Drag to reposition cover

در حال تایپ رمان نوبرانه | K.diyar کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع K.diyar
  • بازدیدها 9K
  • پاسخ ها 164
  • تاریخ شروع

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
هوالعشق

نام رمان: نوبرانه
نام نویسنده: K.diyar کاربر انجمن نگاه دانلود
موضوع: اجتماعی_عاشقانه
ناظر محترم: @*PArlA


ct7_نوبرانه.jpg

خلاصه:گلنار، یک دختر فعال اجتماعی که مادر، پدر و خواهر چهار ساله اش رو وقتی نوزاد بوده در حمله موشکی ناو یو اس اس آمریکا به پرواز شماره ۶۵۵ هواپیمای مسافربری ایرباس ایران ایر در خلیج فارس از دست داده و کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدریش بزرگ شده و حالا بعد از بیست و چند سال با ناردون، دختر بچه ی پرورشگاهی آشنا می شه که شباهتش به خواهر گلنار بی نهایته. روبرویی گلنار با خانواده این بچه می شه اتفاقات داستان...

تاپیک نقد رمان (لطفا شرکت کنید.)

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahbanoo_A

همراه انجمن
عضویت
8/12/17
ارسال ها
469
امتیاز واکنش
4,482
امتیاز
451
«به نام خدا»

269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
پ.ن: سلام دوستان این رمان نه هیجانات آنی خاصی رو رقم می زنه نه بالا و پایین شدنای ناگهانی و تخیلی. نه خشونت های قرمز و نه تعصب های بی دلیل؛ بلکه شیب بسیار آروم و ملایمی داره و عشقی که در بین تک تک لحظات رمان شکل می گیره هم به همین نرمی و لطافته. امیدوارم دوست داشته باشید.

*لطفا نوبرانه مظلوم و دلبرمن رو با حال خوش بخونید :)*

مقدمه
" بعضی ها نوبرانه های زندگی اند.
همین که می آیند رنگ زندگی عوض میشود.
یک جور دلبرانه ای. آنقدر که تصویر لبخندشان تا مدتها نوازشت میکند.
مثلا تو نارنگی زندگی منی...
میدانی که نارنگی سوگلی پاییزی من است با آن سبز دلبرانه اش که کم کم نارنجی گرمی میشود و بوی خنکش ته دل ادم را قلقلک میدهد.
تو اصلا از آن بعضی هایی که باید قاب گرفت و چسپاند به دیوار زندگی
نه بخاطر اینکه کیلومترها راه می آیی چون من هوای دیدنت را کردم در آن کافه ی همیشگی مان...
یا نه بخاطر اینکه پا به پای دیوانگی من ولیعصر را پاییزگردی میکنیم
و یادت میرود که خسته ی کاری...
اصلا تو را بخاطر همین نارنگی بودن باید نگه داشت
قاب گرفت؛ زندانی کرد
همینکه میان این همه سردی دنیا نوبرانه ای
همینکه خواستنت ترش مزه است
همینکه بوی محبتت ته دلم را قلقلک میدهد
به همه ی این دنیا می ارزد...
میگویند قبل از خوردن نوبرانه باید آرزو کرد...

یادم باشد فردا قبل از بوسیدنت آرزو کنم... "
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
روی زانو هام نشستم و دستامو تا جایی که می تونستم از هم باز کردم. به سمتم دوید. وقتی دستای تپلش دور گردنم حلقه شد و صورت من تو ابریشم موهاش فرو رفت که ناپرهیزی کرده بودن و یا شاید از دستشون در رفته بود که گذاشته بودن به کمی پایین تر از شونه هاش برسه تازه بعد از یک هفته نفس کشیدم. زندگی رو، اکسیژن رو، حال خوش رو، همه چیز رو.
گونه تپل و نرمش رو چندین بار بوسیدم. دستاشو از دور گردنم باز کرد و زد به کمرش. با لحن طلبکارش گفت:واقعا که نارگلی جون. کجا بودی تو چند وقته؟ می دونی چقدر غصه خوردم؟ می خوای دیگه دوستت نداشته باشم؟
فقط لبخند زدم به امید زندگیم که مقابلم ایستاده بود و من شاید بعد از بیست سال دوباره پیداش کرده بودم.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دوباره کشیدمش تو بغلم و محکم فشارش دادم.
- نه بابا؟ شما داشتی غصه می خوردی؟ پس اون آتیشایی که خاله مژگان می گفتو کی سوزونده؟
خودشو عقب کشید. با چشمای گرد شده نگاهم کرد.
- تو مگه نگفتی دروغ گفتن کار خیلی زشتیه؟
- خب معلومه که زشته.
- پس چرا خاله مژگان دروغ گفته؟ من کی آتیش سوزوندم؟ از وقتی تو و خانم مربی گفتین خطرناکه دیگه سمتش نمی رم که.
دستاشو به دو طرف باز کرد و با همون چشمای گرد گفت:به خدا.
صدای قهقهه مژگان با خنده من همزمان شد. بلند شدم؛ دستشو گرفتم.
- باشه حالا زبون نریز گل من.
به سمت مژگان رفتیم. همون طور که بالا پایین می پرید گفت:خاله مژگان ببین نارگلی جون اومد.
دستمو ول کرد و دوئيد سمت ساختمون.
- من برم به همه بچه ها بگم نارگلی جون اومده خوشحال بشن.
با لبخند به هم دست دادیم و روبوسی کردیم.
- سلام.رسیدن به خیر.
- سلام. ممنون. مژگان شاید باورت نشه هر چقدر هم ای جمله کلیشه باشه ولی برای من نفس کشیدن تو دود و دم اینجا خیلی راحت تر از هوای اشباع از اکسیژن روستاست.
نگاهی به ساختمون انداختم.
- بقیه بچه ها کجان؟ سر و صداشون نمیاد.
لبخند مهربونی زد. کلافه به نظر میومد.
- می دونم عزیزم. بچه ها دارن نقاشی می کشن. ناردون الان دو روزه که هر لحظه ای که تو حیاط نیست عوضش نشسته کنار پنجره و در ورودی رو می پاد.
- آخ بمیرم. بچه ام خیلی اذیت شد آره؟ دیگه یه روزام تنهاش نمی زارم. بیا بریم تو.
- بریم.
یکم مشکوک بود. هر طور که فکر می کردم دلیل آشفتگی پنهان توی صورت زیبای مژگان رو نمی فهمیدم.
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
- نوبت منه.
- نخیر نوبت منه الان.
کش زرد رنگ رو پایین موهای حسنی بستم.
- پاشو گلم تموم شد. عه بچه ها؛ خب مال همتونو می بافم. دعوا کردن خیلی بده.حالا نفر بعدی بیاد.
بحث پروشا و سارا دوباره شروع شد.
- من اول بودم.
- اصلانشم. من اول تر بودم.
- نخیر. کی گفته؟ من زودتر اومدم.
آی سو آروم از کنار بچه ها خودش رو سر داد و اومد پشت به من نشست جلوم. با تعجب نگاش کردم. برگشت سمتم.
- عه خب خاله چیه؟ اونا دارن دعوا می کنن. شما اول مال منو ببافین.
خنده ام گرفته بود. جلوی خودمو گرفتم. با لحن اخطار گونه گفتم:آی سو عزیزم کارت اصلا درست نیست. من که گفته بودم باید نوبتو رعایت کنیم. هممون.
- آخه خاله...
جدیت نگاهمو که دید ادامه نداد.
- باشه.
آروم بلند شد.
- پس من برم تو صف.
لبخند زدم.
- آفرین خوشگل من.
پروشا و سارا هنوز درگیر بودن. این بچه ها یاد گرفته بودن حتی دعوا و بحثشون هم با یه صدای کنترل شده باشه.
- بچه ها بیاید اینجا. اگه نمی دونید کی اول بوده ده بیست سی می کنیم هان؟ خوبه؟
اول به هم و بعد به من نگاهی کردن. انگار به نظرشون فکر عاقلانه ای بود که هر دو سرشونو به معنای تایید تکون دادن.
- نود، صد.خب پس اول سارا خانم. بیا بشین عزیزم.
سارا خوشحال و با یه لبخند گنده بدو بدو اومد نشست جلوم.
- دیدی گفتم من اول ترم؟
قیافه پروشا کاملا ناراضی بود. شرطی بود که خودش قبول کرده بود و کاریش هم نمی تونست بکنه. بهش لبخند زدم.
- خوشگل من چند دقیقه صبر کنی بعد سارا نوبت توئه خب.
نگام کرد. آروم سرشو تکون داد و منتظر ایستاد.
احساس می کردم در هر آن خیلی معمولی زندگی هم در حق این بچه ها بی عدالتی میشه. مطمئنا اینا هم موقع شونه کردن یا بافتن موهاشون اذیت می شدن ولی هیچ کدوم اعتراضی نمی کردن. چون ذوق زیبایی موهاشون بعد از بافته شدن غلبه می کرد بر حس اعتراض. البته کسی هم نبود که هر روز این کار رو براشون انجام بده که سر کشیده شدن موهاشون جیغ و داد کنن.
همیشه با ذوق منتظر چند مدت یک باری بودن که من یا مژگان مو های همشونو ببافیم.
چقدر تلاش کردم؛ چقدر این در و اون در زدم؛ چقدر مقاله و مطلب نوشتم. نقاشی هایی که با هزار ترفند به چند تا از نمایشگاه های مهم فرستادم. مساحبه هایی که کردم و در نهایت مسئولیت هایی که به دوش کشیدم تا اجازه بدن مو های این بچه ها رو بلند کنم. تو این جور مراکز معمولا به خاطر سخت بودن نگهداری و بهداشت بچه ها اکثرا مو های دخترا رو هم پسرونه کوتاه می کنن و اون موقع این منو واقعا آذار می داد.
گلگی هم نیست.خب واقعا مراقبت، نظافت، نگهداری و بهداشت این تعداد بچه کار آسونی نیست. و بالاجبار باید چنین کارهایی رو کرد. ولی هر دختری حق داشتن موهایی رو که بافته بشه رو داره و فرقی هم نمی کنه که پدر و مادر، چه مسئول و چه غیر مسئول داشته باشه یا نه.
یاد شور و شعف بچه های سه تا پنج شش سالم افتادم؛ وقتی فهمیدن هر ماه قرار نیست موهاشون کوتاه بشه.
شاید این جملات از نظر عده ای بی رحمانه و ناسپاسی تلقی بشه. اما جلوی احساسات رو نمی شه گرفت که جاری نشن.
- می گم خاله...
صدای علی منو از مرور خاطراتم بیرون کشید. پسربچه ی لاغر اندام و کنجکاو من که آرنجش رو به پام تکیه داده و کنارم نشسته بود. با تمام دقت سعی داشت یاد بگیره چطور موی دخترا رو میبافم.
- جانم؟
- نمی شه مو های اینارو یه جوری ببافی که دیگه اصلا باز نشه؟ به خاطر خودت می گم که هر سری خسته می شی مو های همشونو ببافیا.
گونه بــ..وسـ...ید.
- نخیر نمیشه. تازه می خوام مو های تورم بلند کنم؛ از این به بعد با اینا ببافم.
و لپشو کشیدم. حرفم باعث شد ریسه بره از خنده.
- نه خاله. نمی خوام. مردا که مو هاشونو نمی بافن.
- اوهو... نه بابا؟ شما کی انقدر بزرگ شدی مرد من؟حرفیه که زدم... باید موهاتو بلند کنم.
بلند شد و در رفت. جاشو ناردون تپل من گرفت. عین علی آرنجشو تکیه داد به پام و مشغول تماشا شد.
فکر کرده بود واقعا می خوام موهاشو ببافم. پسر بچه ی کوچولوی من نرفته بود تو اجتماع تا ببینه الان دیگه هیچ کاری برای هیچ کسی عار نیست.

- می گم کیانوش...
یکی از گیلاسای تو دستشو گذاشت تو دهنش.
- چیه؟
- اگه نشه چی؟
- مگه نمی گی الان قوانین تغییر کرده؟
روی سه پایه نشسته بودم. قلمو هامو با دستمال خشک می کردم.
- آره.ولی...
- ولی؟
- نگرانم. می ترسم کیا. آیا واقعا من شرایط بزرگ کردن یه دختر بچه چهار ساله رو دارم؟ نمی دونم...
- ببین گلنار، اگه از الان همین اول راهی می خوای این جوری شروع کنی بهتره پس بکشی.
اعتراض کردم.
- کیا.
- کیا نداره. صادقانه می گم؛ راهی که پیش روته به اندازه کافی سخت هست؛ پس خودتو از حالا مأیوس نکن. بعدشم، تو تنها که نیستی.مگه قرار نیست آنا و آقا جون هم باهات باشن؟
- چرا خب، اما آنا و آقا جون سنشون زیاده. یه عمر درگیر من بودن از این به بعد...
- نوحه سرایی رو بزار برای بعد. درضمن دلگرمی حضور من رو هم نباید فراموش کرد.
دستمال رنگی دستمو پرت کردم سمتش که سرشو دزدید.
- خوشمزه نشو جناب مهندس بعد از این.
خندید. گیلاسای تو دستشو گذاشت تو سبد. اومد و روبروم وایساد.
- ببین گلنار بدون تعارف همون اولش که همچین تصمیمی گرفتی بهت گفتم باهات موافق نیستم. اینم گفتم که با این حال هر کاری که بخوای بکنی پشتتم.الانم حرفم همونه.
نگاهش کردم.
- پس فعلا جمع کن آه و ناله تو.پاشو بریم خونه که مامان ده بار زنگ زده کجا موندین.
- آنا صبح گفت که قراره شام خونه ما باشین. برات کوفته بار گذاشته آقا کیا.
شال و پانچومو داد دستم.
- پاشو بابا. آب دهنمونو راه انداختی.
در حالی که چراغ هارو خاموش می کرد با خنده و شوخی از گالری زدیم بیرون.
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
پست_6

بعد از چند روز دوندگی باز هم من بودم و سه پایه ای که روش نشستم و بوم و رنگ های روغن جلوم و قلموی توی دستم. با صدای یکی از آهنگ های بسیار قدیمی و اورجینال سرهنگ زاده و بوی قهوه ی گوشه به گوشه گالری که هر بار همراه با حضور فرشته ی مهربون و زیبا روی این روزهای من تو گالری می پیچید.
شاید چون هیچ وقت مشکلاتش پیش من مطرح نشده بود دلیل آشفتگی این روزهاشو نمی فهمیدم. به خودم جسارت پرسیدن رو هم نمی دادم. دلم و وجودم لبریز لحظه ای همدردی باهاش بود.
این حال مژگان رو دقیقا از روزی که از روستا برگشتم و رفتم سرای مهر کاملا لمس کردم.
از وقتی اومده بود مدام می گفت چه خبر و درو دیوارو نگاه می کرد. تابلوهای هر گوشه گالری رو که شاید ده بار دیده بود برای یازدهمین بار با دقتی که سخت نبود تشخیص فقط نگاه بودنش بدون همراهی فکر و ذهنش که به طور مشهودی در محوطه ی دیگه ای پرواز می کردن برسی کرده بود.
انگار که می خواست چیزی بگه و چرا من علت دلشوره های این چند روزه ام رو نمی فهمیدم؟
آخر سر هم خودش رو همراه با دستور قهوه ی همیشگی و آرامبخشش تو آشپزخونه کوچیک گوشه سالن مخفی کرده بود و عجیب بود که این قهوه اینبار نه تنها بوی آرامش نمی داد بلکه دامن می زد به دلشوره های من.
- بیا عزیزم.
فنجان بزرگی که به سمتم گرفته بود رو از دستش گرفتم.
- ممنون.
- نوش جان.
روی کاناپه فیروزه ای رنگ روبروم نشست. فنجان رو با دو دست چسبیدم و بالاتر آوردم تا بخارش با صورتم بخوره. نفس کشیدم بوش رو. من خیلی وقت پیش راز مقداری شکلات مخلوط شده با این قهوه رو کشف کرده بودم. اما هیچ وقت اقدام به امتحانش نه. چون اطمینان داشتم این عطر و طعم و بو درصد زیادیش رو مدیون مهری هست که مژگان هنگام درست کردن چاشنیش می کنه.
با فرو رفتن نفس عمیقی که از عطرش کشیدم انگار چند زن با چارقد های گل سرخ درشت دوان دوان اومدن به کمک رختشور های توی دلم و لب چشمه باهاشون مشغول چنگ زدن.
- گلنار جان. راستش...
صداش باعث شد سرم ناگهان تیک وار بالا بپره. مستقیم نگاهش کردم. نگاهش به من بود و چرا من تو این نگاه رنگ دلسوزی می دیدم؟
آرنج هاش روی زانو هاش بود و کف دستاشو به هم می مالید. با شک پرسیدم:
- مژگان...اتفاقی افتاده؟
- ببین...اتفاق...هنوز که نه. ولی باید راجبش صحبت کنیم.
دستش رو زد به کنارش.
- میشه بشینی اینجا؟
بلند شدم و کنارش نشستم. ذهنم مغشوش بود. فنجانم رو کنار فنجان مژگان گذاشتم. دلم نوید بد می داد.
- مژگان دارم نگران می شم.
یه نفس عمیق کشید.
- خب، از نظر من منطق همیشه بهتر جواب می ده. به همین خاطر تصمیم گرفتم قبل از این که از کسی چیزی بشنوی یا چیزی ببینی که انتظارش رو نداری موضوع رو باهات مطرح کنم.
- خ...خب؟
- راستش...چند وقت پیش آقای اصلانی اومده بود سرای مهر. تو رفته بودی روستا...
زمزمه کردم:
- اصلانی؟
هه اصلانی. کسی که هر بار مرد و زنی رو همراه خودش می کرد و میاوردشون پرورشگاه؛ انگار که شیشه های کلاسا ویترین فروشگاهن. تا هر کدومو که می خوان انتخاب کنن. و من هر بار می مردم و زنده می شدم تا بفهمم دست رو ناردون من نزاشتن. نه که بقیه بچه ها برام مهم نباشن؛ اما رفتنشون علاوه بر دلگیری بسیار خوشحالم می کرد. چون می دونستم که دارن می رن تا آیندشون ساخته بشه و خب خانواده های متمَولی هم که میومدن سراغشون قابل چشم پوشی نبودن. ولی ناردون...
- اینبار کسی باهاش نبود. مستقیم رفت اتاق خانم سامان. نیم ساعت بعدم خوشحال رفت بیرون. من همون روز از خانم سامان شنیدم قضیه رو. ولی چون فعلا چیزی مشخص نبود نخواستم چیزی بهت بگم. تا این که سه روز پیش...
نفهمیدم چشمام کی پر شده. من لکنت نداشتم...
-م مژگان بگو ب بگو چه خاکی به سرم شده؟
نگاه اون کی برق اشکی که هنوز نریخته رو گرفته بود؟
تشنه کلمات به لباش زل زده بودم.
- گلنار...
اشک اون زود تر چکید روی گونه اش. با انگشتای کشیده اش که می لرزید سریع قطره اشک رو کنار زد.
- گلنار...کیا بهت گفت شروعش نکن. من بهت گفتم دل نبند. هر بار که ناردون بهت گفت نارگلی جون و تو چشمات برق زد؛ من به کیا گفتم وابستگی به جدایی که برسه سخت می شه...
- هه... نه بابا، دیوونه شدی؟ جدایی چیه؟ من که جایی نمی خوام برم. کجا برم آخه بدون ناردون؟ گل من غصه می خوره دو روز منو نبینه.
نگاهم رو سقف می چرخید و مرتب پلک می زدم.نباید میریخت...
با عجز نالید:
- گلنار، خواهش می کنم...
دیگه نتونستم؛ نگاهم پایین اومد. اشک منم ریخت. صدای من هم عجز داشت.
- چی شده مژگان؟
- ناردون، یعنی؛ خانواده پدریش پیدا شدن...
اشکم رو پاک کردم و خندیدم. نمی دونم چرا فقط خندیدم. اصولا من آدم هیجانات آنی و عکس العمل های این چنینی نبودم.
چی می گم من؟مگه این اتفاق بر پایه اصوله که منم طبق اصول رفتار کنم؟
شنیده بودم می گن امان؛ امان از خنده ای که تهش گریه باشه. و واقعا امان...
میون گریه های من که دل سنگ رو آب می کرد و دست مژگان که روی لب هاش بود تا صدای هق هقش دامن به درد من نزنه. نگاهم روی آفتابگردون های خندون روی فنجان ها نشست که مستقیم داشتن من رو نگاه می کردند و من اون لحظه فکر کردم ناردون چقدر این فنجان ها رو دوست داشت...
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
پست_7

- کیا...
- ...
- من نمی فهممشون. خانواده پدری مگه نزدیک تر از خواهرن؟ من خواهرشم کیا. من عکس دارم؛ از بچگیاش، از بچگیام. درسته مال بیست سال پیش اما خود ناردون که هست. درسته که اون موقع من خواهر کوچیکه بودم ولی الان اون شده کوچیکه. عیبش چیه کیا؟
- تو منطقی بودی گلنار.
- وای کیا...مردم تو این چند روز از بس هر کی بهم رسیده گفته منطق.
- ...
- کیا من از اون روزی که مژگان گفته؛ الان چهار روزه که ناردونو ندیدم. زنگ که می زنن از سرای مهر می دونم اونه؛ دلم می ره... جواب نمی دم. کیا من دلم تنگه. این حس من منطق سرش نمی شه.
- چرا؟
- چی چرا؟
- چرا نرفتی ببینیش؟چرا جوابشو ندادی؟
- خب باید عادت کنه؛ به نبودنم. منم باید...
بغض ته گلوم نذاشت ادامه بدم. انقدر مظلوم گفته بودم که دل تنگ خودم هم به حال خودم سوخت.
- گلنار، عزیزم، قربون دلت برم؛ دیشب امروز چقدر گریه کردی که چشمات به این روز افتاده؟ چرا این کارو با خودت می کنی؟ خب تا الان چطور می دیدیش از این به بعدم می ری می بینی. رفتنه ناردون پیش کسایی که بهش هویت می دن باید تو رو خیلی خوشحال کنه.
- اما...
- صبر کن. باور کن من درکت می کنم؛ بیشتر از همه. ببین گلنار، من تمام قدم زدنام تو خیابونای این شهر با تو بوده. آدم موقع قدم زدن چی کار می کنه؟ درد دل. درد دل های من و تو با هم بوده گلنار مگه نه؟ حداقل بخش زیادیشون. حتما همو می فهمیدیم که واسه درد هم گوش شدیم عزیز دل من.
- نمی زارن ببینمش کیا. پدر و مادر خودش تو زلزله فوت شدن و من کاری نمی تونم بکنم. زورم بهشون نمی رسه کیا. من هیچ نسبت شناسنامه ای با اون بچه ندارم. مژگان می گفت انگار زیادی اشرافی زندگی می کنن. می گفت...
- گلنار لطفا. من همیشه اعتماد به نفس تو رو مثال زدم. مگه طبقه اشراف آدم نیستن؟ مگه تو کسی نیستی که تنهایی افراد از ده طبقه اجتماع رو با هنرت با نگاهت با لحنت جمع می کنی پای یه تابلو تو یه گوشه از یه نمایشگاه معروف؟ تو تا حالا مقابل کسی هم کم آوردی؟ من سوین مژگان و خیلی های دیگه هم همیشه پشتتیم عزیزم.
نمی دونم اگه برادری داشتم واقعا به اندازه ی کیانوش دوستش داشتم یا نه. واقعا انقدر همراه بود یا نه. انقدر دلگرمی می داد یا نه. من گفته های کیا رو قبول داشتم. شاید بعد از این همه فشار به کمی لوس بودن نیاز داشتم. کمی ناز کردن.
لبخند زدم.
- ممنون کیا.
- پاشو بابا لفظ قلم. باید خیابونارو متر کنیم. فقط شانس بیاریم نصفه شبی گشت ارشاد بهمون گیر نده با این سر و وضع شما.
چپ چپ نگاهش کردم که بلند خندید.می دونستم داره شوخی می کنه. شونه به شونه این پسر راه رفتن پر از یه خالی عمیق ته ذهنت بود. عین معلق بودن.


پست_8

لباش مهر شد و چسبید به گونه ام. صدای ماچ محکمش تو گوشم پیچید.
مگه می شد از این حجم تپلی که تو آغوشم بود دل بکنم؟ مگه می تونستم؟
عقب کشید. دستاشو پشت سرش به هم قلاب کرد.
- سلام نارگلی جونم. خسته نباشی.
ابروهام رفت بالا. اولین بار بود که بعد از تاخیر من ازم طلبکار نبود. همون لحن که دل من براش می رفت. اونم نه تاخیر کوتاه؛ پنج روز. واقعا جای تعجب داشت.
- سلام فرشته من. شما تو این چند روز بزرگ تر شدی یا فقط حس منه که خانم تر شدی؟
چشماش برق زد. خوشش اومده بود از حرفم. شق و رق تر شد.
- خب آره دیگه. خاله مژگان گفته شما کارات زیاده. یه عالمه خسته می شی. بعد میای ما رو ببینی؛ دیگه من نباید غرغر کنم برات. باید درکت کنم.
خندم گرفته بود. خودمو کنترل کردم.
- خب پس آفرین به مژگان جون. ولی من گلمو که می بینم همه خستگیم دود می شه می ره هوا خانم خوشگله.
نیشش باز شد.
- حالا بدو بریم تو ببینیم چه خبره. یه سورپرایز براتون دارم.
با ورجه وورجه دنبالم اومد.
- واقعا؟
- آره عزیزم بیا.
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
پست_9

دیشب تا صبح فکر کرده بودم. لحظه ای پلک هام رو هم نرفته بود و چشم های متورم و نیمه باز الانم حاصل همون شب بیداری تا صبح.
تصمیممو گرفتم؛ به هر حال هر کاری راهی داشت و چاره این کار صحبت کردن بود. از کجا معلوم؟ شاید باهام راه اومدن و اجازه دادن من ناردون رو ببینم. چرا نباید بزارن ببینمش؟
درسته اکثر خانواده ها دوست دارن ارتباط فرزندشون به طور کامل با پرورشگاه قطع بشه ولی خب اونا فرق دارن. اونا علاوه بر آینده دوست دارن گذشته فرزندانشون هم جوری که خودشون دوست دارن رقم بخوره. هر چند من...
مهم نیست. اوضاع ناردون فرق می کنه. اون داره به خانواده خودش برمی گرده و فقط مدتی ازشون جدا افتاده بوده.
- فهمیدم خاله. بنفش، من اون رنگی دوست دارم.
-باشه عزیزم.
لاک بنفش رنگ رو که توش ستاره های ریز داشت رو برداشتم. آروم آروم قلم رو روی صدف های کوچیک هدی کشیدم. من عاشق این دست و پا های ریزه میزه بودم.
- خاله همشو نزنی واسه هدی ها. منم اون رنگی می خوام.
- شما نگران نباش پروشا خانم. واسه همه هم بزنم تموم نمیشه.
- خاله نقاشی گل هم می تونی رو ناخونای من بکشی؟
خندیدم. اینا رسما منو جای مانیکور کار استخدام کرده بودن انگار.
- بله که می تونم.
- عه خاله؛ واسه من نکشیدی واسه اونم نکش.
پروشا سریع جواب داد.
- آی سو خانم می خواستی بدو بدو نری تو صف اول از همه.
آی سو نق زد.
- خاله...
صدای نق نق همه بچه هایی که ناخوناشون قبلا لاک خورده بود شروع شد. خندم گرفت. مژگان هم بالا سرم وایساده بود و داشت به حال زار من می خندید.
- بچه ها! به این کار می گن حسادت؛ که خیلی خیلی زشته. خب سری دیگه واسه شما هم می کشم.
تقریبا ساکت شدن.

آخرین نفر انگشتای تپل ناردون بود که داشت لاک قرمز می خورد. درست همرنگ ناخونای من. از اول کار تاکید داشت که باید عین مال خودمو براش بزنم.
ناخوناشو با فاصله گرفته بود جلوش رو هوا و داشت فوت می کرد. در لاک رو محکم کردم.
- راستی نارگلی جون.
- جان؟
- خانم سامان می گفت امروز قراره یکی بیاد دنبالم ببرتم گردش. کجا قراره بریم؟
- ...
- بهشون بگو بریم پارکی که اون دفعه منو بردی. باشه؟
فرشته من پشت سر هم سوال می پرسید و منتظر جواب بود. با حواس شش دانگی که روی ناخن هاش تمرکز کرده بود. اما من...
نفسم رفته بود و انگار دیگه قصد برگشت نداشت. نمی دونم چرا. می خواستم جوابشو بدم اما یه ترس مبهمی تو یه لحظه نشسته بود تو وجودم. انگار بعد اون همه گریه زاری هنوز باورم نشده بود.
- نارگلی جون؟
با چشمای گرد داشت صورتمو نگاه می کرد. سرمو تکون دادم. سعی کردم عادی رفتار کنم.
- چه خوب. خوش بگذره بهت نازنین من. ولی من نمیام. شما قراره تنهایی بری کیف کنی.
دوباره رفت سراغ ناخوناش. بی تفاوت گفت:
- پس منم نمی رم. با تو و کیا بیشتر خوش می گذره.
بغضمو قورت دادم.
- ناردون؟
- بله؟
- یادته بهت گفتم بچه هایی که اینجان خانوادشون گم شدن ولی همشون یه روز میان بچه هاشونو پیدا می کنن؟
توجه اش کاملا جلب حرفای من شده بود.
- آنا و آقا جونی و تو اومدین منو پیدا کردین بریم خونه؟
ماتم برد. این بچه چی می گفت؟
- چی؟
- خب مگه شما منو گم نکرده بودین؟ من می خوام شما بیاین پیدام کنید.
وای خدا. نباید بغض می کردم.
- نه گل من. عزیزم من از خدامه که تو بیای با ما زندگی کنی. آنا و آقا جونم همینطور. ولی...
- ببین قشنگ گلنار؛ اونایی که تو رو گم کرده بودن یه عالمه همه جا رو دنبالت گشتن. الان پیدات کردن. خیلی هم دوستت دارن. یعنی خانوادت. قراره خیلی زود برای همیشه بری پیششون.
انگار حرفام براش گنگ بود.
- یعنی خونه آنا و آقا جونی نیست؟
نالیدم؛ اما تو دلم.
- نه.
- تو و کیا اونجا نیستین؟
لبامو محکم رو هم فشار دادم. سرمو به دو طرف تکون دادم.
- نه.
- خب، من همین جا می مونم. نمی خوام برم پیششون.
- نمی شه پرنسس. اونا تو رو خیلی دوست دارن. اگه نری غصه می خورن. من و کیا هم زود زود میایم همونجا می بینیمت. عین الان.
- بیرونم میریم با هم؟
سرمو تکون دادم به معنی آره.چند لحظه فکر کرد و من سعی کردم راه نفس هامو باز کنم.
- تو اجازه می دی برم؟
می خواستم داد بزنم نه. اجازه نمی دم. تو هم نرو. پاهاتو بکوب زمینو بگو باهاتون نمیام.
محکم کشیدمش تو بغلم. دوست داشتم عطرش بشینه رو تنم. خون گریه کردن همین حال بود نه. نبود؟ فرشته من از همه جا بی خبر تو بغلم ریز ریز می خندید.
- نارگلی جون. موهات رفت تو دماغم. قلقلکم میاد.
با تقه ای که به در اتاق خورد ازش جدا شدم. خانم سامان درو باز کرد. بهم لبخند زد. رو به ناردون گفت:
- بدو حاضر شو عزیزم. گفته بودم قراره بری بیرون.
ناردون بلند شد. دستمو گرفت و کشید.
- بریم لباسامو تنم کن. خواهش.
خدایا...کمکم کن.

- بریم عسل گلنار.
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
پست_10


بلیز سفیدشو رو شلوارش مرتب کردم. مو هاشو گیس کرده بودم. خیلی به صورت تپل و سفیدش میومد و من پشیمون بودم.
چسب کفشاشو محکم کردم. دستشو گرفتم.
- بریم.

شالمو از دور گردنم کشیدم روی موهای پریشونم و با پشت دست چند تقه آروم به در زدم. با بفرمائیدی که گفت در رو باز کردم. دست تو دست ناردون؛ همراه اون حجم گنده گیر کرده وسط گلوم وارد شدیم.
خانم سامان با لبخند به ناردون نگاه می کرد. مرد و زن جوانی که روی صندلی های چرم اتاق خانم سامان نشسته بودن بلند شدن. دختر با لباس های لوکس و روسری ساتن آبی رنگ؛ با لبخندی مهربون و نگاهی پر از عشق و نمدار داشت سانت می زد وجب به وجب وجود عزیز دل من رو و مردی که قامت بلند و سـ*ـینه ستبرش با پاهای استوار محکم شده بودن داخل اتاق خانم سامان؛ و نگاهی بسیار جدی و خشک که سنگین می کرد جو اتاق رو. گردش چند صدم ثانیه ایش رو از بالا به پایین روی خودم موقع ورود احساس کردم که در هزارم لحظه با بی تفاوتی محض انگار که ستون اتاق رو از نظر گذرونده باشه روی ناردون برگشت و من خشک شدم.
گل من هم این نگاه سنگین رو برنتافته بود که دامن سرخ پیراهن من پناه شد برای انگشتای کوچیک دست دیگه اش که مشت شدن روی لباسم.
پوشش بسیار شیک و رسمی شون داد می زد اشرافیت و طبقه ی بالای اجتماعیشون رو؛ و من تو دلم اعتراف کردم که زورم بهشون نمی رسه.
این مرد و زن در کنار هم تا این اندازه لوکس چقدر مناسب بودن برای ویترین فروشگاه های برند های جهانی یا لانگ شات برنامه های مد.
- آقا و خانم کیهان، این هم دختر خوشگل ما.
حواسم رو از گوشه کنار احوال اتاق جمع و جور کردم.از بین موهای گیس شده ی ناردون.
- سلام.
دختر با لبخندی گرم و صلح طلب پاسخم رو داد و مرد کنارش بسیار آرام و در عین حال محکم.
دختر با گام هایی پر شتاب جلو اومد و مقابل ناردون زانو هاش خم شد. چرا نگران اتوی شلوارش بودم؟
- سلام عزیز دل من.
بغض داشت و بغض اون مشهود تر از بغض من بود. آقای کیهان هم جلو اومد. هم زمان با حرکت اون ناردون نامحسوس قدمی برداشت و خودش رو کشید پشت دامن من. آقای کیمان بالای سر دختر ایستاد و با نرمشی که همراه کلامش شده بود سعی به ارتباط گرفتن با ناردون کرد.
- سلام خانم زیبا. خوبی؟
محکم شدن مشت کوچیکش رو کاملا احساس کردم.
- تکین، واقعا به زیباییه لیلاست نه؟ ببینش.
آقای کیهان به تکان دادن سر اکتفا کرد. دختر محو صورت ناردون لیلا روی من بود. کاملا مشخص بود که سعی در کنترل خودش داره و من می دونستم مطمئنا قبلا چند باری به دیدن ناردون من اومدن.
- چقدر لباست خوشگله عزیزم. قول می دم امروز کلی بهت خوش بگذره.
دست من انقدر عرق کرده بود یا ناردون؟ پاسخی نگرفت که ادامه داد:
- دستمو می گیری؟
دستشو به سمت ناردون داراز کرد. بچه ام دو دل بود. محکم شدن دستش تو دستم نشون می داد که تصمیمشو گرفته.
از وقتی وارد اتاق شدم فقط نظاره گر بودم. عکس العملی نداشتم. اولین جمله ناردون منو به تکاپو انداخت.
- نارگلی جونم ببریم.
دختر سرش رو با تعجب بلند کرد و به مرد کنارش نگاهی انداخت. صورتش برگشت به سمت ناردون.
- نارگلی؟
باید دست به کار می شدم.
- ببخشید، من...
کلافه شده بودم. برگشتم سمت ناردون.
- ببین گل من. ما باهم صحبت کردیم. شما الان با ایشون می ری؛ کلی کیف می کنی. من اینجا منتظرت می مونم. برمی گردی؛ برام تعریف می کنی. خب؟
می دونستم درک نمی کنه. من خودم هم هنوز این موقعیت رو نفهمیده بودم. چه برسه به این بچه. می دونستم اصلا موافق نیست ولی بچه های این جا برای لج و لجبازی تربیت نشده بودن. سرشو آروم تکون داد.
- باشه.
سری به نشانه خوبه تکون دادم. نگاهم چرخید سمت سه نفری که منتظر تلاش من بودن. دختر با ذوق قدمی جلوتر اومد و دوباره دستشو به سمت ناردون گرفت. اما من...
نگاهم گیر کرد رو نگاهی جدی و متفکری که روی من بود. شاید فقط یک صدم ثانیه. دختر همچنان سعی در ارتباط گرفتن با ناردون داشت.
من نباید اینجا می بودم. این کار رو برای هر دو طرف سخت تر می کرد. با اجازه ای گفتم. دست ناردون رو آروم از دامنم جدا کردم.
- خدا حافظ گل من.
نگاهش سمت من بود و من در رو پشت سرم بستم.
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

همراه انجمن
عضویت
3/1/20
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
6,183
امتیاز
516
پست_11

- باور کن خوبم کیا. من با خودم کنار اومدم. چند روز اول شکه بودم.
- خوبه. حالا کی اومده بود دنبالش؟
پرده ای که با دستم کنار زده بودم و داشتم هیاهوی بچه ها رو نگاه می کردم انداختم. کنار تخت ناردون رو زمین نشستم.
- یه زن و مرد جوون. باید میدیدیشون کیا. آقای کیهان قیمش هست. درست نمی دونم. فکر کنم ناردون باید برادرزاده خانومه باشه.
پوف کلافه ای کشیدم.
- تو که گفتی خوبی؟
- معلومه که خوبم کیا. دارم چیزی که هست رو برات می گم. می خوای دیگه ادامه ندم؟
- گلنار...
- ماشینشون از اونایی بود که ما بهش می گیم فضاپیما و معتقدیم به درد همون آدم فضایی ها می خوره. همونی که نمی تونه آدمای این زندگی رو دلخوش کنه. اما...
- چیه؟نظرت عوض شده؟می خوره به درد آدمای این زندگی؟
- خیلی بده اگه عوض شده باشه؟
- پس شده.
- نشده کیا. نمی دونم. ولی اینو می دونم که شرایطشون قراره تامین کنه ناردون و آینده ای که با من شاید خیلی جالب نبود رو. اما حال خوش و لبخند رو لباش رو. با وجود اون مرد جدی و زیادی سردی که تنها جمله اش با اون بچه صلابت رو فریاد می زد نمی دونم کیا...
- این جوری که می گی فکر می کنم داری راجب یه سیاستمدار گردن کلفت حرف می زنی.
- خانم سامان می گـه این جا نبودن؛ تازه برگشتن ایران.
-نه بابا؟ پس بگو کلا به من و توی درپیت نمی خورن. حالا کجا تشریف داشتن؟
داشت می خندید. خندم گرفت.
- کیا لطفا جدی باش. قبلا نیویورک بوده ولی الان چند ماهه از پاریس برگشته. عکس خودش خانومه واقعا چهره و لحن دلگرم کننده ای داشت.
- پاریس چه می کرده؟ فکر کنم با اون دک و پزی که می گی رفتن با معشـ*ـوقه اش تو غروب پاریس زیر برج ایفل یه قهوه شکلات داغ زدن. مگه زنش نبود این خانومی که می گی؟
زده بود به در لودگی. می دونستم به خاطر سر حال آوردن منه.
- کیا! من چه بدونم؟ احتمالا.
شوخی رو کنار گذاشت انگار.
- ببین گلنار؛ همه ی اینایی که می گی نشون می ده خانواده تحصیل کرده و منطقی باید باشن.
- خیلی تحصیل کرده ها دارن از بی منطقی میمیرن کیا.
- چرا احساس می کنم خودت داری جلو پای خودت سنگ میندازی؟
- این طور نیست کیا.
- ...
- امشب میاد. فردا صبح، برای همیشه میره.

لامپ های اتاق رو به غیر از دیوار کوب خاموش کردم. تک تک بچه ها رو چک کردم. همگی عمیق خواب بودن. کنار تخت ناردون نشستم. موهاشو نوازش می کردم. ساعت ده و نیم آورده بودنش.
این دوازده ساعت بی خبری برای من...
آه از ته دلم رو تو سـ*ـینه خفه کردم.
- وروجک چی کارا کردی؟ بهت خوش گذشت؟
- اولش نه. ولی بعدش... با تو و کیا بیشتر خوش می گذره. عمه بیتا...
- عمه بیتا؟
- آره دیگه؛ همون که صبح اینجا بود. من بهش می گفتم خاله ولی اون گفت باید عمه صداش کنم.
- خب؟
- آهان... یه حیاط با یه عالمه گل و درخت داشتن. با عمه بیتا کلی بازی کردیم. عمو هم بود. اما همه اش اخم می کرد می گفت: بیتا بسه. بیتا اذیتش نکن. بیتا می خوره زمین. من به عمه گفتم اگه تو هم میومدی کلی کیف می کردیم.
عزیز تر از این بچه؟ مگه می شه؟
- دیگه با کیا آشنا شدی؟
- یه خانمه و یه آقا هم بودن. عین آنا و آقا جون مهربون بودن. مامان سیمین و دایی احمد؛ مامان عمو هم بود؛ زندایی مریم. همه شون جمع شده بودن چایی می خوردن منو نگاه می کردن. هر چی می گفتم یه عالمه می خندیدن.
پس گل من حسابی دلبری کرده براشون.
- نارگلی؟
- جانم؟
- مامان سیمین...
- خب؟
- من و که دید یه دفعه اومد بغلم کرد. انقد فشار داد داشتم خفه می شدم. یه عالمه هم گریه کرد. دایی احمد و زندایی هم تندتند چشماشونو پاک می کردن. چرا؟
- بهت گفته بودم که اونا گمت کرده بودن عسل من. الان که پیدات کردن همه اشون خوشحالن. اشک شوق و خوشحالی بوده عزیزم.
با ذوق صورتش برگشت سمت من. مو های لختش زیر دستم سر خورد. نگاه کردم صورت ماهشو.
- می دونی چی صدام می کنن؟
تعجب کردم از ذوق زیادش.
- چی؟
- خیلی با مزه است. من خیلی دوستش دارم. صبر کن فکر کنم. چیز بود؛ آهان فهمیدم. بهم می گن کنیز.
ابروهام با تعجب بالا پرید. با ناباوری گفتم:
- چی؟
- قشنگه نه؟ هی می رن اونور اینور می گن کنیز جان. کنیز جان از این می خوری؟ کنیز عزیزم از اون می خوری؟ باور کن.
دهنم باز مونده بود. امکان نداره.کم کم به خنده افتادم. دستمو گذاشتم رو لبام تا بچه ها بیدار نشن.
ناردون مشکلی هم توی حرف زدن نداره که اشتباه تلفظ کنه. این بچه چی می گـه؟
- چی می گی ناردون؟مطمئنی؟
- آره دیگه نارگلی جون. تازه همشون می گن اسمم خیلی قشنگه. بابام انتخاب کرده.
ماتم بـرده بود. اما کم کم گرمای عصبانیت داشت کنار می زد یخ زدگی تعجب وجودمو. چرا باید این بچه رو اینجوری صدا کنن؟ مسخره بود.
- خاله سودا که بود قبلا اینجا کار می کرد؛ یادته نارگلی جون؟ ولی اون دوست نداشت. خودم چند بار شنیدم که می گفت مگه من کنیزم اینجا که می گن این کارو بکن اون کارو بکن.
این بچه به وضوح شنیده بود.
- بخواب گلم. الان بچه ها از صدای ما بیدار می شن.
نیم خیز شد؛ گونه امو بوسید.
- شب به خیر نارگلی جون.
زمزمه کردم:
- شب به خیر عزیزم.
 
آخرین ویرایش:
بالا