Drag to reposition cover

در حال تایپ رمان سلاخی رزهای سیاه | Elena_Emady کاربر انجمن نگاه دانلود

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
به نام جان و روح
نام رمان: سلاخی رزهای سیاه
نام نویسنده: Elena_Emady کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر رمان: @الهه.م
ژانر: فانتزی، عاشقانه
سبک: دارک فنتزی
خلاصه: آریان محمد جانلو جراح ۱۹ ساله‌ای که پس از فرار بسیار از گذشته‌اش، حال تنها بخاطر عکسی تار و نوشته‌هایی بی‌سر و ته با پاهای خودش به سمت گذشته‌اش می‌دود و سازمان خوشحال از باز پس گیری قهرمانش قصه‌ای قدیمی را اغاز می‌کند؛ اما در آن طرف ماجرا، فردی لبخند بر لب می‌برد و حقیقت را با خود زمزمه می‌کند. حقیقتی که شاید آریان قهرمان نباشد بلکه ضد قهرمان باشد.

پ.ن: سلام. خسته نباشید. اول یه توضیحی راجب سبک بدم. رمان‌هایی که ما بیشتر می‌خونیم، لایت فنتزیه یعنی شخصیت اصلی قدرت نور رو داره و با یه فرد شرور می‌جنگه و معمولا پایانش مشخصه؛ ولی دارک فنتزی یعنی شخصیت اصلی قدرت تاریکی رو داره و برعکس لایت فنتزی که جنگ بین خیر و شره؛ دارک فنتزی پایه‌ای نداره و ایده به خود نویسنده بستگی داره.

نکته ۱: تمامی موجودات تخیلی از ذهن خودم هستن و گرگینه و خون‌آشام و... در اون وجود نداره و زبانی که توی رمان هست، کلماتش به صورت شانسی نیست و روش کار شده.
نکته ۲: ایده رمان من شخصیت منفی نداره. یعنی شخصیت اصلی قرار نیست با یه روانی تشنه قدرت یا یه شیطان بجنگه. در واقع اصلا قرار نیست با یه انتاگونیست منفور مواجه بشین. ایده رمان من فقط تا وسطاش مشخص میشه پس لطفا صبر کنین.
نکته ۳: نام رمان ایهام داره. «سلاخی رزهای سیاه» با اینکه به دارک فنتزی اشاره داره؛ اما رز سیاه در معنی به معنای عشقی غیرممکن و یا عشقی نرسیده‌ هم هست.
نکته ۴: بنده برای همه‌ی چیزهایی که توی رمان وجود داره، دلیل دارم و شخصیتام بخاطر ویژگی خاصشون دلیل دارن. و اینکه شروع یه شروع گنگه که شخصیتاش صورتشون و کلا ظاهرشون تا اواسط رمان معلوم نمیشه ولی شخصیتشون مشخص میشه اما رمان من برعکس رمانای دیگه شخصیت اصلی تا اواسط رمان خیلی کم ازش اطلاعات می‌گیرین.
نکته ۵: رمان رگه‌هایی خیلی پررنگی از اجتماعی و مذهبی داره. اجتماعی کمتر ولی مذهبی خیلی پررنگه؛ اما چون تا اواسط رمان زیاد مشخص نیست و حول محور اصلی نیست جزو ژانرها محسوب نکردم.
در آخر، باید بگم امیدوارم از رمان لـ*ـذت ببرین و بتونم کمی حالتون رو خوب کنم:)
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

نویسنده انجمن+مدیر بازنشسته
کاربر فعال
عضویت
5/7/16
ارسال ها
628
امتیاز واکنش
44,389
امتیاز
881
محل سکونت
کانادا
FCBD15DD-EB84-4592-A746-426DAF94ACC5.jpeg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
مقدمه
مرد به آرامی از جای برخاست و با تکان کوتاه سرش که برای قدردانی از افرادی بود که برایش دست می‌زدند، سپس به آرامی از کاشی‌های بزرگ سفید گذشت، از سه پله‌ای صحنه بالا رفت و بلاخره در جلوی صندلی‌های طبقه‌ای ایستاد و با صدای رسایش شروع به صحبت کرد:
- ما تو افسانه‌ها از موجودات افسانه‌ای زیادی شنیدیم. تک شاخا، غولا، اژدها و بقیه؛ اما واقعیت چیز دیگه‌ای میگه. موجودات افسانه‌ای وجود دارن؛ اما نه اونطوری که توی داستانا میگن.
سرش را از تریبون قهوه‌ای برداشت و در چشمان مردان کت و شلوار پوش را زد و ادامه داد:
- اسمشون هگزمه. دقیقا نمی‌دونیم چند نوع ازشون وجود داره؛ اما تا حالا بیش از ۱۰۰ گونه رو شکارچیا توی سراسر دنیا گیر انداختن. هگزما بر عکس اون چیزی که موجودات افسانه‌ای توی داستانا هستن، محدودیت برای قدرتشون دارن.
سرش را در تالار مستطیلی گرداند و بعد از مکث کوتاهی لب‌های قلوه‌ایش را دوباره گشود:
- اگه خیلی قدرتمند باشن، تبدیل به موجوداتی خونخوار میشن که هیچ ترکی از محیط اطرافشان ندارن یعنی هر چی قوی‌تر باشن، هوششون پایین تره؛ و هرچی باهوش‌تر باشن قدرت کمتری دارن. اونا وقتی رییسشون می‌میره با هم دیگه می‌جنگن و تا وقتی که یه نفر همه‌ی رقبا رو کنار زد، رییس جدید میشه. ما متوجه شدیم، مهم نیست که رییسشون چه طوری باشه، اونا کورکورانه ازش اطاعت می‌کنن و هیچوقت حتی توی ذهنشونم از اون مخالفت نمی‌کنن. یعنی اونا اصلا حق مخالفت یا تصمیم گیری آزاد ندارن.
از ردیف اول فردی با کت و شلوار سیاه دستش را بلند کرد و با ابرویی بالا رفته پرسید:
- قدرتمندترین و باهوش‌ترین کدومه؟
مرد سری برایش تکان داد و گفت:
- قوی‌ترین ویراها هستن که قدرتمندترین و بزرگترین اونا هستن؛ و باهوش‌ترینشون لیوانترا هستن که آناتومی بدنشون شبیه انساناست؛ اما خوششون فوق‌العاده زیاده؛ اما...
حرفش را قطع کرد و نفس عمیقی گرفت و با صدایی به مراتب بلندتر از قبل گفت:
- بزرگترین تهدید ما، دوباره برگشته.
ناگهان صدای همهمه بالا رفت و افرادی از جایشان بلند شدند. دیگر کسی به حرفش گوش نمی‌داد و دستانش مشت شده‌اش، با لب‌هایش یک حرف را زدند:
- شاه سرخ برگشته.
***
سرخی خون، لاله شده بود و بر روی سبزه‌ها نشسته بود. شبنم سرخ در همه جا دیده می‌شد و سرخیش آتش میزد به سبزی جنگل.
ماه بر فراز جنگل سبز می‌تابید و نگاه زیبایش را به سرخی خون می‌دوخت و یاقوت‌های سرخ می‌درخشیدند و قهقهه مرگ سر می‌دادند. لاشه قرمز موجود، بر روی سبزه های جنگل دراز کشیده بود و بلندیش درختان کوچک جنگل را شرمنده می‌کرد. خون از همه جان و تن هیولا به بیرون می‌پاشید و سبزی جنگل را با خود مزیّن می‌کرد. ستاره‌ها نیز به این جشن مرگ پیوسته بودند و می‌رقصیدند و چشمک می‌زدند و با نورشان مرگ سلطه ران بر لاشه موجود را تشویق می‌کردند. دستانش را تکیه گاه بدنش کرده بود و چشمانش را به ماه دوخته بود. سکوت و مرگ عجیب با هم عجین شده بودند. هردویشان را دوست داشت؛ اما علاقه‌اش به سکوت چندان دوام نیاورد؛ زیرا صدایی نغمه سکوت را شکست و در جنگل طنین انداز شد.
لبخندی گوشه لبانش جای گرفت. بد صداتر از همیشه شده بود. صدای قدم‌هایش را شنید که از روی لاشه هیولا عبور کرد و در کنار او نشست. آرام زبان باز کرد و صدای نغمه وارش را طنین آواز مرگ کرد:
- چرا یه آهنگ ثابت رو برای خوندن انتخاب نمی‌کنی؟
صدای مردانه کنارش، چند لحظه دست از خودنمایی برداشت و جوابش را داد:
- چون انقد خوشحالم که هیچ کدوم رو کامل یادم نمیاد!
با شانه سنگینش به شانه کوچک و ظریف او ضربه زد و بلند گفت:
- دِ بیخیال دنیا. یکم خوشحال باش! ما این یارو گنده بک و اون ارواح سمجش رو زدیم زمین! دیگه کی می‌تونه جرئتش رو داشته باشه بیاد سمتمون؛ هان؟
تن صدایش را کمی پایین آورد:
- البته به جز دخترای خوشگل.
کف دستش را بر روی پوست سخت جانور کشید و آرام گفت:
- می‌دونی سکوت چیه؛ رن؟
پسر، لپ فرو رفته خود را باد کرد و درحالی که در ذهنش به سوال‌های عجیب و غریبش دشنام می‌گفت، لبان بزرگش را از هم باز کرد:
- حتما باز می‌خوای یه حرف فلسفی دیگه بزنی!؟
لبان بی‌حالت او کمی کشیده شدند. رن خوب او را می‌شناخت. آه آرامی کشید و درحالی که چشم‌هایش به لوستر گرد جشن‌شان بود، صدای ظریفش را به رخ جنگل کشید:
- سکوت، یه تالار بزرگ از افراد مختلفه که همه با هم فریاد می‌زنن و می‌خوان حرفی رو به گوش مخاطب‌شون برسونن؛ اما هیچکس حرف اونیکی رو نمی‌فهمه. با اینکه کلی صدا وجود داره ولی در واقع سکوته. سکوت به معنی فریادهای بی‌شماریه که تا وقتی روی فریاد فردی که می‌خوای تمرکز نکنی، نمی‌تونی بشنویش.
رن چشمانش را در کاسه چرخاند و در دلش به سلیقه اش در دوست یابی لعنت فرستاد، سپس دستانش را بالا برد و فریاد زد:
- امشب رسما وارد سران هفت گانه شدیم! زندگی دوستت دارم!
بغـ*ـل دستش دستی به پوست سفت لاشه کشید و سپس کف دست خونیش را در جلوی نور مهتاب گرفت. زمزمه‌ای بار دیگر از لب هایش خارج شد:
- هنوز نه.
رن ناگهانی سرش را به طرف او برگرداند و با صورتی کج شده، صدایی از گلو درآورد:
- هن؟
رفیقش از جای بلند شد و کف دست خونیش را رو به پایین درست در مقابل لاشه، بزرگ هیولا گرفت و فریاد کشید:
- بیرون بیا؛ ای سرباز من!
رن با چشمانی وحشت‌زده از جای بلند شد تا جلویش را بگیرد اما دیگر خیلی دیر شده بود. قطرات خون از جای جای جنگل ساز خیزش برداشتند. قطرات خون بر روی برگ‌های سبز بید از جای بلند شدند و به سمت ماه به پرواز درآمدند. لاله‌های سرخ سبره‌ها، بلند شدند و پرواز کردند.
قطرات خون، می‌رفتند و می‌رفتند و در جلوی ماه به هم می‌پیوستند و صدای شالاپ‌شان همان آواز مرگ شده بود؛ مرگ آنقدر آوازش را دوست داشت که حتی قطرات مرگ بر روی لباس‌ها و موهایشان از جای بلند شدند و به ساز بزرگ او پیوستند.
و در آخر خونی که از مرگ موجود به جای مانده بود، از جای بلند شد. دود از لاشه بلند می‌شد و به آسمان سیاه می‌پیوست؛ و آن زمان بود که درست در بالای سرشان، دریایی از مرگ پدید آمد. دریایی به بزرگی جنگل و سرخی لاله‌های مرگ. انعکاس عکس ماه بر روی دریای سرخ، شعف ستاره‌ها را برای رقصیدن ترغیب می‌کرد و صدای خنده باد را به همراه خود می‌آورد.
دوباره صدای فریاد او در جنگل پیچید:
- پیش من بیا؛ اِل دیابلو!
ناگهان حرکت مایع سرخ متوقف شد. لحظه‌ای در آستانه تولد، همه چیز آرام شد. دریای سرخ عهد نامه صلح امضا کرد و تنها برای لحظه‌ای، سکوت شب دوباره سلطنتش را پس گرفت؛ اما ناگهان، غرشی در آسمان پیچید و بالا رفت. قطرات خون ناگهانی به کره‌ای بزرگ تبدیل شدند و شروع به ساختن کردند. اول دندان‌های تیزش سر از میان مایع بیرون اوردند؛ سپس شاخ‌های سرخش از میان مایع مرگ بیرون آمد. دستان بزرگش، را بر روی خاک خشک کوبید و پاهای بزرگش را با غضب به کاج‌های سر به فلک کشیده، کوفت. بال‌هایش دروازه آسمان را شکستند و بار دیگر غرش هیولا، طنین انداز شب شد. از میان دو گونه‌ استخوانیش دو شاخ سیاه برای جدال با ابرها بیرون آمده بود. قامتش به ۳۰۰ متر می‌رسید و بر روی بدن بزرگش، زنجیرها پادشاهی می‌کردند و چهار دست بزرگش آمده کوفتن و کشتن اما هیچگاه به آرزویشان نرسیدند چرا که فریادی از زمین، مانعشان شد:
- زانو بزن!
هیولا غرش دیگری کرد و سرش را پایین آورد تا صاحب دستور را ببیند و با دیدن او، هر چهار چشمش با هم سرخ شدند و با خشم دست برد و همانند گوریلی بزرگ، سر بالا برد و با دستانش به سـ*ـینه سرخش ضربه زد، قلب بزرگش ضربان جنگل شده بود و از زیر پوست سرخش طبل می‌زد و هیولا غرش می‌کرد. می‌خواست بدن ظریفش را با دست درهم بشکند؛ پس به سرعت خم شد و دست برد تا او را از جای بکند اما دستش به او نرسیده بود که تبدیل به مایع مرگ شد و در جلوی پاهای او فرود آمد. چند ثانیه طول کشید تا موجود بفهمد چه اتفاقی افتاده است. ناگهان دود سیاهی از دماغ خوکیش بیرون آمد و اینبار با هر دو دستش به طرف تن کوچک او هجوم برد‌.
- دستور میدم زانو بزنی.
ناگهان، پاهای چاق هیولا سست شدند و در جلوی او فرود آمدند. اینبار لبخندی واقعی به به چهار چشم سرخ هیولا نگریست. هیولا دود سیاه را بار دیگر از دماغ سرخش خارج کرد و ناگهان دهان باز کرد و ردیف دندان‌هایش را نشان داد. دندان‌هایی که خنجر شده بودند و از فک‌هایش بیرون آمده بودند و تا زبان کوچکش امتداد داشتند. سر پایین‌تر برد تا او ببلعد اما او به آرامی شروع به سخن‌وری کرد.
- متاسفم که بهت دستور دادم. مجبور بودم وگرنه به حرفم گوش نمی‌دادی. شاید باورت نشه ولی می‌دونم تو چی کشیدی. اینکه هیچ کسی دوستت نداشته باشه؛ اینکه کسی نخواد به حرفات گوش کنه، اینکه کسی نباشه که اشکات رو پاک کنه، درد بدیه؛ منم این درد رو کشیدم!
چشمان هیولا کمی از سرخی‌شان کاسته شد و سـ*ـینه آتشینش کمی از تحرک خود کاست. سـ*ـینه اش گویی تنها از رگ‌ها ساخته شده بود که قلب سرخش را همانند تصویری پشت آینه‌ای نیمه شفاف به نمایش گذاشته بود. به آرامی آستین سیاهش را بالا زد و دست زخم آلودش پدیدار شد. زخم بود که پوست سفیدش را در خود مخفی کرده بود و زخم بود که پادشاهی بازوانش را در پست گرفته بود.
- این بهای زندگیِ دوباره‌ست. دیابلو، دوست داری یه فرصت تازه داشته باشی؟ یه زندگی که درد داره اما عشق داره.
لبان سنگی هیولا بسته شدند و در چهار چشمش غم جای گرفت. ریز نقش رو به رویش به آرامی دست برد و بر روی صورت سرخ او گذاشت. ناگهان از میان چشمان دیابلو تصاویری بی‌درنگ عبور کردند. داستانی همانند داستان خودش. خون و خون و خون! با تمام شدن تصاویر پلک‌های بزرگش را چندین بار به هم زد و به صورت دخترک خیره شد. او به آرامی دستش را بر روی پوست پایینی لبش تکان داد و زمزمه کرد:
- وقت خوابیدنه.
هولا به آرامی سرش را پایین آورد و عنبیه‌های سیاهش او را کاویدند. بر روی پوست سرخ صورتش سنگ‌هایی شبیه ماگمای سرد شده قرار داشت که خشمی عجیب به صورتش بخشیده بود. دخترک لبخندی زد و با پلکی، موافقتش را اعلام کرد. دیابلو اول دو چشم پایینی خود را بست و سپس دو چشم بالایی خود را. همان لحظه بدنش دوباره شروع به تجزیه شدن کرد و قطرات خون همانند پرتوهای نور همگرا خود را در دست سفید دخترک جای دادند. صدای رن پس از ناپدید شدن دیابلو دوباره به گوش رسید:
- قرار بود وقتی اینکار رو می‌کنی قبلش یه هشدار بدی، خودت که رو هوا معلق بودی، من بدبخت با پشت خوردم زمین.
با اینکه پشت او به رن بود اما لبخندی زد که دوباره صدایش را شنید:
- ولی من آخرش نفهمیدم چطوری تو اینا رو آروم می‌کنی! آخه مگه سگن که همینطوری آروم بشن! هیولان! هیولا! حداقل باید یکم هیجان ماجرا رو زیاد کنن یا نه؟
چقدر حرص داشت صدایش و خودش نمی‌دانست! کمی غمگین بود و کمی شوخ؛ خودش هم نمی‌دانست شاید حسادت می‌کرد.
لبخند دیگری زد و به طرف دوستش برگشت و گفت:
- هیولا نیستن فقط زجر کشیدن. راستی...
چشمان قرمز رن به طرف او بازگشت و به باد ملایمی که موهای سیاهش را تکان می‌داد، نگریست‌. لبخند، لبان بی‌حالتش را از هم باز کرد و قدم‌هایش بر روی سبزه های به شده از سنگینی لاشه‌ای که دود شده بود و به هوا رفته بود، جنگل را متزلزل کرد.
- وقت سلاخیه! حالا می‌تونی شادی کنی!
رن شانه اش بالا انداخت و دوباره آوازهای بی‌سر و تهش را آغاز کرد؛ اما پشت سرش ایستاد و قبل از اینکه پاهایش را بر روی سبزه‌ها بکشد، سر بالا برد و از آسمان سیاه را بالاتر نگریست و زمزمه کرد:
- جان پناها، رز سلاخی شده‌ام، ماه شب تارم می‌شوی؟ جان‌ پناها، باغ پژمرده‌ام آرام جانم می‌شوی؟
لبخندی بر لب هایش نشست. سر پایین آورد و به دنبال او رفت. جان پناهش همیشه با او بود و می‌ماند. حال تنها یک کس مانده بود تا همراهش شود. او مانده بود.
 
آخرین ویرایش:

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
خاکستر نشسته بر ابرها، با نور خورشید بازی می‌کردند و باد با فریاد بلندش همراهی‌شان می‌کرد. نور خورشید بی‌حوصله و خسته از بازی آن‌ها برای خود جا باز می‌کرد و از میان روزنه‌های سفید ابرها می‌گذشت و بازی خاکسترها را خراب می‌کرد. دشت آسمان را رنگ خاکستری غریبی پوشانده بود که قصدش رفتن نبود. خورشید از دیدن آن خاکستری‌های مزاحم خسته شده بود. خاکسترهای که گل‌های سفید و زمین آبی آسمان را پوشانده بودند.
سبزه‌ها را باد با خود بازی می‌داد و کودکان فارغ از دنیا و ملاجاتش از سرسره بالا می‌رفتند و با خنده پایین می‌آمدند. فریاد می‌کشیدند و نفس می‌شدند و در رگ‌های خاک مرده فرو می‌رفتند. مادران برای کودکانشان دست می‌زنند و چند نفر هم بر روی صندلی‌های زرد رنگ پوسته شده پارک می‌نشستند و با لبخند به شادی کسانی نگاه می‌کردند که خود شادی بودند. آدم‌ها هرگاه به پارک می‌روند آنقدر خوشحال می‌شوند که فراموش می‌کنند حتی هوا ممکن از بارانی شود. یادشان می‌رود ابرهای خاکستری و خورشید بی‌فروغ، دیگر نمی‌توانند بغضشان را تحمل کنند و شاید اشک هایشان سرازیر شود.
آنقدر فارغ و شاد بودند که برای لحظه‌ای مشکلات خودشان را با آب و هوا به فراموشی بسپارند. در دنیایی که مشکلات حکم می‌راند، گاهی وقت‌ها هم می‌شد بی‌خیال بود.
دخترکی مقنعه به سر با ذوق و شوق و لپ‌هایی که گل انداخته بودند، بر روی یکی از همان صندلی‌ها نشست و درحالی که در کوله پشتی سیاهش به دنبال چیزی بود، به تندی برادرش را مخاطب قرار داد:
- باورت نمیشه این رو چطوری کش رفتم! به پسردایی گفتم از کتابای قدیمیت چندتا چیز می‌خوام؛ اونم گفت الا و بلا من خودم بهت بهت میدم، بعد که داشت دنبال کتاب می‌گشت فوری این رو گرفتم گذاشتم تو کیفم.
ذوقش از سرما و شمشیر جان سوزش بیشتر بود اما تنها برای خودش و تن تب‌‌دارش، نه برای برادرش که دست‌های دستکش پوشش را بر هم میزد و با التماس به خواهرش نگاه می‌کرد. برای سهندی که از سرما و شیطنت‌های خواهرش نهایت تنفر را داشت این وضعیت هیچ ذوق و شوقی نداشت.
زیر لب زمزمه کرد:
- باز این احمق فضولیش گل کرد.
سپیتا با گوش‌های تیزش صدای نه چندان بلند برادرش را شنید و به سرعت با چشم‌های براقش صورت بیضوی او را نشانه گرفت.
- تو چیزی گفتی داداشی؟
لفظ «داداشی» سپیتا بیشتر شباهت به جمله « می‌خواهی بمیری!؟» یک قاتل زنجیره‌ای داشت تا خواهری مهربان!
سرما همانند شمشیر شوالیه‌های در قلبشان فرو می‌رفت؛ اما خواهرش گویی از هفت دولت آزاد بود‌‌. اصلا نمی‌فهمید چرا کمی از ترسی را که او داشت، خواهرش نداشت؟ همیشه همینطور بود. سپیتا شیطنت می‌کرد و او آخرش بر سرش فریاد می کشید:
- دیدی گفتم!؟
همیشه سپیتا کاری را خراب می‌کرد و سهند می‌ماند و موهایی که از سر کلافگی از سرش بیرون کشیده شده بودند. اینبار اما خواهرش دست بردار نبود. کنجکاوی از تنها رازی که سال‌ها ندانستنش را تحمل کرده بود، عقل را از او ربوده بود. درحالی که دست‌هایش را به هم می‌زد در کنار خواهرش نشست و سعی کرد کار را از در دوستی پیش ببرد:
- سپیتا، خواهرم، عزیزم، جان سهند بیا بریم. می دونی اگه پسر دایی بفهمه این رو از تو کتابخونه‌ش برداشتیم چقدر عصبانی میشه؟
ابروهای پرپشت را بالا انداخت و بی‌توجه به تره موی سمجش که در جلوی پیشانیش قرار داشت به خواهرش نگاه کرد.
سپیتا صدایی از ته گلو درآورد، سپس نفسش را محکم بیرون فرستاد و با خشم سر از کیف بیرون آورد و با لحنی پرخاشگرانه اما صدایی آرام، به برادرش گفت:
- اگه کسی برداشته اون من بودم! تو مجبور نیستی اینجا بشینی علامه حلی!
سپس دوباره به سمت کیف چرمی سیاهش بازگشت و بلاخره کتابچه کوچک را در کنار کتاب زیستش پیدا کرد. فنجان‌های گرد قهوه‌اش با ذوق درخشیدند و کتابچه را به سرعت درآورد و بی‌خیال کثیف شدن آن، کیف را همانجا بر روی صندلی رها کرد. کتابچه قدیمی را اما با وسواس بر روی پاهایش گذاشت و برای اینکه صدای جیغ پر ذوقش پارک و مردمش را آزار ندهد، لب‌های سرخش را با دندانش گاز گرفت.
برادرش اما هنوز هم می‌ترسید؛ اخم‌هایش درهم بودند و در خیالاتش محاسبه می‌کرد که اگر گیر بیافتند چه اتفاقی می‌افتد. احتمالا اول مادرش به جانش می‌افتاد، بعد پدرش بر سرشان فریاد می‌کشید و در آخر آریان که دلش نمی‌آمد کاری بکند اما مطمئنا گوی‌های طلایی رنگش کدر می‌شدند.
با اینحال کتابچه چیزی بود که نه تنها اهالی خانه را بلکه دیگران را نیز کنجکاو خود کرده بود. در طی سال‌ها، کتابچه کهنه و کوچک همیشه در دستان او بود؛ اما به‌جز خودش، کس دیگری نمی‌توانست حتی از کنار آن عبور کند؛ حتی سپیتا که برای پسر دایی کوچکش، چیزی بیش از یک دختر عمه ساده بود. سپیتا به زحمت اکسیژن را وارد ریه هایش کرد. نمی دانستند چرا نفس نمی توانستند بکشند. گویی کتابچه کتابچه طلسمی در فیلم‌ها بود که بعد صدها سال باز می‌شد. نمی دانست چرا سرما دیگر بی‌خیال زخم زدن شده بود؟ چرا صدای کودکان نمی‌آمد؟ انگار همه چیز ایستاده بود. گویی جلد پوسیده و ورق‌های زرد کتاب، امتناع می‌کردند که باز شوند. سکوت میانشان، شاید تنها منشعش ناباوری‌شان بود؛ ناباوری از به دست آوردن کتابچه و ترس از گشودن آن. گویی دنیا می‌چرخید و فریاد می‌کشید، نکن! بازش نکن! جلد چرمی و ساده قهوه‌ای دیگر تاب تحمل ورقه‌های زرد را نداشت.
بلاخره دخترک سرش را تکان محکمی داد و با نفسی که ناخواسته در سـ*ـینه محبوس شده بود، جلد قهوه‌ای و پوسیده آن را کنار زد و به کلمات نوشته شده در صفحه اول چشم دوخت. لب هایش ناخواسته از هم گشوده شدند و کلمات را بر زبان آوردند:
- برای روزی که شاید من نباشم. امضا، سپنتا محمد جانلو.
اخم‌هایش با همان یک جمله درهم رفتند و آب دهانش از گلو پایین رفت‌ سهند با ناباوری و تعجب، عینکش را بر روی چشمانش صاف کرد و گفت:
- این مال پدر آریانه.
اما گاهی کشف حقیقت بیش از آن چیزی که به نظر می‌رسد، دروغ است و حقیقت واقعی گاهی بیش از آنکه به نظر می‌رسد از دروغ ترسناک‌تر است.
سپیتا با ضربان قلبی که صدای طبل‌ها را شرمنده می‌کرد، به آرامی شروع به ورق زدن کتاب کرد. ورقه‌های کتاب زرد شده بودند و کلمه هایش برای خواندن کمی ناخوانا اما کنجکاوی سپیتا بیش از اینها بود که کلمات بتوانند برای فهمیدن راز پسر دایی‌اش زنجیرش کنند. اخم‌هایش را درهم کشید و به زحمت شروع به خواندن کرد:
- وی...پین‌ها دسته اولی هستن...که...که بهشون برخوردیم، اونا...شاخ‌های شد...نه ببخشید! شاخ‌هایی به شکل گوزن دارن که...که خمیده و شکل قبل مانندی دارن.
یک تای ابرویش بالا پرید و با صدای بلند گفت:
- چی؟ اینا دیگه چیه؟
صفحه را ورق زد و شروع به خواندن صفحه دوم کرد:
- اوی..اویل.. مهم نیست اصلا!
بی‌خیال خواندن کلمه اول شد و ادامه داد:
- دو تا استخون اضافه دارن که از دستشون بیرون زده و با نخ‌هایی... شبیه رگ؟ به کفه‌هایی از جنس غضروف وصل شدن! با اینکه...با اینکه می‌دونستن ما...شکار...شکارچی هستیم ولی بازم با مهمون نوازی باهاشون رفتار کردن.
گج شده بود. ورق دوم نیز همانند و ورق اول پر بود از توصیفات و گاها حرف‌هایی از ساختار بدنی و چیزهایی که گویی به یک زبان دیگر نوشته شده بودند. سهند اخم درهم کشیده، پرسید:
- این چیه؟ یه دفتر خیال پردازی؟
سپیتا بی‌توجه به سوال او شروع به ورق زدن صفحات کرد تا شاید چیزی بیابد که با عقلش جور در بیاید. او باهوش نبود اما به هوش نیازی نبود برای دانستن اینکه آریان از کتاب‌های فانتزی و تخیلی خوشش نمی‌آید.
ورق می‌زد و هر لحظه بیش از لحظه‌ای قبل گیج و اخمو می‌شد. صفحات کتاب پر بود از کلمه‌های ناواضح و گاهی نقاشی‌هایی که کم‌کم داشتند بهتر از پیش می‌شدند. نقاشی‌ها واضح می‌شدند و اخم‌های سپیتا را با خود واضح‌تر می‌کردند. ناگهان، درست زمانی که شاید می‌فهمیدند آن نقاشی‌ها چیستند، کتابچه از دستان دخترک کشیده شد و در دستان فردی در قامت کت و شلوار جا خوش کرد و چه بد که گذشته همیشه راهش را برای رسیدن به تو پیدا می‌کند. مرد درحالی که به صفحه کتابچه چشم دوخته بود در جواب فریاد دخترک،به انگلیسی چیزی گفت که باعث شد سپیتا آرزو کند کاش کلاس‌های زبان را نمی‌پیچاند. مرد به طرف او بازگشت و با لهجه‌ای نه چندان غلیظ گفت:
- خوشحال میشم صاحب این دفتر رو ببینم.
 
آخرین ویرایش:

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
***
- از چی بیشتر متعجبی؟
- از اینکه بعضی از شماها نمی‌بینین.
- متوجه منظورت نشدم، بانو.
- سالانه میلیاردها دلار از هر معبد معروف توی دنیا برداشت میشه. از واتیکان، معابد بودایی، مسجد مسلمونا، حالا فکر کن، هر فرد به جای سفر به یه کشور دیگه و یا انداختن پول به بهانه نیازمندا، خودش به یه نیازمند کمک کنه، اونوقت چی میشه؟
- اگه به طور مداوم باشه، مشکلات زیادی حل میشه.
- حالا متوجه شدی منظورم از نابینا چیه؟!
صدای درب، چشمان طلایی‌اش را باز کرد و به خاطرات شیرینش همانجا کارت پایان داد. تکیه‌اش را از صندلی چرمش گرفت و درحالی که چشمانش را باز و بسته می‌کرد، اجازه ورود را صادر کرد. سرش بیش از درد، درد می‌کرد اما استراحت‌های چند دقیقه‌ای مطب کفاف درد را نمی‌داد. درد چیزی بیش از پنج دقیقه احتیاج داشت، یک خلسه ابدی‌. به آرامی صندلی چرخدارش را به طرف یک لنگه سفید چرخاند و اجازه ورود را صادر کرد.
هنوز آخرین حرف « بفرمایید » از دهانش بیرون نیامده بود که درب با شدت باز شد و دستگیره طلایی یک چوب خط دیگر به جای ضربه همیشگی خود افزود. نفسش را محکم بیرون داد و به منشی ۴۰ ساله‌اش چشم دوخت. منشی سر تا پا آبی پوشش وارد اتاق شد و با اخمی که گره‌شان، شک به دلش می‌انداخت، گفت:
- آقای دکتر، دو نفر اومدن میگن باهاتون کار واجب دارن، هر چی بهشون میگم نمیشه، همش میگن از سازمانیم...
قبل از اینکه پر چانگی‌های خانم اسدی شروع شود، از جا پرید و دستانش را به میز کوبید. زن میانسال هول‌خورده، کمی عقب پرید و به رییس جوانش اعتراض کرد:
- وا، آقای دکتر چه خبرتونه؟
آب دهانش را با صدا پایین داد و درحالی که تهدید از لحنش می‌بارید، تکرار کرد:
- سازمان؟ شما الان گفتین سازمان؟
صدایش رفته رفته بلندتر شد:
- کدوم سازمان؟
اسدی، مقنعه آبیش را درست کرد و با سگرمه‌های گره کرده، سرتا پا رییسش را بررسی کرد:
- وا، من چه می‌دونم. فقط گفتن خودش می‌دونه.
سازمان؟ آن لعنتی‌های آنجا چه می‌کردند؟ چه از جانش می‌خواستند که پس از ۱۹ سال آمده بودند؟ مگر همان ۹ سال پیش اتمام حجت نکرده بود. مگر فریاد نکشیده بود که خسته شده است؟ مگر گلدان را به طرف پنجره دالان پرت نکرده بود؟ اگر کرده بود، پس دیگر از جانش چه طلبی داشتند؟ ۱۹ سال غم به جای خون در رگ هایش جریان داشت. ۱۹ سال عذاب گریبان گلویش را گرفته بود. حال پس از ۱۹ سال، چرا بازگشته بودند زندگیش را خراب کنند؟ سازمان خاطراتی بود که ۱۹ سال خاکشان کرده بود تا دیگر چشمش به او نیافتد. ده سال گذشته بود از زمانی که اشک‌ها و فریادهایش تا به فلک رفته بود. ۱۹ سال از آن روز کذایی می‌گذشت. چشمانش کم سو شده بودند. چرا بازگشته بودند طناب دار بر گردنش بیاندازند؟ چشمانش سوسو می‌زدند. چوب میز در جلوی چشمانش محو شده بود. چشمانش را دشت پر کرده بود. در چشمانش عکس از روزهای سیاه بود. ۱۹ سال بود که آن روزها رهایش نکرده بودند، ۱۹ سال بود که آن تصاویر را خاک کرده بود و حال پس از ده سال نابودی جانش، سازمان باز چه دستوری برای زندگیش صادر کرده بود؟ نفس‌هایش مقطع شده بودند و دلش می‌خواست با مشت‌هایی میز چوبی را له کند؛ اما تنها می توانست دندان‌هایش را به هم فشار دهد. ضربان قلبش صدای طبل‌ها را شرمنده می‌کرد. دلش می‌خواست همان لحظه بدود و از دفتر بیرون رود و تا می‌تواند دور شود. از گذشته‌اش. از خودش. از رزها، از او! از اویی که پس از ۱۹ سال بی‌وفایی کرده بود؛ اما پاهایش با او موافق نبودند. پاهایش حرکت نمی‌کردند. هیچکدام از اعضای بدنش از دستور مغزش پیروز نمی‌کردند. قلبش گویی اما با او موافق نبود‌. گویی فریاد می‌زد:
- خدایا؛ دیدی چی شد؟ کنترل بدنمم ازم گرفت.
بلاخره، لب‌های باریکش از هم باز شدند:
- خانوم اسدی، لطفا بهشون بگین از اینجا برن و اگه نرفتن، حراست آپارتمان رو صدا کنین.
منشی‌ چشمانش را ریز کرد و کشیده گفت:
- چشم. پنج تا مریض موندن، الان می‌فرستم خدمتتون.
آریان سری به نشانه تایید تکان داد و با بسته شدن درب به طرف پرونده‌هایش رفت و برای دور کردن ذهنش از هر چیزی که سازمان در آن نقش داشت، به آرامی به کره پلاستیکی بر روی میز ضربه زد و به چرخش رنگ‌های آبی و سبز و تلاطم بی‌پایان دنیایی که روزی همانند این کره می ایستاد چشم دوخت.
دنیایش چقدر عجیب شده بود. ۱۹ سال آرزو کرده بود برود و حال که رفته بود، دلش تنگ بود. سخت بود، نبود؟ ۱۹ سال با یک نفر زندگی کنی و ناگهانی ناپدید شود. درست همانند رویای شیرینی که نخواهی تمام شود اما تمام شود. نفسش را از سـ*ـینه بیرون داد و چشم به نام مریض بعدی‌اش دوخت. جراح نابغه؟ گاهی که این نام را می‌شنید از خود و دروغی که ۱۹ سال گریبان بازویش شده بود، بیزار می‌شد. سرش را برای تمرکز بیشتر به طرفین تکان داد و درحالی که با انگشتش بر روی میز آبنوسی کارش ضرب گرفته بود، پرونده قرمز رنگ را باز کرد و شروع به خواندن مشخصات مریض کرد که برای بار دوم درب باز شد و با برخوردش به دیوار تابلوی کوچک کنار درب، تکان کوچکی خورد. کلافه به منشی‌اش نگاه دوخت و درحالی که یک تای ابرویش بالا رفته بود، پرسید:
- مشکلی پیش اومده خانم اسدی؟
اسدی به صورت کشیده‌اش دستی کشید و با صدایی که ناخواسته جیغ مانند شده بود، جوابش را داد:
- آقای دکتر، هرچی به این آقایون مثلا محترم میگم برید، میگن نه؛ باید با خودشون حرف بزنیم. هی بهشون میگم، آخه آقای محترم، اینهمه مریض داریم، میگن نه...
نفسش را با عصبانیت بیرون داد و از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌های ببرند فاصله نه متری میان خودش و خانم اسدی را طی می‌کرد، بی‌نگاه به منشی‌اش و با چشمانی که آتش درونیشان حتی سرامیک های سفید زیر پایش را هم می‌سواند، دندان قروچه ای کرد و زیر لب گفت:
- خودم میرم.
سس از درگاه رد شد و چشم در سالن انتظار گرداند. سالن پر بود از آدم‌هایی که درد قلب به این نقطه آن‌ها را کشانده بود. بر روی صندلی‌های فلزی به هم پیوسته‌ای که همانند آن حدیث قدیمی، احتیاج انسان به دیگران را یادآور می‌شد.
افراد در سالن به احترامش بلند شدند و او خونسردانه، لبخندی زد و با آرامش گفت:
- خسته نباشین. لطفا بلند نشین.
سر چرخاند و در ردیف دوم، دو مرد بلند قامت دید که کت و شلوار سیاهشان فریاد می‌کشید از قعر کابوس هایش جان پیدا کرده‌اند. چشم به آن دو دوخت و جواب لبخندشان را با اخمی پررنگ داد.
لبان نازکش را بر هم زد:
- از اینجا برین. من با سازمان کاری ندارم. همه چیز برای من همون ۱۹ سال پیش تموم شد.
سپس بازگشت تا بار دیگر پا به دفتر ۱۲ متری‌اش بگذارد که صدایی بلند شد:
- راجب شاه سرخه.
چرا متعجب نشده بود؟ یا حتی ناراحت؟ چرا احساس می‌کرد بلاخره این را می‌شنود.
بازنگشت تا در کنار درختچه مصنوعی کوچک، آن دو را ببیند، تنها به آرامی به خانم اسدی که با تعجب به مکالمه‌شان نگاه می‌کرد، گفت:
- اجازه بدین بیان تو.
اسدی سرش را به طرف او چرخاند و به نیم رخ جوانش نگاه کرد. دلش می‌خواست بداند موضوع چیست اما رییس جوانش برخلاف صورت مهربا طورش، هاله‌ای از ترس داشت. درحالی که در بطن وجودش از این تصمیم ناراضی بود، اما به چشمی کوتاه افاقه کرد و آریان با قدم‌های کوتاه به طرف میز بزرگش رفت و با بسته شدن درب، خود را بر روی صندلی سیاه انداخت.
اگر چند ماه پیش بود، با آمدن نام سازمان، عصبانی می‌شد، فریاد می‌کشید اما حال با خودشان روبه رو شده بود و گردنشان هنوز سالم بود. زندگی دومش تعبیرش داده بود.
نگاه به سقف گچ کاری شده دوخت. نمی‌دانست چرا اما از ترک‌های بر روی گچ سقف خوشش می‌آمد. برخلاف دیگر اتاق که سپیتا با ذوق درستش کرده بود، سقف به او حسی سنتی می‌داد. حسی شبیه به وجود او.
درب برای بار سوم به صدا در آمد؛ اما او می‌دانست اینبار خانم اسدی نیست. جالب نبود؟ صدای در زدن کابوس‌هایت را بشنوی، از جا بلند شوی و اجازه ورود را به آن صادر کنی؟ جالب نبود؟
 
آخرین ویرایش:

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
با اجازه صادر شده، درب سفید باز شد و قامت دو مرد بلند قامت در چارچوب آن نمایان شد. کت و شلوار سیاهشان و عینک افتابی بر روی چشمانشان فریاد می‌زد که تا حالا حتی یک وینو را هم دست نگرفته‌اند، چه برسد به اینکه شکارچی باشند. یکی از مردان که قامت کوتاه‌تری داشت، با لبخندی مرموزانه پرسید:
- اجاره هست بشینیم، قربان؟
به خود زحمت نداد دهانش را برای آن‌ها باز کند و تنها به تکان کوچک سرش اکتفا کرد.
تکان سر او گویی به اندازه کافی اجازه محسوب می‌شد که هر دو مرد در جلوی میزش بر روی مبل های طلایی جای گیرند. یکی از آن‌ها موهای بلوند و پوستی سفید داشت و دیگری سرش طاس بود و پوستش تیره. تضاد غیر قابل پوشش‌شان نه تنها در صورتشان آشکار بود، بلکه حتی به بدنشان هم رسیده بود. کاملا آشکار بود، مرد رنگین پوست، محافظ آن مرد است. مدت‌ها بود از تمام افراد سازمان متنفر شده بود. از تمامشان؛ اما در بطن وجودش، قلبش بی‌توجه به مغزش فریاد می‌زد به حرف هایشان گوش دهد، شاید خبری از او داشته باشند. قلب بیچاره اش هنوز امیدوار بود، او یک تصویر دروغین نباشد.
بلاخره مرد مو بلوند، سکوت اتاق را شکست و درحالی که عینک آفتابیش را در جیب کتش جای می‌داد، سر صحبت را باز کرد:
- از دیدنتون خوشحالم، آقای محمد جانلو...
مکثی کرد و لبخند گشادی زد و حرفش را تصحیح کرد:
- اوه...ببخشید، دیدار دوبارتون.
اریان دستانش را در موهایش فرو برد و با اخمی که مهمان صورت گردش شده بود، پاسخ داد:
- متاسفم، اما شما رو به یاد نمیارم.
حرف‌هایش کمی بوی گذشته را نمی‌دادند؟
مرد، لبخند دیگری زد و چشمان عسلیش را به او دوخت و دوباره گفت:
- اوه! متاسفم، فراموش کردم خودم رو معرفی کنم. اسم من درک لانسه و این هم محافظم فارن. من مسئول آزمایشگاه بودم. بخش اداری آزمایشگاه. به شما حق میدم که من رو نشناسید چون در طی آزمایش شما، فقط چند باری، اون هم خیلی کوتاه همدیگه رو دیدیم.
مشخص بود، فارسی را از بر است؛ اما هنوز هم لحجه انگلیسی‌اش موقع بر زبان آوردن حروف، ملیتش را لو می‌داد.
زمانی که بار دیگر سکوت بر اتاق حاکم شد، او بار دیگر نگاهش را از لب‌های مرد به چشمانش دوخت و ناخواسته شروع به ضرب گرفتن بر روی سرامیک‌های سفید کرد.
چرا سازمان به جای آن افراد عالی رتبه و شکارچیان بزرگ، یک مسئول آزمایشگاه را برای یافتن او فرستاد؟ آن واین دیوانه باز چه نقشه‌ای در سر داشت؟
طلسم سکوت بار دیگر به دست درک شکسته شد. درگیر که پا روی پا انداخته بود و به نوعی در آن چشمان ریز و بی‌حالتش، پیروزی موج می‌زد.
- خوشحالم که می‌بینم تا حالا رشد طبیعی داشتین. فکر کنم تا چند سال دیگه رشدتون...آم...شماها بهش چی میگین؟ آهان! متوقف بشه؛ درسته؟
ابروان نازک آریان چنان گره‌ای خورده بودند که امکان نداشت، حالا حالا بتوان بازشان کرد.
- بگو چی می‌خواین. برای این حرفا وقت ندارم.
 
آخرین ویرایش:

