Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان سایه‌های ابری(جلد دوم)| صحرا آصلانیان کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *sahra_aaslaniyan*

سایه‌های ابری

  • جلد اول جذاب‌تر بود!

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    18

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: سایه‌های ابری(جلد دوم)
نام نویسنده: صحرا آصلانیان کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: جنایی-مافیایی، عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر: @زهرااسدی
خلاصه رمان:
کوروش پارسین، مافیایی قدیمی و دیکتاتور که نقشه‌های جدیدی برای دختر کوچیک‌ترش آهو دارد، دختری دلشکسته که بعداز سال‌ها به درخواست خواهر بزرگترش(غزال) به خانه کوروش بازمی‌گردد. امید سلطانی، به دنبال انتقام است، انتقامی که به واسطه‌ی آن، چهارسال قبل آهوی ساده و عاشق را به مرز ویرانگی کشید؛ اما باید دید، امید باز در میدان بازی، انتقام را انتخاب می‌کند، یا عشقی که با گذر زمان، قوی‌تر از گذشته شده است.

ممنون از خاطره‌ی عزیزم بابت طراحی زیباش. :aiwan_lggight_blum: :aiwan_lighfffgt_blum: @*KhAtereh*
***
سخن نویسنده:
سلام دوست‌های نگاهی عزیزم. خوشحالم که باز با شما همراه خواهم بود. همون‌طور که می‌دونید جلد اول این رمان به پایان رسیده

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
و همون‌طور که قول دادم جلد دوم هم نوشته میشه. امیدوارم باب میلتون باشه و ازش لـ*ـذت ببرین. باید بگم که جلد دوم سوپرایز‌های زیادی براتون دارم، خوشحال میشم مثل همیشه من رو از نظرات با ارزشتون دریغ نکنید. خوشحال و سرزنده باشید.
اینم تاپیک نقد رمان.
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
حرفی، نظری، نقدی بود درخدمتم.


در پناه حق:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
5/7/16
626
44,234
781
کانادا
A427B8F5-4FA0-498D-8E15-94ED21F8F060.jpeg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
دلنوشته‌ی آهو(شخصیت اصلی رمان)
زمان گذشت، نسیم بهاری بادهای گرم و سوزان تیرماه را با خود سوار یک قطار یک‌طرفه‌ی خاکستری‌رنگ کرد و پول بلیطش را حساب.
عصر یخبندان فرا رسیده، درختان جامه‌ای سفید بر تن کرده‌اند که گرمایی ندارد.
یخبندان است، جویبار دلم از جریان ایستاده، ماهی‌قرمزها بی‌حرکت در جویباری یخزده معلق مانده‌اند، جنگل افکارم متروکه شده.
آنان که بال پرواز داشتند، رفتن را به ماندن ترجیح دادند. آنان که پای رفتن داشتند، فرار را به قرار والاتر دیدند.
من ماندم و کلاغ سیاهی که دسته‌ای برای کوچ ندارد. بال پروازش را دورش پیچید تا مانند من مترسکی از یخ نشود.
گرم شد، رنگ سیاهش گرمایی اندک را که تیرماه دلم به جا گذاشته بود، درون بال و پرش حبس کرد، گرم شد.
چند روزی میهمان قلب یخزده‌ام شد.
کمی که گذشت، از جنگل یخزده‌ی دلم آذوقه‌ی راه انبار کرد، کرم خورده و شکم پر کرد.
گمان کردم تلاشش برای زنده ماندن در زمستان دلم است؛ اما یک روز، کلاغ سیاهم رفت، جنگلم ویران شد، زمستان سردتر.
باور کرم زمستان قطعاً فرا رسیده، یخبندان است.
می‌شود غرق شد؛ با آنکه آبی نیست این زمستان سفید.
دیگر رسیده‌است روز برف بازی، جویباری یخزده همبازی‌ام شده است و ماهی قرمزهای مسکوت و بی‌حرکت، درختان گهگاهی شاخه از برف می‌تکانند که سنگینی بار سرما شانه‌هایشان را آزار ندهد.
عصر یخبندان است، متروک، مسکوت، همراه با کوله‌باری از تنهایی و سرما.
***
آهو
گیج به اطرافم چشم دوختم. یه انبار تاریک و مرطوب بود. شیشه‌های پنجره‌های کوچیک شکسته بودن، زمین زیر پاهام گلی و تهوع‌آور بود و قسمت‌هایی هم مثل باتلاق بودن. صدای نفس‌های تند و نگرانم توی گوشم می‌پیچید. سکوت تنها چیزی بود و اطرافم رو دربرگرفته بود و تاریکی، سرما. دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و سعی کردم جلو برم. هم‌زمان با چشم‌هایی گشاد شده که سعی در دیدن اطرافم داشتم، دهن باز کردم و بی‌اختیار اسمش رو فریاد زدم:
- امید!
اما هیچ جوابی نگرفتم؛ حتی نفهمیدم چرا اسم اون رو فریاد زدم؛ شاید هنوز قسمتی از وجودم با تمام گذشته‌ای که داشتیم، اون رو طلب می‌کرد. بغضم رو پایین دادم و چند قدم دیگه جلو رفتم که پاهام توی گل گیر کردن و با صورت زمین خوردم. روی جسم سختی افتادم؛ درحالی‌که انتظار داشتم توی باتلاقی از گل فرود بیام. متعجب سرم رو بلند کردم و دستم رو روی جسم سختی که روش افتاده بودم گذاشتم، گل‌های روش رو کنار زدم. به سختی تونستم تیشرت زردرنگ رضا رو که اون روز تنش بود تشخیص بدم. شوکه و ترسیده دستم رو جلوتر بردم و گل‌ها رو از روی صورتش کنار زدم. چشم‌هاش باز بودن؛ اما پراز گل، پلک نمی‌زد، نفس نمی‌کشید، درست مثل یه جسد ساکت و مسکوت بود. نفس‌هام تند شده بودن و احساس می‌کردم راه گلوم بسته شده، چشم‌هام به‌شدت می‌سوختن. به صورت گلی و خونی رضا خیره بودم و چشم‌های بازش که کدر و خالی از احساس بودن. با لب‌های لرزون اسمش رو زمزمه کردم:
- رض... رضا!
مشتم رو روی قفسه‌ی سـ*ـینه‌ی گلی و سردش کوبیدم و بریده‌بریده و خفه زمزمه کردم:
- ر... رضا!
به صورت خونیش خیره شدم و بی‌اختیار جیغ کشیدم:
- رضا!
با ترس چشم‌هام رو باز کردم و روی تخت نشستم. چندین‌بار پشت‌سرهم نفس عمیقی کشیدم؛ اما فایده‌ای نداشت. کابوس خیلی بدی بود، به حدی بد که نفسم قطع شده بود. رضا؛ اگه بلایی سرش میومد چی؟ جواب خانوادش رو چی بدم؟ چطور ازدست‌دادنش رو تحمل کنم؟ چشم‌هام بستم و دست مشت شدم رو روی قفسه‌ی سینم گذاشتم، سعی کردم کمی آروم باشم. چندبار نفس عمیق کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
- فقط... فقط یه خواب بود، یه کابوس، کابوس بود.
بغض خفه‌ای که به گلوم چنگ انداخته بود رو به‌سختی پایین دادم، دستم رو روی ملافه‌های تخت گذاشتم و خودم رو به‌سمت لبه‌ی تخت کشیدم.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
تمام تنم می‌لرزید و بی‌جون و سست شده بودم. پلک‌هام رو روی هم گذاشتم و پاهام رو از تخت پایین بردم، سعی کردم روی پاهام باییستم؛ اما به حدی سست و بی‌حس بودم که به‌سمتی تلو خوردم و محکم با پهلو به عسلی کنار تخت برخورد کردم. صدای شکستن لیوان و پارچ آبی که روی عسلی بود توی فضای بسته‌ی اتاق پیچید. سوزش عمیقی توی هر دو دستم احساس کردم، چشم‌هام رو از شدت درد بستم. روی زمین سرد اتاق افتاده بودم، کف هر دو دستم داغ شده بود و احساس می‌کردم مایع داغ و لزجی از کف دستم بیرون می‌زنه. صدای باز شدن در اتاق توی گوشم پیچید و نفس‌های تند و نگران شخصی. چند لحظه بعد لامپ‌ اتاق روشن شد و صدای فریادش عمارت رو به لرزه انداخت.
- مراد، سریع ماشین رو آماده کن.
صدای برخورد قدم‌های پرشتابش رو شنیدم. کنارم روی زمین زانو زد و دستش رو روی شونم گذاشت، با نگرانی گفت:
- خوبی؟ چیزی نیست، الان می‌ریم بیمارستان عزیزم.
سرم رو آروم به‌سمتش برگردوندم و با تمام نفرتی که توی وجودم بود به چشم‌هاش خیره شدم، با خشم دستش رو از روی شونم کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم. به خورده شیشه‌های توی دستم خیره شدم و با صدای خفه و آرومی گفتم:
- لازم نیست.
با اخم به صورتم خیره شد، با دست راستش به خونریزی دست‌هام اشاره کرد و با جدیت گفت:
- یه نگاه به دستات بنداز دختر؛ باید بری بیمارستان، حرفم عوض نمیشه، می‌فهمی؟
پوزخندی به خوش‌خیال بودنش زدم و سرم رو بلند کردم. از کی حرف این لاشـ*ـخور برای من مهم شده بود که خودم خبر نداشتم؟ از مادر زاده شده بود شخصی که به من دستور بده؟ با چشم‌های سردم بهش خیره شدم و خونسرد زمزمه کردم:
- حرف تو هیچ ارزشی برای من نداره اسکندر مقامی، می‌فهمی؟
با فکی سفت شده بهم خیره شد؛ اما من هم کم نیاوردم، با نفرت و خشم بهش چشم دوختم؛ باید بفهمه من آدمی نیستم که جلوی هرکسی کم بیارم و کوتاه بیام، باید بفهمه؛ اگه اون اسکندرمقامی، منم آهو پارسینم، دختری که بارهاوبارها زندگی رو بازی داده، دختری که دوباره از کف خیابون‌ها زاده شده، من اونی نیستم که به ترس بها میده. با نگرانی و خشم بازوم رو توی دستش گرفت و از روی زمین بلندم کرد. با اخم بازوم رو عقب کشیدم و با انزجار غریدم:
- دست کثـ*ـیفت رو بکش.
صورتش از شدت خشم قرمز شد، نگاهی به سرتاپام انداخت. با وجود گذشت دوماه از شبی که باهاش ازدواج کردم، هنوزم با مانتو و شال و کاملا پوشیده بودم، شبانه‌روز فرقی نداشت، احساس راحتی نداشتم، حتی نسبت به بادیگارها و نگهبان‌هاش. از نظر من این ازدواج کاملا باطل بود، وقتی رضایت قلبی درمیون نباشه؛ حتی اگه هزار آیه و صیغه خونده بشه، بازم اون ازدواج باطل. بعداز اینکه عاقد صیـ*ـغه عقد رو بینمون جاری کرد و اسناد ازدواج رو امضا کردیم، خیلی سعی کردم که رضا رو ول کنه؛ اما اسکندر عقیده داشت رضا برای من مثل یه اهرم فشار می‌مونه، با نگه داشتن رضا، جایی که دوماهه سعی دارم پیداش کنم، یه جورایی من رو توی مشت خودش نگه داشته بود؛ شاید اگه پای رضا این وسط گیر نبود، اگه از سلامت و موقعیتش مطمئن بودم، بدون لحظه‌ای ترس خرخره‌ی اسکندر رو می‌بریدم؛ اما تنها کسی که جای رضا رو می‌دونه اسکندره، نمی‌تونم روی جون رضا ریسک کنم. به‌سمتم خم شد و با خشم غرید:
- منو ببین احمق، من برای داشتن تو پول زیادی به پدرت دادم، خریدمت، می‌فهمی اینو؟ خریدمت؛ اگه میبینی خیلی به احساساتت بها میدم و مجبورت نکردم توی اتاق من باشی؛ فقط برای اینه‌که منه احمق عاشقت شدم، دوست دارم، دلم نمی‌خواد به زور پیشم باشی، منتظرم خودت بیایی سمتم.

حرف‌هاش به حدی برام مسخره و بی‌اهمیت بودن که بی‌اختیار قهقهه زدم؛ مخصوصاً اون قسمت از حرفش بابت خریدن من از کوروش. کوروش هیچ‌وقت صاحب یا حتی پدر من نبود که بخواد من رو بفروشه، کوروش هیچ حقی نسبت به من نداشت، هیچ حقی.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
متعجب بهم خیره شد. بایدم تعجب می‌کرد، مثل دیوونه‌ها قهقهه می‌زدم و هر دو دستم پر بود از تیکه‌های خورد شده‌ی شیشه و خونی که به‌سرعت از بین زخم‌های دستم بیرون می‌زد. خیره نگاهم کرد و زمزمه وار پسید:
- به چی می‌خندی دختر؟
به‌سختی خودم رو کنترل کردم و دست از خندیدن برداشتم، به‌سمش خم شدم، نمایشی به دوطرفم نگاه کوتاهی انداختم و با چشم‌هایی که برق دیوونگی عجیبی درونشون احساس می‌کردم، با صدای آرومی روبه اسکندر جواب دادم:
- این یه رازه، نمی‌تونم بهت بگم.
کمی ترسیده سرش رو عقب کشید که باعث شد با صدای بلند بخندم. ترسیده بود؟ اسکندر مقامی، از دیوونگی یه دختر کم سن و سال ترسیده بود؟ چند ثانیه به صورت خندونم خیره شد، در آخر با نگاه کوتاهی به خونریزی دست‌هام، گوشه‌ی آستین مانتوی مشکی‌رنگم رو توی دستش گرفت و به دنبال خودش از اتاق بیرونم برد. از پشت بهش چشم دوختم. یه بولیز مردونه‌ی سفید تنش بود به همراه شلوار گرم مشکی‌رنگ. مردی میانسال، چهل‌وپنج‌ساله، موهای مشکی که تک‌نخ‌های سفید بینشون دیده می‌شد، پوستی گندم‌گون و لـ*ـب‌های باریک تیره، بینی قلمی، چشم‌های قهوه‌ای تیره و درشت، مژه‌های فر؛ اما کم پشت، ابرو‌های نسبتاً بلند و سیاه، ریش پنج‌سانتی که همیشه روی صورتش خودنمایی می‌کرد و کمی از ریشش هم سفید شده بود. قد بلندی داشت و هیکلی نسبتاً لاغر. با وجود سنش بدون ذره‌ای خمیدگی قدم برمی‌داشت و محکم بود. با خارج شدنمون از اتاق، روبه خدمتکارهایی که توی سالن متعجب ایستاده بودن غرید:
- پالتوی خانوم رو بیارین.
یکی از دختر‌ها با ترس به‌سمت اتاقی که به من اختصاص داده شده بود پا تند کرد، چند لحظه بعد، پالتوی سیاه و خزدار گرون قیمتی که اسکندر بین باقی لباس‌هایی که برام تهیه کرده بود گذاشته بود رو به‌سمتمون گرفت. قبل از اینکه پالتو رو از دختر بگیرم، اسکندر پالتو رو ازش گرفت و روی دوشم انداخت. به چهره‌ی دختر جوون خیره شدم. بهش می‌خورد هجده‌سال داشته باشه، چشم‌های درشت و قهوه‌ی سوخته، ابروهای پر و بلند کمونی، موهای مجعد مشکی‌رنگ، هیکل ریزنقش و لاغر، گونه‌های برجسته، لب‌های کوچیک و زیبا، بینی قلمی کوچیک، مژه‌های کوتاه؛ اما پرپشت. نگاه خیلی معصومی داشت. دختر زیبایی بود، برام سؤال بود که توی عمارت اسکندر چی‌کار می‌کرد، جای مناسبی برای این دختر نبود. با کشیده شدن آستین پالتوم توسط اسکندر، نگاهم رو از دختر خدمتکار گرفتم و آروم دنبال اسکندر قدم برداشتم. با خارج شدنمون از ساختمون عمارت، سوز سردی به صورتم خورد. کمی توی خودم جمع شدم که اسکندر متوجه حرکتم شد، ایستاد و نگاهی بهم انداخت، به‌سمت مراد که کنار بنز سیاه و کوپه‌ی اسکندر ایستاده بود برگشت و با صدای بلندی فریاد زد:
- ماشین رو بیار جلو.
و دوباره بهم خیره شد. نگاهم رو ازش گرفتم و به باغ دوختم. سفیدسفید. همه‌جا رو برف پوشونده بود، تمام درخت‌های باغ و زمین تماماً سفید و پوشیده از برف بودن. بی‌هیچ حسی به باغ روبه‌روم خیره شدم؛ انگار خالی از هر احساسی بودم، پوچ، تهی. گاهی وقت‌ها آدم به نقطه‌ای از پوچی می‌رسه که حتی به احساس خشم و نفرت هم راضی میشه. خالی بودن، مسکوت بودن، به انسان این حس رو منتقل می‌کنه که می‌تونه دنیا رو به آتیش بکشه و با بیخیالی لبخند بزنه، این حس که، دیگه هیچ چیز برای از دست دادن نداره و... اون زمانه که میشه تمام راه‌های کبود و تاریک رو طی کرد، میشه مرز‌های دیوونگی رو جابه‌جا کرد و... برای من، کمی به قتل نزدیکه، مرز دیوونگی و جنون، کشتن. همون‌طور که توی این سال‌ها بارها کشته شدم و با وجود زمین‌خوردن‌های پی‌درپی، باز توی این مسیر تاریک ادامه دادم. با توقف ماشین جلوی پام، نفس عمیقی کشیدم و دستم رو عقب کشیدم، آستین پالتوم از دست اسکندر رها شد.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
بی‌حس در عقب ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم. اسکندر چند لحظه ایستاد و خیره بهم نگاه کرد، بالاخره حرکتی به خودش داد و به سمت مراد رفت، سوییچ رو از دستش بیرون کشید و کوتاه گفت:
- تو لازم نیست بیایی.
پشت فرمون نشست و در ماشین رو بست، به سمت صندلی‌های عقب برگشت و کتش رو از کنارم برداشت، تنش کرد و ماشین رو روشن کرد، با سرعت از باغ بیرون رفت. حتی برام مهم نبود کجا میره، بیمارستان یا هرجای دیگه، چه اهمیتی داشت؟ سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم و به فضای بیرون خیره شدم. مثل پرنده‌ای بودم که توی قفس نیست؛ اما بال‌هاش رو چیدن، دلم هوای پرواز کرده بود، یه جای دور، اینقدر دور که هیچ آدمی به چشم نخوره، فقط خودم و خودم، بدون مزاحمت، بدون زخمی شدن، روی شاخه‌ی درختی کز کنم و به دور دست‌ها خیره بشم. آزادی، میتونم به معنای این واژه برسم؟ پس کی تموم میشه این جنگ؟ من خسته‌ام، واقعاً خسته‌ام. با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم و نگاهی به اطراف انداختم. جلوی در بیمارستان بودیم. نفس عمیقی کشیدم و قبل از اینکه اسکندر در رو برام باز کنه پیاده شدم. اسکندر نگاه کوتاهی به اطرافمون انداخت و دستش رو به سمتم دراز کرد. پوزخندی به دست دراز شدش زدم و از کنارش رد شدم، دست‌هام کنارم آویزون بودن و قطه‌های خون از هر دو دستم روی زمین چکه می‌کرد. وارد سالن شدم. بعضیا متعجب و بعضی‌ها بی‌خیال ناگاهم می‌کردن. یکی از پرستارها با دیدن وضعیتم، تند به‌سمتم اومد و با نگرانی دست‌هام رو با احتیاط گرفت، به صورت بیخیالم نگاه کرد و پرسید:
- وای عزیزم، چه اتفاقی برات افتاده؟ بیا بریم توی اتاق، خیلی خونریزی داری.
به صورتش خیره شدم. نوزده‌ساله به‌نظر می‌رسید. پوست گندمی، صورت لاغر، ابوهای پرپشت و کوتاه، موهای مشکی‌رنگ مجعد، چشم‌های مشکی ریز، گونه‌های معمولی، هیکل لاغر و قدی کوتاه. یه روپوش سفید تنش بود. نگاهم رو به اتکت روی روپوشش دوختم. سارا تمجید. احتمالاً یکی از کارآموز‌های جدید بود. با کشیده شدن دستم دنبالش راه افتادم، وارد اتاقی شد و خواست در رو پشت سرش ببنده که اسکندر با اخم دستش رو روی در گذاشت و داخل شد. سارا با اخم نگاهی به سرتاپاش انداخت و با عصبانیت گفت:
- کجا آقا؟ بفرمایید بیرون، بفرمایید.
اسکندر با اخم به سمتم اومد و دستش رو پشت کمرم گذاشت، با جدیت روبه سارا جواب داد:
- بیا کارتو بکن حرف اضافه نزن.
با انزجار خودم رو کنار کشیدم که با دستش محکم کمرم رو نگه داشت. برای لحظه‌ای نفسم بند اومد. حالت تهوع داشتم، حالم از این نزدیکی بهم می‌خورد. سارا با اخم به دستش که دور کمر من بود نگاه کرد و شکوک پرسید:
- پدرشی؟ عموشی؟ چیکارشی؟
اسکندر با اخم نگاه کوتاهی به من انداخت و با غرور جواب داد:
- همسرم هستن، بفرمایید سرکارتون، حال خانومم خوب نیست.
سارا برای لحظه‌ای متعجب به من و اسکندر خیره شد. حق داشت، یه دختربیست و یک ساله که با یه مرد میانسال چهل‌وپنج‌ساله، واقعا جور درنمیومد. بیست و چهارسال تفاوت سنی، کم نبود. سارا هنوز گیج به‌نظر میومد؛ اما سریع به خودش اومد و به‌سمتم قدم برداشت، دستش رو روی شونم گذاشت و روی تختی که توی اتاق بود نشوندم، کمکم کرد پالتو رو از تنم بیرون بیارم. تمام مدت هر چند دقیقه یک‌بار برمی‌گشت و به اسکندر نگاه می‌کرد. اسکندر که حسابی از نگاه‌های سارا عصبی شده بود، نگاهی به من انداخت که سارا داست با احتیاط خورده شیشه‌هارو از کف دستم بیرون می‌کشید، کلافه دستی توی موهاش کشید و از اتاق بیرون زد. سارا صندلی کنار تخت گذاشت و نشست، آستین مانتوم رو تا آرنج بالا زد، درحالی که مشغول بیرون کشیدن خورده شیشه‌ها بود، نگاه کوتاهی بهم انداخت و با صدای آرومی پرسید:
- دستت، کار شوهرته؟
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
اسکندر که حسابی از نگاه‌های سارا عصبی شده بود، نگاه کوتاهی به من انداخت که روی تخت نشسته بودم و سارا داست با احتیاط سینی آهنی زیر دستم میگذاشت. کلافه دستی توی موهاش کشید و از اتاق بیرون زد. سارا صندلی آهنی رو کنار تخت گذاشت و نشست، آستین مانتوم رو تا آرنج بالا زد، خواست آمپول بی‌حسی واسه دستم بزنه که دستم رو عقب کشیدم و با اخم لب زدم:
- نمیخواد.
- مطمئنی؟
به چشم‌های متعجبش خیره شدم و آروم سرم رو تکن دادم. شونه‌ای بالا انداخت و درحالی که مشغول ادامه دادن کارش بود، نگاه کوتاهی بهم انداخت، با صدای آرومی پرسید:
- دستت، کار شوهرته؟
خیره به چشم‌هاش نگاه کردم. خونسرد نگاهم رو به خونی که از بریدگی‌های دستم بیرون می‌زد سوق دادم و با صدای خفه‌ای جواب دادم:
- نه.
نفس عمیقی کشید، یه تیکه شیشه‌ی دیگه بیرون آورد و با مکث کوتاهی به چشم‌هام خیره شد، متقابلاً به چشم‌هاش نگاه کردم، بی‌هیچ حسی به چشم‌های سیاهش خیره بودم. با ناراحتی و غم نگاهم کرد و محزون با صدایی آروم زمزمه کرد:
- چه بلایی سرت اومده؟ چرا این‌قدر، اینقدر سردی؟ انگار یخ بستی.
پوزخند محوی روی لب‌های خشکم نشست. نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرومی جواب دادم:
- میشه تمام باخت‌های یه شکست‌خورده رو دونه‌به‌دونه به زبون آورد؟ میشه سرشماریشون کرد؟
خیره نگاهم کرد، آروم سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد. لبخند بی‌جونم رو برای بار دیگه مهمون صورت رنگ‌پریدم کردم و لب زدم:
- هر سوالی رو میشه پرسید سارا؛ اما سوال درست رو پرسیدن، خیلی سخته.
چند ثانیه بدون هیچ حرفی نگاهش رو بین تمام اعضای صورتم چرخوند، سرش رو پایین انداخت و مشغول کارش شد. به حدی توی فکر بودم که حتی متوجه نشدم کی زخم‌های دستم رو بخیه زد و بانداژ کرد. واکسن کزازی هم توی بازوم زد و با تموم شدن کارش، از روی صندلی بلند شد، دستکش‌های پلاستیکی یه بار مصرفش رو از دست‌هاش بیرون آورد و توی سطل آشغال انداخت، به سمتم برگشت سینی آهنی که زیر دستم گذاشته بود رو از روی تخت برداشت، لبخندی به روم زد و گفت:
- درهرصورت، اگه مشکلی داری می‌تونی یه سر بری پزشک قانونی، مطمئنم به دردت می‌خوره.
