در حال تایپ رمان کارامل آبی | -{الهه ماه}-کاربر انجمن نگاه دانلود

-{ الهه ماه}-

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
2/10/17
ارسال ها
56
امتیاز واکنش
632
امتیاز
346
سن
17
محل سکونت
تهران
نام رمان: کارامل آبی
نویسنده:-{الهه ماه}- | کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @*PArlA
ژانر: تخیلی
خلاصه:
دختری شاد و سرزنده که هیچوقت فکر نمی کرد لکه ای از غصه در زندگی اش پدیدار شود؛ ناگهان با مرگ پدرش کل زندگی اش سرشار از قطره های چرک غصه می شود.
دخترک قصه، ناامید از هر چیزی منتظر معجزه ای است که اتفاق بی افتد. حال این پرسش مطرح می شود که وقتی دخترک قصه ما منتظر کور سوی امیدی است، معجزه ای که همیشه منتظر آن بوده است اتفاق می افتد یا خیر؟!






.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرااسدی

نویسنده انجمن+مدیر بازنشسته
کاربر فعال
عضویت
5/7/16
ارسال ها
628
امتیاز واکنش
44,391
امتیاز
881
محل سکونت
کانادا
«به نام خدا»


269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

-{ الهه ماه}-

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
2/10/17
ارسال ها
56
امتیاز واکنش
632
امتیاز
346
سن
17
محل سکونت
تهران
اگه نظری،نقدی یا پیشنهادی دارید خوشحال میشم بهم بگید:aiwan_light_girl_pinkglassesf::aiwan_lighfffgt_blum:
-بسمی تعالی-
مقدمه: هر کسی زندگی اش رنگ و طعم خاصی دارد دقیقا مثل کارامل حالا اگر این کارامل زندگی رنگ خاصی داشته باشد که نشان دهنده زندگی هر شخص باشد چی؟ مثلا فردی که تمام زندگی اش سرشار از شادی است کارامل زندگی اش صورتی است یا کسی که تمام طول عمرش را در تنفر تلف کرده است کارامل زندگی اش مشکی است. حالا دختری طعم و رنگ زندگی جدیدی را قرار است شروع کند به رنگ آبی!

به موهای مشکی ریخته شده روی زمین نگاه کردم و اشک هایم یکی پس از دیگری شروع به باریدن کرد. قیچی را روی میز گذاشتم و به صورت خودم خیره شدم، اما انگار دیگر برای خودم آشنا نبودم، دیگر خودم را نمی شناختم. خبری از آن دخترک شاد و خوشحال گذشته نبود و جای آن را دختری با چشمانی که تنها در آن می توانستی ناراحتی را جستجو کنی، گرفته بود.

روی زمین می نشینم و زیر لب می گویم:

- پدر، متاسفم که نتونستم قوی باشم! دیگه نمی تونم ادامه بدم. این زندگی نیست که برام می خواستی.

دست هایم را روی صورتم می گذارم وصدای گریه ام بلند ترمی شود؛ که ناگهان در با شتاب باز می شود. بدون آنکه نگاه کنم می‌دانم او کیست. تغییری در حالت نشستنم ایجاد نمی کنم و انگار نه انگار که او آمده است به گریه ام ادامه می‌دهم.

نگاه تاسف باری به زمینی که پر از مو شده است می‌کند و سپس نگاهش را به من که بر روی زمین نشستم سوق می‌دهد و می‌گوید:

- فکر کردی با کوتاه کردن مو هات، از تصمیمی که گرفتم صرف نظر می کنم؟ اگه اینطوری فکر کردی؛ باید بگم سخت در اشتباهی!

اما قصد من این نبود. من تنها می خواستم تمام چیزهایی که یادآور گذشته ام بود را پاک کنم و صفحه جدیدی در زندگی ام ایجاد کنم. حتی اگر آن چیز موهایم بوده باشد!

از روی زمین بلند می شوم و تمام خشم و نفرت ام را در چشم هایم می ریزم و به او زل می زنم که حالا، دست به سـ*ـینه رو به روی من ایستاده و طلبکارانه مرا نگاه می کند. سرم را به نشانه چی شده تکان می‌دهم. چشم هایش را می چرخاند و می گوید:

- چمدونت رو نمی بینم بسته باشی.

و بعد به سمت چمدان کنار اتاق می رود و آن را روی زمین باز می‌کند. شروع می‌کند به گذاشتن تمام وسایل درون آن. اخم هایم را در هم می کشم و از اتاق بیرون می‌روم؛ که موجود کوچکی خودش را به پاهایم می مالد. در میان این همه آشفتگی به خاطر او لبخندی می زنم و او را بغـ*ـل می کنم تا به حیاط ببرم. در میان راه شروع می‌کند به شیطنت تا او را زمین بگذارم. خنده ام می گیرد و با انگشتم به ببینی کوچک اش ضربه آرامی می زنم و می گویم:

- هیس! انقدر ورجه و ورجه نکن!

انگار که حرف هایم را بفهمد، سریع آرام می گیرد و با زبان بیرون آمده مرا نگاه می کند.

در را که باز می کنم؛ انگار دنیا را به او داده باشم سریع از بغلم بیرون می‌آید و شروع به چرخیدن دور خودش می کنند.

روی زمین زیر درخت صنوبری که پدر همیشه عاشقش بود می نشینم. با یادآوری پدر دوباره چشم هایم پر از اشک می شود. پاپی خودش را به سرعت به من می رساند و روی زمین می نشیند سرش را کمی کج می کند و به من زل می زند. متقابلاً سرم را کج می‌کنم و به او نگاه می کنم؛ به آن چشمان درشت مشکی. چند لحظه ای خیره هم می مانیم، که انگار پاپی خسته می شود چون خودش را در آغوشم می‌اندازد تا نوازشش کنم. همین طور که دست هایم روی موهای مشکی اش در گردش است شروع می کنم به حرف زدن با او:

- پاپی قراره از اینجا برم، ولی نگران نباش. نمی تونم تو رو اینجا با اون تنها بزارم. می دونی که اون ازت متنفره، پس.... حتماً بعد رفتنم، تو رو توی خیابون ول می کنه؛ یا اینقدر اذیتت می کنه تا خودت فرار کنی.
 
آخرین ویرایش:

-{ الهه ماه}-

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
2/10/17
ارسال ها
56
امتیاز واکنش
632
امتیاز
346
سن
17
محل سکونت
تهران
شروع می‌کند به پارس کردن. سعی می کنم آرام اش کنم و این بار سرش را نوازش می کنم.
دوباره شروع به حرف زدن می کنم:
- می دونم ازش خوشت نمیاد. منم... خب..... ناراحتم ازش، ولی به هر حال اون هر کی هم باشه و هر کاری هم انجام بده، مادر منه. نمی تونم ازش متنفر بشم و یا برای همیشه از زندگیم پاکش کنم. حالا تموم اینا رو فراموش کن بزار راجب خونه جدیدمون حرف بزنیم.
پاپی سرش را بلند می کند و تند تند دمش را تکان می دهد.
- اونجا پر از آدم های مهربون و خونگرم هست. تازه با بی بی عزیز که راجب تو حرف زدم؛ گفت: اونجا یه عالمه سگ هست پس قرار نیست مثل من تنها بمونی. در ضمن یه رودخونه هم اطراف ده هست. می گند که خیلی قشنگه. می تونیم بعد از ظهرها با هم بریم اونجا بگردیم. مطمئنم خیلی خوش می گذره.
لب هایم رنگ لبخند به خود می‌گیرند، اما ناگهان لب هایم کش می آیند و در فکر فرو می روم. از خودم می‌پرسم: یعنی من حتی ارزشی هم برای مادرم ندارم که از من خسته شده؟ شاید به خاطر مرگ بابام، نیاز به یک مدتی دارد که تنها باشد، تا با خودش کنار بیاید. آره همین طوراست. پس نباید ناراحت باشم. من باید درک کنم تا وقتی که برمی گردم همینجا، پیش مامانم، دوستام و تمام کسانی که اینجا می شناسم. آن هر چقدر هم بد باشد باز هم مادر من است و من بچه او هستم. پس نمی تواند من را برای همیشه از خودش دور کند.
با این فکر لبخند می زنم و تصمیم می گیرم، طوری رفتار کنم که مادرم می‌خواهد.تا شاید همه چیز رو به روال عادی قبلی، پیش برود.
نفس عمیقی می کشم و دستی به موهای مشکی ام که حالا، هم کوتاه و نامرتب شده است می کشم. واقعا تصمیم عجیبی گرفتم اما خب حق داشتم. آن طور که مادرم به من گفت؛ عکس العمل بدتری نشان ندادم خیلی خوب است.
ناگهان در فکر چند ساعت قبل فرو می روم که، روی تخت نشسته بودم و مشغول خواندن کتاب "گمشده در ناکجا" بودم؛ که بدون در زدن در اتاقم باز شد و مادر را دیدم که با صورتی آشفته و عصبانی وارد اتاق شد. بدون اینکه صحبتی کند، روی صندلی میز آرایش نشست و چند لحظه در سکوت خیره به نقطه ای از زمین شد. من که نگران او شده بودم، کتاب را کنار گذاشتم و با نگرانی و کنجکاوی به او خیره شدم. چند دقیقه ای گذشت اما هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشده بود. ناگهان چیزی زیر لب گفت، که نتوانستم بشنوم و چون دیگر کاسه صبرم لبریز شده بود و از طرفی، می خواستم هر چه سریع تر به خواندن بقیه کتاب ام برسم؛ گفتم:
- چیزی گفتی مامان؟
با شنیدن صدای من تازه به خودش آمد. سرش را بلند کرد و چند بار چشم هایش را باز و بسته کرد. سپس چند نفس عمیق کشید که فکر کنم، می‌خواست به خودش مسلط شود. من که گیج از رفتار مشکوک اش شده بودم؛ می خواستم دلیل این رفتارش را بپرسم که خودش پیش دستی کرد و گفت:
- دیگه نمی تونم ازت نگهداری کنم. باید بری پیش مادرم. چمدونت رو آماده کن.
و بعد از گفتن حرفش بلند شد و سریع از اتاق خارج شد، همین.
من با این که صورت خودم را در آن لحظه ندیدم ولی می توانستم تجسم کنم، که من از فرط شوک بی حرکت روی تخت نشسته بودم و داشتم حرف هایی که تا چند لحظه پیش گفته شده بود را هضم می کردم. می توانم قسم بخورم، بیشتر از دو دقیقه بدون پلک زدن به پروانه های روتختی زل زده بودم. پس با این حساب من حق داشتم عکس العملی احمقانه، نشان بدهم. و بخواهم موهایی که تا زانو ام بود را کوتاه کنم!
با صدا زدن های اسمم از طبقه بالا، به سرعت بلند می‌شوم و به طبقه بالا می روم.
تا در را باز می کنم، اول از همه چمدانم را می بینم که کاملا آماده و بسته شده کنار کمد ام گذاشته شده است. عصبانی می شوم و ناخودآگاه دندان قروچه ای می کنم. می خواهم شروع به بحث کردن بکنم؛ اما یاد تصمیمی می‌افتم که در حیاط با خودم گرفته بودم. به اجبار نفس عمیقی می کشم و سعی می‌کنم با عادی ترین لحن ممکن صحبت کنم:
- صدام زدی. کاری داشتی؟
به صورتم نگاه نمی کند و می گوید:
- لباساتو جمع کردم. فقط نمی دونستم چی می خوای با خودت ببری. گفتم بیای خودت هم یه چک کنی. چون بعداً نمی تونم چیزی واست بفرستم.
 

-{ الهه ماه}-

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
2/10/17
ارسال ها
56
امتیاز واکنش
632
امتیاز
346
سن
17
محل سکونت
تهران
دوستان عزیز خوشحال می شم نظرات و نقد هاتون رو بهم بگید تا بتونم مشکلات خودمو رفع کنم:aiwan_light_girl_pinkglassesf::aiwan_lighfffgt_blum::aiwan_light_heart:

 

-{ الهه ماه}-

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
2/10/17
ارسال ها
56
امتیاز واکنش
632
امتیاز
346
سن
17
محل سکونت
تهران
لبخند مهمان صورتم می شود و تمام خستگی هایم یکباره از بین می رود. به سمت صندلی های چوبی می روم و روی آن می نشینم. بی بی کارهایش را نصفه و نیمه ول می کند و می آید سمت صندلی روبروی من می نشیند. می گوید:
- وسایلت رو جابه جا کردی؟
- بله؛ البته انقدرهم وسیله نداشتم که نیاز به گذاشتن توی کمد باشه.
بعد از گفتن این حرفم خنده تلخی می کنم. چشمان بی بی پر از غصه شاید هم ترحم می شود. اما هر چه هست چشمانش را از من می دزدد وبه هر جایی نگاه می کند به جز چشمانم.
بعد از چند ثانیه کوتاه انگار تصمیم می گیرد که می خواهد چه بگوید و چه کاری را انجام دهد. نگاهش دقیقا میخ چشمانم می شود و با لحن صمیمی و گرم می گوید:
- می دونم الان چقدر ناراحتی و خب حق هم داری ننه. منم از دست نازنین ناراحتم و دلیل کارهاش رو نمی فهمم اما همه چی رو باید بسپاری به زمان دخترم. پس اینجا اومدنت رو یه اجبار در نظر نگیر؛ به عنوان یه تفریح بهش نگاه کن.
ناگهان با لحن شتاب زده ای در حالی که دستانش را مدام به اطرافش تکان می داد می گوید:
- البته نه اینکه بگم اینجا خونه ات نیست و تو مهمونی اصلاً و ابداً ننه، بخصوص اینجا خونه خودته هر چقدر می خوای بمونی می تونی بمونی. من فقط این و گفتم که تو دیگه انقدر ناراحت نباشی دورت بگردم.
با گفتن این حرف ها حس خیلی بهتری پیدا می کنم.دقیقاً همان چیزی بود که در این لحظه نیاز به شنیدن آن داشتم.
دستان بی بی را از روی میز بین دستانم می گیرم و با لحن اطمینان بخشی می گویم:
- بی بی جون، ممنون بخاطر حرفات و چیز هایی که گفتی؛ اما من دیگه ناراحت نیستم چون فکر می کنم مامانم نیاز به زمان برای درک کردن مرگ بابا داشته باشه. درسته که از مرگ بابا 2 سال می گذره و من هنوز خودمم نتونستم فراموش کنم پس شاید مامانم حق داشته باشه که با این قضیه سخت کنار بیاد و رفتار های عجیبی از خودش نشون بده.
نفسم را آه مانند بیرون می فرستم و ادامه می دهم:
- هر چند امیدوارم زودتر با خودش کنار بیاد.
بی بی از روی صندلی بلند می شود و مرا در آغـ*ـوش می گیرد. چشمانم بارانی می شود و آماده فرود! چندبار پلک می زنم و سعی می کنم خودم را کنترل کنم.
از آغـ*ـوش بی بی بیرون می آیم و با خنده می گویم:
- در ضمن بی بی بانو، من به هیچ وجه خودم رو مهمون که نمیدونم هیچ؛ صاحب خونه هم هستم.
بی بی هم با این حرفم می خندد و می گوید: - آفرین حالا شد ننه. نبینم احساس غریبی کنی ها.
ناگهان صدای زنگ در خانه به صدا در آمد و بی بی همان طور که به سمت اجاق گاز می رفت رو به من گفت:
- ننه بی زحمت در رو باز کن ببین کیه؟!
چشمی گفتم و به سمت در راه افتادم. بدون آنکه بپرسم چه کسی پشت در است در را باز کردم و با دیدن فرد پشت در از تعجب خشک شدم.تا به خودم آمدم سریع در را بستم که صدای خنده از پشت در بلند شد.
 

-{ الهه ماه}-

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
2/10/17
ارسال ها
56
امتیاز واکنش
632
امتیاز
346
سن
17
محل سکونت
تهران
بابت تاخیر طولانی مدتم متاسفمHanghead

به خودم نگاهی انداختم و آه از نهادم بلند شد. شلوارک صورتی با تاپ گل گلی و موهایی که با آنکه بافته شده بود؛ اما نامرتبی در آن موج می زد. بدتر از این هم مگر ممکن بود؟
سریع چادر رنگی که روی جا رختی بود را برداشتم و سرم کردم. در را که باز کردم صورتش از خنده به قرمزی می خورد.
چشم غره ای به او رفتم و پرسیدم:
- بفرمایید؟
ته مانده های خنده اش را قورت داد و گفت:
- با بی بی عزیز کار داشتم؛ خونه هست یا رفته جایی؟
- بی بی خونه هست. شما؟
سرش را بالا آورد و با چشمانی که ریز شده بود پرسید:
- خودت کی هستی اصلاً؟ من هر کسی اینجا باشه رو میشناسم!
قبل از اینکه حرفی بزنم چشمانش گرد شد و با ناباوری گفت:
- نکنه دزدی اومدی دزدی؟ شاید بی بی عزیز رو کشتی! شاید هم یه قاتل زنجیره ای هستی و میخوای بعدش کل روستا رو دونه به دونه بکشی ....
قبل از اینکه ادامه حرفش را بگوید؛ پریدم وسط حرفش و گفتم:
- شاید هم نوه بی بی باشم که بخوام یه مدت اینجا بمونم.
نگاهی به من انداخت و گفت:
- درسته؛ تقریبا شبیه همید!
چشمانم را چرخاندم و زیر لب گفتم:
- خدایا این پسر با اینکه جذابه، اما به جای عقل یه تیکه سنگ توی سرشه!
- چیزی گفتی؟
تازه فهمیدم هنوز آنجا ایستاده و امیدوار بودم چیزی را که گفتم نشنیده باشد.
- خب تو کی هستی؟ عقل کل؟
با افتخار سرش را بالا می آورد و با غرور خاصی می گوید:
- پسر ارشد کدخدام. همه اینجا بهم احترام می زارند پس بهتره تو هم بزاری.
پوزخندی می زنم و می گویم:
- حالا خوبه خود کدخدا نیستی که اینطوری داری می گی. بزار ببینم حتما توی کل روز بجای اینکه کاری انجام بدی، فقط توی روستا راه میری و به همه حتی خروس خونتون می گی: احترام بزار برام من پسر کدخدام.
و بعد از گفتن این حرفم از خنده منفجر می شوم. صورتش قرمز می شود، نفس هایش به شماره می افتد و دستانش را مشت می کند.
تا می آید چیزی بگوید صدای قدم های بی بی و بعد از آن خودش پیدا می شود.
با تعجب می گوید:
- صالح؟ تویی ننه؟ چی شده یادی از من پیرزن کردی؟
پسر که حالا فهمیده بودم، اسمش صالح است؛ با حرص رویش را از من می گیرد و به بی بی نگاه می کند.
- من که همیشه بهتون سر می زنم فقط این هفته نشد بیام. ببخشید بازم بی بی عزیز.
بی بی با خنده می گوید:
- پسرم شوخی کردم. خوب شد اومدی. بیا داخل چایی تازه درست کردم.
 
بالا