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
درک لبخندی زد و چشمان عسل رنگش را در چشمان او دوخت و شروع به صحبت کرد.
***
صدای زنگ موبایلش، آرامش خانه را به هم ریخت. چندمین بار بود که زنگ می‌خورد؟دهمین بار؟ چرا نمی‌توانست خود را مجبور کند بلند شود و خاموشش کند؟ آهنگ خوش پیانو، کم‌کم داشت خسته کننده می‌شد. دستش را بر روی چشمانش گذاشته بود و بدنش را بر روی مبل آبی رها کرده بود و ذهنش را در خاطرات. خاطراتی که ده سال برای دفنشان در اعماق دره ذهنش، خود را به هر بندی متصل می‌کرد؛ اما امروز، امروز چیزهایی را شنید بود که تحمل را از قلبش گرفته بود. سازمان خوب می‌دانست چگونه مجبور به همکاریش کند. نقطه ضعفش را خوب بلد بود.
نقطه ضعفش... نقطه ضعفش کمی بزرگ‌تر از نقطه بود. کمی باهوش‌تر. کمی مهربان‌تر، کمی لجبازتر. نقطه ضعفش، دلبر نبود. جانبر بود. دل را که به راحتی می‌دزدید؛ اما آن چیزی که همیشه با خود می‌برد، جانش بود‌. دلبرش، کمی بیش از یک دلبر بود. گیسوانش شب هدیه می‌دادند از سیاهی. خنده‌اش، بیش از خنده بود. لب‌هایش، مظهر رزهای صورتی بودند. همانند خودش. او از رز سیاه بود و قلبش از رز سرخ. چشمانش مظهر آسمان شب بود و تنش مظهر روزهای سیاه. لب‌هایش چرا می‌توانستند خود به خود از هم باز شوند؟
- تنبیه‌م کافی نبود؟ یا اینکه می خوای بهم ی فرصت دوباره بدی؟
صدای زنگ موبایلش را دیگر نمی‌توانست تحمل کند. دندان قروچه‌ای کرد و از جا برخاست و به سرعت موبایلش را از روی میز رو به رویش برداشت و با نگاه کوتاهی به نام مخاطبش، تماس را برقرار کرد:
- الو، سلام. بفرمایید.
هنوز حرفش تمام نشده، صدای فریاد سمیرا از پشت تلفن به گوش رسید:
- تو کجایی، هان؟ می‌دونی از غروب چقدر به زنگ زدم؟ زنگ زدم مطب، دیدم منشی‌ت میگه هنوز تو اتاق داره مریض ویزیت می‌کنه. گفتم: باشه. ساعت ۱۰ دوباره زنگ زدم، بازم گفت: داره مریض ویزیت می‌کنه، گفتم: باشه. الان ساعت ۱ نصف شبه و تو بعد از ۳ ساعت زگ زدن، جوابم رو میدی؟ نمیگ‌ ...
فاطمه مسلسل‌وار سخن می‌گفت و او هم نصفه و نیمه گوش می‌داد به حرف‌هایی که جان و جهانش بر زبان خشمگینش می‌آورد. ناگهانی صدای زن آرام شد و لب هایش اشک را بر زبان آوردند:
- آریان... تو باهوشی، نابغه‌ای، عاقلی، چرا اینطوری می‌کنی؟ تو هم می‌خوای بشی مثل بابات؟ بابات که هر وقت می‌خواستم نبود. پولش بود اما خودش نبود. نکنه تو هم می‌خوای مثل اون بری؟
اشک‌هایش را از تلفن می‌دید که بر روی صورت سبزه و بیضوی اش پایین می‌غلتند و لب‌های قلوه‌ایش را در آغـ*ـوش می‌گیرند. دلش می‌خواست بگوید «ترکت نکرد! برادرت عاشقت بود.» اما حیف که فاطمه از عشق هم مهم‌تر بود.
- ببخشید بانو جان؛ امروز یه اتفاقاتی افتاد که نتونستم بهت زنگ بزنم؛ ولی به خضر زنگ زده بودم اون بهت چیزی نگفت؟
فاطمه ناگهانی دوباره همان اتشی شد که قرار بود از آن دور شده باشد:
- خضر؟ اون خضر احمق مگه هواسم داره که تو به اون زنگ زدی؟
در میان سردرد و گذشته‌ای از مرگ، لبخندی جوانه بر لب‌های نازکش زد. بیچاره خضر! فاطمه هیچگاه دیوار کوتاه‌تر از شوهرش پیدا نکرده بود.
دوباره بر روی مبل دراز کشید و گفت:
- سعی کن زیاد حرص نخورید می‌دونی که حرص خوردن باعث میشه سردردت بیشتر بشه.
و باز هم روز از نو و روزی از نو، او یک کلام گفت و فاطمه سفره دلش را برای فردی باز کرد که نامش، نامی غریبه و روحش روحی نزدیک‌تر از خانواده بود. او گفت و آریان گذاشت بگوید و بگوید و او هم برود در فکر خضر. خضر چه می‌خواست بکند؟ نپرسیده هم جوابش را می‌دانست. خضر چیزی برای از دست دادن داشت. خانواده‌اش! اما او همان یک چیزی را که داشت از دست داده بود. جانش را!
نگهان مبایل در دستانش لرزید و زن پشت خط را به سکوت دعوت کرد. یه تصویر سیاه مبایل نگاه کرد. مطمئنم بود خضر حلال زاده است! به آرامی به فاطمه گفت:
- آنقدر حرص نخور بانو جان، برای قلب مضرترین چیز حرص خوردنه! ببخشید بانو جان ولی الان باید برم. پشت خطی دارم.
نگفت کیست وگرنه خضر تا آخر شب نمی‌توانست بخوابد.
آیکون قطع تماس را کشید و ارتباطش را قطع و ارتباط بعدی را وصل کرد:
- الو...
هنوز بفرمایید را نگفته بود که مسلسل خضر روانه گوش‌هایش شد:
- آریان؟ تو می‌خوای چیکار کنی؟ می‌خوای چطوری بفرستیشون برن؟ اصلا می‌خوای بفرستیشون برن؟ اصلا راست گفت؟ واقعا شاه سرخ داره بر می‌گرده؟
الحق که فاطمه و خضر به هم می‌آمدند. ناگهانی تیری بر سرش رها شد و دستش به طرف پیشانی کوتاهش رفت. آرام و خونسرد حرف او را قطع کرد:
- احتمالا راست گفتن.
خضر کنترلش را از دست داد و فریاد کشید:
- زبونت رو گاز بگیر! اصلا از کجا...
بی‌ادبی را به حد خود رساند و میان حرفش پرید:
- خضر یانا ناپدید شده.
ناگهان گویی سکوت مرگ خضر را نیز در بر گرفت. می‌توانست تصورش کند که الان دست بر سر طاسش می‌کشد و چشمان ریزش را به سرعت باز و بسته می‌کند.
- این... این خوبه دیگه؛ نه؟
ای کاش می‌توانست دروغ بگوید اما خضر در شناخت او با تجربه‌تر از این‌ها بود.
- این اواخر بیشتر از قبل می‌دیدمش؛ ولی یه ماه پیش یکدفعه ناپدید شد.
خیلی جلوی خودش را گرفت تا تاریخ دقیق را نگوید و به جای «یکدفعه» از «ناگهانی» استفاده نکند. صدای بلند افتادن چیزی را از پشت تلفن شنید اما می‌دانست خضر این وقت اگر خانه نباشد حتما در رستوران خالی از سکنه به سر می‌برد.
- فکر می‌کنی...
اگر می‌گفت جرئت نداشت جمله‌اش را کامل کند آریان ناراحت می‌شد؟ صدای بم آریان از پشت تلفن در گوش‌هایش به پتک تبدیل شد و بر سر بی‌مویش کوبیده شد:
- نه؛ ولی این وسط یه چیزی اشتباهه.
چشمان عسلیش را به میز شیشه‌ای جلوی کاناپه دوخت و برای مرد صورت مربعی پشت تلفن توضیح داد:
- عکسایی که دیدم به‌جز شاه سرخ برای فرد دیگه ای نمی‌تونه باشه اما موضوع عجیب اینه که می‌گفتن هگزمای مناطقی که عکسا رو ازشون گرفتن، هیچ کاری بهشون نداشتن.
خضر در گوشش فریاد زد:
- امکان نداره! هرجایی که ما می‌رفتیم هگزما راحتمون نمی‌ذاشتن!
آریان به صورت ناخودآگاه بر روی کاناپه سه نفر نشست و به صفحه تلویزیون خالی از نور چشم دوخت.
- حالا فهمیدی منظورم چیه؟ این یکی هر کسی که هست، اون شاه سرخ نیست!
خضر غر زد:
- این بده.
سکوتی هر دو طرف را فرا گرفت و آریان می‌دانست خضر می‌خواهد چه بگوید. همیشه همینطور بود. اگر خضر اینجا بود، اطمینان داشت، چشمان قهوه‌ای رنگش را در عسلی‌های او می‌دوخت و با کندن پوست لب هایش که عادتی ترک ناشدنی بود، سوالش را می‌پرسید.
- می‌خوای چیکار کنی.
می‌دانست نمی‌تواند ببیند اما لب‌هایش کش آمدند و تنها جوابی را که داشت به او داد:
- بی‌عقلی! خداحافظ خضر. مواظب خواهرم باش.
خضر پشت سر هم نامش را صدا می‌زد اما او ناگهانی آیکون قرمز رنگ را کشید و دنیا دوباره در عالم بی‌خبری افتاد. سپس مبایل را بی ملاحظه بر روی مبل رها و دستانش را تکیه گاه سرش کرد. ۱۹ سال پیش او چیزی برای از دست دادن نداشت و حال هم ندارد؛ اما می‌خواست داشته باشد! می‌خواست چیزی برای از دست دادن داشته باشد.
آه‍ی کشید و به عکس صفحه گوشیش نگاه کرد. این خانواده چهار نفره یا خندان جانش بودند اما او جهان دیگری هم داشت. جهانی با موهای به ابشاری آبشار و چشم‌هایی به دریایی دریا! با انگشت صفحه گوشی را لمس کرد.
- مواظب خودتون باشین.
دلش یک طوفان آرام می‌خواست. یک مرگ بی‌دردسر. یک مرگ همانند گاز گرفتگی بی‌درد و خوب؛ اما امان از اماها که خنجر می‌شوند و می‌روند و می‌شکافند و تا ذره ذره وجودت را می‌سوزانند. امان از اماهایی که همیشه بودند و دلیل زندگی می‌شدند. امان...امان! جایی از قلبش، از درونی‌ترین نقطه قلبش، یک جمله را فریاد می‌زد. جمله‌ای از حرف‌های همان مرد را.
- شاه سرخ برگشته ولی دیگه شاه نیست.
آریان آن لحظه دستان لاغرش را به میز کوبیده بود و از میان دندان‌هایش غریده بود:
- منظورت چیه؟ من خودم اون رو کشتم! خودم سرش رو از تنش جدا کردم!
کرده بود. ناجی زندگی مردم شده بود و طوفان زندگی خودش.
محافظ درک به سرعت بلند شد و با دست سعی در جلوگیری از هرگونه حمله احتمالی را داشت؛ اما رییسش جسورانه کره ماه چشمانش را به خورشید او دوخته بود و گفته بود:
- دو ماه پیش، ماموران بخش اطلاعات یابی، ارتعاشات صوتی عجیبی رو در ساعت ۱:۴۷ صبح روز یکشنبه، در سرتاسر دنیا تشخیص دادن. وقتی ارتعاشات رو بازسازسی کردن، به این نتیجه رسیدیم که یک نوع آواز بوده.
شکمش حسی شبیه سوختن در ماگما را داشت. تنها دلیلی که به هیچ آوازی رغبت نشان نمی‌داد همین آوازهای لعنتی بودند. تجربه ثابت کرده بود، آوازها هیچگاه معنای خوبی ندارند. درک دهانش را بسته بود و با اخم به قامت او نگاه می‌کرد. آفتاب از پنجره به موهایش می‌خورد و موهای چتریش را سپیدتر نشان می‌داد. سرش پایین بود و حتی یک احمق هم می‌توانست بگوید، جواب را می‌داند.
درک اینبار خودش بلند شد و با صدایی آرام گفت:
- سازمان فکر می‌کنه تنها کسی که می‌تونه شاه سرخ رو متوقف کنه، فقط شمایین. کسی که یکبار متوقفش کرد.
سپس دست در جیب کتش کرد و کارت سفیدی بیرون آورد بر روی میز آبنوسی گذاشت و زی‌هیچ توضیح دیگری، آریان اول صدای برخورد کفش‌ها را با سرامیک های کرم رنگ شنید و سپس صدای درب را. و حال او اینجا بود. در هال تاریک خانه‌اش، بر روی مبل راحتی زردش، دراز کشیده بود و به محل بی‌کلمه، اس ام اس خیره شده بود.
 
آخرین ویرایش:

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
نگاهش بر روی صفحه روشن مبایل و ارقامی که بر روی آن نوشته شده بودند، قفل شده بود. دستانش در تکاپو با مغزش فریاد می‌زدند، کی خواهند بر روی آن شماره ضربه بزنند؛ اما مغزش سمج‌تر از این حرف‌ها بود که بخواهد دقدقه‌هایش را فراموش کند. مغزش نه سال، در بی‌هدفی غرق شده بود. سخت بود کسی را که غرق شده است نجات دهی. غرق شده در هر چیز. چه بد و چه خوب. غرق شدن در آن آخرش تو را به کف دریا می‌برد. برایش عجیب بود که چرا قلبش مداخله نمی‌کند. قلبش آرام بود. کار خود را می‌کرد. آرامِ آرام. گویی مطمئن بود، آخر این وغا، برنده‌ی میدان اوست. نفسش را در سـ*ـینه حبس کرد و خود را به بی‌فکری زد. هیچگاه، حتی در زمان کودکیش بی‌فکری نکرده بود. هیچگاه سر به هوایی نکرده بود. شاید به همین دلیل بود کارش به اینجا رسیده بود. عاقل بودن، دردناک است! این که چیزهایی را ببینی و بفهمی که دیگران نمی‌توانند، دردناک است. دستانش که از حرکت ایستادند، به صفحه سپید نگاه دوخت و زیر لب، پیامش را برای بار دیگر خواند:
- کی حرکت می‌کنیم؟
چه بی‌فکری بزرگی! کاش می‌دانست چه جادویی بر رویش استفاده کرده است که این گونه عوضش کرده است. با اینکه چشمانش درشت بودند و قفل بر صفحه کوچک موبایل، اما صدای زنگ کوتاه پیام بود که از رویا بیرونش آورد.
درک جواب داده بود. با استیکر لبخندی نوشته بود:
- اگه زود آماده بشین، فردا شب ساعت سه می‌تونیم حرکت کنیم.
چیزی داشت که باید با خود می‌برد؟ دفترچه‌اش! باید آن را از دخترک پس می‌گرفت. دیروز که اجازه داده بود به خیال خودش، یواشکی آن را بردارد، می‌خواست کاملا گذشته‌اش را پاک کند ولی حال...داشت مستقیم به سمت همان گذشته می‌دوید. یک چیز دیگر هم بود. یک چیز دیگر را نیز باید بر می‌داشت. پاهایش آرام حرکت کردند و با لمس نخ نرم و پفی فرش، پیش رفتند و در جلوی تلویزیون ایستادند. در بالای تلویزیون بزرگ، قاب عکسی قرار داشت که عکس درونش را، پس از نه سال، اکنون داشت نگاه می‌کرد. عکس مردی کهنسال با چشمانی طلایی و ریش سپید که با جدیت به دوربین چشم دوخته بود.‌ سپنتا محمدجانلود. فردی که ۱۹ سال از دستش فراری بود و حال می‌رفت که با او رو به رو شود. بعد از ۱۹ سال، باید تاوان می‌داد. تاوان گذشته‌ای که او به وجود آورده بود‌. لبخندی در گوشه لبش شکل گرفت. از کی با او آنقدر غریبه شده بود که سوم شخص خطابش کند؟ خود کرده را تدبیر نیست که او بتواند، عوضش کند. آرام دست برد و قاب قهوه‌ای عکس را از روی دیوار جدا کرد و به پشت آن چشم دوخت. پایین جای میخ، سه روزنه با اندازه‌های برابر وجود داشت که در نگاهی سطحی تنها جای مانده‌ی میخ بودند. انگشتش را بر روی روزنه وسط فشرد. با صدای کلیک کوتاهی، همان قسمت از دیوار به آرامی کمی جلو آمد و قسمتی از مربع بیرون زده از دیر، ناپدید شد و دستگیره‌‌ای نقره‌ای در جای آن پدیدار شد. پس از ۱۹ سال، پس از ۱۹ سال دوری، ۱۹ سال بی‌خبری، ۱۹ سال آرامش و امنیت. آیا واقعا می‌توانست انجامش دهد؟ بخاطر یک عکس تار و نصفه نیمه، می‌توانست ۱۹ سال را تباه کند؟ بخاطر خبری که درست و نادرست بودنش را هیچکس نمی‌دانست؟ می‌توانست؟ خاطره‌ای از میان دیوارهای فکرش به داخل خزید.
- ماه یا خورشید؟
- خورشید!
- چرا؟ فکر می‌کردم شب رو دوست داری؟
- شب رو بخاطر ستاره‌ها دوست دارم ولی خورشید رو ترجیح میدم چون بااینکه ماه نورش رو دزدیده و تنه‌اش کرده، بازم با عشق می‌درخشه.
دستانش دیگر مکث نکردند و به طرف مدال رفتند و مدال طلایی را بیرون آوردند. کارهای سپنتا گذشته را خراب کردند و کارهای آریان آن را می‌سازند. تصمیمش را گرفته بود. چشمان کشیده طلاییش را به مدال دوخت. بر روی دایره طلایی آن، طرحی از یک ستاره کشیده شده بود که در وسط آن، حرف اول نامش به چشم می‌خورد. لبخندی بر لب آورد و زمزمه کرد:

- سلام دوست قدیمی. من برگشتم.
 
آخرین ویرایش:

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
مدال را دو بار در دست چرخاند. پرده‌های سفید جلوی کمترین را نور گرفته بودند و سکوت سلطان خانه‌ی ۹۰ متری‌اش شده بود. آهی از ته گلو بیرون داد. دلش برای زر نگونی مدالش تنگ شده بود. برای سرخی خون بر رویش تنگ شده بود. برای حس لذتی که خون بر روی صورتش داشت، تنگ شده بود. حال که مدالش را در دست داشت، احساس بهتری می‌کرد. آن‌ را به آرامی بر روی میز تلویزیون شیشه‌ای گذاشت و درحالی که سرما پاهای برهنه‌اش را نوازش می‌کرد، به طرف اتاق خوابش رفت تا وسایلش را آماده کند. فردا ساعت ۳، خود را به چاه می‌انداخت. لبخندی لپ‌هایش را بالا برد. برای پریدن در چاه آماده بود.
***
پریان رقصان آسمان سیاه شب را از آن جشن رقـ*ـص خود کرده بودند. باد بر فراز ابرها شیطنت می‌کرد و صدای خنده ابرهای خاکستری موسیقی شده بود و ستاره‌ها با آن می‌رقصیدند. پرنده‌ها در دل شب به فریاد روی آورده بودند و فریادشان ملودی خنده‌های ابر و شیطنت‌های باد شده بود. هواپیما سفید سازمان با سه سرنشین خود بر فراز دریای آبی خزر حرکت می‌کرد. آب‌های همیشه متلاطم دریا حال آرام بودند و سیاهی امواجش دیگر اسیر دستان بلند و آبی هگزم‌های دریا نبود‌ گویی امشب امواج و هگزم‌ها با هم پیمان صلح بسته بودند که موج می‌رفتند و آواز آزادی سر داده بودند. درک گویی تنها فرد کلافه از سکوت شب بود. در چشمان او آریان کتاب تاریخی پر ارزش بود که پس از سال‌ها تعریف و افسانه حال در ردیف کناریش نشسته بود. دلش می‌خواست هر چه زودتر رازهای ناگفته سازمان را از سـ*ـینه سنگی او بیرون بکشد. به آرامی روزنامه انگلیسی را بر روی صندلی آبی کنارش گذاشت و با نگاهی به لباس‌های پسر پرسید:
- با این تی_شرت، سردتون نیست؟
خیلی دلش می‌خواست به او بی‌توجه باشد اما این حقیقت که مرد حداقل ۴۰ سال از او بزرگتر زود، مانعش می‌شد. به آرامی نگاه از صلح آب و هوا گرفت و نگاه در چشمان ریز درک دوخت و جواب داد:
- خیر. سرما رو دوست دارم.
نیمی از مغزش خوشحال بود که دیگر مجبور نبود، جوان رفتار کند. همانند جوانان حرف بزند. همانند جوانان بخورد، همانند جوانان بخوابد. نیمی از جانش خوشحال بود که می‌توانست حال کمی خودش باشد. درک پای راستش را بر روی پای چپ انداخت و درحالی که عینک ته استکانیش را بر چشمان خاکستریش صاف می‌کرد، پرسید:
- آیا دریاهای ایران هم هگزم دارن؟
دیگر فارسی صحبت نمی‌کرد و این احتمالاتی را در ذهن آریان به وجود آورد. لحظه‌ای به طرف پنجره کوچک بازگشت و با نگاه کوتاهی به رقـ*ـص موج‌ها، به انگلیسی پاسخ داد:
- دریای خزر، یه نوع گونه‌ی نادر به اسم فالن‌ها داره، بقیه رو نمی‌دونم.
درک خوشحال از مکالمه‌شان راجب هگزم‌ها، آبروی نازکش را بالا انداخت و لب زد:
- راجب فالن‌ها شنیده بودم؛ اما متاسفانه شکارچی‌ها نتونستن ازشون نمونه‌ای برام بیارن. خیلی دوست داشتم آناتومی بدنشون رو مطالعه کنم. هگزم‌های دریایی همیشه من رو شگفت‌زده می‌کنن.
محافظ درک، فارن، درحالی که پوست شکالاتیش را می‌خاراند، اضافه کرد:
- و خیلی هم خطرناک، هنوز زخم اون هیولای لعنتی روی دستم هست.
آریان، به آرامی سر به طرف او برگرداند و هیکل بزرگش را از نظر گزراند. سازمان همیشه بودجه خوبی برای خرج و مخارجش داشت و از هیکل و صورت فارن مشخص بود، هنوز هم دارد.
به آرامی دستی به صورت گردش کشید و توضیح داد:
- فالن‌ها اینطوری نیستن. اونا بزرگ و زیبان و در بیشتر موارد آرومن، نگه اینکه حس کنم خطری تهدیدشون می‌کنه.
درک به رسم خوشحالی، زبان به آب‌های نازکش کشید و با چشمانی که برق می‌زدند، رو به محافظش کرد و دستور داد:
- دفترچه‌م رو در بیار و اینا رو بنویس.
سپس به طرف پسر بازگشت و با خوشحالی درخواست کرد:
- لطفا بیشتر راجب این نوع توضیح بدین. اونا شبیه هگزم‌های شمالی هستن یا جنوبی؟ باله دارن؟ فلش چطور؟ نمی‌خوام پا تو کفشتون کنم، اما آیا شما به چشم خودتون اونا رو دیدین؟ آیا شبیه هگزم‌های خشکی هستن؟
آریان به سرعت دستان خود را بالا برد و خونسردانه گفت:
- اگه اجازه بدین بهتون میگم. اونا به اندازه دو تا کشتی تجاری غول پیکرن. اعماق آب‌ها زندگی می‌کنن و از ماهی‌های اونجا تفضیه می‌کنن. بالا تنه ای تقریبا به شکل انسان دارن. به جز اینکه گوشای نوک تیز و همچنین پوست آبی رنگ دارن. به‌جای دو تا چشم هم سه تا چشم دارن که سومین چشم روی پیشونی‌شون قرار می‌گیره. روی دستاشون باله دارن و پاهاشون شبیه دم کوسه‌هاست. توضیح دیگه ای لازم دارین آقای لارنس؟
درک که تا آن لحظه حواسش پیش محافظ و دفترچه نارنجیش یود، به طرف او بازگشت و با لبخند، به سرعت لب زد:
- خیر، همین کافیه.
 

*Elena*

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
16/3/19
ارسال ها
430
امتیاز واکنش
6,936
امتیاز
541
محل سکونت
جایی زیر سایه خدا
سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. میخواستم بگم اگه میشه لطفاً پست اول رو یک بار دیگه بخونید چون شروع رو عوض کردم:) خیلی ممنون.
______________________
با اینکه در لحن لارنس رضایت می‌بارید اما تکان‌های پایش، به آریان می‌گفتند که هنوز گفتگو زنده است و قرار است بیشتر زندگی کند‌. چشمان
ریز درک به خودکار آبی، محافظش دوخته شده بود و چشمان او به سطح دریای خزر. چیزی در این آرامش، چیزی در این مهربانی، چیزی آزارش می‌داد. ابروانش را درهم می‌کرد. نمی‌دانست چیست؛ اما یادش نمی‌آمد هیچگاه دریای آبیِ جنگل‌های سبز، اینگونه بی‌دردسر و معمولی باشند. مخصوصا در این روزها که سرما، سلطه می‌برد بر همه کس و همه چیز. با صدای درک با اکراه، نگاه از خط‌های افتاده بر شب مایع گرفت و به صورت استخوانی او دوخت.
- قوی‌ترین هگزمی که دیدین، چی بود قریان؟
آرنجش را بر روی دسته سیاه صندلی گذاشت. لب هایش ناخواسته به هم چسبیده بودند. قوی‌ترین‌شان؟ همه‌شان دردسر بودند. قوی و دردسرساز؛ اما قوی‌ترین بر چه معیاری محاسبه می‌شد؟ قدرت؟ جرئت؟ هوش؟ ابروان کم پشتش در هم رفتند و چانه‌اش بر روی کف دستش قرار گرفت. بلاخره در مقابل نگاه‌ مشتاق درک و قهوه‌های تلخ فارن، جواب داد:
- لیوانترها! از نظر من اونا قوی‌ترین هستن.
درک ابروهای پرپشتش را درهم کشید و با تعجب، حرفش را تکرار کرد:
- لیوانترها؟ مطمئنم هستین، قربان؟ اونا که...
حرفش را نصفه گذاشت و اجازه داد لبان نازک، آریان کاملش کنند:
- درسته که قوی نیستن اما هوش زیادی دارن. معمولا اگه با فردی که قدرت زیادی داره ترکیب بشن، شکست ناپذیر میشن.
اخم‌های لارنس اما حرف‌های او را تأیید نمی‌کردند. آناتومی بدن لیوانترها، هیچ تفاوتی با انسان‌ها نداشت و تنها تفاوتشان جوانی ابدی‌شان بود که هیچگاه تا ابد دوام نمی‌آورد. لیست هگزم‌های لیوانتری که خودکشی کرده بودند، سال‌ها بود از دستش در رفته بود. درک بار دیگر لب هایش را با زبان تر کرد و نگاهی به ساعت مچی سیاهش انداخت. زمان زیادی نمانده بود.
- دالان رو درست کردن؟
لحظه‌ای اکسیژن از هواپیما بیرون پرید و احساس کرد، به اکسیژن هوا نیاز دارد‌. دستانش پارچه سیاه شلوارش را محکم‌تر گرفتند و چشمانش را لحظه‌ای بست تا اکسیژن را دوباره به ریه هایش دعوت کند. دردهای کهنه هم درد داشتند، بیش از دردِ درد! لارنس آب دهانش را پایین داد و درحالی که چشمانش را به نیم رخ گرد پسر دوخته بود، با لبخندی پر زحمت، جواب داد:
- هیچکدوم از دولت‌ها نمی‌خواستن یه همچین راز بزرگی برملا بشه! تنها واکنش آریان به حرفش، ممنون ساده‌ای بود که از لب هایش خارج شد و درک ممنونش بود که صورت زردش را نگاه نمی‌کرد. آریان دستی به دیواره سفید هواپیما کشید. موهایش کمی سپیدتر از این رنگ بودند ولی ابروهایش پررنگ‌تر! زال نبود، زال شده بود. قصه‌اش به زال و سیمرغ مانند شده بود و موهایش هم به گیسوان سپید پرور زال!
نفسش را محکم به بیرون فرستاد و به صدای تپش‌های قلبش گوش فرا داد. تنها کار خوب سازمان برای او، پارتی‌ای بود که دوباره مجبورش نکند، همه درس‌هایش را از اول بخواند!
چشمانش می‌خواستند بسته شوند اما مغزش نمی‌توانست خوابیدن بر روی صندلی‌ قرمز هواپیما را با آلودگی‌هایش تحمل کند.
تا زمانی که مهماندار رسیدن آن‌ها را به مقصد اعلام کرد، پلک بر پلک نگذاشت و تنها دستانش بودند که پرواز پرنده‌ها را بر صفحه پنجره دنبال می‌کردند.
کمربندش را باز کرد و از جا بلند شد تا چمدانش را بگیرد. به خانم اسدی گفته بود بیماریهایش را به یکی از دوستانش انتقال دهد و به دکتر بگوید، نیمی از هزینه ویزیت با اوست؛ اما خشم فاطمه چیزی بود که سپیتا برای تنبیه دزدین دفترچه‌اش متحمل شده بود. چمدان سفید را از کود کیف‌ها برداشت و با نگاه کوتاهی به فارن که کیف اربابش را حمل می‌کرد به سمت پله‌های خروجی رفت. به آرامی از آن‌ها پایین رفت و دستش را سایبان نور شمس فلک کرد.
صای درک به گوشش رسید:
- یکی از عجایب سازمان اینه که همیشه می‌دونه چه زمانی رو باید انتخاب کنه که هیچ جنبنده‌ای وجود نداشته باشه!
تکسی زرد رنگی، برایشان بوق زد و آریان با دیدن صورت ماسک زده راننده، زمزمه کرد:
- جنبنده، لفظ خوبی برای موجوداتی که شاید از فرشته هم بهتر باشن، نیست آقای لارسن.
للارسن لحظه ای بازگشت و به صورت او چشم دوخت. لباس هایش همانند کل صورتش ساده بودند اما چشم‌هایش؛ آن‌ها ترسناک بودند. ترسناک و افسانه ساز.
درک دوباره به راه بازگشت و تنها با این تفاوت که حال صدای قدم‌هایش بر آسفالت خاکستری بیشتر شده بود.
سرش را به طرفین تکان داد و به همراه درک و محافظش که کنی جلوتر از او بودند، به طرف ماشین کوچک زرد رنگ رفت. هوا سرد بود اما آنقدر می‌توانست تحمل کند تا به سازمان برسند. در هرحال سرما در زندگی او، آنقدر کنجکاوی کرده بود که دیگر سرمای تنش مهم نباشد.
 
آخرین ویرایش:
بالا