت، خود را به او می‌رسانم؛ سپس یک مشت محکم به صورتش می‌کوبم. با کاپشن پاره و قهوه‌ای رنگ و یک شلوار پارچه‌ای، به روی زمین می‌افتد و با اغراق، سرفه می‌کند. مردم اطراف و هرکسی که از خیابان رد می‌شود و این صحنه را می‌بیند، با درشت کردن چشمانش و تکان دادن سر تاسف، قصد این را دارد که بگوید: « کتک زدن یک مرد معتاد، کار اشتباهی است. »
بدون توجه به آن‌ها، فریاد می‌کشم:
- تو مگه آدم نیستی؟ خجالت بکش.
یک‌ نفس عمیق می‌کشم. هنوز آن مرد روی برف‌ها دراز کشیده است و حتی، توان بلند شدن ندارد. دست خود را به نشانه کمک، به سمت او دراز می‌کنم. با چشمان ریز و گد‌‌ رفته‌ و صورت کثیف و سیاه‌اش، به دست من خیره می‌شود؛ سپس ابروهایش را بالا می‌دهد. لبخندی می‌زند. با قصد این که من را به باد تمسخر بگیرد، شروع به حرف زدن می‌کند:
- تو مگه فکر کردی کی هستی؟ واقعا از من بهتری؟ چون ماشین و خونه داری؟
لبخند او به آرامی پاک می‌شود و ادامه می‌دهد:
- تو نمی دونی این زندگی یعنی چی. وقتی که یاد بگیری هیچ انسانی وجود خارجی نداره و هر چیزی که می‌بینی، فقط توهم‌های ساخته ذهنته، علاقت به داشتن ماشین و خونه کم می‌شه، اون وقته که مثل من می‌شی.
نگاه خود را از او بر می‌دارم؛ زیرا تلفن همراه‌ام، باری دیگر زنگ می‌خورد. بدون توجه به مرد گدایی که همچنان روی برف‌ها خوابیده است، به سمت اتومبیلم حرکت می‌کنم. تماس را پاسخ می‌دهم و پشت فرمان می‌نشینم؛ سپس برای هدایت خودرو، پایم را به روی پدال گاز فشار می‌دهم. شخصی که تماس گرفته است، قصد ندارد چیزی بگوید. چند ثانیه منتظر می‌مانم که صحبت کند؛ اما در نهایت، تماس را قطع می‌کند. به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و پشت چراغ قرمز توقف می‌کنم. تلفن همراهم را خاموش می‌کنم و داخل جیب شلوارم می‌گذارم. منتظر می‌مانم چراغ سبز شود و همزمان، به این موضوع فکر می‌کنم که چه کسی ممکن است تماس گرفته باشد.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
س از این که پایین‌ترین چراغِ راهنمایی ‌رانندگی روشن می‌شود، پایم را به روی پدال گاز فشار می‌دهم. با همین اتومبیل قدیمی خود که دارد از رده خارج می‌شود، تخت‌گاز تا خانه رانندگی می‌کنم. هنگامی که به خانه می‌رسم، پلاستک‌های خرید را روی کابینت می‌گذارم و مستقیم وارد آشپزخانه می‌شوم. چراغ‌ها را روشن می‌کنم و باری دیگر به سمت پلاستیک‌های مواد غذایی، قدم بر می‌دارم. به نوبت، آن‌ها را از پلاستیک بیرون می‌آورم و قابلمه برنج را روی اجاق گاز قرار می‌دهم. مشغول به پختن غذای مورد علاقه‌ام می‌شوم. همینطور که قابلمه برنج را زیر شیر آب گرفته‌ام تا پر شود، تلفن همراهم را از سیم شارژر جدا می‌کنم. وارد لیست تماس‌های از دست رفته‌ می‌شوم. همان خط‌ناشناسی که بعد از غروب تماس گرفت، سه بار دیگر سعی داشته است، با من ارتباط برقرار کند؛ اما متوجه نشده‌ام. احتمال می‌دهم، شماره جدید یکی از آشناهایم باشد. با همین طرز تفکر، تصمیم می‌گیرم این بار من تماس را برقرار کنم. بعد از خوردن سه بوق، یک مرد با صدای بم و حجیمی که دارد، تماس را پاسخ می‌دهد.
