بازدیدها
: 601 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: SNZ^^

تا اينجا چطور بود؟! :)

  • عالي

    رای: 2 100.0%
  • نيمه عالي

    رای: 0 0.0%
  • خوب

    رای: 0 0.0%
  • قابل قبول

    رای: 0 0.0%
  • نياز به تلاش بيشتر

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

نام رمان: آیسین
نام نویسندگان: سانازثانیان‌پور، زهرا‌عدالت کاربران انجمن نگاه‌ دانلود
نام‌ ناظر: @Mahbanoo_A
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:
‌بِنام خالق هور
دختی با جمال و کمالی بِسانِ پنجه‌های درخشان آفتاب و چشمگیریِ مهتاب، در گوشه‌ای از این دنیای سراسر غم و خوشی، دامان زندگیش را در آغـ*ـوش گرم خوانواده پهن کرده و با خیالی آسوده مشغول زیستن در کانون پر مهر کاشانه درویشی‌شان است که ناگاه، دستان سرنوشت به حریم خانه‌آرامشان بی‌حرمتی کرده و پایه‌ی زندگیشان را با بی‌رحمی تمام ویران میکند و مأمن و آرامش‌شان را از آنها سلب کرده و بار زندگی را بر روی دوشِ تک‌ دختر تنها و کم تجربه، با مادر پیر و نیمه جانش میگذارد و الباقی ماجرا....
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

کاربر تازه وارد
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
8/12/17
414
4,169
451
23
Shiraz
«به نام خدا»

269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

درحالی که سعی در مخفی کردن پوزخندی را داشتم که مشتاقانه تلاش برای نمایان شدن و زدن سیلی به صورت شخصیت نداشته این عموی قصی القلب داشت، نفسم را آه مانند از دهانم خارج کردم و همچنان به خزعبلات تأسف بارش گوش سپردم.
- این برگه‌رو امضا کن و انقدر تن پدر و پدربزرگت رو تو گور نلرزون دختر.
بار دیگر پدر تازه به خاک سپرده شده‌ام را یادم می‌آورد، پدری که تنها با یک هفته نبودنش تمام خاندان حق طلب بر روی دارایی‌اش چمبره زده‌اند. در ذهن پوزخندی به تمام دارایی‌اش می‌زنم، تمام دار و ندار پدرم تنها یک خانه‌باغ و یک زمین کشاورزی در شمال کشور است که خوانواده سه نفره‌مان در آن خانه زندگی و از آن زمین نون می‌خورند، حالا به چه حقی با یک ادعای دروغی می‌خواهند دار و ندار پدر و بعد از آن تنها دارایی من و مادرم را از ما بگیرند؟! بار دیگر من را مخاطب سخنان تهوع آورش قرار می‌دهد و با بی‌رحمی می‌گوید:
- فقط یک راه داری دختر جون، یا این خونه باغ و زمین رو با رضایت می‌فروشی و در آخر چیزیم تو جیب تو و مادرت می‌مونه یا اینکه با زور میفروشیم و یک قرونم نمی‌مونه ته جیبتون!
بقیه افراد حاضر در سالن طویل خانه باغ که در ظاهر برای عرض تسلیت تشریف آورده‌اند، سری از روی رضایت تکان می‌دهند. با چشم تک‌تکشان را رصد می‌کنم، به راستی که از خاندان بزرگ و شریف حق‌‌طلب تنها یک خاندان پیر و خرفت باقی مانده است که امروز و فردا است عزرائیل مهمان ناخوانده خانه‌شان شود و وجود بی‌مصرفشان را از این دنیا پاک کند.
اما قبل از عزرائیل خوب می‌دانم چگونه این ساده لوحان به ظاهر زرنگ را کیش و مات و در آخر از زندگی‌ام بیرون کنم، بنابر این پورخند ناخواسته‌ای که نشأت گرفته از افکارم است را با لبخند مصلحتی بدل میکنم و با مهربانی ساختگیی که چاشنی حرف‌هایم میکنم می‌گویم:
- کاملا حق با شماست عموجان، متوجه حسن‌نیت و دل‌پاکی شما و همچنین مشکلاتتون هستم، البته که این دارایی‌ها حق تک‌تک شما هاست و مطمئنن من نمیذارم که حقی به گردن پدر خدابیامرزم بمونه، اما...
قیافه های متعجب و شگفت زده‌اشان را از نظر میگذرانم و قبل از لب باز کردن عمو، ناراحتی را به آشی که درحال پخته شدن برای زندگی‌شان است اضافه می‌کنم و با مظلومیت می‌گویم:
- اما بنظر شما زشت نیست که قبل از چهلم پدرم این خونه به فروش برسه و مراسم پدرم توی یه خونه دیگه برگذار شه؟! فکر کردین مردم با خودشون چی‌میگن؟! بنظرتون با خودشون فکر نمیکنن که کل خاندان بزرگ و شریف و محترم حق‌طلب منتظر مرگ برادرشون بودن تا با اموال اون به نون و نوایی برسن؟!
عموی کوچکم که خوب تیکه و زهر کلامم را دریافت کرده بود اخم درهم کشید و گفت:
- البته که اینطور نیست...!
و بعد ازنگاهی کلی به جمع حاظر و مشتاق در ادامه سخنش گفت:
- این امضا رو می‌تونیم تا بعد از چهلم برادرم به تعویق بندازیم!

درحالی که ابروهایم از لفظ کلمه برادر پیشانی‌ام را به منظور رسیدن به ریشه موهایم فتح کرده بودند، نگاهم را به عموی چهل ساله‌ام انداختم، بعد از مرگ و زمانی که درحال چانه زدن برای هاپولی کردن اموالش هستند، پدرم برادرش شد؟! به راستی که این خاندان بسیار مضحک و قابل تأسف‌اند.
 
آخرین ویرایش:

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

بعد از راهی کردن خوانواده پدری عزیزم، راهی تک اتاق طبقه پایین خانه باغ شدم، آنجا اتاق مشترک پدر و مادرم است که زین پس می‌توان گفت اتاق تنهایی‌ها و غصه‌های مادرم به‌شمار می‌رود. بعد از زدن ضربه‌ای به در چوبی و قهوه‌ای رنگ اتاق، آرام وارد اتاق شدم و با چشم به دنبال مادر گشتم که در نهایت در گوشه تخت، درحالی که یکی از پیراهن های پدر را در آغـ*ـوش گرفته و میبوید یافتمش. آرام به مادر نزدیک شدم و لبه‌ی تخت دو نفره‌شان، بر روی رو تختی گلگلی که مادر با عشق برای مأمن تنهایی‌شان دوخته بود نشستم، نگاه غمگینم را به مادر افسرده‌ام دوختم و آهی از سر یتیمی کشیدم، پدر یار ما بود، بی‌کسیِ‌مان را یک تنه کس میشد و فقط خدا میداند که چگونه به تنهایی جور زندگی سه نفره‌مان را میکشید و الحق‌والانصاف هیچگاه نگذاشت حسرتی به دل من و مادر بماند، و حالا که نیست، نمی دانم چگونه میخواهیم جای خالی‌اش را پر کنیم. همانطور که موهای حنایی رنگ مادر را نوازش میکردم، به تاج تخت تکیه دادم و با چشم اتاق بیست و چهار متری و دلواز پدر و مادر که متشکل از تخت و کمد و میز توالت بود را رصد کردم. یادم می‌آید هرگاه از پدر می‌پرسیدم که چرا خوانواده پدری ندارم، سری از تاسف تکان میداد و همانطور که در خاطراتش غرق ميشد، از طرد شدنش به جرم عاشقی سخن میگفت و تعریف میکرد که چگونه در شهر غریب کار میکرده و با کارگری در زمین‌های کشاورزی خشت به خشت این خانه باغ را با عرق پیشانی‌اش ساخته و با هزار زور و زحمت و پس‌انداز، زمین کشاورزیی خریده که بتواند بدون متکی بودن به کسی جور خوانواده سه نفره‌مان را بکشد. نگاه ديگری به مادر غرق در خوابم انداختم و در دل ياعلی گفتم و از جا برخواستم؛ بايد يه سر به وكيل ميزدم و چم و خم اين گواهی انحصار وراثت را از بر ميشدم، ميدانستم كه تا آن گواهی را دارم به هيچ عنوان بدون اجازه من نميتواننداز لحاظ قانونی به اموال پدرم دست درازی كنند؛ ولی خب اين موضوع زمانی صدق ميكند كه از راه قانون بخواهند جلو بيايند و از تهديدهايشان نميشود عدالت و قانون را بيرون كشيد زيرا ميدانستم بالا كشيدن يک خانه و يک زمين برای خاندان نامداری كه آشنا و واسطه‌ی زیادی دارند کاری ندارد، اما نمیدانستم که این دارایی اندک پدرم چه سودی برای آنها دارد که دندان های طمع‌شان را تیز کرده. همانطور که پله‌ها را برای رسیدن به اتاقم بالا میرفتم، به این نتیجه رسیدم که هرطور شده باید از یک وکیل کاربلد و مطمئن کمک بگیرم، و برای یافت چنین شخصی چاره‌ای جز رفتن به تهران ندارم. در سفید رنگ اتاقم را آرام باز کردم و بی‌اختیار راهی تراس کوچک اتاقم شدم. با دیدن فضای دل‌انگیز تراس، نفس عمیقی کشیدم و بغضم را به سختی پایین فرستادم. آرام از کنار در سر خوردم و همانجا نشستم و از پس حصار آهنین تراس، به باغچه‌های رنگین حیاط‌مان چشم دوختم. یادم نمی‌رود که پدر با دستان زحمت کش خود چگونه این خاک‌ها را با گلهای رنگین، زینت بخشید و مادر با چه عشقی هر روز آنهارا آبیاری میکرد. می‌دانم که پدر با خود روزهای خوشمان را هم بـرده، می‌دانم که من و مادر هرگز آن آدم‌های سابق نخواهیم شد، زیرا پدر عشق اول و آخر من و مادر بود، پدر تنها پناه ما بود، پدر خوانواده‌ما بود. نگاهم را به آسمان و غروب دلانگیزش دوختم و در دل گفتم:«
میدانم که مرامیبینی، می‌دانم که به حالم آگاهی و تنهایم نمیگذاری، خدایا یاری‌ام کن تا در این روزهای سخت، بار سنگین این زندگی بر روی دوشم سنگینی نکند و همراه کمر خود کمر مادر هم خم شود، تنها امید مادر منم، خدایا کمکم کن که امیدش را ناامید نکنم. »
چشمان خود را بستم و همانطور که اشک‌هایی که ناغافل صورتم را خیس کرده بودند را پاک میکردم، زیر لب آمینی گفتم.
 
