Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان در راه برمو | فردیس فرهودی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 78 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fardis farhoodi
وضعیت
موضوع بسته شده است.

fardis farhoodi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
21/3/20
7
10
21
16
مشهد

نام رمان: در راه برمو
نویسنده: فردیس فرهودی (fardis farhoodi) کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه
ناظر : @الهه.م
خلاصه:
در پی با تو بودن، انتظار ها کشیدم تا به تو برسم!
به بودن هایت عادت و به تپش قلبت معتاد شده بودم و من ،در راه برمو قدم گذاشته بودم تا دوتایی بدون هیچ هراسی از روی پل فرسوده روزگار قدم برداریم؛اما،نمیدانستم و نمیدانستی پل فرسوده روزگار توان نگهداری من و تو را کنار هم ندارد و زیر پایمان را خالی کرد...خالی کرد و امید و آرامان هایم را از من گرفت و من، تنها میان این راه باقی می مانم ...


(برمو به معنی انتظار است)


خب دوستان عزیز این اولین رمانیه میخوام بنویسم و امیدارم به عنوان اولین رمانم دوستش داشته باشید.
نظری داشتید در تلگرام و اینستاگرام در خدمت هستم.
 
آخرین ویرایش:

الهه.م

مدیر ادبیات + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
3/2/17
483
48,587
751
22
مشهد
تلگرام

275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

fardis farhoodi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
21/3/20
7
10
21
16
مشهد
فضای اتاق برایم آنقدر خفه بود که حتی،نفس کشیدن برایم سخت شده بود. سرم از حرف ها و خاطره های گذشته پر بود؛تک به تک خاطراتم از جلوی چشمانم میگذرند. پنجره را باز میکنم،خنکی بادی که می وزید حرارت تنم را کمتر نکرد اما راه نفس کشیدنم،و تپش قلبم راحت تر میکند.
به آسمان ابری شهرم خیره میشوم. آسمان شهرم هم این روزها بی فروغ ست، انگار او هم در این عزاداری به کمکم آمده و بزم شبانه و رقـ*ـص ستاره‌هایش را تعطیل کرد.قرص ماه در پشت ابر های تیره شهریور ماه گمشده شده است.
آسمان هم دلش مثل من باریدن میخواهد،شانه ای برای گریه کردن میخواهد.
همه چی چه زود گذشت؛انگار نه انگار که همین دیروز بود که چشمانش را برای همیشه بست.
دلم برای سراب گفتن هایش،برای حرف های دلنشینش بی تابی میکند.
میدانم مرگ بهتر از درد کشیدنت بود اما،دل و عقل‌ام حاضر نمی شود مرگ تو را باور کند!
نور منعکس شده از آباژور که چششم را میزند، ناخودگاه چشمهایم را جمع میکنم و نگاهم قاب عکس روی عسلی را شکار میکند. کنترل لرزش لب‌هایم از حد توانم خارج بود،می لرزیدند و نیش اشک چشمهایم را بیشتر میزند.
عکسی دو نفره،با سر و صورت های آلبالویی.
روی تخت دراز میکشم و زیر پتو می خزم؛قاب را برمیدارم و بغـ*ـل میگیرم.
یک سال و خورده ای از آسمانی شدنت میگذرد،یک سال و خورده ای است که رویت را ندیدم و تنها، با عکس ها و خاطرات زندگی‌ام را میگذارنم.
با خیس شدن شیشه قاب،دستی به رویش میکشم و بـ..وسـ..ـه ای بر عکسش میزنم.
غلطی میزنم و نگاهم را به آسمانِ بی فروغ شهرم میدوزم،باد خنکی که می وزید یادم می آورد که تا پایان تابستان،چیزی نمانده است. صدای هق هق ام ملودی سکوتِ تاریکی اتاقم می شود.
با مرگ تو،سقف خانه رویا هایم فرو ریخت...
بالاخره،دم دم های صبح پلک هایم سنگینی میکند و به خواب میروم.


 
  • Like
Reactions: DENIRA

fardis farhoodi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
21/3/20
7
10
21
16
مشهد
با نور شدیدی که چشمانم را می‌زند،پتو را روی سرم میکشم تا خواب نصفه نیمه‌ام را کامل کنم،اما فایده ای ندارد.روی تخت مینشینم. فشاری به شقیقه هایم میدهم بلکه درد ناشی از گریه های شبانه‌ام رهایم کند.
نگاهی گذرا به ساعت روی دیوار روبه رو ام میندازم؛ساعت از هفت گذشته بود.
کش و قوسی به بدنم میدهم تا بلند شوم. قاب عکس را در کشوی تخت بر میگردانم.
بدون آنکه روی تخت را مرتب کنم،کنار میز توالت‌ام میروم و رو به روی آینه موهایم را برس میکشم. نگاهی به آن حجم از موهایم می اندازم،تحمل این ها هم دیگر برایم سخت بود.
چشمم به یکی از عکس هایش که روی دراور گذاشته ام میافتد، لبخندی تلخ چاشنی لبانم میشود.
_صبح بخیر بر خواهر خوابالود من .
نیم نگاهی به او که به دیوار تکیه داده،کت اسپرت سورمه‌ای پوشیده است می اندازم و دهن کجی میکنم:
_صبح بخیر،چه تیپی زدی!
تکیه اش را از دیوار میگیرد.
_یک سر میرم بیرون برای کارای شرکت بعدم میرم خود شرکت،اگر میری کلاس حاضر شو.
به کل گالری را از یاد بـرده بودم...ولی؛امروز لااقل خیالم بابتش راحت است. کنارش می ایستم.
_نه نمیام، امروز کلاسام رو کنسل کرده بودم.
ساعت مچی‌اش را به دور دستش میبندد و پشت سرش از اتاق خارج میشوم:
_خب پس من میرم دیگه خدافظ.
_خدافظ.
کف دستش را به پیشانی اش میزند و قبل از آنکه در خانه را بهم بزند، سرش را میان در می آورد:
_راستی سراب، مامان گفت بهت بگم شب خونه پری خانم دعوتیم.
لبانم به بالا خم میشوند. چقدر دلم برای خانواده کوچک اما رنگین پری خانم تنگ شده بود؛ آخرین باری که او را دیدم دو سه ماه پیش بود. بغضی که میان گلویم نشسته بود را در گلویم فرو می برم.
_چه خو...
و قبل از آنکه حرفم را کامل کنم، در را بهم میزند.
کفری خیره به در بسته‌ی سالن می‌شوم؛هزاران بار به او گفته بودم حرفم را نصفه نذارد، اما کو گوش شنوا؟
شانه ای بالا می اندازم،هر قدر که به او بگویم بد تر اش را انجام می‌دهد.
به طرف آشپزخانه میروم؛ قبل از آنکه زیر چای ساز را روشن کنم، شیر آب را باز می کنم و صورتم را میشوم.
مامان،هیچ وقت از اینکه صورتمان را در آشپزخانه بشوییم موافق نبود،اگر مچم را میگرفت، تیکه بزرگم گوشم خواهد بود.
تا چای ساز،چایی‌ای تحویلم دهد،بیسکویت مادر را از کابینت کنار گاز بیرون می آورم.
روی صندلی وسط آشپزخانه می نشینم؛دستم را زیر چانه ام میزنم و تکه بیسکویتی میخورم.
هر روز فکر میکنم کاش بتوانم زمان را به عقب برگردانم تا میتوانم بیشتر در کنارش باشم و از زندگیم لـ*ـذت ببرم تا بعد مرگش حسرت دقیقه ای را نخورم! اما،دیگر گذشت! نه زمان میتواند به عقب بازگردد نه میتوانم به عقب بازگردانم و حالا من حسرت دقایق بی شماری را می خورم.
آلارام چای ساز به صدا در می آید؛ چای خوش رنگ لاهیجان را در ماگ کاربونی رنگم می ریزم.
ماگ را زیر بینی ام میبرم و عطرش را استشمام میکنم؛جرعه جرعه مینوشم و طعم بی نظیرش رامزه مزه میکنم.
 
  • Like
Reactions: DENIRA

fardis farhoodi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
21/3/20
7
10
21
16
مشهد
***
کندن نگاهم از چیزی که مقابل چشمهایم بود کاری بیهوده به‌نظر می‌رسید. با دیدن جسم بی‌جانش، تمام هوش و حواسم به یک‌باره فلج شده بود و تنها ماهیچه‌های چشمم بود که تمایلی به بسته شدن نداشتند.
صدای بوق مکرر دستگاه در اتاق پیچیده بود و عین پتک بر سرم فرود می‌آمد. کور سوی امیدم کم ‌کم رو به خاموشی میر‌فت و کاری از دستم بر نمی‌آمد.
مشغول تجزیه و تحلیل چیزی که مقابل چشمانم بود، بودم تا بتوانم درک بهتری از آن داشته باشم،اما...
بوی تند و تیز الـ*کـل دلم را بیشتر بهم می آورد و همه چیز را درهم و برهم میبینم.لرزش پاهایم و سنگینی تنم همه و همه قدرت ایستادن را از من میگیرند. دیوار را تکیه گاه تنم میکنم.
با کشیده شدن دستم، چشم از تن خون آلودش میکنم نگاهم را به سختی به شخص مقابلم سوق میدهم؛لبانش تکان میخورد اما،صدای حرف های گنگ‌ش را نمی فهمیدم. خاموش به حرکت دستانش که با ضرب به شانه هایم میزد، نگاه میکنم.دردی که از جانب دستانش به شانه هایم وارد میشود قابل مقایسه با درد قلبم نبود.نیمی از صورتم که به سوزش می افتد،صدایش را بهتر از قبل میشنوم.
_چرا حرف نمیزنی؟ جون من‌یک چیزی بگو!
نیش اشک، چشمانم را میسوزاند،لبانم را برای گفتن جمله ای باز میکنم اما زبانم بند آمده و قدرت و تاب حرف زدن را ندارد؛تنها یک کلمه در سرم اکو میشود،"متاسفم"!مگر تاسف تو فایده ای برای حال و روز من دارد؟
با گریه میخواهد حرف بزنم اما چه داشتم که بگویم؟ بگم خوبم؟ بگم بدم؟ حال من دیگر تعریفی ندارد که بخواهم برایت بگویم.لب برمیچیده،فقط به چشمان خیس و لرزانش نگاه میکنم.
باور کردن زندگی که در عرض چند روز به تار و پودر تبدیل شود،سخت است. باور کردن مرگش سخت است،کاش میتوانستم باور کنم این یک کابوس شبانه است، مثل تمام کابوس های شبانه ای که میدیدم و وقتی بلند شوم همه چی آرام باشد اما صدای شیون ها، آه و ناله های اطرافم نشان دهنده چیز دیگری بود.
صدای داد زنی که نفرین و لعنت برای باعث و بانیش میفرستاد وجودم را بیشتر از قبل آتش میزند.
***
 
  • Like
Reactions: DENIRA

fardis farhoodi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
21/3/20
7
10
21
16
مشهد
***
کش و قوسی به تنم میدهدم که صدای زنگ تلفن، سکوت سرد خانه را میشکند.تلفن سیار را از روی جزیره‌ی وسط آشپزخانه برمیدارم؛با دیدن شماره با کمی مکث ارتباط را بر قرار میکنم. بدون تاخیر صدای شاد و گرمش فضای سرد افکارم را فرا میگیرد:
_به سلام عشقم خوبم خوبی
لبانم کش می آید:
_سلام عزیزم. کی حالا حال تو رو پرسید؟
_گفتم زحمتت نشه.
صدای ذوق زده اش در گوشم میپیچد:
_وای دختر اگر بدونی چقدر خوشحالم! دلم برای پری خانم تنگ شده حسابی!
از آشپزخانه بیرون میایم و ایستاده تک خنده ای میکنم:
_آره تو که، برای پری خانم یا شیرینی هاش؟
ذوق میکند و حتم دارم چشمانش میدرخشند:
_وای نگو دلم رفت!
شکمویی که نثارش میکنم صدایش را در می آورد.بچه بود،بچه!
حس آویزانی لبانش دلم را زیر و رو میکند؛خدا میداند وقتی لبانش اینگونه میکند،شبیه بچه های دوساله میشود، همانقدر بچه!
صدای غر غر کردن هایش که می آید لبانم را بیشتر کش می آید،میدانم او چقدر از کلمه شکمو بیذار است!
لبخندی دندان نما میزنم:
_پگاه خانم حالا لب و لوچت رو آویزون نکن.
حرصی میگوید:
_مگه تو میذاری؟ صد بار گفتم بدم میادا.
خودم را روی مبل اسپرت خاکستری چیده شده جلوی تلویزیون رها میکنم.لبخندی به حرصش زده،سکوت میکنم.
سکوتم را که میبیند پوفی سر میدهد
_راستی من میخوام با تو بیام!
_وا خب بیا،فقط نمیدونم با مامان اینا میرم یا با شهاب ها!
سرم را روی کوسن های کوچک سفید رنگ میگذارم و بازویم را روی چشمانم میگذارم و به پروگری پگاه گوش میدهم.
_اوکی اگر با شهاب بودی بیا دنبالم وگرنه که بگو خودم بیام خونتون.
_امر دیگه ای نیست؟
خنده کنان میگوید:
_نه!باشه‌ باشه الان میام(حدس زدن اینکه با همکارش است،سخت نیست )آم فعلا عشقم!
صدایش بعد قطع تلفن،قطع و پیچیدن صدای بوق تلفن به همراهش می آید. عصبی تلفن را گوشه ای از مبل می اندازم. شهاب و پگاه دست به دست هم میدهند تا اعصابم را بهم بریزند و عمدا کاری میکنند که حرصم در بیاید. آدم بشو نیستن دیگر.
فکرم میرود سمت خانه ویلایی که پر از گل های زیباست! میدانم با دیدنش باز هم احساس های شادی و غم خوشبختی و بدبختی و... به سراغم می آید.
کوسن را در دستم میفشارم و دلم میخواهد باز هم بخوابم اما خوابم نمیبرد.
 
  • Like
Reactions: DENIRA

fardis farhoodi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
21/3/20
7
10
21
16
مشهد
***
صدای دوباره تلفن و بی توجهی من! امکان نداشت خونه باشم و تلفن زنگ نزند،از صبح که بیرون نرفته‌ام، این بار هفتمی بود که زنگ میخورد.
ساعت هاست به سقف خیره شده ام و نمیدانم ساعت چند است.و باز هم فکر کردن به امید ناامید شده ام روزم را شب کرده است.
با فکر به تو روزم را شب میکنم و شبم را روز! اگر پیشم بودی الان خوشبخت بودم و خوشبخت بودی. کاش بودی...کاش بودی!
اگر من زنگ نمیزدم الان پیشم بودی و من در کنار تو خوشبخت ترین بودم. مرگ تو تقصیر من و زنگ بی وقتم بود!
وای امان از این کاش ها و اگر ها!
این کاش ها و اگر ها دلم را آتش میزند و من در حریق دلم میسوزم و خاکستر میشوم!
اشکی که از گوشه چشمم راه پیدا کرده است را پاک میکنم. تلفن روی پیغام گیر میرود و صدای مامان در خانه میپیچد:
_دخترم ما یک راست از سر کار میریم خونه پری توهم با شهاب بیا. شب میبینمت عزیزدلم.
و در آخر صدای بوقی که میپیچد و قلبی که همراهش، به درد می آید!
خانه ساکت است و تاریک. با صدای در سکوت شکسته میشود و باریکه نوری چند ثانیه فضای کوچکی از خانه را روشن میکند و باز هم صدای در می آید.پشت بندش صدای،بلندگو قورت داده شهاب را میشنوم. بی حال روی مبل جا به جا میشوم:
_کجایی سراب؟خواهر جون؟
برق ها به یکباره روشن میشود و چشمانم به سرعت بسته میشود و نیم خیز میشوم.
صدای متعجبش می آید:
_وا سراب حاضر نشدی هنوز؟
بلند میشوم و دستی به صورتم میکشم و در سکوت نگاهش میکنم.
مانده ام وقتی میبیند حاضر نیستم چرا چنین سوال بیهوده ای میپرسد؟
_باز تو که سکوت کردی اَه!
آخر نمیدانی برادر من! نمیدانی اگر من لب از لب باز کنم سد اشک های تجمع کرده در چشمانم میشکند...
متوجه میشود حال حرف زدن ندارم و به سمت اتاق بقلی اتاقم میرود و قبل از آنکه وارد شود میگوید:
_اا برو حاضر شو دیگه هی منو نگاه میکنه!
و با حرص در اتاقش که کنار اتاقم است را، بهم میکوبد.
و باز هم سکوت...! به سمت اتاقم میروم.
میدانم چقدر حرص میخورد و چقدر پا به پای من غصه خورده است!
کنار رگال لباس هایم ایستاده ام. نگاهی بینشان می اندازم و
از میان لباس های روی رگال،رگال مانتو چین دار یشمی ام را بر میدارم. عطرش مشامم را پر میکند.
گلویم سنگینی میکند و من باز هم هوایی شده ام، هوای او را کرده ام!

اشکِ لرزان
کِی توانَد
خویشتن داری کند؟!
(رهی معیری)


سد اشک هایم میشکند...
و چشمانم لبا لب پر میشود...

***
 
  • Like
Reactions: DENIRA
وضعیت
موضوع بسته شده است.