درحال تایپ رمان زندگی ام با غروب طلوع کرد | zahramousavi کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: zahramousavi

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
رمان زندگی ام با غروب طلوع کرد|zahramousavi کاربر انجمن نگاه دانلود
نام رمان: زندگی ام با غروب طلوع کرد
ژانر: پلیسی_جنایی، تراژدی
نویسنده: zahramousavi کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: *یـگـانـه*
خلاصه عمومی:
داستان درباره ی خواهر و برادری است که با وقوع یک قتل سرراه هم قرار می گیرند، که در حین این ماجرا راز هایی برملا می شود که زندگی را مبهم تر از قبل می کند! باید دید شهرزاد دخترک مغموم داستان می تواند بی گـ ـناه بودن خودش را از قاتل بودن به اثبات برساند یا زندگی چیزی دیگری برای او می خواهد!؟ در ادامه ی داستان می خوانیم که شهرزاد توانسته خودش را از این مخمصه نجات بدهد!؟یا نه!؟زندگی ام با غروب طلوع کرد.png
 
آخرین ویرایش:

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
صدای آژیر آمبولانس بود که گوشم رو پر کرده بود، اشکام امونم رو بریده بودن. دیگه به هق هق رسیده بودم. در ماشین باز بود و رو به بیرون، روی صندلی شاگرد یه وری نشسته بودم و پاهامو به جدول پیاده رو تکیه داده بودم.
نگاه مبهمم به انگشتای توی هم گره خورده ام بود و گلوم پر از بغض همیشگی. دلم هوای رها شدن از این مخمصه رو می خواست برای کمی نفس کشیدن! آمبولانس توی تاریکی محو شد و همین طور نگاه نگران پسری که با اون راهی شده بود.
نگاه اون پسر غریبه، به من حس آشنا بودن می داد! با دستام صورتم رو گرفتم و دوباره هق زدم. حس کردم یکی داره میاد سمتم، صدای قدم هاش هر لحظه واضح تر می شد.
دستم رو از جلوی صورتم برداشتم، نگاهی از پشت پرده ی اشکام به کسی که روبه روم بود، انداختم.
شب بود و همه جا تاریک اما چراغی که کنار پیاده رو روشن بود، اونجا رو هم کمی روشن کرده بود، دیدمش و کمی بعد صداش رو شنیدم. با لحن نگران گفت:
-شهرزاد،ترسیدی!؟باز که داری گریه میکنی!؟
آرش بود،پسر عمه ام کسی که از بچگی بهش وابسته بودم.و البته کسی که عاشقم بود و من دوستش داشتم. به سرعت خودم رو تو آغوشش حل کردم، من حل شدم اما مشکلاتم هنوز حل نشده موند این رو با جدا کردنم از آغوشش فهمیدم!
-شهرزاد تو چت شده؟!خوبی!؟
نمی تونستم چیزی که برام اتفاق افتاده بود رو بهش بگم، پای آبروم می اومد وسط! جواب ندادم، توان ایستادن هم نداشتم. بدنم شل شد و باعث شد آرش محکم تر بگیرتم، در ماشین رو بست، من و با خودش راهی خیابون کرد. جایی که خونه ی عمه بود.
با صدای مضطرب گفت:
-دایی نگفته بود تو اینجایی! صدای آمبولانس که اومد تازه دایی یادش اومد تو رو بیرون گذاشته.
نگاهی بهم کرد، رسیده بودیم اون طرف خیابون دم در خونه عمه. نشستم سر پله های دم در، که اونم نشست کنارم.
-تو چرا نیومدی خونه؟ گیریم دایی فراموش کرده بود تو که یادت بود چرا نیومدی !؟ حالا به جای اینکه آب غوره بگیری بلند شو بریم .
بلند شدم همراه آرش راهی حیاط خونه شدیم. خونه ی عمه حیاط بزرگی داشت کنار حوض نشستم و چند مشت آب به صورتم زدم. آرش رفته بود داخل، آرش نمی دونست من خیلی وقته دیگه از تنهایی و تاریکی نمی ترسم! و حتی نمی تونست درک کنه چه اتفاقی برام افتاده.
هیچکس جز خودم و خدای خودم و البته اون دو نفر شاهد این اتفاق نبودن! هیچکس! نفسم رو با شدت بیرون دادم. عکس خودم رو توی تلاطم آب توی حوض دیدم و حتی عکس ماهِ کنار صورتم، که خودش رو به تلاطم آب سپرده بود!
نگاهی به خودم کردم، چشمام پُف کرده بود و سفیدی چشمام به سرخی میزد! از بس این مدت گریه کردم، دیروز چهلم پدرم بود، رخت سیاه به تن هممون خود نمایی می کرد. عزا پشت عزا! انگار عزراییل داشت حوالی ما پرسه می زد.
بلند شدم نمی تونستم به خوبی راه برم. تا رسیدم به در پذیرایی و پرده رو کنار زدم چشمام سیاهی رفت، دو دستم رو به چهار چوب در تکیه دادم اما دستام ُسر خورد و افتادم زمین. هیچی نه می دیدم و نه می شنیدم، همه جا تاریک بود!
باحس قطره های سرد آب روی صورتم کمی به خودم اومدم. چشمام رو آروم باز کردم، مادرم با صورتی خیس از اشک پایین صندلی با یه لیوان آب قندِ دستش، نشسته بود. با صدایی لرزون و خش دار گفت:
-مادر به قربونت بره، چت شد؟ چرا اینطوری شدی؟
 
آخرین ویرایش:

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
اشکام آروم آروم از گوشه ی چشمام سرازیر شد. از این که همه یا فردا یا همین روزا موضوع رو بفهمند، می ترسیدم. اون وقت اوضاع برام سخت تر می شد! همین طوری شم عمو وعمه ام چشم دیدن من و ندارن! باید کاری کنم اون روز رو به چشم نبینم! نگاهی به اطراف کردم فقط مامانم و آرش و شوهر عمه ام کنارم بودن. بلند شدم، چند قدم برداشتم به سمت دست شویی، که صدای مامانم رو از پشت سرم شنیدم.
-شهرزاد مامان حالت خوبه؟
هنوزم نمی تونستم چیزی به زبون بیارم، با پشت دست اشکام رو پاک کردم و برگشتم. لبخند مصنوعی به لب زدم و سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم. باید این کار رو می کردم تا نیان دنبالم و از کاری که می خواستم انجام بدم سر در بیارن! در دست شویی رو باز کردم، پشت سرم بستمش و بهش تکیه دادم، چشمام رو بستم و باز کردم و به اولین چیزی که نگاه کردم جعبه ی تیغی بود که کنار میز توالت افتاده بود!
بسته رو سریع برداشتم و یه تیغ درآوردم و نصفش کردم، اون نصف دیگه اش رو انداختم کنار شیر آب و اون نصف دیگه ی تیغ رو توی جیب مانتوم گذاشتم و به تصویر خودم تو آیینه نگاه کردم، صورتم حسابی لاغر شده بود و پوستم سبزه تر می زد، چشمام بی فروغ شده بودن اما همچنان درشتی چشمام زیبایی اون ها رو حفظ کرده بودن. سرم رو تکون دادم و نفسم رو دادم بیرون و به این فکر کردم که دیگه نیازی نیست این چشم ها برای اتفاقات بد گریه کنن! با دستای لرزونم در رو باز کردم و اومدم بیرون!
همه سرشون تو کارشون بود انگار داشتن بحث می کردن، مامان هم به دیوار تکیه داده بود و اشک می ریخت. خواستم برم سمتش اما جلوی احساسم رو گرفتم، باید سرکوبش می کردم. آرش تنها کسی بود نگاهش به من بود...به دستام!
منم به تبع نگاهی به دستام کردم و چیزی متوجه نشدم و دیگه سرم رو هم بلند نکردم و به سمت پله ها رفتم، برای رفتن به اتاق آرش، خونه ی عمه ام دوبلکس بود و دو تا اتاق داشت اما اتاق آرش رو بیشتر دوست داشتم چون طبقه ی دوم بود و بالکن داشت. و می دونستم آرش هم اجازه میده برم تو اتاقش، مثل همیشه! در اتاق رو با تمام لرزش دستم باز کردم، وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم و به سمت در کشویی که از جنس شیشه ی شفاف بود، رفتم.
یاد وقتایی افتادم که به بالکن می اومدم و تا نفسی تازه کنم ، متوجه می شدم که آرش هم از پشت شیشه من رو نگاه می کنهً! در رو باز کردم و رفتم تو بالکن و در رو پشت سرم بستم. به در تکیه دادم و کم کم سر خوردم و نشستم. دستام لرزش بدی گرفته بود، درست مثل همه وقتایی که عصبی می شدم. واسه کارم تردید داشتم اما با این حال تیغ رو تو دست راستم گرفتم و با همه ترسی که داشتم یه آن رگم رو زدم!
هنوز نمی فهمیدم دارم چکار می کنم! اصلا درک نمی کردم ! ولی سوزش دستم همه چیز رو قابل فهم کرد برام، عمق فاجعه رو وقتی فهمیدم که خون سرخ رنگم رو دیدم. حالا عصبی تر شده بودم، از این که اونا بعد مرگ من چه فکری می کنن!؟ چه حرفایی بعد فهمیدن ماجرا پشت سرم می زنن!؟ ناراحت بودم به خاطر مادرم که الان تنهاش گذاشتم.
درد بدی تو وجودم تیر می کشید انگار فقط بافت های پوست و رگم نبود که داشت از هم می پاشید! بلکه تمام بند بند بدنم داشت از هم جدا می شد. خون هم چنان از دستم جاری بود. نگاهم رو از دستم گرفتم، درد نفس بری بود.
چشمام رو روی هم فشار دادم و صدای دردم رو بدون فریاد با باز و بسته کردن دهنم، سر کشیدم! باید به چیزای دیگه فکر می کردم تا درد رو فراموش کنم. شاید باید به مامانم فکر می کردم، مامانم که دیگه هیچ تکیه گاهی نداشت! مامانم تک فرزند بود و هیچکس رو نداشت، هیچکس!
چشمام سیاهی می رفت و هر لحظه بسته تر می شد. همه چیز داشت مات تر و مبهم تر از قبل می شد! صدایی نامفهوم می شنیدم، انگار صدای آرش بود! تقریبا از هوش رفتم، از روی در شیشه ای بالکن سر خوردم و به پهلو افتادم.
-شهرزاد برو کنار می خوام باهات حرف بزنم...شهرزاد!
دیگه متوجه چیزی نشدم.
 

