Drag to reposition cover

نیمه حرفه‌ای رمان سکوت تا ابد و یک روز | Nima_s , Hani_s کاربران انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Hawni

Hawni

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
24/8/19
67
1,037
316
19
Yazd
نام رمان: سکوت تا ابد و یک روز
نویسندگان: Nima_s , Hani_s کاربران انجمن نگاه دانلود
ژانر: تراژدی، عاشقانه
سطح رمان: نیمه حرفه ای
ناظر: @>YEGANEH<
خلاصه: این رمان زندگی مردی را روایت می‌کند که از نظر دیگران مردانگی را تمام کرده و شاید از دید عده‌ای دیگر، نامرد باشد! مردی که در خانواده‌ای با اصل و نسب بزرگ شده است و مردانگی، سرمشق تمام کارهای فرزندشان می‌باشد. وابستگی‌ای که بین این مرد و خواهرش وجود دارد؛ مثال زدنی‌ست. اما همیشه سرنوشت نمی‌تواند شاهد خوشی‌هایت باشد و زندگی را وقف مرادت پیش ببرد؛ حتی اگر در طوفانی ترین روزهایت، جان بدهی!

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


سکوت_تا_ابد_و_یک_روز.png
 
آخرین ویرایش:

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

nima_s74

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
28/8/19
46
901
231
مقدمه:
من سکوت خویش را گم کرده‌ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم...
من که خود افسانه می‌پرداختم،
عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم!
ای سکوت، ای مادر فریادها،
ساز جانم از تو پرآوازه بود...
تا در آغـ*ـوش تو راهی داشتم،
چون نوشیدنی کهنه، شعرم تازه بود.
در پناهت برگ و بار من شکفت...
تو مرا بردی به شهر رویاها...
من ندیدم خوش تر از جادوی تو...
ای سکوت، ای مادر فریادها!
گم شدم در این هیاهو، گم شدم...
تو کجایی تا یاد بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می‌داشتم.
زندگی پر بود از فریاد من!
(جادوی سکوت/ فریدون مشیری)
****
صدای فریادش، در میان تک تک ستون‌های خانه طنین انداخت؛ فریادی که از سر ناچاری و بی‌چارگی بود. عذاب می‌کشید به اندازه‌ی تمام لحظات عمرش؛ به اندازه‌ی ریز ریز آن قطرات سرمی، که به رگ‌های نحیف دخترک منتقل می‌شد. مشت‌های مردانه‌اش بر روی دیوار فرود می‌آمد و درد در تمام سلول‌های وجودش رخنه می‌کرد؛ اما کوتاه نمی‌آمد. قصد داشت استخوان‌هایش را خورد کند تا دیگر از فشار درد جسمی، نفس نکشد و جانی، در تنش نماند. فریاد دل خراشش این بار تن خودش را نیز لرزاند.
- خدایا... چرا من؟ چرا عزیز من؟
مشت‌هایش این بار در میان صورتش که درون آیینه خودنمایی می‌کرد، فرود آمد؛ مردِ درون آیینه درهم شکست و چندین تکه شد. صدای شکستن آیینه، با سقوطش بر روی زمین همراه شد. به دیوار پشتش تکیه داد و سر دردناکش را به آن چسباند، تا خنکای دیوار کمی از آتش وجودش را بکاهد. چشمانش را بست؛ زیر لب نام خدا را زمزمه می‌کرد؛ ناله وار نامش را به زبان آورد:
- خدایا، به خداییت قسم ازم نگیرش.
خونی که از سر انگشتانش جاری شده بود، بر روی سرامیک سفید اتاق چکید؛ این بار بلندتر نالید:
- خدایا! ازم نگیرش!
در میان بی‌هوشی و هوشیاری دست و پا می‌زد؛ که صدای خندان دخترک در سرش اکو شد.
****
- داداشی توروخدا نجاتم بده، الان مامان منو می‌کشه.
مثل همی‌شه اخم‌هایش را درهم کشید، تا مانع شیطنت دخترک شود؛ ولی او دیگر آن برادر بداخلاق و جدی نبود که خواهر عزیزتر از جانش را از خود دور نگاه دارد. با خنده و اخم های درهم، جلوی آفتاب ایستاد تا موجب خشم مادر قرار نگیرد. صدای پر از غیظ مادر در اتاق پیچید:
سمیرا: بیا این ور امیرعلی... من باید این دختر سرتقِ سر به هوا رو ادب کنم.
با خنده خود را سپر بلا کرد و گفت:
- ولش کن مامان...من خودم ادبش می‌کنم.
مادرش با سماجت جلوتر رفت و از آن سو، آفتاب خود را در پشت برادر بیشتر مخفی کرد.
سمیرا: نه امیر... ادب کردن تو مگه چه جوریه؟ آخرش دوتا اخم می‌کنی و این زلزله هم میگه چشم؛ بعد باز کار خودش رو تکرار می‌کنه.
تیشرتِ تنش، در میان مشت آفتاب، دیگر به مرز پارگی رسیده بود؛ با خنده گفت:
- جون امیر بیخیال شین مامان... من گفتم ادبش می‌کنم، یعنی ادبش می‌کنم دیگه!
بعد با کنجکاوی ادامه داد:
- حالا مگه چی کار کرده؟
سمیرا که انگار درد دلش تازه شده است؛ با حرص ضربه ای به پشت دست خود زد و با غیظ گفت:
- بگو چی نشده... دختره‌ی ورپریده رفته وسط حرف زدن من و نسرین، سیم تلفن رو کشیده و با حرص میگه «مامان، هی دارم صدات می‌کنم!»
خنده‌ای که می‌آمد به قهقهه تبدیل شود را در همان بدو تولد خفه کرد؛ تا بر عصبانیت مادرش دامن نزند. با لبخند آرامش دهنده‌ای گفت:
- شما برو مامان جان، من خودم باهاش حرف می‌زنم.
سمیرا کمی با شک به آن دو نگاه کرد و بعد از چشم غره‌ای که به آفتاب رفت؛ از اتاق خارج شد. گره دستان آفتاب از هم باز شد و امیرعلی به راحتی توانست به سمت او برگردد. به محض چرخیدن اخم هایش را در هم گره زد و به چهره‌ی خندان خواهرکش خیره شد. هردو در دل، تا سه شماره شمردند و قهقهه‌ی جفتشان به هوا برخواست.
****
با تکان‌های شدیدی که به شانه‌های افتاده‌اش وارد می‌شد؛ چشم از هم گشود و به حسامی خیره شد که این اواخر از مردانگی برایش کم نگذاشته بود. صدای پر خشم حسام، گوش اویی را که از فریادهای خود به درد آمده بود، نوازش کرد:
- با خودت چیکار کردی پسره‌ی احمق! این چه وضعشه؟
به وضعیت خود نگاهی انداخت؛ رفتار حسام جای تعجبی برایش باقی نگذاشته بود؛ زمانی که وضعیت خود را دید. گوشه‌ی دیوار چمباتمه زده، سرش بر روی زانوانش بود و انگشتان مردانه‌اش با آن خون خشک شده، به دور پاهای بلند و کشیده‌اش حلقه شده بود. صدایش بم تر و گرفته تر از همی‌شه به گوش حسام رسید:
- حالم خوش نیست... حوصله بحث کردن ندارم حسام!
دستان قدرت‌مند حسام به دور بازوهایش قفل شد و با عصبانیت او را به سختی از روی زمین بلند کرد؛ با احتیاط از میان خورده شیشه‌های کف اتاق بیرون کشید و به سمت حمام هولش داد.
حسام: بیا برو گم شو یه دوش بگیر تا سرحال بشی... مادرت کم نگرانی داره؟ تویه نفهم هم شدی قوز بالا قوز!
با بی‌حس ترین نگاهش، به دوست و برادرش خیره شد و گفت:
- مامان تو رو فرستاد دنبالم؟
حسام با اخم خیره نگاهش کرد و جواب داد:
- با اجازه تون... بله خاله من رو فرستاد دنبالتون!
سر تکان داد و به در حمام تکیه زد؛ با صدای گرفته‌ای پرسید:
- حال آفتاب چطوره؟
نگاه جدیِ حسام کم تر از صدم ثانیه درهم شکست و ناراحت پاسخ داد:
- جواب سیتی اسکن و آزمایش‌ها اومد.
ضربان قلبش به پایین ترین حالت ممکن رسید؛ دستانش را به دیوار گرفت تا مانع از سقوط احتمالی‌اش شود. معده‌ی دردناکش نیز به فغان افتاده بود. ترسیده پرسید:
- ج.. جوابش.. چی.. بود؟
حسام نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد و با درد گفت:
- جوابش مثبت بود.
شکست! قلبش، وجودش، آن عظمت مثال زدنی‌اش، درهم شکست و از هم پاشید. سکوت کرد؛ دستان لرزانش را بر روی دستگیره در حمام قرار داد و به پایین کشید؛ وارد شد و در مقابل چشمان حیران و نگران برادرش، در را بست و به آن تکیه داد. این حمام، آخرین مکانی بود که باید دردهایش را در خود مخفی می‌کرد. زمانی که قدم از آن بیرون بگذارد؛ باید همان امیرعلی مقاوم و سرسخت همیشگی باشد.
 
آخرین ویرایش:

nima_s74

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
28/8/19
46
901
231
****
مانند همیشه محکم و با صلابت قدم برمی‌داشت؛ قدم‌هایی آرام اما بلند، شمرده و دقیق! شانه به شانه‌ی حسام وارد بیمارستان شدند و یکی یکی پله‌های مستطیلی شکلِ جلوی ساختمان را بالا رفتند. به محض ورودشان به ساختمان اصلی، صدای شیون و زاری به گوش‌شان رسید. در جای خود میخ کوب شد؛ ضربان قلبش در صدم ثانیه به هزار رسیده بود. نگاهش به انتهای راهرویی خیره ماند، که می‌دانست دخترک در آن جا بستری است. افکار منفی و ناجور وقت را غنیمت شمردند و به مغزش هجوم بردند. زانوانش درحال خم شدن بودند که با قرار گرفتن دستی بر روی شانه‌اش، با بدبختی افکار مخرب را از خود دور کرد و به سمت صاحب دست برگشت.
حسام: بیا بریم ببینیم چه خبره؟ چرا رنگت پریده؟
سری به معنای موافقت تکان داد و سوال حسام را بی‌پاسخ گذاشت. این بار قدم هایش تند و بلند شده بودند. به سمت راهروی طویل و عریض رو به رویش حرکت کرد و بعد از چند قدم، نگاهش به پدرش افتاد که از در اتاق دخترک بیرون می‌آمد. سریع چند قدمِ باقی مانده را نیز طی کرد و رو به روی پدرش ایستاد.
-بابا؟
محسن که تازه نگاهش به پسرش افتاد؛ لبخند محوی تحویلش داد و با لحن ملایمی گفت:
-سلام بابا جان. خوبی؟
سر تکان داد.
-سلام، خوبم... آفتاب کجاست؟ این صدای گریه مامانه؟
محسن به آن همه نگرانی پسرش فقط لبخند غمگینی زد و پاسخ داد:
-آفتاب هم خوبه... نه خانواده‌ی یه بیمار دیگه‌ست. امروز تصادف کرده و تا آوردنش بیمارستان، بنده خدا تموم کرد.
نفس راحتی کشید و در دل خدا را شکر کرد. خدا را شکر کرد که آن صدا، صدای مادرش نبود؛ آنقدر ظالم شده بود که حتی برای آن که صدای شیونِ مادر دل‌سوخته‌ی دیگری‌ست، هم خدا را شکر می‌کرد. متأسف گفت:
-خدا بیامرزتش... آفتاب بیداره؟
محسن سری تکان داد و گفت:
-آره...برو تو، منتظرته. منم برم یه کم به کارام برسم و بیام.
با شنیدن «سلام» حسام، تازه به یادش افتاد و به سمتش برگشت. بی‌حوصله رو به حسام و پدرش گفت:
-من میرم داخل.
رو به حسام ادامه داد:
-بعد که حرفات تموم شد بیا.
زمانی که حسام سر تکان داد؛ از پدرش خداحافظی کرد و تقه‌ای به در زد. بعد وارد اتاق شد. اتاق سفید بیمارستان، با آن تک تخت درونش و جسم نحیفِ جای گرفته بر آن، منزجر کننده ترین تصویری بود که می‌توانست تا به عمرش ببیند. به سمت تخت رفت و بعد از سلامی که به مادرش داد؛ خم شد و آرام پیشانی دردانه‌اش را بوسید. با لبخندی که سخت در تلاش بود که کاملا طبیعی جلوه اش دهد، لب از لب باز کرد:
-چطوری زلزله؟
لبخند نرم نرمک روی لب‌های کوچکِ دخترک نیز نشست و با لحن آرام اما سرحالی گفت:
آفتاب: خوبم داداش جونم.
لب هایش این بار به لبخندی کاملا طبیعی نشست. هرگاه«داداشی» این گونه با عشق از دهان خواهرش خارج می‌گشت؛ این کلمه برایش زیباترین کلمه‌ی جهان تلقی می‌شد. در با ریتم موزونی به صدا در آمد؛ این شیوه‌ی حسام بود، وقتی می‌خواست اعلام حضور کند. آفتاب با خنده گفت:
-حسام اومده؟
سرش را به معنای تایید تکان داد و به درگاهی خیره شد که حسام درونش جای گرفته بود. صدای بلند حسام، آرامش اتاق را از بین برد.
-به به ببین کی اینجاست؟ خاله‌ی خوشگلم! عه آفتاب هم که هست! دختر تو خسته نشدی اینقدر خودتو به مریضی زدی؟ غمی که در اتاق درحال خودنمایی بود؛ پر کشید و از آن اتاق کوچک خارج شد. حسام هر از گاهی سر به سر اشخاص درون اتاق می‌گذاشت و موجب خنده‌های دلبرانه‌ی دخترک می‌شد. ساعتی به همان منوال گذشت که حسام از روی صندلیِ کنار تخت بلند شد و رو به همه گفت:
-من دیگه برم... خیلی زحمت دادم.
آفتاب با لحن شاد و در عین حال ناراحتی گفت:
-داری میری؟ اینجوری که حوصله‌م سر میره.
حسام با خنده و تعجب رو به دخترک غرید:
-مگه من عروسک توام فسقل بچه؟!
دخترک خنده‌ی بلندی سر داد و با لحن شیطانی حاظر جوابی خود را به نمایش گذاشت.
آفتاب: آم خیلی زشتی! عروسک‌های من از تو خیلی خوشگل‌ترن.
ضربه‌ای که به بینی دخترک خورد؛ دوباره لبخند را به لب‌هایش هدیه داد. حسام رو به سمیرا گفت:
-خاله جان می‌خواین ببرمتون خونه؟
سمیرا با لحن متشکری جواب حسام را داد.
-نه مادر، من پیش بچه‌م هستم.
 
آخرین ویرایش:

nima_s74

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
28/8/19
46
901
231
اخم‌های امیرعلی درهم فرو رفت و رو به مادرش کاملا جدی گفت:
-من پیش آفتاب می‌مونم. شما برین استراحت کنین... بابا که نمی‌تونه بعدا تنها تو خونه بمونه.
لب‌های سمیرا برای مخالفت از هم جدا شد که باز صدای امیرعلی بلند شد.
-گفتم برین خونه مامان جان... لطفا!
نگاهش، لحن و حرکاتش آنقدر جدی بود که سمیرا دیگر اجازه‌ی مخالفت را به خود نداد. بعد از سفارشات لازم به امیرعلی و آفتاب، همراه با حسام از آن جا خارج شد.
سردرد امانش را بریده بود؛ چشم‌هایش از خستگی و درد متورم شده بودند و با دو کاسه خون فرقی نداشتند. آرنجش را به زانو تکیه داد و پیشانی‌اش را به کف دست داغش چسباند. سکوت بدی در اتاق حکم فرما شده بود. چشمان آفتاب، بعد از رفتن حسام و مادرش، به خواب عمیقی فرو رفته بود و همین موضوع امیرعلی را کلافه تر می‌کرد. نمی‌توانست باور کند این دختر چهارده ساله‌ای که بر روی تخت به خواب فرو رفته؛ همان خواهر آتیش پاره‌اش باشد که روزی از دست کارهایش آرامش نداشت. سکوت هر لحظه عذاب آور تر می‌شد. از سویی دلش نمی‌خواست زمانی که آفتاب چشم باز کرد، خود را تنها در اتاق بیابد و از سویی دیگر، توان این که آن اتاق و جو سنگینش را تحمل کند نداشت.
به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت. ساعت 8 شب را نشان می‌داد. از جای برخاست؛ به سمت آفتاب رفت و بعد از این که مطمئن شد در خواب است، اتاق را با کم ترین صدایی ترک کرد. آرام و محکم قدم برمی‌داشت؛ دست‌هایش را درون جیب‌های شلوارش فرو بـرده بود و با نگاه جدی‌اش اطراف را از نظر می‌گذراند. از کنار زنی نسبتا میان سال عبور
کرد که صدای آرام و ملتمسش را به سختی شنید:
زن: خدایا سایه سرم رو ازم نگیر... من که به جز اون کسی رو ندارم!
پوزخندی گوشه لب‌هایش نقش بست؛ در دل غرید:
-کجای کاری خانم! خواهر چهارده ساله‌ی من روی اون تخت کوفتی خوابیده؛ خدا عین خیالش هم نیست. بعد تو برای کسی که شاید 60 70 سالشه داری التماس می‌کنی؟!
به هر گوشه‌ای که می‌نگریست، شخصی را درحال دعا خواندن و یا چرت زدن روی صندلی‌های فلزی سالن بیمارستان می‌دید. به سمت در خروجی رفت و از آن خارج شد. پله‌های جلوی ساختمان را سپری کرد و وارد محوطه شد. به سمت اولین نیمکت درون حیاط رفت و روی آن نشست. نگاه خسته‌اش را با بلند کردن سرش به آسمان دوخت. ستاره‌ها در آسمان چشمک می‌زدند. ناگهان خاطره‌ای در ذهنش جرقه زد و او را به چند ماه قبل سوق داد.
****
روی تختی که درون حیاط برای روزهای تعطیلشان گذاشته بودند؛ بالشت و پتوی نازکی گذاشتند و رویش دراز کشیدند. هردو در سکوت به آسمان خیره شده بودند. صدای شاد
و خندان دخترک در حیاط پیچید و رو به امیرعلی گفت:
آفتاب: داداش تو غیرت نداری؟
ابروان امیرعلی از فرط تعجب به سمت بالا جهیدند و با بهت سرش را به سمت آفتاب چرخاند.
-این چه سوالیه؟
آفتاب با خنده سرش را روی بالشت جا به جا کرد و با انگشت آسمان را نشان داد.
- غیرت نداری دیگه... وگرنه اون ستاره‌ها جرات نداشتن به من چشمک بزنن.
لبش با شنیدن این حرف به لبخند باز شد و به پهلو چرخید. جدی ولی نرم گفت:
-چشم اونی که بهت چشمک بزنه رو از کاسه در میارم!
****
با احساس سنگینی دستی روی شانه‌اش، از فکر بیرون آمد و با دیدن پدرش سریع از جای برخاست.
-عه سلام بابا... شما کی اومدین؟
لبخند خسته‌ای روی لب‌های محسن جای خوش کرد و کنار پسرش روی نیمکت نشست.
محسن: یه نیم ساعتی می‌شه... دیدم تو فکری، گفتم برم به آفتاب سر بزنم بعد بیام پیشت.
او هم در کنار پدرش نشست و با لحن آرامی گفت:
-آفتاب خواب نبود؟
محسن: چرا خواب بود؛ اما خب بالا سرش نشسته بودم.
سری به علامت فهمیدن تکان داد و سکوت کرد. محسن با مکث کوتاهی پرسید:
- به چی فکر می کردی؟
کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:
-هیچی، داشتم به گذشته فکر می‌کردم.
محسن: دکترش رو دیدی؟
با مکث کوتاهی سر برگرداند و به چشمان غرق در غم پدرش خیره شد.
-نه... منتظر بودم از زبون خودتون بشنوم چی شده.
نفس محسن در سـ*ـینه حبس شد و بعد با فشار از ریه‌هایش خارج گشت. با لحن آرام ولی خش دار پاسخ داد:
- حدس دکتر درست بود... تومورِ!
تومور، تومور، تومور؛ این کلمه چندین بار در مغزش اکو شد. منتظر بود پدرش حرف حسام را منکر شود؛ ولی او بی‌رحمانه تر حقیقت را در صورتش کوبانده بود. مقطع و
با درد پرسید:
-خب... درمانی، دارویی، عملی؟
دست‌های حامیِ محسن به آرامی روی ران پای امیرعلی نشست و با لحنی که سعی داشت امیدواری را با آن به پسرش منتقل کند، گفت:
- گفتن چون سنش کمه می‌تونن عملش کنن ولی...
عجول و بی‌صبرانه به وسط حرف پدرش پرید.
-ولی چی؟!
 
آخرین ویرایش:

nima_s74

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
28/8/19
46
901
231
نمی‌دانست به کجا می‌رود؛ فقط می‌راند. ذهنش کمی آرامش می‌خواست و بس! دنبال تجدید قوایی بود، تا بتواند باز هم محکم بماند و بجنگد.
«تو رو از خاطرم بـرده، تب تلخ فراموشی/ دارم خو می کنم با این، فراموشی و خاموش...
چرا چشم دلم کوره، عصای رفتنم سسته/ کدوم موج پریشونی تو رو، از ذهن من شسته...
خدایا فاصله‌ت تا من، خودت گفتی که کوتاهه/ از این جا که من ایستادم، چه قدر تا آسمون راهه...
من از تکرار بیزارم، از این لبخند پژمرده/ از این احساس یاسی که، تو رو از خاطرم بـرده»
رو به دریا ماشین را نگه داشت و به وسعت پهناور رو به رویش خیره شد. از ماشین پایین آمد و آرام آرام قدم برداشت. صدای آهنگ و زنگ گوشی‌اش، همزمان باهم در مغزش اکو می‌شدند؛ ولی اهمیتی به آن‌ها نمی‌داد. با کفش قدمی به درون دریا گذاشت و زیر لب با خود زمزمه کرد:
- کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته؟ هان؟ خدا منو داری می‌بینی؟ منم همون بنده‌ای که یه روزایی، بد می‌پرستیدمت! اون روزا رو نمی بینی خدا؟ نمی‌بینی بنده عابد و زاهدت، داره به کجا کشیده می‌شه؟ نمیگم خیلی پاک بودم. نه! ادعای بی‌نقصی ندارم؛ چون خودت گفتی انسان جایز الخطاست... ولی خدایا من مثل الانم نبودم! قبولت داشتم. تموم کارهایی که بهم واجب کرده بودی رو انجام می‌دادم. بد بودم؛ ولی نه در اون حدی که بخوای این طور، طی چندسال زندگیم رو تغییر بدی... خدایا این امتحان آخرت بد داره کمرم رو خم می‌کنه؛ نذار کاملا فراموشت کنم... تهدید نمی‌کنم؛ چون در حدش نیستم! ولی به خودت قسم، اگه رفوزم کنی دیگه من رو سمت خودت نمی‌بینی! حتی اگه قرار باشه واحد بندگی رو تا آخر عمرم برندارم، برنمی‌دارم؛ اگه قرار باشه با این یه واحد، تو تموم امتحان‌های زندگیم رفوزه شم؛ بذار بشم!
حواسش به قدم‌هایش نبود. هر لحظه به عمق دریا نزدیک تر می‌شد و این را نمی‌فهمید. ناگهان توسط کسی به عقب کشیده شد. نمی‌دانست کیست که این گونه اویِ بی‌حواس را به همراه خود می‌برد. با رسیدنشان به ساحل، هردو ایستادند. بعد از مکثی کوتاه سرش را بالا آورد و به چشم‌های عصبی دوستش خیره ماند. صدای فریاد حسام، پرده‌ی گوش‌هایش را خراشید.
- احمق داری چه غلطی می‌کنی؟ اینجوری می‌خواستی پیش خواهرت باشی؟!
اولین سیلی به گوشش نواخته شد. تعادل نداشت و این باعث شد تا بر روی شن‌ها بیفتد. این سیلی را حق خود نمی‌دانست؛ مگر چه کرده بود که لایق این سیلی باشد؟ مگر درد و دل کردن با معبودِ بی‌معرفتش گـ ـناه بود؟
توسط حسام از روی شن‌ها بلند شد و ایستاد. نگاهش را مستقیم به او دوخت و گفت:
- باز هم زود قضاوتم کردی! کاری نمی‌کردم؛ فقط داشتم انرژی منفی که، عقلم رو داشت از کار می‌نداخت؛ از بین می‌بردم... من اهل خودکشی‌ام؟ من آدم جا زدنم حسام؟
نگاه گله‌مندش را از نگاه شرمنده‌ی حسام گرفت. درست بود که سیلی جانانه‌ای از او خورده بود؛ ولی هنوز هم نمی‌توانست پشیمانی و شرمندگی را در چشم‌های غم بارش ببیند. بازوانش را از میان انگشت‌های مردانه‌اش بیرون آورد. به سمت ماشینش رفت و در همان حال گفت:
- دیگه نیاز نیست تعقیبم کنی... دارم می‌رم خونه.
****
صبح با سردرد چشم باز کرد. آن روز از آن دسته روزهایی بود که حتی حوصله خودش را هم نداشت؛ چه برسد به بقیه! به ساعت دیواری رو به روی تختش خیره شد. ساعت ده را نشان می‌داد و این برای خانواده زنگ خطر محسوب می‌شد. آن‌ها هم به خوبی می‌دانستند؛ اگر امیرعلی تا این ساعت بخوابد، یعنی حال درستی ندارد و این یعنی، امروز کسی از او نباید توقع خوش اخلاقی داشته باشد.
از روی تخت پایین آمد و به بیرون رفت. دست و صورتش را شست و بعد از خشک کردن صورتش، به طبقه‌ی پایین رفت. خانه در سکوت محض فرو رفته بود. با تعجب به سمت در ورودی رفت و پا به ایوان گذاشت. مادرش را در باغ هم نمی‌دید. احتمال می‌داد که برای خریدِ خانه به بازار رفته باشد. به داخل بازگشت و به سمت آشپزخانه قدم برداشت. وارد آن جا شد و نگاهش روی جعبه‌های قرصِ روی میز ثابت ماند. اخم‌هایش درهم شد. مادرش عادت نداشت که بعد از خوردن قرص، این گونه نامنظم آن‌ها را روی میز رها کند. به سمت میز رفت. جعبه‌ها را برداشت و آن‌ها را درون کشویِ مخصوص خود گذاشت. بعد به سمت یخچال برگشت. همین که دست چپش روی دستگیره‌ی یخچال نشست؛ جرقه‌ای در ذهنش خورد.
«در خواب بود که حس کرد، کسی گونه‌اش را بوسیده و با صدای بغض داری گفته است؛ منو ببخش داداش!»
خوابش اصلا سنگین نبود، ولی سردردی که داشت؛ هشیاری‌اش را کم می‌کرد. ناگهان به سمت پله‌های منتهی به اتاق‌ها دوید و زیر لب گفت:
- آفتاب، نه!
پله‌ها را یکی دو تا سپری کرد و با وحشت در اتاق آفتاب را باز نمود. چشمش به خواهرکش افتاد که با دست‌های لرزان، قرص‌ها را به سمت دهانش هدایت می‌کند. آنی به سمتش خیز برداشت. خون در تمام رگ‌هایش یخ بسته بود و مغزش کار نمی‌کرد. اولین فرمانی که از مغزش به دست‌هایش داده شد، را عملی کرد. حتی ثانیه‌ای مکث و تعلل را جایز نمی‌دانست. زمانی که دست سنگین و مردانه‌اش، روی صورت دخترک فرود آمد؛ خود نیز از درد چشم‌هایش بسته شد. باز پلک گشود و متوجه جسم نحیف دخترک شد که روی زمین افتاده بود و به خود می‌لرزید. دانه‌های قرص هرکدام به سمتی پرت شده بودند و به او دهن کجی می‌کردند. تازه می‌توانست حوادث و مصیبتی را که قرار بود بر سرش آوار شوند، را تجزیه و تحلیل کند. صدای هق هق خواهرش، مانند پتکی بر سرش کوبیده می‌شد. از شوک بیرون آمد. ناگهان تمام حس‌های دنیا چون خشم، ناراحتی، غم، ترس، نگرانی، خوشحالی و غیره به سمتش هجوم آوردند. اما آنقدری که خشم در وجودش فریاد می‌کشید؛ بقیه احساساتش قدرت و جرات خودنمایی نداشتند. با فریادش تن دخترک بیشتر لرزید.
- تو داشتی چه غلطی می‌کردی؟ هان؟! به من نگاه کن آفتاب! میگم داشتی چه گندی به زندگی‌مون می‌زدی؟
سرش را بلند کرد. این بار به جز اشک، گستاخی و خودخواهی هم در چشمانش غلت می‌زد. سعی داشت روی اعضای بدنش تسلط داشته باشد. از جای بلند شد. صدایش می‌لرزید ولی باید خودش را کنترل می‌کرد؛ تا بتواند دربرابر خشم برادرش بایستد. کمی صدایش را بالا برد و برای اولین بار، آن چنان گستاخ جواب برادرش را داد.
آفتاب: من کار غلطی انجام نمی‌دادم. کارم اشتباه نبود... آره داشتم گند می‌زدم؛ ولی فقط به زندگی خودم! نه زندگی شماها... این زندگی خودمه! می‌خوام بمی‌رم! چه فرقی می‌کنه، الان بمی‌رم یا سه روز دیگه زیر تیغ جراحی؟ می‌خوام بمی‌رم که دیگه خرجی رو دست بابا نیفته؛ می‌خوام بمی‌رم که تو و مامان کم تر زجر بکشین؛ می‌خوام بمی‌رم که خودم...
صدایش در گلو خفه شد؛ زمانی که دومین سیلی را از برادری خورد، که تا به حال چیزی جز برادرانه خرج کردن در قبالش ندیده بود. این بار امیرعلی بود که فریاد می‌کشید:
- خفه شو آفتاب؛ خفه شو... می‌خوای بمیری؟ بمیر! ولی نه الان؛ ولی نه الانی که دل هممون خوشه به این عمل کوفتی... هه! کی گفته این زندگی خودته هان؟! کی گفته؟ این زندگی هممونه... وقتی توئه احمق، یه پدر و مادر داری که شب و روز براشون نذاشتی؛ وقتی اون ها تنها امیدشون به این عمل کوفتیه؛ که توئه نمک نشناس رو دوباره داشته باشن؛ وقتی منه نفهم، حتی نمی‌تونم به یه روز نبودت فکر کنم؛ چطور می‌تونی بگی این زندگی توئه؟ هان؟ چطور می تونی بگی لعنتی؟
آفتاب شک داشت که دیگر حنجره‌ای برای برادرش مانده است. پنجره‌های اتاقش از فریادهای او به لرزه درآمده بودند. نگاهش روی رگ برآمده‌ی گردن برادرش ثابت ماند. نمی‌دانست باید چه کند؛ اما این را می‌دانست که کارش اشتباه بوده و باز هم تک برادرش را داشت به آتش می‌کشید. ناگهان به یاد حرف دخترخاله‌اش افتاد؛ که همی‌شه با خنده به او می‌گفت «برای فرار از امیرعلی، باید به خودش پناه بیاری» همی‌شه به این جمله‌اش می‌خندید؛ ولی حال که فکر می‌کرد، می‌دید بهترین کار برای آرام کردن او همین است. قدمی به سمتش برداشت و ناگهان خود را در آغوشش انداخت. دست‌هایش را به دور کمرش حلقه کرد و سرش را در سـ*ـینه‌ی پهنش مخفی نمود. امیرعلی ساکت شد و در شوک حرکت خواهرش ماند. نمی‌توانست آن را تحلیل کند؛ اما ناخودآگاه دست‌های مردانه‌اش، به دور آن جسم کوچک و لرزان حلقه شدند. دیگر برادرش فریاد نمی‌زد. دیگر او را لعن نمی‌نمود؛ دیگر توبیخش نمی‌کرد. چشم‌هایش با جمله آرامی که امیرعلی به زبان آورد، کاملا خاموش شد.
- چطور می‌تونی ما رو تو کابوسِ نبودت بذاری آفتاب؟ چطور می‌تونی؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

nima_s74

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
28/8/19
46
901
231
****
روی صندلی کنار تخت آفتاب، درون اتاق بیمارستان نشسته بود. فردا عمل داشت و بی‌قراری‌هایش دوچندان شده و این دل امیرعلی را به درد می‌آورد. دو ساعت پیش، دوباره سردرد امان خواهرکش را برید و او مجبور شده بود که از پرستار آرام بخش درخواست کند.
کلافه و بی‌حوصله، کمی بین پاهایش فاصله انداخت و به سمت جلو خم شد. به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره ماند. با دوستان مجازی‌اش درحال چت کردن بود. آن‌ها سعی داشتند حال روحی امیرعلی را سر و سامان دهند و امیرعلی هم می‌خواست در این کار به آن‌ها کمک کند؛ ولی موفقیت چندانی نصیبش نشده بود.
مهسا: نگران نباش امیر، حتما خوب می‌شه.
رویا: حق با مهساست... ما هم براش دعا می‌کنیم.
نفس کلافه‌اش را بیرون فرستاد و تایپ کرد.
- امیدوارم همین طوری که میگین باشه، دیگه دارم دیوونه می‌شم...فردا عمل داره و بی‌قراری‌هاش امونمو بریده.
این بار یکی از پسرها نوشت:
امین: نگران نباش داداش، خب حق داره... سعی کن آرومش کنی.
سرش را بالا آورد و به چشم‌های نیمه باز خواهرش خیره شد. لبخند محوی به او زد و گفت:
- بیدار شدی زلزله؟
صدایی از خواهرکش بلند نشد. مشخص بود که هنوز کاملا هشیار نشده است. باز به صفحه‌ی چت نگاه کرد.
محدثه: داداش امیر چی شدی؟ هستی؟!
سریع تایپ نمود:
- بچه‌ها آفتاب بیدار شده، من برم فعلا... ببخشید که با حرف‌هام اذیتتون کردم. باز هم مرسی که بودین.
بعد از این که جواب تک تک محبت‌های بچه‌ها را داد، گوشی را خاموش کرد و از جای برخاست. به سمت تخت رفت. کنار آفتاب لبه‌ی تخت نشست و دستش را روی پیشانی دخترک گذاشت. نگاهی به سرم انداخت. بعد از آن که مطمئن شد تمام شده است، خودش آنژیوکت را از دست دخترک خارج کرد و به صورت رنگ پریده‌اش خیره شد. با لحن مهربان و ملایمی پرسید:
- خوبی آفتاب؟
آفتاب لبخندی به محبت برادرش زد و با صدای گرفته و خش داری پاسخ داد:
- خوبم داداش.
ناگهان، قطره اشکی از چشم‌های آفتاب به سمت چانه‌اش روانه شد. امیرعلی ناباور به خواهرش خیره شد و گفت:
- داری گریه می‌کنی؟
قطرات اشک، بی‌پروا روی گونه‌های آفتاب می‌چکیدند و از یک دیگر سبقت می‌گرفتند. دست‌های آفتاب، روی صورتش نشست و بلند بلند به گریه افتاد.
آفتاب: من می‌ترسم امیرعلی، من می‌ترسم! من از مردن، از تنها شدن، از ندیدن دوباره‌ی شماها می‌ترسم؛ می‌ترسم که فردا دیگه نتونم از اتاق عمل بیام بیرون... نه! اصلا می‌ترسم که نتونم تا صبح طاقت بیارم و سکته نکنم.
قلب امیرعلی به طرز عجیبی فشرده شد. دست‌هایش را به دور تن نحیف خواهرکش حلقه کرد و گفت:
- هیش... قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته عزیز دل داداش؛ قرار نیست چیزی بشه... فقط قراره بری تو اتاق عمل و به قول خودت، اون توپ تنیس فضول رو از تو سرت دربیاری. مگه غیر اینه، هوم؟!
هق هق‌های دخترک در اتاق می‌پیچید. بوی ترس، مرگ و اضطراب هر لحظه بیشتر از قبل به محیط اطراف حاکم می‌شد. در میان هق زدن‌هایش خود را بیشتر به سـ*ـینه‌ی برادرش فشرد و گفت:
آفتاب: قول بده تا لحظه آخر منتظرم بمونی، باشه؟ قول بده حواست به مامان باشه، که استرس باز فشارش رو بالا پایین نکنه؛ باشه؟ قول می‌دی مواظب باشی بابا زیاد نگران نشه؟ قول می‌دی حواست به همه چیز باشه؟ حتی...
شدت گریه‌اش بیشتر شد.
آفتاب: حتی اگه من از اتاق عمل بیرون نیومدم! قول می‌دی مواظب خودت باشی؟
دیگر آغوشش از آن تنگ تر نمی‌توانست شود. برای این که بتواند باز حس امنیت را به خواهرکش منتقل کند؛ کمی جدیت و اطمینان را به لحنش اضافه کرد.
- بسه آفتاب، بسه... به خدا قرار نیست هیچ اتفاق بدی بیفته؛ باور کن هیچی نمی‌شه. یکی از بهترین دکترهای ایران بالا سرته! من هستم، بابا هست، مهم تر از همه مامان هست! تو مگه می‌تونی سالم از اون اتاق بیرون نیای، وقتی این همه آدم‌های مهم زندگیت منتظرتن؟! مگه خدا دلش میاد تو رو ازمون بگیره، وقتی می‌دونه ماها با نفس‌های تو نفس می‌کشیم؟!
گفت خدا؟! آه امان از خدا! امان از دست اویی که این روزها با تمام لجبازی و غد بودنش، عجیب به او پناه آورده بود. به اویی پناه آورده بود که او را مقصر حال الان خواهر کوچکش می‌دانست.
صدای گریه‌های آفتاب آرام شده بود. این بار در آغـ*ـوش برادرش به خواب فرو رفت. امیرعلی آرام او را روی تخت گذاشت و پتو را تا روی شکمش کشید. بعد از چک کردن حرارت بدنش، بی سر و صدا از اتاق خارج شد.
****
با سری پایین و شانه هایی افتاده، از اتاق دکتر بیرون آمد. نگاهی به مادرش انداخت و خود را به او رساند.
سمیرا: دکتر چی گفت مامان؟
می‌خواست لبخندی بزند تا کمی، فقط کمی، از حال داغانش را پنهان کند؛ ولی حتی برای نیم میلی متر هم لب‌هایش کش نیامدند.
- باید موهاش رو بزنیم!
چشم‌های مادرش را تا به حال، به آن اندازه بهت زده و ترسیده ندیده بود. سمیرا با لکنت زبان باز کرد:
- چی؟! من نمی‌تونم امیرعلی... بابات کجاست اصلا؟ من چطوری برم موهای بچه‌م رو بزنم؟!
نفس‌هایش مقطع شده بود و این اویی را که سخت در تلاش بود که خود را مقاوم نشان دهد، عصبی می‌کرد.
- پیش آفتابه... من خودم می‌زنم مامان!
مادرش شرمنده نگاه دزدید. در آخرین لحظه اشک حلقه زده‌ی درون چشم هایش را دید؛ اما چیزی نگفت. به سمت اتاقی که خواهرش در آن بستری بود رفت و بعد از تقه‌ای واردش شد. چشمش به پدرش افتاد که آفتاب را در آغـ*ـوش گرفته و زیر گوشش حرف می‌زند. با ورودش، نگاه پدرش به او افتاد. آفتاب را از آغـ*ـوش بیرون آورد و از جای برخاست.
محسن: چی شد بابا؟
بی‌حال روی صندلی نشست و رو به پدرش گفت:
- مامان باهاتون کار داره.
محسن نگاهی به دخترش و بعد امیرعلی، انداخت و سری تکان داد. بعد از اتاق خارج شد.
سکوت را ترجیح می‌داد؛ زمانی که دایره لغاتش به صفر رسیده بود. همان طور که به خواهرش خیره بود، چشمش به پرستاری افتاد که با وسایل لازم وارد اتاق شد و به سمت امیرعلی رفت.
پرستار: بفرمایید، این هم وسایلی که می‌خواستین.
نگاهش روی قیچی، تیغ و بقیه وسایل‌های لازم خیره ماند. رو به پرستار گفت:
- می‌شه لطف کنید خودتون زحمتش رو بکشین؟