درحال تایپ رمان خدای محافظ | پارسی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 129 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: پارسی

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
هوالحق...
نام رمان :خدای محافظ
ناظر:آرمیـbzـتا
نویسنده:پارسی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر :معمایی - تخیلی
خلاصه:
همیشه همه دنبال اینن که قهرمان باشن. حالا تصور کنین که نفرین بشی همیشه کناره باشی و مسیر بقیه رو برای رسیدن به قهرمان بودن هموار کنی. هیچ کس تو رو نخواهد شناخت. کسی از زحمت هات قدردانی نمی کنه. هر کس تو رو ببینه فقط یک کلمه توی ذهنش نقش می بنده. هیولا . من یک گاردینم. یک خدا. خدایی که آرزو داشت قهرمان باشه. همون خدایی که نفرین شد و این داستان منه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آرمیـbzـتا

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/12/17
489
17,373
641
تهران
.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.
پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
پیش نوشتار:
آقا یک سری چیزا رو قبل از شروع رمان باید توضیح بدم. اصطلاح های توی داستان معمولا تو افسانه های چینی و چندتا کشور دیگه به کار رفته.
سه جهان یا سه قلمرو: عالم انسانها، ارواح و شیاطین و خدایان و جاودانه ها.
جهان اول بهشت و جایی هست که موجودات الهی زندگی میکنن خدایان جاودانه و الهه ها و فرشتگان.
جهان دوم زمینه و موجوداتی که روی زمین زندگی میکنن اعم از آدم ارواح سرگردون و زامبی و جن و این جور چیزاس.
جهان سوم هم که جهان زیرینه. شیاطین و دیو های جهنمی و... ساکنینشن.
گلادیاتور ها: شمشیر زن های وحشی بودن که توی یک میدون مبارزه با حیوونای وحشی، گلادیاتور های دیگه یا زندانی های محکوم به اعدام نبرد می کردن. میگن در زمان جنگ گالدیاتو ها هم به نبرد می رفتن.
تهذیبگر:آدمایی که نیروی روحی شون و تقویت میکنن تا با نیروی کینه مبارزه کنن.
هسته ی طلایی یا جوهره ی طلایی:به هسته ی متراکم از نیروی چی که درون بدن انسان با افزایش نیروی روحانی به وجود میاد گفته می شه و در جایی زیر شکم قرار داره.
نیروی چی: نیروی حیاتی و روحانی بدن انسان.
جاودانه:قهرمان ها، پادشاهان و ولیعد هایی که قبلا تو دنیا آدم های خوبی بودن، وقتی می میرن تبدیل به جاودانه می شن. همون ماجرای قهرمانا هیچ وقت نمی میرن.
صعود:میگن که اگر یک نفر به اندازه ی کافی موجود خوبی باشه جاودانه میشه و به بهشت میره. تازه بعضی ها رو به عنوان خدا توی چین و روم و یونان پرستش می شدن.
در زمان های نچندان دور، حدودا زمانی که انسان تازه خلق شده بود؛ بهشتیا در کاخ های باشکوه زندگی می کردن و مهمونی های بزرگی می دادن. طوری که صدای پایکوبی و شادی جاودانه ها در سه جهان می پیچید؛ چون اون ها خدایان بزرگ جهان بودن. یکی از این جشن ها به مناسبت هزارمین سال آروم در بهشت بود. اون شب جهان اول مثل ستاره ای درخشان از دو جهان دیگه دیده می شد. اما این آرامش زیاد دووم نیاورد؛ چون موجودی قدرتمند تر و با شکوه تر از اونا وارد قلمروی بهشت شد. معمولا با صعود کسی به جهان اول بهشت فقط یک بار می لرزید‌‌‌‌‌‌. ولی این بار هفت مرتبه به لرزش در اومد. اسمش آلکساندرا بود. اون خدایی زیبا رو با ذاتی از سه جهان بود. موهاش به سیاهی شب بود و موج های اقیانوس ها رو داشت. یکی از چشم هاش به رنگ آسمان ها بود؛ چشم دیگش به سبزی جنگل ها. روی پیشونیش نقشی از گل های سوزان جهنم نقش بسته بود. بین شاخ های سفید گوزن مانندش شکوفه های گیلاس دیده می شد. روی شونه هاش یک بال فرشته و یک بال شیطان بود. حتی افسانه ها می گن، اندام زیبا ترین زنان که خدای زیبایی به اونها نظر کرده؛ از روی اندام اون ساخته شده. همه ی بهشت فکر می کردن اون موجود نا مقدسیه ولی اون ذات دنیای اولش رو تقویت و نیروی کینه رو در خودش دفن کرده بود. این باعث خشم خدایان شد. اونها خدایی اون رو نقض و از بهشت تبعیدش کردن. به جهان دوم. جهان انسان ها.
نفرت از جاودانه ها و خدایان ذات شیطانی اونو بیدار کرد؛ و خِرَدش و از بین برد. این طوری شد که کشتاری عظیم به راه انداخت. خدایان می دونستن که هیچ بخششی از طرف آلکساندرا برای اونا در کار نیست؛ پس بهشت لشکر جاودانش رو به قلمرو جهان دوم برد تا اونو متوقف کنه. اون شب جاودانه های زیادی کشته شدن‌؛ و خیلی ها عزیزانشون رو هرگز دوباره ندیدن. ولی در نهایت، خدای جنگ با آخرین توانش نفرینی روی آلکساندرا گذاشت. نفرینی که اونو در سطح یک روح شرور پایین کشوند. نفرینی که تبدیلش کرد به یک خدای محافظ فانی. و آلکساندرا در زمین موند؛ و مضحکه ی سه جهان شد. اون برای اولین بار طعم درد، گرسنگی و ضعف رو چشید. کم کم شهرتش از بین رفت. ولی هیچ کس نفهمید چه بلایی سرش اومد. تا سال ها مردم سعی میکردن اونو احضار کنن. ولی کسی از این کار جون سالم به در نمی برد؛ و اما در نهایت دیگه کسی سر این موضوع نمرد. چون هیچ چیز احضار نمیشد. توی سال اول هیچی. سال دوم هم هیچی. حتی بعد سی سال هیچ چیز نبود. مردم سه جهان ترجیح دادن فکر کنن که اون واقعا از بین رفته. در هر صورت افسانه ها فقط افسانه ان. این طور نیست؟
*********************************************************************************************************
سر فصل اول : خانواده
دو هزار سال بعد ـ روم
بازار مثل هر روز دیگه ای توی پایتخت شلوغ بود. صدای فحش و بد و بیراه از هر طرفی به گوش می‌رسید . بعد دو هفته آناهیتا هنوز به سر و صدای اونا عادت نکرده بود. حتی با این که نود درصد وقتش، صرف ولگردی تو بازار، شمشیر بازی و گشتن با پسرا می شد. هر چی که نباشه اون توی روستایی زندگی می کرد که به آرامش همیشگیش معروف بود. حتی دعوا ها هم توی روستا جور دیگه ای به نظر می‌رسید . مسلما اگه یکی از افراد روستاش اینجا دعوا راه می انداخت، ظرف دو دقیقه با دیدن راه و روش اونا سکته می کرد.
آناهیتا همراه مادر و پدرش توی یکی از روستا های مرزی زندگی می کرد. جایی که هر روز صبح با صدای پرنده ها بلند می شدی. البته این زیاد برای آناهیتا خوشایند نبود؛ چون بر خالف بقیه ی اعضاء خانواده که بر اساس یک قانون نانوشته هر شب، راس نه تو رخت خواب بودن؛ زیاد زود نمی خوابید و طبیعتا زودم بیدار نمی شد. تنبیه های مادرش به کنار؛ ولی صدای رو اعصاب پرنده ها که خواب خوشش و سر ساعت پنج صبح بهم می زد خیلی رو مخش بود. پس انتقامش و با شکارشون می گرفت. کبکای کوهی چاق و چله برای تمرین تیر اندازی واقعا گزینه های خوب و خوشمزه ای بودن.
 

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
روستا به خاطر محل قرار گیریش یکی از زمینای خوب از نظر فنگ شویی به حساب می اومد. بین دو کوه بلند قرار داشت؛ و همیشه، حتی توی تابستون سایه ی مطبوعی به خاطر ابرا و مه بالای کوه روش می افتاد. جای خوبی برای شکار به حساب می اومد. مکانی به شدت سر سبز . اون محل همه جوره نمادی از زندگی بود و به چشمه های آب گرمش شهرت داشت. ولی آناهیتا بیشتر از این خوشش می اومد که جنازه های جنگ زده رو از بین بخش های ممنوعه ی کوه ها پیدا کنه. خوب این اصلا برای مادرش خوشایند نبود. در هر حال اون واقعا عاشق روستاش بود. مخصوصا از وقتی که جوون ترین عموش، «گایا» هم از شغل نامشخصش توی یونان دست کشیده و به روستا اومده بود. زندگی واقعا روی خوش نشون می داد تا این که جنگ شروع شد. عموش برای یک تجارت پر سود ـ آناهیتا هیچ وقت کشف نکرد دقیقا چه نوع تجارتی ـ خواست تا به پایتخت بره. وقتی آناهیتا پاپیچش شده بود که اونم با خودش ببره؛ بر خالف همیشه که با چهره ی عصبی می گفت "اگه فلان جا ببرمت توی شناختی که ملت ازم دارن یک لکه ی ننگ حساب میشی" بعد از کمی بحث و گفتن جمالتی که معموال تو دعوا ها می پروند، فقط یک کلمه گفته بود؛ "بیا". و اون الان دوهفته بود که تو پایتخت برای خودش جولون می داد.
آناهیتا با یکی از پسرای توی بازار شمشیر بازی می کرد. گاهی از بین بساط ها رد می شد یا از روشون می پرید. مادرش بیشتر علاقه مند بود اون یاد بگیره چطور گلدوزی کنه. با این که خودش تقریبا تو این کار افتضاح بود. از جلوی یک می خونه رد شدن که از بین سر صدای بازار، یک سری دیالوگ های نامفهوم از، یکی از میزای نزدیک در شنید. همون طور که به نبرد سادش با پسر ادامه می داد به می خونه نزدیک تر شد.
ـ شنیدین مردم این روزا تو خیابون چی می گن؟
ـ شایعه ای که توی روم پیچیده رو شنیدین؟
ـ شایعه ای که مردم و تو این جنگ زنده نگه داشته؟
ـ آره در مورد اون گلادیاتور . چی بود لقبش؟
ـ کابوس شب احمق جون. اون هفده ساله که بیرون نیومده. حتما تا الان مرده.
ـ چی میگین مگه شما مردم فراموش کردین که اون کیه؟ یادتون نمیاد ده سال قبل در حالی که یک جوون بود هزار نفر از ارتش دشمن قتل عام کرد. امکان نداره انقدر زود بمیره.
ـ من شنیدم دو هزار تا بودن. اون نماد پر افتخار رومه.
ـ علیاحضرت دستور داده تا پیداش کنن و برای جنگ ببرنش. اون حتما باعث پیروزی روم خواهد بود.
ـ بیاین یک یادی هم بکنیم از مادرش اون واقعا زیبا بود. یک زن کاملا برازنده ولی مرگ غم انگیزی داشت.
ـ درسته. ولی حالا کی وقت داره برای اون اظهار تأسف کنه ما خودمون باید نگران خانواده هامون باشیم.
آناهیتا شمشیرش و پایین اورد. سعی کرد به حرف هاشون گوش بده؛ ولی دیگه تموم شده بود. پوفی کرد. با شمشیر چوبیش پسر جلوش و خلع سلاح کرد. این و از یکی از فرمانده هایی که داشت توی زمین تمرین به سربازا شمشیر زنی یاد می داد؛ یاد گرفته بود. یکی دیگه از خوبیای این که توی پایتخت باشی. علاوه بر مسابقات هیجان انگیز گلادیاتورا و دید زدن کاخ امپراطور، میشد کنار میدون نبرد سربازا پلکید ، و وانمود کرد که "من بی آزارم"؛ این طوری میشد حرکتای خفن شون و از بهر کرد. لااقل در مورد اون که این طوری بود؛ پس اصلا تعجبی نداشت اگه یک سری حرکت ها رو از خود سربازا بهتر می زد. شمشیر پسر و از روی زمین برداشت و سمتش گرفت. اصلا سعی نکرد لبخند رضایتی که بابت پیروزیش رو لباش بود و قایم کنه. پسر با اخم شمشیر و چنگ زد و راهش و کشید و رفت. آناهیتا با خودش فکر کرد "این پسرام یک چیزی شون میشه ها" بی خیال شونه هاش و بالا انداخت. یکی از جای دوری داد زد:
لشکر روم داره حرکت میکنه. لشکر داره میاد.
آناهیتا با ذوق یکی جعبه ی چوبی از زیر دست و پای فروشنده ها پیدا کرد و زیر پاش گذاشت. اخبار جنگ همیشه سریع تر از اسب های جنگاورا بین مردم می پیچید و حتی تن مرده ها رو هم تو گور می لرزوند. همه وحشت زده بودن به جز یکی؛ آناهیتا، که همیشه آرزو داشت بتونه جنگ و از نزدیک ببینه. جمعیت مردم دست هاشون رو بالا اورده بودن، و برای سربازا و شوالیه ها که توی ردیف های منظم به سمت دروازه ی پایتخت می رفتن ؛ هورا می کشیدن. روم تازه یک جنگ جدید و با یکی از کشورای قدرتمند اطراف شروع کرده بود.
 

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
البته که زیاد عجیب نبود. اگه روم یک جنگ و شروع نمی کرد، باید تعجب می کردی. وقتی یکی از لشکر ها شکست خورد؛ ولوله بین مردم به پا شد که نکنه امپراطور ایران قصد کنه انتقام بگیره. ایران، کشور قدرتمندی که امپراطور جدیدش به شدت باعث نگرانی بود. یک مرد جوون که جمشید جم صداش می زدن. البته باید اینم در نظر گرفت که ایران جزو کشور هایی نبود که نیروی کینه، توش زیاد دردسر درست کنه. مردمش معمولا به لطیف بودن، مشهور بودن. کسی با کینه زندگی نمی کرد و نمی مرد. پس به خاطر درگیری با اونا وقت و انرژیشون و هدر نمی دادن. ولی خوب، الان که اصلا به نظر نمی رسید چیزی از لطافت سرشون بشه. روم نمی تونست همین طوری شکست و قبول کنه. پس بزرگ ترین فرمانده هاش و عازم میدون نبرد می کرد. چهره های آشنایی که اگه ندیده بودیشون باید کور می بودی.
لشکر اول که به دروازه رسید؛ لشکر دوم هم از ته بازار پیداش شد. آناهیتا روی سر پنجه هاش وایستاد تا بهتر ببینه. جلوی لشکر مردی با کلاه خود طلایی ، مغرور روی اسب سیاهش پیش می اومد. آناهیتا با تعجب به مرد خیره شد. اسمش ایوس «Eos» بود. فرمانده ی بزرگ سپاه روم. اون همینکه بیست سالش گذشت؛ به قهرمان داستان مادرا برای بچه هاشون تبدیل شد. واسه همین بین مردم محبوب بود. می شد گفت قهرمان نصف نوجوونای روم حساب می شه. آناهیتا با خودش فکر کرد؛ "خوش شانسی که سهله قشنگ انگار بهشت بهم برکت داده ". این بار همراه مردم برای لشکر ایوس هورا کشید. انقدر بلند که حس میکرد، الانه که گلوش پاره شه. وقتی لشکر ها از دروازه رد شدن از روی جعبه پایین پرید. به سمت مسافر خونه رفت. نزدیک ظهر بود. اصلا دلش نمی خواست که عموش، به خاطر این که تو اتاقش نبوده توبیخش کنه. مخصوصا وقتی به خاطر جنجال دیروز تو تنبیه بود. در واقع اصلا موضوع مهم نبود. لااقل از نظر آناهیتا. واضح بود که عموش تو این مورد باهاش هم نظر نبود. آناهیتا با خودش فکر کرد '' حالا انگار حرفای اون پیر خرفت چقدر مهم بود. دور و بر محل تمرین سربازا می گردم که می گردم. به اون چه؟ '' از ماه قبل که همراه عموش به پایتخت اومده بود، هزار بار خودش رو لعنت کرده بود؛ که چرا این درخواست و داد و خودش و بیچاره کرد. از یکی از دیوار های کنار مسافر خونه بالا رفت و از پنجره داخل پرید. لباسش را مرتب کرد. وقتی که برگشت سر جاش خشکش زد.
ـ از من خواستی باهام به پایتخت بیای تا حماقت هات و تماشا کنم؟
آناهیتا نگاهی به عموش انداخت و لعنتی به شانش افتضاحش فرستاد. شاید مردم باورشون نمیشد؛ اما اگر بین هزاران جام پاک، یکی زهر آلود بود آناهیتا به هر طریقی همونو بر می داشت.
ـ عمو شما تو اتاق من چی کار می کنین؟ فکر می کردم دنبال حساب کتابای تجارتتونین.
ـ و این دلیل میشه که تو از پنجره ی اتاقت دزدکی بری بیرون ولگردی و تنبیهت و نادیده بگیری؟
آناهیتا کنار عموش رفت. دستش و دور شونه اش انداخت.
ـ عمو بی خیال. من شونزده سالمه. بچه نیستم.
ـ جوری حرف نزن که انگار بیست سالته. هنوز دهنت بوی شیر میده بچه.
وقتی نگاه خشم آلود عموش رو دید، دستش رو عقب کشید و به بلند شدنش خیره شد.
ـ نمی دونم مادرت چطور تو رو مهار میکنه. واقعا آدم با استعدادیه.
آناهیتا با خودش فکر کرد؛ " آره؛ اصلا ماشاءالله به استعداد سرشارش تو تنبیه کردن بقیه. بعضی وقتا حس می کنم قبلا یکی از مامورای مرگ حکومتی بوده". لبخندی زد و شونه های عموش رو گرفت. به سمت در هلش داد.
ـ عمو برین بیرون؛ میخوام لباسام و عوض کنم. دلتون میخواد با همین لباسا بیام سر میز؟ به آبروتون فکر نمی کنین؟
ـ چقدرم که تو به فکر آبروی منی؟
آناهیتا خنده ای کرد و در اتاق رو بست. روی زمین نشست. عموش اخلاق تندی داشت، ولی بازم آناهیتا عاشقش بود. لااقل مثل بقیه ی عموهاش حوصله سر بر نبود. در ضمن شمشیر بازیش حرف نداشت. بعضی وقت ها که به شکار می رفتن، می دید که چطور با یک تیر مرده ها رو زمین می زنه. مرده های متحرک همون طور که از اسماشون معلوم بود، بدبخت های مرده ای بودن که می تونستن حرکت کنن. نوعی موجود بدون روح دگرگون شده.
 

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
اونم از نوع رده پایینش. این بیچاره ها به خاطر مرگ وحشتناک، یا کینه ای که توی زندگی شون داشتن، دوباره به راه می افتادن. معمولا اگه سطح پایین بودن زیاد دردسر ساز نمی شدن. فقط بوی گند گندیدگی شون از صد فرسخی یک آدم بالغ و بیهوش میکرد. معمولا کشتنشون کار ساده ای بود. ماموری حکومتی خودشون و براش به زحمت نمی نداختن. عموش جدیدا این کار و برای روستاشون انجام می داد. ولی بدبختی اصلی اینجا بود که، بیرون کشیدن فنون رزمی از زیر زبونش به سختی بیرون کشیدن یک موش خرما از سوراخش بود. حالا هم که به سفر تجاری اومده بود، اصلا توجهی به آناهیتا نداشت. چه برسه به آموزش فنون رزم. فقط گاهی با سرزنش هاش پاچه اش و می گرفت. آناهیتا دستی میون موهاش کشید. دلش میخواست به دو هفته قبل برگرده؛ قلم پاهاش را بشکنه و به این سفر نیاد.
درست در همون زمان گایا «Gaia» روی یکی از صندلی های مسافر خونه ولو شده بود. زیر لب به برادرش فحش می داد. از اول هم مخالف ازدواج برادرش با آتنا، مادر آناهیتا بود. به هر در و تخته ای زد باز هم نشد که نشد. با این که حتی در اون زمان روم با یونان، کشورش، تو جنگ بود بازم اونها ازدواج کردن. البته که گایا بعد از پایان جنگ و به وجود اومدن صلح، بازم بر این عقیده بود که ازدواج برادرش خریت محض بوده. اما با به دنیا اومدن آناهیتا اون دو نفر رو رها کرد، و به برادر زاده ی عزیزش پرداخت. ولی حالا جدا می خواست چنان سیلی توی گوش این بچه ی لوس و ننر بزنه که به شکم مادرش برگرده. در حالت عادی به هیچ وجه موجود کنه و یاغی مثل برادر زادش و همراهش به سفر تجاری نمی اورد؛ ولی به خاطر جنگ جدیدی که روم راه انداخته بود، مجبور شد. به هیچ وجه علاقه نداشت برادر زده ی عزیزش و، با برادر پزشک صلح طلبش توی یک روستا مرزی مستعد حمله تنها بذاره. احتمالا برادرش حتی اگه یکی از مجروحای دشمنم می دید به خونه می برد، و تا زمانی که خوب نمی شد ازش نگه داری می کرد. تازه زمین های نبرد معمولا بعد چند ساعت پر مرده ی متحرک می شد. دستش و روی پیشونیش گذاشت و پوفی کرد. فقط اگر آتنا راضی می شد اونها به کشور مادری گایا برن، حالا این مشکل ها رو نداشت. روم کشور جنگ طلبی بود. احتمالا باید تا آخر عمرش چهار چشمی برادر زاده اش و می پایید. و قطعا آناهیتا با عشق غیر قابل توصیفی که به جنگ و کشتار داشت، این کار رو براش آسون نمی کرد. مطمئنا اگر جایی براش دردسری درست می شد خودش رو با کمال میل به کشتن می داد؛ و به هیچ وجه از اون کمک نمی خواست. انگار تو دایره ی لغاتش کلمه ای با مضمون "به کمک احتیاج دارم" وجود خارجی نداشت. نمی دونست چطور این موجود ظریف رو از خطرات دور کنه. از طرفی هم انگار آناهیتا تمام خصلت های بد مادر و دایی هاش رو کاملا به ارث بـرده بود، و به هیچ وجه یک صدم از اخلاقیات برادرش رو نداشت. گایا مشتشو روی پیشونیش گذاشت. هر بار که به اون فکر می کرد دلش میخواست سرش رو به دیوار بکوبه.
 

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
آناهیتا از روی چند پله ی آخر پرید؛ که باعث شد گایا از جاش بجه. لبخندی به عموش زد و روی صندلی رو به روش نشست. سعی کرد به چشم غره های عموش توجهی نکنه. به غذای رو به روش نگاه کرد. دستهاش و بهم مالید و شروع به خوردن کرد. یکدفعه یاد اعلامیه ای افتاد که روی یکی از دیوارای شهر دیده بود. با این که خطش خرچنگ غورباقه بود، و کاغذش حتی کادر بندی نداشت؛ توجهش و به خودش جلب کرده بود. اعلامیه برای جوونای مشتاق بالای پونزده سالی بود که می خواستن برای دفاع از کشور، به جنگ برن. یه آزمون بود. کارد و چنگالش رو روی میز گذاشت. به عموش نگاه کرد. با آرامش لقمه های غذاش و آروم می جوید و قورت می داد. زیادی شق و رق به نظر می رسید. انگار یکی، یک میله ی دراز از بالا تو حلقش کرده باشه. تقریبا مثل میت بود. آناهیتا بی خیال بهش خیره شد.
ـ عمو من می خوام تو آزمون انتخاب شوالیه ها شرکت کنم.
گایا فکر کرد اشتباه شنیده. واسه همین سرش رو بالا اورد و پرسید:
چی گفتی؟
ـ گفتم می خوام تو آزمون انتخاب شوالیه ها شرکت کنم.
چند لحظه همه جا ساکت شد. انگار حتی، اسبای بیرون مسافر خونه هم از ترس شیهه هاشون و متوقف کرده بودن. گایا دندون قروچه ای کرد و با نارضایتی گفت:
فکر کردی بچه ها رو راه می دن؟ باید سنت کم کمش هجده باشه. تازه اگه یک پسر باشی که نیستی.
آناهیتا نیشش و باز کرد.
- اینو نگاه کن. امکان نداره این عدد و به جای هجده پونزده خونده باشم. تازه اصلا هم به جنسیت اشاره نکرده.
تا اون لحظه گایا فکر می کرد این یک شوخی دیگه از طرف برادر زادشه؛ ولی وقتی چشمش به برگه خورد، کم کم صورتش سرخ شد. گوشه ی لبش با پوزخندی کج شد. دولت روم حتی به این بچه ها هم رحم نکرده بود. ناخداگاه دستش رو روی خنجرش گذاشت؛ و با بند چرمش بازی کرد. آناهیتا سعی کرد بدون جلب توجه یکم صندلیش و عقب بده. خوب میدونست وقتی عموش با بند خنجرش بازی کنه یعنی، قطعا می خواد از غلاف درش بیاره و خون یکی رو بریزه. احتمالا الان می خواست اونو مورد لطف قرار بده. آناهیتا آب دهنش و قورت داد.
ـ عمو سعی کن آرامش خودت و حفظ کنی. باشه؟
گایا دستش رو از روی خنجرش برداشت. نفس عمیقی کشید و به آناهیتا خیره شد.
ـ پاشو وسایلت و جمع کن. فردا سحر بر میگردیم سمت روستا.
حاضر بود کل دوران جنگ رو تو خونه ی برادرش بگذرونه ؛ و از حرص موهاش و بکنه، ولی آناهیتا رو سمت اون میدون های مبارزه ی وحشیانه نفرسته. و میشد حدس زد که آناهیتا کاملا موافقه! چون از جاش بلند شد؛ برگه رو از روی میز چنگ زد، و تقریبا جوری داد زد که دیوارای مسافر خونه لرزید.
ـ من به این آزمون میرم. حتی اگه تو توی اتاقم زندانیم کنی و کل مدت کشیکم و بدی من یک راهی برای جیم زدن پیدا می کنم.
روش رو به سمت دیگه ای برگردوند و زمزمه کرد:
مثل همیشه.
عموش با عصبانیت از روی صندلی بلند شد. گایا همیشه بیش از اندازه به شهرتش اهمیت میداد. پس معمولا داد و بیداد نمیکرد؛ ولی اون ساعت از روز کسی توی مسافر خونه نمی گشت. پس مشکلی برای داد و فریاد کردن نداشت.
ـ اگه لازم باشه جفت قلم پاهات و خورد می کنم، ولی تو خونه نگهت می دارم.
ـ باشه بیا بشکن ببینم. منتظرم.
و به سمت در مسافر خونه دوید. گایا اول متوجه نشد چه اتفاقی افتاده؛ ولی بعد چند ثانیه با خودش فکر کرد، شاید بهتر باشه واقعا قلم پاهاش و بشکنه. روی صندلیش نشست. یکی از افراد کاروان تجاریش سمتش اومد.
ـ اربـاب نمیخواین کاری بکنین؟
ـ یعنی حتما باید به شما احمقا بگم تا برین دنبالش؟
مرد آب دهنش رو قورت داد. خوب می دونست چه بلایی سرش اومده. تا به حال بار ها به دنبال آناهیتا رفته بود. می دونست اون دختر مثل نور خورشید می مونه. وقتی فکر میکنی گرفتیش از تو مشتت ناپدید می شه. احتمالا وقتی برمیگشت اربابش دمار از روزگارش در می اورد، ولی اگه همون جا میموند هم چیز خوبی در انتظارش نبود. به سرعت به سمت در دوید و بیرون رفت.
 

پارسی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/6/18
92
1,830
326
17
آناهیتا پشت یکی از دیوارا پنهان شد. از اونجایی که ید طویلی تو گند زدن به اعصاب عموش داشت، آدمای زیادی پِیِش می اومدن. افراد کاروان و خوب می شناخت. نفسی تازه کرد. "اون کودنا به گرد پامم نمی رسن". یک نفر پرسید:
از این که همراهش اومدی پشیمونی؟
ژوپیتر بود. یکی از همراهای گایا. زیاد خودش و درگیر دعوا ها و کشمکشای بین این عمو و برادر زاده نمی کرد. برای همین مورد اعتماد هر دو طرف بود.
- اینکه پشیمون باشم یا نه به موقعیت بستگی داره. و درمورد الان، آره مثل چی پشیمونم.
- رئیس نگرانتونه بانوی جوان.
- درسته نوجوونم ولی احمق که نیستم. ضایس که عین چی از مامانم میترسه.
البته که اینم نکته ی ظریفی بود. اما تمام دلیلم این نبود. با این که چهره ی برزخی آتنا باعث می شد پاهای آدم مثل میخ طویله تو زمین قفل بشه، ولی گایا بیشتر نگران این بود که آناهیتا با اون کله پر از باد و خالی از مغزش، خودش و به کشتن بده. اون موقع دیگه نیازی به آتنا نبود؛ خودش، خودشو دار می زد.
- این طوری که دارین می گین هم نیست. جنگ واقعا الان برای شما مناسب نیست.
آناهیتا دستی به چونش کشید. با لحن مسخره ای شروع به صحبت کرد.
- اوه، چه لغات آشنایی. بذار فکر کنم کجا شنیدم؟ اوم... آها. بله؛ هر روز همه ی عالم و آدم دارن تو گوشم وز وزش می کنن. ژوپیتر اگه می خوای همین طور چرت و پرت تحویل من بدی، برم.
ژوپیتر دستاش و بالا اورد. کمی عقب عقب رفت. واقعا این عمو و برادر زاده زیادی تند مزاج بودن. مثل یک آتشفشان آماده ی انفجار، فقط یک جرقه کم داشتن تا... بوم. همه چیز و با خاک یکسان کنن.
- باشه برید. اما بانوی جوان هوا داره تاریک می شه. اگه بخواین بیشتر بیرون بمونین ممکنه گیر موجودات کینه بیوفتین.
آناهیتا دستاش و به کمرش زد. بینیش و با غرور بالا گرفت و، غر غر کرد.
- بچه می ترسونی؟
ژوپیتر نگاهی به پشت سرش انداخت.
- در هر حال اگه می خواین فرارتون به موفقیت ختم بشه، باید پشت سرتونو بپایین.
آناهیتا سرش و گردوند. افراد عموش و دید که با سرعت دارن توی کوچه ها رو می گردن. قبلا پیش اومده بود که به طرز احمقانه ای از پشت سر غافلگیر بشه. پس دستش و روی صورتش گذاشت و، از سمت دیگه ی کوچه بیرون زد. روش، رو به عقب بود و، پشت سرش و نگاه می کرد. ژوپیتر راست می گفت. باید حواست به پشت سرت باشه. تنه ی آناهیتا با چند نفر برخورد کرد. همهمه ی کوچه به سرعت بالا گرفت. تعداد افرادی که بهش تنه می زدن مدام زیاد تر می شد. یک خیابون عادی نباید آنقدر شلوغ باشه. زمین زیر پاش خیلی ضعیف شروع به لرزیدن کرد. "موضوع چیه؟". سرش و که چرخوند خودش و بین دو ردیف موازی از جمعیت به هم فشرده دید. صدای شیهه ی اسب از سمت راستش بلند شد. سرش رو برگردوند. چرا یکی بهش توضیح نداده بود که، وقتی پشتت و می پای نباید حواست از رو به رو پرت بشه. و در ضمن، این حجم از بدشانسی ممکن نبود. اسب سر جاش آروم گرفت. سوار از اسب پیاده شد. لشکر یک لنگ در هوا به اونها نگاه می کرد. یا دقیق تر، به دختر گستاخی نگاه می کرد که جلوی سر لشکر پیداش شده بود. آناهیتا قدمی به عقب بر داشت. صداش در نمی اومد.
سر لشکر کلاه خودش رو برداشت. زخم بد جوش خورده ای از گونه تا چونش کشیده شده بود، و گوشه ی ابروش شکسته بود. در یک کلام؛ می تونست کابوس شب بچه ها باشه. سر لشکر دستش و به دسته ی شمشیرش گرفت. تو یک ثانیه شمشیرش رو کشید. کدوم جهنمی روی یک نوجوون شمشیر می کشن! آناهیتا ناخودآگاه، مثل تمام مواقعی که با خودش تمرین های سربازا رو، تمرین می کرد، جا خالی داد.
چوبی که به کمرش بسته بود و بیرون کشید و، روی گردن سر لشکر گرفت. سر لشکر به چشم های آناهیتا خیره شد. آناهیتا با خودش فکر کرد "خوب قبر خودم و کندم" چطور ممکن بود اون هیولا با اون قد و هیکلش درسته نخورتش؟ همیشه معتقد بود آدمایی که سیبیل کلفت و قد بلند دارن، می تونن یک آدم درسته رو غورت بدن. حالا هم از قضا، اون یکی شونو بدجور عصبی کرده بود. یکدفعه سر لشکر به طرز غیر منتظره ای شروع کرد به خندیدن. آناهیتا یکم از جا پرید. سرلشکر چوب و از روی گردنش کنار زد. شمشیرش و غالف کرد.
ـ تو...واقعا بچه ی با استعدادی هستی. حتما خودت و به مکان های آموزش معرفی کن. کشور احتمالا به همچین نیرویی نیاز داشته باشه.
.
.
.
"هان؟"
روز های پارت گذاری:چهار شنبه - پنج شنبه :)