آخرین ویرایش:

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

هم زمان كه طول و عرض سالن پذيرايي را طي ميكردم، تلفن به دست منتظر پاسخ فرزاد ماندم، فقط اميدوارم كه زبونش يك دفعه به كارم‌آيد.
- بعد پدرت مالش به چه كارم مياد مادر؟
قلبم از صداي بغض دارش تيركشيد، سرم را به سمت پشتي‌ها برگرداندم و مادرم را غم زده و پژمرده درحالی كه پاهايش را درون شكمش جمع كرده ديدم.
دركش ميكردم، عشق ميان او و پدر چيزي نبود كه به اين زودي‌ها فراموش شود، اين را از چشمان عسليه مادرم كه هاله‌اي كدر آن دو گوي شيرينش را احاطه كرده مي‌توان ديد، گرد غم در چهره مادر بيداد مي‌كند و به نظر نميرسد به اين زودي‌ها با اين غم بزرگ كنار بيايد. نفسي از سر درماندگي كشيدم و آرام به سمتش راهي شدم و بعد از صاف كردن پاهايش، سرم را بر روي آنها نهادم و در خود مچاله شدم. آه غميگيني كشيدم و خطاب به مادر گفتم:
- اين خونه يادگار باباست!
سپس به پهلوي چپ خوابيدم و همانطور كه چهره پژمرده مادر و چين و چروك‌هاي دوست داشتنيي كه حاصل گذر عمرش بود را رصد ميكردم ادامه دادم:
- اين خونه و اين زمين تمام دارايي باباست، بابا بابت خشت به خشت اين خونه و زمين زحمت كشيده و عرق ريخته، انتظار داري بزارم مفتِ مفت و بي‌چك و چونه زحمات پدرمو هاپولي كنن؟!
قبل از آنكه مادر بخواهد پاسخي‌دهد، تلفن همراه‌ام شروع به زنگ خوردن كرد. شتاب‌زده برخواستم و به سرعت پاسخ دادم:
- الو فرزاد..!
صداي خسته‌اش را از آنور خط ميشنيدم كه درحال توضيح دادن چيزي به شخصي است، كسي نيست به اين مغز فندقي بگويد وقتي كار داري چرا يه نفر ديگر را علاف خود ميكني؟، مگر مردم آزاري؟ ،با پاسخ دادنش، وقت ديگري را براي سرزنش كردنش برايم نگذاشت.
- الو آيسين، ببين زياد وقت ندارم صحبت كنم اگه ميتوني فردا صبح يه سر بيا دفترم تا كامل بهت توضيح بدم داستان از چه قراره. فعلا كاري نداري؟ خدافظ.
و قطع كرد و مرا با بي‌قراري و آشفتگي به حال خود رها كرد.
 

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

ضرب پاهایم روی سرامیک های نه چندان براق دفتر فرزاد در ظاهر آرام اما در واقع نشأت گرفته از افکار درهم غلتیده و بی‌نتیجه‌ای بود که در ذهنم کاشت و درو می‌کردم و اعصابم را بهم می‌ریخت.
خیره به انعکاس چهره بی‌رنگ و رو و آشفته دختر روبه‌روییم در آیینه مقابل بودم و گر گرفته در میان شعله اندیشه‌هایم، که باز شدن پرشتاب در و صدای انکرالاصوات ناشی از برخوردش با دیوار توسط فرزاد بی فکر، آبی شد و بر ذهن مشوش من پاشید!
- واقعا عذر می‌خوام آیسین خیلی معطل شدی!
نتیجه اعتراضم به اعلام حضور کم سر و صدایش که فقط ارگ کسر داشت، پشت چشمی بود که با غلظت به رویش نازک کردم.
- مشکلی نیست!
تک خنده فرزاد از نظرم پنهان نماند.
- ولی کلی حرف پشت این جمله بود!
- می‌گی چیکارت کنم وقتی درست بشو نیستی؟
خندید و سر تکان داد؛ پشت میزش که نشست دستانش را درهم قفل کرد و من با بی‌صبری پرسیدم:
- چی شد فرزاد؟ کسی رو پیدا کردی؟
با آرامش و حوصله پاسخ داد:
- آره آیسین جان پیدا کردم، یه وکیل کار کشته و مورد اعتماد که تعداد شکست پرونده‌هاش، توی سابقه کاریش انگشت شماره!
دروغ نگفته‌ام اگر بگویم چشمانم چون صاعقه‌ای برق زد. از این کورسوی امید تابیده شده به قلبم لبخندی به لب آوردم و با هیجان گفتم:
- این که عالیه، خب اسمش؟ شماره‌ش؟ آدرس دفترش کجاست؟باید تا دیر نشده یه اقدام اساسی بکنم!
فرزاد کمی به سمت جلو مایل شد و متفکر و جدی به میز چشم دوخت.
- اما باید یه چیزی رو بهت بگم؟!
نگاه پرسش وارانه مرا که رصد کرد، آهی به باد داد و گفت:
- طرف واسه یک ساعت حضورش توی دادگاه بالای«...» میلیون تومن دستمزد می‌گیره. برای ما خیلی زیاده آیسین چطور می‌شه جورش کرد؟
لعنت خدا به این قوم الظالمین که من پدر مرده را به جای سوگواری در هجر پدرم به چنین حالی انداخته‌اند.
پدر، می‌بینی من چگونه یک تنه، بار نبودت را به دوش می‌کشم؟ من چگونه در برابر این ادامه نسل شمر و یزید قد علم کنم و دوام بیاورم؟
کلافه سر تکان دادم گفتم:
- مگه شق القمر شده و همین یدونه وکیل از آسمون به زمین اومده؟ خب بازم می‌گردیم بقیـ...
ادامه حرفم با صدای فرزاد در حنجره خفه شد:
- آیسین جان واقع نگر باش! یه وکیل بی‌تجربه و تازه کار نمی‌تونه جلوی این جماعت اون‌طور که باید خودی نشون بده و تو رو پیروز این مهلکه کنه؛ باید یه شخص راه بلد و با تجربه باشه که کیش و ماتشون کنه وگرنه...
خودت بهتر می‌شناسی خانوادتو...
هنوز این کلام از دهان فرزاد خارج نشده بود که با غیض و قاطعانه لب باز کردم:
- اونا خانواده من نیستن!
نگاه متاثر فرزاد باعث شد، سخنم را کامل کنم تا او را از ندامت ناشی از حرفش دور کنم:
- فرزاد منو خوب می‌شناسی، آدمی نیستم که زیر بار حرف زور برم، اونا دارن به ناحق و با قدرت طلبی تنها دارایی من و مادرمو از ما می‌گیرن در صورتی که هیچ سهمی ازش ندارن؛ من حتی پدر بزرگ و مادر بزرگ هم ندارم که از نظر قانونی حقی توی این اموال ناچیز داشته باشن، پس قطعا رای هر ارگان دولتی می‌تونه به نفع من و مادرم باشه!
فرزاد کلافه از جایش برخواست.
- آره آیسین حرف تو درسته اما این اتفاق در صورتی میفته که طرفین مقابل تو، آدم های قانونمند و با انصافی باشن و پایبند به عدالت!
از حرفش چنان به خنده افتادم که فرزاد مانند کسی که یک دیوانه مجنون به چشم می‌بیند، مرا نگریست.
چه می‌گفت این پسر! آن به اصطلاح خانواده اگر رحم و انصاف داشتند که مانند یک شغال گرسنه هنوز به چهلم پدرم نرسیده بر دار و ندارمان چنگ نمی‌زدند، آن هم در صورتی که حتی یک ریال سهمی از آن ندارند.
- فرزاد چی می‌گی؟ آدم با انصاف و عادل مگه اصلا همچین بازی کثیف و مزخرفی رو شروع می‌کنه؟ اونم وقتی طرف مقابلش خانواده برادر تازه پرپر شده‌اش باشن؟ اینا انسان نیستن، بُعد ملائک درونشون به گل نشسته فرزاد جان؛ جانماز آب می‌کشن‌ و تسبیح توی دستشون می‌چرخونن اما به اندازه سر سوزنی خدا و دین و ایمان نمی‌شناسن، واژه عدالت و قانون رحم و انصاف به گوششون هم حتی ناآشناست!
فرزاد آهی کشید و بی حرف نشست و با نگاهی سنگین به پنجره چشم دوخت.
می‌دانستم دل دریایی و روح بزرگش توان هضم چنین شیطان صفتی هایی را ندارد و این پسر مات و حیران در عجب است از آنچه می‌بیند و می‌شنود.
- خب می‌گی باید چیکار کنیم؟
صدای فرزاد مرا از وادی افکارم به حال جهاند.
- نمی‌دونم. تو اصلا به من نگفتی این وکیل کیه و کجاست و چی می‌گـه درمورد پرونده؟
- قباد رحماني، وکیل پایه یک دادگستری؛ دفترش توی سعادت آباد تهرانه و خیلی کاربلد و ماهره. گفتم که تخصصش هم توی این نوع پرونده هاست. دیروز بعد از کلی التماس و مخ زنی از منشیش، تلفنی باهاش صحبت کردم و گفت باید رو در رو ببینتت و درمورد یه سری چیزا صحبت کنید! به نظر نمیومد کار سختی باشه براش چون خیلی مسلط و خونسرد حرف می‌زد!
- آخ فرزاد از دست تو، می‌مردی از همون اولش به جای اینکه حالمو بگیری این حرفا رو می‌زدی!
- فقط خواستم اول کار همه چیز رو بدونی و اگه توانش رو نداری بیخود امیدوار نشی!
لبخندی به مهربانی بی حد این پسر که الحق و والانصاف نقش برادر را از یک برادر خونی بهتر از بر بود زدم و گفتم:
- می‌دونم... خب باید کی ببینمش؟
با تردید مردمک چشمانش میان چشمانم رفت و امد کردند که مجددا لبخندی زدم:
- ای بابا... فرزاد، من لابد یه چیزی از خودم سراغ دارم که دنبال وکیل می‌گردم دیگه. نگران نباش اونقدر پس انداز دارم که دستمزدشو بدم
فقط بهم بگو کی می‌تونم ببینمش؟!
از میان کاغذ های روی میزش، ورق کوچکی را به سمت من گرفت:
- باید بریم تهران! تا دوشنبه حداکثر.
کاغذ را گرفتم و همانطور که به شماره و آدرس مکتوب روی آن نگاه می‌کردم، گفتم:
- باید برم تهران، توجایی نمیای!
به اندازه کافی کار توی تولیدی ریخته باید مدیریت کنی!
فرزاد کج خندی زد و عاقل اندر سفیهانه خیره به من، گفت:
- نکنه فکر کردی اجازه می‌دم تنها بری توی شهر غریبه اونم جایی مثل تهران؟
سربلند کردم و جدی نگاهش کردم.
- معلومه که همین فکر رو کردم. فرزاد من از پس خودم برمیام این مشکل منه، نگران نباش، نمی‌خوام بیشتر از این بهت زحمت بدم.
 

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

همزمان که زمزمه‌وار خواننده را همراهی میکردم، قلموی آغشته به رنگ را نیز روی سطح بوم به حرکت در می‌آوردم.
ساعت‌ها بود در حیاط نقلی و با صفایمان کنارباغچه رنگارنگ و زیر سایه درخت نارنجی که حاصل دست رنج پدرم بود اسکان گزیده و با رنگ‌ها بر بوم مقابلم نقش میبستم تا شاید اندکی داغ دل دلتنگم سرد شود یاکه افکار پریشانم سامان یابد.
حرفه نقاشی‌را ماهربودم زیرا پدرم در این کار دستی نازک داشت، او در هر زمینه‌ای استاد بود و کسی به گرد پایش نمی‌رسید، یک مرد ایده‌آل و همه‌چیز تمام. خط نستعلیقم را مدیون پدرم بودم و به لطف پدر، هرگیاهی را با زندگی‌نامه جد اندر جدش از بر بودم.
استعداد نویسندگی را هم از او به ارث بـرده بودم و از همه مهم‌تر او مرا با معبودم چنان در آمیخته بود که راه جدایی نداشتم...پدرم مرا به خودم شناسانده بود و شخصیتم را قالب‌دهی کرده بود.
حال میفهمم چرا بعد از پدرم تکه‌ای از من نیست!
پدرمن، تمام من بود. من هرچه داشتم و دارم از او بوده و هست.
بارالها چگونه طاقت بیاورم داغ این مهرابدی را که بر پیشانی‌ام نشست «بی پدری»!
در میان تمام دردهایی که این روزها گریبان گیرم هستند این درد بدجور قلبم را می‌فشارد.
سرو صدای برهم زدن ظرف‌ها توسط مادرم از آشپزخانه به اینجا هم می‌رسید، می‌دانستم دردش چیست!
داشت خودش را به سخت ترین کارها مجبور میکرد تا غم نبود پدرم کمتر بیازاردش. تمام ظروف و وسایل را از کابینت در آورده بود و آنقدر می‌شست و تمیز میکرد تا لحظه‌ای بی‌کار نماند!
هرچه با اوصحبت کردم و سعی در مجاب کردنش داشتم اشک ریخت و به من اجازه نداد چیزی بگویم تنها از دلتنگی بی‌امانی میگفت که جان به لبش رسانده!
لباس هایمان را روزی ده‌بار میشست خانه را بارها جارو میکشید و هزار کار دیگر...!
فقدان پدرجان، این لیلی عاشق را گرفته بود و کسی نمی‌دید، کسی نمی‌دید و میخواستند به تاراج ببرند هرچه از این مرد برایمان مانده.
به پنبه‌های مجعد ابر در آسمان نیلوفری چشم دوختم و با حسرت به دنبال ردی از حامی زندگی‌ام، پشت و پناهم گشتم. حلقه چشمانم داغ شد و گرمی قطره‌های روان اشک را بر روی گونه‌هایم احساس کردم.
چه سخت بود کم نیاوردن!
با یادآوری وجود مادر در خانه و این که اگر مرا چنین ببیند غم در دلش آوار میشود فورا اشک‌هایم را پاک کردم و دوباره مشغول نقاشی شدم.
نمیدانم چه مدت گذشته بود اما از خستگی و درد شانه هاو کمرم به دلیل حالت بدنشستنم که ساعت ها به طول انجامیده بود به ستوه آمدم.
تا خواستم کاری کنم، با حس سنگینی دستی روی شانه‌هایم برگشتم و نگاهم به زهرا و رقیه افتاد!
دو یار همیشگی و پایه تمام شیطنت‌ها و دیوانه‌ بازی‌های بچگی، جوانی و نوجوانی‌ام.
 
آخرین ویرایش:

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

رقیه مانند همیشه تا پشت به زمین نهاد شروع به مسخره بازی کرد.
- وای آیسین تو که بازم این رنگ‌های زبون بسته‌رو حیف و میل کردی؟ دختر توکه میخوای نقاشی بکشی یه چیزی بکش ادم بفهمتش خب.
پشت چشمی نازک کردم و در جوابش گفتم:
- والا رقیه آدما که میفهمن من چی میکشم، ولی تو انگار توی فهمش یه مشکلی داری؛ ها؟
چشم‌هایش را لوچ کرد و پیچاند و با اشاره به تابلو گفت‌:
- چیه این مثلا؟ یهویی پالت و بارنگا خالی میکردی روی بوم دیگه.
بعدم غرغر کنان باخود زمزمه کرد:
- معلوم نیست چی میکشه اصلا؟!
زهرا با خنده و حرص صندل بدون پاشنه‌اش را به سمت رقیه پرت کرد و رقیه با چشم غره جاخالی داد.
- بشین ببینم، هیچی از هنر حالیش نیست تزم میده!
هنرمند جان اگه خیلی کار بلد و استادی تشریف بیار یه خونه بکش ببینم میتونی یا نه؟
رقیه با اعتماد به نفس کاذب به خود اشاره کرد و گفت:
- کی من؟ معلومه که میتونم!
زهرا چشم‌هایش را ریز کرد و با حالت تمسخر آمیزی حرفش را بیان کرد:
- البته که همینطوره! داوینچی جلوی تو دستمال یزدی تکون میده ‌اصلا...!
و رو به من که مانند همیشه از بحث و کل کل میانشان خندان بودم گفت :
- آیسین بخدا یه دایره میخواست بکشه آخرش ذوزنقه از آب دراومد؛ یعنی اصلا پایه و اساس علم هندسه لرزید از دست این و هنرش .
خنده‌ام را تمام کردم و همراه با دخترها بستنی که آورده بودند تا زیر آفتاب بخوریم را میل کردیم.
از حرفهای فرزاد برایشان چیزی نگفتم تا اوقاتمان تلخ‌تر از آنچه که هست نشود و سعی کردم در این تظاهر به حال خوب و خوشحالی آنها را همراهی کنم که ذهنشان درگیرمن نشود.
آنقدر برای حال خوب من تلاش میکردند که شرمزده می‌شدم اگر دست به دستشان نمی‌دادم.
بعد از ساعتی زهرا و رقیه قصد رفتن کردند و هر دو دم رفتن مرا سخت در آغـ*ـوش گرفتند.
بودنشان از خوب هم خوب‌تر بود؛ حال طوفانی‌ام با دیدنشان ساحلی در معرض آفتاب شده بود.
بعد از آنها نگاهی به تقویم انداختم و بادیدن تاریخ و روز هفته آه از نهادم برخواست.
باید همین امشب بامادر صحبت میکردم و گفته‌های فرزاد را با اندکی فاکتور گیری برایش بازگو می‌کردم، تا هرچه سریعتر راهی تهران شوم.
این راه کوتاه و آسان به نظر نمی‌آمد؛ خدا میداند چه چیز در آینده انتظارم را می‌کشد.
لباس‌های آغشته به رنگم مرا وادار به حمام رفتن کردند و در این حین محاوره‌ام با مادر را در ذهنم مرور میکردم.
خدایا خودت همه‌چیز را به خیر بگذران..!
 

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

همانطور که محتوای درون دهانم را فرو میبردم، لبخندی نثار مادرم کردم که با بی‌میلی مشغول خوردن و گاه‌ هم پاییدن من بود برای اینکه خیالش از خوردنم راحت شود؛ مادر همیشه همینگونه بود، به‌شدت نگران خورد و خوراک و تقویت کردنم؛ کمی با غذای نیمه تمام درون بشقابم بازی کردم و با کمی من و من، با لحن مضطربی گفتم:
- مادر جان!
نگاه عسلیه مهربانش را به چشمانم دوخت و با نگرانی که انگار در این روزهای بی‌پدری و بی‌ سرپناهی‌مان جزو لاینفکت زندگیش شده بود گفت:
- فرزاد باهام تماس گرفت.
سپس همانطور که از روی میز دستانم را به آغـ*ـوش دستان چروکیده و مهربانش می‌کشید، با غمی آشکار گفت:
- منِ نیمه جون که توانایی به دوش کشیدن بار زندگی رو ندارم، اونم بعد از رحیم. حالا که تو تصمیمتو گرفتی و می‌خوایی نذاری حقمون خورده شه، بهتره بذاری فرزاد هم همراهیت کنه.
نفس کلافه‌ای کشیدم و لعنتی به جانِ از سر تا ته تک و طایفه حق طلب «به جز پدر» فرستادم. نمی‌دانم چگونه باید به فرزاد حالی‌کنم که به حمایت‌های زیادی از حدش نیازی ندارم، هرچیزی جای خود را دارد. واقعا نمی‌خواهم که بخاطر محبت‌های بی‌حد و مرزش، دینی را به گردنم بگذارد، اما کو گوش شنوا؟
دستان گرم مادر را فشردم و گفتم:
- اگر شما اينجوری خیالتون راحت‌تره، چشم.
لبخند مهربانی به‌رویم پاشید و بلند‌ شد که محتویات شام‌ِ‌مان را جمع کند. من نیز به تبع از او از جایم برخاستم و مشغول کمک کردن به مادر شدم.
صبح روز بعد همانطور که شیرم را سر می‌کشیدم و مقنعه را برروی موهای زیتونی‌ رنگم تنظیم می‌کردم، مادر را برای چندثانیه در آغـ*ـوش کشیدم و همانطور که به چشمان نگرانش مینگریستم، لبخندی هم رنگ مهربانی‌هایش به رویش پاشیدم و با طمأنینه ذاتی‌‌ام گفتم:
- نگران نباش مادرم، فرزاد کنارم هست، درضمن مراقب خودم هستم به جانِ مامان طاهره!
بـ..وسـ..ـه‌ی مهربانی بر روی پیشانی‌ام نشاند و همانطور که با دست، مرا به سمت در هل میداد، با شوخی تصنعی، برای پنهان کردن نگرانی‌اش گفت:
- خوبه حالا، جون این همه آدمو ول کردی، جون مامان طاهره‌تو قسم خوردی؟
لبخندی به پهنای صورتم زدم و بابت حالِ بهتر شده مادر، خدارا شکر کردم و بابت این راه تاحدودی طولانیه رشت تا تهران، در دل نزدش گِلِه کردم و همچنین در دل نفس کلافه‌ای هم کشیدم.
 
آخرین ویرایش:

SNZ^^

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/6/19
93
762
246
Bushehr^^
تلگرام

باشنیدن صدای منشی دفتر جناب رحمانی که پسری خوش پوش و مبادی آداب بود سر بلند کردم و آنچنان که حواسم پی موهای آراسته‌اش می‌رفت، گوش به صدایش سپردم:
- خانم حق‌طلب آقای‌رحمانی منتظر شما هستند می‌تونید تشریف ببرید تو..!
تشکری کردم و به فرزاد نظر انداختم که زودتر از من قد علم کرده و حاضر به ورود شده بود.
خنده سمجی که برلب‌هایم نشست از نظرش پنهان نماند و او با چهره‌ای جدی اما چشمانی خندان زمزمه کرد:
- تیر غیب، بیا بریم نخند ببینم.
درحالی که در کنارش قدم برمی‌داشتم تا مسافت میان سالن اصلی تا دفتر را طی کنیم آرام نجوا کردم:
- من‌که گفتم خودم باهاش حرف میزنم تو واسه چی میای خب؟!
فرزاد اخمی میان ابروانش نشاند و چند تقه به در زد و در این میان به سمت من برگشت و نگاهش، دروغ نگویم لبریز از تعصب بود این برادر غیر همخون.
- آیسین جان! گفتم باهات بیام گفتی نه، به زور شرطی که خاله طاهره گذاشت برات همراهت شدم؛ گفتم بزار من براش توضیح بدم گفتی نه تو خفه بشین خودم حرف میزنم؛ گفتم بذار یه مقدار از حق الوکاله رو من پرداخت کنم بازم مخالفت کردی ولی توقع نداشته باش بدون شناخت از یه مرد بخوام تک و تنها بفرستمت توی دفترش، بیشتر ازینم حرف نزن برو تو.
تا خواستم دهان باز کنم در را گشود و کمر مرا در ظاهر آرام اما در واقع از حرص دلش به داخل اتاق سوق داد، همزمان که لبخندی مصلحت آمیز می‌زد آرام از میان دندان هایش غرید‌:
- هیس دو دیقه ساکت باش، به عمو سلام کن دخترم زشته آبرومونو بردی.
از گویش کلامش، خنده بی‌اراده گونه‌هایم را به سمت بالا هدایت کرد و او با خوش‌رویی با جناب رحمانی سلام و احوال پرسی کرد.
انگار تازه به خود آمدم و مرد روبرویم که با لبخند محوی نظاره گر من بود را به خود شناساندم و حال لرزشی خفیف ناشی از استرس و هیجانی نا معلوم در پاهایم هویدا شد.
زود است بگویم اما...
این مرد نمونه بارز یک انسان دوست داشتنی بود..!
از ادب و احترام جاری در سخنانش گرفته تا قد و بالای بلند و ظاهر بسیار آراسته‌ای که شایسته یک مرد واقعی است و آرامش و تسلطی که از او بر شغلش حاکم بود.
از همان لحظه اول به چشمانم خوش‌آمد و به دلم خوش‌نشست این جناب حقوق دان که انصافا هیچ شغلی بیش از وکالت برازنده‌اش نبود.
قبل از هرچیز سه فنجان قهوه از منشی طلب‌کرد و سپس، بعد از معارفه و توضیح و تشریح وقایع پیش آمده در این چند روز گذشته و پاسخ به پرسش‌های لازم درباره پرونده در حال تشکیل، به ابروهای بالا رفته از تعجبش نگریستم و در دلم از انتظار پاسخش رخت شستم و روی رختکن انداختم.
چندی بعد در مقابل نگاه پرسشگرانه من و فرزاد خنده‌ای کرد و گفت:
- هیچ زمانی فکر نمی‌کردم درون خانواده بزرگ و سرشناس حق‌طلب که همیشه و در همه‌حال به درست کاری و خداشناسی شهرت داشتند و الگوهای قابل توجه مردم بودند، چنین وضعیت اسف بارانه‌ای حاکم باشه.
به من نگاهی کرد و ادامه داد:
- و همچنین فکر نمی‌کردم اون‌ها اینقدر محتاج باشند که به غارت بردن دارایی عروس و نوه خودشون راضی‌شن.
متفکرانه ابرو بالا انداخت و در حالی که به صندلی‌اش تکیه می‌زد و پا روی پا می‌انداخت گفت:
- خیلی‌خوب، بگذریم البته...
با شگفتی ابرو بالا انداختم و گفتم:
- شما اون هارو می‌شناسید ؟!
تک خنده‌ای کرد که ردیف صدف گونه دندان‌های براقش نمایان شد.
- کیه که نشناسه این خانواده‌رو ؟!
پوزخندی زدم و واژه خانواده را به سخره گرفتم، که از چشمان و گوش‌های تیز جناب رحمانی دور نماند.
- خب خانم حق‌طلب من درخدمت شماهستم! این عمل و روشی که خانواده شما در پیش گرفتند از نظر قانون و عدالت جز بن بست به جایی نخواهد رسید...به هیچ عنوان!
در نتیجه نگران نباشید.
 
آخرین ویرایش: