در حال تایپ رمان غوطه در مه | راحیل کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع *Rahil*
  • بازدیدها 3K
  • پاسخ ها 48
  • تاریخ شروع

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
نام رمان:غوطه در مه
نویسنده:راحیل کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:عاشقانه
ناظر: @Mahbanoo_A

غوطه_در_مه.png
خلاصه:
تقدير هميشه سفيد نيست ؛ روشن نيست، گاه مانند سياهچالي عميق همه چيز را تیره ميكند. آنقدر سياه تا آفتاب تبديل به روزني كم جان شود.
غوطه در مه روايتي از دل سياه و سفيد تقديريست كه عشق لابه لاي خشونت انساني اش گم شده. قصه ي دختري به نام زلفا...
بعد از تصادفي وحشتناك و مرگ نابهنگام بنفشه ، زلفا كه سالها در كنار مهربانی ها زندگي مي كرده بنا به شرايطي خلص مجبور به بازگشت می شود.بازگشت به جایی که سال ها از آن دل کنده بود.در گير و دار ماجراهايي كه اتفاق مي افتد ، عشق زماني آغـ*ـوش به روي زلفاي بي انگيزه باز می کند كه دخترك اسير پنجه هاي سياه تقدير به دنبال روزني از اميد مي گردد. اميدي كه در مردانگي هاي دلپذير مردي نهفته كه ريشه در آن حوالي دارد...
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

همراه انجمن
عضویت
8/12/17
ارسال ها
469
امتیاز واکنش
4,478
امتیاز
451
«به نام خدا»


269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
سر به زیر رو به روی جلال نسسته بود. خان داداشی که در قساوت تکتاز بود. حرص داشت پر از خشم بود و تصویر هانیه و چشم های نم دارش از مقابل چشم هایش جُم نمی خورد. برای احقاق حق دخترش آمده بود. دختری که خودش به او پر و بال داده بود. جرات داده و《از حقت نگذر》 را مدام زیر گوشش خوانده بود. حالا اما باید حق دخترش را از این مردمان بی منطق می گرفت.
ولی... دروغ نبود اگر اعتراف می کرد که می ترسید. نه برای خودش بلکه برای هانیه. یک حرف نابجا یک رفتار نسنجیده آینده او را زیر و رو می کرد و حالا به اجبار باید آرام و با احتیاط پیش می رفت.
جلال با آرامش ساختگی پارچه ابریشمی را روی لوله بلند اسلحه شکاری می کشید. تمام نازشان به این سلاح های بی مجوز بود. مجوز و قانون در فرهنگ آن ها بی معنا بود وقتی همه آن با کشیدن ماشه خفه می شد.
جلال از زیر چشم به دست مشت شده جمال نگاه کرد. خوب بود که باز با پای خودش برگشته بود. باید دست مریزاد می گفت به یکی یکدانه اش، سر بلندش کرده بود. حق این برادر ناخلف و دختر بی لیاقتش همین بود. حال خوشش را پشت چهره بی تفاوت پنهان کرد و به نادیده گرفتن جمال ادامه داد. اما برای آن دخترک یاغی برنامه ها داشت. روزی را می دید که تلافی تمام بی احترامی ها را در همین خانه برسرش آوار کند. از این فکر لبخند خبیث روی لب هایش نشست. چیزی تا رسیدن آن روز نمانده بود.
جمال به برق لوله سلاح نگاه کرد. تا کی می خواست به این نادیده گرفتن ادامه دهد؟ کلافه شد و باید شروع می کرد. کمی این پا و آن پا کرد و جلال با طولانی شدن سکوت، سلاح را کنار گذاشت. اخم کرد و پا روی پا انداخت. دستش را روی پشتی مبل گذاشت و خیر به او شد. از این سر زیر افتاده و عرق روی پیشانی کیف کرده اما اخم هایش برای به رخ کشیدن صلابتش هنوز پا بر جا بود.
با همان آرامش مصنوعی گفت:
- یادمه آخرین بار بهت گفتم حق نداری پاتو تو این خونه بذاری.
جمال روی مبل جا به جا شد:
- خان داداش...
جلال مشتش را به دسته چوبی مبل کوبید و فریاد زد:
- به من نگو داداش!
بازی را کنار گذاشت و چهره واقعی اش را نشان داد.
- چه بخواین چه نخواین شما برادر بزرگترین و...
جلال بلند خندید و سرش را بالا و پایین کرد:
- خوبه... خوبه... باز شدم برادر بزرگتر! روزی که منو به اون عفریته فروختی که بزرگتری حالیت نبود.
اخم های جمال با شنیدن عفریته توی هم رفت. لعنتی باز به هانیه اش توهین کرده بود.
مشتش محکم تر شد. فشار فکش چند برابر شد. کاش می توانست بی توجه به بزرگتر و کوچکتری مشتش را روی دهان او فرود بیاورد. سـ*ـینه اش عمیق بالا و پایین می شد. عرق مدام از شقیقه به پایین سر می خورد اما باز به خاطر هانیه و آینده اش سکوت کرده بود. در این شرایط بحث و دعوا کار ساز نبود و باختش حتمی بود.
- من شمارو نفروختم داداش اون دختر حق انتخاب داشت
این بار جلال بلندتر خندید. پر از حرص پر از غضب حق انتخاب برای یک دختر؟! هه واقعا مضحک بود.
چند بار کف دو دستش را بهم کوبید و پر از کنایه گفت:
- باریکلا باریکلا حق انتخاب... دختر...
خنده اش به ثانیه نکشیده جمع شد:
- خودت میفهمی چی داری می گی؟ به تو هم می گن مرد؟!
مرد را بلندتر فریاد زده بود.
- تن آقامونو بزرگ خاندان رو تو گور لرزوندی واقعا که تو یه بذل بی لیاقتی.
جمال نگاهش کرد. این حرف ها نه عجیب بود نه مهم. اگر مرد بودن به این سلاح و زیر مشت و لگد گرفتن و زور گفتن به زن ها بود این مردی را نمی خواست.
- من برای این حرفا نیومدم داداش...
مکث کرد و خیره به چشم های پرخشم جلال شد. برای هانیه هر کاری می کرد:
- اومدم خواهش کنم به حرمت نون و نمک به خاطر خون برادری که تو رگ من و شماست به عاصف بگید کاری به هانیه و زندگیش نداشته باشه...
سکوت کرد. چقدر حرف زدن با یک سنگ سخت بود.
جلال با همان لحن تند و محکم گفت:
- وقتی اونقدر به اون دختر مجال دادی که وایسته تو روی بزرگترش باید فکر اینجاشو می کردی.
صدایش بالا رفت:
- وقتی اونقدر بش پر و بال دادی که جرات کنه بگه پسر عموم رو نمی خوام، باید فکر این جاشو می کردی
فریاد زد:
- دختری که با وجود داشتن ناف بر زن یکی دیگه بشه جاش سـ*ـینه قبرستونه.
کمی به جلو خم شد:
- میفهمی قبرستون.عاصف تازه بهش رحم کرد برو خداتو هزار بار شکر کن.
اسلحه را برداشت و پیشانی را جمال را نشانه رفت:
- حالا هم تا به جای اون عفریته مختو پودر نکردم گم شو از خونه من برو بیرون.
می دانست حرف زدن با این قماش بی فایده است اما با آینده هانیه چه می کرد؟ با دختری که زندگی اش شده اشک و گز کردن مسیر خانه تا بیمارستان چه می کرد؟ با زمزمه های طلاق چه می کرد؟ مثل هر بار باید پی شرمندگی را به تنش می مالید؟
بی حرکت نشست. باید باز هم تلاش می کرد:
- اگه با کشتن من دست از سر دخترم برمی دارید همین الان منو بکش.
جلال پوزخند زد و اسلحه را کنار گذاشت:
- کور خوندی! دخترت چه با تو چه بی تو کلفت این خونه است.
قلبش فرو ریخت. محال بود این اجازه را دهد. ادامه صحبت با این به ظاهر انسان دیگر بی فایده بود. با تاسف نگاهش کرد و از اتاق خارج شد. بی خداحافظی. این مرد لایق احترام نبود حتی اگر برادر بزرگتر بود. میان هال با شنیدن صدای خنده چند نفر از فکر خارج شد و ایستاد. به سمت صدا برگشت و از بین در نیمه باز اتاق نگاهش به عاصف افتاد. اتاق پر از دود و ورق های پخش زمین و بطری های نوشیدنی بود.
اگر هانیه با آن تحصیلات و فهم و شعور ننگ بود پس این موجود مفلوک نفرت انگیز چه بود؟!
نگاه عاصف لحظه ای به جمال افتاد خبیث خندید. نگاهش خود خود شیطان بود. هیچ ترسی در چهره این پسر نبود. اصلا ترس برای چه؟ وقتی همه مردهای نامرد این شهر پشت او بودند و خبری از قانون نبود.
نگاه هانیه مدام به ساعت بود. پدرش زیادی دیر کرده بود. صبح زود قبل رفتن سراغ شهاب صدای پچ پچ شنیده و کنجکاو شده بود. جمال قصد صحبت با عمو جلال را داشت. عموی نفرت انگیزش. یکی از دلایل نپذیرفتن عاصف و پافشاری روی جواب منفی شباهت بیش اندازه او به عمو بود. از هر دوی آن ها عقش می گرفت. دو مردی که مثل اکثر مردهای این دیار زن برایشان بی ارزش ترین موجود بود.
صدای تق و توق ظرف ها از آشپزخانه می آمد و این نشان از اضطراب مادرش بود. مادری که در این چند روز چشمه اشکش خشک نشده و برای سرنوشت نامعلوم دخترش غصه خورده بود.
نگاهش را باز به سمت ساعت چرخاند و همزمان صدای تق باز شدن در آهنی حیاط را شنید. از جا پرید و از اتاق خارج شد. رو به روی در هال ایستاد. قلبش مثل طبل می کوبید یعنی این نشست نتیجه داده بود؟
توی سرش کسی بلند محال را فریاد می زد اما دلش انگار به دلداری دروغین قلبش خوش بود. عمویش هم انسان بود حتما رحمی توی سـ*ـینه داشت.
با پایین آمدن دسته در هال مضطرب یک قدم به جلو برداشت. جمال با شانه های افتاده وارد و کوه امید روی سرش متلاشی شد. بغض کرد و کاسه چشم هایش پر شد. نیاز به شنیدن حرفی نداشت این نگاه شرمزده جواب تمام بی قراری هایش بود.
بی حرف پشت کرد. قدم اول را که برداشت صدای پدرش را شنید:
- هانیه... نگران نباش هر اتفاقی بیوفته من همه جوره پشتتم.
توی دلش خالی شد. کاش چیز دیگری می گفت. کاش حرف دیگری می زد. این قلب حتی به دروغ هم امید می بست.
به همان شکل سرش را تکان داد و به سمت اتاق راه افتاد.
- هانیه...
باز ایستاد اما برنگشت.
- از طرف من اجازه تام داری برای نگه داشتن زندگیت بجنگی. هر کاری که مطمئني درسته بکن بدون اینه به نسبت من با عاصف و جلال فکر کنی.
نگفت برادر تا کار برای هانیه راحت شود. تا بی خجالت تلاشش را برای حفظ زندگی اش بکند.
هانیه ممنونش بود اما واقعا امید دیگری بود؟ زیر لب باشه گفت و وارد اتاق شد. در را بست و بغضش را فرو داد. به دیوار تکیه زد و سر خورد. کاش این گره مسالمت آمیز حل می شد. کاش عمو کوتاه می آمد و او میان دو راهی بدی گیر نمی افتاد. دو راهی که دو سر باخت بود.
سرش را روی زانوهای جمع شده اش گذاشت. چه کاری درست بود؟ امروز شهاب را دیده بود. حالش بهتر شده و بالاخره لبخند زیبا روی لب هایش نشسته بود، اما چشم های مادرش... آن زن همیشه مهربان و حامی پر از ترس بود. زنی که بیشتر از پسرش به این وصلت اصرار داشت وحشت کرده و با نگاهش خواهش کرده بود. خواهشی که زیادی درد داشت. گذشتن از شهاب محال...
با شنیدن باز شدن در و نشستن دست کوچکی روی موهایش از فکر خارج شد. سرش را بلند کرد و چشم های مهربان ثامن را دید. برادر هفت ساله همیشه سنگ صبورش. در این یک هفته با آن قلب کوچک بارها به او دلداری داده بود.
- هانیه تو... تو اصلا ننگ نیستی.
اشکش با شنیدن این حرف سُر خورد. مطمئنا ثامن صحبت های پدر و مادر راشنیده و حالا این حرف را زده بود.
ثامن انگشت زیر چشم او کشید و اشکش را پاک کرد.
در این مدت جمال بارها با او صحبت کرده بود از مردی و مردانگی گفته بود. از حفاظت از هانیه ای که شاید در خانه پدری ماندگار شود گفته و ثامن قول داده بود با وجود سن کمش درد جلال و نگرانی اش را حس کرده و با لحن مردانه خیالت راحت گفته بود.
- گریه نکن آبجی قول می دم بزرگ که شدم .همون تیری که عاصف زد تو پهلوی شهاب و می زنم تو مغزش
هانیه اخم کرد و تند گفت:
- که بشی یکی مثل اونا؟ بابا اینارو یادت داده؟
- بابا گفت باید مرد بشم و از تو و مامان مراقبت ...
حرفش را قطع کرد:
- زور گفتن و کشتن آدما مردونگی نیست، مردونگی اینکه حق کسی رو زیر پات له نکنی، کاری که عاصف کرد فقط کار یه حیوونه اسم مردونگی روش نذار.
ثامن سکوت کرد و هانیه دست روی سرش کشید و آرام تر گفت:
- قول بده بزرگ که شدی خوب درست رو از غلط بشناسی باشه؟
ثامن سرش را تکان داد و خجالت زده از حرفی که زده بود؛ آرام باشه گفت.
***
 
آخرین ویرایش:

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
دور برش پر از برگه های کاهی مچاله شده بود. تا صبح بیدار مانده و تصمیمش را بارها و بارها نوشته و پاره کرده و در آخر به یک نقطه رسیده بود. نقطه ای که زیادی هم دلش به آن قرص نبود اما تیرش را باید رها می کرد بالاتر از سیاهی رنگی نبود. نباید دست روی دست می گذاشت تا این بار خودش قربانی کم فهمی مردمان شهر شود. باید کسی مقابله می کرد و باید آینده گان این شهر را از این افکار پوسیده نجات می داد.
از روی تخت بلند شد ساعتی از روشن شدن هوا می گذشت و وقت عملی کردن تصمیمش بود. دکمه های مانتو را یکی یکی بست و مقنعه چانه دارش را روی سر مرتب کرد. امروز به هر قیمتی باید با قاضی حرف می زد و باید راهی برای خروج از این مخمصه پیدا می کرد. او هانیه بود. هانیه ای که یک برتری نسبت به تمام دختران این شهر داشت و آن هم جمال بود. پدرش که با تمام مردهای این شهر فرق داشت.
از اتاق خارج شد و نگاهش به مادرش افتاد. روی سجاده خوابیده بود. آرام نزدیک رفت و روی دو زانو نشست. لبه چادر گلدارش را از روی صورتش کنار زد. پلک لیلا لرزید و چشم هایش را باز کرد. با دیدن هانیه سریع نشست و نگران گفت:
- چیه مادر چیزی شده؟
قلبش از حرف لیلا مچاله شد. ترس هنوز توی دلش بود و بعد از آن روز مدام منتظر اتفاق بود.
- چیزی نشده مامان نگران نباش. چرا اینجا خوابیدی؟
لیلا نفس راحتش را بیرون داد و نگاهش را به سمت تلویزیون چهارده اینچ برگرداند. تلویزیونی که به تازگی وارد بازار شده و برخلاف قبلی حالا تصویرش رنگ و کیفیت داشت.
- تلویزیون دعای عهد پخش می کرد بعد نماز صبح داشتم گوش می دادم که خوابم برد.
هانیه متوجه پلک های متورم مادرش شد. باز هم اشک ریخته بود.
- می خوای جایی بری؟
نگاه هانیه به سمت ناخن هایش پایین رفت از مخالفت لیلا می ترسید. او شجاعت جمال را نداشت و همیشه در برابر زور عمو و دخالت هایش سکوت می کرد.
- راستش بابا گفت هر کار می دونی درسته بکن منم تصمیم گرفتم برم دادگاه.
لیلا روی گونه اش کوبید:
- خدا منو مرگ بده می خوای گورتو با جفت دستات بکنی؟
- باید یکی تو روشون وایسته مامان اینجوری که نمیشه یه عمر اونا روندن حالا دیگه نوبت ماست.
لیلا نالید:
- یه جوری حرف میزنی انگار اینجا بزرگ نشدی انگار از هیچی خبر نداری آخه مگه این خراب شده قانون داره؟
مکث کرد باید منصرفش می کرد توان مصیبت دیگری نداشت:
- فکر کردی الان بری با سلام و صلوات ازت استقبال می شه؟ خبرش به ظهر نکشیده می رسه به عموت، برسه به عاصف که واویلاست بفهم.
- باید شانسمو امتحان کنم نمی شه که دست رو دست بذارم زندگیم نابود بشه.
لیلا این بار برای متعاقد کردنش به قسم متوسل شد:
- نکن هانیه اگه جون من برات عزیزه می گم نکن قسمت می دم نذار روزی هزار بار تن و بدنم بلرزه.
- بذار بره
نگاه هر دوی آن ها به عقب برگشت و لیلا با عجز گفت:
- معلوم هست چی می گی جمال؟ اگه عاصف بلایی سرش بیاره...
جمال خیسی صورتش را با حوله گرفت و همزمان با آخ آرامی روی زمین کنار آنها نشست.
- عاصف کاری به هانیه نداره اگه قرار بود بلایی سرش بیاره تا الان اورده بود
- اما...
- نگران نباش خانم اتفاقی نمی افته...
لیلا محزون به هانیه نگاه کرد و هانیه آرام و با معصومیت گفت:
- برم مامان؟
اشک لیلا چکید باید به جمال اعتماد می کرد. آه کشید:
- صبر کن صبحونه رو حاضر کنم بعد
هانیه لبخند کم جان زد:
- اشتها ندارم ممنون
و همزمان با گفتن با اجازتون از جا بلند شد.
متعاقبا جمال سر پا ایستاد و گفت:
- صبر کن حاضر شم منم همراهت میام.
نگاه هانیه توی چهره پدرش ایستاد. این را نمی خواست. حتما بعد از این دعوای دو برادر نقل محافل می شد نه نمی توانست پدرش را در این شرایط قرار دهد.
- بابا...
جمال زودتر گفت:
- بهت گفتم به هیچی فکر نکن باشه؟
هانیه ناچار در برابر حرف قاطع جمال سکوت کرد.
- صبح بخیر
نگاه هر سه آن ها به سمت ثامن چرخید. خواب آلود میان چهار چوب در اتاق ایستاده بود. پشت دستش را روی پلک های پف آلودش کشید و گفت:
- منم با آبجی هانیه میرم.
لیلا برای بلند شدن به زمین متوسل شد و قبل از رفتن سمت آشپز خانه گفت:
- شما سریع آماده شو باید بری مدرسه این بار اگه دیر کنی اخراج می شی.
ثامن ناراضی به سمت سرویس بهداشتی راه افتاد و هانیه رو به جمال گفت:
- بیرون منتظرم.
به هوای آزاد کمی نیاز داشت با لیلا خداحافظی کرد و از هال بیرون رفت.
همزمان با خروج از خانه با زن همسایه رو به رو شد. دست دختربچه با فرم طوسی را گرفته بود. به عادت همیشگی زیر لب سلام و با نوک پا شروع به بازی با سنگ کوچک کرد:
- خوبی هانیه جون؟
آرام ممنون گفت و زن به ماشین رنوی پارک شده جمال اشاره کرد:
- به سلامتی چرخش براتون بچرخه
مکث کرد:
- یه اسپندی دود می کردین خاله جون مردم چشم ندارن که، ندیدی چی بهت شد اول کاری
هانیه اخم کرد. اما زن بی توجه به چهره توی هم رفته اش به حرف های صد من یک غازش ادامه داد:
- تو و مامانت که سرتون تو کار خودتونه نمی دونید چیا می گن پشت سرتون...
دختر بچه دستش را کشید و حرفش را قطع کرد:
- دیر شد مامان
زن اما انگار توجهی به نگرانی دختر بچه نداشت و دنبال خبری تازه برای گفتن در شب نشینی های توی کوچه بود.
هانیه پلک هایش را محکم روی هم گذاشت. خاله خان باجی ها شروع شده بود. تا آمدن جمال باید خودش را از این زن نجات می داد. نگاهش به کیوسک ابتدای کوچه افتاد.
لبخند کج زد و به دروغ گفت:
- ببخشید من یه تماس ضروری دارم
زن چادر سیاه گلدارش را روی سر مرتب کرد:
- اِ وا مگه واستون کابل تلفن نکشیدن؟ حالا حال شهاب چطوره؟
بچه پا به زمین کوبید:
- مامان الان خانم ناظم راهم نمیده
زن این بار به بچه تشر زد:
- زبون به دهن بگیر بچه
و بی توجه به نق زدن دختر گفت:
- دیدنشم می ری؟
هانیه باز اخم کرد. چرا نباید می رفت؟
هنوز حرفی در جواب کنجکاوی ناخوشایند زن نداده که زن به اطراف نگاه کرد کمی جلوتر آمد و پچ وار گفت:
- آخه می دونی شنیدم عاصف پیغام پسغام فرستاده شانس اورد که نمرد اما دفعه دیگه سـ*ـینه قبرستونه
تنش یخ کرد.دهانش تلخ شد و انگار یک باره تمام محتویات معده اش به گلویش هجوم آورد. حتما این حرف ها به گوش پدرش رسیده و چیزی نگفته بود. زیر دلش تیر کشید و کلمه "قربستون" توی سرش چرخید. لعنتی لعنتی. دستش مشت شد. زن هنوز حرف میزد. چرا ساکت نمی شد؟مگر حال و روزش را نمی دید؟! اصلا مگر خودش زن نبود؟! هم جنسش نبود؟ مگر خودش گرفتار این جلادهای انسان نما نبود چرا زبانش این قدر بی رحم بود؟
- خاله از من می شنویی به پسر مردم رحم کن و طلاقتو بگیر
تند نگاهش کرد. همین یک نگاه برای خفه شدن زن کافی بود. طلاق؟ محال است!
او را کنار زد و قدم برداشت در حالی که تمام تنش از شدت انزجار و نفرت می لرزید.
**
 

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
نگاهش میخ دهان قاضی بود. قاضی اما با آرامش پرونده رو به رویش را ورق می زد. باز هم بوی دردسر می آمد و باز ظلمی دیگر به زنان و دختران این شهر.
هانیه کلافه از سکوت آزار دهنده و انتظار سخت روی صندلی جا به جا شد. کاش زودتر از این حال خارج می شد. هنوز خیره به مرد طاس رو به رویش بود که نگاه قاضی بالا آمد و بالاخره روی صورتش نشست. بارها و بارها با این پرونده ها برخورد کرده اما قاطیت این دختر ستودنی بود.
به ثانیه نکشیده تاسف جای تحسین را گرفت و سرش را به دو طرف تکان داد حیف که این دختر تنها در باتلاق دست و پا می زد و تلاشش بی نتیجه بود. هانیه از نگاه مستقیم و دقیق قاضی دستپاچه موهای بیرون زده اش را تو فرستاد و به سکوتش ادامه داد.
قاضی تک سرفه زد و گفت:
- به عواقبش فکر کردین؟ می دونید بعد از به جریان افتادن این پرونده ممکنه چه بلاهایی سر شما و زندگیتون بیاد؟
- من پی همه چیزو به تنم مالیدم بدتر از این که نمی شه.
- چرا فکر می کنید این اتفاق زندگیتون بدترینه؟صریح می تونم بهتون بگم که بدتر هم می تونه اتفاق بیوفته.
هانیه سکوت کرد. نمی توانست و یا در اصل نمی خواست به بدتر از آن فکر کند.
قاضی کمی از حالت جدی خارج شد:
- مثل این که باید راحت تر باهاتون صحبت کنم
قلب هانیه از این تغییر، محکم به قفسه سـ*ـینه کوبید و دلش از این رفتار ملایم شده شور افتاد.
- شما نزدیک بیست ساله تو این شهر زندگی می کنید اما یا واقعا خبر ندارید یا مثل کبک سرتونو کردین زیر برف. هیچ آدمی حتی نزدیکترین شما هم حاضر نیست خودش رو وارد این ماجرا کنه و شهادت بده و این پرونده بدون شاهد یعنی هیچ! نکته دیگه...
مکث کرد عینک را از روی چشم هایش برداشت:
- می دونید این شکایت نه تنها شخص شما بلکه همه آدم های با ربط و بی ربط به این اتفاق رو تحت شعاع قرار می ده؟
هانیه به او خیره شد. منظور حرفش زیادی واضح بود این مرد می ترسید. بارها و بارها خبر سوقصد به قاضی ها و ربودن فرزندانشان توی شهر پیچیده بود. شاید حق داشت بترسد از این آدم های بی عقل حق ترسیدن داشت اما مگر موظف به انجام درست وظایفش نبود؟
قاضی پرونده را که بست هانیه پلک هایش را محکم روی هم گذاشت.
این همان آب پاکی بود که از آن می ترسید. بی رمق روی صندلی نشسته و حتی قدرت صحبت نداشت. قاضی هنوز حرف می زد اما تمامش بهانه بود.انگار تنها وظیفه اش قانع کردن شاکی ها برای پس گرفتن شکایت و از عدالت خبری نبود.
حالا باید چه کاری انجام می داد؟ کوتاه می آمد؟دبه زندگی چند روزه خاتمه می داد؟ نه! باز هم فکر می کرد. نباید به راحتی جا می زد و مضحکه عاصف بی همه چیز می شد.
به سختی از جا بلند شد. اخم های قاضی از این چهره غمگین توی هم رفت. این اولین دختری بود که رو به رویش نشسته و از حقش دفاع کرده بود. کاش می شد فقط کمی از موضعش کوتاه می آمد و راهی پیش پایش می گذاشت.
هانیه پاهایش را روی زمین می کشید. پشت در مکث کرد و به طرف قاضی چرخید. نگاهش پر از تاسف بود برای قاضی که نقش مترسک را داشت. مترسکی که کلاغ ها تمام محصول را نابود کرده و او تنها نظاره گر بود و ترس مردن داشت. زندگی با خفت چیزی غیر از این بود؟ قاضی با نگاه پر معنای هانیه تکان خورد. تمامش را خواند و از این ترس خجالت زده شد.
هانیه سرش را به دو طرف تکان داد و بی حرف به طرف در برگشت.
دسته را پایین کشید و قبل از خروج صدای قاضی را شنید:
- خانم دبیر؟
هانیه از روی شانه منتظر نگاهش کرد.
- می تونید مدرک محکمه پسند جور کنید؟
هانیه آب دهانش را پایین داد. مدرک؟ از زیر زمین هم که شده پیدا می کرد با وجود گند کاری های عاصف کار سختی نبود.
بله را زمزمه کرد و قاضی گفت:
- فردا صبح زود تشریف بیارین شاید بشه کاری کرد.
چشم های هانیه برق زد. باورش نمی شد درست شنیده بود؟! حرف قاضی در عرض چند ثانیه صدها بار توی سرش تکرار شد. لبخند روی لب هایش نشست و کامل به سمت قاضی برگشت.
با لکنت گفت:
- ای... این یعنی...
قاضی لبخند کم رنگ زد:
- فردا منتظرتون هستم.
لبخندش با سر خوردن اشک شوق هانیه پر رنگ تر شد. یک بار هم که شده باید ترس را کنار می گذاشت و کنار این دخترهای آسیب دیده می ایستاد. شاید آخرین بار هم بود اما همین برای آرام گرفتن عذاب وجدان چند ساله اش بس بود.
اختیار انحنای لب هایش از دستش خارج شده بود. حق داشت صحبت با قاضی نور امید را به قلب خسته اش تابیده و روح تازه ای به آن دمیده بود.
سرحال از جمال خداحافظی کرد و از ماشین پایین رفت. ذوقش برای دیدن شهاب و دادن این خبر آن قدر بود که حتی جواب خداحافظی پدرش را نشنید. قدم هایش تند بود نه برای نم نم بارانی که تازه گرفته بلکه برای دیدن شهابی که حالا در زندگی اش ماندنی شده بود. در تمام این مدت جدایی را محال می دانست اما ته دلش می لرزید اگر مجبور می شد؟
حالا اما تمام ترس ها را توی اتاق قاضی جا گذاشته بود.
در شیشه ای را هل داد و وارد شد. امروز بوی الـ*کـل و سر و صدا و ناله های بیماران آزارش نمی داد نه اصلا امروز هیچ چیز غیر از خوبی های دنیا مقابل چشم هایش ظاهر نمی شد.
قدم هایش را سریع تر کرد و در جواب سلام پرستاری که بارها او را دیده و شناخته بود علیک سلام بلند بالایی گفت. پرستار از تغییر عجیب رفتار دخترک همیشه دمغ به او خیره شد و هانیه با لبخند از پیچ گذشت و وارد بخش مردان شد.
پشت در اتاق شهاب ایستاد و از شیشه مربعی شکل به داخل نگاه کرد. شهاب روی تخت نشسته و در حال خواندن یکی از کتاب های درسی بود.
نفس عمیق کشید و مقنعه را روی سرش مرتب کرد.
دو ضربه به در زد و وارد شد. با ورودش شهاب نگاه از نوشته های کتاب گرفت و به او داد. همان یک نگاه کافی بود تا متوجه برق نگاه و چهره شاد هانیه برخلاف هر روز شود. باز همان هانیه شده بود. دختر همیشه شاداب دانشکده که با خنده هایش دلش را بـرده بود. نگاهش هنوز خیره به او بود که باران شدت گرفت و صدای کوبیدن قطره های آن به پنجره توی اتاق پیچید.
صدای سلام آرام هانیه بین آن موزیک خوش آهنگ گم شد و شهاب لب زد:
- فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد
با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت
دوست را، زير باران بايد ديد
عشق را...
مکث کرد. نگاهش داغ داغ بود و نگاه هانیه خجالت زده پایین افتاد.
- زير باران بايد جست.
درست مثل روز اول در محوطه دانشکده. دخترک خیس از بارش سریع باران تند در حال جمع کردن برگه های ریخته روی زمین بود. او در حال زمزمه این شعر نگاهش به دخترک افتاده و به کمکش رفته و همان جا و با یک نگاه عشق را پیدا کرده بود. بعد ها بارها و بارها برایش خوانده و هر بار نگاه دخترک فراری شده بود. حتی حالا که محرمش، همسرش شده، شرمش هنوز پا بر جا بود.
این روزا در این چهاردیواری نفرت انگیز بدجور بی تاب این چشم های عسلی می شد حتی با وجود دیدار هر روزِ باز دلتنگ بود. کاش زودتر مرخص می شد و دنبال کارهای جشن می رفت اما انگار هنوز میهمان این جای دلگیر و خفه بود.
کتاب را بست و روی پاهای دراز شده اش گذاشت. کمی روی تخت جا به جا شد. دست زیر چانه هانیه قرار داد و سرش را بالا برد.
نگاه هانیه توی چشم های شهاب چرخید. امروز شهاب با این رنگ و روی برگشته همان شهاب شده بود. شهابی که همیشه حرکت خون را در رگ هایش تندتر و دمای بدنش را با این نگاهای داغ بالا می برد. امروز هم شهاب انگار مثل خودش شهاب روزهای سابق شده بود. تاثیر باران و خاطره های مشترک زیبا بود؟
شهاب خیره به چشم های هانیه آرام لب زد:
- چی باعث این خنده قشنگ و دیوونه کننده شده؟
هانیه انگار با این لحن تمام اشتیاق دادن خبر را از یاد برد. حالا و در این لحظه ذهنش فقط فقل لبخند چشم های منتظر شهاب شده بود.
باز نگاهش را دزدید. هنوز به این رفتار عادت نداشت. حق داشت برای این عاشقانه های ناب وقتی پیدا نکرده بود.
شهاب با دو انگشت فشار آرامی به چانه ظریف دخترک آورد و نگاه هانیه به اجبار باز به سمت او چرخید.نه تحمل این نگاه را نداشت.
نگاهش را چرخاند و به کتاب روی پاهای شهاب افتاد و بی ربط گفت:
- م... مگه قرار نبود این ترم مرخصی بگیری؟
شهاب از این تغییر مسیر ماهرانه صحبت بلند خندید و آخ آرامی گفت هانیه دستپاچه از این ناله ریز جلوتر رفت:
- چی شد؟
شهاب سکوت کرد. این نگرانی ها برایش لـ*ـذت بخش بود اما توی این مدت زیادی هانیه را نگران کرده و دیگر کافی بود.
هانیه نگران تر روی شهابی که دست به پهلو داشت و چهره اش مچاله شده بود گفت:
- شهاب؟
شهاب با وجود درد اما لبخند زد:
- جون شهاب... خوبم نگران نباش
هانیه صاف ایستاد. حرفی در برابر این ابرازهای گاه و بی گاه نداشت و شهاب ادامه داد:
- کی بشه از اینجا بیام بیرون و بریم سر خونه زندگیمون؟
با این حرف شهاب هانیه لبخند زد. اگر این حرف را قبل تر می شنید حتما ته دلش از ترس می لرزید اما حالا و با وجود حرف دلگرم کننده قاضی شریک شدن در این رویایی که به زودی محقق می شد لـ*ـذت بخش بود.
منتظر شنیدن ادامه حرف های شهاب شد.
- این ترم که تموم شه فارغ التحصیل که بشیم می ریم شهر خودمون حیف تو و خانواده ات نیستین دارین بین این مردم زندگی می کنید؟
مکث کرد. دست هانیه را بین دست هایش گرفت . هانیه باز هم از آینده خوش با هم بودنشان نیاز به شنیدن داشت.
- باباتو راضی می کنم اونا هم بیان اونجا هم برای تو بهتره هم ثامن توی شهر بزرگتر با فرهنگ و امکانات بهتر. ثامن توی این شهر بمونه تلف می شه باید به فکر آینده اش باشید.
- برای بابا سخته بره درسته هیچ دلخوشی اینجا نداره اما خب...
- راضیش می کنم نگران نباش
این اطمینان در صحبت های شهاب را دوست داشت. این نگران نباش گفتن هایش دلش را قرص می کرد. خوب بود اگر پدرش هم از این شهر و آدم هایش دور می شد. پدری که بین مردهای این شهر وصله ناجور بود.
باران هنوز می بارید. شهاب هنوز خیره به او بود و خودش میان رویای زیبا غوطه ور بود.
- خانم خانما؟
با صدای شهاب از فکر خارج شد.
- امروز اتفاقی افتاده؟
هانیه از حواس پرتش دست به پیشانی کشید. با چه شور و اشتیاقی برای دادن خبر آمده و با رفتار شهاب به کل از یاد بـرده بود.
- آره اومده بودم یه خبر خوب بدم...
شهاب منتظر نگاهش کرد و هانیه ادامه داد:
- امروز با قاضی صحبت کردم
- خب؟
- راستش اصلا انتظار نداشتم یعنی تقریبا ناامید بودم اما یه قولایی داد که...
شهاب حرفش را برید:
- این همه نگرانی واسه چیه؟ بهت گفته بودم من از اون نمی ترسم نه حالا نه هیچ وقت دیگه اصلا دوست ندارم این مسئله کش دار بشه. شکایت نکنیم بهتره
هانیه پرحرص از بی تفاوتی شهاب پا به زمین کوبید:
- پس کی قراره بترسی هان؟ حال و روزتو نمی بینی؟ می دونی اون روز چه بلایی سر من اومد؟ صد بار مردمو زنده شدم تا...
شهاب آرام با شست پشت دست هانیه را نوازش کرد:
- می دونم عزیزم اما با شکایت فقط اونو تشنه تر می کنیم فکر کردی تا کی میتونن نگه اش دارن اون تو؟ به بعدش فکر کردی؟ این مشکل باید از یه راه دیگه حل بشه
- اگه راه دیگه ای داری بگو
- ما اگه ازدواج کنیم و از این شهر بریم...
- فکر کردی پیدا کردن ما واسش سخته؟
- اونجا با اینجا فرق می کنه کاری نمی تونه بکنه
- اون آدمی که من می شناسم...
حرفش با خوردن دو ضربه به در قطع شد.
***
 

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و دیگر اثری از شادی چند ساعت پیش نبود. تمام راه را فکر کرده بود. مادر شهاب چه می خواست؟چه کار مهمی او را همراهش تا خروجی بیمارستان کشانده بود؟ چرا دور از چشم شهاب برای فردا قرار گذاشته بود؟ هر چه بود شهاب نباید می فهمید. یعنی اتفاقی برای او افتاده بود؟ یا... یا... نه نمی خواست به آن‌موضوع فکر کند. کلافه سرش را تکان داد و پشت در خانه ایستاد و کلید را توی در چرخاند. قبل از ورود صدای برخوردهای متوالی توپ به زمین را شنید و به عقب چرخید. ثامن با موهای نم دار و صورتی خیس توپ را توی بغـ*ـل گرفت و سلام کرد. هانیه خم شد و با کف دست قطره های باران روی صورتش را پاک کرد.
- سلام قربونت برم چرا تو این بارون اومدی بیرون سرما می خوری.
ثامن سرش را به سمت آسمان گرفت:
- الان که فقط نم نمه بعدش مردا با زنـ*ـا فرق دارن مریض نمی شن.
پوف کشید. باز هم حرف های مردم کوچه و بازار روی این پسر تاثیر گذاشته و انگار حق با شهاب بود. باید به خاطر ثامن هم که شده پدرش راضی به رفتن می شد. حال صحبت و نصیحت نداشت. دست پشت کمرش گذاشت و همزمان با گفتن "برو تو" او را داخل فرستاد. پشت سرش آرام شروع به راه رفتن کرد و باز افکار موذی به جانش افتاد. نگاه مادر شهاب شرمزده بود. یعنی...
- خاله این جاست.
با صدای ثامن از فکر خارج شد. ثامن توپ ِگلی را توی حوض انداخت و رو به هانیه ادامه داد:
- شوهرخاله، حسنا رو کتک زده.
- چی؟
- از مدرسه که برگشتم دیدم خاله داره گریه می کنه
هانیه نفس سنگینش را بیرون داد. پس آرامش کی نصیب دخترهای این شهر می شد؟
کفش هایش را از پا کند و وارد شد. قبل از سلام کردن صدای ناله های خاله لاله را شنید:
- اون از دختر بزرگم که اونجوری پر پر شد اینم از این دختر که داره ذره ذره جلو چشام آب می شه، ای کاش اجاقم کور بود اما دختر نمیوردم...
لیلا حرفش را قطع کرد:
- کفر نگو این حرفا چیه می زنی؟
- مگه نمی بینی چه دردی می کشه؟ کاری از دست من بی عرضه هم بر نمیاد، آخه مگه چی می خواست دو کلوم گفت می خوام ادامه تحصیل بدم
هانیه جلوتر رفت و لیلا همزمان با دادن لیوان آب به دست لاله، او را دید. لاله یک قلپ از آب را خورد و نگاه لیلا را دنبال کرد. با دیدن هانیه و یادآوری شهاب انگار داغ دلش تازه شد:
- قربون تو برم خاله فدای شماها بشم که قربونی این نفهمی شدین. فکر کردن مردی و مردونگی به زور و بازو و اون اسلحه کوفتیه. یکی نیست بگه شما روی هر چی مرده رو...
هق هقش بالا رفت. هانیه کنارش نشست و دست دور شانه اش حلقه کرد:
- نگران نباشید خاله همه چی درست می شه.
- آخه چی درست می شه؟ حتما این یکی دخترمم باید از دستم بره تا اون نامرد آروم بگیره...
و انگار یاد چیزی افتاد:
- خودتون که شاهد بودین پریای من پاک بود دست هیچ بنی بشری بهش نخورده بود...
باز گریه حرفش را قطع کرد و خاطره تلخ ترین روز برای هانیه زنده شد. صبحی که خبر خودکشی دخترخاله و صمیمی ترین دوستش را شنیده بود.شوکه شده و انگار خواب می دید. بارها تهدید به خودکشی را از زبان پریا شنیده اما آن را به حساب عصبانیت از کتک هایی که خورده و حبس اجباری اش توی اتاق گذاشته بود.گـ ـناه پریا فقط عاشقی بود و وقتی پدرش دست او را بین دست های عشقش توی پس کوچه های خلوت و قدیمی شهر دیده او را به بدترین شکل محاکمه کرده بود. دیگر اجازه خروج از خانه را به او نداده و دانشگاه هم قدغن شده بود. پریا دیگر طاقت این اجبار را نداشته و تصمیمش را برای خودکشی عملی کرده بود.
اشتباه کرده بود. خودش را قربانی انتقام از پدر کرده اما مرگش برای آن مرد فقط پاک شدن لکه ننگ و راحتی خیال بود. تنها پچ پچ مردم شهر او را آزار می داد و یک کلام گفته بود:
- نبش قبر!
هیچ کس جلو دار این حماقت نبود. حتی باجناقی که بعد این اتفاق با او شکراب شده بود. او جمال را باعث این بی آبرویی می دانست و گـ ـناه جمال قانع کردنش برای فرستادن پریا به دانشگاه بود.
جسد نحیف دخترک راهی پزشک قانونی شد و جوابش لبخند پیروزمندانه روی لب های آن به ظاهر مرد بود و بعد از آن زبان تهمت همه مردهای فرصت طلب شهر بسته شد. اما با وجود پاکی پریا حسنا خانه نشین و سخت ترین محدودیت ها روی او اعمال شد. زندگی حسنایی که از لحاظ ظاهری شباهت زیادی به هانیه داشت و انگار با او دو نیمه سیب بود ناخواسته تحت شعاع قراره گرفته و به او ظلم شده بود.
لاله اشک هایش را پاک کرد:
- من برم می ترسم این دختر یه بلایی سر خودش بیاره
لیلا رو به هانیه گفت:
- مادر پاشو با خاله ات برو یه سر به حسنا بزن
لاله زودتر گفت:
- نه خواهر، هانیه بچه م به اندازه کافی مشکل داره نمی خواد یه دردی به درداش اضافه شه...
- من خوبم خاله اگه می خواین بیشتر پیش مامان بمونید من می رم پیش حسنا
لاله دهان باز کرد و لیلا گفت:
- این دوتا هم سن و سالن حرف همو بهتر می فهمن تو بمون نگران نباش
هانیه قدم به حیاط که گذاشت ثامن از روی تابی که با یک طناب به دو درخت تنومند باغچه وصل شده بود پایین پرید و جلو رفت:
- کجا داری می ری آبجی؟
هانیه همزمان با پا کردن کفش گفت:
- می رم خونه خاله
- تو که گفته بودی دیگه دوست نداری بری اون جا؟
حق با ثامن بود. بعد از پریا طاقت رفتن به آن خانه و دیدن جای خالی او را نداشت اما امروز ترسید. اگر مصیبت دیگری اتفاق می افتاد و این بار حسنا...
- اگه نرم می ترسم حسنا هم...
سکوت کرد. ثامن دستش را توی دست گرفت:
- پس من می رسونمت.
لبخند تلخ زد. به برادری که گاهی خوب ادای مردها را در می آورد.
هر دو از حیاط خارج شدند. فاصله دو خانه زیاد نبود. یکی ابتدای کوچه و دیگری انتهایش بود. با این وجود در این یک سال حتی راه رفت و آمدش را هم تغییر داده تا مبادا از آن در عبور کند و امروز ...
پشت در رسید. قلبش سنگین شده و تصویر پریا بی اختیار مقابل چشم هایش می آمد. یک سال گذشته و بعد از یک سال باز این مسیر را پشت سر گذاشته بود. مسیری که سال ها با ذوق برای دیدن پریا و تعریف اتفاقات هیجان انگیر دویده بود. مسیری که برای رفتن به مدرسه و حتی دانشگاه با پریا طی کرده بود. آه کشید. کاش هرگز پاپیچ جمال برای راضی کردن پدر پریا نمی شد.
دست هایش می لرزید. نفسش تنگ بود و بغض... امان از بغضی که هرگز دست بردار نبود. کلیدی که لاله به او داده را به سختی توی در انداخت.
- منتظرت بمونم؟
برگشت. انگار از اعماق خاطره ها بیرون زد. چشم هایش بی اختیار نم گرفته بود.
- نه عزیزم تو برو خودم برمی گردم.
ثامن باشه گفت و هانیه تند خودش را توی حیاط انداخت. اگر بیشتر معطل می کرد حتما پشیمان می شد. حیاط را دوید اما صدای لی لی بازی کردن هایشان توی سرش می پیچید. پچ پچ های خودش و پریا و حرص خوردن حسنا که دو سال از آن ها کوچکتر و برایشان حکم بچه بود و شریک رازهای کودکانه شان نمی شد.
وارد هال که شد مقاومتش شکست. دیگر توان پس زدن خاطرات را نداشت و صدای پریا را نزدیک تر از هر لحظه می شنید.
- هانیه بیا تا حسنا پیداش نشده یه چیزی نشونت بدم
نگاهش را دور تا دور خانه می چرخاند.
- حسنا بفهمه به مامانم می گـه بعد دیگه فاتحم خونده است
صدای خندهای بلندش می آمد.
- هانیه یه خبر...
حضورش در همه جای خانه حس می شد. از اتاق آشپزخانه و حیاط پشتی...
- هانیه... هانیه هانیه...
خانه انگار دور سرش می چرخید و صدای پریا را توی گوشش می کوبید. نه را زمزمه کرد و دو دستش را روی گوش هایش گذاشت.
- بسه بسه خواهش می کنم... بسه پریا...
کمی به همان شکل ماند و التماس کرد. کاش اصلا نمی آمد. کاش اصلا...
صدای بلند شکستن شئي از اتاق حسنا به گوشش رسید. از جا پرید. صدا و تصویر پریا محو شد و ترسیده به سمت اتاق دوید.
در را محکم باز کرد و حسنا را دید. لحظه ای توی جایش خشک شد. خیره خیره نگاهش کرد. این دختر آشفته و پریشان حسنا بود؟! این دختر کبود و زخمی همان دختر هم شکل و شمایل خودش بود؟! اگر بود چرا حالا اثری از شباهت بین آن ها نبود؟!
نگاهش به ظرف های شکسته و غذای ریخته روی زمین افتاد. حتما خاله برای او گذاشته و لب به آن نزده بود.
از حالت خشکی در آمد و جلو رفت. حسنا با دیدنش پوزخند زد. دختر خاله بی معرفتش!
زبان هانیه به کامش چسبیده بود. درد خودش، نگرانی قرار با مادر شهاب و تهدیدهای عاصف انگار از یادش رفته بود. حق داشت دردی بالاتر از درد خودش دیده بود. تنها شانس حسنا نداشتن پسر عمویی مثل عاصف بود.
جلو رفت روی زمین وسط اتاق به هم ریخته کنارش نشست و دست روی شانه اش گذاشت. حسنا اخم کرد اما زبانش به ناله باز نشد. هانیه درست دست روی بزرگترین زخمش گذاشته بود. هانیه با دیدن اخم حسنا سریع دستش را برداشت و به سمت یقه اش دراز کرد. باید زخم های تنش را می دید حتما به درمان احتیاج داشت.
حسنا زودتر دستش را پس زد و عقب کشید:
- واسه چی اومدی؟ بعد یه سال اومدی این جا که چی؟ مثلا نمی تونستی جای خالی پریا رو ببینی آره؟ خیلی دوستش داشتی نه؟ پس من چی؟ آدم نبودم؟ نگفتی بعد از رفتن خواهرم چقدر بهت احتیاج دارم؟ نگفتی...
حرفش با سر خوردن اشکش قطع شد. بی توجه به کبودی و زخم های صورتش محکم اشکش را پاک کرد.
- اون موقع نبودی حالا هم نمی خوام باشی برو بهت احتیاج ندارم
- حسنا من...
- تو چی هان؟ چی؟ گفتم برو نمی خوام ببینمت.
کف دستش را به شانه او کوبید و به عقب هل داد. چانه هانیه لرزید. حسنا حق داشت اما کاش ذره ای او را می فهمید.
- نگرانتم می ترسم...
حسنا پوزخند زد:
- من مثل پریا نیستم!من خودمو نمی کشم من...
صدا توی گلویش شکست:
- اون جلاد گفته با اولین خواستگار می فرستمش بره فکر کرده با این تهدید می تونه خفه ام کنه نمی دونه برای رفتن از این خونه دارم ثانیه هارو می شمارم اما... کور خونده... کور خونده اگه فکر کرده می شم زن یکی مثل خودش
- هیچ کس حق اینو نداره که تو رو مجبور به کاری کنه.
حسنا زمزمه کرد:
- بسه دیگه این همه جور کار نکرده رو کشیدم. دیگه بسه. حالا برای نجات خودم هر کاری می کنم.
از جا بلند شد. روی تخت دراز و پتو را روی سرش کشید.
**
 

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
به نقطه نامعلومی خیره بود. بر خلاف همیشه امروز فکرش صامت و انگار صدا و تصاویر به احترام تصمیمش سکوت کرده بود. نه یک دقیقه بلکه این سکوت دو روز دنباله دار شده بود. از تلویزیون رنگی رو به رویش کارتون پخش می شد و صدای خنده های دخترک مو کوتاه توی خانه می پیچید، اما خودش نه چیزی می دید و نه حتی صدایی می شنید و انگار در این آرامش قبل از طوفان معلق شده بود. تنها منتظر بود. منتظر طوفانی که در راه بود.
لیلا نگران از در آشپز خانه بیرون آمد و برای چندمین بار نگاهش کرد. دو ساعت روی زمین نشسته و پاهایش را بغـ*ـل کرده و حتی تکان نمی خورد. یک هفته از مرخص شدن شهاب گذشته اما جوابی به تلفن های مدامش نداده بود. هر بار بهانه ای آورده ولی این دو روز رفتارش به شدت تغییر کرده و انگار مرده متحرک شده بود.
طاقتش تمام شد و رو به رویش نشست:
- هانیه چیزی شده؟
مردمک چشم های هانیه توی کاسه چرخید و چهره نگران مادرش را دید. حرفی برای گفتن نداشت. چه می گفت؟ از تصمیمی که یک هفته به آن فکر کرده و دیروز عملی کرده بود؟ از دیوانگی و شاید بهترین کاری که کرده بود؟ از تسلیم شدن می گفت؟
لیلا با دیدن سکوت هانیه ادامه داد:
- با شهاب بحث کردین به من بگو مامان اگه من محرم رازت نباشم کی باشه؟
بحث؟! کاش بحث و دعوایی بود. لااقل با چند روز قهر و ناز کردن حل می شد اما حالا...
آه کشید. پنج روز تمام اشک ریخته و از دیروز چشمه اشکش خشک شده بود. همه غم ها و دلتنگی ها انگار یکباره خاک شده بود. لعنت به دیروز کاش اصلا نرسیده بود.
لیلا نچ گفت.
- برات ناهار بکشم؟ چند روزه درست و حسابی غذا نمی خوری.
ناهار؟! مگر وقت ناهار شده بود؟! نگاهش را سمت ساعت چرخاند. دوازده و پنج دقیقه بود، وقتش بود اما چرا احساس گرسنگی نمی کرد؟!
زمزمه وار "اشتها ندارم" گفت و صدای گوش خراش تلفن ثابت بلند شد. باز شهاب بود؟
لیلا همزمان با بلند شدن گفت:
- حتما شهابه دیگه نمی دونم چی بش بگم، هنوز نمی خوای تمومش کنی؟
حتما تمامش می کرد چیزی تا پایان نمانده بود.
باز زمزمه کرد:
_تمومش کردم...
لیلا اما در حال رفتن به طرف تلفن بود و صدای او را نشنید. گوشی را برداشت و الو گفت.
لحن صحبتش یک باره شرم زده شد و نگاه گله دارش به طرف هانیه چرخید.
- مریم خانم مادر شهاب کارت داره.
هانیه بی اختیار اخم کرد. اولین واکنشش بعد از دو روز. چه می خواست؟
دست روی دیوار گذاشت و به سختی از جا بلند شد. پاهاش سر شده و سوزن سوزن می شد. آرام و بدون عجله به سمت تلفن کرم رنگ رفت و گوشی بزرگش را از دست لیلا گرفت. لیلا همان جا ایستاد و منتظر ماند. سکوت دیگر بس بود و باید ته توی این تغییر رفتار را در می آورد. هانیه آرام الو گفت و صدای نگران مادر شهاب توی گوشش پیچید:
- هانیه مادر، شهاب مثل پلنگ زخمی داره میاد سراغت.
صدای مضطرب مریم تاثیری رویش نگذاشت. نترسید. ضربان قلبش بالا نرفت. خودش را برای هر چیزی آماده کرده بود.
تنها باشه گفت و گوشی را روی شاسی گذاشت.
چی شد؟ چی می خواس...
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای زنگ توی خانه پیچید. لیلا به ساعت نگاه کرد. هنوز تا برگشت ثامن و جمال زمان مانده بود.
زنگ پشت سر هم زده و همزمان صدای کوبیدن در بلند شد. هانیه بی تفاوت سر جای خودش برگشت و لیلا نگران چادرش را از آویز برداشت و ترسیده گفت:
- خدا به خیر کنه نکنه برا بابات یا ثامن اتفاقی افتاده؟
- نگران نباش شهابه.
دست لیلا روی دسته در آهنی هال خشک شد و مات گفت:
- شهاب؟ چیکار کردی تو؟
باز هم جواب لیلا سکوت بود و کلافه با قدم های تند به سمت در حیاط راه افتاد.
شهاب عصبی بود و با احضاریه ای که دستش رسیده طاقتش تمام شده بود. تمام این مدت هانیه به بهانه های مختلف از او دوری کرده و امروز مات و مبهوت فقط به آرم دادگاه خیره شده بود. اما یک لحظه تعلل نکرده و سوار موتورش شده و سراغ هانیه آمده بود.
لیلا در را باز کرد و نگران سلام کرد. شهاب با دیدن حال لیلا به سختی خودش را کنترل کرد. حرمت شکنی توی قاموسش نبود.
- سلام مادر هانیه هست؟
برای آرام جلوه دادن جان کند اما حال آشفته و پریشانش از چشم های لیلا دور نماند.
- آره مادر هست داخله.
و از چهار چوب در کنار رفت. شهاب با اجازه گفت و وارد شد. چقدر نگه داشتن این پاها برای ندویدن سخت بود.
پشت در رسید و بدون مکث وارد شد. نگاه هانیه با کوبیدن در به دیوار به سمت شهاب چرخید و انگار تمام حس هایش از خاک بیرون زد. ضربان قبلش بالا رفت و کاسه چشم هایش بی اختیار پر شد. نه، حالا وقت بیداری حس ها نبود. نگاهش را سریع دزدید. شهاب نباید عجز و ناچاری را توی آن می دید.
تکان نخورد. نه قدرتش را داشت و نه حتی جراتش. شهابی که رو به رویش بود با این فک منقبض و چهره برافروخته انگار شهاب سابقش نبود.
شهاب مشتش را دور احضاریه مچاله شده محکم تر کرد و همزمان جلو رفت.
برگه را جلوی پایش پرتاب کرد و با صدایی که به شدت سعی در کنترلش داشت گفت:
- این مسخره بازیا چیه؟
هانیه به لیلا خیره شد. نگاه نگران مادر بین هر دوی آن ها می چرخید. خودش انگار برای رهایی از این مخمصه از او کمک می خواست اما لیلا همچنان ساکت و مبهوت از حال شهاب، ایستاده بود.
آب دهانش را پایین فرستاد. باید حرفی می زد چیزی می گفت اما هیچ توانی در بدن نداشت.
- با توام جواب منو بده؟
با صدای بلند شهاب از جا پرید. شهاب حالا حتی دیگر حضور لیلا را پشت سرش نمی دید و داد می کشید. انگار به مرز جنون رسیده بود.
- حرف می زنی یانه؟ این احضاریه مسخره چیه فرستادی؟
لیلا با شنیدن احضاریه توی صورتش کوبید:
- خدا منو مرگ بده چیکار کردی دختر؟
هانیه برای دیدن شهابی که بالای سرش ایستاده بود سر بلند کرد. نگاه کردن به این چشم ها و دروغ گفتن سخت بود و باز هم سکوت کرد.
شهاب عصبی شانه هایش را گرفت و از زمین جدا کرد. همزمان با تکان محکم بلند فریاد زد:
- تا بلایی سر خودمو و تو نیوردم حرف بزن هانیه حرف بزن.
چشم هایش انگار در حال بیرون زدن از حدقه بود. نه این مرد شهاب همیشه آرام نبود!
ترسیده بود. صدای کوبیدن قلبش بلند تر از همیشه توی گوشش هایش می پیچید. حالا اما وقت ضعف نبود. در برابر التماس ها کوتاه آمده و پای روی دلش گذاشته بود. باید تا ته بازی می رفت.
دهانش را به سختی باز کرد:
- د...دیگه ن...نمی خوام باهات ازدواج کنم.
صدایش از خشکی گلو دو رگه شده بود و چشم های متعجب شهاب توی صورتش چرخید.
لیلا جلو آمد:
- چی می گی دختر دیوونه شدی؟
- مامان... خواهش می کنم...
و رو به شهابی که گیج از شنیدها برای پیدا کردن ردی از شوخی چهره اش را وجب می کرد گفت:
- فردا بیا دادگاه تا زودتر همه چی تموم شه.
سعی کرد بازوهایش را از دست های شهاب جدا کند اما موفق به انجامش نشد.
- شوخی می کنی دیگه نه؟
این سوال را پرسید اما صدایی توی سرش فریاد می کشید، راسته!
هانیه فقط نگاهش کرد. چقدر برای سردی نگاهش در حال تلاش و انگار تمام انرژی اش در حال تحلیل بود.
شهاب باز تکانش داد:
- بگو داری شوخی می کنی؟
هانیه به سکوتش ادامه داد و شهاب فریاد زد:
- لعنتی بگو
قلبش از دیدن حال و روز شهاب تیر می کشید. درد می کرد و انگار با تپش های بی قرار زجه می زد. مجبورم!
شهاب کلافه و عصبی از این سکوت او را رها کرد و خم شد. برگه مچاله شده را از زمین برداشت و بدون مکث تکه تکه کرد و به هوا انداخت.
با همان خشم گفت:
- فردا می ری این دادخواست مسخره رو پس می گیری.
و به طرف در چرخید. هانیه انتظار این مقاومت را داشت. شهاب باشد و به راحتی طلاق را قبول کند؟! باید تیر آخرش را می زد. تیری که اول قلب خودش را نشانه می رفت.
شهاب هنوز به در نرسیده بود که گفت:
- نمی تونم یه عمر با حسرت باهات زندگی کنم.
صدایش پر از لرز بود. با جان کندن این حرف را زده بود.
شهاب برگشت. چشم هایش را ریز کرد. حسرت؟! از چه حرف می زد؟!
- فکر کردی اگه بهم نگی نمی فهمم؟ می خواستی تا کی پنهونش کنی؟
دیگر اثری از خشم توی چهره شهاب نبود. گیج حرف های هانیه بود، از چه می گفت؟
- از چی حرف می زنی؟
هانیه این بار قلبش را زیر پا گذاشت و محکم له کرد تا دیگر صدای زجه هایش به گوش نرسد، اما ناله های بی امان قلبش گوشش را پر کرده بود.
- تو... تو... شهاب هیچ وقت نمی تونی منو خوشبخت کنی
سکوت کرد. باید جلوی این بغض بالا آمده اش را می گرفت. لعنتی چیزی تا سرازیر شدنش نمانده بود.
داد زد. باید جوری این بغض را خفه می کرد:
- تو نمی تونی منو مادر کنی شهاب من...
شهاب این بار مبهوت شد. لیلا هین کشید و دست روی دهانش گذاشت. این دختر بی فکر چه می گفت؟! واقعا برایش این اتفاق بعد از آن همه مصیبت کشیدن اهمیت داشت؟!
- این حرفا چیه می زنی هانیه؟ اینه جواب اون همه خوبی...
شهاب دستش را بالا برد و لیلا سکوت کرد.
جلو رفت و درست در یک قدمی هانیه ایستاد. باورش سخت بود این حرف ها از دهان هانیه بیرون زده بود؟
- فکر می کردم برات مهم نباشه.
واقعا نبود. برایش ذره ای اهمیت نداشت اما حالا تنها سلاحش برای راضی کردن شهاب بود و کاش اصلا راضی نمی شد. کاش کوتاه نمی آمد حتما بعد این جدایی می مرد.
- واسه همین پنهون کردی؟
- حرف از احتمال بود هانیه دکتر گفت فقط احتمال داره که دیگه نتونی...
صدایش شبیه به خواهش بود. هانیه لبش را از تو محکم گاز گرفت. کاش می مرد اصلا زندگی بدون شهاب دیگر مهم نبود.
- نمی تونم با شک و تردید برم تو زندگی که از الان ته ش معلومه.
- هانیه...
- شهاب قبول کن تو نمی تونی منو خوشبخت کنی!
چیزی توی وجودش شکست. خورد شد. اما شهاب هنوز حرف هایش را باور نکرده بود، محال بود. هانیه ای که می شناخت این اتفاق برایش مهم نبود. سرش را تکان داد و زیر لب زمزمه کرد:
- دروغ می گی... باور نمی کنم
و به سمت در چرخید. باید می گفت این بلا بخاطر تو سر من آمده اما منتی نبود تمامش برای دل خودش بود.
شهاب از هال بیرون رفت و لیلا پشت سرش دوید. بغض هانیه دیگر توان مقاومت نداشت و روی گونه هایش چکید.
به سمت اتاق رفت و همزمان با بستن در هق هقش را آزاد کرد. لعنت به عاصف. لعنت به عمویش و لعنت به مردهای نامرد این شهر.
زار می زد و رسیدن صدایش به بیرون مهم نبود. چطور قلب عزیزترینش را شکسته بود؟تمامش بخاطر زجه ها و التماس های یک مادر بود.
روی زمین نشست و سرش را روی لحاف تخت گذاشت شانه هایش بی اختیار می لرزید. زیر لب "متاسفم" را تکرار می کرد و همزمان لیلا عصبی وارد اتاق شد. از حماقت دخترش کفری بود. انگار آزادی زیاد سرخودش کرده بود. دست به کمر ایستاد و با خشم گفت:
- این چه کاری بود کردی؟ چرا اون حرفارو به شهاب زدی هان؟ تو کی این قدر نمک نشناس شدی و من بی خبر بودم؟
هانیه سرش را بلند و به طرف لیلا چرخید. نباید قضاوت می شد و باید حرف دلش به مادر می گفت.
- مجبور شدم.
لیلا خنده عصبی کرد:
- حرف خنده دار نزن، تو کی زیر بار اجبار رفتی که حالا دومی باشه.
هانیه اشک تازه پایین آمده اش را کنار زد:
- التماسم کرد می خواست به پام بیوفته. نتونستم مامان من بخاطر اون از خودم...
مکث کرد. گریه و اشک نفس را بریده بود. لیلا متعجب جلو آمد:
- چی می گی هانیه کی التماست کرد؟
سرش را به سمت سقف گرفت و آه کشید. کاش داغی دلش به عرش خدا می رسید، کاش راهی پیش پایش می گذاشت اما انگار دیگر همه چیز به پایان رسیده بود.
آرام زمزمه کرد:
- مریم خانم مادر شهاب...
و قرار یک هفته پیش را یادآور شد. قراری که در این یک هفته لحظه ای از مقابل چشم هایش دور نشد. شرم مریم خانم و اشک های داغش که دل سنگ را نرم می کرد.
خجالت زده بود و نگاهش را مدام می دزدید. برایش زدن این حرف ها سخت بود اما دیدن حال و روز تنها پسرش سخت تر بود.
قرار توی خانه اجاره ایشان بود. خانه ای که مدت اقامتشان در آن سه و سال و نیم بود و چیزی تا رفتنشان از اینجا نمانده بود. منتظر فارغ التحصیلی شهاب برای بازگشت به دیارشان بود. مقدمه چینی کرده بود. عکس های کودکی شهاب را نشانش داده و از سختی تنها بزرگ کردنش بعد از فوت همسرش گفته بود. دست هانیه را بین دست هایش گرفته و بالاخره سر اصل مطلب رفته بود.
- هانیه جان تو خودت می دونی چقدر دوستت دارم احتیاج به گفتن نیست.
قلب هانیه لرزید. اتفاقی در حال وقوع بود. کف دست هایش خیس شد و اضطراب به جانش افتاد. فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد و منتظر ادامه حرفش ماند.
- خودت بهتر می دونی من بعد از دیدنت حتی بیشتر از شهاب به این وصلت رغبت داشتم.
گلویش خشک شد. ضربان قلبش انگار افت کرد. نگرانی اش بی خود نبود و حدس ادامه حرف های مریم خانم دیگر سخت نبود. این بار حتی سرش را تکان نداد و خیره به دهانش شد. کاش فرار می کرد. دل بی قرارش شنیدن ادامه حرفش را نمی خواست.
- چطور بگم...
کاش می توانست بگوید اصلا نگو. هیچ نگو!
- بخدا شرمندم... بخدا من مادرم باید مادر باشی تا حالمو بفهمی...
پلک هایش روی هم افتاد و نفسش بند آمد.
- هانیه دخترم التماست می کنم...
طاقتش تمام شد و حرفش را قطع کرد:
- نه مادر نه خواهش می کنم ادامه ندین!
دست هانیه را به دهان نزدیک و هانیه سریع آن را پس کشید:
- مامان خواهش می...
- من ازت خواهش می کنم، من التماست می کنم تو رو جون عزیزت اگه جون شهاب برات مهمه از زندگیش برو...
هانیه سریع گفت:
- جونش برام از جون خودم عزیزتره دیگه خطری تهدیدش نمی کنه قاضی قول داده بهم قول داده کمکم کنه
مریم شروع به گریه کرد و انگار اصلا حرف هانیه را نشنید:
- بخدا من از خدامه کی از تو بهتر اما نمی تونم شبا خواب ندارم زندگیم همش شده کابوس، اون پسر عموی از خدا بی خبرت کاش نبود کاش یکم یه سر سوزن عاطفه داشت که دلم بش قرض می شد اما تو نمی شنوی حرفای مردمو نمیشنوی تهدیدای پشت سرهمش من... من نمی تونم هانیه التماس می کنم.
حالا حتی اشک های هانیه هم صورتش را خیس کرده بود. در برابر طلاق بگیر های همه مقاومت کرد اما این بار انگار ته قصه آن ها بود. اشک ها و زجه های این مادر قابل چشم پوشی نبود. اشک هایش می ریخت و با صدای خفه گفت:
- شهاب قبول نمی کنه...مطمئنم منم بخوام اون طلاقم نمی ده
تاکید می کرد.انگار قصد کوتاه آوردن زن شکسته رو به رویش را داشت.
- باید راضیش کنی به پات میوفتم فقط تویی که می تونی راضیش کنی.
سرش را محکم تکان داد:
- نمی تونم من نمی تونم باور کنید هیچ بهانه ای برای طلاق ندارم.
- بهانه بیشتر از اینکه شهاب شاید دیگه هیچ وقت نتونه بچه دار شه؟
هانیه مات ماند. چه شنیده بود؟ واقعیت داشت؟ محال بود!
- برات مهمه نه؟ آره مهمه کدوم زن حاضره لـ*ـذت مادر شدن رو...
حرفش را تند قطع کرد:
- مهم نیست واقعا نیست.
- باید باشه هانیه این تنها راهیه که می شه شهابو راضی کرد خواهش می کنم.
اشک هایش تند و تند می ریخت و قلبش انگار در حال تکه تکه شدن بود. این زن چه می خواست؟
**
 

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
روی مبل چرمی دفتر خانه نشسته بود. پلک هایش از اشک ریختن بی وقفه شب گذشته به شدت متورم و چشم هایش سرخ سرخ بود. هیچ تلاشی برای پنهان نشانه های گریه نکرده چرا که امروز نهایت قصه و دیگر هیچ چیز مهم نبود، حتی نگاه پر ترحم منشی دفتر خانه که گـه گاه از زیر چشم نگاهش می کرد و نچ می گفت. شاید این به نوعی تنبیه بود، برای خودش که دل شهاب را به بدترین شکل شکسته بود. شهابی که جلسه اول دادگاه را نیامده و جلسه دوم را با چشم های نم دار آمده بود. با تعجب به هانیه زل زده و شکسته و رنجور پرسیده بود:
- واقعا اینو می خوای؟ بعد از این جدایی بازم می تونی خوشحال باشی؟ می تونی ادعای خوشبختی کنی؟
و هانیه خیره خیره نگاهش کرده و با مکث "آره" گفته بود. ته ته چشم های شهاب پوزخند را دیده بود. شهاب دروغش را خوب فهمیده اما تنها سرش را تکان داده و قلب هانیه انگار از بلندترین ارتفاع سقوط کرده بود. شکسته و خورد شده و تکه هایش هیچ جوره قابل وصل نبود.
شهاب در برابر سوال پیچ کردن های قاضی فقط سکوت کرده بود. قاضی که از همان ابتدا با دیدن هانیه و تصمیم به طلاقش متعجب شده اما پیش پایشان سنگ نینداخته بود. شاید تصمیم دخترک بهترین بود!
با نشستن دست جمال روی انگشت های سرد و یخ زده اش از فکر خارج شد. نگاه ماتش را به سمت جمال چرخاند و منتظر ماند. جمال دست زبرش را آرام آرام روی انگشت های کشیده و ظریف دخترش کشید و خیره به ناخن های یک دست کوتاهش گفت:
- همیشه مطمئن بودم تو رو به بهترین شکل بزرگ کردم، اما حالا به خاطر وجودت به خودم افتخار می کنم.
چانه هانیه لرزید و لب هایش به سمت پایین کشیده شد.
- وقتی یه نفر بخاطر کس دیگه از خودش و خواسته قلبیش می گذره اون وقته که می تونه ادعای بزرگی کنه
کمی روی مبل جا به جا شد:
- هانیه تو کار بزرگی کردی تصمیمت به خاطر قلب شکسته یه مادر قابل ستایشه.
اشک هانیه چکید و جمال رد آن را از روی گونه تب دارش گرفت.
- هیچ وقت واسه گرفتن این تصمیم خودتو سرزنش نکن.
- اما شهاب...
صدای هانیه پر از لرز بود.
- نگران اون نباش زمان همه چیزو حل می کنه.
صدای کف و هلهله از اتاق رو به رویی آمد و خاطره نه چندان دور عقد توی ذهنش مرور شد. چه شبی برای هر دوی آن ها بود. از شادی روی زمین بند نبودند و امروز باز هم انگار معلق بود. توی فضایی که بیشتر به خواب... نه کابوس شباهت داشت. این شب انگار قصد صبح شدن نداشت اما چرا ته ته قلبش هنوز امیدی سو سو می زد و دلش هنوز روشن بود؟دلیل این نور در این ایستگاه آخر و پایان راه چه بود؟
جعبه شیرینی مقابلش قرار گرفت و نگاهش به زن میان سال چادری افتاد. برق شادی توی چشم هایش بود. درست مثل برق چشم های مادر شهاب د روز عقدشان.
زن با دیدن چهره هانیه کمی خودش را جمع و جور کرد و سریع از او فاصله گرفت. حتی فرصت برداشتن شیرینی به او نداد گر چه قصد برداشتن را هم نداشت. کام تلخش با هیچ عسلی شیرین نمی شد.
جمال از حرکت زن اخم و هانیه گنگ نگاهش کرد. این دوری سریع زن برای چه بود؟!
جمال دستش را مشت کرد و فکش را روی هم فشرد. هانیه با دیدن حال جمال همه چیز را خواند و لبخند تلخ زد و دست روی مشت پدر گذاشت.
با چانه لرزان گفت:
- این چیزا در برابر دردی که تو سـ*ـینه دارم هیچه بابا... باید عادت کنم چشممو به روی این رفتار ببندم
جمال محکم گفت:
- تا من هستم نمی ذارم خم به ابروت بیاد اینو مطمئن باش. بعد از این حتی یه روزم تو این شهر زندگی نمی کنیم.
هانیه هاج و واج نگاهش کرد:
- بابا...
_به خاطر تو از جونمم می گذرم پشت کردن به قومی که جز بدی چیزی به من و امثال من نرسوندن که چیزی نیست.
اشک دیگری از چشمش چکید و نگاهش همزمان به شخصی که خمیده و شکسته از در وارد شد افتاد. او هم انگار کم از خودش نداشت و شاید هم بدتر بود.
دیگر نفهمید چه شد. انگار با سر توی قعر کابوس های بی پایانش سُر خورد. انگار پاهایش نبود که به سمت اتاق دیگری رفت و انگار خودش نبود که روی صندلی سفت و سرد نشست. سرما به تمام تنش سرایت کرد اما نلرزید. نگاهش تنها به سوسو زدن امیدی بود که منباش نامعلوم بود.
نگاه مرد روحانی رو به رویش متاسف بود. لب هایش تکان می خورد و صدایش را انگار از دور و نزدیک می شنید. از مکروه ترین حلال خدا می گفت و از اطمینان طرفین. با دیدن سکوتشان سرش را به دو طرف تکان داد و خطبه را خواند.
چند بار نامش را تکرار کرد؟ نمی دانست. تنها با نشستن دست مادر شهاب روی شانه اش به خودش آمد. چشم هایش خیره به التماس نگاه مریم بود و "بله" بی جان از گلوی خشکش خارج شد.
نگاهش را به مرد متلاشی رو به رویش نداد. باید شهاب همانی که بود در ذهنش می ماند. همان پسر خنده روی مهربان عاشق نه پسرکی از هم پاشیده و خورد شده.
شهاب هم انگار قصد بله گفتن نداشت اما کمی بعد صدای بله گفتنش تو سکوت سرد اتاق پیچید.
همه چیر تمام شده بود غیر از نور امیدی که عجیب هنوز به دل پاره پاره هانیه می تابید.
***
همزمان با خروج از آموزشگاه، لرزش گوشی را توی جیب مانتو حس کرد. کیفش را به دست دیگری داد و آن را خارج کرد. تصویر خندان آیدا را دید و نگاهش را به مسیر عبور ماشین ها چرخاند. با دیدن خیابان خلوت عبور و همزمان تماس را برقرار کرد.
- جانم آیدا
- سلام آبجی خوبی؟
جواب سلامش را داد و راهش را به سمت ماشین پارک شده کج کرد.
- شب چه کاره ای؟
ریموت را زد و سوار شد.
- مثل هر شب.
- نمیایی طرفمون؟
راهنما زد و با احتیاط از پارک خارج شد. همزمان به آینه نگاه کرد و به عنوان تشکر برای ماشین پشت سر که راه را برایش باز کرده بود، تک بوق زد.
- چیزی شده؟
- چیزی بالاتر از دلتنگی هست؟
لبخند بی جان زد و به حالت شوخ گفت:
- کسی که دلتنگه خودش میاد.
- آخه تو اون خونه تک و تنها نشستی که چی؟
می دانست این ها حرف های آیدا نبود.
نگران شد؛ اگر پدرش باز بحث را پیش می کشید دیگر توان مقاومت نداشت.
- بابا حرفی زده؟
- بابا نگرانته.
سکوت کرد. حرفی نداشت و نگرانی پدرش قابل درک بود.
- میایی دیگه، هان؟
سردرگم شد. قلبش انگار دو نیم‌ شده بود. قسمتی امید و قسمت دیگر...
- واقعا نمی دونم، امروز کلی کار دارم
آیدا ناامید خداحافظ گفت و تماس را قطع کرد. نچ گفت. ناراحت کردن کسی را نمی خواست؛ اما در بد مخمصه ای افتاده بود.
به ساعت دیجیتالی رو به رویش نگاه و دستش را به سمت داشبرد دراز کرد. برگه مربعی کوچک را بیرون کشید و خط انتهایش را خواند.
《 جوابدهی پنج تا هفت عصر》
چیزی تا پایان زمان نمانده و باید عجله می کرد. بلوار را پیچید و به سرعت سمت آزمایشگاه راند.
به آزمایشگاه که رسید چشم چرخاند. جایی برای پارک نبود و باید پی جریمه را به تنش می مالید. زیر تابلو توقف ممنوع پارک کرد و پیاده شد. ریموت را زد و به ساعت مچی اش نگاه کرد. شش و پنجاه و پنج دقیقه! به قدم هایش سرعت داد و وارد شد. پشت پیشخوان جوابدهی ایستاد و کمی خم شد. برگه را از نیم دایره برش داده شده روی سطح هل داد و همزمان سلام کرد. زن با جواب خشک نگاه از سیستم گرفت و نام روی برگه کوچک را خواند.
این بار با احترام از جا بلند شد.
- سلام خانم تابش، خوب هستین؟
متعجب از تغییر یکباره رفتار، کمرش را صاف و تشکر کرد.
زن فرم پوش از پشت سیستم کنار رفت و از دو در کوتاه خارج شد. به راه روی سمت راست اشاره کرد و گفت:
- لطفا همراه من تشریف بیارین.
ترسیده انتهای مقنعه اش را پایین کشید.
- اتفاقی افتاده؟
- مسئول بخش یه صحبتی باهاتون دارن
پشت سر دختر فرم پوش راه افتاد و همزمان گفت:
- صحبت؟! در چه مورد؟
دختر پشت در اتاق ایستاد و با لبخند گفت:
- اطلاعی ندارم، فقط فرمودن اگه خانم تابش تشریف اوردن راهنمایشون کنید اتاقم
و لبخند دیگری زد و با اجازه گفت. دختر که دور شد، نگاهش را به سر در انداخت. چه از او می خواست؟ بارها اینجا آزمایش داده؛ اما این اولین احضارش بود. یعنی جواب آزمایش...
تمام تنش از این گمان یکباره خیس و نفسش کند شد. ترسیده و مضطرب دسته را پایین کشید و در را محکم باز کرد و وارد شد. با دیدن ابروهای بالا رفته مرد رو به رویش، لبش را گزید. چطور در زدن را یادش رفته بود؟! خجالت زده یک قدم عقب رفت و توی چهار چوب ایستاد. به در دو ضربه زد و آرام معذرت خواهی کرد و منتظر واکنش او ماند.
- بیا تو...
صدایش سرد و خشک بود. خوب بود که این خطا را به رویش نیاورده بود. آرام جلو رفت و باز نگرانی آزمایش به جانش افتاد.
- چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
این بار سلام کردن را هم از قلم انداخته بود. نگاه مرد پر اخم پشت میز به برگه های رو به رویش بود و با همان حال جوابش را داد:
- بشین.
کلافه شد. نگرانی در حال جوییدن پوست و گوشتش بود و کاش این مرد می فهمید.
- می شه زودتر منو از این حال در بیاری؟
مرد بی جواب از جا بلند شد و به سمت آب سرد کن راه افتاد. قدم هایش محکم و بی تفاوتی توی تک تک حرکاتش بود و انگار حال نزار دخترک برایش ذره ای اهمیت نداشت. لیوان یکبار مصرف را از استوانه کنارش کشید و پر آب کرد. روی مبل نشست و دو حبه قند را توی آب ولرم انداخت.
دخترک ناچار رو به رویش نشست و انگشت هایش را مضطرب توی هم تاب داد. پس کی قصد صحبت داشت؟
دهان باز کرد و او زودتر گفت:
- این بیمار پرستار داره؟
- بله؟!
- آقای امید رستگار پرستار دارن؟
- تا جایی که خبر دارم، بله.
- این آقا اگه تو خیابون رها شده بود، این همه بدنش عفونت نداشت.
- عفونت؟
- عفونتش اونقدری هست که...
حرفش قطع شد. خیره به چهره رنگ پریده دخترک شد و لیوان آب قند را با نوک انگشت روی سطح شیشه ای میز هل داد.
- اول اینو بخور
صدایش لرزید.
- اونقدری هست که چی؟
اصراری به خوردنش نکرد. اهل دو بار گفتن حرفی نبود و به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
- شانس اورده و گرنه...
مکث کرد.
- لطفا ادامه بده
پوف کشید و از جا بلند شد. این دخترک آرام و رنجور تحمل شنیدن نداشت.
- همین که تا الان براش اتقافی نیوفتاده باید خدارو شکر کنی، خواستم ببینمت که بگم سریع باید بستری شه، احتمالا از زخم بستر کارش به اینجا رسیده
با شنیدن این حرف، پلک هایش را بست و لبهایش را محکم بهم فشار داد. لعنتی به آن نامرد فرستاد و از جا بلند شد. تنش از خشم و درد می لرزید. باید هر چه سریع تر دنبال راه چاره می گشت.
چشم باز و با عجز نگاهش کرد.
- حال بابا خوب می شه نه؟
مرد از جا بلند شد و پشت میزش نشست. زیر لب بابا را زمزمه کرد.
- خوب میشه؛ اما با مراقبت!
و جواب آزمایش را رو به رویش گرفت.
دخترک خیسی دست هایش را با مانتو گرفت و به میز نزدیک شد. برگه را از بین انگشت های او گرفت و آرام گفت:
- بابت همه چی ممنون
جوابی به تشکرش نداد و به جایش گفت:
- زودتر بستریش کن.
سرش را تکان داد و با عجله سمت در راه افتاد. امروز هر طور که شده باید امید را بستری می کرد؛ حتی اگر تمام هستی اش را پیش مسعود گرو می گذاشت.
- زلفا؟
با شنیدن نامش، درست در یک قدمی درب ایستاد. مثل همیشه خشک و بی انعطاف اسمش را صدا زده بود. عجیب نبود، مدت زیادی از آخرین مهربانی اش گذشته و به این لحن و رفتار عادت کرده بود.
برگشت و منتظر نگاهش کرد.
- شهاب نگرانته، بد نیست به فکر اون هم باشی
سرش را تکان داد. سراغ شهاب می رفت؛ اما حالا پدرش بیشتر اهمیت داشت.
**
 
آخرین ویرایش:

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
با قدم های تند از آزمایشگاه خارج شد. وقتی برای تلف کردن نداشت و باید زودتر خودش را می رساند. به سمت ماشین راه افتاد و بی تفاوت جریمه را از زیر برف پاکن برداشت. سریع پشت فرمان جاگیر شد و پایش تا انتها پدال گاز را فشرد. باید با مسعود حرف می زد و متقاعدش می کرد، گر چه سخت بود؛ اما باید تمام تلاشش را به کار می برد و باید هر چه زودتر به داد پدرش می رسید. کوتاه آمدن دیگر کافی بود!
فشار پایش را روی پدال بیشتر کرد و بلوار را پیچید. مسیر را از بر بود. چند سال از عمرش را به سمت آن شرکت رانده بود؛ اما حس و حال آن سال ها کجا و این درد عمیق و چرکین کجا؟
به متجمع تجاری مهر رسید و ماشین را کنار کشید. سریع پیاده شد و چهار پله را دوید. در اتوماتیک وار برایش باز و نگهبان به احترامش بلند شد. گرم سلام و احوال پرسی کرد و زلفا گفت:
- آقای رستگار هستن؟
- بله یه ساعت پیش تشریف اوردن
ممنون گفت و با قدم های تند به سمت آسانسور حرکت کرد. تنها یک ساعت از آمدنش می گذشت، این سو مدیریت باعث تاسف بود و حتما به زودی خبرهایی از ورشکستگی به گوش می رسید. ورشکستگی شرکتی که امید تمام عمرش را به پایش ریخته بود.
خیره به شمارهای طبقه شد. یک، دو، سه... به ده که رسید، صدای ظریف زن طبقه را اعلام کرد و دو در برایش باز شد. کیفش را بین دست ها جا به جا کرد و سریع به سمت شرکت راه افتاد. در نیمه باز را هل داد و وارد شد. روزی اینجا همه کاره بود و حالا...
منشی با دیدنش ذوق زده از جا بلند شد.
- زلفا؟! کجایی تو بی معرفت؟
به سختی لبخند زد. سلام کرد و حالش را پرسید و بعد از آن، به در اتاق اشاره کرد.
- هستن دیگه؟
به قصد حرکت قدم برداشت و منشی زودتر گفت:
- مهمون دارن
- مهمون؟
- آره همین نیم ساعت پیش...
حرفش هنوز تمام نشده بود که در باز و صدای خنده و تعارفات معمول به گوشش رسید. مسعود و مرد کت و شلوار پوش کنارش را دید. «باز هم قدم رنجه کنید» مسعود، با دیدنش نیمه تمام ماند و بی اراده خنده اش جمع شد. مرد کت و شلوار پوش که رد نگاه مسعود را دنبال کرد، مسعود خودش را جمع و جور کرد و این بار با لبخند مسخره گفت:
- خیلی از دیدارتون خوشحال شدم، امیدوارم باز هم همدیگرو ملاقات کنیم.
مهمان دست توی دست دراز شده مسعود گذاشت و او هم اظهار خوشحالی کرد و بعد از خداخافظی خارج شد.
با بیرون رفتنش، مسعود بی توجه به زلفا وارد اتاق شد و در را محکم به هم کوبید. زلفا بی اهمیت به نگاه سنگین و متعجب منشی به سمت اتاق قدم برداشت و لحظه ای پشت در مکث کرد. نگاهش به تابلوی طلایی کنار در افتاد.
«مدیر عامل مسعود رستگار»
نگاهش غمگین شد و زیر لب زمزمه کرد:
- ماه درخشنده چو پنهان شود، شب پره بازیگر میدان شود. کاش زودتر سرپاشی بابا.
سرش را به دو طرف تکان داد، حالا وقت غم نبود و باید به جنگ سرد می رفت. گرچه با این روحیه مسالمت آمیز باید می گفت برای گفتگو و خواهش و التماس می رفت.
به در دو ضربه زد و منتظر ماند. صدایی نشنید و به جای آن صدای زنگ تلفن بلند شد. باز ضربه زد و صدای بله، چشم، گفتن منشی را شنید.
منشی گوشی را روی شاسی گذاشت و خجالت زده گفت:
- ببخشید اینو می گم؛ اما...
مکث کرد، نگاهش را پایین انداخت و ادامه داد:
- می گن نمی خوان شما رو...
زلفا بی توجه به حرف منشی در را باز کرد و وارد شد. مسعود مثل تیر رها شده از کمان از جا پرید و داد کشید:
- مگه اینجا طویله است، سرتو می ندازی پایین میایی تو؟!
عادت داشت، یعنی در این شش ماه به این لحن بی ادبانه عادت کرده بود و دیگر تاثیری رویش نداشت، جرات حرف زدن هم نداشت. نه تا زمانی که دستش زیر ساطور و شیشه عمرش کنج اتاق خانه او بود.
- سلام عمو
- بیرون!
- معذرت می خوام، می دونم نباید بی خبر می اومدم؛ اما کار خیلی مهمی پیش او...
داد کشید:
- گفتم بیرون.
- عمو خواهش می کنم... خواهش می کنم، فقط چند لحظه
کمی، فقط کمی از خشمش فرو نشست. خوب او را می شناخت، رگ‌ خوابش را بلد بود. تشنه خواهش و التماس بود. عقده حقارت داشت و برایش عیان بود. حالا به جای خشم، برق لـ*ـذت توی چشم هایش می درخشید، درست مثل حیوانی که شکارش زیر پنجه هایش پیچ و تاب می خورد و جان می کند.
- زودتر حرفتو بزن و گورتو گم کن که اصلا دوست ندارم ریختتو ببینم!
برای پدرش هر کاری می کرد، دوتا خواهش و التماس که چیزی نبود.
- عمو حال بابا اصلا خوب نیس...
حرفش را قطع کرد.
- واسه شنیدن این چرندیات...
این بار زلفا حرفش را نیمه تمام گذاشت.
- خواهش می کنم، فقط به حرفم گوش کنید، لطفا!
مسعود با همان اخم نگاهش کرد، زلفا هنوز سر پا ایستاده بود و اصراری هم برای نشستن نداشت، تنهابرای گرفتن جواب مثبت آمده و باید زودتر می رفت.
- اگه بابا رو نبریم بیمارستان ممکنه... خدایی نکرده اتفافی براش بی...
مسعود کف دست هایش را روی میز گذاشت و کمی خم شد. با حالت مسخره گفت:
- اِ جدی؟! که از اونور فلنگو ببندین؟ کور خوندی دختره...
مطمئن بود، این حرف را خواهد شنید. این مرد بد ذات رو به رویش را خوب می شناخت، حکایتش، حکایت کافر بود و پندارش.
- نه به جون بابا قسم نمی خوام ببرمش جایی، اصلا مگه جایی دارم؟ فقط می خوام حالش خوب شه همین.
مسعود پا روی پا گذاشت و ماگش را برداشت. خیالش راحت شد. قسم راست این دخترک جان امید بود، پس نقشه ای در کار نبود؛ اما بد نبود اگر کمی آزارش می داد و بیشتر از این زبان، التماس می شنید. حق این دختر تحقیر بیشتر از این بود.
میز گردانش را به اطراف چرخاند و نچ گفت.
- به تو اعتمادی نیست!
زلفا جلوتر رفت. خودش را برای این مخالفت ها و حتی بدتر آماده کرده بود.
- باور کنید دروغ نمی گم، بخدا قسم می خورم به جون بابا که می خوام دنیاش نباشه، فقط میبرمش بیمارستان
مسعود سکوت کرد. بد نبود چند روزی از ناله های چندش آور آن پیرخرفت خلاص می شد؛ اما نباید این را به رویش می اورد.
ماگ را به میز کوبید و خودش را جلو کشید.
- وای به حالت اگه بخوای منو دور بزنی...
مکث کرد و بعد از زدن نیش خند ادامه داد:
- فکر نکن حواسم بهت نیست، جم بخوری بیخ تا بیخ گوشتو می برم می ندازم جلو سگا
- قول می دم، بخدا قول می دم
و قبل از آن که پشیمان شود، چرخید و با قدم های سریع و بلند خودش را به در رساند. باید زودتر به آن خانه نفرین شده می رسید.
با خروجش مسعود دست هایش را به دو طرف کشید، هر بار با عز و جز این دختر انرژی تازه ای می گرفت. بلند و هیستریک خندید، روز خوشش کامل شده بود.
***
- ببخشید خانم اگه می شه تشریف ببرید بیرون.
نگاهش را از چشم های خیره به سقف امید گرفت و به پرستاری که در حال تنظیم سرم بود، داد.
- نمی شه بمونم؟ آخه پدرم غیر از من کسی رو ندارن.
مرد جوان خیره به اشک های نچکیده چشم های پر غمش گفت:
- نگران نباشید، ما هستیم نمی ذاریم احساس تنهایی کنه
اصرار بیش از این را جایز ندید. ناچار سرش را بالا و پایین کرد و همزمان اشک هایش سرازیر شد.
- پس... فقط چند لحظه پیشش بمونم
پرستار آمپولی توی سرم تزریق کرد.
- فقط سریع تر، ممکنه برامون مشکل ساز بشه
- چشم.
با خروج پرستار، به سمت امید برگشت. پتوی نازک را روی پاهایش مرتب کرد و روی صندلی همراه نشست. دستش را بین دست هایش گرفت و به عادت همیشه انگشت اشاره اش را روی رگ های برجسته او کشید. سه ماه درست و حسابی او را ندیده و قد تمام دنیا دلتنگ بود. اشک هایش بی اختیار می ریخت و با صدای گرفته گفت:
- بابایی... باهام قهری بابا امید؟
نگاه امید هنوز به سقف خیره بود.
- حق داری...
مکث کرد. اشک هایش را با پشت دست پاک کرد.
- توجیه نمی کنم؛ اما شما که تو این مدت عمو مسعود رو خوب شناختین، می دونید چند بار از خونه بیرونم کرد؟ می دونین چند بار تهدیدم کرد؟ سراغ وکیل هم رفتم دستم به جایی بند نشد، می گن تو...
صدا توی گلویش شکست و اشک دیگری چکید.
- اما این بار قول می دم، کاری به حرف بقیه ندارم،
برای بودن کنارتون هر کاری می کنم، به شرطی شما هم قول بدی زودتر خوب شی، باشه؟ قول بده بابا
انگشت کوچکش را قلاب انگشت او کرد.
- قول، باشه؟
مردمک چشم های امید توی کاسه چرخید. دهانش را باز و بسته کرد و تنها اصوات نامفهومی از ته گلویش خارج و همزمان اشک هایش از گوشه چشم سرازیر شد و توی تار و پود بالش فرو رفت. هق هق زلفا با دیدن بغض شکسته امید، شدت گرفت و دست او را به دهانش چسباند. چند بار آن را بوسید و زمزمه کرد:
- همه چی درست می شه، قول می دم.
نگاه امید هنوز به او بود که در اتاق باز و پرستار وارد شد.
- خانم لطفا زودتر
سرش را به معنای باشه، تند تکان داد. دستمال از جیبش خارج کرد و نم چشم های امید را گرفت و پیشانی اش را بوسید.
- الان مجبورم برم؛ اما فردا دوباره میام
امید با نگاهی پرحرف خیره به او بود و زلفا ناچار خداحافظ گفت و از اتاق خارج شد. باید دنبال راهی می گشت. مسعود همه درها را به رویش بسته بود و کاش فقط کمی رحم توی سـ*ـینه داشت، حیف آن همه زحمتی که امید برای آن مرد ناخلف کشیده بود.
از در شیشه عبور کرد درحالی که قلبش هنوز سنگین و گلویش پر از بغض بود. به سمت ماشین راه افتاد و همزمان صدای زنگ گوشی را شنید. آن را از کیف خارج کرد و اسم شهاب را دید.‌ یاد تماس آیدا و نگرانی شهاب افتاد. کمی تعلل و بعد با تک سرفه صدایش را صاف کرد. شهاب نباید از حالش باخبر می شد. انگشت روی صفحه کشید و الو گفت.
- خوبی دخترم؟
- ممنون شما خوبین؟
شهاب لحظه ای مکث کرد؛ حتی با وجود تظاهر به سرحالی، گرفتگی صدایش عیان بود. نگران گفت:
- زلفا چیزی شده؟
رد اشک را از روی گونه اش پاک کرد و لب هایش را روی هم فشرد. هیچ وقت بازیگر خوبی نبود.
- نه خوبم...
- مطمئني خوبی؟
- خوبم نگران نباشید.
شهاب با خوبم دست و پا شکسته اش قانع نشد و گفت:
- کجایی؟ الان میام...
زلفا حرفش را قطع کرد.
- گفتم که خو...
شهاب شماتت بار نامش را تکرار کرد و زلفا ادامه حرفش را خورد و ناچار گفت:
- بابا حالش بد شده، آوردمش بیمارستان.
ندیده شکستن قلب شهاب را حس کرد، با هر بار «بابا» گفتنش، قلب شهاب مچاله می شد و سالها انگار به این اسم عادت نکرده بود. حق داشت. این بابا گفتن زلفا انگار برایش حرف زور بود و هیچ جوره با آن کنار نمی آمد. اصلا دلش نمی خواست کنار بیاید و زلفا را با دیگری شریک شود؛ اما زمانه او را مجبور به این کار کرده بود.
- الان حالش چطوره؟
دیگر آن نگرانی توی صدایش نبود و بیشتر سرخورده بود.
زلفا پشت فرمان نشست.
- خوبه... یعنی خوب می شه.
شهاب «خوبه» را زمزمه کرد. کمی سکوت میانشان برقرار شد. زلفا به آینه بغـ*ـل نگاه کرد و به قصد خروج از پارک راهنما زد. هنوز شهاب سکوت کرده بود و انگار در حال آرام کردن قلب شکسته اش بود. نفس عمیقش را شنید و بعد صدایش که گفت:
- شام خوردی؟
شام؟ کمی خنده دار بود. وعده های روزانه اش بعد از بنفشه در ناهار خلاصه شده بود.
- نه هنوز.
«هنوز» را برای دلخوش کردن شهاب گفته بود. اگر می گفت شش ماه است وعده شام را فراموش کرده چه واکنشی نشان می داد؟
- پس شام بیا اینجا...
حرفش را قطع کرد.
- خیلی خسته ام؛ بذارید واسه یه شب دیگه.
- می دونی چند وقته داری دعوتمو رد می کنی؟ انگار اصلا یادت رفته یه خونواده ای هم داری.
سکوت کرد و شهاب ادامه داد:
- اینجا همه دلتنگتیم اگه...
مکث کرد. ادامه حرفش را قطع کرد. حرفی که بیشتر دل خودش را می سوزاند. «اگر تو هم دلتنگ باشی» را میان شکستگی های قلبش چال کرد و به خودش دلداری داد. زلفا هنوز آن محبت را به او داشت مطمئن بود! اطمینانی که زیادی متزلزل بود؛ اما...
زلفا دم عمیقی گرفت. نقطه ضعفش همین جمله های ناتمام شهاب بود و دلی که می دانست حسابی غمگین شده بود. دیگر توان مخالفت در برابر این صدای محزون را نداشت و گفت:
- چشم. اگه اجازه بدین فقط یه سر برم خونه، میام
روزنه نوری به قلب شهاب تابید.
- پس ما منتظریم
 
آخرین ویرایش:

*Rahil*

مدیر بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
28/8/19
ارسال ها
282
امتیاز واکنش
3,270
امتیاز
451
زنگ واحد را فشار داد و گوشی را از کیف بیرون کشید. منتظر تماس مدیر آموزشگاه بود، برای فردا مرخصی گرفته؛ اما با غیبت های یکی در میان این روزها به موافقتش امیدوار نبود.
پیامی که برای او فرستاده را چک کرد، هنوز حتی تحویلی نخورده بود.گوشی را توی جیب مانتو سُر داد و همزمان در باز شد. سرش را بالا برد و قامت بلند شهاب را توی چهارچوب در دید. دروغ بود اگر می گفت، دلتنگ نشده بود. حتی با وجود تمام دلخورهای کهنه و خاک شده اش، اما دلش برای این مرد یک ذره شده بود.
شهاب با دیدنش لبخند زد و دست هایش را به دو طرف باز کرد. این دختر بی معرفت همه زندگی اش بود، زندگی که به غلط از دستش لغزیده بود. زلفا یک قدم جلوتر رفت و شهاب او را توی آغـ*ـوش گرفت. دست هایش را محکم دور تن ظریفش حلقه و آهش را از سـ*ـینه خارج کرد. چه می شد اگر راضی به ماندن می شد؟ اجبار را دوست نداشت و بودن زلفا را با دل خوش در این خانه می خواست، خصوصا حالا که در آن خانه درندشت کسی را نداشت.
زلفا سرش را روی سـ*ـینه پهن شهاب گذاشت و نفس عمیق کشید. در این روزهای تنهایی زیادی به این جایگاه امن محتاج بود و کاش می شد او را داشت؛ اما خودش انتخاب کرده و از او فاصله گرفته بود.
شهاب سرش را بوسید و زلفا یک‌ قدم به عقب برداشت.
- خوش اومدی دخترم!
و از چهارچوب در کنار رفت و به داخل اشاره داد. وارد شد و همزمان صدای سرحال آیدا را شنید.
آیدا با اشتیاق او را توی آغـ*ـوش گرفت و با صدای بلند و جیغ مانند کنار گوشش گفت:
- آخ که دلم برات یه ذره شده بود، بی معرفت.
حس کرد گوشش از این جیغ زنگ می زند. به این خواهر شر و شیطانش لبخند زد و گونه اش را بوسید.
- من بیشتر عزیزم.
به غیظ آیدا و دروغگو گفتنش اخم ساختگی کرد و نگاهش ناخواسته به اطراف چرخید. چرا خبری از او نبود؟ حس موذی زیر گوشش انگار پچ زد. 《عمدا به استقبال نیامده و از بودنت ناراضی است》
سریع فکرش را کنار زد.‌ هرگز در برابر بدگویی های بنفشه نسبت به این زن، واکنشی نشان نمی داد، مدت ها بود حس کودکانه اش را کنار گذاشته بود؛ اما حالا و با نبود بنفشه انگار تاثیر حرف هایش را حس می کرد.
باز فکرش را کنار زد و رو به آیدا گفت:
- مامان نیست؟
- یه توک پا رفت به دایی سر بزنه، الان میاد.
آهان گفت و با اشاره دست شهاب و بفرما گفتنش به سمت سالن راه افتاد. آیدا مانند کسی که بعد از سال ها گمشده اش را پیدا کرده، روی مبل دو نفره کنارش نشست و دستش را محکم بین دست هایش گرفت.
- به جون بابا اگه دیگه بذارم بری.
زلفا نچ کرد.
- بی خود جون بابا رو قسم نخور.
- بی خود نیست که، به خدا اگه بدونی چقدر دلم می خواد پیشم باشی!
شهاب با رضایت به آیدا نگاه می کرد و از موضوع پیش آمده استقبال کرد. انگار دنبال بهانه برای پیش کشیدن چندین باره موضوع بود.
_زلفا بابا این خونه...
حرفش با سلامی که از پشت سر به گوش رسید، قطع شد. زلفا نگاهش را از شهاب گرفت و به صاحب صدا داد. درست مثل همیشه موقر، زیبا، بی عیب و نقص!
بی اختیار او را با بنفشه مقایسه کرد. حکمتش چه بود که با هر بار دیدن این زن، مقایسه هایش از سر گرفته می شد؟ چه چیزی در این زن بود که توی بنفشه نبود؟ چرا زندگی آن ها...
یک باره انگار دکمه استپ فکرش را زد و دست از مقایسه کشید. سال ها از آن اتفاق گذشته و این چراها بی فایده بود.
زن جلو آمد. دخترک جوان دیروز و مادر میان سال این روزها، دختری از پس تمام سختی ها گذشت تا به آرامش امروز رسید.
گونه زلفا را بوسید و با مهربانی سلام و خوش آمد گفت. رفتارش پر از محبت؛ اما رسمی و دارای حد و مرز بود. تقصیری نداشت تمامش بخاطر کنارگیرهای دخترک بود. دخترکی که پیله ای دور خودش تنیده و اجازه عبور را به او نداده بود.
شهاب مهربان نگاهش کرد. هرگز نگاهی غیر از این به او نکرده بود.
- شام حاضره هانیه جان؟
هانیه به میز چیده شده اشاره کرد.
- آره عزیزم آماده است.
آیدا دست پشت کمر زلفا گذاشت.
- بریم ببین مامان برات چه کرده!
و او را به سمت میز کشاند. نگاه شهاب از پشت سر به زلفا افتاد، در این مدت زیادی وزن کم کرده، خصوصا با این رنگ سیاهی که ماه ها تنش بود.
زلفا روی صندلی نشست و همزمان ظرف بزرگ غذا روی میز قرار گرفت. غذایی که بویش خاطرات خوش نه چندان دور را یادآور می شد. روزهایی که بنفشه بود و ماهان. آخ ماهان آخ.
آخ آن کل کل های وقت و بی وقتش. صدای همیشه معترضش را انگار زیر گوشش می شنید.
《قبول نیست مامان بنفشه، همیشه غذاهای مورد علاقه زلفا رو درست می کنی پس من چی؟》
و جوابی که امید به جای بنفشه می داد.
《چون زلفا چشم و چراغ این خونه است》
چقدر به امید و خوبی هایش مدیون بود.
بغضش از این یادآوری توی گلو حجم گرفت و چقدر حضورش در این خانه، با این شرایط سخت و سنگین بود.
با صدای شهاب، از خاطرات تلخ و شیرین خارج شد.
- ثامن نمیاد؟
هانیه همزمان با وارسی میز، گفت:
- گفت شروع کنید الان میام
و پشت میز نشست. شهاب بشقاب زلفا را برداشت و آن را پر کرد، انگار یک شبِ قصد باز گرداندن وزن از دست رفته اش را داشت.
- ممنون، کافیه.
- فقط همین؟!
- عادت به پرخوری ندارم
بهتر بود می گفت عادت به خوردن ندارم.
- مامان خانم کلی زحمت کشیده، به خاطر اونم که شده رژیمو کنار بذار
لبخند تلخ زد. رژیم؟ شهاب می دانست اهل این کارها نبود و مطمئنا نمی خواست این پژمردگی را به چیز دیگری نسبت دهد.
بشقاب را که مقابلش گذاشت، صدای یالله گفتن ثامن توی خانه پیچید. به احترامش از جا بلند شد و گفت:
- بفرما تو ثامن جان!
ثامن وارد شد و با دیدن زلفا قدم بعدی اش از حرکت افتاد و متعجب به او خیره شد. آخرین باری که او را در این خانه دیده، یادش نبود. چرا هانیه حرفی نزده بود؟
زلفا متوجه نگاه متعجب او شد و لبخند تلخ زد. حق داشت، واقعا حضورش میان این جمع اتفاق عجیبی بود!
به احترامش از جا بلند و به جبران چند ساعت پیش، در سلام پیش قدم شد. ثامن خودش را جمع و جور کرد و در جواب سلام و احوال پرسی او، تنها سلام گفت و مقابلش پشت میز نشست.
شهاب گفت:
- شرمنده قبل از شما شروع کردیم.
جوابش تنها خواهش می کنم بود و هانیه بشقابش را برداشت و پر کرد. سرش را به عنوان تشکر برای خواهرش تکان داد و آرام شروع به خوردن کرد. ظاهرش بر خلاف درون غافگیر شده و پر از تشویشش بخاطر حضور زلفا، مثل همیشه بی تفاوت بود. انگار به این‌ ماسک و نقش عادت کرده بود.
کمی سکوت شد. کسی برای شکستنش پیش قدم نشد و تنها صدای برخورد قاشق و چنگال فضا را پر کرده بود. آیدا از آمدن تنها خواهرش شاد بود، هانیه کمی از حضور زلفا بعد از مدتها مضطرب و شهاب توی فکر بود. باید منتظر اتمام غذای زلفا برای حرف زدن و امروز باید شر این لباس سیاه کم می شد، دیگر توان دیدن ذره ذره آب شدن دخترکش را نداشت.
با تشکر زلفا دست از خوردن کشید‌ و گفت:
- زلفا بابا؟
- جانم؟
نمی دانست این جانم گفتن ها ورد زبانش است یا تنها به خودش اختصاص دارد؛ اما دلش این جانم را برای خودش می خواست، حتی اگر خودخواهی هم لا به لای این این خواستن بود.
- یه درخواستی ازت دارم
نگاه زلفا توی صورت او مکث کرد، یعنی باز هم آن درخواست را داشت؟ چند بار در این شش ماه از او خواسته بود در این خانه بماند و او هر بار به بهانه های مختلف رد کرده بود.
سرش را پایین انداخت و شروع به بازی با دستمال کنار بشقاب کرد.
- اگه... اگه مربوط به اون موضوعه که...
شهاب روی صندلی جا به جا شد. نگاه همه به او دوخته شده و شاید فقط زلفا و حتی ثامن از این درخواست بی اطلاع بودند.
- به اون موضوع هم می رسیم؛ اما الان یه خواهش دیگه ای دارم...
آیدا تند از پشت میز بلند شد و به سمت اتاق دوید.
شهاب دست روی دست مشت شده زلفا گذاشت و بی مقدمه گفت:
- وقتشه که لباس سیاه رو از تنت در بیاری
با شنیدن حرف شهاب اشک توی چشم هایش نیش زد. هنوز حتی شش ماه کامل نشده و چند روز دیگر مانده بود. شهاب از کی این همه سنگ دل شده بود؟ کسی که مهربانی را از او یاد گرفته بود.
- بابات درست می گـه عزیزم، جوونی خوبیت نداره.
به سمت او چرخید. حتی از پشت لایه اشک اضطرابش را برای گفتن این حرف دید. حالا و با خیره شدن به چشم هایش باز حرف های بنفشه توی ذهنش مرور شد.《بابات هیچ وقت دوستم نداشت، حتی اگه تظاهر می کرد؛ اما من می فهمیدم. اون دختر دل و دینشو بـرده بود》
نگاه از هانیه گرفت. چرا حالا باید یادش می آمد؟ کاش اصلا بنفشه مدام نبش قبر نمی کرد. مگر زندگی اش با امید چه کم و کاستی داشت که هر بار از شهاب می گفت؟
انگار راست می گفتند زن ها درد رانده شدن را هرگز از یاد نمی برند!
ثامن با دیدن برق اشک توی چشم هایش، اخم کرد. یعنی فهمیدن نگاه زلفا این قدر سخت بود که هانیه درک نمی کرد؟ چرا خصوصا در این مورد دخالت می کرد؟ شاید هم متوجه شده و خودش را گول می زد!
دستش دور چنگال محکم تر شد و به سختی برای نزدن حرفی خودش را کنترل کرد.
زلفا قصد مخالف داشت که نشستن چیزی را روی سرش حس کرد. گوشه روسری آبی رنگ روی انگشت هایش افتاد و مقاومتش را از دست داد. اشک روی گونه اش سر خورد و تند آن را پاک کرد.
آیدا گونه اش را محکم بوسید.
- چه خوشکل شدی آبجی
ثامن نگاهش را پایین انداخت و به غذای نیم خورده اش داد. کاش اصلا نیامده بود!
هانیه در جواب حرف آیدا گفت:
- زلفا خوشگل بود.
آیدا به شوخی گفت:
- مامان یعنی از منم خوشگل تر؟
شهاب باز رو به زلفا کرد.
- دخترم...
زلفا به سختی نگاهش را بالا برد، چشم هایش هنوز نم دار بود و ثامن باز نگاهش کرد. خیسی مژه های پر پشتش انگار آتش به جانش انداخت و اخمش عمیق تر شد. دیگر سعی در پنهان خشم و کلافگی درونش نداشت.
- می دونم سخته؛ اما تا کی بالاخره که...
روسری آبی هنوز روی سرش بود؛ اما موافقتش را هنوز اعلام نکرده بود. باید حرفی می زد.
- لباس سیاه رو درمیارم بابا...
مکث کرد. صدایش می لرزید:
- ولی زمانی که دلم آروم بشه، زمانی که خیالم از سلامتی بابا امید راحت بشه.
شهاب تو سکوت نگاهش کرد و زلفا آرام روسری را از روی شال سیاهش پایین کشید.
هانیه با من و من گفت:
- ما منظوری نداشتیم عزیزم، اما خب شش ماه گذشته...
ثامن نچ کرد. باید کاری می کرد و چرا هانیه دست از دخالتش برنمی داشت. حرفش را قطع کرد و نگاها به سمت اویی که حالا سر پا ایستاده و گره کور میان ابروهای مردانه اش بود، چرخید.
- ممنون آبجی خانم، خوش مزه بود.
- چیزی که نخوردی داداش؟
بی جواب به هانیه به سمت شهاب برگشت.
- با اجازه تون.
شهاب زیر لب جوابش را داد و ثامن به سمت در راه افتاد. میان راه مکث کرد و به عقب چرخید و بی آنکه نام او را به زبان بیاورد گفت:
_بقیه آزمایشات آقا امید فردا حاضر می شن، چون وضعیتش اورژانسی بود گفتم سریع تر آماده اش کنن.
و منتظر جوابی از او نماند و بیرون رفت. وارد آپارتمانش شد. واحدی که درست رو به روی واحد خواهرش بود. دست توی موهایش فرو کرد. بی آن که دلیلش را بداند کلافه بود. شاید هم می دانست و خودش را به ندانستن زده بود. به سمت آشپزخانه راه افتاد و لیوان آب را از شیر پر کرد و سر کشید.
گرمش شده بود. دکمه اول پیراهنش را باز کرد و به سمت پنجره قدم برداشت. از ظهر برای عوض شدن هوا، آن باز کرده و هنوز به همان شکل مانده بود. کف دست هایش را روی لبه گذاشت و نفس عمیق کشید. لعنتی تصویر چشم های خیس زلفا از مقابل چشم هایش تکان نمی خورد.
زمزمه کرد: با همین دخالت های بی جا فراریش دادین.
سرش را به دو طرف تکان داد. موضوع خانوادگی بود و اصلا به او ارتباطی نداشت!
***
 
آخرین ویرایش:
بالا