- سلام کاوه. دیر زنگ زدی، منتطر بودم.
ظرف روغن جامد را به داخل یخچال می‌گذارم و همزمان با لحن خنثی خود می‌گویم:
- سلام. شما؟
آن مرد می‌خندد و با تمسخر می‌گوید:
- ما تا به‌ حال هم‌دیگه رو ندیدیم.
با لحن قبلی خود می‌گویم:
- پس از کجا اسم کوچیک من رو می‌دونی؟
گستاخانه جواب می‌دهد.
- اسمت؟ من خیلی چیزها از تو می‌دونم که حتی خودت نمی‌دونی.
نیشخندی می‌زنم و با افسوس می‌گویم:
- چی بهت می‌رسه اگه مزاحم من بشی؟
خیلی جدی جواب می‌دهد.
- تند نرو کاوه. من قصد کمک دارم!
ناخواسته ابرو‌هایم را بالا می‌دهم و با کج کردن دهانم و کلفت کردن صدایم ( به نشانه تقلید صدا از او ) می‌گویم:
- من به کمک کسی احتیاج ندارم! خداحافظ.
لحن حرف زدنش تغییر پیدا می‌کند و با عجله می‌گوید:
- صبر کن! تلفن رو قطع نکن.
با عصبانیت می‌گویم:
- من بیکار نیستم.
دوباره با لحن آرام، جواب می‌دهد.
- می‌خوام بهت ثابت کنم، خیلی چیز‌ها در مورد تو می‌دونم.
به سمت اجاق گاز حرکت می‌کنم و زیر قابلمه برنج را روشن می‌کنم؛ بلافاصله از پنجره آشپزخانه، به بیرون خیره می‌شوم. زیر پنجره ساختمان، یک مرد ایستاده است. کتی که بر تن دارد، سیاهِ و بلند است. همچنین، کلاه لبه داری روی سر او به چشم می‌خورد. او نیز با تلفن همراه خود، مشغول صحبت است. چند ثانیه به آن مرد نگاه می‌کنم؛ اما در نهایت، تلفن همراه‌اش را داخل جیب پالتویش می‌گذارد و سوار تاکسی می‌شود.
- الو کاوه؟
به خود می‌آیم و می‌گویم:
- باشه گوش می‌دم، بهم ثابت کن در مورد من چی می‌دونی.
جواب می‌دهد:
- تاریخ مرگت چطوره؟
با حرص می‌گویم:
- گمشو بابا مرتیکه.
سریع جواب می‌دهد:
- چرا انقدر زود ناراحت شدی؟
خونسردی‌ام را حفظ می‌کنم که بیش تر از این، عصبانی نشوم.
- چون بهتره بری دنبال تاریخ مرگ خودت بگردی.
در جواب می‌گوید:
- آروم باش، فقط می‌خوام به تو کمک کنم.
بدون اینکه چیز دیگری بگویم، تلفن را قطع می‌کنم و یک بار دیگر، نا‌خواسته به فکر عمیقی فرو می‌روم. صدای بَم و حجیم او خیلی آشنا به نظر می‌آمد. فکر می‌کنم در گذشته صدای او را شنیده باشم.
