بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: ZHILA.H

کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟


  • مجموع رای دهندگان
    9

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما، تئاتر و تلویزیون
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
6/9/18
2,006
24,260
906
19
شهر شب
تلگرام

☆بسم الله الرحمن الرحیم ☆
نام رمان: آبی نیلگون
نویسنده: ژیلا.ح (حیدری) کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر: عاشقانه تخیلی فانتزی
ناظر: @>YEGANEH<
خلاصه: وقتی دنیای تاریکی و روشنی با هم در می آمیزد و تنها یک نفر فاصله تا ظلمات شب باقیست، او باید با تمام قوا بایستد تا زنده بماند که سایه های تاریکی، سلطنت خود را بر آوار زندگی او بنا نکنند. باید بجنگد، برای فهمیدن حقایق. حتی اگر قرار باشد بقیه ی عمرش را در آب های نیلگونی سپری کند که کابوس شب هایش است.



خداوند همان کسی است که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آن ها را. فرمان او در میان آن ها پیوسته فرود می آید تا بدانید خداوند بر همه چیز تواناست و اینکه علم او به همه چیز احاطه دارد.
آیه آخر سوره ی طلاق.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود
 

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما، تئاتر و تلویزیون
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
6/9/18
2,006
24,260
906
19
شهر شب
تلگرام

حس می‌کرد بختک روش افتاده که حتی نمی‌تونست یه سانت جا به جا شه. با لباس های بچگونه ی مخصوص استخر کنار آب وایستاده بود و به طرز غریبی به آب که به نظرش حسابی مفلوک بود نگاه می‌کرد. صدای مامانش رو شنید که تشویقش می‌کرد بپره تو آب. هم سن و سالاش تو آب ورجه وورجه می‌کردن و بعضیاشونم تک و توک ماهرانه تو آب شناکنان روی آب بالا میومدن.
به نظر زیاد سخت نمی‌رسید. بوی مواد ضدعفونی کننده زیر بینی اش می‌پیچید. صداهای توی استخر منعکس می‌شدن و زیر تر به گوش می‌خوردن. دوباره به آب نگاه کرد. نمی‌خواست بره توی آب.
انقد مامانش صداش کرد که کم کم راضی شد. از کاشیای آبی و رنگ و وارنگ دور استخر و شکل های دلفین و نهنگ خوشش میومد. به نظر اونقدر هم ترسناک نبود. دستاشو از هم باز کرد تا بپره تو آب که یهو آب تغییر رنگ داد. سیاهِ سیاه، درست به رنگ پر های کلاغ. شوم و ترسناک!
چند قدم عقب رفت. مامانش رو دید که توی آب تبدیل به یه موجود ارغوانی شد. دندون های تیز و نامنظمی از دهنش بیرون زده بود. دست های چنگک دارشو از هم باز کرده بود و می‌گفت که بپره توی آب‌. با بغض و ترسیده سرش رو به علامت منفی تکون می‌داد اما یک کلمه هم از دهنش بیرون نمی‌اومد. انگار کلمات بین دندوناش قفل شده بودن.
دست یکی رو شونه اش نشست و به سمت آب با قدرت هلش داد. آب سیاه بود‌. اونقدر که نه عمقش معلوم بود و نه حتی کَفِش. با صدای شرشر آب از جا پرید. گنگ و مبهم اطرافشو نگاه می‌کرد. وقتی فضای آشنای اطرافشو دید نفس راحتی کشید.
روی تختش پخش شد. نرم و آروم، درست مثل اینکه روی ابرا فرود بیاد. اما بدنش درد می‌کرد، دردی که نمی دونست از کجا اومده، دردی که توی خواب حسش کرده بود.
با سستی از جاش بلند شد و به سمت روشویی رفت. یه مشت آب خنک حالشو بهتر می‌کرد، شاید هم چند مشت. کابوسی که گاهی دزد رویاهای شبونه اش می شد، شاید برای همه ترسناک نبود اما اونو به مرز جنون می‌رسوند. خودش هم نمی‌دونست چرا از آب های تاریک که عمق و حتی کفشون معلوم نیست می‌ترسه. اما خوب بود. همین که همه ی اینا خواب بودن خوب بود و برای همین بار ها خدا رو شکر می‌کرد.
به سمت آشپزخونه رفت. دیگه خوابش نمی‌برد. از یکی از کشو ها بسته ی باریک و دراز بنفش رنگ شیش ضلعی رو بیرون آورد. یه شاخه ازش بر داشت و دوباره جعبه رو سر جاش گذاشت. با فندک روشنش کرد و توی جای مخصوصش گذاشت.
روی صندلی ننوییش نشست و آروم چشم هاشو بست. گذاشت تا بوی عود تا عمق جونش نفوذ کنه. بوی عود آرومش می‌کرد.
گاهی انقد کابوس می‌دید که کم کم عادت کرده بود به اینکه هوشیار بخوابه. چشم هاشو می‌بست و می خوابید اما نیمه بیدار می‌موند و حتی بعضی از اتفاقای اطرافشم می‌فهمید.
با صدای جیغ و داد آنی به سختی پلک هاشو که انگار مثل دو تا آهنربا به هم چسبیده بودن از هم باز کرد. نیم نگاهی به اطراف انداخت و دوباره چشم هاش رو بست. تو همون حالت قبل از آن که صدای جیغ دوباره اش رو به گوش جون بخره دست هاشو بالا برد.
- بیدارم بیدارم!
صدای جیغ جیغی و خشدارش رو شنید.
- هی ایوان بلند می شی یا بگم لیو بیاد؟
عطسه کرد. این عطسه همون نیمچه حس خواب رو ازش گرفت‌. لیو! انگار حتی به اسمش هم حساسیت داشت!
می‌خواست از جاش بلند شه که یادش رفت روی صندلی ننویی خوابیده بوده. صندلی یه کم عقب رفت که باعث شد زیر پاش خالی شه و پرت شه روی صندلی. صندلی هم حالا دیوانه وار و با شدت به عقب و جلو مثل گهواره تکون می‌خورد. فحشی نثار لیو کرد و به سختی صندلی رو متوقف کرد.
آنی درست جلوی چشماش بود. با اون جثه ی ریز و موهای بلوند کوتاه که به زور تا گوشاش می رسیدن. دست هاشو به کمر زده بود و انگار که ارث پدرشو طلبکار باشه نگاهش می‌کرد. طوری که انگار باید از خودش خجالت بکشه.
پوفی کرد و به سمت اتاقش رفت. نمی‌دونست اینبار می‌خوان کجا برن اما مجبور بود که باهاشون بره. چند بار دورشون زده بود و بهونه آورده بود ولی دیگه هیچ بهونه ای نداشت. خصوصا که می دونست امروز روز تولدشه و دوستاش می‌خواستن مثلا غافلگیرش کنن.
خانواده ای نداشت، در واقع از وقتی هیجده سالش شده بود دیگه نه اونا رو دیده بود و نه خبری ازشون شنیده بود. انگار که از اول نبودن. از بقیه هم که می پرسید همه یه چیز تحویلش می دادن:
- دختر چه خونواده ای کدوم خونواده؟ خونواده ی تو وقتی دوسالت بود تو یه سونامی مردن.
نمی دونست راست یا دروغ. اما انقد این پاسخو براش تکرار کرده بودن که مثل یه کلیشه کم کم داشت باورش می‌کرد. هیجده سال به چند نفر زندگی کنی و بعدا بفهمی که خانواده واقعیت نبودن! و بعد هم برن و هیچ اثری ازشون نمونه....! و خانواده ی واقعیت توی دوسالگیت ترکت کرده باشن و بمیرن. نداشته باشیشون برای همیشه.
از این بدشانس تر؟
تیشرت سفید نخی که روش شکل یه خرس قهوه ای بود و شلوار مشکی ستش که روی رون چپش همون خرس حک شده بود پوشید.
به همراه آنی از خونه بیرون اومد. فولوکس خاکستری لیو جلوی در منتظر روشن بود. با دیدن لیو دماغش رو چین داد و سریع پشت نشست. دقیقا پشت لیو.
چارلی به عقب بر می‌گشت و سعی می‌کرد بخندونتشون. چهره ی شوخ و بانمکی داشت. کک و مک های قهوه ای روی گونه هاش خودنمایی می‌کردن و موهایی نارنجی داشت، درست به رنگ ابرو هاش.
ایوان اخم کرده بود و طوری توی صندلیش فرو رفته بود که لیو نتونه از توی هیچ کدوم از آینه های ماشین اونو ببینه.
چارلی اما از اخم های ایوان ناراحت نمی‌شد. می دونست جایی که لیو باشه ایوان لب به خنده باز نمی کنه.
 

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما، تئاتر و تلویزیون
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
6/9/18
2,006
24,260
906
19
شهر شب
تلگرام

جایی شبیه به جنگل رسیده بودن که ماشین ایستاد. سراسیمه از ماشین پیاده شد و بین درخت ها راهی شد. نمی خواست با لیو چشم تو چشم بشه.
با دیدن طبیعت قشنگ رو به روش مات موند. حتی لیو هم برای چند لحظه از ذهنش رفت. درخت های بلند و سبز. یه سبز خاص، نه از اون ها که چشم رو می زنه‌، یه سبز خاص دل نشین. از همونا که انگار دیدنشون آرومت می کنه‌.
پیچک هایی که نمی دونست وسط این جنگل چیکار می کنن اما حریصانه دور درختا پیچیده و ازشون بالا رفته بودن. روی زمین پر بود از گل سنگ های ریز و چوب و برگ های ریخته‌.
بوی چوب خیس و چوب صندل وچمن و سبزی های تازه به مشام می خورد. بوی خوبی بود‌. هر بار که نفس می کشید حس می کرد هوا یه خنکای خاصی داره برای همین حریصانه اکسیژن ها رو می بلعید. صدای پرنده های مختلف به گوشش می خورد. حشرات هم که کم نبودن!
دست هاشو از هم باز کرد و مثل اینکه بخواد ادای هواپیماها رو در بیاره خودشو با دستای بازش به سمت راست و چپ کج می کرد و روی یه خط فرضی مستقیم به سمت جلو می رفت. زیر لب یه آهنگ از انریکه می خوند. صدای کوبیده شدن چوب که بین صداهای دیگه توی جنگل محو می شد، نشون می داد که پرنده ای مثل دارکوب این اطراف زندگی می کنه. یکم که جلوتر رفت درخت ها کمتر شدن.
نگاهش به آب خورد. این طبیعت زیبا قطعا نمی تونست بدون آب باشه‌. چیزی که حدس می زد دریاچه یا یه مرداب باشه یه کم جلوتر دقیقا توی چشمش بود. پرتوهای آفتاب با وسواس به آب می خوردن و آب مثل تیکه ای الماس می درخشید. حس قشنگی بود. روی سبزه ها نشست و به آب خیره شد. قشنگ بود، اما تا وقتی که از اون دور می موند. اینو توی ذهنش گفت و برای تایید حرف خودش سری مصمم تکون داد.
از پشت سرش صدای هن هن آنی رو شنید. سر چرخوند و آنی و چارلی رو دید که سبد و وسایل پیک نیک به دست به سمتش می اومدن. آنی با طعنه و نفس نفس گفت:
- اگه یه تیکه از اینا رو بر می داشتی نفرین آسمون و زمین گریبان گیرت نمی شدا!
بد جنس خندید‌. بلند شد و حصیر رو با کمک چارلی روی زمین انداخت. لیوان ها و محتویات توی سبد رو روی حصیر آبی، زرد چیدن. آنی سریع یکی از بطری های نوشیدنی رو باز کرد و یک سره تموم محتویاتشو بالا کشید. بعد با پشت دست دهنشو پاک کرد و نفسش رو مثل توپ فوتبال به بیرون شوت کرد.
- آخیش.
ایوان انگار تازه متوجه لباس چارلی شده بود. خندید.
- مسخره شدم نه؟
به لباس هاش اشاره می کرد. سر تا پا سبز پوشیده بود.
آنی با چشمای شیطون سرش رو به سمت بالا گرفت و یکم کج کرد:
‐ اگه موهای نارنجیت نبودن حتما بین این درختا گم می شدی. می دونی که، فرقی با درخت نداری.
منظورش مستقیما به قد بلند و تن لاغرش بود. چارلی به سمتش خیز برداشت اما آنی سریع پشت ایوان رفت. صدای قهقهه اش چارلی رو عصبی تر می کرد اما بخاطر ایوان عقب وایستاد. زیر لب کوتوله ی جادوگری نثار آنی کرد و به سمت دریاچه رفت. دست هاشو توی جیباش فرو کرده بود و به جایی مثل افق خیره شده بود.
ایوان از جاش بلند شد. می دونست کم کم سر و کله ی لیو هم پیداش می شه برای همین می خواست تو دیدش نباشه. کنار چارل ایستاد. پسر خوبی بود. تقریبا همسن خودش‌.
از وقتی کوچیک بود مثل یه جنتلمن واقعی هواشو داشت. گروهشون خوب بود، خوب بودن... قبل از اینکه لیو رفتارش عوض شه. جای فِرِد هم خالی بود. برای تعطیلات تابستونی رفته بود یه کمپ توی نیویورک. جای بدی به نظر نمیومد ولی خب... توی گروه جاش خالی بود‌. به خصوص که وقتی با ایوان یکی می شد، ایوان حتی حضور لیو رو هم نادیده می گرفت و اذیت نمی شد.
به تصویر دختر توی آب خیره شد. چشم هایی مشکی، ابروهایی مشکی، گونه هایی استخونی و فرورفته، موهای عـریـ*ـان مشکی که انگار قصد داشتن لجباز ترین موهای دنیا باشن. دستی به چتری هاش کشید‌. بلند شده بودن و حالا دو بند انگشت پایین تر از ابروهاش می رسیدن.
جثه ی ظریفی داشت، به ظرافت برگ گل، قدش کشیده بود، درست مثل انگشتای خوش فرم و کشیده اش. ابرو های مشکیش که به قهوه ای سوخته می خوردن کوتاه بودن و کمی پر. لب های متناسبی داشت. بینی کوفته ای که چهره ی استخونیشو با نمک تر می کرد و از جدیت بیرونش می آورد.
پوزخندی زد. از سال پیش تا امسال که نوزده سالش می شد هیچ تغییری نکرده بود. صدای لیو رو می شنید. ترجیح می داد همون طور پشت به اونا روی زمین بشینه. دستش رو زیر چونه اش زده بود و به آب نقره فام دریاچه نگاه می کرد که زیر نور خورشید برق می زد. تو فکر های خودش غرق بود و حتی حدسش رو هم نمی زد که لیو در حالی که با چارل مشغول تخت نرد بازیه، زیر نظر گرفته باشتش. صدای پرهیجان چارل بلند شد:
- جفت شیش! هی لیو! می بینم که زیرت داره می سوزه!
بدجنس خندید. حتی ایوان هم آروم می خندید طوری که شونه هاش با ارتعاش کوچیکی می لرزیدن. دستش رو آروم روی سطح آب کشید‌. انقد لطیف بود که انگار ابریشم نفیسی رو لمس می کرد‌. صدای اعتراض آنی رو شنید:
- ایوا! می شه محض رضای خدا یه بار با ما باشی؟
بلند شد و پشتش رو به حالت نمایشی تکون داد. نمی دونست چرا آب دریاچه به نظرش انقد عجیب می رسه‌. نگاهش خود به خود جذبش می شد‌ و تا چند ثانیه از روش یک میلی متر هم جا به جا نمی شد. حالت عحیبی داشت، با خودش می گفت احتمالا به خاطر خواب دیشبه‌‌. اما حتی یک در هزارم درصد هم نمی تونست اتفاقی که چند دقیقه ی بعد می افتاد رو پیش بینی کنه.
 

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما، تئاتر و تلویزیون
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
6/9/18
2,006
24,260
906
19
شهر شب
تلگرام

روی حصیر نشست. آنی در جعبه ی قرمز رنگ رو برداشت و بلافاصله کیک گرد کوچیکی مشخص شد. روش با خط کج و کوله ای به انگلیسی تولدت مبارک نوشته شده بود. تیکه شکلات تخته ای روش حسابی چشمک می زد. قبل از اینکه دست بجنبونه تا برش داره توی دهن چارلی بود و صدای شلق شلق خورد شدنش رو می شنید. دست به سـ*ـینه نگاش کرد که گفت:
- شرمنده اما نمی شد نخورمش. تولدت مبارک ایو.
به جای اینکه ازش دلخور شه لبخند نمکینی زد‌ و شونه بالا انداخت.
- الان اینجاست دیگه. کاریش نمی شه کرد مرد نارنجی.
به شکم چارل انگشت زد. هم آنا و هم چارل خندیدن. به لیو نگاه نمی کرد اما می تونست حتی از گوشه ی چشم هم چهره ی غرق تو فکرش رو حدس بزنه‌. چهره ای که مثل همیشه مرموز و پر از رمز و رازه. شمع های ریز و باریک روی کیک رو با یه حرکت فوت کرد‌. لیوان های نوشیدنیشونو به هم زدن و به سلامتی ایوان خوردن. کاش به همین سادگیا بود! کاش!
ایوان زیر چشمی دید که لیو از عمد لیوانشو محکم به لیوانش زد اما چیزی نگفت. تولدش بود. نمی خواست بد خلق باشه. یکم از کیک خورد و کنار کشید. آب مسخش کرده بود. حس عجیبی داشت، مثل یه آشنایی خاص! نمی دونست چیه. حتی حدس هم نمی زد. فقط خیره شده بود و نگاه و نگاه...
چند دقیقه گذشته بود که صدای جیغ خفیفی شنید. سرشو که برگردوند چارل وایستاده بود و به جنگل پر از درختای انبوه پشت سرش نگاه می‌کرد. چهره ی مضطرب ایوان رو که دید گفت:
- آنه. حتما از جونوری چیزی ترسیده‌. بهش گفتم زیاده روی نکن گوش نکرد‌. نتونست خودشو تا خونه نگه داره. می رم ببینم چی شده‌.
نفس راحتی کشید و بر گشت. هنوز ده ثانیه از رفتنش نگذشته بود که سایه ای رو روی خودش حس کرد. حدس می زد لیو باشه پس بی اهمیت دوباره به آب خیره شد. نادیده گرفتن روشی بود که می دونست همیشه در برابر لیو جواب می ده و کارسازه.
پشت سرش درست کنار گوشش صدای خس خسی شنید. یه صدا درست مثل خرناس، شاید هم ترسناک تر و .‌.. کمی هم کوبنده!
- هی لئوناردو اصلا شوخی خوبی انتخاب نکردی‌. بهتره تمومش کنی‌.
هر وقت می خواست جدی باشه اسم کامل لیو رو می گفت. صدایی نیومد. سایه یک سانت هم تکون نخورد. حس می کرد باد گرمی آروم به لاله ی گوشش می خوره. نگاهش که به آب و تصویر عجیب توی دریاچه افتاد، قلبش تند ضربان گرفت. نا امید و با بغض در حالی که مطمئن نبود گفت:
- بس کن لیو، خواهش می کنم!
با خودش فکر می کرد شاید این گریمش برای ترسوندنش باشه، درست مثل هالوین پارسال‌. اما نبود. صدای کشیده شدن پا روی زمین که شنید دستش رو آروم روی زمین گذاشت. یکم خودشو به سمت چپ کج کرد و یه مرتبه از جا بلند شد. حس می کرد تمام بدنش گر گرفته‌. تموم قدرتشو تو تک تک استخونای پاش ریخت و شروع به دویدن کرد. نفس نفس می زد. هوا به سختی وارد ریه هاش می شد.
حس می کرد کل بدنش منقبض شده و یخ کرده‌. لرزیدن و سستی زانوهاش روحس می کرد. حالت تهوع داشت، می خواست همون یه تیکه کیک و نصف لیوان نوشیدنی سرخ رنگی که خورده بود رو بالا بیاره. اما حتی فرصت فکر کردن و تامل به خودش نمی داد‌. فقط می دوید. حتی اگه بین راه بالا میاورد.
فقط یه لحظه، یه لحظه برگشت تا پشت سرش رو ببینه. یه لحظه که انگار کل کره ی زمین با همه ی سکنه و ساختموناش رو سرش آوار شد. لیو گرفتار دو تا موجود عجیب و غریب شده بود که با دست هایی شبیه به پاهای پره دار اردک اونو گرفته بودن و سعی داشتن تقلاهاشو مهار کنن و یه جا نگهش دارن. نمی دونست چند نفر دنبالشن.
جرئت نمی کرد به پشت خودش نگاه کنه‌. حس می کرد هر لحظه است که قلبش از دهنش بزنه بیرون و روی زمین بیوفته‌.
آرزو می کرد کاش این یکی از شوخی های فِرِد برای غافلگیر کردنش باشه اما نبود‌. اون الان تو کمپ تابستونی در حال خوشگذرونی بود‌. حس می کرد عجز از چشماش روی صورتش جاری می شه و از نوک انگشتاش پایین میاد‌. تموم انگشتای پاش زوق زوق می کردن و تنش به مور مور افتاده بود، انگار که یه سطل پر از مورچه روی بدنش حرکت می‌کردن.
صداهای صحبت کردن عجیب و غریبی از پشت سرش می شنید. چیزی مثل داد و فریاد بلند. نفس... نفس! واقعا داشت کم میاورد.
چشماش سیاهی می رفت. از لیو بدش میومد اما نمی خواست بمیره. حد اقل نه جلوی چشم خودش! طوریکه مردنش رو هم تماشا کنه.
برگشت تا دوباره نگاهش کنه که پاش به چیزی گیر کرد و با سر افتاد روی زمین. متوقف شدن چند جفت پا رو کنار خودش دید. جرئت نداشت سر بلند کنه‌. صورت لیو رو دید که با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش می کرد و سعی می کرد به سمتش بیاد اما اون موجودات نمی ذاشتن.
بی حال و نفس نفس زنان در حالی که حس می کرد گونه هاش ملتهب شدن و چشماش می سوزن زمزمه کرد:
- لعنت بهتون. شما دیگه چی هستین؟
نمی دونست چی شد اما انگار اون صداهای عجیب غریب رو می فهمید‌. می فهمید که چی می گن. انگار یکیشون داد می زد:
- چیزیش بشه زندتون نمی زارم!
یکی هم گفت:
- دختره و پسره دارن میان. بیشتر از این نباید خودمونو به این ادما نشون بدیم‌. وقت نداریم.
یه جفت پا به سمتش اومدن. می خواست باز بلند شه و بدوئه اما بی رمق تر از این حرفا بود‌، درست مثل زنبوری که بالهاش زیر بارون خیس شده باشه و نتونه پرواز کنه.
فقط حس کرد که روی هواست و از بین چشم های نیمه بازش که کم کم داشتن بسته می شدن دید که به سمت دریاچه می ره. یکی اونو به سمت آب می برد. ترس تو چشمای بی حالش بیداد می کرد. خون توی رگاش منجمد شده بود و تموم بدنش انگار لمس بود‌. مثل خواب دیشبش انگار روش بختک افتاده بود که نمی تونست تکون بخوره.
یکی داد زد:
- عجله کن.
و بعد با نیرویی فرتر از حالت طبیعی به سمت آب پرت شد. آبی که تیره بود و سیاه. عمق و کفش معلوم نبود. درست مثل کابوسش. قبل از اینکه توی آب بیوفته پر بغض زمزمه کرد:
- امروز تولدم بود...
***
 

ZHILA.H

مدیر آزمایشی تالار سینما، تئاتر و تلویزیون
عضو کادر مدیریت
عضو انجمن
6/9/18
2,006
24,260
906
19
شهر شب
تلگرام

سلام به همه ی عزیزان. چند نکته رو اول رمان بگم.
اول اینکه میدونم اسامی خارجی یکم سخته ارتباط باهاشون. پس بدونین شخصیت های مهم خیلی اسم هاشون تکرار میشه و ناخوداگاه تو ذهنتون میمونه.
این اولین رمان تو چنین ژانریه که مینویسم پس نظراتتونن فوق العاده برام مهمه.
من ترسمو رمان کردم
به لطف خدا بریم جلو.
گزینه اشتراک فراموش نشه^_^

View hidden content is available for registered users!