درحال تایپ رمان هزار و یک بوم | نارینه و ف.شیرشاهی(F.sh.76) کاربران انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: F.sh.76

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
عضو انجمن
نام رمان: هزار و یک بوم
نویسندگان: نارینه - ف.شیر شاهی (F.sh.76)
کاربران انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر:Mahsa dokht

خلاصه:
سایه نقاش در رویاهای لطیف و عاشقانه اش از کودکی عاشق و شیفته ی سهراب است. سهراب مردی از دنیای دیگر، از دیار ناشناخته ها، اما...
دیری نمی گذرد که با دیدن کابوس هایی از گذشته ی تلخش، پرده از حقایق پنهان زندگی اش به کنار می رود.
در این میان که در گرداب حقیقت و کتمان دست و پنجه نرم می کند، عاشقی از دیار زهر و کینه دریچه متفاوتی از عشق را برایش می گشاید.
و در نهایت... دختر جوان سردرگم در کارناوالی به تاریکی شب، نور را جستجو می کند.
***


ب
twx4_zanboor-abi1.gif
 
آخرین ویرایش:

Mah dokht

سرپرست کتاب
عضو انجمن
18/10/16
992
28,063
781
پای پنجره
bcy_نگاه_دانلود.jpg نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
عضو انجمن
مقدمه:
رنگ می زنم بومی را که حکایت است زندگی ام را
ترکیب های رنگ های تند و تیره را بارها می کشم.
قلم مو را محکم می کشم.
باید تیره ترین شبی شود که می شود دید!
روشن هارا آن شبی دور ریختم که خوبی ام رفت.
این بار عشق شده است طناب دار
بدترین تاوان ،درد ترین داستان...
من خود را با رنگ هایم
در میان کارناوال زندگی پنهان کرده ام.
دست مرا نگیر.
مرا پیدا نکن.
من از خود گریزانم!
بگذار مردگی کنم.
جای من هرگز کنار تو نیست.
نیا نگذار؛ بیش از این تاوان دهم...
*****
آب استخر سرد سرد چون یخچال بود، دست و پایم از کرختی آب سنگین و بی حس شده، هر چه در آب تقلا می کردم، دستان سفید اشباح مرا با قدرت تمام به پایین می کشاندند.
به دنبال جرعه ای نفس و اکسیژن له له زدم، ولی کو آن نفسی که به ریه های ناسورم برسد.
دوباره نگاهی به کف استخر انداختم، شبح با چشمان سیاه توخالی و صورت سفید، می خواست همراهش برای همیشه در آنجا با او بمانم.
از تاریکی و تنهایی می ترسیدم، از مرگ در تاریکی وحشت داشتم.
من دختر ترس های وهم ناک رویاهایم بودم.
دوباره برای رهایی تقلایی کردم، آب با تمام وجود در دهانم و بینی ام پر شد، بین زندگی و مرگ معلق شدم.
برای کمی اکسیژه دست و پا زدم، ولی موج سنگین آب مرا برای تاریکی می خواست، باید قربانی برای آن هیولای سیاه ته استخر می برد.
با حس خفگی دوباره با نفس کشیدن های وحشتناک از خواب می پرم.
دست هایم را دور گلوی متورم و سوزناکم حلقه می کنم.
پتوی سفید را به کناری می زنم، تن تبدار و داغم را با سوز هوای اول صبح خنک می کنم.
موهای سیاه خیس از عرقم را بالای سرم گره می زنم.
خم می شوم و دمپایی راحتی خانه رامی پوشم.
نور مهتاب از لای پرده تور و حریر به داخل خانه ریخته شده است.
تابلوی رنگی پر از رنگ های سیاه و سرخ کارناوال، روی پایه اش به صاحبش دهان کجی می کند.
چه شب های که با شور رنگ ها را آراسته، چهره شادو زنده مردان و زنان را با پالت رنگی روی بوم نقش زده بودم.
به چهره محو و چشمان غمگین پسرک، در لابه لای شادی مردمان خیره می شوم.
سیگاری از بسته بیرون آوردم، با فندک زیپوی نقره ای اهدایی سهراب آتش می زنم.
اولین پک را می زنم، دود تلخ با حجم خاطرات تلخ را بالا می آورم.
با دومین پک چشمان سیاه و زبان نیش گزنده ارس را بالا می آورم.
سومین پک دست های گرم و پیچک وارش را دور تن ظریفم را یادم می آید.
چهارمین پک ناامیدی عمیق و اشک های مانده در پستوی ذهنم را بالا می آورم.
من با خشم خودم، سایه را، نقاش معروف، دختری زیبای با موهای سیاه و چشمان خاکستری را بالا می آورم.
من گناههای فراموش شده در کودکیم را بالا می آورم.

*



پی نوشت: اولین پست رو در حالی میفرستم که مشغول نوشتن نمایشنامه رادیویی با کلی گوینده زن هستم:aiwan_light_biggrin:
خدا کنه شخصیتها رو قاطی نکنم صلوات:aiwan_light_sddsdblum:
پی نوشت2: شب گرم تابستونیتون بخیر، اینجا من پنجره اتاقمون بستم، چون میگم سوز میادo_O...
پینوشت3:شب بخیر، اینقده خستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F.sh.76

مترجم انجمن
عضو انجمن

آوای تیز پاشنه ی کفش دخترک سکوت پر آرامش فضا را از هم گسسته بود. دخترک با موی پریشان و چشم های غرق آرایش خیره به تابلوهای ماهگونی رنگ، گاهی پر هیجان و با چهره ای شگفت زده دستش را بند بازوی مرد کنارش کرده و زیر گوشش پچ پچ می کند.
زنی پوشیده شده در چادر ابریشمی و سیاه رنگ و صورت سفیدی که انگار قاب شده، تیز و با دقت تابلو ها را بالا و پایین می کرد.
ساعت مچی استیل جلوی نگاهم تاب می خورد، هنوز یک ساعت نشده بود، ولی راضی از حضور نسبتا شلوغ زن و مردها گوشه ای ایستاده و از هیجان و نگاه های پر مفهومی که بر روی چهره شان موج می زند، انرژی می گیرم.
گالری سرتاسر رنگ سفید بود، دیوارهای برفی و سرامیک های بزرگِ دو در دوِ سفید با خطوط براق نقره ای، دو ستون وسط سالن قرار داشتند که سه بخش مجزا برای هنرهای دستی ام تشکیل داده بود. سه نوع سبک که برای یادگیری شان سال ها حتی از خانواده ام دور بوده ام. شاید می توان گفت، من سال هاست که روزهایم را در تاریکی و تنهایی خود سپری کرده ام.
نگاه زن مشکی پوش حولِ سالن می چرخد و انگار سراغ کسی را از چشم های تیزبین و تیره رنگش می گیرد. دستی به مانتوی طرحِ سنتی خوش دوختم می کشم و با حفظ لبخند بر روی لب هایم به سمتش می روم. از نگاه ناباور زن لبخند تا چشم هایم به جریان می افتد. سری به رسم احترام خم می کنم.
_ به گالری لی لی خوش اومدید خانم.
زن باید حداقل 35 سال را داشته باشد. در عین پوشیدگی خاص خود، به نظر تیز و دانا می آمد.
لبخند کمرنگی کنج لب هایش لانه می کند:
_ من از طریق پروفسور حاجتی با گالری لی لی آشنا شدم، خیلی از طرح های جالب و محرک این گالری شنیده بودم، ولی افتخار آشنایی با صاحبش رو نداشتم، نمی دونستم صاحب آثار هنری که می بینم یک زن جوان هست!
من نوجوانی و جوانی ام را پای همین تابلوهای روی دیوار داده بودم که برود، در عوض حالا صاحب چندین فرزند از خود بودم که چشم ها را به شوق می آورد و لب ها را به تحسین وا می داشت.
_ پروفسور حاجتی یکی از استادای به نام بنده بودند که همیشه لطفشون شامل حال بنده بوده و هست.
_ من نقاشی های شما رو نگاه کردم، چه خوب که تونستی مجزا و در عین حال شوریده دست به قلم ببری خانمِ...
_ بنده مشفق هستم. من سال هاست که به صورت جداگانه سبک های دوست داشتنیم رو یاد گرفتم. روزهایی بود که به خودم می اومدم و می دیدم خورشید رفته و من هنوز تو خیالِ خودم غرقم، روزهاست که من با انرژی مضاعف به سراغ هنر مورد علاقه ام می رم و مطمئنا وقتی این همه علاقه و شوق پشت یک کار خوابیده باشه، هیچوقت کسل و خسته کننده نخواهد بود.
حس می کنم که لبخندش پررنگ تر می شود، به تابلوی ماهگونی که طرح پیچیده ای را در خود جای داده بود، اشاره می کند.
_ سبک پست امپرسیونیسم چندان آسون نیست!
به تابلوی زیبایم که در قاب طلایی رنگش می درخشید، نگاه می کنم.
_ ضرب تندی که در این سبک هست مطمئنا وقت گیر و به دقت لازمی نیاز داره، اما برای تخلیه هیجان انتخاب درستیه.
به تابلو نگاه می کنم، تصاویر پر پیچ و خمی که دریا و طبیعت را به یکدیگر متصل کرده و پرنده ای کوچک و زیبا در آسمانش در حال پرواز بود.
زن به سمت دیگری از سالن اشاره می کند و این بار واضح و با بیانی روشن ادامه می دهد:
_ به خوبیتو این گالری دو سبک رو در هم ادغام کردی و این متحیر و شیوه ی نوعی به حساب میاد. این سبک با طبیعت رقم خورده و شما از فوتوریسم هم استفاده کردید، سبکی موافق نبودن درش فریاد می زنه!
از تعریف و توضیحات فرزندانم لـذت می برم.
با لبخند جواب می دهم:
_ من به خوبی تو جهان امروز می بینم که طبیعت به دست انسان در حال نابودیه، انتخاب این سبک مبنی بر تایید عقاید برتریِ من نسبت به سرسبزیِ جهانم نیست، اما می تونه هشداری در سبک نقاشی من خوابیده باشه!
به تابلوی رو به رویم نگاه می کنم.
_ فوتوریسم هم عقاید پنهان و آشکار زیادی داره، اما گاهی میشه کمی بر این ایده و نظرات دست برد!
نگاه زن درخشان روی من می چرخید. تحسینی که در نی نی چشم هایش موج می زد، حس لطیفی در دلم می کاشت.
_ همونطور که پروفسور حاجتی می گفتن، شما زنی زیبا، دانا و پر استعدادی هستی.
لبخند مانند شکوفه های بهاری از لب هایم سرریز می کند. پروفسور حاجتی... او مانند پدر دوم همه جا هوایم را داشت و بودنش افتخار و هدیه ای بود که سال ها نصیبم شده بود.
رفتن زن را تماشا می کنم، با انتخاب سبک امپرسیونیسم و تابلوی طبیعت او اعلام کرد هنوز هم انسان هایی هستند که محیط زنده ی اطرافشان اولویت زندگی شان است.
همین حین نگاهم در بین سالن چرخ می خورد و چشم هایم روی فرزند آخرم متوقف می شود. جدا از همه و در جایی قرار گرفته بود که در عین چند برابر کردن زیبایی اش فقط و فقط افراد خاص اولویت دیدنش را داشته باشند، پوسته ی تابلو به زیبایی یک خورشید می درخشید و پسرک با چشمای سیاهش به آسمان نگاه می کرد.
صدای بم و غیر آشنایی به نام می خوانم، چشم هایم را از فرزند دوست داشتنی ام گرفته و با چرخشی به هیکلم، به سمت صدا بر می گردم.
نمی دانم جا خوردنم واضح است یا نه، اما لحظه ای چشم هایم از روی کفش های اسپرت صاحبش تا پیراهن و شلوار طوسی مشکی و موهایی که به یک سمت شانه شده، کشیده می شود.
قد و قامتش را پوشیده در کت و شلوار براق مشکی تصور می کنم و چیزی کنج ذهنم می درخشد. کارت آشنای آبی رنگ بر روی جیب پیراهنش جلوی چشمانم به حرکت در می آید. پوزخندی به خیالاتم می زنم، او بی شک باید یک بادیگارد سیاهپوشِ اخم آلود و ترسناک می شد!
زیر عینک گرد و با مزه اش چشم های تیز و تیره ای پنهان شده که مثل یک عقاب تیز و منتظر خیره ام بود.
_ خانم مشفق؟




+++
یکم اطلاعات تخصصیِ
پست امپرسیونیسم: موضوع بیشتر این نوع سبک درمورد طبیعت هست، از رنگ روغن استفاده میشه و برای طراحی ضرب تندی داره.

فوتوریسم: (آینده نگری) سبک و سیاق این سبک بیشتر روی تکنولوژی تمرکز داره و بر این شعار که انسان بر طبیعت پیروزه!
این دو سبک کاملا مخالف هم هستن!
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
عضو انجمن
رابـ ـطه بابا و سهراب مثل یک دور تسلسل بی فایده بوده و است. آن روزهای اوایل ازدواج
نه سهراب نوجوان کله شق، بابا را جای مسعود قبول کرد.
نه بابا توانست آن مهر خفته در وجودش را به پای او بریزد
سهراب هنوز افسون روزهای زندگی قبلیش بود، جایی که نه از من خبری بود نه از دردسرهای حاج اسماعیل مشفق.
سهراب مثل پسری مودب در روی مبل زرشکی به انتظار دوئل می نشیند.
من هم دستی روی لبهایم می گذارم تا خنده کش آمده از جدیت سهراب را مخفی کنم.
درب اتاق سفید چهارتاق باز می شود، قامت بابا با آن ریش پرفسوری و کت و شلوار گرانقیمت خاکستری تمام حجم اتاق را پر می کند.
سهراب به احترامش نیم خیز می شود.
بابا با دل نگرانی، بی حرف، تن نشسته روی تخت، را به آغــوش می کشد.
گرومپ گرومپ قلب هایمان از جداره لباسهایمان در هم پیچک می شود.
-عزیز بابا، جون بابا خوبی؟
هزاران چروک پنجه کلاغی دور چشمانش از نگرانی در هم ادغام می شوند.
-نفس بابا، تو که از نگرونی من رو کشتی! انقدر روز و شب چسبیدی به اون چارتا تیرو تخته ورنگ، که رنگ به روت نمونده. عوض خط خطی کردن اونا، مدیریت یاد می گرفتی الان شرکت لنگ یه مدیر لایق نبود.
دستان پر چروکش را فشار ملایمی می دهم، با ابرو به چهره دژم سهراب اشاره می زنم:
-بابایی من خوبم، فقط یه افت فشارساده اس، در ضمن من یه نقاشم، ازاون تیر و تختم کلی پول در میارم.از مدیریت و تجارت و شراکت چی حالیمه؟
سهراب مگه مدیر نیست؟
این حرفم شبیه ریختن آب در چاله مورچه است.
وقتی بابا نگاه تحقیر آمیـ*ـزش را به سهراب شنگول می دوزد که بی خیال در حال خوردن تکه های کمپوت آناناس است.
-حاج بابا جون، شما نمی خوری؟ این دخترت شبیه نی قلیونه، هی رژیم، پژیم به ناف خودش بسته ... با یه باد غش می کنه.
بابا دستی به ریش پروفسوریش می کشد، به تلفنش که بی وقفه زنگ می خورد، نگاه حرص آلودی می اندازد:
-کارت اینجا تموم نشد؟ پاشو برو شرکت، کلی کارها مونده رو زمین.
-حاجی، این تن بمیره کی می خوای بزاری ما بپریم، بریم پی دل خودمون.
بابا این کارگردان ترکیه ای منو پسندیده برا فیلمش، این پاسپورت منو بده برم.
با ترس از جایم نیم خیز می شوم، چشمان سرد بابا و لحن تیز سهراب خبر از شروع جنگی دیگر را دارند.
بابا انگار که حرفی نشنیده، با محبت لیوان آب پرتقال را به دستم می دهد.
-بخور باباجون، برم کارای ترخیصت رو انجام بدم.
سهراب اخم آلود قوطی کمپوت را روی میز می کوبد:
-منم دارم باهات حرف میزنم، حاجی مشفق، کر نبودی؟ میخوای برم واست وقت دکتر گوش و حلق بگیرم؟ یا سعمک می خوای؟
بابا در سکوت به رفتار هیستریک وار سهراب که موهایش را چنگ می زد، خیره می شود.
- باباجان، ما چند بار در این مورد حرف زدیم؟
ضربان قلبم را در گلویم حس می کنم:
-بابا ، سهراب...یکم آرومتر!
سهراب کف دستش را روی پیشانیش می کوبد:
-من پسرت نیستم، چرا انتظار داری من برات وارث درست کنم؟ همین سایه پس چیکاره اس؟ شوهرش بده برات صدتا وارث درست کنه.
اصلا مگه چند سالته؟ میخوای برات یه داف واست ردیف کنم، برات زنگوله پای تابوت درست کنه!
با بهت دستم را روی دهانم مشت می کنم، این پسر به سیم آخر زده است.
بابا با آرامش از روی تخت بلند می شود، سهراب هنوز با وقاحت به ما نگاه می کند.
سرمای نگاهش ، مرا از این فاصله به یخ مبدل کرده.
قد بابا تنها تا شانه سهراب است، دست روی شانه چهارشانه و عضلانیش می گذارد.
-وقتی بدنیا اومدی، خیلی ضعیف و کوچولو بودی، بابات بهم گفت این پسر بچه هر دومونه، تو بچه ناخلفی نیستی بابا، من فکر مامانتم که مریضه، تو که میدونی بدون تو ما دوام نمیاریم، ازدواج کن بعد هرجا خواستی برو.
این نرم خویی بابا سیاستش است، گویی هیچ چیز در دنیا عصبانیش نمی کند.
بعد از اینکه خوب با حرکاتش کیش و ماتت می کند، آن وقت تو با موج شرمندگی کاری را که او می خواهد انجام خواهی داد.
سهراب عرق روی صورتش برق می زند، زبانش را روی لب های خشکش می کشد و زیر لب ناله می کند:
-حاج بابا، آخه من یه ماهه زن از کجا بیارم؟ چرا تو منگنه ام میزاری؟ مامان که حالش خوبه، واسه همیشه که نمیرم، زود میام.
-باباجون، چیکار کنم، مامانت رو می خوای دق کنی؟ حرفهای دکترشو مگه نشنیدی، قلبش زیاد تاب و تحمل ناراحتی رو نداره.
 

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
عضو انجمن
از ماشین که پایین می آیم، نگاه بابا نگران و دلواپس به دنبالم کشیده می شود. گاهی پر حرص سیبیل بالای لبش را می جوید و گاهی پر غیض اخم و چشم غره ای حواله ام می کند.
سهراب بی حرف با صد من اخم پیپیده میان ابرو های پر و یکدستش کنارم قدم بر می دارد.
گـ ـناه است اگر بگویم دلم برای همین صورت مچاله و لب هایش بهم فشرده می رود؟
سهراب با سر به هوایی هایش، با گندابی که در آن درحال غرق شدن است، با تمام آزارهایش برایم سهراب است. با بحثی که درون اتاقک سرد و سپید بیمارستان میان بابا و سهراب به راه افتاد، دلم به صد تکه مبدل شد.
نیاید روزی که سهراب کنار غیر از من تا ابد ماندگار بماند! نیاید!
_ توهمی... حالت خوبه؟
لعنتی اخم هایش پیچ دارد، چشم هایش قطب جنوب را به خانه آورده بود، او در اوج ظالم بودن هایش هوایم را دارد.
_ هوی... چته دختر؟ بحمدالله دختر حاجی لالمونی گرفته؟
"حاجی" گفتنش پر تمسخر و با نفرتی آشکار همراه است.
قفسه ی سـ*ـینه ام پر بغض بالا و پایین می رود.
_ خوبم، فقط... فقط یکم سرم گیج میره.
مردمک هایش که برق نگرانی می زند، اشک پشت پلک هایم خانه می کند.
_ گیج می زنی و هیچی نمیگی، دستت رو بده...
با دیدن مامان که نگران و پریشان کنار ورودی بر روی ویلچر نشسته است، نگرانی های بالا آمده اش را می بینم.
_ نیاز نیست. دیگه رسیدیم، مامان چرا اومده بیرون!؟
نگاه سهراب پی مادرش می رود و چشم هایش را برقی از محبت و عشق روشن می کند. حتی اگر از تمام دنیا نفرت داشته باشد، مامان مهتابش تمام جان و توانش است.
_ ببین برا یه غش کردن فنچمون چه غشون کشی کردن.
اکرم خانم پیچیده در چادر گلدار و مامان دوز و روسری هزار رنگی که تا بالای ابروهایش آمده بود، اسپند به دست کنار مامان جا گیر می شود.
_ خدا بده از این شانسا.
بی توجه به کنایه و پوزخند زهرآگین سهراب به سمت مامان پرواز می کنم.
مرا نزاییده مادر بود. سرم که میان دست های نرم و لرزانش قرار می گیرد، بی قراد اشک هایش روی گونه های تپل و اناری رنگش می چکد. مروارید بود از آسمان نگاهش می چکید.
_ فدات بشه مهتاب، تو چرا مراقب خودت نیستی‌؟
گونه هایش را آماج بـ..وسـ..ـه های آبدارم قرار می دهم و محکم تن نرم و پنبه ایش را میان آغوشم می چلانم.
_ آی به قربون مامان مهتابم بشم ... باور کن هیچیم نبوده، این پسر تخست بزرگش کرده از اونورم بابا... اخلاقشو می دونی که؟ آخ بگم انگار نزدیک مردنمه.
نیشگونی بازوهایم را به سوزش می اندازد، سهراب معترض و اخم آلود نگاهم کرد و سپس بـ..وسـ..ـه ی بر سر مامان مهتاب می نشاند.
مامان با لبخند شل و وارفته ای پاسخش را داده و رو به من می نالد:
_ دور از جونت دختر... همش تقصیر منه، تو دوماهه خودت رو تو اتاقت حبس کردی من باید مراقب خورد و خوراکت می بودم.
سهراب حیرت زده جواب می دهد:
_ دیگه انقد فنچ و بی بال و پر نیست که لقمه دهنش بذارید مادر من.
 

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
عضو انجمن
مانند بادکنکی که چسبِ بخاری ست، می ترکم:
_ فنچ فنچ حواله ام نکن، چشم نداری ببینی مامان مهتاب دلواپس احوالاتمه... اصلا فرمون بچرخون راست، آدرس اتاقت که دستته.
نگاه ناباور همگی چهره ی سرخ شده ام را هدف قرار می دهند. خجالت زده پلک روی هم می گذارم، انگشتان ظریف مامان که روی بازویم می نشیند و سپس حرف هایش حرارت دلنشینی را روانه ی قلب پر تپشم می کند.
_ خسته ای سایه جان، رنگ و روت پریده جانم، این از بی خوابی های چند روزته، اتشالله که نتیجه ی زحماتت رو بدی، بریم تو... بریم، اکرم خانم برو کم کم شام رو بچین بچم گرسنه ست. سهراب جان صندلی رو می چرخونی؟
اکرم خانم که می رود، پشت سهراب و مامان مهتاب قدم بر می دارم.
سهراب مامان را کنار مبل سلطنتیِ طلایی رنگ جای داده و کنارش لم می دهد.
_ بشین سایه جان، الاناست که اکرم خانم صدامون کنه... راستی اسماعیل کوش؟ مگه با آقا بر نگشتید؟ انقد هول زد که ظهری ناهارشم درست و درمون نخورد.
سهراب با پوزخندی بر لب های گوشتی اش، خم شده و سیب سرخی از میوه خوری طرحِ قو چنگ می زند:
_ اوو... مهتاب بانو چه هولِ شوهرش رو می زنه. دلواپسش نشو، قد و قوارش دو برابر منه.
_ آدم نه ناهار بخوره و نه شام پس می افته، ربطش به قد و قوارش چیه پسر جان.
سهراب غیضی روی صورتش می نشاند:
_ بخدا که مردن شانس دارن... زده از پا علیلت کرده و اسماعیل جان اسماعیل جان از دهنت نمی افته.
مامان مهتاب غمگین نگاهش می کند:
_ تو باز شروع کردی!؟
بغض مامان را می بیند، کلافه چنگی میان موهای بلند و براقش می زند. طره موهایی که روی پیشانی اش می نشیند دل و دین می برند.
_ جرئت نیست تو این خونه حرف زد... دِ مادر من، عزیز من تو از وقتی اومدی تو این خونه ی وامونده روز خوش دیدی؟ صبح تا شبت رو صندلی چرخ دار تو پذیرایی ویراژ میدی... اینم شد زندگی آخه!؟
مامان که نگاهش به من می افتد، ناگه لب می گزد و اشک لانه کرده کنج چشم هایش روان می شود.
اشک هایم یکی پس از دیگری روی گونه های ملتهبم می ریزد.
سهراب سکوت مامان را می بیند، نیم نگاهی به او انداخته، امتداد نگاهش را گرفته و به من پریشان احوال می رسد.
حیرت از سر و کولش بالا می رود. کاش در نظرش آنقدر رقت انگیز نباشم. کاش بابا در نظرش زندانبانی نباشد. کاش و ای کاش جور دیگری او را می دیدم نه در این خانه و نه انقدر... برادر وار!
_ سایه!
حس می کنم نامم را با طعمی ناب میان دهانش می چرخاند، خیره نگاهش می کنم.
_ تو باز واشرت باز شد؟ این حرفا برات عادی نشده؟
نگاهم را به چه تعبیر می کند که خشمگین از جا کنده شده و به سمتم خیز می گیرد؟
دستش یقه ی مانتوام را مچاله می کند و لب هایش بیخ گوشم می چسبد.
_ تو هیچوقتِ هیچوقت دختر اسماعیل نبودی برام. این رو تو گوشت فرو کن خوشگله و انقدرم واسه عزیزی که میون من و باباته آبغوره نگیر... این کار هر روزه ی ماست.
_ سهراب، چکاره سایه داری! ولش کن...
یقه ام را رها می کند، لبخندی سرخوش، برخلاف طوفانی که در چشم هایش جولان بود، روی لب هایش می نشاند.
_ دختر خانمت چهار روز آب و دونش قاطی شده، بکل احوالاتشم برگشته... سایه فردا میریم شرکت، بابا جانت دستور داده ریزجزئیات حسابداری بیرون بکشم، دست تنها وقت می بره و اوشون گفتن یه روزه تحویلش بدم. شام صدام نکنید.
از پله های مرمرین که بالا می رود، بی حال به مبل تکیه می دهم.
_ اون منظوری نداره.
چشم هایم می سوزد، از پشت پلک های تبدارم مامان مهتابم را می بینم. بیچاره او که میان ما یویوی شده است.
تایید وار پلک روی هم می فشارم و اهم را پشت دندان هایم خفه می کنم.
_ می شناسمش مامانم. این پسره تخس تو وقتی عصبی میشه هیچی دیگه حالیش نیست... همونقدر که زود وحشی میشه زودم مثل یه حیوون رام آروم می گیره‌.
٭٭٭
پی نوشت: سهراب از تو نوشتن برایمان عشق بود....
پستا قاطی پست می کنیم، معلوم نیس کدوممون کجا را نوشتیم.25r30wi