بی‌توجه به حرفش، آروم از روی تخت پایین اومدم، پالتوم رو برداشتم و خواستم تنم کنم که با خارج شدن سارا، اسکندر با عجله وارد اتاق شد و با دیدن تقلام برای پوشیدن پالتو، به‌سمتم پا تند کرد، خواست بهم کمک کنه که با اخم خودم رو کنار کشیدم، چند لحظه به صورت اخموش خیره شدم، پوزخندی به صورت خشمگینش زدم و پالتو رو توی بغلش انداختم، آستین مانتوی سیاهم رو پایین تر کشیدم و بی‌توجه به اسکندر که هاج و واج سرجاش خشکش زده بود از اتاق خارج شدم. چند ثانیه طول کشید تا پشت‌سرم قرار گرفت و همراهم شد. کارها و محبت‌هاش همه و همه از نظر من کاملاً تظاهر بودن، مردی مثل اسکندر که سال تا سال حتی به زن و بچه‌ی خودش سر نمی‌زنه، چطور ممکنه اینجور نگران من باشه؟ این مرد فقط محض رضای خدا یکم پول میریزه توی حساب بچه‌هاش، اونم فقط برای اینکه بچه‌هاش با گدایی کردن آبروش رو به تاراج نبرن. طول راهروی بیمارستان رو با قدم‌های آروم و شمرده طی کردم. با خارج شدن از ساختمون بیمارستان، سوز و سرمای شدیدی به تنم خورد. برای چند ثانیه از حرکت ایستادم، چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. با حس حضورش پشت‌سرم، چشم‌هام رو باز کردم، نفسم رو آه مانند بیرون دادم و به سمت ماشین قدم برداشتم. صدای باز شدن قفل ماشین رو شنیدم. اسکندر از پشت‌سرم با ریموت در‌های ماشین رو باز کرده بود. در عقب رو باز کردم و نشستم، آروم در ماشین رو بستم و کمرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم، سرم رو عقب بردم و پلک‌هام رو روی هم گذاشتم.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
صدای باز شدن در جلوی ماشین بلند شد. پشت فرمون نشست، چند ثانیه هیچ صدایی ازش بیرون نیومد؛ اما سنگینی نگاهش رو به خوبی احساس می‌کردم. نفسش رو بلند بیرون داد و ماشین رو روش کرد. با حرکت ماشین دست سالمم رو مشت کردم. وقتی با سارا تنها بودم، به راحتی می‌تونستم فرار کنم؛ اما تا وقتی نفهمم رضا کجاست، نمی‌تونم چنین ریسکی انجام بدم. از بین صحبت‌های اسکندر، متوجه شدم رضا توی یکی از انبارهاشون، بیرون از شهره، یکی از بیست انباری که برای نگه داشتن اسلحه‌های قاچـ*ـاقیش ساخته شده بودن. وقتی رضا رو پیدا کنم، اون زمان دیگه هیچ قدرتی توی دنیا نمی‌تونه من رو توی ویلای این لاشـ*ـخور پیر نگه داره. طبق اطلاعاتی که به دست آورده بودم، فردا شب یه مهمونی بین قدرتمندای مـ*ـافیای آسیا و اروپا برگذار می‌شد، بهترین فرصت برای من که قدم بعدی رو بردارم. آره، بزرگ‌ترین دلیلم برای اینکه هنوز توی این ویلام، پیدا کردن رضاست؛ اما هرگز چنین فرصتی رو برای به زمین کوبیدن کوروش و امثال اون از دست نمیدم. بالاخره به ویلا برگشتیم، اسکندر ازم خواست شب رو توی اتاق اون بخوابم، برای اینکه تنها نباشم با وضع دستم، اول با اخم تندی نگاهش کردم؛ اما وقتی با صداقت بهم گفت که روی کاناپه می‌خوابه، قبول کردم، از طرفی هم، می‌تونستم کارم رو شروع کنم. از داخل حموم بیرون اومدم. لباس‌هام رو با یه بولیز مردونه‌ی آستین بلند مشکی که تا بالای زانوم میرسید و شلوار گرم مشکی رنگ عوض کرده بودم، کلاه بافت مشکی رنگی هم روی سرم گذاشته بودم و تمام موهام رو زیرش جمع کرده بودم. اولین باری بود که جلوی اسکندر شال سرم نبود؛ اما کلاهی که سرم بود، به خوبی موهام رو می‌پوشوند. لباس‌های خونی و کثیفم رو توی رختکن حموم گذاشته بودم، خدمتکار بعدا برشون می‌داشت. با قدم‌های آروم به سمت تخت قدم برداشتم، روی تخت نشستم، خواستم پتو رو روی خودم بکشم که برای لحظه‌ای فراموش کردم دستم بخیه خورده و آخم بلند شد. اسکندر که روی کاناپه خوابش بـرده بود، با ترس از جا پرید و اطرافش رو نگاه کرد، با دیدنم که دست زخمیم رو گرفته بودم، سریع از روی کاناپه مشکی رنگ گوشه‌ی اتاق بلند شد و به‌سمتم اومد، پتو رو روی تا کمرم بالا کشید و با اخم و صدای گرفته‌ای گفت:
- کاری داشتی بیدارم کن. لطفا اینقدر لجبازی نکن، حالت خوب نیست.
نگاهمر و خیلی ریز به سمت موبایلش سوق دادم. روی میز کنار کاناپه‌ای که روش خوابیده بود گذاشته بودش. سعی کردم جلوی پوزخندی که داشت روی لب‌هام نقش می‌بست رو بگیرم، لبخند آرومی زدم و مظلوم‌ترین نگاهم رو مهمون چشم‌هاش کردم، آروم زمزمه کردم:
- یه لیوان آب برام میاری؟
اول کمی شوکه بهم خیره شد، لبخندی به روم زد و صاف ایستاد.
- یکم منتظر باش، چند لحظه‌ی دیگه میام.
با بیرون رفتنش از اتاق، تند، بیتوجه به درد شدید دستم، از روی تخت پایین اومدم و به‌سمت موبایل پا تند کردم. توی این دوماهی که پیشش بودم تونسته بودم پسورد موبایلش رو بفهمم، یه رمز شش رقمه. موبایل رو از روی میز برداشتم و شروع کردم به وارد کردن کد شش رقمی، یک، نه، هفت، پنج، سه، صفر(197530). با باز شدن قفل گوشی، سریع شمارش رو گرفتم و موبایل رو کنار گوشم گذاشتم. چند ثانیه ول کشید تا صدای خواب‌آلودش توی گوشم بپیچه:
- کدوم ننه مرده‌ای این وقت شب زنگ...
بهش اجازه‌ی ادامه دادن ندادم، سریع با صدای آرومی گفتم:
- فردا شب یه مهمونی توی لواسوون برگذار میشه، میتونی با هک کردن حساب‌های یکی از مهمون‌های اختصاصی یه کارت برای خودت و آرمان صادر کنی، با آرمان بیا اونجا.
چند ثانیه هیچ صدایی ازش بیرون نیومد. شوکه زمزمه کرد:
- آهو!
بی‌توجه به حال بدش، تند زمزمه کردم:
- دست خالی نیا آرمین.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
با صدای برخورد قدم‌هایی روی کف راهروی بیرون از اتاق، سریع تماس رو قطع کردم و شماره آرمین رو از داخل گزارش تماس موبایل اسکندر پاک کردم، موبایل رو روی میز سرجای قبلیش گذاشتم، بیتوجه به دردی که توی دست زخمیم پیچید، سریع روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم، محکم چشم‌هام رو بستم. پتو رو توی دستم فشردم. زمستون رسیده بود و تقریبا هرکس که منو کمی می‌شناخت، به خوبی می‌دونست که من خیلی زود سردم میشه. امید، اون همیشه می‌گفت این موضوع فقط و فقط بخاطر وزن کم و ضعیف بودنمه. اون زمان‌ها خیلی به این موضوعات اهمیت می‌داد، یا شایدم فقط خیلی خوب بلد بود نقشش رو بازی کنه، در هر صورت، خودش رو نگران نشون می‌داد، و من، من عاشقش بودم؛ اما الان، دیگه حتی به عشق خودمم نسبت به اون شک دارم، اینکه یه روزی دیوونه‌وار امید رو دوست داشتم، دیگه از اون حسم مطمئن نیستم. نفسم رو عمیق بیرون دادم که در اتاق به آرومی باز شد. پشت به در اتاق روی تخت دراز کشیده بودم، روی پهلوی راستم. صدای قدم‌های آرومش توی گوشم پیچید. چند ثانیه بعد حضورش رو روبه‌روم و کنار تخت احساس کردم. کاری نمی‌کرد، اما سنگینی نگاهش رو به خوبی روی اعضای صورتم احساس می‌کردم. برای لحظه‌ای خواستم چشم‌هام رو باز کنم و مطمئن بشم که نگاهش نامربوط نیست؛ اما به زحمت جلوی خودم رو گرفتم و پلک‌هام رو روی هم فشردم. اگه می‌خواستم این بازی رو ببرم، باید حساب شده جلو می‌رفتم، و این دقیقا برای من توی این شرایط، معنی این رو می‌داد که خشمم رو کنترل کنم. فقط دلم می‌خواد وقتی که کارم با اسکندر تموم میشه، فرصت این رو داشته باشم که باهاش تسویه حساب کنم. با حس نوازش انگشت‌هاش روی گونم، دندون‌هام رو روی هم فشردم و آروم نفسم رو بیرون دادم. چند ثانیه بعد خم شد و روی موهام بوسـ*ـه‌ای زد. برای لحظه‌ای حالت تهوع بهم دست داد؛ اما مجبور بودم تحمل کنم. با صدای دور شدن قدم‌هاش و صدای قیژ مانند کاناپه که خبر از دراز کشیدنش می‌داد، چند دقیقه مکث کردم و آروم لای پلک‌هام رو باز کردم. نفسم رو عمیق بیرون دادم، آرنجم رو روی تشک تخت گذاشتم و سعی کردم روی تخت بشینم. اخم‌هام از شدت درد و سوزش دست‌هام توی هم رفتن. لبه‌ی تخت نشستم و پاهام رو از تخت پایین بردم و روی زمین گذاشتم. نگاهم رو به دست‌های بانداژ شدم دوختم. بی‌اختیار تصویر دست‌ کبود و شکسته‌ی رضا جلوی چشم‌هام نقش بست. اسکندر بهم گفت به خوبی از رضا مراقبت می‌کنه؛ حتی چند روز قبل یه عکس از دست رضا برام آورد که نشون می‌داد بعد از دوماه، کاملا خوب شده. رضا همون اهرمی بود که اسکندر در برابر من ازش استفاده می‌کرد، بدون رضا، اون هیچ برگ برنده‌ای در برابر من نداشت، پس مجبور بود رضا رو برای خودش نگه داره. نگاهم رو از بانداژ سفیدرنگ گرفتم و به عسلی کنار سخت سوق دادم. لیوان آب رو روی عسلی گذاشته بود. لیوان رو به لب‌هام نزدیک کردم و جرعه‌ای نوشیدم. گلوم به شدت خشک شده بود. لیوان رو از لب‌هام فاصله دادم و روی عسلی گذاشتم. به پنجره‌ی بزرگ اما حفاظ‌دار اتاق که درست روبه روی تخت بود خیره شدم. پرده ضخیم قرمزرنگ جلوی نفوذ نور ماه رو به داخل اتاق می‌گرفت؛ اما قسمتی از پرده کنار رفته بود و می‌شد رقـ*ـص ماه رو توی صحرایی از شب با چشم دنبال کرد. زیبا بود، درعین‌حال دلهراس؛ اینکه خودم رو بین اون‌همه سیاهی و تاریکی تصور کنم، بدون امید. امید برای من مثل پدری بود که می‌خواستم خودم رو بهش اثبات کنم، درست همونجوری که برای یه گرم از عشق کوروش خودم رو به در و دیوار می‌کوبیدم. هر دو مثل هم بودن، گاهی اوقات شک می‌کردم که شاید امید پسر کوروش باشه. نمی‌دونم چرا؛ اما انگار از اینکه دنبالشون بدوئی و به پاهاشون بیوفتی لـ*ـذت می‌بردن.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

مدیر تالار تایپیست + تایپیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
دوستان لطفا در نظرسنجی شرکت کنین، نظراتتون برام با ارزشه:)
نفسم رو آه مانند بیرون دادم به فضای بیرون از پنجره خیره شدم. اگه نمی‌تونستم رضا رو نجات بدم چی؟ باید به مادر و خواهرش چی می‌گفتم؟ می‌تونستم از پسش بربیام؟ کوروش چی می‌شد؟ کوتاه میومد؟ کوروشی که تا به حال به هیچ احدی بها نداده و همیشه برنده میدون بوده. کار اسکندر که تمومه، از این مطمئنم؛ اما در آخر، امید چی؟ ادعایی که برای گرفتن انتقام داره ما رو به کجا می‌رسونه؟ میدونم کارش تموم نشده، انتقام امید هنوز تموم نشده، ما رو، من رو به کجا می‌کشونه؟ چهارسال پیش تونستم خودم رو زنده نگه دارم، اینبار چی؟ می‌تونم زنده بمونم؟ این بازی، پر شده از آدم‌های بی‌رحم و قدرتمندی که برای رسیدن به خواسته‌هاشون هرکاری می‌کنن، من به حدی قوی هستم که بتونم این بین سرپا بمونم؟ شاید! زمان مثل نسیمی تند و زمستونی گذشت و من توی افکار افسار گسیختم غرق شدم. ده دقیقه، بیست دقیقه، یک ساعت، چهارساعت، هشت ساعت، به خودم که اومدم هوا روشن شده بود و من با تن و بدنی خشک شده و دردمند روی تخت نشسته بودم. نفس عمیقی کشیدم و چند ثانیه چشم‌هام رو روی هم گذاشتم. می‌سوختن، درست مثل تمام شب‌هایی که بی‌خوابی می‌کشیدم. چشم‌هام رو باز کردم. اسکندر غرق در خواب روی کاناپه دراز کشیده بود و صدای خور و پوفش اتاق رو پر کرده بود. آروم از روی تخت بلند شدم و با قدم‌هایی بی‌صدا از اتاق خارج شدم. خواستم به سمت اتاقم برم که یکی از نگهبان‌ها که توی راهرو ایستاده بود سریع به‌سمتم اومد و با اخم و ترش رویی مچ دستم رو محکم گرفت و گفت:
- کجا راه افتادی برای خودت؟ اسکندر خان کجان؟ چه بلایی سرشون آوردی.
یکی از نوچه‌های اسکندر بود، غلام. واقعا هم به اسمش میومد، یه نوکر به تمام معنا بود. از همون روز اول مخالف آزاد بودن من توی ویلای اسکندر بود، چندین بار هم با اسکندر صحبت کرد؛ اکا اسکندر آدمی نبود که به حرف‌های یه نوچه پاپتی اهمیت بده؛ البته شاید حق با غلام بود، آزاد گذاشتن من توی این ویلا، حماقت محض بود. غلام یه مرد حدودا سی ساله بود، لاغر به حدی که استخون‌های بدنش رو می‌شد شمرد، موهای کم پشت و مشکی، بینی عقابی و دراز، لب‌های باریک و سیاه رنگ که نشون از معتاد بودنش بود، چشم‌های قهوه‌ای سوخته و ابروهای مردونه‌ی نامرتب.صورتش پر بود از زخم چاقو و درگیری، تا حدی که حالت از نگاه کردن بهش بهم می‌خورد. پیرهن مردونه‌ی صورتی چرکی به تن داشت که انگار چهارساله سایه اتو هم بهش نخورده و شلوار جین مشکی رنگ که پاهای دراز و لاغرش رو به نمایش میگذاشت. واقعا مونده بودم اسکندر به چه دلیلی این مردنی رو پیش خودش نگه داشته، این حتی با یه فوت منم روونه‌ی دیار ملکوت می‌شد. با اخم تندی مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با نفرت به صورت زخمی و زشتش چشم دوختم، با صدای سردی جواب دادم:
- یه سگ خوب به راحتی رد رئیسش رو بو می‌کشه، نکنه تو از این آپشن محرومی غلام؟
نگاه حرصی بهم انداخت و دندون‌های یکی درمون سیاه شده و خرابش رو رو هم فشرد، قدمی به‌سمتم برداشت و هردو بازوم رو محکم نگه داشت و به سمت خودش کشید، با حرص گفت:
- دختره‌ی...
دستم رو نامحسوس به‌سمت جیب شلوارش بردم و موبالش رو توی یه ثانیه زدم. حرفش رو قطع کردم و با پوزخند سردی ادامه دادم:
- اربابت توی اتاقش لم داده، اگه اینقدر می‌ترسی بلایی سرش بیاد، قلادتو ببند به دستش، شبانه روز کشیکش رو بده، ملتم قاتل درجه یک نکن.
بی‌توجه به صورت سرخ شده از خشمش، پوزخند صدا داری زدم و از کنارش گذشتم، به‌سمت اتاقم قدم برداشتم. با رسیدنم به در اتاق، دستم رو روی دست‌گیره‌ی نقره‌ای و گرد در گذاشتم و چرخوندمش، در اتاق رو باز کردم که چشمم به یکی از خدمتکارهای جوون زن افتاد.
 
آخرین ویرایش: