در حال تایپ رمان برام یه قصه بگو | میم‌پناه کاربر انجمن نگاه دانلود

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

نام رمان: برام یه قصه بگو
نویسنده: میم‌پناه کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
ناظر رمان: آرمیـbzـتا

خلاصه‌ای از رمان:
یه وقتا انقدر می بازی که دیگه می ترسی بازی کنی. می خوای بشینی کنار و بازی بقیه رو تماشا کنی. می ترسی اعتماد کنی، می ترسی لبخند و نگاه ها رو خوب تعبیر کنی. می ترسی برای دوست داشتن آدم ها ریسک کنی. می ترسی به آدم های جدید فرصت پررنگ شدن بدی، مبادا که دوباره سُر بخوری. یه وقتا یه جوری شکست خوردی که نمی خوای اون بازی رو با هیچ هم بازی جدیدی شروع کنی. ولی مسئله‌ی مهم اینجاس که دنیا بازی خودش رو می‌کنه و کاری به خواسته‌های دل تو نداره؛ پس ممکنه تو پیش خودت هزارجور خط‌ونشون بکشی و تهش ببینی دنیا برات یه ورق جدید رو کرده.

اللهم عجل لولیک الفرج


برام_قصه_بگو5 (1).jpg
 
آخرین ویرایش:

آرمیـbzـتا

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
همراه انجمن
عضویت
30/12/17
ارسال ها
518
امتیاز واکنش
17,647
امتیاز
671
محل سکونت
تهران

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...
پرنقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست...از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را
#محمدعلی_بهمنی
__________________________________
#پست_اول




دو تا پله‌ی دیگه پایین می‌رفتم، به اتاق آقاجون می‌رسیدم. رسیدم؛ می‌خواستم برم تو، ولی صدای نریمان می اومد. گوش وایسادن کار خوبی نبود ولی، این صدای نریمان بود! باید اعلام حضور می‌کردم؟ می‌خواستم دستگیره‌ی در رو پایین بکشم که با شنیدن «نمی خوامش!» دستم روی دستگیره موند.
- آقاجون من یکی دیگه رو دوست دارم! نغمه رو نمی‌خوام؛ نغمه خوب و بدش برای من فرقی نمی‌کنه! نمی‌گم مثل خواهرم می‌مونه ولی نمی‌خوامش! دلم پیش یکی دیگه‌اس! هم دانشگاهی‌ام نیست ولی بیشتر وقت‌ها میاد دانشگاه ما؛ اونم من رو می‌خواد. چرا می‌خواید مجبورم کنید با نغمه ازدواج کنم؟ دختر خوبیه؛ منم نگیرمش، مطمئنم یکی دیگه باهاش ازدواج می‌کنه!
صدای عصای آقاجون اومد.
- بسه پسر جون؛ دیگه ادامه نده! اگر خودت هم نغمه رو بخوای، من دیگه اجازه نمیدم! دلت پیِ هرکسی که هست، بگو بریم خواستگاری‌اش، خودم با یوسف و حجت صحبت می‌کنم.
بعد از این همه سال عاشقی، زیر و بم‌های نریمان رو خوب می‌شناختم؛ صداش پر از خوشی بود، وقتی‌که گفت: «باورم نمی‌شه آقاجون! باورم نمی‌شه که انقدر زود موافقت کردید!»
وَ شاید این صدا، صدایی شبیه بوسیدن گونه یا دست آقاجون بود.
- پس فکر کردی دخترم رو میدم به کسی‌که میگه منم نگیرمش، یکی دیگه می‌گیرتش؟! قدر و اندازه‌ی مغز بادوم من رو نشناختی! برو باباجون، برو الهی خوشبخت بشی!
شاید باید از پشت در کنار می‌رفتم. شاید باید ته مونده غرورم رو جمع می‌کردم و می‌رفتم؛ ولی من موندم، محکم وایسادم تا کامل بشکنم؛ خودم رو، غرورم رو، عشقم رو... که سطحی زخمی نشده باشم، وایسادم که همه ی این سال ها رو، این عشق رو از ریشه بیرون بکشم، که بتونم بِکَنَم و برم. پس دقیقاً توی همون لحظه‌ای که نریمان در رو توی صورتم باز کرد، روبه‌روش وایسادم و نگاهش کردم. نگاهش کردم که یادم بمونه همین آدم من رو نخواسته؛ همه‌ی این سال‌ها که من براش پر پر زده بودم! نریمان دل‌دل کرده بود تا دل‌به‌دل یکی دیگه بده؛ من کم بودم؟ هرچی که بودم، هنوز زل زده به صورت نریمان وایساده بودم. اون چرا من رو بیشتر دور نمی‌زد؟ چرا نمی‌رفت؟
- نغمه دخترم اینجایی؟
شاید باید آقاجون صدام می‌کرد تا یادم بیاد کجا وایسادم؛ شاید واقعاً به اینکه توی چشم‌های نریمان نگاه کنم نیاز داشتم تا به خودم برگردم. ولی مگه می‌شد از اون همه سال، اون همه علاقه، اون همه موندن، برگشت؟ مگه می‌شد انقدر راحت همه‌ی لحظه‌ها رو شکست؟ ولی خوب یادمه که وقتی نریمان رو نگاه می‌کردم، بغض نکرده بودم؛ بغض نکرده بودم! نریمان مهم روزهای هیجده سالگی‌ام، عشق بیست سالگی‌ام، توی بیست و پنج سالگی‌هام، توی الآنی که آقاجون روی تخت خوابیده و دستش تو دستمه، توی الآنی که دو تا بچه از کفم رفته، الآنی که آقاجون فقط نفس می‌کشه تا بگم حلالش کردم که راحت بره، دیگه نه مهمه، نه عشقه! نریمان فقط الآن پسرعموییه که داره به خاطر پدربزرگش از آمریکا برمی‌گرده؛ داره میاد که بمونه.
- آقاجون خیالت تخت! بابت گذاشتن اسم من و نریمان روی هم خیالتون تخت؛ بابت ازدواج زوری ام با فرید خیالتون تخت؛ بابت همه‌چیز خیالتون تخت!
بغضم انقدر بزرگ بود که قورت دادنش گلوم رو خراش داد.
- به خدا می‌گفت عاشقته باباجون؛ می‌گفت جونش رو برات میده!
- کارنامه‌اش دست همه بود! عمو حجت، باباش، بابام، شما. کارنامه اش دست همه بود! من بچه بودم؟ نمی‌دونم شاید توجیهِ ولی خوب می‌دونم که بعد از نریمان پاشیده بودم؛ اون موقع نمی‌دونستم دردهای بی‌درمون‌تری هستن؛ مثل از دست داستن دوقلوهایی که حتی نتونستی بغلشون کنی! اون موقع دنیام نریمان بود که دلش پی یکی دیگه بود. آقاجون حلالتون می‌کنم به حرمت همه‌ی اون روزهایی که روی کولتون سوار می‌شدم و دور حوض می‌چرخوندینم؛ فقط من، فقط نغمه حق داشت سوار کول آقاجونش بشه. آقاجون قبول داری یه وقتایی زیادی عزیز بودن بَده؟ عزیزتون بودم که به اینجا رسیدم.
- نغمه! باباجان! گریه کن دخترم!


اللهم عجل لولیک الفرج
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

آنچه من خورده ام از حد خودم بیشتر است...می رود بمب دلم فاجعه آغاز کند
#علیرضا_آذر
___________________
#پست_دوم



- شما بری، بچه‌هام رو می‌بینی؟ میگی چقدر دوستشون دارم؟ اصلاً من بچه‌ای که پدرشون مثل فرید باشه می‌خواستم چی کار؟ همون بهتر که نموندن! مگه نه آقاجون؟
- گریه کن باباجان!
- همه‌ی سلول‌هام بغض دارن ولی بیرون نمی‌زنن! گریه نعمته، اشک رحمته و من تازه فهمیدم! دارم هذیون میگم؛ نه؟
تلوتلوخوران داشتم از اتاق می‌اومدم بیرون؛ ولی دوباره برگشتم و پیشونی‌اش رو بوسیدم.
- حلالت کردم آقاجون! خیالت تخت!
اذان صبح بود که گفتن آقاجون بعد از چند ماه توی بستر بودن، مسافر شده. خدا رحمتش کنه! کاش خدا من رو هم رحمت می‌کرد! مونده بودم که چی بشه؟ سوره‌ی یاسین رو که براش خوندم، همچنان پر از بغض و بی‌اشک بودم؛ پر از آه بودم. هنوز سر مزار بودیم که نریمان رسید. فرید نیومده بود که جلوی چشم من نباشه؛ ممنونش بودم؟ فرید از اون آدم‌هایی بود که فقط می‌تونستم روی پل صراط باهاش تسویه حساب کنم! حساب کتابمون با رقم و عددهای دنیا صاف نمی شد.
شب که همه رفتن، خونه ساکت شده بود. بابا توی این مدت قدر چند سال پیر شده بود. قهرمان بیست سالگی‌هام، تکیده شده بود. خودم هم پژمرده شده بودم؛ شاید هم تا چند روز دیگه خشک می شدم.
نوژا کنارم نشست، مامان توی آشپزخونه بود. نرمین هم با نفس، نوه‌ی عمو حجت بازی می کرد. چه خوب که نفس، نفس می‌کشید! چه خوب شد که فرید پدر نشد؛ ولی به همون اندازه من دلم می‌خواست مادر باشم! حقم بود مادر بشم!
- نغمه!
صدای نوژا بود.
- امروز هم گریه نکردی.
- اشک نیست؛ «آنچه من خورده‌ام از حد خودم بیشتر است.» ولی دارم از تو خورده میشم. از تو پرِ زخمم ولی خونم بیرون نمی‌زنه؛ دقیقاً استخون‌های دنده‌ام شکسته.
- خوبه که هنوز یادته شاعری! خوبه که یادته ادبیات رو دوست داری! نغمه کاش بیشتر بهت نزدیک بودم!
زانوهام رو بغـ*ـل کردم، دامنم رو دور تا دورم کشیدم. می‌گفتن دختر نباید اینجوری بشینه ولی من جز زانوی غم، چی رو می خواستم بغـ*ـل بگیرم؟
- بهم نزدیکی.
- نزدیک بودم لااقل باهام حرف می زدی.
- حرف زدن با آدم‌ها رو یادم رفته! کاش دنیا هم من رو یادش بره؛ کاش دست از سرم برداره!
- نریمان اومده.
- دیدمش.
پچ‌پچ کرد:
- میگن از زنش جدا شده ولی به نظر من پری ولش کرده. با همه‌ی بچگی‌ام توی همون چندباری که دیدمش فهمیده بودم عشق خارج داره؛ اون‌قدری که اسم آمریکا می‌اومد چشم‌هاش برق می‌زد، برای نریمان ذوق نداشت!
- چیزی ندارم که بگم.
- داشتی تعجب می‌کردم! فقط گفتم که بدونی. زن‌عمو ناراحته فرید نیومده.
-دردونه‌اش رو درست تربیت می‌کرد، شاید اون راه به این مقصد نمی‌رسید! شاکیه بیاد به خودم بگه؛ بیاد بگه، بذاره منم حرف بزنم. بذاره بگم عرضه‌ی مادری کردن نداشته، بذاره بگم مادری کردن به این نیست که بچه‌ات هرچی که خواست بدی دستش، بذاره بگم اون نره‌خر دیگه انقدر بزرگ شده که باید خودش بابا می‌شد؛ البته حیف خر! بعد تو هنوز غصه‌ی غذا خوردن و به‌موقع خوابیدنش رو داری! اصلاً خود فرید بیاد، بذاره این تهوعی که از زندگی دارم رو تف کنم توی صورتش! هنوز زنده‌اس؟ آقاجون دق کرد؛ ولی اونی که یه زندگی رو سر هـ*ـوس، هوا داده، باعث مرگ بچه هاش شده، هنوز زنده‌اس؟ کاش واقعاً می‌شد به دنیا گفت: «وایسا! من می‌خوام پیاده شم!». کاش با بچه‌هام پیاده می‌شدم!
نوژا بغض کرده بود؛ بغض کرده بود که پیاده نشده بودم. کاش بچه‌های منم بغض من رو می‌دیدن و پیاده نمی‌شدن!
هنوز گیج بودم؛ سر و صدا از بیرون اتاق بود. چشم‌هام رو یه‌بار دیگه روی هم فشار دادم. یادم اومد بعد از کلی پهلو‌به‌پهلو شدن روی تخت قدیمی بابا، خوابم بـرده. عرق سرد کرده بودم که عادت این مدتم شده بود. هنوز نفهمیده بودم ساعت چنده که در اتاق محکم به دیوار خورد و برگشت؛ زن‌عمو یونس بود و مثل همیشه طلبکار.
-بچه ام رو داری به کشتن میدی اون وقت خودت گرفتی خوابیدی؟
کمی از گیجی‌ام پریده بود که زن‌عمو یونس دستم رو گرفت و کشون‌کشون بردم تا حیاط؛ فرید وسط حیاط وایساده بود. بوی بنزین می اومد. یا صحنه بیشتر شبیه نمایش بود یا من دلم نمی‌لرزید؛ من فقط تا مغز استخونم نفرت داشتم! دستم رو چنان محکم از توی دست زن‌عمو بیرون کشیدم که سکندری خورد.
- آوردیم نمایش بچه‌ات رو ببینم؟



اللهم عجل لولیک الفرج
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

من بی حسین معنی دیگر نمی‌دهم
باید که با حسین مرا باورم کنید...

عزاداری‌هاتون مقبول حق وَ به شدت التماس دعا...
تاخیرم به خاطر این شب‌های عزیز بود، ببخشید...
اگر رمان رو دوست دارید لایکش کنید... ممنونتونم.
_______________________

#پست_سوم


به فرید نگاه کردم؛ نگاهش به من بود. برگشتم که برم توی اتاق قدیمی بابا.
- نغمه به خدا اگر بری، می‌زنم!
فندک رو می‌گفت. راهی که رفته بودم رو برگشتم. محرم و نامحرم فرید توی اون لحظه برام مهم نبود؛ فقط می‌خواستم یقه‌اش رو بگیرم و گرفتم. نگاهم توی چشم‌هاش بود وقتی گفتم: «حالم ازت بهم می‌خوره!».
شمرده‌شمرده گفته بودم. از شدت حسی که توی دلم بود می‌ترسیدم بالا بیارم!
- وجودش رو نداری اون فندک رو بزنی؛ ولی اگر خودت رو آتیش بزنی بی‌وجودتری! غم و غصه‌ی تو تهش بشه یه سال! تازه خوب باهات حساب کردم وگرنه غیرتت چند ماه هم دووم نمیاره! ولی حداقل چند ماه... نه، اصلاً چند ماه هم بهت نمیاد! یه لطفی بکن چند هفته بسوز! حس کن چه جوری جیـ*ـگر آدم آتیش می‌گیره!
سؤالی نگاهش کردم.
-دیگه قدر غیرتت به چند هفته که می‌رسه؟ یا هنوزم روت زیاد حساب باز کردم؟ هنوزم با همون پاشنه بلند، مو بلوند، لاک جیگریه‌ای؟ یا عروسکت رو عوض کردی؟
- به خدا دیگه غلط اضافه نمی‌کنم!
از این فاصله که نگاهش کردم یه‌بار دیگه بهم ثابت شد فرید خوشگله؛ شبیه خانواده مادرش بود، ولی خوشگلی کافی بود؟ توجیه بود؟ دلیل بود؟
- از کل دین و ایمون خانواده یه قسم خوردنش رو یاد گرفتی؟ حسودی کردن و توجه خواستن واسه وقتیه که یکی برات مهمه؛ الآن با هرکی می‌خوای باش! اون موقع مهم بودی که همسرت بودم؛ الآن هیچ‌کس تو نیستم، تو هم هیچ‌کس من نیستی. ولی حیف شد اون عروسک بلوند رو ول کردی ها! مگه هولم ندادی دستم بهش نخوره، اوخ نشه؟! چه مرگت شده پس؟ مگه بچه‌هات رو سرش ندادی؟ قیمتش که زیادی بالا بود! یعنی ولش کردی؟ بالا آوردمت فرید! ولی نمیر؛ باش! بذار ببینم که می‌سوزی، بذار یکم خوب بشه این حال وامونده‌ام؛ خب؟
یقه‌اش رو ول کردم و عقب‌گرد کردم که برگردم.
- معرکه تموم شد! برگردیم توی خونه. دفعه‌ی آخری باشه بی‌اجازه میای توی اتاقم زن‌عمو!
دوست داشتم زن‌عمو رو بزنم، فرید رو بزنم، خودم رو بزنم، زمین‌ و‌ زمان رو بزنم! خشمی که داشتم به روحیه‌ی لطیف عاشق ادبیات من، به عزیز دردونه‌ی آقاجون، به حُسنِ یوسُف بابا یوسفم نمی‌اومد. نرمین که دستم رو گرفت، آروم گرفتم. آبجی که صدام کرد، آروم‌تر شدم. نرمین دردونه‌ی من بود، دردونه‌ی بابا یوسف. مامان که نرمین رو باردار شد تا چند ماه صورتش از خجالت سرخ بود.
سرم روی پای نرمین بود؛ موهام رو تاربه‌تار ناز می‌کرد. با این سنش می‌فهمید چی به سرم اومده؟ حتما می‌فهمید که می‌دونست تا آخر دنیا لازم دارم سرم روی پاهاش باشه، لازم دارم موهام رو تار‌به‌تار ناز کنه؛ می‌فهمید که من رو از اون معرکه بیرون کشیده بود و در اتاق رو روی همه بسته بود. نوژا هم دوستم داشت که وقتی زن‌عمو داشت دنبالم می اومد، دستش رو زد تخت سـ*ـینه‌ی زن‌عمو، که گفت: «راحتش بذار!».
امروز هم فامیل دور ‌و‌ نزدیک اومده و رفته بودن؛ بعضی‌ها هم با ترحم نگاهم کرده بودن. فرید هم اومده بود، نریمان همچنان از دور نگاهم می‌کرد، نوژا از خستگی و بی‌خوابی رنگ پریده شده بود، نرمین هم عاشق پذیرایی از مهمون‌ها بود.
من ولی یه گوشه بودم، یا توی اتاق مونده بودم؛ اینکه درباره‌ام می‌گفتن: «منزوی شده، افسردگی گرفته، فکر کنیم دختر حاج یوسف جنون گرفته، آخی!» وَ هزارتا حرف دیگه، مهم بود؟ به والله که نبود! مهم خودم بودم که خسته بودم و با یه روح مرده توی یه بدن زنده، روز رو به شب می‌رسوندم؛ ولی مگه نغمه تا کجا می‌تونست این شکلی ادامه بده؟ تا کی مامان مهربون می‌موند؛ خسته نمی‌شد؟ تا کی نوژا به خاطرم بغض می‌کرد؟ تا کی نرمین نازم می‌کرد؟ تا کی حُسنُ یوسُف بابا می‌موندم؟ آدم راکد مثل آب راکد می‌مونه؛ آدم‌ها تا چند وقت دورش رو می‌گیرن، بعد خسته میشن. منِ نغمه کِی به این مرز از منفی‌بافی رسیده بودم؟ به اینجا که به حُسن یوسُف بودنم شک کنم؟ اون‌روزی که نریمان به آقاجون گفت یکی دیگه رو می‌خواد؟ اون‌روزی‌که آقاجون گفت با فرید ازدواج کنم؟ اون‌روزی‌ که بابا حرف آقاجون رو زمین ننداخت؟ اون روزی که به فرید بله گفتم؟ اون‌روزی‌ که محرم جونم دوباره هـ*ـوس تفریحات دوران تجرد به سرش زد؟ اون‌روزی ‌که دختر مو بلوند رو دیدم؟ او‌ن‌موقعی‌ که فرید هولم داد؟ اون‌موقعی‌ که به هوش اومدم دیدم... ولی خوب می‌دونستم آدم ها خسته شدن رو بلدن، کم آوردن رو بلدن، تا یه موقعی برات وقت می‌ذارن بعد، خسته میشن. من خودم از خودم خسته شده بودم؛ چه توقعی از بقیه داشتم؟ بیرون ساکت‌تر شده بود. از در پشتی ساختمون رفتم توی حیاط. روی تختی که همیشه آقاجون بهم چای تعارف می‌کرد، نشستم. حوض هم دیگه سیب نداشت. آدم‌ها که میرن، خاطره‌هاشون می‌مونه. من که برم چی بقیه رو یاد من می‌اندازه؟
نریمان بعد از این دو هفته با گفتن «پیر شدیم ها!» سمت دیگه‌ی تخت نشست؛ سری به تأییدش تکون دادم.
ن «پیر شدیم ها!» سمت دیگه‌ی تخت نشست؛ سری به تأییدش تکون دادم.
- ولی الآن که نگاهت می‌کنم تو خوب موندی! صورتت به مامانی رفته، پیر نمی‌شید شما!
دردخندی زدم:
- آره نور به قبر مامانی بباره، ارث خوبی بهم رسیده! کاش دلم هم پیر نمی‌شد! ولی تو...
خسته گفت:
- پیر شدم؟
- به نظرم پخته شدی!
تک‌خنده‌ای کرد:
- داری به روم میاری چه قدر خامی کردم؟!
منظورم رو بد برداشت کرده بود ولی تا خواستم چیزی بگم، گفت:
- خام بُدم، پخته شدم، سوختم تا هنر زندگی آموختم.
- شعر رو تغییر دادی.
خندید؛ نگاهش کردم:
- الآن یعنی زندگی آموختی؟
بازدمش رو طولانی بیرون داد:
- چی بگم...
- پس بذار من بگم؛ به نظرم زندگی همیشه یه چیزی برای یاد دادن داره.
نریمان از اول صحبت نگاهش با من بود ولی عمیق‌تر نگاهم کرد:
- تو هم بزرگ شدی!
- بزرگ بودم؛ بزرگ‌تر شدم.
نگاهش پر از سوال بود:
- اون زمان‌ها از سر لج و لجبازی با تو نبود که با فرید ازدواج کردم؛ اصرار آقاجون بود، اصرار خودش. می‌گفت عاشقه؛ من خسته بودم، ولی بعد از یه سال... بعضی بیماری‌ها هیچ‌وقت درمان نمیشن؛ شایدم نخواست! وقتی بچه‌هام رو از دست دادم، به معنای واقعی باختم.
سر و ته قصه رو به هم چسبونده بودم، راه و بی‌راه گفته بودم. قلبم درد می‌کرد؛ بچه هام...
- هیچ وقت انقدر با هم صحبت نکرده بودیم؛ همیشه تا من رو می‌دیدی با سرعت جت فرار می‌کردی، بعدم از یه گوشه یواشکی خیره می‌شدی بهم. اون موقع‌ها یه خجالت کوچولو بودی!

لبخند زدم، چند ماهی می‌شد که لبخندهام پاک شده بودن.
- یه خجالت کوچولو؟! چه جالب! اون موقع‌ها دوستت داشتم، دنیام بودی، همه‌چیزم بودی! فکر می‌کردم نگاهم کنی غش می‌کنم! زیادی مجنونت بودم؛ رفتارهام طبیعی بود.
تعجب نگاهش به خاطر اقرار به احساسات گذشته بود.
- میگم دوستت داشتم، عاشقت بودم؛ نمیگم دارم و هستم که خجالت بکشم! آمریکا بودی، با پری رویان گشتی، هنوز عادت به این حرف‌ها نداری؟
- طعنه می زنی؟





اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
به امید ظهور دردانه‌ی آل‌طاها
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

آنچه من خورده‌ام از حد خودم بیشتر است
می‌رود بمب دلم فاجعه آغاز کند
#علیرضا_آذر

سلام... حال دلتون خوب... امیدوارم پست رو دوست داشته باشید.
________________________________

#پست_چهارم



- چه حرف زدن بیهوده‌ایه که از هر ده تا کلمه، دو تاش رو به منظور می‌گیری! من بخوام حرفی رو بگم رک بهت میگم نریمان، همون خجالت کوچولویی که ازش میگی، من بودم؛ قشنگ گفتی ولی اون خجالت کوچولو مرده! این نغمه با اون نغمه‌ای که می‌شناختی خیلی فرق می‌کنه.
- جمله‌ات غیرعادی نبود، شنیدنش از تو عجیب بود؛ شنیدنش از اون خجالت کوچولویی که می‌شناختم عجیب بود، بیهوده حرف نزدیم.
شونه بالا انداختم:
- باباجون که دق کرد از غصه‌ی من، قبلش حلالش کردم؛ بعد از گرفتن حلالیت رفت. منتظر بود؛ همه فکر می‌کردن منتطر توئه. اومدی، خوش اومدی! عمو حجت خوش‌حاله، زن‌عمو خوش‌حاله.
- از پری نمی‌پرسی؟
- می‌خوای بگی، بگو.
دست هاش رو سر زانوهاش زد:
- شاید یه وقت دیگه.
یک ساعتی بود که حاضر و آماده توی خونه راه می‌رفتم ولی همین که چادر رو از سر چوب کشیدم، مامان گفت:
- نغمه! مادر کجا میری؟
- با ترانه قرار دارم.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد. درحالی‌که همه‌ی حواسش به دستش زیر ملاقه بود، گفت:
- به سلامت مادر! مواظب خودت باش!
ترانه رو وقتی شناختم که ادبیات رو شروع کردم. واقعاً چطور با روحیه‌ی قدیمم دو سال سر کلاس‌های پزشکی دووم آورده بودم رو نمی‌دونم؛ فقط می‌دونم عشق به نریمان من رو تا قله‌ی قاف هم می‌کشوند! عشقش من رو قد بلند کرده بود؟ عشقی که بهت احساس کم بودن بده، به جای «کِ» تحبیب، «کِ» تحقیر به چیزی که هستی بچسبونه، عشقه؟
کل مسیر مسافر جلویی داشت با راننده بحث می‌کرد؛ حوصله داشتن، دل داشتن. بحث کردن واقعا حوصله زیادی می‌طلبه؛ اون هم وقتی بدونی مرغ طرف مقابلت یه پا داره!
- سر همین خیابون پیاده میشم.
سر در کافه رو نگاه کردم: «ریما»، «کافه ریما شعبه دیگری ندارد»؛ ولی برای من تعداد شعبه‌ها و اصل و فرعشون مهم نبود. مهم اون میز دِنج گوشه کافه بود؛ کورترین نقطه‌ی کافه، دورترین و گم‌ترین نقطه‌ی کافه بود. همیشه همون‌جا می‌نشستم تا ترانه پیدام کنه ولی این بار ترانه زودتر از من رسیده بود.
- میزونی؟
پشت میز نشستم:
- میزون به نظر می‌رسم؟
-برنمی‌گردی مدرسه؟ بچه‌ها دلتنگتن!
- سفارش دادی؟
خنده‌ی کج معروفش رو زد.
- خوبه حرف همدیگه رو می‌فهمیم! اینجا توی کوچه علی چپ هم هوا خوبه؛ آفتابی با احتمال بارش کوفته قلقلی!
- کارتون نگاه می‌کنی؟
قری به گردنش داد.
- ما کودک درونمون زنده اس؛ پا به پای سپهر باید منم نگاه کنم دیگه.
وقت آه نبود، وقتی یه مادر از بچه‌اش میگه، مادری که دوستمه؛ آه که بکشی انگار حسرت خوردی، انگار حسرت خوش‌بختی‌اش رو خوردی، انگار دلش رو لرزوندی، پس لبخند زدم:
- نگاه کن، چیه دنیای ما آدم بزرگ‌ها! به قول دوسنت اگزوپری، ما درگیر عدد و رقمیم. دلت با بچه‌ات خوش باشه، خوشبختی همون‌جاس؛ قدِ سوادت و قواره‌ی جیبت همه‌اش حاشیه‌اس!
- یعنی خانم استاد دانشگاه شدنت پر؟
منو رو کشیدم روبه‌روم:
- فعلاً که فوق خوندنم هم روی هواس.
-مرخصی‌ات که تموم بشه برمی‌گردی دیگه.
ته جمله‌اش نقطه بود ولی همه‌اش سوال بود.
- چی سفارش بدیم؟
- الآن یعنی پیچوندی دوباره؟
نفسم رو بیرون فرستادم:
- برمی گردم؛ باید به زندگی برگردم. دنیا منتظر من نمی‌مونه، نه من رو پیاده می‌کنه، نه به خاطر من چراغ‌هاش رو خاموش می‌کنه؛ پس باید برگردم. ولی یه مدت می‌خوام رها باشم، واسه خودم بچرخم، به حال خودم گریه کنم، برای خودم دل بسوزونم، مگه من چند سالمه؟ به قول آذر: «آنچه من خورده‌ام از حد خودم بیشتر است».
- کی شاهد فاجعه‌ی بمب دلتون باشیم اون وقت؟ شنیدم نریمان برگشته؛ یعنی به یاری نوژا دیدمش.
از پشت میز بلند شدم:
- بعد از اینکه سفارش دادم نتیجه‌ی تحقیقات کارآگاه شمسی و مادام رو به سمع و نظرم برسون.
- من که نگفتم چی می‌خوام!
- عاقبت آدم پر حرف همینه.
اگر حوصله‌اش رو داشتم حتماً برای ترانه اسپرسو سفارش می‌دادم که حالش قشنگ جا بیاد ولی الآن فقط یه کاپوچینو پر خامه از دستم برمی‌اومد.
- اسپرسو که سفارش ندادی؟
- سر به سر گذاشتن دل و حوصله می‌خواد!
- نگفتی.
-اومدن نریمان فقط شرایط رو مزخرف‌تر کرده؛ زن‌عموهام هم چشمشون یه‌طوری به این دو تا شازده‌اس، انگار بره‌ی نو پا هستن، منم عقاب تیز چنگال!
انقدر خندید که به سرفه افتاده بود.
- عقاب‌جان چطوری؟
- والا! آخه اگر من دلم با فرید بود که مریض بودم جدا بشم؟! نریمان هم که خاطره‌اس، نمیگم اشتباه بوده، بد بوده، منِ نغمه اگر دوباره بیست سالم بشه، با عقل و قلب اون دورانم، دارم جون می‌کنم نریمان رو فراموش کنم؛ ولی نریمان برای امروزم خاطره‌اس، تموم شده‌اس. بیست و یک سالگی که عنصر به عنصر بدنم تجزیه شد، نریمان و عشقم بهش هم تجزیه شد.
- یعنی باور کنم نریمان الآن برای تو یه هیچِ بزرگه؟



اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

کری از پیش یک سه‌تار گذشت...
گفت: آهنگ چیز خوبی نیست...
#دکتر_اللهیاری

سلااام... حال دل‌هاتون خوب... واقعا دوست دارم که از خوندن رمان لـ*ـذت ببرید و باهاش همراه بشید...

_______________________________

#پست_پنجم


- هیچ؟ چرا هیچ؟ نریمان پسرعموی منه، قدر و منزلتش قدِ پسرعمو بودنش سر جاشه. چند وقت پیش ها یه متنی خوندم می‌گفت بعضی چیزها نمی‌تونن کم باشن، همیشه زیادن؛ مثل نفرت، مثل عشق. من از فرید متنفرم ولی نریمان پسرعمومه، درگیر هیچ شدتی هم نیست. نریمان انتخاب خودش رو کرد، منم انتخاب‌هام رو پس گرفتم؛ ادبیات خوندم، معلم شدم، لبخند داشتم، از حق نگذریم با فرید لحظه‌های خوب هم داشتم. فرید آدم بدِ قصه‌ی زندگی منه، ولی روزهای عاشق بودنش خوب بود. اون اوایل رنگ چشم‌هاش خوب بود که حسش رو باور کردم... که گفتم بذار کنار کسی باشم که دوستم داره، حداقل اون موقع خودش اینطوری می‌گفت.
سفارش‌هامون رو آورده بودن و ترانه داشت با ذوق قاشق به خامه‌ی روی کاپوچینوش می‌زد:
- حالا کی میای مدرسه؟
- بچه‌ها که بی‌معلم نموندن.
- اون بنده خدا خیلی وقته تدریس نکرده؛ وجدانت قبول می‌کنه هم اون اذیت بشه، هم بچه ها؟ دانش آموزهای ابتدایی که نیستن، دبیرستانی‌ان؛ یه معلم می‌خوان نکته‌ی کنکوری بهشون یاد بده. خانوم فکوری هم سختشه هم بیرون کار کنه هم توی خونه، برنامه‌ی زندگی‌اش رو به هم زدیم.
- باشه ترانه، باشه، قانع شدم.
- الآن داری مودبانه‌اش رو میگی دیگه؟
چشم غره‌ام بی‌جون بود.

***

نوژا داشت مانتوهام رو زیر و رو می‌کرد که مثلاً یه خوبش رو برای فردا بپوشم.
- مگه بچه ها تا حالا من رو ندیدن؟
- بذار از مانتوهای خودم بیارم، اونایی که خونه فرید بودن رو دادیم رفته، اینا هم به دردت نمی‌خورن.
پنج دقیقه بعد با یه مانتو اومد.
- کرم و سفید می‌آوردم یه ایرادی می‌گرفتی؛ سورمه‌ای آوردم.
مانتو رو مقابل بدنم گرفت و لبش رو راست و چپ کرد.
- ای، خوبه... بپوش ببینم چطور میشه تو تنت.
داشت دورم می‌چرخید که مثلاً مانتو رو برانداز کنه.
- خودت دوست داری؟
- خدای جوّی تو نوژا! یه‌جوری میگی انگار داری برام می‌خریش! فروشنده رنگ دیگه‌اش رو نداشت؟ این رو نمی‌پسندم!
- نه... می‌بینم که راه افتادی!
- محضر شما شاگردی می‌کنیم استاد!
- همیشه استادها رو با همین جمله گول زدی، آره؟ ولی من استاد سخت‌گیری‌ام خانوم خان‌زاده!
- فکر نکن حواسم بهت نیست، شوخی‌هات مثل قدیم نیست؛ بذارم پای فوت آقاجون؟
سر تکون داد.
- اوهوم.
- بیشتر از ایناس درسته؟
- هر وقت خودت حالت خوب شد میگم.
دستش رو ول کردم.
- حال من؟ نمی‌دونم کی خوب میشه؛ تو بگو، به من کارت نباشه، حالت رو، حرفت رو، درد و دلت رو بگو.
-پس بذار خودم مطمئن بشم، میگم.
- چقدر وقت می‌خوای مطمئن بشی؟
- من نوژام ها! میام میگم.
در اتاق رو که بست، ترسیده بودم دلش سریده باشه. مار گزیده بودم... کاش می‌تونستم دست همه‌ی دخترهایی که اول عاشق میشن... که عاشق کسی میشن که عاشقشون نیست، بگیرم ببرم یه جای دور... یا کاش پزشکی می‌خوندم یه دارویی می‌ساختم درد لاعلاج عشق یه طرفه رو درمون می‌کرد... پر از کاش بودم... کاش پسر بودم... کاش از اول به دنیا نیومده بودم... کاش... کاش... کاش!
نوژا رفت، نرمین اومد، خوبی خونه بابا همین بود؛ همه بودن.
- آبجی بیا جدول ضرب رو ازم بپرس.
نرمین داشت جواب می‌داد و من فکر کردم، منم چندین و چند سال پیش همین‌جور هول‌زده جدول ضرب رو برای مامان می‌گفتم. وسط آشپزخونه روی صندلی ناهارخوری نشسته بودم؛ از ترس اینکه فراموش کنم، تند می‌گفتم. همیشه نگرانی‌های آدم با خود آدم قد می‌کشن.
چهار تا قاشق غذا خوردنم به یه کفگیر رسیده بود، یعنی دیگه داشتم خوب می‌شدم... یعنی ذات آدمی‌زاد مثل همیشه دکمه‌‌ی عادت رو فشار داده بود که بگه دیدی از اون همه درد نمردی؟ شاید هم من جون‌سخت بودم... ما را به سخت جانی خود این گُمان نبود!
-نریمان داره دنبال مطب میگرده، انگار واقعا میخواد بمونه.
بابا یوسف گفته بود. خبر معمولی‌ای بود پس تأثیری توی سرعت خوردنم نداشت... می‌دونستم اومده که بمونه؛ هرچند خانواده فکر می‌کردن برای من فرق می‌کنه که دست از غذا کشیده بودن.
- نریمان رو خیلی دوست دارم.
این صدای نرمین بود؛ انگار دوست داشتن نریمان توی این خونه قانون پایستگی دوست داشتن بود! نه به وجود می‌اومد نه از بین می‌رفت، فقط از دختری به دختر دیگه منتقل می‌شد. لبخند بد موقعی بود ولی روی لبم شکل گرفت. پس فکرم رو بلند به زبون آوردم. نوژا که داشت به شاگردش افتخار می‌کرد، گفت:
- خوب تیکه ای اومدی نغمه... همین جوری پیش بری شاهد پیشی گرفتن شاگرد از استاد میشیم... تصمیم گرفتی کادوی روز معلم چی بهم بدی؟
***
خداروشکر که به ترانه گفته بودم، به همه بگه عادی رفتار کنن، انگار نه انگار که چند مدته مرخصی گرفتم. حوصله‌ی کیک و جشن هم نداشتم؛ ممنون بچه‌ها بودم ولی خب جشن گرفتن برای من بعد از این همه لحظه‌های سخت خنده‌دار بود! حداقل الآن خنده‌دار بود. با وجود همه‌ی گفته‌های ترانه بچه‌ها برام گل و کتاب هدیه آورده بودن. هلن هم برام یه روسری صورتی آورده بود؛ همه می‌دونستن من عاشق صورتی ام... وقتی شونزده سالم بود توی چارچوب اتاق کوچیکه‌ی خونه‌ آقاجون، نریمان از روبه‌روم دراومد. یه روسری صورتی با حاشیه‌ی گل‌های سفید ریز سرم بود... نریمان خیلی من رو نمی‌دید، یعنی رفت و آمدمون زیاد بود ولی اصلاً نگاهم نمی‌کرد؛ اون روز توی شونزده سالگی‌هام توی چارچوب اون اتاق که تا سال‌های بعدش اسمش رو گذاشته بودم اتاق پرواز، بهم گفته بود: «صورتی چقدر بهت میاد!». نقطه تمام... وَ من بعد از اون، لحظه‌هام صورتی شده بود. من با اون جمله چند سال زندگی کرده بودم... فقط با همون یه جمله. چرا وقتی دخترها عاشق میشن انقدر با خودشون بی‌رحمن؟ بیست و پنج سالم شده بود ولی هنوز عاشق صورتی بودم؛ نه به خاطر نریمان... نریمان خاطره بود؛ به خاطر دل خودم، به خاطر حال خوب اون روزم... یا شایدم صورتی روم مونده بود؛ مثل مُهر عشقِ نریمان که هنوز خانواده‌ی خودم هم باور نمی‌کردن من نریمان رو کنار گذاشتم. فرید اون موقع با چه جرأتی پا پیش گذاشت؟


اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

مرد فرورفته در آیینه کیست؟
تا که مرا دید به حالم گریست

سلااام... حال دلتون خوب... اگر رمان رو دوست دارید، ممنون میشم لایک گوشه‌ی پایین صفحه رو فشار بدید.
_______________________

#پست_ششم
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.



- نغمه جون این روسری رو سر کنید، دلم خوش بشه.
هلن یکی از دانش آموزهای فوق العاده خوش حسم بود و انقدر کادوش هم مثل خودش پر از حس خوب بود که روش رو زمین ننداختم. به محض سر کردن روسری، کلاس کاملا روی هوا رفت.
- بچه ها، الآن فکر می کنن چی شده، آروم باشید یکم.
- وای خانوم آخه نمی دونید چقدر بهتون میاد.
...
- مثل ماه شدید خانوم.
- نغمه جون کاش منم شبیه شما بودم.
- بیشتر از من تعریف کنید سنگ کوب می کنم ها بچه ها.
سارا بدو بدو با یه آینه به سمتم اومد:
- خودتون ببینید چقدر خوب شدید.
باید به نغمه درون آینه لبخند می زدم؟ هنوز هم صورتی بهم می اومد.
- باید عکس بگیریم.
بالآخره همون طور که انتظار داشتم در کلاس توسط ترانه باز شد.
- داشتم از فضولی می مردم.
سری تکون دادم:
- می دونم.
پنج دقیقه نگذشته بود که تا مدیر مدرسه خانوم طالبی هم برای عکس گرفتن به کلاس ما اومد.
از وقتی رسیده بودم دو ساعت گذشته بود و من تمام این مدت رو روی پاف روبروی آینه نشسته بودم و به صورت محصورم تو اون روسری صورتی نگاه می کردم. هنوز صورتی بهم می اومد... هنوز نغمه بودم... کاش می شد بعضی سال ها رو پاک می کردم یا نه کاش می شد زندگی دکمه سرعت داشت، انقدر فشار می دادم تا به تهش برسم. اینکه هنوز صورتی بهم می اومد مگه چیزی رو تغییر می داد، شاید هم باید به سفارش خانواده و ترانه پیش مشاور می رفتم.
نرمین که با مامان از تولد دوستش اومده بود، طبق عادت این چند ماه بی هوا در اتاقم رو باز کرد:
- آبجی اومدی؟
و چیزی نگدشت که با دیدنم گفت:
- وای آبجی چقدر بهت میاد. مامان... مامان بیا ببین آبجی چی پوشیده.
خودم دست نرمین رو گرفتم و پایین رفتم. مامان با دیدنم چشم هاش برق زد.
- کادوی هلنِ، کلی هم کتاب و گل برام خریدن.
- دوستت دارن دیگه. شام چی بذارم؟
- امشب مهمون من باشی...
در خونه با چنان شتابی باز شد که هر سه نفرمون هین بلندی کشیدیم و نوژا در حالی که کفشش رو هول زده داخل جاکفشی جا می داد، گفت:
- همون؟! شام؟! نغمه؟! حالا تا چه قیمتی می تونم سفارش بدم؟
- یعنی یه جوری میگه "نغمه؟!" انگار سال به سال دست تو جیبم نمی کنم. دختره بی انصاف.
- بابا حالا که انقدر تیپ زدی از دست ما ناراحت نشو شما.
بالآخره امروز هم مثل روزهای دیگه گذشته با ریاد و کمهای خودش گذشته و نوژا با سفارش یه دوبل برگر ذغالی و فیله استریپس مخصوصش از خجالت حساب بانکی ام در اومده بود. چراغ خواب رو روشن کردم و سرم روی بالش گذاشتم که صدای "پیس پیس" اومد. گوشم رو تیز کردم که دوباره همون صدا اومد و:
- نغمه بیداری؟
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، در اتاق رو باز کرد. بالش و پتوش رو هم آورده بود.
- اومدم صحبت کنیم.
- مطمئن شدی؟
دوباره لب هاش رو چپ و راست کرد و سری تکون داد:
- حدود هفتاد هشتاد درصد ولی تو که می دونی من نمی تونم حرف تو دلم نگه دارم. اونم یه همچین مبحث هیجان انگیزی رو.
روی تختم نشستم و خواستم چراغ اتاق رو روشن کنم که:
- تو نور کم راحت تر می تونم صحبت کنم.
دستم رو کشیدم:
- خب بگو، منتظرم.
- نمی دونم چطوری بگم که!
- عاشق شدی؟
آب دهنش رو قورت داد.
- حالا نه به اون غلظتی که گفتی.
- دو طرفه اس؟
- آره.
راحت ترین نفس عمرم رو کشیدم. دو طرفه بود، همه نریمان نبودن. یه قطره اشکم بعد از مدت ها اومد.
- نغمه من درست نمی بینم یا تو واقعا داری گریه می کنی؟!
- فقط یه قطره بود.
- چرا آخه؟ یعنی انقدر دلت برام تنگ میشه؟ ای بابا خدایا چرا من رو انقدر دوست داشتنی آفریدی آخه؟
نیشگونی از بازوش گرفتم و قبل از اینکه دادش هوا بره، دستم رو جلوی دهنش گذاشتم.
- داشتم خفه می شدم نغمه.
- اغراق نکن دیگه، اصلا سفت نگرفته بودم. من از عشق یه طرفه زخم خورده ام، خیلی سخته، نمی خواستم خواهرم هم مثل من بشه... نمی خوام هیچ دختری مثل من بشه.
نوژا دستم رو گرفت:
- ای من قربون قلب مهربونت بشم که... واسه ما رو نمی دونم چه جوری شروع شد ولی انگار از یه جای مسیر به بعد، هر دوتامون بودیم.
- هم کلاسیتِ؟
- نه TA درس اندازه بود، یعنی از استاد بیشتر سر کلاس بود. خیلی خوب نگاهم می کرد، یعنی نگاهش حال من رو خوب می کرد، بعد هی میترا تو گوشم خوند انگار این حسینی از تو خوشش میاد. هی من گفتم نه ولی ته دلم می گفتم کاش میترا راست بگه. بعد از یه جایی به بعد منتظر خنده هاش بودم. بعد هم که...
- اون چی؟
- همه ی کارها رو به من می گفت. یه بار خیلی بی مقدمه اومد پرسید برای ترم دیگه می خواید چه درس هایی بردارید؟ درس ها رو که گفتم، گفت من می تونم تو درس های مصالح و سازه کمکتون کنم. چند روز بعدش کتاب و جزوه هاش رو آورد و من پر از لبخند بودم، اصلا دلم یه جا بند نمی شد. بس که محجوبِ و با یه خجالت خاصی همه این کارها رو می کنه من براش غش می کنم.
- حالا چرا این حس هیجان انگیز رو زودتر نگفتی؟ چرا به هم ریختی؟
- اول اینکه از این مدل روابط رو هوا خوشم نمیاد، خودت که می دونی.
سرم رو به تایید تکون دادم.
- بعد هم که یه وقتا می ترسم نغمه، هم سن و سال خودمِ، حالا دو سال بزرگ تر بودنش اون قدری معادله رو تغییر نمیده. سربازی نرفته، کار کردنش روی هواس... این آدم زمین تا آسمون با معیارهای من فرق داره... بودنش خوبه ولی می ترسم تو پیچ تند احساساتم باشم، فروکش که کنه تازه به خودم بگم نوژا چی کار کردی؟
صاف تر و نزدیک تر به چراغ خواب نشستم تا خوب دیده بشم و یه صدای تو تاریکی نباشم:
- ببین آبجی کوچیکه، یه چیزی هست به اسم علاقه، به اسم دوست داشتن... وقتی پاش میاد وسط خیلی از معیارها دور زده میشه. اگر واقعا انقدر خوب و آقاس که میگی، ببین اون قدر بهش علاقه داری که اول زندگی دست پایین بگیری، که اگر گرفتی پس فردا روزی تو سرش نکوبی... ببین اون قدر آقا هست که بفهمه داری درکش می کنی که به خاطره علاقه اتون و محبتی که ازش تو دلت هست، داری همه تلاشت رو کنی... اینکه کسی که دوستش داری، دوستت داره خیلی نعمت بزرگیه، اینکه کلی آدم به کلی زبون و لحن مختلف نوشتن و گفتنش، الکی نیست؛ چون مهمه تکرارش کردن، زیرش خط کشیدن ولی اگر حساب هات رو با دلت و عقلت صاف کردی هر تصمیمی که گرفتی پاش وایسا. کسی که نگاهش، لبخندش حالت رو خوب می کنه خیلی با ارزشه نوژا، سخته ازش گذشتن... کسی که خجالتیِ ولی خودش میاد پیشنهاد میده کمکت کنه که کنارت باشه که دیده بشه ازش گذشتن دقیقا مثل جون کندن می مونه، قدر لحظه هاتون رو، حال خوبت رو، بدون دختر خوب.
نفس عمیقی کشید و سرش رو روی بالش کوبوند.
_ آره واقعا حس خوبیه...
سکوت کردیم و هر کدوممون تو فکر خودمون شناور شدیم و من داشتم به روزی فکر می کردم که نرمین عاشق بشه، کوچولوی مهربون و نرم من، کاش عاشقی اونم مثل نوژا باشه، کاش همه مثل نوژا باشن.

وَ بعد از دو هفته بالآخره امروز برای مشاوره اومده بودم. نمی دونم تلقین بود یا واقعیت ولی اتاق نهال ناوی حس آرامش خوبی داشت... یه جورایی آدم رو سبک می کرد:
- خب نغمه من کاملم آماده ام که بهت گوش کنم. از هر بخشی که دوست داری شروع کن، من فقط می خوام بشنومت... همه ی احساساتت رو بگو نمی خواد منطقی باشی.





اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
 
آخرین ویرایش:

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین...

آنچه من خورده ام از حد خودم بیشتر است می رود بمب دلم فاجعه آغاز کند
#علیرضا_آذر

سلاااااااام، چطورید؟
حقیقتا بعد از چند تا پست سایت فیـلتـ*ـر شد و من هم از فیلترشکن استفاده نکردم تا به سایت سر بزنم. از طرفی هم سرم شلووووغ بود و باید کارهای دفاعم رو انجام می دادم. به تازگی فیلترشکن رو روشن و دوباره به نگاه دانلود اومدم و تصمیم دارم ادامه ی رمان رو بذارم، اگر قصه رو نمی دونید شروع کنید به خوندن که پست بذاریم و بریم جلو. اگر رمان رو دوست دارید لایکش کنید یا همون بپسندیدش. نظراتتون رو برام بنویسید.
حال دلتون خوووب، تو این روزها حسابی مواظب خودتون و بقیه باشید.
___________________________________

#پست_هفتم




وَ من شروع کردم، چه خوب شد که گفت از هر بخشی که می خوام:
_ با یکی از کارمندای شرکتش دیدمش، دورادور شنیده بودم... می دونستم یکی از هزارتاس ولی نمی دونم چرا رفتم که اعتراض کنم... محض اعلام حضورم نبودها... نه... دلم پر بود بهونه می خواستم برای داد زدن، فریاد زدن... نمی خواستم جیغ های خفه شده بکشم... با دختره کاری نداشتم ولی دستم که سمتش رفت، هولم داد... نتونستم تعادلم رو حفظ کنم، عقب عقب رفتم. یه ماشین که میخواست از پارکینگ خارج بشه، زد بهم... سرعتش زیاد نبود... شاید هم عمر بچه های من به دنیا نبود.
اشک هام از روی چونه ام سر می خوردن تمام لباسم خیس شده بود... این درد خوب نمی شد، نفسم داشت بند می رفت:
- دیگه چیزی نفهمیدم... تا وقتی هوشیاری وحشتناکم رو به دست آوردم
به خانوم دکتر ریز نقش پشت میز نگاه کردم:
_ تا حالا هوشیاری وحشتناک داشتید؟ شده هوشیار بشید ببینید مردید؟ با خودتون بگید تازه اول مردگیمِ من بعد از مردن دو قلوهام مردم... ولی هنوز زنده ام، به زندگی مجبورم، به خاطر همین اومدم پیش شما که بتونم ادامه بدم، مگه تا کی می تونن باهام همدردی و من رو تحمل کنن.
- ازدواجتون با عشق بود؟
- فرید عاشقم بود...
نفسم رو بیرون فرستادم:
- ادعاش این بود، من از شیش سالگی ام عاشق پسرعموی دیگه ام بودم، نریمان... ولی وقتی نریمان عاشق شد، آقا جونم کوتاه اومد، نریمان که گفت به جز خودش، پسر و شوهر برای من پیدا میشه، آقاجونم گفت، نغمه ام رو به همچین آدمی نمیدم. یه سال بعدش فرید شروع کرد. به آقا جونم گفته بود از قدیم عاشقم بوده... فرید خوب بود حتی شاید بهتر از نریمان، فقط دکتر نبود، مدیریت خونده بود که کارهای عمو رو جمع و جور کنه، ولی فرید یه معضل بزرگ داشت، همه می دونستن زیادی شیطونه... سر و گوشش می جنبه. گفت سر به راه میشم، گفت اصلا چون نغمه رو نمی تونستم داشته باشم این جوری خودم رو سرگرم می کردم ولی یه سال که از عروسی امون گذشت آروم آروم فهمیدم بعضی بیماری ها هیچ وقت خوب نمیشن.
- می خوای چی کار کنی؟
- به قول آذر آینه فحش بدی بود مرا می فهمید.
- چه خوب، منم شعر دوست دارم... اینجایی چون می خوای زندگی کنی... چون از آینه فحش خوردی... خودت میگی از شیش سالگی عاشق پسر عموت بودی... به خودت فرصت ندادی خودت رو بعد از نریمان پیدا کنی. ازدواج خوبه... به خصوص تو جامعه ما سن و سال مشخص داره... ولی اون موقع برای تو زود بوده... تو خیلی بیشتر از اون وقت می خواستی تا از نریمان بکنی. چرا فرید رو قبول کردی؟
نوکی به لیوان آب روبروم زدم:
_ گفتم که می گفت عاشقمه... به جز اون دو مورد هم همه چیزش از نریمان بهتر بود. بعد هم اینکه وقتی به فرید بله گفتم هیچ یادی از نریمان تو دلم نبود.
_ خوشگل بود؟
_کی؟
_ فرید رو میگم.
سری به تایید تکون دادم:
_ هنوزم هست، فرید هر روز جذاب تر میشه، معلوم نیست خدا چی تو خون خانواده زن عموم حل کرده.
_ الآن چی می خواد؟ کجاس؟
_ خودش میگه داره عذاب می کشه ولی به نظر من این هم اداس، یکم بگذره یادش میره.
نهال دست هاش رو روی میز گذاشت:
_ فرید برای تو کجاس؟
_ برای من؟
سکوت کرده بودم.
_ تا جلسه بعدی فکر کن ببین فرید الآن کجای زندگیته.
شاید فکر کرد فرید رو دوست دارم.
_ فقط گاهی فکر می کنم شاید بهش مدیونم به خاطر علاقه ای که بهم داشت وگرنه الآن فقط می خوام زنده بمونه که اذیت بشه. هرچند تهش خیلی به خودش فشار بیاره یکی دو ماه اذیت بشه.
از مطب که پام رو بیرون گذاشتم، تصمیم داشتم به پیشنهاد نهال خودم رو به یه کافه دعوت کنم. راست می گفت که حالا خودم موندم و باید ادامه بدم، برای نفس گرفتن هر از گاهی تنهایی کافه رفتن پیشنهاد خوبی بود.
به ویترین لباس بچه نزدیک ساختمان پزشکان خیره بودم که بعد از دو تا بوق ماشین یه صدای مردونه ای گفت:
_ نغمه...
فکر کردم اشتباه شنیدم که دوباره گفت:
_ خانوم خان زاده.
برگشتم، اتومبیل رو نمی شناختم، همون طور به اتومبیل زل زده وایساده بودم که نریمان پیاده شد.



اللهم عجل لولیک الفرج
 

میم پناه

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
1/7/19
ارسال ها
103
امتیاز واکنش
4,563
امتیاز
526
یاخیرالحافظین


گفتند جواد است سر راه نشستیم..............در جمع گدایان خبری بهتر از این نیست



آقا، عیدتون مبااااارک. قصه رو دوست دارید؟
___________________________
#پست_هشتم




_ نغمه سوار شو برسونمت.
_ مزاحمت نباشم؟
_ این چه حرفیه؟! سوار شو.
از پنجره اتومبیل بیرون رو نگاه می کردم، همراه خوبی نبودم ولی در همین حد از دستم برمی اومد.
_ دکتر خوبی بود؟ پویا ازش خیلی تعریف می کرد.
سرم رو نچرخوندم:
_ تو معرفی اش کرده بودی؟
_ آره، آخه برگشتم ایران دنبال جا بودم، پویا گفت یه مدت بیا پیش من، کنارش مرکز قلب هم مشغول شدم.
پویا؟ یه اطلاعاتی کم رنگی ازش یادم می اومد.
_ از هر دوتون ممنونم، تو یه جلسه نمیشه نظر قطعی داد ولی به نظر دکتر خوبی می اومد.
و دوباره سکوت برقرار شد.
_ پشت ویترین ماتت بـرده بود انگار.
_ مسخ شده بودم، اگر...
سرم رو تکون دادم:
_ آره ماتم بـرده بود، ولی دیگه باید اگر و اما رو بریزم دور. زندگی جاری منتظر من نمی مونه.
_ می ترسی از زندگی عقب بمونی؟
پشت چراغ قرمز وایسادیم:
_ عقب، جلو... من کلا تو کار زندگی موندم... مسئله ام زندگی نیست، مسئله ام صبر آدم های زندگیمه.
_ عمو با حسنُ یوسفش بد تا نمی کنه.
_ به دنیا اعتمادی نیست.
_ ها؟!
بالآخره نگاهش کردم، می دونستم تعجب کرده.
_ من پاشیدم نریمان، تو دنبال چی می گردی؟
_ من دنبال هیچی، نمی دونم... چند سال نبودم ولی به اندازه چند قرن همه چیز تغییر کرده.
دوباره به بیرون نگاه کردم:
_ این خودخواهیه.
_ چی؟
_ اینکه انتخاب هات رو کردی حالا برگشتی میگی همه چیز تغییر کرده. تو زندگی هیچ چیز و هیچ کس منتظر آدم نمی مونه نریمان. من میگم اگر از جام تکون نخورم، می ترسم دیگه حسنُ یوسف نباشم، یعنی به بابام که از خونش هستم اعتماد ندارم. تو به چی فکر می کنی.
انقدر طول کشید که فکر کردم دیگه جواب نمیده:
_ به عشق.
_ عشق؟!
_ تو مدعی بودی.
_ یا تو خوب نمیگی یا من خوب متوجه نشدم. عشق؟! ادعا؟! من دقیقا باید به چی وفادار می موندم؟ به کسی که انتخابش رو کرده بود که می گفت شوهر برای من پیدا میشه؟ ناراحتی، خسته ای... انتخاب هات به بن بست خورده، برگشتی از عشق صحبت می کنی؟ عشق من احترام به انتخابت بود.
دنده رو عوض کرد:
_ حفظ غرورت بود.
_ من واقعا معذرت می خوام که غرورم رو حفظ کردم. ولی یه چیزی رو بهت میگم، تو هم دنبال عشق نیستی. دنبال یکی هستی که بیچاره ات باشه عقده هات رو خالی کنی. چیزی که از پری نصیبت نشد. برای پری پل و پر پرواز بودی. حالا برگشتی دنبال اینکه یه جا ریشه کنی ولی در خونه اشتباهی رو داری می زنی. من تازه شروع کردم خاک های روی خودم رو بزنم کنار، بلکه تهش به یه ته مونده ای از نغمه برسم. دنبال عشقی، بگرد یکی دیگه رو پیدا کن، دوباره شروع کن. خیلی هم دور و بر من نباش، زن عمو یونس برامون دست می گیره. فرید دیوونه میشه، حقی نداره ها ولی دیوونه میشه، از من می شنوی سری که درد نمی کنه رو دستمال نبند نریمان . بعد هم یه چیزی رو از من بشنو، ضرر نمی کنی، به نظر من برای هر چیزی تو زندگی یه زمان درست وجود داره ، مثل گل ، اگر زمان درستش بهش نرسی پژمرده میشه ، هر چی دیرتر برسی پژمرده تر میشه ، آخرش خشک میشه دیگه هر کاری هم بکنی هر چقدر هم بهش توجه کنی ، گل خشک شده دیگه خشک‌ شده نهایتش اینه بذاریش لابه لای دفتر خاطراتت، حکایت من و تو هم الآن به همون نقطه رسیده.
دیگه هیچی نگفت و تا رسیدن به خونه ما غرق سکوت بودیم. من که پیاده شدم گفت:
_ فرید رو دوست داشتی؟
خم شدم از پنجره اتومبیل نگاهش کردم:
_ چرا فعلت ماضیِ؟
_ مگه برای تو مضارعِ؟
_ تمومش کن نریمان.
من در حیاط رو بسته و هنوز صدای لاستیکی رو نشنیده بودم. من فرید رو دوست داشتم؟ دوست دارم؟ فرید برای من همون موقعی که هولم داد تموم شد. وقتی هولم داد انگار یه چیزی ازم کَنده شد، یه چیزی مثل باور اینکه فرید دوستم داره، مثل باور اینکه منم فرید و زندگیمون رو دوست دارم و می خوام نگهشون دارم. تکیه ام رو از در گرفتم آره وقتی هولم داد یه چیزی مثل مهرش از دلم کنده شد.
چادرم رو از سرم در آوردم.
_ مامان یه چیز خنک داریم، من بخورم؟ هلاک شدم.
هوا گرم بود، درست؛ ولی من دهنم خشک و دنیام کرخت شده بود که چرا بعضی وقت ها انقدر زیاد دیر میشه. نه اینکه قلبم با حرف های نریمان تکون خورده باشه ها، نه، من فقط حالم بد بود. دلم گرفته بود از این حجم دور بودن، دیر بودن.

اللهم عجل لولیک الغرج

تا حالا گل خشک شده داشتید؟
 
بالا