در حال تایپ رمان زندگی ادامه داره | کار گروهی کاربران انجمن نگاه دانلود

کدام شخصیت رو بیشتر دوست دارین؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

Neda.mi

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
28/9/18
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
318
امتیاز
186
محل سکونت
کلانتری
به نام آفريننده عشق
نام رمان : زندگی ادامه داره
نویسندگان : Neda.m و Setareh.f و Saba.a کاربران انجمن نگاه دانلود
ژانر : عاشقانه، جنايى
ناظر : @*سیما*
خلاصه :
زندگی رو خوده ادما رقم میزنن ولی بعضی وقتا این تقدیرِ که ادما رو به یه سمتی میکشونه و ایندفعه تقدیره که زندگی ده نفرو درگیر خودش میکنه،
ده نفری که زندگی هاشون بهم گره میخوره و اتفاقاتی براشون رقم میخوره که انتظارشو ندارن...
همه چیز از اون مهمونی که برای برگشتن دارمان و همسرش آناهیتا از لندن، برگزار میشه، شروع میشه...یه شروعى كه باعث تحول زندگى اون ده نفر ميشه...و اتفاقاتى ميوفته كه انتظارش رو ندارن...
 
آخرین ویرایش:

*SiMa

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر فعال
عضویت
17/4/18
ارسال ها
925
امتیاز واکنش
22,223
امتیاز
821
سن
26
محل سکونت
قــــم خــوبــــمـــون
به نام خدا
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Neda.mi

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
28/9/18
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
318
امتیاز
186
محل سکونت
کلانتری
Part 1
(تازه وارد ها، دکمه لایک رو در پایین هر پست که فشار بدید، متن باز میشه و پست بهتون نشون داده میشه )


متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.

سخن نويسندگان : اين رمان و همه شخصيت ها زاده ذهن نويسندگان است و شخصيت ها وجود ندارند. اين رمان قصد توهين به هيچ قشر و گروه خاصى ندارد و شخصيت ها و در كل همه چيز از فكر نويسندگان بيرون امده و نوشته شده است.
اميدواريم از رمان خوشتون بياد.
در پناه حق.
مقدمه :
خوش باشی هرجا که هستی توی این گردش تقویم
ما یه جاهایی حریف جبر زندگی نمیشیم
دور هم میگشتیم اما تو جهان های موازی
نرسیدن منطقی بود ته این دیوونه بازی
خوش باشی هرجا که هستی یادتم هرجا که هستم
من به رومم نمیارم که چقدر بی تو شکستم
جنگل از بیرون قشنگه از تو که چندتا درخته
اینکه محکم باشی اما از درون بخشکی سخته
واسه ما گذشتن از هم یه مسیر ناگذیره
اما هیچکی جای ما رو تو دل هم نمیگیره
آدما به مهربونی خیلی زود وابسته میشن
آدمای تنها زودتر ساده تر شکسته میشن
با تو تقدیرم گره خورد به یه مشت اما و ای کاش
بعد من مراقب اون خنده های لعنتیت باش
بعد من فکر خودت باش غصه رسم روزگاره
ما چه باشیم چه نباشیم،
زندگی ادامه داره...
(بابک جهانبخش_زندگی ادامه داره)

************
جانان

-آروان بیا یه لحظه.
آروان گوشیشو گذاشت تو جیبش و گفت :
_بله بانو؟
به تابلو نقاشی اشاره کردم و گفتم:
_خیلی قشنگه! حس خوبی بهم میده!
آروان یکم خیره شد به اون تابلوی رنگ و روغن که نیم رخ یک دختر بچه رو به رخ میکشید و گفت :
_محشره!
حرفشو تایید کردم و با کنجکاوی پرسیدم :
_یه چیزی بپرسم نگی فضوله ها؟
اروان که انگار از تو چشمام خونده بود میخواستم چی بپرسم ، نگاهش رو از تابلو گرفت و بهم نگاه كرد و گفت:
_زنگ زده بودم به دوستم.
شکه نگاش کردم که ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ما اینیم دیگه ابجی شما بگی ش ما تا شمیران رفتیم و برگشتیم اینجوریاس دیگه.
خندیدم و گفتم :
_یه چیز دیگم بپرسم؟
آروان با تردیدی که توی چشماش بود و منو میترسوند گفت :
_اون چیزیم که میخوای بپرسی جوابش میشه اینکه برای پس فردا شب میخوام بانو جانان و هلیا رو ببرم مهمونی.
سوالی با ابروهای بالا رفته نگاش کردم که گفت :
_ میخوام به عنوان همراه، دوتا بانوی خوشگل و با خودم ببرم از نظرشما اشکالی داره؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :
_بد نگذره بهتون جناب؟
اروان با شیطنت و یه لبخند رولباش جواب داد :
_نچ اصلا...حالا بیا بریم تا به اون زلزله هم بگیم بلکه فردا شب یکم پُز بدم که دوتا بانوی خوشگل یه جا با خودم اوردم...جانان فکرشو بکن تو از اینور بازومو بگیری هلیا هم از اونور...اصلا همه کفشون میبره چجوری تونستم دوتا رو باهم تور کنم...چه کیفی میده.
یه نیشگون اروم به بازوی عضلانیش گرفتمو با اخم تصنعی گفتم :
_نیشتو ببند پررو.
آروان_چشم بانو.
خندیدم و باهم رفتیم سمت راهرو.
روبه روی در سفید اتاق هلیا ایستادیم و بعد از در زدن، همراه هم وارد شدیم. هلیا با دیدنمون از روی صندلی چرمی اش بلند شد و با گشاده رويى گفت :
_به به سلام از اینطرفا؟
آروان_ ما که همش اینجا پلاسیم زلزله جان.
هلیا چشم غره بهش رفت که گفتم :
_اروان اذیتش نکن.
سرمو به سمت هلیا چرخوندم و با لبخند گفتم :
_چه خبر خانوم؟
هلیا نشست پشت میزشو با دست اشاره کرد که ماهم بشینیم و گفت :
_به قول اروان شما که هر روز اینجایید و خودتون میبینید چیز جدیدی ندارم براتون...شما چه خبر؟دلم یکم شیطنت و خوش گذرونی میخواد پوسیدم اینجا.
_الهی بمیرم! اخه بیشعور پس منه بدبخت چی بگم که هرروز بایه قاتل و جانی و متهم سروکار دارم؟
هلیا شونه ای بالا انداخت و با لحن بیخیالی گفت :
_خب به من چه میخواست نری وکیل شی.
چشم غره بهش رفتم که با حرص ادامه داد :
_آروان هم که در کل هر روز عذاب میکشه بس که مدلینگ میبینه...بمیرم الهی.
اروان خندید و دستهاش رو روی میز گذاشت و رو به هلیا گفت :
_شماها فقط این چیزهای کار ما رو میبینید...کارهای اداری و حساب و کتاب و نظارت و کلی کار دیگه هم توی شرکت هست که شما نمیدونید...حالا یکم عقب نشینی کن تا خبر خوشمو بدم بهت.
هلیا_بله جناب اروان بفرمایید بگوشم.
اروان_ به جانان گفتم و الان اومدم بگم که فردا شب مهمونیه و میخوام شما دوتا بانو رو با خودم ببرم.
هلیا با ذوق کف دست هاش رو بهم کوبید و گفت :
_من که هستم.
_ آروان به ماهانم بگم؟
پوکر نگام کرد و سری تکون داد و گفت :
_اون که اره ولی همه نقشه هام خراب میشه ها؟
_بچه پررو.
آروان_ باشه بابا من از خودم میگذرم.
هلیا_ چی میگید؟ چه نقشه ای؟
_آقا میخواد با دونفر بره و پُز بده!
هلیا چشم غره‌ای بهش رفت و خطاب به من گفت :
_جانی فردا بریم خرید؟
-اره فقط خدابخیر کنه!
اروان_ پس خانما ما رفع زحمت میکنیم.
من و هلیا سری تکون دادیم که گفت :
_فردا شب میبینمتون.
و اومد بره که انگار چیزی یادش اومد. برگشت و گفت :
_راستی ماشین میفرستم دنبالتون خانوما، فعلا.
ازش خدافظی کردیم و اونم بیرون رفت.
هلیا اومد نشست کنارم و با ذوق گفت :
_ وایی جانی ذوق دارم.
به قهوه اى چشمهاش خيره و خودم رو توى چشمهاش ديدم. خندیدم و گفتم :
_منم بودم ذوق میکردم.
نگاهی به ساعت مچیم کردمو گفتم :
_هليا منم باید برم با یکی از موکل هام قرار دارم.
هلیا سری تکون داد که از هم خداحافظی کردیم و از نمایشگاه اومدم بیرون.

***********
 
آخرین ویرایش:

Neda.mi

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
28/9/18
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
318
امتیاز
186
محل سکونت
کلانتری
Part 2
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.


«رها»

هومن_ کـــــــــات...برای امروز بسه بچه ها خسته نباشید.
رفتم کنار هومن و گفتم :
_شما خسته نباشی اقای کارگردان.
هومن نگاه خسته اش رو بهم دوخت و گفت :
_سلامت باشي پرنسس...برو لباساتو عوض کن و گریمتو پاک کن که بریم سمت شام که بدجور گشنمه.
_بشمار تا سه تو ماشینم.
سریع رفتم لباس هام رو عوض کردم و بعد از خداحافظی از بچه ها، رفتم سمت ماشین هومن و سوار شدم. البته حدود چهل دقيقه اي شد كه كارها تموم شد و رفتم سمت ماشين هومن. خود هومن هم ده دقيقه بعد از من كه داشت با يه سري بچ ها حرف ميزد ، اومد و سوار ماشين شد.
_کدوم رستوران میخوای منو ببری؟
هومن لاتی گفت :
_کجا ميخواى بري ضعیفه؟
_زهرمار.
خندید و خندیدم و دوباره گفتم:
_خب رفیق من فقط یه شیشلیک با مخلفات میخوام...انقدر من بچه‌ی قانعیم!
هومن با لحن شیطنت امیزی گفت :
_توی قانع بودن تو که شکی نیست...حالا میریم میخوریم باهم کنار میایم.
با اخم تصنعی گفتم :
_خجالت بکش..اخه اصلا غذایی که من حساب کنم از گلوت پایین میره؟
هومن_ آره تو نگران نباش.
_آخه نمیشه که من نگرانتم...برای همین یا خودت باید خودت رو مهمون کنی یا...
هومن_ یا چی؟
_یا هومن باید تو رو مهمون کنه.
خندیدم که هومن زد پشت گردنم و گفت :
_ منو مسخره میکنی بچه؟
_آره تو رو مسخره میکنم بچه.
اومد یکی دیگه بزنم پشت گردنم که گوشیش زنگ خورد...گوشیش رو از جلوی ماشین برداشت و نیم نگاهی بهش انداخت و قبل از اینکه دکمه اتصال رو بزنه چشم های قهوه ای روشن و جذابشو توی چشمهام دوخت و گفت :
_نجات پیدا کردی رها وگرنه یک پس گردنی دیگه نوش جان میکردی
_برو بابا جرعتشو نداری
چشم و ابرویی برام اومد و جواب داد.
هومن_به به سلام اروان خان
: ........
هومن_ منم خوبم داداش تو چطورى؟
: ........
هومن_بیرونم با رها.
: ........
هومن با لحن شوخ همیشگی اش گفت :
_به تو چه حال رها خوبه یا نه مردیکه؟
:.........
هومن_ عجب...باشه بگو کجایی میام دنبالت.
: ..........
هومن_ اره برام تکست کن.
: ..........
هومن_ پس فعلا.
: .........
گوشیو قطع کرد و گفت :
_ امدیم یه شب بریم شام نمیشه.
_حالا کی بود؟
هومن_آروان.
_خب؟
هومن_من هی یادم میره باید از هر مکالمه تلفنی یه گزارش کامل به تو بدم.
_خب یکجا بنویس یادت نره.
هومن_ به پیشنهادت فکر میکنم.
سری تکون دادم و گفتم :
_حتما اینکارو بکن...خب میگفتی.
هومن_اروان میگه که اون داداشه مزاحمش داره برمیگرده ایران.
_خب؟
هومن_هیچی دیگه حالا این اروان خان تاکسی بهتر از ما پیدا نکرده میگه بریم دنبالش بعد بریم فرودگاه دنبال دارمان.
_نه که تو هم بدت میاد هزینه شام بیوفته گردن دارمان.
هومن_ حالا تو هم هى مارو دست بنداز!
خندیدم و گفتم :
_ولی هومن خداییش دلم برای دارمان تنگ شده بودا دیگه کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم برنمیگرده.
دارمان يكى از دوستان من و هومن بود. يادمه اولين دفعه كه ديدمش با هومن اومده بود تئاتر و اونجا بود كه ديدمش. هومن حرفمو تایید کرد و همینطور که کمربندشو میبست گفت:
_حالا خانم شما سفت بچسب که اول بریم سراغ اروان و بعدشم بریم فرودگاه دنبال داداش دیوونه اش!
_پس پیش به سوی خانواده‌ی دیوونه!


**************
 
آخرین ویرایش:

Neda.mi

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
28/9/18
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
318
امتیاز
186
محل سکونت
کلانتری
Part 3

متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.
«هلیا»


_جانی اون یکی چطوره؟
جانان کلافه به کت و دامن سفید که بلندیش تا بالای زانو بود و داخل بوتیک جا خوش کرده بود، نگاه کرد و گفت :
_هلیا من کت و دامن دوست ندارم این صد دفعه بعدشم کلافم کردی دیگه یه دست لباس خریدی بسه دیگه.
_یکی دیگه، خب اینم قشنگه.
جانان عصبی، چشم غره ای بهم رفت و گفت :
_به من چه هرکاری میخوای بکن من که رفتم.
و از بوتیک رفت بیرون.
هول از بوتیک زدم بیرون و دویدم و رسیدم بهش و زدم تو کمرش که آخش بلند شد.
_هوی دیوونه چرا مثل خر سرتو میندازی پایین از بوتیک میری بیرون؟
جانان_ چون توام مثل کنه میچسبی به ادم و ول کن نیستی.
این حرف رو زد و سریع رفت سمت ماشینش و سوار شد.
منم کلافه رفتم و نشستم تو ماشین که جانان بدون حرف ماشین و روشن کرد.
تو ماشین سکوت بود که لحنمو مظلوم کردم و گفتم :
_خب جانی جونم ببخشید دیگه قهر نکن.
بدون اینکه نگام کنه گفت :
_من اصلا اهل قهر نیستم و کاری نکردی که بخوام ببخشمت.
یه بــ*ــوس براش فرستادم که ادامه داد:
_ولی اگه یکی تو رو برد خرید دیگه باید با جارو جمعت کرد که دست از، سر اون بدبخت برداری...الهی بمیرم برای شوهرت.
به در ماشین تکیه زدم و به شوخی گفتم :
_ نمیخواد واسه شوهر من بمیری برو یه فکری واسه خودت بکن یکی بیاد بگیرتت بعد برو واسش بمیر.
یهو جانان یجوری شد.
هول گفتم :
_چی شد جانان از حرف من ناراحت شدی؟
چیزی نگفت.
_جانان غلط کردم نگام کن اگه تو ببخشیم چیزم میخورم تو فقط قهر نکن
دوباره چیزی نگفت حتی نگاهمم نکرد! حس کردم اصلا نفهمید چی گفتم.
اخه جانان اصلا اهل قهر نیست و خیلی لوس نیست که سر هر حرفی قهر کنه و ناراحت بشه.
اروم زدم به بازوش که یهو نگاهم کرد و من برق اشک رو توی چشمهای میشی رنگش دیدم.
_جانان خوبی؟
سری تکون داد که ادامه دادم :
_پس چیشدی از حرف من ناراحت شدی؟
جانان_نه نه اصلا عزیزدلم.
_پس چیشدی جانان؟
جانان یکم مکث کرد و بعد چشم های غمگینش رو بهم دوخت و گفت:
_هیچی یادم به مامان بابام افتاد. بدون اونا همه چيز سخته. بدون پدر و مادر انگار آدم انجام يه سرى كار هاى بزرگ براش سخت ميشه. درحالى كه انجام اون كار ها به تنهايى باعث ميشه آدم به خودش مغرور بشه ، در همون حال فكر اينكه هيچ كس نبوده تا راهنمايى و يا حتى كمكت كنه باعث ميشه آدم ناراحت بشه از نبودشون.
با اينكه معنى حرفش رو نفهميدم ولي سرم رو تكون دادم و گفتم :
_متاسفم عزیزم.
چشماشو اروم بهم زد.
_میخوای بریم سرخاکشون؟
جانان_تو رو میرسونم بعد میرم.
-نه منم میخوام بیام
جانان_نمایشگاه چی پس؟کاری نداری؟
-نه عزیزم اگه مزاحمت نیستم منم میام باهات.
جانان_ چه مزاحمتی اتفاقا خیلی خوبه که کنارمی...پس بریم گل گلاب بگیریم و بعد بریم.
_باشه بریم.
[/HIDE]
 
آخرین ویرایش:

Setareh.y

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
25/8/19
ارسال ها
8
امتیاز واکنش
71
امتیاز
71
محل سکونت
دنیای موزیک :)
Part 4
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.
متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.


«جانان»

_خواهش میکنم خانم من کاری نکردم...شما موکل من بودید و منم موظف بودم از شما دفاع کنم
خانم رستگار که پشت تلفن بود با اون لحن همیشه مهربون گفت :
_به هرحال من زنگ زدم تشکر کنم خانم جهانبخش خیلی به من کمک کردید
_ خواهش میکنم
خانم رستگار_ ببخشید که زنگ زدم. مزاحم نمیشم خدانگهدار
_خواهش میکنم اخنیار دارید خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم و آهنگی گذاشتم. همینطور که لباس میپوشیدم و آرایش میکردم به آهنگ هم گوش میکردم.

هرجای شهرو میگردم
ما باهم خاطره داریم
آخر عمرم اون روز
که ازم چشم برداری
الان تو همون خیابونم
که باهم راه میرفتیم

یه آرایش ملیح و کردم و موهای مشکیمو باز دورم ریختم و حالتدارشون کردم.

اگه این آدما میذاشتن
تا خود ماه میرفتیم
مگه کل این دنیا
چند تا مثل تو داره
بیا که این دلم بی تو، تنهاست بی کس و کاره

لباس مشکی ساده تا زانوم که از کمرش به بعد چین میخوردو با کفشای مشکی و بدون ساپورت پوشید.

منو هیشکی نمیفهمه
جز تو یه نفر
دلو بردار هرجایی ببرم
نگهش دار پیش خودت
میدونی من فقط دلم میخواد خودتو
دلم خوشه به بودن تو
نبینم هیچ کسی رو داره

گردنبند و دستبند و گشواره ظریف نقره ایمو انداختم و انگشترو ساعتمم دستم کردم.

نباشی بخوابم نمیبره
شب چشمم باز
بیا تو دستات بچه بشم باز
همه بهم میگن دستت انداخت

رفتم جلوی آینه و نگاه آخرو به خودم انداختم.

تو ببین چند باره میزنی زیر حرفات هی
میگی این دفعه فرق داره
(علی یاسینی...هرجای شهر)
لبخند رضایت بخشی به خودم زدم و آهنگ و که هنوز داشت میخوند قطع کردم.
با صدای بوق ماشین،سریع مانتو حریر تا روی زانومو و شال مشکیمو رو سرم انداختم و کیف و گوشیمو برداشتم و از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم.
اروان گفت یه ماشین دیگه میفرسته دنبال هلیا...ماهانم که قرارشد کارش که تموم شد خودش بیاد.
 
آخرین ویرایش:

Setareh.y

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
25/8/19
ارسال ها
8
امتیاز واکنش
71
امتیاز
71
محل سکونت
دنیای موزیک :)
Part 5
شخصیت های دیگه از این پارت به بعد وارد میشن. امیدوارم دوست داشته باشید. انتقادی نظری داشتید توی پروفایل من یا ندا بگید.


متاسفم !محتوا مخفی شده است. محتوا فقط به کاربران ثبت نام شده نمایش داده میشود.
بالاخره بعد یک ساعت رسیدیم و راننده در ماشین و برام باز کرد و پیاده شدم.
چند نفر بهم خوش اومد گفتن و وارد باغ شدم.
یه باغ بزرگ بود که وسطش یه ساختمان شیک و بزرگ ساخته بودند...نمای ساختمان ترکیبی از سنگ های سفید و مشکی و کنار ساختمان یک استخر بود. از در باغ تا ساختمان، یک جاده سنگ فرشی بود و کنار جاده سنگ فرش، لامپ های پایه بلند بود.
به سمت ساختمون رفتم که یکی از خدمه ها بهم خوش آمد گفت و همراهیم کرد به اتاق. مانتو و شالمو وراوردمو موهامو مرتب کردم و رژ قرمزمو تمدیدش کرد و ادکلنمو که زدم خواستم ا‌ز اتاق خارج بشم که هلیا اومد.
_سلام عزیزم خوبی؟
هلیا_سلام خوشگلم من خوبم تو خوبی؟
_منم خوبم مرسی
هلیا هم شال و مانتو اش رو درآورد. هلیا همون لباس اندامی نقره ای رو پوشیده بود که باهم رفتیم و خریدیم و محشر شده بود.
_چه خوشگل شدی هلیا!
هلیا_ نه به خوشگلی تو!
لبخندی بهش زدم و با هم از اتاق خارج شدیم و به سالن رفتیم. چشم چرخوندم تا اروان و پیدا کردم.
با هلیا رفتم سمت اروان که کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود و با یه خانوم و یه اقا مشغول صحبت بود.
رفتم از پشت گفتم :
_آروان؟
برگشت سمتمو گفت : سلام خانوما شما کی اومدین؟
اول با من دست داد و بعد با هلیا که گفتم :
_خیلی وقت نیست فقط رفتیم پرو لباسامونو عوض کنیم.
اروان سری تکون داد و یکی از دست هاش رو پشت کمر من و یکیش رو پشت کمر هلیا گذاشت.
به خانوم و اقای روبه روش نگاه کردمو با ذوق و شکه اول به اقا که کت تک خاکستری گفتم :
_سلام،اقای نامدار خودتون هستید؟
خندید و گفت :
_بله خانم خودم هستم .
باهم دست دادیم بعد به چشم های آبی و خوشگل خانم کنارش زل زدم و گفتم :
_و خانوم رها رستاک؟
رستاک خندید و گفت :
_نه من خواهر دوقلوش هستم.
هلیا_ واقعا؟
همه به هلیا خندیدیم که آروان گفت :
_ انقدر اذیت نکن رها خانوم
رها رستاک_ سعی میکنم
هومن نامدار_ هرکاری دوست داری بکن رها به این مردیکه هم توجه نکن
رها رستاک_ چشم
آروان_تو از کی تاحالا انقدر حرف گوش کن شدی؟
رها_ از وقتی که تو شغل فضولی رو انتخاب کردی
هومن_ دمت گرم رها خوب زدی تو برجکش
رها_ مخلصم
هیچ وقت فکر نمیکردم رها و هومن انقدر باحال و شوخ طبع و خاکی باشن.
دوباره خندیدیم که اقای نامدار گفت:
_خب خانوما حالا شما افتخار اشنایی نمیدید؟
رها رستاک چشم غره‌ای بهش رفت.
-ببخشید اصلا فکرنمیکردم شمارو اینجا ببینم...جانان جهانبخش هستم وکیل پایه یک دادگستری.
اونا اضحار خوشبختی کردن.
هلیا_ منم هلیا حاتمی هست آرتیستمو یه نمایشگاه دارم.
نامدار با لبخند و با یک ابروی بالا رفته گفت :
_به به پس چه افتخاری برای ما کسب شد که بایه خانم وکیل و یه خانم ارتیست هم کلام بشیم.
_اختیار دارید باعث افتخار ماهم هست.
رستاک_ بچه ها راحت باشید میتونید منو رها صدا کنید...چیه این رستاک آخه؟
هومن هم سری تکون داد و گفت:
_منم عادت ندارم بهم بگن اقای نامدار،هومن صدام کنید.
_ منم با جانان راحت ترم.
هلیا_ و منم هلیا.
اروان با حرص گفت :
_اقا بسه کشتیدمون انقدر معرفی میکنید.
هومن با شیطنت گفت:
_حالا من بعدا با تو کار دارم.
رها خندید و گفت :
_ما اصلا رفتیم شما حرفاتونو بزنید.
و ادامه داد:
_جانان، هلیا بیاید بشینید باهم بگپیم که بدجور ازتون خوشم اومده.
-شما اختیار دارید رها جان.
رها چشم های خوشرنگش رو گرد کرد و گفت : اختیار رو چند وقت پیش شوهر دادیم رفت...چرا انقدر تعارف میکنی آخه؟
همه خندیدیم.
_باشه دیگه تعارف نمیکنم خوبه؟
رها_ خوبه!
 
آخرین ویرایش:
بالا