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
...
آروم چشمام‌ رو باز کردم نوری چشمم رو می زد که دستم رو کشیدم بالا تا از رسیدن نور به چشمم جلو گیری کنم که با تکون دادن دستم درد تو دستم تیر کشید و اذیتم کرد که سریع چشمام رو بستم. اما کمی بعد دیگه نور رو حس نمی کردم، چشمام رو آروم باز کردم که دیدم یکی جلوم ایستاده تا از رسیدن نور به من جلو گیری کنه، چشمام هنوز کامل همه چیز رو نمی‌دید و تار بود. تا اینکه صداش رو شنیدم.
-شهرزاد خوبی!؟
آرش بود. روم رو ازش گرفتم برگشتم، مامانم کنارم بود با یه قرآن به دستش. سرم رو برگردوندم سمت آرش و با صدایی خفه گفتم:
_من کجام!؟
_بیمارستان.
تازه فهمیدم که چکار کرده بودم وقتی بیشتر فکر کردم به یاد اتفاقات دیشب افتادم!
اشکام از گوشه ی چشمم سرازیر شد.با بغض گفتم:
-همه چیو فهمیدین؟
-چی رو شهرزاد!؟ از دیشب تا الان از هیچ کدوم از کارات سر در نمیارم.
نه مثل اینکه نفهمیدن، چشمام رو بستم و رو به مامانم باز کردم که با دیدنم گفت:
-دختر نصف عمرم کردی.
دلم براش سوخت من تنها کسی بودم که برای مادرم مونده بود. آرش از اتاق رفت بیرون، نگاه به ساعتی کردم که روی دیوار بود،ساعت ده و نیم بود‌. چشمام رفت رو هم، دستم درد می کرد از درد ُسرم از درد زخمی که به خودم زدم اما اینا همش جسمی بود.
زخمی که دیشب بهم وارد شد یه زخم روحی یه زخم ناحق بود. با صداهایی که از بالا سرم می اومد بیدار شدم اما نه که چشمام رو باز کنم نه! فقط گوشام رو آماده باش کردم برای شنیدن، صدای آرش بود که با همهمه می جنگید.
-چی شده سروان؟
اومدن سراغم!؟
-با من بحث نکنید،‌ایشون چرا تو بیمارستانن؟
آروم لای چشمم رو باز کردم که مامانم اومد بالا سرم، یه زن دیگه هم کنار مامانم بود فکر کنم پلیس بود. مادرم با زجه گفت:
-شهرزاد مامان چکار کردی تو؟
اشکام یهو سرازیر شدن با دست آزادم اشکام رو پاک کردم که صدای مردونه ای شنیدم.
-خانم شهرزاد فرحی شمایید؟
نمی تونستم چیزی بگم سرم رو برگردوندم سمتش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
-شما باز داشتید.
آرش عصبی بود اشک تو چشماش حلقه بسته بود اما اشک نمی ریخت.آرش روبه من گفت:
-چی شده شهرزاد؟اینا چی میگن؟
چشمام رو بستم و ملحفه روی صورتم کشیدم و زجه زدم. بعد از چند دقیقه صداشون رو نشنیدم و به خواب رفتم.

«پرهام»

به گفته ی دکترش از اتاق اومدیم بیرون به استوار کریمی سپردم دم در اتاقش مواظب
باشه.البته با این حالی که دختره داشت فکر نکنم بتونه راه بره، خیلی ضعیف بود.دکترش از اتاق اومد بیرون به سمتش رفتم.
-آقای دکتر سر خانم فرحی چه بلایی اومده؟کی مرخص میشه؟
-من نمی تونم خیلی به شما پاسخ بدم وفقط میگم ایشون تا فردا اینجا هستن.
خواست بره، که جدی تر گفتم؛
-دکتر چه بالایی سر خودشون آوردن؟ اینا باید تو پرونده درج بشه.
-خودکشی.
دکتر رفت، برگشتم و نگاهم به پسری افتاد که از همه بیشتر بهم ریخته بود، متوجه نگاهم که شد با قدم های تندی اومد سمتم.
اسمش آرش بود، زیاد تو همهمه شنیدم اسمش رو!
-سروان شهرازد چیکار کرده؟
 

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
-شما می تونید همراه من بیاید کلانتری؟
-الان؟!
-بله مگه کاری دارید؟
-آخه تنها گذاشتن شهرزاد و مادرش تو این حال درست نیست، شاید کاری داشته باشن.
-کسی دیگه ای ندارید؟
-نه، ولی یه لحظه صبر کنید.
ازم فاصله گرفت و موبایلش رو از جیبش درآورد و تماس گرفت. منم تا اون داشت با تلفن صحبت می کرد به استوار سپردم که از اونجا ُجم نخوره و همه چیز رو زیر نظر بگیره.
داشتم با استوار حرف میزدم که اومد.
-سروان سپردم الان مادر پدرم میان.
-عصبی هستید.
-بله، یکم مادرم مخالفت میکرد.
از بیمارستان زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم من جلو بودم و به راننده سپردم حرکت کنه، برگشتم رو به آرش.
-شما نسبتتون با خانم فرحی چیه؟
-پسر عمه شون هستم.
-پس مادرتون عمه ی خانم فرحی میشن، اونوقت چرا مخالفت میکردن؟
-میشه بعدا ؟
برگشتم و به جلو خیره شدم.
-باشه توی کالانتری.
بردمش تو اتاق کارم و به همکارم سپردم بره بیرون، با دستم اشاره کردم که بشینه رو صندلی و منم رو به روش روی صندلی نشستم.
-خب مادرتون چرا مخالفت میکردن؟
کلافه گفت:
-میشه بگید جرم شهرزاد دقیقا چیه؟
رو به جلو خم شدم و گفتم:
-درسته حق با شماست، اما ما باید همه چیو در نظر بگیریم.
-مادر من از شهرزاد خوشش نمیاد، همین.
-چرا باید خوشش نیاد؟از چیه این دختر بدش اومده؟از نظر اخلاق یا سابقه؟
-منظورتون رو نمی فهمم،سابقه!؟
-میشه جوابم رو بدید.
-بله...شهرزاد دختر خوبیه یه دختر نجیب فکر نکنم سابقه ی بدی داشته باشه،یعنی فکر نه
مطمئنم.
-چرا؟
-چی؟
-چرا مطمئنید؟از کجا؟
-من و شهرزاد از بچگی تا حالا باهم بودیم و هیچ چیز بدی ازش ندیدم هیچ چیزی هم بین ما به اسم راز وجود نداره که من ندونم.
-اونوقت این حس نزدیکی دلیل خاصی داره؟
با مکث گفت:
-نه! میشه بگید جرم شهرزاد چیه؟
-این شهرازد خانمی که شما میگید دیشب یه آدم رو به قتل رسونده، البته عمد یا غیر عمدش رو هنوز نمی دونیم.
خشکش زده بود.
-چ.چی؟شهرزاد چکار کرده!؟
-حالتون خوبه ؟
به سمت میز رفتم و براش یه لیوان آب ریختم و بهش دادم یه سر خوردش، یه آن بلند شد.
-لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید ، راستی آقای؟
-بیاتی.
-ما هنوز دلیل قتل رو نمی دونیم اقای بیاتی.
-مقتول کیه؟
-یه پسر جوون به اسم بابک.
-پسر!
- بشینید.
وقتی نشست منم نشستم.
-با اطلاعاتی که تا حالا به دستمون رسیده، فهمیدیم که یه دعوا بین خانم فرحی و بابک
احمدیان به وجود اومده تعبیر من اینه که ممکنه بابک احمدیان مزاحمتی برای خانم فرحی ایجاد کرده باشه... بگذریم یه سوالی ازتون دارم دوست دارم کمکمون کنید.
-بفرمایید.
-دیشب که این قتل انجام شد شما کجا بودید؟
-من داخل خونه بودم که صدای آمبولانس رو شنیدم که داییم یعنی عموی شهرزاد یادش اومد که شهرزاد رو تو ماشین گذاشته که منم اومدم پایین رفتم پیش شهرزاد که دیدم که داشت گریه میکرد.
 

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
-ماشین کجا بود؟
-اون ور خیابون.
-چرا باید دایی شما خانم فرحی رو تو ماشین بزارن اونم اون موقعه ی شب.
-اینو نمی دونم ولی شاید به خاطر اینکه نمی خواستن شهرزاد شاهد اون اتفاقات باشه.
-واضح صحبت کنید کدوم اتفاقات؟
-دایی بنده یعنی بابای شهرزاد به رحمت خدا رفتن.
-خدا بیامرزش.
-خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، پری روز چهلمش بود برخلاف تمام مخالفت های من و پدرم و البته مادر شهرزاد، مادرم و داییم تصمیم گرفتن که ارث شون رو بگیرن.
-ارث؟
-ارث پدری، پدر بزرگ من یه خونه داشتن که دادنش دست دایی من تا توی اون زندگی
کنه. که همونم تقسیم شده بود بین مادر من و دو برادر، که وقتی پدر بزرگمون فوت کردن
مادرم و داییم تصمیم گرفتن حرفی از ارث نزنن چون هنوز مادر بزرگمون زنده بود تا اینکه ایشون همین چهار ماه پیش فوت کردن که دیگه دایی بنده ومادرم تصمیم گرفتن که سهمشون رو بگیرن که داییی من، یعنی پدر شهرزاد تو این ماجرا خیلی فشار بهش میاد داییم هم خیلی به مادربزرگ وابسته بود، وقتی هم که فوت کردن خیلی ناراحت بودن و توهین هایی که مادرم و داییم تو مراسم چهلم به پدر شهرزاد کردن باعث سکته ی پدر شهرزاد شد بعد سکته ی اول تا یه مدتی حرفی نزدن اما دوباره شروع کردن که پدر شهرزاد دو تا سکته پشت سر هم میزنن و فوت میکنن، برای همین حالا که مرده تا چهلمش صبر کردن اما دیشب بحث رو پیش کشیدن که فکر کنم بخاطر همین شهرزاد رو تو ماشین، بیرون نگه داشتن.
-دایی شما خانم فرحی رو چرا نبردن جای دیگه!؟ اون رو تو یه ماشین گذاشتن، اونم اون موقعه ی شب!؟
-شهرزاد با مادرش تو خونه ی ما بودن که شهرزاد داشت قرآن می خوند برای پدرش که داییم به شهرزاد گفت آماده شه تا ببرش خونشون.
-خانم فرحی وقتی رفتن، دایی شما هم باهاش رفت؟
-آره رفت باهاشم خدافظی هم کردیم، اما بعد یه ربع ساعتی برگشتن.
-اونجا بود که موندن تو خونه، درسته؟
-بله.
-دایی شما فراموشکارن.
-برای چی؟
-آخه یه دختر تنها رو تو اون موقعه ی شب تو ماشین بیرون گذاشتن و دیگه برنگشتن
-نمیدونم! برادر بزرگتر بود، سنی هم ازش گذشته، ولی بگم فراموشکارن نه! ولی خب
هر آدمی گاهی فراموش کار میشه!
-ولی یه آدم چیزی نیست که بشه فراموشش کرد! بگذریم، وقتی برگشتن ازشون سوالی نپرسیدین که چرا زود برگشتی!؟
-چرا پرسیدیم ولی گفت باهامون کار داشته برگشته.
-شما هم دختر داییتون رو فراموش کردید؟
-نه، ولی خونه ی داییم دور نیست، گفتیم شهرزاد رو بـرده و الان اومده.
-شما خودتون فکر کردید که دختر داییتون رو بـرده خونه یا پرسیدین؟
-خودمون فکر کردیم یعنی نپرسیدیم.
 

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
-چه اتفاقات تلخی رو تجربه کردن.
-اما ماجرای قتل چی میشه؟
-نگران نباشید.
نگاش کردم سرش رو انداخت پایین و زیر لب با خودش گفت:
-خاک تو سر من، که نفهمیدم اون همه گریه سر چی بود!
-راستی نگفتید بعداً که دیدنش چی شد؟چیزی نگفت؟
سرش رو آورد بالا، صداش خفه بود.
-وقتی صدای آمبولانس رو شنیدم اومدم پایین، شهرزاد تو این مدت خیلی گریه کرده بود و هیچی نمی خورد و به کلی ضعیف شده بود، صدای آمبولانس هم باعث شد دایی یاد شهرزاد بیوفته، وقتی بهم گفت شهرزاد تو ماشینه فکر کردم حتما بلایی سرش اومده، مثلا غش کرده باشه، برای همین تا دایی گفت اومدم پایین، وقتی رفتم سمتش در ماشین باز بود، وقتی دیدمش، داشت گریه می کرد وقتی منو دید...
آرش مکثی کرد و نفسش رو داد بیرون و ادامه داد.
بردمش خونمون، من اون موقع فکر می‌کردم تنها بوده، ترسیده و گریه کرده و حتی بهش غر زدم! وقتی بردمش خونه، من رفتم تو به همه خبر دادم که حالش خوبه، وقتی شهرزاد خواست بیاد تو غش کرد وقتی بهوش اومد رفت سمت دست شویی وقتی هم اومد بیرون دیدم دستاش خشکِ، یعنی شک کردم خودش هم فهمید و رفت تو اتاقم اولش بیخیالش شدم اما بعد نگران حال شهرزاد بودم برای همین رفتم تو اتاق دیدم تو بالکن به در بالکن تکیه داده و نشسته، رفتم سمتش، نمی دونستم که خودکشی کرده برای همین ازش خواستم بره کنار تا باهاش حرف بزنم، در بالکن کشویی بود و اگه درو باز میکردم اون می‌افتاد به عقب، برای همین ازش اجازه گرفتم ولی دیدم که نشسته ُسر خورد! منم درو باز کردم و آوردمش بیرون و فهمیدم خودکشی کرده! به همه خبردادم و بردیمش بیمارستان.
-پس چیزی نگفت؟
-بله! ولی اولین کلمشون رو تو بیمارستان گفتن.
-چی گفتن؟
-ازم پرسید که همه چیو فهمیدیم؟
-پس منظورشون قتل بوده!
-نمی دونم، شاید!
-خیلی ممنون که همکاری کردین.
-خواهش میکنم.
-می ریم بیمارستان.
-برای چی؟
-هم شما رو می رسونیم و هم اگه حال خانم فرحی خوب شده باشه، باشون یه صحبتی بکنم.
فقط سرش رو تکون داد بلند شد و با هم رفتیم بیمارستان. صداش رو ضبط کردم و سپردم که تایپش کنن.
با اجازه ی دکترش و در نظر گرفتن شرایطش وارد اتاق شدم، تا منو دید نشست و گوشه ای از ملحفه که تو دستش بود رو تو مشتش مچاله کرد، نگاه دستاش کردم انقدر با انگشتاش به ملحفه فشار آورده بود که انگشتاش قرمز و رگ دستاش زده بود بیرون، یه صندلی برداشتم و کنار تختش گذاشتم و نشستم، پرونده رو باز کردم و رو دستم گذاشتمش. یه نگاهی به پرونده کردم و سرم رو آوردم بالا و نگاش کردم، چشماش قرمز شده بود و اشک تو چشماش جمع شده بود.
-پرونده ناقصه و باید کامل بشه! البته تو فرض کن یه پازلِ که ما باید کاملش کنی!
نگاهی به ساعتم کردم.
-مدت زمان هفت دقیقه.
ساکت بود باید خودم شروع می کردم، این روش من بود.
-اسمت شهرزاد، فامیلیت فرحی، سن؟
لب باز کرد اما انگار بغض داشت، باز هم سکوت.
-خیل خب هیچی ازت نمی پرسم ولی خودت بگو.
صداش می لرزید.
-مرده!؟
-آره.
ملحفه رو روی صورتش کشید.
-خانم فرحی من می دونم شما دلیلی داشتید، پس به من بگید تا بتونم کمکتون کنم.
ملحفه رو پایین کشید و خیره به انگشتاش شد.
-حقش بود!
برگشت رو به من چشماش پر از خشم شد.
ادامه داد:
-حقش بود اگه ُمرد حقش بود.
-چرا؟
-خواهش می کنم ازم دلیلش رو نپرسید.
-شما اگه دلیلش رو به من نگید به خودتون ضرر می زنید، ممکنه برای شما ُحکم بدی ببرن.
-من حاضرم بمیرم ولی هیچ وقت اون اتفاق رو بازگو نکنم.
-شخصی به نام وحید که یکی از اون شاهد ها اون اتفاق رو بازگو کردن ، اما نه کامل.
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه وحید چیزی رو میگه که دیده و شنیده و زبون اصلان هم همین طور و زبون بی زبون مقتول و زبون شما، البته زبون کسایی که شاهد نبودن هم لازمه، همین الانم با یکی شون گپی زدیم.
-کی!؟
 
آخرین ویرایش:

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
-پسر عمه تون.
رنگش پرید.
-پسرعمه ام..آرش، تو رو خدا بگید که همه چیو بهش نگفتید.
-من چیزی جز اینکه یه پسر بیست و چهار ساله به اسم بابک رو کشتید نگفتم، چون خودمون هم چیزی در رابـ ـطه با اون اتفاق نمی دونیم.
-وحید کیه؟ اون به شما چی گفت؟
-وحید رحمانی دوست بابک و اصلان یعنی یکی از شاهد ها، شما حتی اسمشون رو هم نمی دونید؟
-من حتی یه بارم تو عمرم اونا رو به چشم ندیدم.
-خیل خب سه دقیقه دیگه وقتمون تموم میشه تو این سه دقیقه اگه قادر به نوشتنید این فرم رو پُر کنید و من هم تو این مدت میگم وحید رحمانی چی گفتند.
-می تونم..می تونم بنویسم.
فرم رو با یه خودکار به دستش دادم که گذاشت رو میز کنارش، شروع کرد به نوشتن.
-وحید رحمانی به ما گفتن که آقای بابک احمدیان یه مزاحمت خیلی کوچیک برای شما به وجود آوردن، که باعث عصبانیت شما شده که وقتی بابک احمدیان به دنبال شما می دون شما اون و پرت می کنید و اونم سرش می خوره به جدول و خون ریزی می کنن و دوم نمیارن و میمیرن.
شهرزاد هر لحظه عصبانی تر می شد. وقتی که گفتم یه مزاحمت کوچیک به وجود آوردن، انقدر عصبانی شده بود که هر آن منتظر فورانش بودم! تو اون سه دقیقه انقدر اشک ریخت که بیخیال برگه ی اعترافات شدم! از روی صندلی بلند شدم که صداش رو از پشت سرم شنیدم، یه صدای بشدت خسته!
-فرم رو نمی برید؟
برگشتم انقدر اشک ریخته بود رو برگه که نوشته ها نا مفهوم بود، برگه که خیس خیس، لبخندی زدم.
-اینو که باید پهن کرد رو بند تا خشک شه!
لبخند زد، که با لبخندش باز اشک از چشماش جاری بود، برگه رو گرفتم.
-اینو که نمی تونم تو پرونده بزارم.
صداش بغض داشت.
-منو کی می برین؟
-وقتی که مرخص شدی.
- فردا؟
-درسته.
-اعدام؟
-نه! یعنی خودت باید تصمیم بگیری اعدام یا زنده موندن!؟
-زنده موندن بین جماعتی که هزار حرف می زنن پشت سرم، برام از هزار بار مُردن بدتره.
-یعنی اعدام؟
-من از مُردن نمی ترسم.
-مشخصه، ولی این راهش نیست.
گریش به اوج رسیده بود.
-خونسرد باشید.
-خونسرد باشم وقتی می رم زندان، آبروم؟
-پس با ما همکار ی کنید که حتی رنگ زندان هم نبینید!
-فکر کنم رنگ عزرائیل رو ببینم بهتره.
از اتاق زدم بیرون از هفت دقیقه ، دو دقیقه گذشته بود.
نگاه استوار کردم جدی گفتم:
-همراه خانم فرحی کجا رفتن؟
-مادرشون یا اون پسره؟
-اون پسره.
-نمی دونم قربان.
-مادرشون؟
-قربان ایشون حالشون بد شد و بردنش.
-کجا؟
-نمی دونم.
-شما چرا همراهشون نرفتید؟
-خودتون گفتید از اینجا جُم نخورم.
با چند ضربه وارد اتاق شهرزاد شدم.
-فامیلی مادرتون چیه؟
-برای چی؟
-لازمه.
-کمالی.
در اتاق رو بستم و رفتم سمت پذیرش.
-ببخشید یه خانمی به اسم کمالی حالشون بد شده الان کجان؟
-شما کیش می شین؟
-آشناشون.
-نخیر شما همون سروانِ هستین که دخترشون رو می خواین بازداشت کنین.
طوری نگاهم کرد که انگار معمای بزرگی رو حل کرده بود، چشمام و ریز کردم و گفتم:
-حالا که می دونید بگید.
-اتاق 120 .
خواستم برم که صدای پرستار بلند شد.
-آقا کجا؟
برگشتم.
-اتاق 120 ! .
-نمیشه که، برای چی می خواین برین؟باید از دکتر اجازه بگیرین.
-خیل خب شما برید برام اجازه بگیرید.
سرش رو تکون داد و خواست بره که گفتم:
-وایسین.
برگشت.
-چیزی شده؟
-یه لحظه بیاین.
برگشت سر جاش.
-بله.
-شما اینجا بودین وقتی که حال خانم کمالی بد شد؟
-خب معلومه.
-چی شد که حالشون بد شد؟
-وقتی که شما رفتین تو اتاق خانم کمالی و یه خانم دیگه و آقای دیگه اومدن سمت همون پسره که با شما بودن.
سکوت کرد و رفت تو فکر، که کلافه گفتم:
-خب بعد؟
-بعد یه بحث کردن، که حتی خودمم رفتم سمتشون و بهشون تذکر دادم که تا اومدم سر جام دیدم خانم کمالی غش کردن و منم رفتم سمتش و دیدم که اون دوتا آقا و خانم که فکر کنم بابا و مامانش باشن به زور و بحث پسرشون همونی که با شما بود رو بردن.
پس چرا من نشنیدم!؟
-دقیقا کجا بودن که این همه سر و صدا بوده و من نشنیدم!؟
-درست دم در ورودی.
یه نگاهی کردم به در ورودی سمتش قدم برداشتم از پذیرش تا دم در هفتاد و پنج قدم بود، برگشتم پیش استوار.
-بلند شین یه لحظه.
بلند شد و رفت کنار، نشستم سر جاش، آره تو زاویه دیدش بوده و هیچی نمی دونه! بلند شدم و گفتم:
-می تونین برین استراحت.
-اما..
-اما نداره برین یه ده دقیقه ای استراحت دارین اگه هم خسته شدین بگم کسی دیگه ای بیاد.
احترام گذاشت و رفت.
 

zahramousavi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
18/9/19
49
321
171
اهواز
نشستم رو صندلی و به ساعتم نگاه کردم ساعت سه بعد از ظهر بود. نگاهی به ورودی بیمارستان انداختم، حدس میزدم آرش همه چی رو به خانواده اش گفته! توی فکر بودم که در اتاقش باز شد و از اتاق اومد بیرون، بلند شدم و نگاش کردم هنوز این بشر اشک تو چشماش خود نمایی می کرد، خواست یه قدم برداره که جلوش ایستادم.
- اسیرم مگه!؟ میخوام برم بیرون.
- اسیری!؟نفرمایید... حالا کجا؟
-بیرون.
-بفرمایید تو اتاقتون.
اخماش رفت تو هم.
-میخوام برم.
-کجا؟زندان،مث اینکه حالتون خیلی خوب شده دیگه لزومی نداره بمونید اینجا، پس ببرمتون کلانتری!؟ کلانتری هم بیرونه!
با دستم اشاره کردم به سمت اتاقشبا حرص نگام کرد و رفت، برگشتم که استوار رو دیدم.
-چیزی شده؟ده دقیقه تمام نشده.
-نه میشه جای من کسی دیگه ای بزارید.
-بله الان خبر میدم یکی بیاد برای جایگزینی.
-چشم.
تلفن رو تو دستم گرفتم تا زنگ بزنم که در باز شد دوباره شهرزاد اومد بیرون من نمی‌دونم این چه جور سرم رو در آورده!؟
-چیزی شده؟
نفس نفس میزد، بشدت عصبی و مضطرب بود.
-دارم خفه میشم
یه نفس عمیق کشیدم.
-نفس بکش.
-تو با خودت چی فکر کردی؟ من از نظر روحی میگم.
-خیل خب چی میخوای؟
-مامانم، مامانم کجاست؟ آرش؟ چرا هیشکی نیست؟
-مادرتون همراه پسر عمه تون رفتن خونه تا یه استراحتی کنن.
اشک تو چشماش جمع شده بود نور لامپ رو سقف بیمارستان تو چشماش تابیده بود بهش جلا بخشیده بود، چشماش خیلی درشت بودن و تنها زیبایی توی صورت غم زده اش بود. شهرزاد برگشت به اتاق،ساعت چهار بعد از ظهر بود، اومده بودم خونه.
یکی رو به جای استوار کریمی گذاشتم اونجا به همراه یه سرباز، تو اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم دو دستم رو زیر سرم قفل کردم به فکر فرو رفتم، که با دو تقه به در از فکر اومدم بیرون.
-بفرما.
در باز شد و مادرم سینی به دست اومد تو.
تو جام نشستم و سینی رو گذاشت رو میز کنار تختم و کنارم رو تخت نشست.
-خسته نباشی مادر.
-ممنون،شما هم خسته نباشی.
-خب امروز چه کارا کردی ؟
-هیچی ، فقط یه مدتی زیاد تو خونه نیستم.
-چرا؟
-یه پرونده به دستم رسیده که مسئول بررسی پرونده منم.
-خب اینم مث بقیه، حل میشه.
- حالا که حل میشه، بفرمایید تو اون سینی چی تدارک دیدین؟
خنده ای کرد گفت:
-الهی مادر به قربونت، ناهار فسنجون درست کردم نیومدی برات گذاشتم حالا از تدارک ما
راضی هستی!؟
-مادر اگه شما نون خشکم جلوم بزاری، باز من راضیم.
مادر بلند شد و سینی رو برداشت رفت دم در اتاق.
-اِ مادر من، پس او محتویات داخل سینی رو نمی دید ما راهی خندق بلا کنیم.
-میرم برات نون خشک بیارم.
در رو باز کرد تا بره که بلند شد و دویدم سمتش.
-جان من نه! این سینی رو بدین من...سینی رو ازش گرفتم...اگه میشه اون نون خشک رو
بزارین واسه روز مبادا.
مادر خنده ای کرد و رفت، نشستم رو تخت و سینی رو رو به روم گذاشتم و مشغول خوردن شدم، که صدای موبایلم بلند شد. یه قاشق گذاشتم دهنم و موبایل رو از روی میز برداشتم و یه نگاهی کردم به شماره ی افتاده رو گوشی، شماره ی بهنام سالخالک بود!
-سلام جناب سروان.
-سلام بهنام سالخالک، خوبی؟
-ما که خوبیم مادر چطورن؟
-ایشونم خوبن، بفرما غذا.
-میگم بو غذا میاد.
-آها، بوی چه عذایی اونوقت.
-فسنجون.
-ای کلک تو از، وایسا ببینم تو امروز اومدی خونه ما؟
-نه بابا، خواستم گل روی شما رو ببینم یه سری به خونتون زدم نبودید خواستم برگردم کهمادرتون یه تعارفی کردن برای غذا که فهمیدم فسنجون بود،تو که میدونی من عاشقفسنجونم.
-الان این مظلوم نمایی مال چی بود؟
-بیام!؟
-بیا تو که همیشه اینجا تِلِپی.
-دست شما درد نکنه، ما رو باش اصن تو بیا.
-بیا بچه پررو، منتظرم فقط زود بیا که فسنجون داره تموم میشه.
 
آخرین ویرایش: