Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
نام رمان:قلب دریا
نویسنده:صبا حقانی منش کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @سییما
ژانر:فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
در دل شب و در میان صدای امواج سهمگین دریا، مردی مرموز سر از آب بیرون می آورد. مردی که کلیدِ شروعی جدید، در دنیایی جدید است.
در سمت دیگر دریا، دختری زخم خورده و پاک، از بازی روزگار خسته است. دختری به زلالی آب، به امید درمان به خانه ای پناه می آورد؛ غافل از این که این خانه، درد و درمان اوست...

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*SiMa

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر فعال
عضویت
17/4/18
ارسال ها
925
امتیاز واکنش
22,220
امتیاز
821
سن
26
محل سکونت
قــــم خــوبــــمـــون
به نام خدا
مشاهده پیوست 169570

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
قرآن را بست و روی جلدآن را بوسید. کش و قوسی به کمر خشک شده اش داد. آیه های قرآن عجیب آرامش از دست رفته اش را برای مدتی به او باز می گرداند. نفسش را با صدا بیرون داد ودر دل برای خود دعا کرد تا حداقل امسال برایش سال بهتری نسبت به سال پیش باشد. سالی که تلخ ترین سال عمرش بود. سالی که...
با صدای زنگ موبایل مجال اینکه بیشتر فکر کند را از دست داد.
تماس را برقرار کرد.
_سلام دریا جون. سال نوت پیشاپیش مبارک باشه گلم.
_سلام شبنم. ممنون همچنین برای تو و خانوادت. سلام منو به مامان بابا برسون.
_ممنون.
شبنم کمی برای پرسیدن سوالش مردد بود.
_دریا مامانم میگه نمیخوای بیای که سال تحویل رو پیش ما باشی؟
آهی کشید و چشمانش را بست.
_نه شبنم. بهت که گفتم از طرف من ازشون عذر بخواه و بگو من نمیام.
سعی کرد که جوری از او خواهش کند که از کوره در نرود.
_والا بهشون گفتم ولی اصرار دارن بیای.
کاش شبنم دست از پافشاری بر میداشت. چرا هیچکس نمیخواست کمی او را به حال خود تنها بگذارد؟
چشمانش را با مکث گشود.
_میخوام سال تحویل خونه باشم. دلم خیلی گرفته،نمیخوام حال شما هم خراب کنم.
اصرار بی فایده بود. شبنم با صدایی آهسته گفت :
_باشه عزیزم. میفهمم چی میگی ولی لااقل سعی کن موقع سال تحویل فکرای منفی رو کنار بزنی باشه؟
در دل پوزخندی زد. مگر میشود؟
با این حال چیز دیگری جواب داد.
_سعی ام رو میکنم.
_راجع به ویلا...
_شبنم!
با جواب محکمی که داد شبنم حساب کار دستش آمد.
_خیلی خب دیگه حرف نمیزنم. بعدا بهت زنگ میزنم فعلا برم کمک مامان. کار نداری؟
_نه. خدافظ.
_خداحافظ.
دوش گرفت و لباس های نو پوشید. نیم ساعت دیگر به شروع سال تحویل مانده بود. به هفت سین گوشه خانه چشم دوخت. هفت سینی که بر خلاف سال پیش اصلا انگیزه ای برای چیدن آن نداشت اما به اصرار شبنم و با کمک او هفت سین را چیده بود. دختری که خودش و خانواده اش حامی روزهای تنهایی دریا بودند.
در دل با خدای خود مناجات کرد. میخواست این دقایقی که به لحظه تحویل سال مانده بود را با خدای خود خلوت کند.
صدای تلویزیون دقایقی که مانده را اعلام کرد:سه دقیقه تا آغاز سال یک هزار و....
شمع های روی میز را روشن کرد و به آنها خیره شد و به سال پیش درست لحظه سال تحویل برگشت.
همزمان با گفتن(آغاز سال یک هزار و...) مجری تلویزیون، یک قطره اشک از گوشه چشمش چکید و روی پیراهنش افتاد.
همه کشور غرق در خوشحالی بودند اما دریا با خود زمزمه کرد:یک بهار گذشت.

و هیچکس نبود تا ببیند دخترک چقدر بی پناه سر به زانو گذاشت و گریه کرد.
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
به ساعت نگاه کرد. نیمه شب سال تحویل شده بود و او نفهمیده بود که چند دقیقه پس از تحویل سال روی همان کاناپه خوابش رفته بود.
موبایلش را چک کرد. چند تماس بی پاسخ از شبنم داشت که یک ساعت پیش حوالی ساعت نه به او زنگ زده بود.
با بیحالی دکمه تماس را برقرار کرد.
_الو؟
شبنم که عصبانی و نگران بود با شنيدن صدای او با دلخوری گفت:
_الو دریا چرا گوشیتو جواب نمیدی هر چی زنگ میزنم؟ مامان میگه پاشو بیا خونه ما. گفت نیای ناراحت میشم. پاشو بیا. خدافظ.
و صدای بوق گوشی که خبر از قطع شدنش می داد.
از دست شبنم نمیدانست حرص بخورد یا بخندد. این دخترک شاد و خندان اورا یاد خودش می انداخت. موقعی که هنوز آن حادثه کذایی رخ نداده بود.
افکارش را سامان داد. مشتی آب به صورت زد تا کمی از پف چشمهایش کاسته شود و چند لقمه صبحانه هول هولکی خورد. به اتاق رفت و یک مانتو بلند زرشکی با شال و شلوار مشکی و کفش های عروسکی مشکی با نگین های زیبای قرمز تیره پوشید و به راه افتاد.
_کیه؟
صدای اکرم خانم انگارآرامش از دست رفته اش را به او باز میگرداند.
_سلام اکرم خانوم. منم دریا.
_سلام دریا. تویی دخترم. بیا بالا. بیا که خیلی وقته منتظرتیم.
در با صدای تیکی باز شد و دریا زنگ واحدی که خانواده شبنم در آن ساکن بودند را فشرد.
بعد از احوالپرسی گرم و صمیمانه پدر و مادر شبنم و سلام نه چندان گرم شاهین برادر شبنم، دریا مودبانه روی یکی از مبل ها نشست و اکرم خانوم با شوق و ذوق مشغول پذیرایی از دریا شد.
_اکرم خانوم این کارا چیه؟ مگه من غریبه ام اینقدر تعارف میکنین؟ ممنون دست شما درد نکنه هر چی خواستم خودم بر میدارم.
اکرم خانم که از ته دل از آمدن دریا خوشحال بود همزمان که بشقاب میده را جلوی دریا میگذاشت جوابش راهم داد:
_تو اگه تعارف نداشتی میومدی یه سر به این پیرزن میزدی. میدونی چند وقته نیومدی خونمون؟به خدا تو هم برام مثل شبنمی،فرقی با اون نداری اما چه فایده که نمیای اینجا؟
شرمنده شد.
_به خدا روم نمیشه. شما و عمو کیان تو این مدت به من خیلی لطف داشتین. نمیخوام سربار شما بشم.
کیان صداقت که دریا او را عمو کیان صدا میکرد با آن صدای گیرا و مردانه اش گفت:
_دخترم تو اگه این حرفا رو بزنی ما رو خیلی ناراحت میکنی. یعنی ما برای تو اونقدر ارزش نداریم که بیای بهمون سر بزنی؟
_نه منظورم...
_منظورتو میدونم دخترم اما این حرفها مارو بیشتر ناراحت میکنه. ما نمیخوایم احساس سربار بودن به تو دست بده. ما هر کار می‌کنیم برای دختر خودمونه. مگه اینکه تو خودتو به عنوان دختر ما قبول نداشته باشی.
_چرا عمو کیان. ببخشید حق با شماست. من از این به بعد همه کم کاری هامو جبران میکنم.
دریا عاشق صدای مردانه و به قول خودش(صدای عین دوبلور ها)ی عمو کیانش بود و خود کیان نیز این را می دانست.
کمی شیطنت چاشنی حرفهایش کرد و گفت:

_یه عمو کیان خوش صدا که بیشتر نداریم.
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
_میخوام بفروشمش.
چای در گلوی هر چهار نفر پرید.
شبنم با عصبانیت رو به دریا گفت:
_معلوم هست چی میگی؟دریا میخوای چه غلطی کنی؟
_شبنم!
عمو کیان اینگونه به شبنم در مورد طرز حرف زدنش هشدار داد.
اما او بی توجه به اخطار پدرش ادامه داد:
_یادگار پدرتو میخوای بفروشی؟ تو دیوونه ای؟ برای چی؟ تو که از پارسال تا حالا حتی یه بار هم اونجا نرفتی.
دریا سکوت کرده بود. خیلی وقت بود که روی این موضوع فکر می‌کرد و حالا که ناهار را هم خورده بودند و خانواده صداقت نظر اورا راجع به ویلا پرسیده بودند، تصمیم خود را اعلام کرد.
کیان با همان صدای زیبایش گفت:
_شبنم یه دقیقه ساکت بذار ببینم این دختر چی میگه. شاید دلیل داره. مهلت بده.
شبنم به احترام پدر سکوت کرد.
کیان آرامتر ادامه داد:
_دریا جان چرا میخوای این کار رو بکنی؟ نیازی به یادآوری نیست چون خودت بهتر از هر کسی میدونی که پدرت اون ویلا رو با چه عشق و زحمتی ساخت اما میخوام دلیلتو بدونم که خدایی نکرده یه وقت بعدا پشیمون نشی.
_عمو کیان خودتونم گفتین که پدرم اونو با زحمت ساخت، خودمم اینو میدونم اما اون ویلا همونطور که خاطرات خوبی رو برام داره، بدترین خاطرمو هم برام به وجود آورده. راستش نمیخوام هیچ ردی از گذشته بذارم. چیزایی که برام یاد آور خاطرات تلخم باشن؛از طرفی با فروش اون ویلا پول خوبی میتونم به دست بیارم و سرمایه دستم کنم.
اکرم خانوم کنار دریا نشست و دست روی دستش گذاشت و بی هیچ حرفی به شوهرش که اخم های گره کرده اش نشان از تفکر عمیقش می داد، خیره شد.
کیان پس از لحظاتی لب به سخن گشود:
_تصمیمت منطقیه اما به شدت باهاش مخالفم.
دریا میخواست حرفی بزند که کیان دستش را به علامت سکوت بالا آورد.
_هنوز حرفم تموم نشده. گوش کن؛ قبلا هم بهت گفتم که ما رو مثل خانواده خودت بدون گرچه میدونم هیچکس پدر و مادر اصلی آدم نمیشه و نمیتونه جای اونا رو پر کنه اما واقعا تو میخوای همه چیزو به باد بدی؟ اگر به خاطر مشکل مالیه که هر چقدر لازم باشه من کمکت میکنم. از این حرفای چرت هم مثل من به شما مدیونم و فلان هم نزن. اما...
کمی سکوت کرد تا حرف خود تاثیرش را بر جمع بگذارد و همینطور هم شد. همه کنجکاوانه به کیان خیره شده بودند.
_اما اگه میخوای بفروشیش و تصمیمت قطعیه و فکرهاتو کردی من مخالفتی ندارم.
همه ناباور به کیان خیره شده بودند. شاهین که تا آن لحظه ساکت ترین فرد جمع بود با ناباوری زمزمه کرد:
_بابا!
کیان کمی صدای خود را بلند تر کرد و تحکم آن رابیشتر که حساب کار دست دریا بیاید.
_اما اگه این کارو کردی دیگه اسمی از من حق نداری بیاری. به خداوندی خدا اگه این کارو کردی دیگه نمیذارم حتی شبنم ببیندت و کسی اسمی هم ازت بیاره. تو هم دیگه عمویی به نام کیان نداری. حالا برو ببینم هرکار دلت میخواد بکن.
اکرم خانم در دلش کمی قربان صدقه شوهرش رفت و آن همه سیاست و ذکاوت اورا تحسین کرد.
_آما آخه عمو کیان...
_همین که گفتم. من سرم درد میکنه میرم کمی دراز بکشم.
و با این کار خود راه هرگونه مخالفت و بحثی را بست.

همه در دل خوشحال بودند از اینکه دریا از تصمیمش منصرف شده چون میدانستند دریا هیچوقت روی حرف عمو کیان حرف نمی زند و برای از دست ندادن عمو کیان هم که شده کار خود را انجام نمی دهد.
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
شال خود را با حرص در آورد و خود را روی کاناپه پرت کرد. زیر لب فحشی نثار خودش و این شانس بدش کرد. نمیتوانست روی حرف عمو کیانش حرف بیاورد و نمیخواست که او را از دست بدهد. از طرفی نمیخواست پا به ویلا بگذارد و نمی‌دانست که آن را چه کند.
مستأصل دست در موهای فرش که تا کمی زیر شانه اش می‌رسیدند کرد. بی تابانه بلند شد و پس از تعویض لباسهایش با لباسهای راحتی آلبوم خانوادگی را برداشت و عکس ها را یکی پس از دیگری دید. چقدر آن روزها دور به نظر می آمدند و چقدر این دختر زود بزرگ شده بود یا بهتر است بگوییم مجبور شده بود بزرگ شود. با دیدن عکسها و لبخندهای بی دغدغه خانواده اش لبخندی تلخی به لب آورد که کم کم با بغض گلویش همراه شد. همینطور که آلبوم را ورق می زد اشک ها هم کم‌کم راه خود را باز کردند و دیدش را تار کردند. ناگهان همچون آتشفشانی که فوران کند یکباره با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و با لحنی که دل سنگ راهم آب میکرد داد میزد:خدا!
و خدا می داند که همین((خدا)) گفتن چه معناها دارد. و آنقدر گریه کرد تا چشمانش متورم و قرمز شدند و همانجا روی آلبوم عکس، روی عکس سه نفره خودش و پدر و مادرش در کنار ویلا، خوابش برد.
با صدای وز وز پشه ای از خواب بیدار شد. هوا تاریک شده بود و کورمال کورمال به دنبال کلید برق میگشت. بالاخره آن را پیدا کرد و چراغ را روشن کرد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت که ساعت دو نصفه شب را نشان می داد. میخواست آلبوم را ببندد که چشمش به همان عکسی افتاد که روی آن خوابش بـرده بود.
ناگهان فکری تازه به سرش زد. عکس را از داخل آلبوم در آورد و روی میز کامپیوترش گذاشت.
چمدان مشکی اش را که خیلی وقت بود خاک میخورد در آورد و لباس‌هایی که لازم داشت را در آن چید. چند دست لباس راحتی و چند مانتو و شلواری که بیشتر از آنها استفاده میکرد. وسایل شخصی اش را هم کنار چمدان گذاشت و عکس را هم کنار آنها قرار داد. پس از تعویض لباس هایش با مانتو و شلوار، سوییچ 206 مشکی رنگش راهم برداشت و به راه افتاد.
انگار که چیزی او را ناخودآگاه به سمت آنجا هدایت میکرد.
با خودش فکر کرد که قبل از هر تصمیم دیگر باید در تنهایی فکر کند و چه مکان بهتر از جایی که یادآور دردها و مرهم همان دردهاست؟
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
پس از ساعاتی رانندگی بالاخره به همانجایی که میخواست رسید؛ویلای خانوادگی شان.
از ماشین پیاده شد و چمدانش را به دست گرفت. خورشید داشت کم کم پرتوهای گرمش را به روی جهان می تاباند و این نوید طلوع را می داد. آبی رنگ دریا و موجهایش در آن هوای گرگ و میش خیره کننده بود و دریا به این منظره رویایی رو به رویش خیره شده بود. آرام آرام به سمت ویلا حرکت کرد. به نمای کرمی رنگ ویلا خیره شد؛درست مثل قبل. یک سال پیش که اینجا آمده بود فقط ویلای خودشان آنجا بود اما اکنون یک ویلایی با نمایی شیری رنگ و کوچکتر از ویلای خودشان هم با فاصله چند متری از آن ساخته شده بود.
با دستانی لرزان و بغضی که هر لحظه آماده شکستن بود درب بزرگ فلزی حیاط را گشود. در با صدای بدی باز شد. پا به حیاطی گذاشت که گوشه گوشه آن برایش خاطره بود. به سمت راست نگاه کرد. تابی را دید که پدرش برای او بسته بود ولی اکنون فرسوده شده بود. خاطره ای در گوشه ذهنش شکل گرفت:
_وای بابا این مال منه؟
_اگه دختر خوبی باشی آره مال خود خودته.
دریای هفت ساله با ذوق جیغی زد و گفت:
_بابا قول میدم دختر خوبی باشم. میشه سوارش شم؟
پدرش با سر جواب مثبت داد.
سوار شد و گفت:
_بابا هولم بده. یوهو آره همینطوری خوبه. تند تر، تندتر؛وای خیلی تند شد بابا بسه.
و با ذوق و هیجان جیغ میزد و پدرش با خنده های او می خندید.
به گوشه دیگر حیاط نگاه کرد. درخت مو پیری که شاهد تمام این اتفاقات بود. دوباره افسار فکرش ناخود آگاه از دستش در رفت.
دریای ده ساله به زمین افتاده بود و دستش خراش برداشته بود. با بغض به مادرش خیره شده بود.
_دریا ببین دستتو چیکار کردی؟ هزار بار بهت گفتم کم شیطونی کن.
_آی مامان دستم میسوزه. آخه انگور های شاخه های بالایی خوشمزه ترن. میخواستم دستم بهشون برسه و برای تو و بابا بیارم.
_اگه میخواستی از انگور های شاخه های بالا بچینی باید به بابات میگفتی برات بچینه یا چهار پایه رو میذاشتی زیر پات. دیگه تکرار نشه. باشه؟
حجم عمیقی از هوا را به ریه کشید و همزمان با آن بغضش شکست. با پاهایی لرزان به سمت درب ورودی خانه رفت و آن را باز کرد.
خانه ای سرد و بی روح با پارچه های سفیدی که روی وسایلش کشیده شده و تارهای عنکبوتی که به چشم می آمد و...
و عکس بزرگ خانوادگیشان در کنار دریا.
همه و همه به دل نازک دریا چنگ می انداختند. مگر چند سال سن داشت که اینهمه درد و رنج را باید با هم تحمل میکرد؟ آن هم برای او که یک دختر با روحیات ظریف و شکننده بود.
لباسهایش را با لباسهای راحتی عوض کرد. دلش نیامد خانه را اینطور ببیند پس موهایش را با کش بالای سرش بست و شروع به تمیز کردن خانه و گردگیری وسایل کرد.
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
دستی به گردن دردناکش کشید و ساعت را نگاه کرد. بعد از تمیز کردن خانه آنقدر خسته شده بود که نفهمید کی روی کاناپه خوابش برد.موبایلش را چک کرد و دید که شبنم نه بار به او زنگ زده و او این سری هم چون موبایلش روی حالت بی صدا بوده نتوانسته به دوستش پاسخ دهد. زیر لب زمزمه کرد:این سری دیگه شبنم منو میکشه.
تماس را با شبنم برقرار کرد و بعد از دو بوق شبنم سریع جواب داد.
_الو؟ سلام شبنم.
_سلام و زهر مار. معلوم هست کجایی؟ نه تلفن خونتو جواب میدی نه گوشیتو. دلم هزار راه رفت.
چقدر خوب بود که هنوز کسی را داشت که نگرانش باشد. لبخند محوی گوشه لبش شکل گرفت.
_اومدم ویلا.
_بیخود کردی. قبلش نباید یه اطلاع...
شبنم برای لحظه ای سکوت کرد. بعد با کمی تعجب با لحنی آهسته پرسید:ویلا؟
_آره. شبانه رفتم.
شبنم با ذوق گفت:
_وای خب زودتر میگفتی. منم الان میرم به بابا میگم تا راه بیفتیم. وای خداروشکر که بالاخره تو این سال جدید عاقل شدی.
و سرخوشانه در حالی که ذوق زده شده بود بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد.
دریا پس از دوش گرفتن رفت تا چیزی بخورد اما متوجه شد که با خودش چیزی نیاورده و در ویلا هم خوراکی وجود ندارد. به نزدیکترین فروشگاه آن نزدیکی رفت و پس از خریدن لوازم موجود برای اقامت چند روزه اش، به ویلا بازگشت.
پس از خوردن ناهار و شستن ظرفها به اتاق خودش که طبقه بالای ویلا بود رفت و روی تخت دراز کشید. چمدانش را باز کرد و مشغول خواندن کتاب داستانی شد که با خود آورده بود.
داستان تمام شد. دریا که گردنش خشک شده بود به ساعت موبایلش نگاه کرد و گفت:یعنی اینقدر خوندم که شب شد؟
و بعد دستی روی جلد کتاب کشید و گفت:پایان خوش؛چه چیز مزخرفی. همه ی پایان های خوش مال قصه ها و داستانهایی امثال این کتابهان. تو دنیای واقعی چیزی به نام پایان خوش وجود نداره.
کتاب را روی میز کوچک کنار تختش گذاشت و چراغ را خاموش کرد تا بخوابد اما چون صبح تادیروقت خواب بود خوابش نمی برد.
با احساس تشنگی بلند شد تا کمی آب بخورد. زیر لب گفت:مگه من حالا خوابم میبره دیگه؟
قبل از آن به ساعت نگاه کرد که یازده و پنجاه و هفت دقیقه را نشان میداد.
لیوان را پر از آب کرد و از پنجره آشپزخانه که رو به دریا باز می شد و نمایی از دریا را نشان می داد به بیرون نگاه کرد.
هنوز لیوان آبش را ننوشیده بود که ناگهان بادی شروع به وزیدن کرد که دریا حس کرد هر لحظه امکان دارد باد ویلا را بلند کند. شیشه های پنجره تکان میخوردند انگار که میخواستند بشکنند.
دریا همانطور که به بیرون نگاه میکرد دید که سرمنشا آن باد شدید، گردبادی است که بر بالای دریا درست شده. ولی تعجبش بیشتر شد وقتی که صحنه ی بعد آن را دید.
یک مرد داشت مستقیم به طرف آب، درست همانجایی که بالایش آن گردباد قرار داشت، میرفت. دریا فکر کرد که یا دارد خواب می بیند و یا آن مرد دیوانه است و قصد کشتن خودش را دارد.
مرد آنقدر جلو رفت که کاملا زیر آب رفت و دیگر هیچ چیز از او پیدا نبود.
با ورود مرد به دریا باد شدید هم از وزش افتاد و گردباد بالای آب دریا هم ناپدید شد؛گویی که انگار چند دقیقه پیش هیچ گردبادی وجود نداشت و هیچ بادی هم نمی وزید.

همه چیز به طرز باور نکردنی ناگهان آرام شده بود.
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816
لقمه نان و پنیری را که گرفته بود با جرعه ای چای شیرین پایین داد. فکرش از آنوقتی که بیدار شده بود همه اش درگیر صحنه ای بود که دیشب دیده بود. فکر میکرد خواب دیده.
برای خلاصی از درگیری های ذهنش لباسهایش را پوشید و رفت تا لب ساحل دریا قدم بزند.
دریا را دوست داشت؛گاهی اوقات آرام بود و آرامش را نیز برای همه به ارمغان می آورد و گاهی طوفانی که هیچکس جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت.
تعدادی عکس از دریا گرفت. چقدر حیف شد که کسی نبود تا از او عکس بگیرد.
باز دلش به حال بی کسی خودش سوخت اما نمیخواست امروز را با فکر کردن به چنین چیزهایی هدر دهد. یکسال است که دارد به تلخی هایش فکر میکند!
خودش و دریای پشت سرش را در قاب دوربین جای داد و برای مسخره بازی گفت:
_دریا و دریا همین الان یهویی!
_فکر نمیکنید (یهویی)گفتن دیگه از مد رفته؟
با اینکه صدایی که او را مخاطب قرار داده بود، چندان بلند نبود اما او به خاطر اتفاق دیشب که خودش فکر میکرد کابوسی ترسناک باشد،کمی هول شد و همان لحظه موبایل از دستش به داخل آب افتاد. با عجله آن را برداشت اما دیگر کار از کار گذشته بود.
با عصبانیت به طرف صاحب صدا برگشت.
مردی قد بلند و چهارشانه از سمت چپش به او نزدیک میشد. کمی چشمهایش را ریز تر کرد تا بتواند چهره مرد را تشخیص دهد.
چند قدم که به او نزدیکتر شد توانست تشخیص دهد که او کیست؛ سامیار نیکزاد، هم دانشگاهی اش که دو ترم بالاتر از او درس میخواند و تعریفش را از شبنم خیلی شنیده بود.
سامیار سلام کرد. ولی از دریا جواب کوتاهی شنید و با نگاه خشمگین او مواجه شد.
سامیار با تعجب در حالی که اکنون فاصله کمی با دریا داشت گفت:
_ای وای! چه بلایی سر موبایلتون اومده؟
_یه نفر بی هوا صدام کرد منم چون حواسم نبود گوشیم از دستم افتاد.
دریا بی هوا بغض کرد، آن موبایل را پدرش برای کادوی تولد بیست و یک سالگی اش گرفته بود، دوسال پیش.
_اما من فکر نمیکردم صدام اونقدری بلند باشه که شما رو بترسونه. من معذرت میخوام.
دریا هم میدانست که بیخود ترسیده.
سامیار ادامه داد:
_در هرصورت ببخشید، تقصیر من بود. من جبران خسارت میکنم؛جسارت نباشه، ولی براتون یه گوشی دیگه میخرم.
دریا کنترلش را از دست داد:
_من ازتون موبایل خواستم؟
_نه. چطور مگه؟
_ببینید آقای نیکزاد، بعضی چیزا هستن که هیچوقت نمیشه روشون قیمت گذاشت. این موبایل هم من از خراب شدنش ناراحت نشدم،از این ناراحت شدم که اونو کسی بهم هدیه داده بود که عزیزترین کسم بود. مطمئن باشید خودم اونقدری پول دارم که بتونم یه گوشی خوب بگیرم.
بیشتر از این ادامه نداد. چه دلیلی داشت سفره دلش را پیش کسی باز کند که او را نمیشناسد؟
سامیار کلافه دستی به موهایش کشید. نمیدانست چه کند؟ باید از قدرتش استفاده میکرد و موبایلی که حتی اگر نزد ماهر ترین تعمیرکار هم بـرده میشد هم درست نمیشد را، دوباره صحیح و سالم به صاحبش تحویل می داد و باعث شک دخترک باهوشی که رو به رویش ایستاده بود نسبت به خود می شد، یا اینکه دلش را میشکست به خاطر خرابی موبایلی که از عزیزترین کسش هدیه گرفته بود.
_من...
کمی در گفتن حرفش تردید داشت اما دلش نیامد که آن دختر را ناراحت ببیند.
_من اون موبایل رو درست میکنم و بهتون پس میدم.
دریا با تعجب به او نگاه کرد.
_ اما این غیر ممکنه. اصلا از قیافه این گوشی هم معلومه که درست بشو نیست.
_خواهش میکنم.
دریا اصرار عجیب سامیار را که دید با شک و تردید ابتدا سیم کارت و مموری گوشی را در آورد و سپس آن را به سامیار تحویل داد.
سامیار پس از گرفتن موبایل و عذرخواهی مجدد از آنجا دور شد و به ویلایی رفت که درکنار ویلای دریا ساخته شده بود.
دریا ابروهایش را بالا انداخت و گفت:پس این ویلا مال این شازده خانه.
پس از کمی ایستادن در جای خود، راه خانه را در پیش گرفت.
دوچیز ذهنش را خیلی به خود مشغول کرده بود؛ یکی اینکه سامیار نیکزاد با او چه کار داشت که باعث افتادن گوشی اش در آب شده بود.
و چیز عجیبی که لحظه آخر در یک لحظه بسیار کوتاه در چشمان سامیار دیده بود.
رنگ طلایی چشمهایش!
چیزی که دریا فکر میکرد به خاطر افتادن نور خورشید در چشمان سامیار بوده و او اشتباه دیده. اما اشتباهی در کار نبود.

همه چیز همانطور بود که دریا می دید.
 
آخرین ویرایش:

Lightning᭄

مدیر تالار زبان+تپل ویژه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
2,138
امتیاز واکنش
45,910
امتیاز
816

پست جدید تقدیم به نگاهاتون.:aiwan_lggight_blum:

بعد از بازگشت به ویلا داخل انباری گوشه حیاط دنبال گوشی دکمه ای قدیمی اش گشت تا فعلا از آن استفاده کند. بالاخره آن را پیدا کرد و به خانه رفت و آن را به شارژ متصل کرد و بعد از کمی تلاش توانست آن راروشن کند.سیم کارت و مموری را داخل موبایل گذاشت و همانطور که موبایل به شارژ متصل بود به شبنم زنگ زد. آنها باید نهایتا چهار ساعت بعد از تماسی که شبنم با او گرفت به اینجا میرسیدند.
بعد از چند بوق که دیگر دریا میخواست قطع کند شبنم بالاخره جواب داد.
_الو؟
_الو سلام شبنم. منم دریا. کجایین پس؟
_عه سلام دریا. تو راهیم نزدیک یه دوساعت دیگه می رسیم.
_چرا اینقدر دیر؟ مگه کرج تا اینجا چقدر راهه؟
_آخه بابا یه سری کار داشت تا اومد انجام بده دیر شد.
_عمو کیان؟
_الو، الو دریا من صداتو نمیشنوم، الو؟
و شبنم گوشی را قطع کرد. دریا مبهوت مانده بود. صدای شبنم کاملا واضح به گوش او می رسید. اما انگار شبنم برای اینکه دریا چیز بیشتری نپرسد از قصد این کار را کرد. انگار میخواست چیزی را از او پنهان کند.
دریا به شبنم پیام داد که برای ناهار به اینجا بیایند. گفت که شبنم حتما به پدرش بگوید میخواهد برایش مرغ سوخاری خانگی درست کند. چون عمو کیان مرغ سوخاری خیلی دوست داشت مخصوصا آنهایی که دریا درست میکرد.
شبنم در جواب او فقط نوشت:باشه.
دریا دست به کار شد و در این دوساعت تمام کارها را تمام و کمال انجام داد و پس از پختن و آماده کردن غذاها سریع به حمام رفت تا بوی چربی و غذا از بدنش برود.
عمو کیان به همراه خانواده پس از همان دوساعتی که شبنم گفته بود رسیدند.
ناهار درکنار صحبت های عمو کیان و اکرم خانوم با شبنم و دریا و البته نگاه های دزدکی شاهین، برادر بزرگتر شبنم، به دریا خورده شد. مهمانان تا نزدیک غروب آفتاب نشسته بودند.خوشبختانه هیچکدام از آنها راجع به تصمیم دریا در رابـ ـطه با فروش ویلا هیچ سوالی نپرسیدند. حتما عمو کیان موقع آمدن با آنها اتمام حجت کرده بود که هیچ سوالی نپرسند و همین دریا را خشنود میکرد.
موقع رفتن عمو کیان به دریا گفت:
_دخترم فردا بیا تا همگی با هم بریم بیرون خوش بگذرونیم. امروز یه کم خسته ام ولی فردا میام دنبالت آماده باش.
دریا بعد از تشکر و بدرقه مهمانان، ظرف های باقی مانده را شست و تلویزیون را روشن کرد تا برنامه مورد علاقه اش را ببیند.
به ساعت که ده شده بود نگاه کرد. خسته شده بود و عجیب خوابش گرفته بود. رفت روی تختش دراز کشید اما همین که سرش به بالش رسید دوباره فکر کرد که آیا امشب هم اتفاقی که دیشب افتاد، رخ می دهد؟
به یاد آورد که دیشب نزدیک های ساعت دوازده آن منظره باورنکردنی با شروع بادی تند آغاز شد.
پس مجبور بود تا ساعت دوازده منتظر بماند.
بالاخره ساعت را نگاه کرد؛ ۱۱:۵۷دقیقه.
داخل آشپزخانه شد. همان موقع دوباره آن باد شدید شروع شد و دریا توانست امشب هم مرد ناشناسی که به داخل آب می‌رود را ببیند. دقیقا اتفاقی که دیشب افتاد هم امشب تکرار شد.
دریا متوجه شد که یک چیز اینجا عادی نیست.
فهمید که هر چیزی که می بیند عین واقعیت است و خواب نیست.
 
آخرین ویرایش:
بالا