Drag to reposition cover

در حال تایپ رمان رسوخ دل | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
به نام پروردگار قلم
نام رمان: رسوخ دل «با نام قبلی چتر بی بارون»
نویسنده: HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عشقانه، اجتماعی.
نام ناظر: @ZHILA.H

خلاصه: همه چیز از همون روز خاص شروع شد. روزی که مفروض به فراموشی بود. مجیر آدمایی بودم که توی اتفاقات، از هم پیشی می گرفتن. به دنبال زندگی تازه ای، خط قرمزهایی رو زیر پا گذاشتم. من پسری بودم که توی بیست و هفت سالگی، رسوخ عشق رو تقبل کرد و بهاش رو پرداخت.

لینک نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

"رسوخ به معنی استوار، رخنه، نفوذ."
با تشکر از تیم هدینگ برای کمک در انتخاب نام.
Please, ورود or عضویت to view URLs content!





1588024749223.png

*باتشکر از طراح عزیز*​
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

مدیر بازنشسته
کاربر ارشد
عضویت
13/5/17
ارسال ها
10,779
امتیاز واکنش
74,214
امتیاز
1,171
محل سکونت
Clime of love


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست اول
مقدمه
همه ما، یه روزی، یه جایی، درگیر اتفاقاتی می شیم. رخدادهایی که محول حالمون شدن. همون لحظه هایی که با خودمون می گیم نمی شه؛ اما رسوخ و پایدار جلو می ریم. این جاه طلبی، خصلت ماست. حتی عشقی که توی اعماق قلبمون ریشه دونده رو هم، انکار می کنیم. غافل از این که یه جرقه ناچیز هم، برای انفجار کافیه!

فصل اول
- پس مهندس مهندس که می گن تویی!؟
برای اولین بار دلم می خواست مهندس نبودم. این لفظ منزجرم می کرد. برای مرگ پدرش من رو مقصر می دونست و حق داشت. به دنبال کسی بود که چشمای سبز وحشیش رو روش زوم کنه. همون چشمایی که انگار حلقه عذاب دور گردنم می انداخت. تمایلش به این بود که انقدر داد بزنه تا خالی شه. خالی از پر بودن. دستش که از خشم بالا رفت، بی مهابا جاخالی دادم. گونه های کشیده اش بالا رفت و با استهزا نگاهم کرد. چونه اش می لرزید. از غضب بود و نفرت. می تونستم این رو از حسی که بهم منتقل می کرد بفهمم. با تشویش نگاهش کردم. زیبا بود و معصوم. چشماش پر از اشک و قرمز. چشمای درشت و مژه هایی که از اون چشم ها، آویزون بودن. حقا که با پوست سبزه اش می اومد. دقیق تر شدم. بزرگ تر از پونزده سال می زد.
انگار که بیست سال داشت. قد بلندش سایه می انداخت. توی ذهنم تحلیلش می کردم و با حمله ناگهانیش به سمت یقه پیراهن یقه گرد یشمه ایم، غافلگیرم کرد. ناخناش رو تا می تونست توی گوشت سـ*ـینه ام فرو برد. سوزشی که حس کردم از کنده شدن پوستم نبود، بلکه از تموم نشدن بدبختی هام بود. بی حرکت در مقابل دادگاه سرخ چشماش مونده بودم و دفاعی نداشتم. چنگ هاش به قسمتی از بازوم، که از آستین کوتاه بیرون اومده بود هم رسید. مستمر چنگ می زد و فریاد می کشید. پدرش رو صدا می کرد و انگار که قاتل پدرش رو به روش بود. حنجره اش خوب این اتهام رو همراهی می کرد. لال شده به صورت خیس وتب دارش نگاه می کردم. تا این که چند نفری جلو اومدن و جدامون کردن.
جدامون کردن و من هنوز مثل درختی بی بار، خشک بودم. جیغ می زد و لفظ «قاتل» رو هم آوا می شد. از دیدم دور شد و صداش رو دیگه نشنیدم. دهشت کرده، نفسم بیرون نمی اومد. هوا انگار که پر از گرد و خاک بود. قفسه سـ*ـینه ام می سوخت و یقه لباسم، پارگی رو به یدک می کشید. بازوی سمت راستم خراشیده و خونی بود. هیچ کدوم از این ها درد نداشت. درد اصلی زمانی بود که درست توی مردمک چشمام، من رو اسیر کلمات کرد. با ادا کردن: «قاتل!»
نفس عمیقی کشیدم و به زمان حال برگشتم. تمام تنم خیس از عرق بود. هنوز هم قلبم با همون وهم و هراس می زد. قلبی که جایگاهی توی افکار پوسیده ام نداشت. این همه واهمه، سخاوتمندانه به تنم می چسبید. به جون لبم که پوست پوست بود افتادم. مکان و زمان از دستم در رفته بود. ضربان نبضی که کمی سبقت دار، تند می زد. صدایی من رو به خودم وصل کرد.
- می دونم که اشتباه غیرقابل بخششی کردم!
صداش خیلی قاصر و اکو دار به گوشم رسید. درست روبه روم بود و این رو می گفت. دستام روی هم، به میز تکیه داده شده. تازه یادآور این شدم که چرا به گذشته برگشتم. این التماس ها! شوکه و غضبناک از این اتفاقی که باورش برام هر لحظه غیرقابل باورتر می شد. چه طور تونست به اعتمادم خــ ـیانـت کنه؟! مردی که از شرمساری سر بلند نمی کرد. حالش رو درک نمی کردم و نمی خواستم هرگز جاش باشم. نفسای مضطرب کنترل شده ام، بازم سرکش از دستم در می رفت و شعله ور می شد. صورت شکسته شده اش که رنگ باخته بود. کلاه ایمنی سفیدی که توی دستش، حاکی اعصاب بهم ریخته اش بود. به فاصله نیم متری از میز تقریبا کهنه مقابلم توی دیدرس بود. غوز کمی که به دلیل لاغری و نحیف بودنش پشتش رو به انحنا می کشوند. مسکوت بودم و نمی دونستم چی باید بگم. وقتی توی شرایطی که هیچ وقت نبودی قرار بگیری، مغز هنگ می کنه و من درست قفل شده بودم. به دنبال کلید این قفل، کمی روی صندلی چوبی که نشسته بودم جا به جا شدم. می دونستم اعتیاد داره و با این حال توی ساختمون راهش داده بودم.
سرکارگرم بود و مدت زیادی رو باهاش گذرونده بودم. باور این که از در بیام تو و اون رو در حال برداشتن پول از گاوصندوقی که برای لحظه ای باز گذاشته بودم و بیرون رفته بودم ببینم، از سخت هم سخت تر بود. وقتی از بیرون اومدم، بسته های پول توی دستش بود و با مخافت نگاهم می کرد. درست یادمه که چند باری پلک زدم تا شاید اگه خوابه، خودم رو به بیداری برسونم. حالم خوب نبود و برام تعریف کرد که مواد زده بود و توی حال خودش نبوده. قاعدتا باید بی درنگ بیرونش می کردم؛ اما با تمام این تفاسیر، سخت کوش ترین کارگرم بود. نفس بلندی به ریه هام تقدیم شد و نگاه از پیراهن راه راه آبی و شلوار پارچه ای کهنه اش گرفتنم. گاهی این موارد باعث می شدن نگاهم به زندگی سرد شه.
کمی آستین پلیور مشکیم رو بالا زدم. حس خفقانی که از این اتفاق روحم رو ضرب گرفته بود. باید تصمیمی می گرفتم. عصبی پیشونیم رو خاروندم و دست از فکر کردن برداشتم. توی کار آدم سخت گیری بودم و گاهیم نه! معوق، انگشت اشاره ام بالا رفت.
- می تونی به کارت ادامه بدی! این اتفاق هرگز تکرار نمی شه! و من قول می دم حرفی از این اتاق به بیرون درز نکنه! تو هم به هیچ کس، خصوصا علیرضا چیزی نمی گی!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست دوم
سرش که حرمان پایین افتاده بود رو بالا گرفت. حالت چهره اش کاملا حیرت زده و محظوظ بود. خوشحالی توام با دلهره و ناراحتی. ریش سفید چند سانتیش، یادآور دوره پنجاه زندگیش بود. صورت از آفتاب سوخته اش که به دلیل اعتیاد بی جون بود رو به سمتم گرفت. امروز از خودم گذشتم و دلش رو شاد کردم. امیدوارم فردایی نشه که پشیمون شم! لبای کبودش تکون خورد و چشمای ریزش برق کوچیکی زد.
- چه جوری منه احمق به این خوب بودنتون خــ ـیانـت کردم. من...
دست راستم رو برای ادامه ندادن حرفش بالا بردم. بیشتر از این نمی خواستم دعا بشنوم. یاد التماس های خودم می افتادم. یاد همون تضرعی که توی گوشم، دست به قتل افکارم زده بود. همون صدایی که به خاطرش قول دادم به کسی صدمه نزنم. نگاه کوتاهی حواله ام کرد و خودش فهمید که باید اتاق رو ترک کنه. طبق عادت پاهاش رو روی زمین کشید و کفش کهنه ای که از پشت خم شده بود رو هم زیر پاش حمل می کرد. و بالاخره، در چوبی کهنه با صدای قیژی بسته شد. هرگز تحقیر کردن دیگران برام لـ*ـذت بخش نبوده. همیشه شخصیت آدما برام با ارزش بوده و حفظشون کردم. دست کلافه ای بین موهای مشکی مجعدم فرو بردم. چشمام که لحظه ای روی هم رفت، صدای داخل شدن کسی چشمای قهوه ای تیره ام رو باز کرد. حوصله کسی رو نداشتم؛ اما اون آدم هر کسی نبود.
دختر بیست و یک ساله ای که چند ماهیه ذهنم درگیر صورت عفیفش شده. از کیسه های سیمان ملتمس پشت در رد شد و کامل وارد سالن شد. سالن خونه صد و بیست متری که محوطه داخلیش ناساخت بود. سالن و پنجره بود و آشپزخونه. آخرین جایی که باید دست به روش می کشیدن. طبقه اول ساختمون شش طبقه و شش واحده. چشم چرخوند و با شیطنت نگاهم کرد. از اواخر شهریور به توصیه داییش، همون کسی که وقتی من و علیرضا شریکم برای اولین بار شروع به کار کردیم، برعکس خیلی ها کمکمون کرد، این جا کارآموز شده بود. اتفاق کلیشه ای بود و من این کلیشه مسرت بخش رو دوست داشتم. دستم به سمت چونه بیضی و ریش دارم رفت. کنار مبل سلطنتی کهنه که سمت راستم بود ایستاد. چشم از پالتوی شیک گلبهیش گرفتم و به چشمای مشکیش رسوندم. همون چشمای تیله ای که برای اولین بار مجذوبم کرد. چشمایی که تا ابدیت ادامه دارند. باصدای روح نوازش انرژی بهم القا شد.
- گفتم بیام سر بزنم شاید کاری باشه.
این سر زدن تمسکی بیشتر نبود و این رو از دستای ظریف بهم قفل شده اش فهمیدم. حسم به خودش رو می دونست و غمزه می اومد. اولین دختری که قلبم، برای دیدنش کوشا بود. زمانی که سرم از کار حجیم شده بود، بهم فهموند که زندگی رنگ دیگه ای هم داره. لبخند خوش لعابی که از سر شوق دیدنش روی لبم نشست. وقتی سرش سمتم مایل شد، تازه از این که هنوز توی فکرم مطلعم کرد. لبخند ملیحی روی لبای کوچیک و نازکش مهمون شده بود. کمی کاغذای روی میزم رو جابه جا کردم و صدای نچندان شادم بهش رسید:
- کاری ندارم. اون مسئله ای که با دوستتون داشتین حل شد؟!
هنوز هم برام شما بود. دختر متفننی بود؛ اما من دوست نداشتم از حدم بگذرم. هل بودم؛ اما الان وقتش نبود. نگاهم رو به چین روی بینی استخونی و پهنش که با این وجود به صورتش می اومد دادم. این یعنی چیز خاصی نبوده. دست دست می کرد و انگار که حرف دیگه ای نبود. دلم می خواست می نشست و از سکوتش تسکینی به وجودم رخنه می کرد. حضورش حالم رو خوب می کرد. نمی دونم قبل از نبودنش چه جوری زندگی می کردم؛ اما الان خیلی به بودنش عادت کردم. اونقدر که فکر نبودنش هم توی ذهنم چرخ نمی خورد. نگاهم به پنجره پلاستیک خورده سمت راستم که پشت مبل پناه گرفته بود، افتاد. بارون نم نمی می بارید و برای موندنش لب زدم:
- آذر ماه و سرما! سرده نه؟!
حرفم بی ربط بود و خودم هم این رو می دونستم. کمی به پشت برگشت و صدای بوت مشکیش طنین انداز شد. هنوز هم نگاهش به بارون رنگ عاشقانه ای داشت. یادمه اون روزایی که کارم رو به امید دیدنش دم محوطه تموم می کردم. نیم رخ جمیلی داشت و حتی قوس کوچیک بینیش هم زیباش می کرد. مژه های پرپشت و فردارش که حواسم رو بدجور به خودش سوق می داد. دلم می خواست دست زیر چونه می ذاشتم و مدت ها نگاهش می کردم. حتم داشتم که حتی پلک هم نمی زدم. زیر لب چیزی زمزمه کرد و نفهمیدم. باز هم داشت با خودش شعر می خوند. هیچ وقت نمی فهمیدم و فقط صدای ریزی ازش شنیده می شد. دلبر نابی بود که تازه پیداش کرده بودم. نمی دونم کی بود؛ اما از این که دوستش دارم مطمئن شدم. موهای نرم مشکیش رو با انگشتای قلمی ظریفش، به داخل مقنعه اش فرو برد. تحمل نکردم و از جام بلند شدم. صدای صندلی توی فضای خالی سالن پیچید و به سمتم برگشت. ایست پام، نافرمانی قلبم از مغزم بود.
پلک زد و نگاهم روش زوم بود. از هیزی منزجر بودم؛ اما این نگاه رو می شناختم. و این نگاه دلم بود. گونه های برجسته صورتی رنگش به لبخند کش اومد و من غرق این عاشقانه بودم. لبخندی که طرح لطیفش دیدن داشت. هانا برام چیز دیگه ای بود. بدون تردید به کنارش رسیدم. سوز سردی از لای پلاستیک ها با زحمت عبور می کرد و وارد اتاق می شد. جثه اش ظریف و کوچیک تر از من، به زور به سرشونه هام می رسید. هیکل نه چندان لاغرم، قد بلند ترم می کرد. در مقابلش همین بودم. نگاه و نگاه. دستم به جیب شلوار کتان مشکیم رفت. میل شدید بغـ*ـل کردنش رو کنار زدم. ای کاش دلم با عقلم یاری می کرد و حرف دلم از نگاهم به زبونم می رسید! دست چپش بالا رفت و با انگشتای لاک زده اش، دایره ای روی پلاستیک نم زده کشید. بوی عطر هلوش مستم می کرد و بلند نفس کشیدنم دست خودم نبود. گرما یعنی؛ نفس های تو. من غریبانه به این خوشبختی نگاه می کنم. و صدای در لعنتی که بی موقع باز شد.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست سوم
هیکلی نزار تر از خودم وارد شد. علیرضا بود. شریک و رفیقم. توی بیست و هفت سال از زندگیم، تنها کسی بود که کنارم موند. خیلی چیزها رو با هم از سر گذرونده بودیم. هانا با نیم نگاهی، سریع ازم فاصله گرفت. با همه شیطنتی که داشت، موقعیت رو درک می کرد. با ابروهای پهن و کشیده ام، اشاره ای به علیرضا که گوشه در مونده بود زدم. چشمای گرد و تو رفته ام، براش ریز شد. با چموشی، اشاره ای بین من و هانا زد. هانا که نگاهش رو دید، سری تکون داد. همیشه بی موقع می اومد. سرفه مصلحتی کرد و جلوتر اومد.
- اِهم اِهم. انگار بد موقع مزاحم شدم.
غریم نگاهش کردم. لبای گوشتی و نازکش رو جلو فرستاد. سوتی که زد رو نادیده گرفتم. به سمت میز برگشتم. هانا که تردید رو جایز ندیده بود، به سمت در رفت. چشمام اتوماتیک مطیع سایه اش بود. تمام مفهوم زندگی، لحظه ای بود که دیدمش. علیرضا شلوار لی یخیش رو از رون بالا کشید و روی مبل نشست. با اکراه روی صندلی نشستم. آجرای زردی که سیمان با لجبازی ازشون بیرون زده بود، توی دیدم قرار گرفت. چشمای نسبتا درشت و روشنش از پشت ابروهای کم پشت و پیوسته اش، نظاره گرم شد. خودش می دونست عصبیم و نبایدحرفی بزنه. دستی به صورت شیو شده اش کشید. این دست و اون دست می کرد. همون طور زومش بودم. چرخشی به ساعت استیل توی دستش داد. تحمل نکرد و حرف زد:
- ای بابا. خب من چه می دونستم سر صبح دارین لاو می ترکونین. حالا چرا برام مچه کردی؟!
از جسور بودنش، خنده ام گرفت. نگاهم به سقف سفیدی که بدون گچ، فضا رو تحمل می کرد، فتاد. لبخند دندون نمایی زدم. صدای کف زدنش توی فضا پیچید.
- ایول! همینه. بخند که دنیا به روت بخنده. بالاخره، شبا سرویس خانوم شدن کار دستت داد نه؟!
صاف نشستم و به چشمای روشنش زل زدم. آره از همون شبا شروع شد. همون شبایی که گوشه محوطه می ایستاد و دلم طاقت نمی آورد. به سمتش پر می کشیدم و با چتر بهش می رسیدم. دوست داشتنش بساط من شده و حالا کسی نمی تونه جمعش کنه. از شوق یادآوری اون روزا خنده ای که بهجت لبام شد. خنده ام رو که دید، خودش رو مصلحتی جمع کرد. سویشرت آبیش رو چنگ زد و همزمان، چشمای درشتش درشت تر شد. به صورت استخونی لاغرش می اومد. لباش رو تکون داد:
- بسم الله! دیوونه شدی رفت.
نمی دونست که تا این حد بهش عادت کردم؛ اما دیوونه اش بودم. از من متباعد بود. منی که عاشقی رو لمس نکرده بودم. شاید هنوز عاشقش نبودم؛ اما بدجور دوستش داشتم. دوست داشتنی که مایه حیاتم بود. چشمام رو کور کرده بود و جز اون کسی رو نمی دیدم. با انگشت شست و اشاره ام، دو طرف چشمم رو پوشوندم. از این که دوستش دارم خبر داشت. از اون جایی که آدم راحت و اجتماعی تری از من بود، باهاش راحت تر برخورد می کرد. اما جلوی من همیشه حرمت نگه می داشت. با دست روی میز چوبی مستطیلی جلوش ضرب گرفت. سرش رو به طرفین می برد و موهای لختش به اطراف می رفت. از سرخوشیش که می خواست سر حالم کنه، قهقه ای زدم. صبحم رو با اون حادثه شروع کرده بودم و ظهرم با علیرضا می گذشت. به آنی به خودش برگشت و با خیرگی نگاهم کرد.

- سمیرا نمیاد؟!
انگار فقط من نبودم که دلم پیش کسی گیر کرده. البته باور نمی کردم؛ چون یقین داشتم علیرضا خوش گذرونه. نگاهم رنگ شک گرفت. نکنه واقعا بهش علاقه داشت؟! فرق سرش رو خاروند و نگاهش روم موند. برای عوض کردن بحث، گفتم:
- راستی از این یارو صفری خبری نشد؟!
ابرو های کم پشتش رو قاب پیشونی بلندش کرد. زبونش رو به لب زیریش کشید. پوف کلافه ای کشیدم.
- حتما نمی دونی کی رو می گم؟ همون که طبقه شیش رو بهش فروختیم.
دهنش رو کمی باز کرد و بعد با صدا خندید.
- آها یادم اومد. بهش نفروختیم. بلکه توی پاچه اش انداختیم.
از این که همیشه طبقات آخر رو به کسی می فروخت سرخوش بود. اصولا طبقات آخر سخت به فروش می رسید. از اون روزی هم که اون حادثه برامون پیش اومده بود، محتاط تر شده بودیم. نتونستم به این شوخیش بخندم. یادآور روزایی شدم که درگیریامون تمومی نداشت. از فکر بیرون اومدم. علیرضا سرش تا کمر توی گوشی بود و داشت بازی می کرد. پسر بیست و هفت ساله ای که سر به هوا بودنش تمومی نداشت.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست چهارم
نگاهم بهش بود که گوشیم زنگ خورد. صفحه گوشی رو که روی میز بود برعکس کردم. باز هم همون شماره. ذهنم به آنی بهم ریخت. نمی تونستم به علیرضا هم چیزی بگم. دستم عصبی بین موهام چرخ خورد. بعد از چهار سال چی ازم جونم می خواستن؟! اندوهی که به وجودم چنگ می زد. جواب ندادم و صداش رو از بغـ*ـل زدم. پاهام بی کنترل، تکون می خوردن و صدای علیرضا توجهم رو جلب کرد.
- چرا جواب ندادی؟!
چی می گفتم؟ نباید می فهمید. حتم داشتم رنگم پریده و قیافه مبهوتم، لوم می داد. دستی به صورت ریش دارم کشیدم.
- دیباست. حوصله اش رو ندارم.
دروغ که مالیات نداشت. ابروهای کم پشتش بالا رفت. با این که می دونستم ریشه شک توی افکارش، رخنه کرده، چیز دیگه ای نپرسید. باید این قضیه رو جمع و جور می کردم. سعی کردم چند دقیقه ای رو بگذرونم تا طبیعی جلوه کنه. تحمل نکردم و از جام بلند شدم. پالتوی مشکیم رو از پشت صندلی برداشتم و به تن کشیدم. نگاه علیرضا بین من و میز جا به جا می شد. حس گیجی داشت و برای این که چیز دیگه ای نگه، گوشی و سویچ رو از روی میز قاپ زدم. چیزی نگفتم و از زمین سیمانی که زیرپام مبحوس بود، عبور کردم. در چوبی باز شد و به بیرون از در رسیدم. کارگرا توی راه پله در حال رفت و آمد بودن. سری تکون دادم و از راه پله سمت چپم راهی بیرون شدم. صدای بالابر توأم با صدای صحبت کارگرا بود. از راه پله به محوطه رسیدم. کارگرا در حال آجر بردن با فرقون، می خندیدن و متوجهم نبودن.
بارون نم نم می بارید و سوز بدی رو زنده می کرد. دو لبه پالتوم رو به هم رسوندم. از چاله گِلی که آبی رو توی خودش جمع کرده بود، عبور کردم. به در حلبی آبی اصلی رسیدم. صفحه های کاشی گوشه ای مونده بود و گوشه ای دیگه که شن خودنمایی می کرد. همین طور نگاه گذرایی کردم و به سمت ماشین راه افتادم. با زدن دزدگیر، قفل ها پذیرای باز شدن بودن. دستگیره مشکی در رو گرفتم و سوار پرشیای سفیدم شدم. سوییچ رو داخل جایگاهش چرخوندم و ماشین با لرزشی روشن شد. با کشیدن دستی، پام روی پدال گاز رفت و به سمت خونه راهی شدم.
در هال، به محض باز شدن توسط کلید توی در، دیبا رو روبه روم پدیدار کرد. دیبا دختر لوس خانواده. به قیافه با نمک و تو دلبروش لبخند حمیمی زدم.
- سلام، چته؟! بذار بیام تو بگو چی شده.
شونه های یه ور شده اش، موهای بلند فردارش رو به سمت خودش هدایت می کرد. با ناله اسمم رو صدا زد. از ورودی کنار رفت. چسبیده به بازوم ادامه داد:
- واسه پروژه کارآموزیم باید یه ساختمون برم.
کلیدا رو توی جاکلیدی فلزی دم در مستقر کردم. همون طور که مهراد رو خوب می شناختم، دیبا رو هم می شناختم. فهمیدن ادامه حرفش کار سختی نبود. به چشمای عسلی پررنگش نگاه کردم. بند سویشرت قرمزش رو به بازی گرفته بود. هیکل لاغرش رو تابی داد. مواقعی که چیزی می خواست، این کار رو می کرد. بالاخره، حرف دلش رو زد:
- همه دوستام ساختمون پیدا کردن من نه. راستش برسام، می شه تو واسم حلش کنی؟

با ملالت، دستی به صورتم کشیدم. پالتوم رو از حصار تنم، آزاد کردم. منظورش رو می فهمیدم. دیبا تنبل تر از این حرفا بود که بیاد کارآموزی. کلا آدم راحت طلبی بود. با اخم ساختگی بین ابروهای پرپشتم، انگشتم رو سمتش گرفتم.
- اصلا! دیبا جان شما خودت باید حضوری بری یاد بگیری، کاغذ که بدرد نمی خوره!
خصمانه، موهای فر قهوه ایش رو پشت گوشش پنهون کرد. گوشواره نگین قرمزِ رنگ توی گوشش، که چشمم رو به بازی گرفته بود. چشم غره ای برام رفت.
- می دونستم قبول نمی کنی.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست پنجم
باتکون دادن سرم، اطراف رو نظاره کردم. باید یاد می گرفت روی پای خودش بایسته. دستی به گردن دردناکم کشیدم.
- مهراد هنوز نیومده؟
چونه تیزش رو بالا انداخت و از کنارم فاصله گرفت. همراهم وارد سالن ال مانند خونه شد. همون طور که راه می رفت جواب داد:
- یکی از دوستاش اومد دنبالش رفتن بیرون!
آخر سر طاقت نیاورد و درمونده دوستاش شد. همون دوستایی که تا چند مدت بعد از تصادفش حتی بهش زنگم نزدن. جون به جونشم می کردن همین بود. سر به هوا و بی خیال. مهراد برادر کوچیک ترم، با سه سال اختلاف سنی. دیبا با دستای بی جونش، مشتی مهمون بازوم کرد. حرفی نزدم و به سمت اتاقش که دم راه رو بود، رفت. بی هوا به سمت پنجره دست چپ ورودی کشیده شدم. از پنجره هال تماشاگر حیاط کوچیک و با صفایی، که گلای رنگارنگش اون رو شبیه به بهشت مزین کرده بودن، بودم. بارونی که شدت گرفته بود و هوایی که تاریکی رو به رخ می کشید. تختی که گوشه سمت چپ حیاط و زیر سایه بان دور از خیسی بود. توی فکر بودم و صدای دخترونه دیبا از کنار گوشم اومد:
- به چی این جوری خیره شدی؟
نفس عمیقی از ریه هام قرض گرفتم. دست به جیب شلوار کتان مشکیم بردم. دستاش قفل بازوی مردونه ام شد.
- قشنگه نه؟ تا زیرش نری متوجه زیباییش نمی شی.
نیم رخ، به صورت شفاف و سفیدش نگاه کردم. بینی گوشتیش به مامان رفته بود. گاهی دلم برای کساییم که کنارم بودن تنگ می شد. نمی دونم طبیعی بود یا نه؛ اما حس عجزی بهم رسوخ می کرد. از فکر بیرون اومدم. پرده قهوه وسفید حریر هال رو بیشتر کنار زدم، تا دیبا کنارم جا بگیره. دستاش رو این بار، به شیشه زد. از ذوق روی پنجه پا ایستاد. لبخند پهنی که قابل رویت بود.
همین طور داشتم به حیاط نگاه می کردم، که حرف های هانا توی سرم زمزمه شد: «بارون قشنگه، باید باهاش عاشق شد!» بارونی که من در طول عمر بیست هفت ساله خودم همیشه ساده از کنارش رد شدم. اهتمامی بهش نداشتم؛ اما الان برام جالب شده بود. وقتی بهش فکر می کنم، می فهمم که گاهی باید زندگی رو کنار گذاشت. آدم باید شش دونگ حواسش به دوست داشتن باشه.

فصل دوم
روتختی مشکیم رو کنار زدم. دستم رو به تخت تکیه دادم تا بلند شم. پاهام که سرمای سرامیک رو حس کرد، لرز خفیفی به تنم افتاد. سمت کمد لباسام که سمت چپم، انتهای اتاق بود رفتم. درش رو باز کردم و با ردیفی از لباسایی با تمی از رنگای گرم و تیره مواجه شدم. ناچارا لباس هایی که خیس عرق بودن رو با یک دست لباس تازه عوض کردم. پلیور قهوه ای تن کشیدم و شلوار کتان مشکیم رو پوشیدم. بااین که از درون گرمم بود؛ اما از بیرون لرز عجیبی داشتم. کابوسی که تبدیل به دشمن بیداریم بود. باز هم همون خواب. باز هم همون صحنه هایی که درد رو به جونم چنگ می زد. پالتوی مشکیم رو پوشیدم. با کرختی به سمت در رفتم.
با بازشدن در، سرما تمام وجودم رو لمس کرد. بااینکه بارون بند اومده بود؛ اماسوز عجیبی رو متداعی می شد. حس گیجی و خفگی داشتم. لعنت به روزی که مفروض به فراموشی بود. دردی که بین جمجمه ام پیچ می خورد و به قلبم سیخ می زد. حالا به ماشین رسیده بودم و با نشستن داخلش، سوییچ رو برای ادامه راه چرخوندم. امید به این که روزی حالم، زندگیم رو دگرگون کنه، زنده ام نگه می داشت.

به ساختمون که رسیدم، کارگرایی که کنار آتیش ایستاده بودن، توجهه ام رو جلب کردن. باسرعت از چاله کنار در ورودی عبور کردم. خودم رو بهشون رسوندم و سری به نشونه «سلام» براشون تکون دادم. دستام رو بالای آتیش قرمز رنگی، که دیوانه وار شعله می کشید، گرفتم. سرمای طاقت فرسای هوا، گرمای دلچسب آتیش رو که حس خوبی، زیرپوستم می دووند، لـ*ـذت بخش تر می کرد. کمی می گذشت که اون جا بودم. با پراکنده شدن کارگرا، من هم به سمت دفتر راهی شدم.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست ششم
با کسالتی عجین شده به وجودم، از آخرین پله طبقه اول هم بالا رفتم. دم در دفتر؛ علیرضا که خودش رو زودتر از من رسونده بود، هیکل نزارش رو تکیه زده به دیوار آجری دیدم. با دیدنم دستی به کاپشن بادی قرمز مشکیش کشید.
- چرا چند روزیه نمیاد؟

ابروهای پر تارم بالا رفت. باید به این رفتارش عادت می کردم. این بار، دستش رو به در چوبی و کهنه دفتر تیکه داد. صدام رو خراش دادم.
- من چه بدونم!
چشم غره ای به قیافه گرفته ام رفت. با تعجب ریزی از دیوار فاصله گرفت. سرفه کوتاهی کردم و پرسید:
- سرماخوردی برسام؟!
امروز کمی تندخو شده بودم. رفتاری که از من بعید بود. کارگرا از پشت سرم در حال رفت و آمد بودن. صدای شکستن آجر، توی فضای خالی راه پله می رقصید و به هزارتوی مغزم رجوع می کرد. گرد و خاک کوچیکی که توی فضا اعلام حضور داشت. کیسه های سیمانی که گوشه راه رو بودن و از دیدنشون، کلافگی مشهودی بهم دست می داد. حرف علیرضا رو نادیده گرفته بودم و خودم هم نمی دونستم چم شده. راه روی منتهی به طبقه بالا و پایین، کمی از در دفتر فاصله داشت. به معنی نمی دونم، شونه بالا انداختم. حال روحیم داغون بود و بعد از گذشت این همه سال، باز هم نتونسته بودم اون ماجرا رو فراموش کنم. دستی به بینی گوشتیم کشیدم و حواس پرت، به فکر کابوسی که جونم رو توی مشت داشت فکر می کردم. علیرضا به رفتارم دقیق شده بود و تمام این ها از کنجکاوی هاش بود. زیپ کاپشن بادیش رو پایین کشید. حالم هر لحظه بدتر می شد. درست مثل معتادی بودم، که بهش مواد نرسیده. صدای بم و گرفته ای ازم خارج شد:

- امروز بی حوصله ام. فقط همین.
سرش رو به طرفین، تکون داد. صورت کشیده اش توی دیدم قرار گرفت. با لبای نازکش، شروع به خندیدن کرد. اخمام بیشتر توی هم فرو رفت.
- چرا می خندی؟ کجاش خنده داره؟
علیرضا دست از خنده اش برنمی داشت. من هرلحظه، خشمگین تر می شدم. هانا و سمیرا که از دور نمایان شدن، رو به علیرضا سری تکون دادم. با نگاه گیجش، اشاره ای به پشتش زدم. هم زمان با برگشتن به پشت«هینی» گفت. تبسمش خشک و با ته مونده نفسش جواب داد:
- تو هر روز خدا بی حوصله و دمغی. این که تازگی نداره. یه جوری می گی امروز بی حوصله ام انگار برسام نیستی.

چونه کشیده اش رو کج کرد و دوباره زیر خنده زد. با چشمایی که بی شک آتیش عصبانیت ازش درز می کرد، بهش زل زدم. چشمای قهوه ای روشنش، رو توی حدقه چرخوند. حالا دخترا کاملا پیش ما بودن. سری به نشونه «سلام» تکون دادم. علیرضا چاپلوس وار وارد بحث شد.
- به به، سلام خانوم ها. خانوم ثابت پاتون خوب شد؟
اشاره به چند روز پیشی که روی پله ها کله پا شده بود می کرد. با این که اخلاق سمیرا رو می دونست باز هم سربه سرش می ذاشت. سمیرا دستش رو از دور بازوی هانا جدا کرد. نگاهم بی اراده، سمت رژلب پررنگ قرمزش که روی لبای درشتش خودنمایی می کرد، افتاد. این دختر داشت کاری می کرد که عقل نداشته علیرضا بپره. سمیرا چادرش رو جلوتر کشید و با اخلاق جدیش جواب داد:
- چیزی نشده بود که!
سمیرا دوست و هم کلاسی هانا بود که با هم به این جا اومده بودن. علیرضا سرخورده، پلک زد و گفت:
- بله، حق باشماست من اشتباه کردم.
زیر لب خنده کوتاهی کردم و از نگاه علیرضا دور نموند. رو به خانوم ها دستاش رو توی هم قفل کرد.
- راستی به نظرم امروز دور مهندس نپلکید؛ چون بی حوصله ان.

با حرفش قیافه ام توی بهت فرو رفت. به دلیل اخلاق احتماعی بالایی که داشت، با این که بچه ها بهش رو نمی دادن؛ اما راه خودش رو باز می کرد. رنگ نگاه هانا که آشفته شد، چیزی برای چندمین بار ته دلم تکون خورد. کسی تا امروز،این طور برای دلنگرانی هام، رنگ نباخته بود. صدای لطیفش دم گوشم شنیده شد:
- واقعا مهندس؟!
نگاه از پالتوی سبز رنگش گرفتم. باز هم مهندسی که من رو یاد دختر چشم درشتی که با غضب نگاهم می کرد، می انداخت. دستی به موهای نم دارم کشیدم و تلاقی چشمام با هانا، این حسی که تمام وجودم رو گرفته بود، نگرانم می کرد. دلم می خواست من بودم و خودش. نگرانی چشمای مشکیش، عجیب به دلم می نشست. دلم می خواست دم گوشش زمزمه می کردم: «نگران نباش!» یه وقتایی لازمه یکی کنارت باشه، کاری نکنه‌ و حرفی نزنه. فقط باشه! هانا لبخندی به لبای کوچیکش نشوند و متقابلا لبام راه لبخند رو در پیش گرفت. سمیرا با لحنی که سعی به کنترل تندیش داشت، رو به علیرضا با اخم بین ابروهای کمانی مشکیش، ادامه داد:
- خب ممکنه برای هرکسی پیش بیاد. من نمی دونم چیش برای شما انقدر جالبه؟

جواب دندون شکنی که علیرضا رو وادار به سکوت کرد. تنها کسی که می تونست علیرضا رو کنترل کنه. علیرضا دستش رو پشتم کشید و تند سرتکون داد. سمیرا درحالی که نگاه قهوه ایش رو از من می گرفت، به علیرضا چشم غره ای رفت.
- هانا دیر شد بریم.

هانا با شیطنت کوچیکی، رو به من «بااجازه ای» گفت. و باهم رد شدن. دوباره بوی عطرهلوش که به مشامم رسید. از خود بی خود شدنی که با تمام وجود حسش می کردم. عطر بهاریش، که ذهنم رو بازی می داد. چه کسی می فهمه توی دلم رازی هست. بارفتنشون، رنگ نگاهم سمت علیرضا، شعله ور شد.
- چرا همیشه یه چیزی باید بگی؟ لال نشی پسر!

انگشت اشاره اش رو بالا آورد و هم زمان چشماش رو نیمه باز نگه داشت. رو به بالا گفت:
- اولا خدانکنه، دوما من لال شم کی برات دلبری کنه؟

نیم رخش رو بهم نشون داد و بینی نسبتا بزرگ استخونیش توی دیدم قرار گرفت. و با زدن روی شونه ام و لحن مشکوکی پرسید:
- وایستا ببینم اصلا چرا سمیرا از تو طرفداری کرد؟
من به چی فکر می کردم و علیرضا به چی فکر می کرد. دستم رو توی هوا تکون دادم.
- برو بابا توام حالت خوش نیست. آجر آوردن برو خالی کن!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست هفتم
با لودگی سرش رو به طرف در دفتر برگردوند. جوابم رو نداده بود، که آقای ناصری با کشیدن پاش روی زمین، کنارمون ظاهر شد. مدتی می شد که ندیده بودمش. حدس این که خودش رو از من پنهون می کرد کار سختی نبود. با دیدنم سرش رو سنگین پایین انداخت. دستای سرما زده اش قرمز بود و از حال و روزش مشخص بود، چند وقتیه چیزی نکشیده. سعی کردم جلوی علیرضا عادی باشم. نباید می فهمید. زیر لب اطلاع داد که مشتری برای پیش خرید اومده. یه سری کار داخل دفتر داشتم؛ برای همین مجبور به موندن شدم و علیرضا با آقای ناصری، به سمت طبقه بالا رفتن.
طرح ها رو از روی میز جمع کردم و بستم. موقعیت خوبی بود تا به علیرضا سر بزنم. به طبقه چهارم که ناصری گفته بود، رفتم. علیرضا مشغول خوش وبش با دختر جوون مشتری بود. دختری که باموهای طلایی چتریش، دلبری می کرد. سری از تاسف تکون دادم. این واحد تقریبا آخرین واحدی بود که به فروش می رفت. گچ کاری تمیز و ژرفنگرانه ای، که نشونه خوبی برای تکمیلش بود. ستونی که به درستی توی جای خودش قرار گرفته بود. کنده کاری روی سقف، که جلای خوبی داشت. متراژ صد وبیست متری که توی شش طبقه تک بود. پنجره های دوجداره ای که با باز بودنشون، هوای پاییزی رو پذیرا می شدن. و در آخر، صدای خنده های علیرضا که توی فضای خالی واحد، چرخ می خورد. حقا که علیرضا توی قپی اومدن، دروغگوی خوبی بود.

از کنار در، به عقب پاگرد کردم و به دفتر برگشتم. در دفتر رو باز کردم و هم زمان با باز شدنش، باد شدیدی پلاستیک پنجره رو وادار به لرزش می کرد. سالن به طور کامل مستطیل بود و اتاق ها حدگذاری شده بودن. توی این چند روز، این واحد در حال آماده سازی بود. صاحبش لندن بود و این جا رو فقط برای استراحت گرفته بود. برای همین از کانکس راحت شده بودیم. به محض جلوتر رفتنم، صدای بم علیرضا رو شنیدم:
- خانوم ثابت، نظرتون چیه باهم یه رستوران برای ناهاربریم؟
چشمام توی حدقه رقصید و همون طور که وسط سالن ایستاده بودم، به سمت در دور زدم. نگاهم بین علیرضا و سمیرا در چرخش بود. علیرضا دست به جیب و خم شده، و سمیرا که چادر ملیش رو محکم تر گرفته بود. انگار هنوز به لحن شوخ طبع و راحت علیرضا عادت نکرده بود. سمیرا جبهه گرفته، چسمی چرخوند.
- من و شما؟! حدتون رو بدونین جناب!
جلوتر رفتم و هانای که تازه کنار سمیرا توی دیدم قرار گرفت. با همون نگاه مظلوم و پرشیطنتش، نگاه می کرد و ساکت بود. چشماش پارادوکس جالبی داشت. با این که کم حرف می زد؛ اما پرشور بود. برعکس دوستش. علیرضا که با دهن باز نگاه می کرد، حرفش رو کامل کردم:
- فکر کنم منظور علی دسته جمعی بود؛ چون کارمون زود تموم شد دعوتتون کرد!
هر دو نگاهی کوتاه بهم انداختن. با این که سمیرا قیافه مخالفی به خودش گرفته بود؛ اما بالاخره، راضی به رفتن شدن. با هم از پله ها پایین و به محوطه رسیدیم. کسی حرفی نیم زد و همین طور که سمت ماشین من می رفتیم، علیرضا در جلو رو باز کرد. سمیرا و هانا هم صندلی پشت. استارت زدم. با نگاه به آینه وسط، به سمت رستورانی که اکثرا با علیرضا می رفتیم، راهی شدیم.
درحال خوردن کوبیده ای که به پیشنهاد علیرضا سفارش داده بودیم شدیم، که زنگ گوشیم به صدا در اومد. با دیدن همون شماره، که روی صفحه خودنمایی می کرد، جواب ندادم. دوباره اون حس مزخرف کلافگی بهم برگشت. دلشوره ای که تمام تنم رو به اسارت گرفته بود. تشویشی که ضربان قلبم رو بلند تر و دستام رو لرزون تر کرد. عرقی که به سرعت صورتم رو پوشش داد. علیرضا چنگال رو از دهنش بیرون کشید و با نگاهی سمت دستم، گفت:
- حتما خواهرش بوده. خب خانوم ها یکم از خودتون بگین.
نیم نگاهی بهش انداختم. صورت کشیده اش توی دیدم قرار گرفت و موهای لختش که با لجبازی روی پیشونیش جا خوش کرده بودن؛ رو کنار زد. سمیرا قاشقش رو توی بشقاب ول داد. پوست سبزه اش به آنی به سمت سرخی رفت.
- یعنی چی دقیقا که از خودمون بگیم؟
سمیرا انگار که دائم العصبانی بود. چشمای وحشیش از پشت عینک مستطیلیش دیده می شد. توی جام جابه جا شدم. افکارم بهم ریخته و دستم به صورتم کشیده شد. علیرضا زوتر از من شروع به خاطره گویی کرد:
- یادم میاد شش سال پیش، ماهم مثل شما کارآموزی داشتیم. رفتیم پیش عموی برسام یادته برسام؟
بعد هم نخودی خندید. دستمال کاغذی توی دستش رو کنار بشقابش گذاشت. هانا نیم نگاهی به سمیرا انداخت. با لبخندی که هنوز روی لبای کوچیکش بود، سرش رو سمت من برگردوند. طبق عادت، دستی به گردنم کشیدم. انگار متوجه کلافگیم بود. علیرضا دیگه از حرف کم آورده بود. نفسی گرفتم. مگه می شد اون روز که زندگیم رو تغییر داد فراموش کنم. انگار روزهای فراموش نشدنی زیادی داشتم. هانا دستش رو زیر چونه جمع و جورش گذاشت. به صورت گردش، هیجان تزریق شد.
- مگه چه طور بود؟! خیلی دوست دارم بدونم.
صدای موزیک لایتی که توی فضای رستوران پیچید؛ نگاهم به رومیزی سفید میز رفت. علیرضا درحالی که به سرعت دهنش رو از غذا خالی می کرد، دستاش رو بالا برد.
- اجازه بدین من بگم. خانوم ها جونم براتون بگه اون روزا ماهم مثل شما بیست و یک سالمون بود. روزای اول انقد گیج بازی درآوردیم که عموی برسام بیچاره از دستمون به کل خسته شده بود. بگم برسام؟
مگه علیرضا ول کن بود. فکر می کردم پرونده اون سال ها بسته شده؛ اما انگار علیرضا نمی خواد ببندتش. نگاه کجی بهش انداختم. معلومه که تموم نمی کرد. بی اهمیت به حرفم، با هیجان ادامه داد:
- آقا از اول بگم که کلا عموی برسام چون تو کار ساخت و ساز بود برسام مشتاق این رشته شد. منم که رفیق شفیقش تنهاش نذاشتم. اون روز رو خوب یادمه، قرار بود مثل امروز آجر بیارن. بعد اون روز پسرعموی برسام، سامان هم باما بود. که باباش همون عمو سعید بشه. اون روز عمو سعید کاری براش پیش اومد و رفت. آجرا رو آوردن. چک باید تحویل داده می شد تا آجرا خالی شه. منم پیشنهاد دادم خودمون بار رو خالی کنیم وقتی عمو بیاد خوشحال می شه. دست چک که روی میز بود، امضاشم که سامان بلد بود. خلاصه، دست چک رو برداشتیم و سامان امضا کرد. چشمتون روز بد نبینه...
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسال ها
276
امتیاز واکنش
2,746
امتیاز
451
سن
22
پست هشتم
به اینجا که رسید، نیم نگاه بیمناکی بهم انداخت. هانا با اشتیاق خندید و نگاهم سمت برق چشماش رفت. حواسم به طرز عجیبی پرت شد. انگار قبله ای بود که قبله نمای من، فقط اون رو جست و جو می کرد. صدای بم علیرضا بلند شد:
- هیچی دیگه به جای ده میلیون از هل، یه صفر اضافه گذاشتیم. حواسمونم نبود که صد میلیون شد! چشمتون روز بد نبینه، عمو سعید که برگشت و متوجه شد. کلی سرمون داد و بیداد کرد. سر سامان بیچاره و برسام غر زد. خب من هرچی بود پسر مردم تلقی می شدم. مرده راننده صد میلیون رو بیرون کشیده بود. شانس آوردیم که پولا رو پس داد. ماهم تا عمر داشتیم یادمون نرفت که ثواب کردن به کباب شدنش نمی ارزه. از همه بدترش سر برسام اومد.

از اون جایی که از ادامه اش مطلع بودم، با نگاه تیز و تندی، ابروهای پر تارم رو بهم گره زدم. دستی توی هوا تکون داد. البته که نباید براش مهم می بود.
- برو بابا. برسام تنبیه شد، سامان بخشیده شد. منم که کاملا بی گـ ـناه جلوه داده شدم.
ای کاش نمی گفت! خیره به ستون پشت سر علیرضا، صدای مغموم هانا به گوشم رسید:
- چرا آخه؟! واقعا یعنی کسی کاری نکرد، مگه می شه؟!
نور سفید لوسترهای آویز، توی چشمم می رقصید وفکر روزهایی که گریبانگیرم بوده، حالم رو می گرفت. ترجیح دادم به مرد و زنی که به تنهایی مشغول خوردن بودن، نگاه کنم. علیرضا لقمه ای خورد و جوابش رو داد:
- بابای برسام کلا آدم سختگیریه، به قول گفتنی یکم بدقلقه. روزی که فهمید خیلی عصبی شد. مجبورش کرد توی همون سن بیست و یک سالگی کار کنه؛ تا خسارت وارد نشده پرداخت بشه. بهش حتی پول توجیبی هم نداد. هرچه قدرعمو سعید پادرمیونی کرد، بابای برسام، عمو بابک به گوشش نرفت که نرفت.

این داستان چه جذابیتی برای تعریف داشت که علیرضا ازش دل نمی کند. گوشه چشمام رو با سر انگشتام فشردم و به ادامه حرف هانا گوش کردم.
- آخه چه طور می تونه؟! بالاخره، بچه ست و باید اشتباه کنه و هرچیزی جبران داره. مخصوصا وقتی به این آسونی تموم شده بود.
پدر من می تونست. متفکر، دستی توی موهای مجعدم بردم که علیرضا اظهار نظر کرد:
- عمو بابک زود از بچه هاش به خاطر اعتقاداتش می گذره و این اصلا درست نیست. اعتقاد داره بچه این جوری خودش رو پیدا می کنه، اونم بدون پشتیبان!
باغذام بازی می کردم انگار نه انگار درمورد من حرف می زدن. چرا این بحث تموم نمی شد. حتی یادآوری اون روزا برام عذاب آور بود. حس بیچارگی رو به درونم نفوذ می داد. حسی که اعتماد به نفسم رو می گرفت. سرم پایین اومد که علیرضا رو به سمیرا که بی تفاوت گوش می کرد، گفت:
- اما داستان جالبی بود نه مگه خانوم ثابت؟

سمیرا توی چشمای روشنش زل زد و بالحن همیشه جدیش جواب داد:
- اصلا! مسخره کردن دیگران و ریختن اشتباه گذشتشون روی دایره هیچم جالب نیست. مخصوصا وقتی توی رفاقت نامردی بشه و رفیقی جا بزنه، رفیق دیگرش رو تنها رها کنه.
علیرضا با قیافه ای پکر، به صندلی چوبی تکیه داد. خونسرد، با دستمال کاغذی توی دستش بازی می کرد.
- آدم باید به اشتباهاتش بخنده و از اونا درس بگیره.

سمیرا بدون تغییر لحنش، علیرضا رو وادار به لبخندی کرد.
- بله؛ اما نه این که زندگی دوست صمیمیتون رو مسخره بگیرین! آقای مهندسم خیلی آقایی کردن الان چیزی نگفتن؛ چون من بودم تحمل نمی کردم.
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و طوری که فقط من بشنوم، گفت:
- اگه بخوام بااین زندگی کنم همش باید بگم چشم، حق با شماست.
نگاهم ازشیشه بزرگ کنارمون، به خیابون بود. ماشین شاسی بلندی که با سرعت رد شد. و آب جمع شده توی خیابون، از زیر لاستیکاش، روی زنی که داشت توی پیاده رو راه می رفت، حواله شد. بااین حرف علیرضا، نگاهم چاشنی جدیت گرفت و جواب دادم:
- شماره شناسنامه ام رو هم می دادی.
و تند بودن کلامم، دیگه جای حرفی براش باقی نذاشت. ادامه غذامون توی سکوت خورده شد. حس خفگی داشتم. حواسم پرت بود و نگاه های مرعوب هانا متوجهم می کرد که حواسش به منه. از در چوبی رستوران خارج شدیم. موقع خداحافظی، تشکر بلند بالایی ازمون کردن. چشمای تیره ام به نگاه نگرانش بود. این که با بند پالتوش بازی می کرد، این رو بهم می فهموند. سوزی که ساقدوش هوای سرد بود. زنگای لعنتی، که اعصابم رو متشنج می کرد. دلم نمی خواست از این جلد آروم بودن در بیام.
سوار ماشین که شدیم، راهنما زدم. با بستن کمربندم، از پارک در اومدم. عصبی زیرلب، فحشی نثار پراید سفیدی، که با بی احتیاطی از کنارم رد شد کردم. حتی فحش دادن هم از من بعید بود. متوجه شدم علیرضا با دل پُری، می خواد چیزی بگه. قبل از اون خودم پیش قدم شدم:
- هرچی می خوای بگی توی اون دهنت نگه دارد، خب! آبرو نذاشتی برام، هرچی بود و نبود رو تعریف کردی، الانم می خوای بگی مگه چی شده؟

عصبانیتم برای چیز دیگه ای بود. از این که با علیرضا دعوا کنم از خودم منزجرم می کرد. خودش می دونست تا می تونم آرومم؛ اما وقتی عصبانیتم از حد می گذشت، تنها کسی که دم دستم بود رو به رگبار می بستم. دستش رو به شلوار جینش کشید.
- مگه چی گفتم حالا توام؟ داشتم خاطره تعریف می کردم خب.
حدسم خیلی خوب درست از آب دراومد. فشار عصبی به فرمون بی دفاع زیر دستم، وارد کردم. تندی لحنم دست خودم نبود.
- چه خاطره ایم بود، خیر سرم مهندس اون ساختمونم.
ریلکس به جلو خیره شد و کمربندش رو زد. بازوش رو از روی بافت مشکی که پوشیده بود، خاروند. سویشرتش رو که به دست گرفته بود رو تکون می داد.
- دیدی که هانا خوشش اومد.
بدون کنترل، نیم نگاه سریعی بهش انداختم. حرف علیرضا بی منظور بود و من از دست خودم و این وضعیت خسته بودم. تندخو شدم.
- هانا؟! چه زود باهم صمیمی شدین.
می دونستم علیرضا آدم راحتیه وبی منظور دوست داره با همه دوست باشه. این حساسیتم نسبت به هانا رو درک نمی کردم. انگار حسی که گاهی سعی به نادیده گرفتنش داشتم، داشت خیلی زود رشد می کرد. حس سردرگمی داشتم. پشت گوشم رو خاروندم و دستش رو روی شونه ام زد.
- چته تو، چرا ترش کردی؟!
 
آخرین ویرایش:
بالا