***
ساعت کوکی‌ام، رأس ساعت هفت صبح زنگ می‌خورد. دستم را محکم به روی آن می‌کوبم و حرص خود را خالی می‌کنم. از روی تخت خواب پایین می‌آیم و مستقیم به سمت آشپزخانه حرکت می‌کنم. شیر آب را باز می‌کنم و دست و صورت خود را می‌شورم. صبحانه‌ای که داخل یخچال باقی مانده است را بیرون می‌آورم و مشغول خوردن آن می‌شوم. امروز هوا به شدت سرد شده است و مانند دیروز، برف با شدت زیادی می‌بارد. بارش‌های اخیر، باعث شده‌اند شهر کاملا سفید پوش شود و رخ جدیدی به خود بگیرد. مشغول خوردن صبحانه هستم. با تعجب به تقویم روی میز نگاه می‌کنم. دور بیست و نهم این ماه را با خودکار قرمز رنگ، خط کشیده‌ام. هرچقدر که به ذهن خود فشار می‌آورم، نمی‌توانم مناسبت آن روز را به یاد بیاورم. عادت دیرینه من است که روزهای مهم ماه را با دایره‌ی قرمز رنگ، مشخص کنم و مناسبت آن روز را زیر تقویم بنویسم. با این روش، کار مهمی که می‌خواهم در زمان موعودش انجام دهم را از یاد نمی‌برم. اکنون و در این لحظه، نمی‌دانم چرا دور بیست و نهم این ماه، با خودکار قرمز رنگ خط کشیده‌ شده است.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
جرعه‌ای از چایی خود را می‌نوشم و استکان شیشه‌ای را به روی میز ‌می‌گذارم. جالب این است که حتی مناسبت آن روز را ننوشته‌ام. ل**ب خود را گاز می‌گیرم و همین‌گونه که تقویم را از روی میز بر می‌دارم، یک صفحه از آن ورق می‌زنم؛ بلافاصله چشمانم از تعجب درشت می‌شوند. تقویم را به خاطر یک حرکت غیر ارادی رها می‌کنم. دور هر روز بهمن ماه، خط قرمز رنگی کشیده شده است. از روی صندلی بلند می‌شوم. دستانم بی اختیار لای موهای صاف و مشکی رنگم، جای باز می‌کنند. به قصد تمرکز، نقطه‌ای از کف سرامیکی آشپزخانه را نشانه می‌گیرم. چه کسی این فرصت را پیدا کرده‌ است که تقویم من را دستکاری کند. نزدیک به یک سال است که هیچ شخصی، به خانه من نمی‌آید. خم می‌شوم و از زیر میز ناهار خوری، تقویم را برمی‌دارم. بهمن ماه را ورق می‌زنم و وارد ماه اسفند می‌شوم‌؛ مانند ماه بهمن، دور هر روز اسفندماه، با دایره قرمز رنگ، علامت گذاری شده است. واقعا نمی‌دانم دور از چشمان من، چه اتفاقاتی رخ داده است. صفحه تقویم را برمی‌گردانم. در ماه فروردین، دور سه روز خط کشیده‌ام. در اردیبهشت‌ماه، دور یک روز خط کشیده‌ام؛ همینطور در فصل تابستان، تشخیص داده‌‌ام که در مجموع دور شش روز را خط بکشم. تک‌تک روزها و مناسبت‌هایی که مشخص کرده‌ام در خاطر‌ات من جای گرفته‌اند. این تقویم را با خود از خانه بیرون نبرده‌ام و حدقل یک سال‌ کامل، هیچ شخصی داخل این خانه طلسم شده، پا نگذاشته است. به وسیله انگشتان دست راستم، قسمتی از ریش خود را می‌خارانم و نگاهی به ساعت دیواری خانه می‌اندازم، ساعت 07:30 است. با عجله به سمت اتاق خواب خانه قدم برمی‌دارم. لباس‌هایم را عوض می‌کنم و آماده می‌شوم، مانند باقی روزها سروقت به اداره برسم. رأس ساعت هشت صبح، وارد اداره می‌شوم‌؛ سپس خود را به طبقه دوم می‌رسانم. کلید را داخل قفل دفتر می‌چرخانم و برق‌های اتاق را روشن می‌کنم. به منشی خود می‌گویم یک لیوان قهوه برایم بیاورد؛ سپس کتم را آویزان می‌کنم. پشت رایانه می‌نشینم و مانند همیشه، مشغول انجام دادن وظایفم می‌شوم. خیلی طول نمی‌کشد، خانم ملکی درب دفتر را باز می‌کند و با لبخندی که روی ل**ب‌هایش نشسته است، استکان قهوه را برایم می‌آورد. یک ایمیل از شخص ناشناسی دریافت می‌کنم. خانم ملکی، به سمت من قدم بر می‌دارد و آرام می‌گوید:
- صبح به خیر.
در جواب به او سر خود را تکان می‌دهم. استکان قهوه را به روی میز می‌گذارد و از دفترم خارج می‌شود. وارد ایمیل‌های دریافتی می‌‌شوم. متن‌نامه‌ به قدری عجیب است که بدون پلک زدن، به صفحه رایانه چشم می‌دوزم:
« سلام کاوه. من همون کسی هستم که روز گذشته چندین بار بهت زنگ زد؛ اما تماس برقرار نشد و آخرش خودت بهم زنگ زدی. ناراحت نباش، من می‌دونم چه کسی تقویم تو رو دستکاری کرده.
اگه می‌خوای تو هم حقایق رو بدونی، کافیه ساعت هشت شب بیای به رستوران مورد علاقه‌ات، منتظرتم»
همینطور که غرق در فکر هستم، تکه‌ی پریده گوشه‌ی استکان را برای خیره شدن انتخاب می‌کنم. سیلی از حدس و گمان، در وجودم سرازیر می‌شود و بی‌رحمانه، من را در گمانه‌زنی، غرق می‌کند. در‌همین لحظه، از پشت پرده‌های نرده‌ای‌ اتاق، فلش یک دوربین به چشمانم اثابت می‌کند. سر خود را بالا می‌آورم و سعی می‌کنم متوجه شوم چه کسی پشت پنجره ایستاده است. از روی صندلی بلند می‌شوم و با سرعت، به سمت درب چوبی اتاق حرکت می‌کنم. دستگیره درب را به سمت پایین می‌دهم و از اتاق کار خود، خارج می‌شوم. سرم را می‌چرخانم و اطرافم را می‌بینم. به غیر از کارمند‌های اداره که داخل دستانشان برگه‌ها و اسناد‌های مختلف جای گرفته‌ است، شخص مشکوکی مشاهده نمی‌کنم.
 
آخرین ویرایش:

icy wizard

کاربر فعال
عضویت
7/12/16
ارسال ها
658
امتیاز واکنش
14,917
امتیاز
661
محل سکونت
تهران
***
{12 ساعت بعد}
{ساعت 20:00، در رستوران مجلل}
فاصله پارکینگی که ماشینم را در آن پارک کرده‌ام، تا رستورانی که در آن قرار دارم، زیاد است. به همین خاطر، بارش برف من را مانند موش آب کشیده خیس کرده است. یک میز خالی، در انتهای رستوران به چشمانم می‌خورد، به سمت آن حرکت می‌کنم. صندلی مشکی رنگ و آهنی را بیرون می‌آورم و روی آن می‌نشینم. رستوران رمانتیکی است. دکوراسیون مناسبی دارد و انتخاب رنگ‌های گرم، برای دیوار‌ها و هماهنگ بودن رنگ قهوه‌ای پرده‌ها، با یکدیگر، بسیار مناسب است. لوستر‌های بلندی نیز، از سقف آویزان شده‌اند که زیبایی خاصی به رستوران بخشیده‌اند. همچنین، یک بند موسیقی که متشکل از خواننده، ویولونیست، پیانیست و گیتارزن است‌، با نواختن قطعه‌‌های موسیقی آرام و دلپذیر، مردم را به صلح و دوستی، دعوت می‌کنند. به ساعت مچی خود نگاه می کنم: « 20:02 دقیقه » همراه با سرگیجه، صدا‌های گنگ و نامفهومی داخل سر‌ من می‌پیچد. حتما به خاطر افراط در کار است. با دست راستم، سر خود را مالش می‌دهم و همزمان نفس عمیقی می‌کشم. یک ساعت، با بند چرم و صفحه آبی رنگ که علامت شرکت سازنده‌ای، روی آن ثبت نشده است را به دست خود بسته‌ام. یادم نمی‌آید چه زمان این جنس بی‌ارزش را خریده‌ام که حتی شرکت سازنده، به خودشان زحمت نداده‌اند، اسم کارخانه را روی صفحه ساعت بنویسند. بعد از چند ثانیه، نگاه‌ام را از ساعتی که به دور دست خود بسته‌ام، جدا می‌کنم و همینطور که ابروهایم را درهم می‌کشم، از خود می‌پرسم:
« این ساعت رو از کجا خریدی؟ »
یکی از گارسون‌ها را صدا می‌زنم، او نیز کمی آشنا بازی می‌کند و با حوله‌ی قرمز رنگ و مخملی، به سمت من می‌آید. منوی رستوران را به روی میز می‌گذارد و حوله را به من تحویل می‌دهد؛ سپس می‌گوید:
- خودتون رو خشک کنید قربان.
تشکر می‌کنم و حوله را از دست او می‌گیرم. بعد از این که خود را خشک می‌کنم، حوله را به همان گارسون که یک دوست قدیمی است، تحویل می‌دهم. مِنو را از روی میز برمی‌دارم. بعد از نگاه انداختن به غذا‌های رستوران، ل**ب خود را مقداری کج می‌کنم و ابروهایم را بالا می‌اندازم؛ سپس با نارضایتی رو به گارسون می‌گویم:
- رستوران شما غذا های خیلی خوبی داره؛ اما برای اضافه و پخت غذا های جدید، اصلا وقت نمی‌ذارید.
در جواب، با لحن شمرده‌ای می‌گوید:
- قربان، ما آماده‌ی سِرو صد و بیست غذای مختلف هستیم.
سر خود را به نشانه تایید تکان می‌دهم، ولی روی حرف خود ایستادگی می‌کنم.
- درسته؛ ولی غذاهاتون تکراری شده، ترجیح می‌دم فقط یه سالاد ساده سفارش بدم!
قبل از این که گارسون چیزی بگوید، یک صدای مردانه به گوش می‌رسد:
‌- برای من هم لطفا سالاد بیارید.
از روی صندلی بلند می‌شوم و به مرد شیک‌پوش و اتو کشیده‌ای نگاه می‌کنم که با یک لبخند ملیح و مسلم، رو به روی من ایستاده است. گارسون، با ثبت سفارش، به سمت آشپزخانه حرکت می‌کند. آن مرد شیک پوش، با قد بلند، اندامی ورزیده، کت و شلواری شیک و موهای براق، دست خود را برای ادای احترام به سمت من دراز می‌کند. هیچ سخنی به ذهنم نمی‌رسد که به زبان بیاورم. به این ترتیب، فقط با او دست می‌دهم. باید اعتراف کنم که اصلا به او نمی‌آید قصد مزاحمت داشته باشد. آن مرد با صدای رسایی می‌گوید:
- لطفا بشین کاوه.
نگاه خود را از او برمی‌دارم و به روی صندلی می‌نشینم؛ بلافاصله خونسردانه‌ می‌گویم:
- ما همدیگه‌ رو قبلا دیدیم؟
کمی فکر می‌کند. چشمانش را ریز می‌کند؛ سپس جواب می‌دهد:
-نه. شما اینطوری فکر می‌کنی؟
پوزخندی می‌زنم و خیلی رک و پوست کنده می‌گویم:
- در مورد من چی فکر کردی؟ توی رستوران به این بزرگی، مستقیم اومدی به سمت میزی که من اون جا هستم.
با دست راستش، به مردمانی که اطراف نشسته‌اند، اشاره می‌کند و با صدای حجیم خودش می‌گوید:
- به اطراف خودت نگاه کن، این رستوران بزرگه، ولی اکثرا با خانواده‌های خودشون اومدن، یا اینکه دو نفری خیلی رمانتیک کنار همدیگه نشستن. در این ساعت که ما داخل رستوران قرار گذاشتیم، هیچ مردی به غیر از تو تنها پشت یک میز نشسته بود.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا