Drag to reposition cover

در حال تایپ رمان شیپور فرشته | ملیکا کمانی کاربر انجمن نگاه دانلود

شخصیت محبوب شما؟!

  • سرمه

    رای: 13 72.2%
  • شاهان

    رای: 10 55.6%
  • صحرا

    رای: 2 11.1%
  • نیکان

    رای: 2 11.1%
  • شاهیار

    رای: 2 11.1%
  • پریوا

    رای: 0 0.0%
  • میلاد

    رای: 1 5.6%

  • مجموع رای دهندگان
    18

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
نام رمان : شیپور فرشته
نویسنده : ملیکا کمانی| کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر : @*سیما*
ژانر : معمایی، عاشقانه، اجتماعی

خلاصه :
شیپورفرشته روایتگر قصه‌ی دختری‌ست که با‌‌ مخالفت‌های فراوان پا در تهران، شهری که همیشه مورد تنفر رمزآلود پدرش بوده، میگذارد. او صرفا به دنبال اهداف تحصیلی‌ش است، بی‌خبر از اینکه سرنوشت برای برملایی رازها به اینجا کشاندتش! در آن سوی قصه زنی محکوم به گناهی نابخشودنی قراردارد که از زمین و زمان جدا شده‌ است و برای کمک، دست به سوی دخترک قصه دراز میکند، و این تازه شروع ماجراست!


سخنی با خوانندگان: ضمن سلام و تشکر از شما عزیزانِ جان که نگاهتان را به این قصه می‌سپارید؛ باید عرض کنم که هدف از نگارش این رمان علاوه بر سرگرمی، درحدِ توان، انتقال اطلاعات روانشناسانه و اموزش فنون مشاوره، به منظور اعمالِ تاثیر مثبت بر زندگی خوانندگان بوده است. با امید به لطف خدا که قلمم را برای رسیدن به این هدف یاری دهد.

پ.ن: شیپور فرشته، گلی که استنشاق عطرش باعث گیجی و گوش به فرمان شدن افراد میشود. بس خطرناک است، به خطرناکی عشق او...
صفحه ی نقدر رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*SiMa

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر فعال
عضویت
17/4/18
ارسال ها
925
امتیاز واکنش
22,220
امتیاز
821
سن
26
محل سکونت
قــــم خــوبــــمـــون
به نام خدا
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در تاپیک‌ جامع درخواست ها و پرسش و پاسخ های رمان نویسی
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
«به نام خدا»
مقدمه:
شنیده‌ای که می‌گویند ماهِ پشت ابر، عاقبت حجاب از چهره برمی‌دارد؟

شنیده‌ای که می‌گویند ره و رسمِ گرد دنیا، مقابل هم نشاندن است؟

شنیده‌ای که می‌گویند حق دیگری را ناحق نکن، که اگر کردی بار میشود روی دوشت؟
شنیده‌ای که می‌گویند عشق کهنه، مادر آبستن عشقی جدید است؟
شنیده‌ای که می‌گویند دست تقدیر کارش بهم رساندن است؟
شنیده‌ای که می‌گویند عشق، نهایتی مجهول دارد؟
شنیده‌ای که می‌گویند جنون عشق از دستور هیتلر، خطرناکتر است؟

درست می‌گویند! این حکایت، گواه بر حقانیتِ این روایت‌هاست!
***
فصل اول:

دانای کل

کلیدش را بیرون آورد تا درب آهنی عمارت را که تازه جایگزین درب قدیمی چوبی شده بود، بازکند، که متوجهِ زبانه‌یِ بیرون از قفل ، شد. یادش نمی‌آمد موقع رفتن درب را باز گذاشته باشد! اخمی میان ابروهایش آورد و آرام هولی به درب داد؛ اما همین که پایش را داخل گذاشت، صدای جیغ بلند سیمین و پشت بندش زجه و نفرین‌های مهین را شنید. امیرسالار با آلاسکای آب شده در دستش به طرفش دوید و وحشتزده با زبان بچگانه‌اش گفت:
- خاله افتاد
آن صداها و این دوکلمه کافی بود تا روح از کالبدش رخت بَر بِبندد. رنگش به وضوح پرید و عرق سرد روی تیغه‌ی کمرش نشست. با نفسی که به شماره افتاده بود، خریدها را روی زمین انداخت و به طرف ساختمان پشتی دوید. در دل خداخدا میکرد که بچه اشتباه کند و این شر، که خوب می‌دانست مسببش کیست، به خیر بگذرد:
- خدایا. به آبروی علی قسم، رحم کن! به خیر بگذره دیگه یه ثانیه هم اینجا نمی‌مونم. از اول گفتم اینجا موندن عاقبت نداره، می‌دونستم این عشق کور آخر کار دستمون میده. مید...
با رسیدن به میانه‌ی باغ وقتی عشقش را، پاره‌ی تنش را، غرق در خون دید، دیگر نتوانست سرپا بماند و روی دو زانو به خاک افتاد. با کف دست به سرش کوبید و ناباورانه لب زد:

- تو چیکار کردی؟
***
سرمه
با بازشدن چشم‌هایم و جایگزینی سقف ناآشنای آبی اتاق به جای سیاهی پشت پلکم، به خود لرزیدم؛ اما با گذشت چند ثانیه و یادآوری دیروز لبخند زدم و از اعماق وجود نفس کشیدم. حقا که درست میگفتند و بوی تمیزی و نویی وسایل بهترین بوی دنیا بود! البته که چیدمان و اسباب کشی، چندان هم آسان نبود اما می‌ارزید. با نگاه به ساعت دیواری که 12 را نشان می‌داد سریع با پدر تماس گرفتم. پدر که مشخص بود چقدر گوش به زنگ است بعد از 6 تماس بی‌پاسخ بالاخره رضایت داد و آن گوشی دکوری را برداشت:
- سلام عرض شد فرمانده! چطوری؟
با صدایی که سعی می‌کرد شاد باشد گفت:
- علیک سلام. خواب بودی تا الان خرس کوچولوی بابا؟
با ناز دخترانه خودم را برای بابا لوس کردم:
- عه بابا! خب خسته بودم دیگه! اصلا خودت کی بیدارشدی؟ دیشب کی رسیدی؟
پدر خمیازه‌یِ کشداری کشید:
- منم همین ده دقیقه پیش بیدار شدم. دیشب که نه، صبح ساعت 6/7 بود رسیدم.

شرمنده لبم را به دندان گرفتم:
- ببخشید تو رو خدا، من دیشب انقدر خسته بودم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد و گرنه می‌خواستم بیدار بمونم، تا برسی. خداروشکر سفر بی‌خطر بود و سالم رسیدی. آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بابا!
انگار که منتظر همین حرف بود؛ پس سریع و از خدا خواسته گفت:
- دشمنت شرمنده. خب برگرد بابا، هنوزم دیر نیست! میگم یه هفته‌ای وسایلت رو برگردونن. اگه دلت رضا نیست برگرد.
با مهربان‌ترین لحن ممکن گفتم:
- نه قربونت برم، حالم خوبه فقط دلم تنگ شده، همین!
دوباره اعصابش بهم ریخت و تند شد:
- آخه من نمیدونم مگه فقط تو اون خراب شده میشه درس خوند؟! این همه سال اینجا بودی، این یکسالم همین‌جا می‌خوندی دیگه!
باز هم شروع شده بود بحثی که یک ماه تمام آن را دوره کرده بودیم. با لحنی قانع کننده گفتم:
- باباجون! قربون چشمات برم، خودتم می‌دونی که این آزمایشگاه پایان‌نامه‌ی من رو فقط همین تهرانِ به قول شما خراب شده داره! وگرنه منم این غربت رو دوست ندارم.
و با شیطنت اضافه کردم:
- بعدشم خداروشکر که به لطف هواپیما راه‌ها کوتاه شده، اصلا هر هفته پاشو بیا پیشم!
- صدسال فکر نکن من جونم رو بذارم تو اون طیاره که نه به هوا وصله، نه به زمین!
نخودی خندیدم و در دل قربان آن چینی که حتما از انزجار روی بینی‌اش انداخته رفتم:
- باشه عزیزدل، من میام خوبه؟
با صدایی که دلخوری در آن مشخص بود گفت:
- خیلی خب دیگه، تو که کارخودت رو کردی. فقط خیلی مراقب خودت باش. بازم میگم اونجا کسی نیست هوات رو داشته باشه.
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- چشم بابایی، امر دیگه‌ای نیست؟
هرچند که مشخص بود علاقه‌ای به قطع کردن ندارد اما پاسخ داد:
- نه برو باباجان، خدابه‌همراهت.
- فعلا
گوشی را به قلبم چسباندم و به عکس پدر روی پاتختی خیره شدم، با نگاه به چشم‌های مشکی‌اش که حتی در عکس هم پرمحبت بود و آن محاسن جوگندمی که لشگرسفیدها به سیاه‌ها چیره شده بودند، دل در سـ*ـینه‌ام فشرده شد. به نیتِ سبکتر شدن آهی کشیدم اما غم هم همراه با نفسم تا گلو بالا آمد و همانجا در قامتِ بغضی سنگین، جا خوش کرد. برای فرار از این حال و سکوت دق‌آور، به آشپزی پناه بردم. خاله مرضیه هم هروقت غم داشت، سرش را به آشپزی گرم میکرد، پس من هم شروع به آماده سازی مایعِ کوکو کردم. یک بسته سبزی را از قسمت پایینی یخچال فریزر بیرون آوردم و با مابقی وسایل در کاسه ریختم، نگاه در پذیرایی کوچک که با یک دست مبل کرم و قالیچه‌های طرح سنتی پرشده بود، چرخاندم و به این فکر کردم که چطور بعد از یک عمر از زیر آشپزی دررفتن و انداختن تمام کارها، گردن خاله ، حالا در این برهه، تنهایی و گرسنگی یقه‌ام را گرفته بود! شاید بهتر بود به حرف پدر گوش میدادم و خاله را با خودم می‌آوردم؛ اما این هم عملی نبود، باز من دختر بودم و یک‌طور از پس خود، برمی‌آمدم اما پدر چه؟ علاوه بر لنگ ماندن در آشپزی، در شیراز هم تنها میماند. نزدیک به 20 سال از روزی که پدربزرگم، آقا ابراهیم را برای باغبانی باغش استخدام کرده‌بود می‌گذشت. در تمام این سال‌ها، خودش با هنر دستش به باغ، و همسرش مرضیه خانم، که از ابتدا خاله صدایش میکردم، با دستپخت و سلیقه‌ی بی‌نظیرش به خانه‌مان، روح زندگی می‌بخشید. با یادآوری شیراز، باغ بابابزرگ و شکوفه‌هایِ بهارنارنج‌ش، حافظیه و عطر نرگسش، ارم و طبیعت بی‌‌نظیرش، لبخند سوک لبم نشست! سری تکان دادم و به مایع شل‌و‌ول کوکو نگاه کردم و آرام لب زدم:

- مثل اینکه چهارتا تخم مرغ برای یک بسته سبزی زیاد بود، وگرنه این سبزی‌‌های غرق در زردی هیچ توجیه دیگه‌ای نداره!
با زمزمه‌ی "هرچه باداباد"، شاهکارم را به دست آتیش سپردم و به پذیرایی برگشتم. پرده‌های کرم‌قهوه‌ای ضخیم را کنار زدم و از قاب پنجره چشم‌انداز تهران را از نظر گذراندم. اگر روزی کسی میگفت که سرمه، دختر ادریس راد، قرار است ساکن این بلاد غربت شود ریشخندش میکردم! نگاه دیگری به تهران انداختم، شهری که نسبت به بقیه‌ی شهرها برایم ناشناخته‌تر و غریبه‌تر بود، من با پدر تقریبا تمام ایران را سفر کردم؛ ازشمالی‌ترین شهرها و زیباترین جنگل‌ها تا جنوبی‌ترین دریا و گرم‌ترین جزیره‌ها؛ اما تهران همیشه مورد تنفر او بود! هیچ‌وقت اینجا را مقصد سفرها انتخاب نمی‌کرد؛ حتی بعضاً چند شهر را دوباره و سه‌باره سفر کردیم اما تهران نه! تهران را به شهری و پایتختی نمی‌شناخت، می‌گفت شهر تنهایی و چندرنگی است. با اینکه من و پدر هردو متولد تهرانیم اما تعلق خاطری به آن نداشت. البته بعد از بیست و چهار سال برای اسباب‌کشیِ من، مجبور به رودر‌رویی با این غول بی‌شاخ‌ودم شد و به تهران سفر کرد. هرچند راضی به گشت در شهر نشد ولی از لحظه‌ی ورود به اینجا نگاهش مملو از غم بود. علت اصلیش را مادر می‌دانم! به گفته‌ی پدر وقتی که من فقط 1 سالم بود در تصادف جاده‌ای ما را برای همیشه ترک کرد. تمام حسرتم این است که کاش کمی بزرگتر بودم تا حداقل هاله‌ای از صورت مهربانش را یادم میمامند. مهربان به اندازه‌ی اسمش "مهربان"
با استشمام بوی سوختگی به ضرب از جا بلند شدم و بعد از اینکه با تمام توان پایم را به پایه‌ی مبل کوباندم خودم را به گاز رساندم، زیرلب غر زدم:
- بیا! از دار دنیا همین یه کوکوی وا رفته رو داشتی که اینم کربن خالص شد. آخ‌آخ پام! اون مبل رو کی گذاشت اون وسط؟ اه نخواستم.
و حرصم را با باز کردن آب روی کوکوی سوخته خالی کردم. در همان حین که به نوای گوش‌نوازه معده‌ی بیچاره‌ام گوش می‌دادم و قربان صدقه‌اش میرفتم، زنگ واحد فشرده شد. چشم از ذغال داخل ماهیتابه برداشتم و به سمت درب رفتم. با باز شدن درب، هیبت درشتِ بانویی سالخورده پدیدار شد، و البته که سینیِ غذایِ دستش هم کم برایم لوندی نمیکرد! ولی قبل از هرگونه سوتفاهم مبنی بر قحطی‌زدگی و سومالیایی بودنم، نگاهم را از غذاها گرفتم و با لبخند به چشم‌های آبی‌ش گفتم:
- سلام جانم؟
خانم با لهجه شیرینش گفت:
- سلام دختر زیبا! من ماهایا هستم همسایه‌ی واحد روبه‌رویی. راستش همون دیروز می‌خواستم بیام ببینمت؛ ولی دیدم خیلی کارداری گفتم مزاحمت نشم. اما دیگه بیشتر از این نتونستم صبر کنم و گفتم امروز بیام بهت سر بزنم
و با اشاره به سینی در دستش ادامه داد:
- اینم آوردم فکر کردم خسته و کوفته نمی‌تونی غذا درست کنی. البته امیدوارم خوشت بیاد، مادرشوهرم همیشه میگفت:« دست پختت حرف نداره عروس ». ای وای باز من زبونم گرم شد! پدرم همیشه میگفت Առաջ մտածիր, յետոյ խոսիր یعنی اول کامل فکر کن بعد تندتند حرف بزن! ولی کو گوش شنوا؟ راستی اسمت چیه دخترم؟
در تمام این مدت با لبخندی که روی لبهایم بود به صورت گرد و تپلش که توسط موهای فرِ سفیدش قاب گرفته شد بود نگاه می‌کردم و به این می‌اندیشیدم که چقدر خوش زبان و دوست‌داشتنی است! لبخندم را عمیق‌تر کردم و در حالی که سینی را از دستش می‌گرفتم، به داخل دعوتش کردم:
- منم سُرمه هستم ماهایا جون، خیلی از آشنایتون خوشوقتم و بابت غذا هم ممنونم ازتون ، فکر کنم از بوی سوختگی مشخصه که چقدر به موقع بود! درضمن شما خیلی هم قشنگ صحبت می‌کنید و اگه به من باشه دوست دارم از صبح تا شب کنارتون باشم و باهم از هر دری حرف بزنیم. خیلی خوش اومدین.
از مقابلش کنار رفتم و با دست به او تعارف کردم که داخل شَود. اوهم درحالی که نگاه دورتا دور خانه میگرداند همراه با من وارد خانه شد:
- قربونت برم دخترم. ، به‌‌به اینجا رو خودت چیدی؟ چقدر با سلیقه
سینی را روی اپن گذاشتم و درحالی که قهوه‌جوش را روشن میکردم گفتم:
- بله! ممنونم چشم‌هاتون قشنگ میبینه!
ماهایا روی کاناپه‌ی سه نفره‌ای که مقابل ال‌ای‌دی بود، نشست:
- به‌به خیلی دلباز و شاده. راستی ناراحت نمیشی میگم دخترم؟
از آشپزخانه بیرون آمدم و کنارش نشستم. انقدر مهربان و صمیمی بود که احساس میکردم سالیان سال است، می‌شناسمش:
- نه ماهایا جون اتفاقا منم مامان ندارم و این "دخترم" گفتن‌هاتون خیلی به دلم می‌شینه.
ماهیا با لبانی که کمی به سمت پایین انحنا پیدا کرد و چشمانی که کدر شد بود، گفت:
- چقدر بد! متاسفم دخترم. اما اشکال نداره من رو مثل مادرت بدون دختر زیبا، از این به بعد رو من حساب کن، باشه؟
سرم را به راست متمایل کردم و گفتم:
- خیلی ممنونم از لطفتون. حتما! اجازه بدید وسایل پذیرایی بیارم
دست روی ساعد دستم گذاشت ومانع بلند شدنم، شد:
- نه سرمه جان بشین! نیکان، پسرم، امروز زودتر میاد باید خونه باشم.
مصرانه لبخند زدم و گفتم:
- پس فقط یه قهوه، قبوله؟
سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد:
- باشه
با لبخند به اشپزخانه رفتم و پس از چند لحظه با قهوه و کیک‌های صبحانه ای که کات شده بود، کنارش نشستم و پس از گپ و گفت کوتاه با قول اینکه دوباره به من سر خواهد زد منزلم را ترک کرد و من را با آن سینی خوشمزه تنها گذاشت
***
دانای کل
به سمت کابین آسانسور رفت و با ورود به اتاقک، در آیینه به چشم‌هایش زل زد. مثل تمام این چهار سال به این فکر کرد که چقدر از این زمردها متنفر است! همه می‌گفتند چشم‌هایش شکارچی قابلی‌ست و دل هیچ دختری از دست چشمانش در امان نیست؛ اما خودش دل خوشی ازشان نداشت. باز شدن درب نشان از رسیدن به طبقه‌ی 2- می‌داد. منشی پیام داده بود که دکتر داخل خانه منتظرش است، پس بدون فوت وقت به طرف ماشین رفت و سپس به سمت خانه حرکت کرد. با رسیدن به آنجا مهدیس را دید که با شلوار جین و تاپ مشکی در آستانه‌ی در منتظرش است؛ چشمهای ریز فندوقی‌ش زیر آن همه سایه سیاه مشخص نبود و لبان تزریقی‌اش را به قرمزترین رژلب آغشته بود. هرچند به خاطر مراقبت‌های هرازگاهیش از مادر، متشکرش بود؛ اما هیچوقت نتوانست با آن حجم از لوسی و لوندی ومحبت‌های پوشالی کنار بیاید! جدی سری تکان داد و با زمزمه‌ی "سلام" وارد شد که صدای مهدیس ناخن شد روی تخته‌سیاه مغزش:
- سلام خسته نباشی خوبی؟

دوباره سر تکان داد و جدی‌تر از قبل گفت:

- ممنون که اومدی. ننا گفت تا یکی دوساعت دیگه میاد میتونی بری.
حرفش به مزاج مهدیس خوش نیامد. عملا به او گفته بود برود!
- اوکی. اتفاقاً خودمم کار داشتم. امروز سه‌تا مشتری کنسل کردم که بیام اینجا!
سنگین منت گذاشته بود و نتیجه‌اش شد، گره بین ابروهای پرپشت و مردانه‌ی او:
- انشاالله به زودی این لطفات جبران میشه دخترخاله.

و به سمت پیرمردی که احتمالا همان پروفسور احدی معروف بود، رفت. این چندمین پزشک مغز و اعصاب بود؟ از بس طی این چند ماه پزشک عوض کرده بود، که حساب از دستش در رفته بود! مهدیس در حالی که انگشت زیر مژه‌های اکسیشن شده‌اش میکشید، در دل گفت:«روی خوش نشون نمیدی پسرخاله؟ باشه! ولی هنوز من رو نشناختی. من اگه تو رو به راه نیارم که مهدیس نیستم!» و به سرعت از پله‌ها بالا رفت تا لباسهایش را بپوشد.
وقتی پسر با قدم‌های استوارش به مبل سلتنتی وسط هال رسید، پروفسور احدی که مردی مسن و جاافتاده بود به احترامش ایستاد و بعد از احوال پرسی گفت:

- خب اقای شکوهی همونطور که احتمالا دکتر سعدی گفته من برای دیدن ری‌اکشن مادرتون اومدم. آماده‌این؟
آماده بود؟ نه! برای آن رفتار هیچگاه آماده نبود:

- بله کاملا.
عینک دودی‌اش را به چشم زد و به طرف اتاق مادرش رفت. در زد؛ سپس وارد شد. مادر مثل تمام این چهارسال روی صندلی‌اش نشسته بود و به باغ چشم دوخته بود جلوتر رفت و آرام صدایش کرد:
- سلام سیمین‌بانو! چطوری مامان‌جان خوبی؟
نگاه سیمین به صورت او گنگ بود، و این نشان میداد که مثل تمام این چهار سال و خورده‌ای پسرش را نشناخته است. کمی کلافگی گفت:
- مامان منم پسرت. یادته دیروز باهام حرف زدی؟ الان هم یه چیزی میگی؟
اما سکوت سیمین ادامه داشت. هرچند که دلی برای دیدن زجر کشیدن مادرش نداشت، اما کار دیگری هم از دستش برنمی‌آمد.
پس نیم نگاهی به درب انداخت و وقتی دید پروفسور از میانه‌ی درب شاهد اتفاقات اتاق است؛ دلش قرص‌تر شد. آرام مقابل مادر ایستاد، دست روی فرم عینک گذاشت و عینک را برداشت؛ نگاه سیمین بالا آمد و به زمردها که رسید، چشم‌هایش را بازتر کرد، از تعجب بود یا ترس؟ بعد با تمام توان جیغ کشید مثل تمام این چهار سال جیغ کشید و بغض پسرش را عمیق تر کرد، جیغ کشید و مثل همیشه جملات و کلمات غیرقابل درکی بیان کرد؛ که فقط این جمله از بینشان مفهوم بود : «برو بیرون تو مُردی تو مُردی برو»
- مامان اروم باش من نمردم، مامان منم پسرت، منم "شاهان"
***
سرمه
بعد از یک استحمام کوتاه برای حاضر شدن مقابل آیینه ایستادم و به خودم نگاه کردم، من سرمه‌ی 24 ساله، تک فرزندِ ادریس راد که چهره ام گویای نسبتم با او بود! روی دختر داخل آیینه دقیق شدم؛ چشم‌های مشکی کشیده در میان صورتی متناسب و استخوانی با ابروهای پهن و بلند مشکی، لب‌های متوسط و بینی که به لطف تیغ جراحان قلمی شده بود. قد بلند را از پدر و هیکل متناسب را از مادر به ارث بـرده بودم، دست از آنالیز خودم برداشتم و نگاه اجمالی به لباس‌هایم انداختم. مانتوی بلند مشکی با استین‌های پلیسه‌ای و شلوار جذب مشکی و نیم بوت پاشنه‌دار، سِتِ خوبی از آب درمی‌آید، نه؟
در درگاه در با بوت‌هایم درگیر بودم و زیر لب غر میزدم:
- تو این هوا که خر تب میکنه سگ سـ*ـینه‌پهلو، چه وقت بوت پوشیدن آخه دختر؟ حالا روز اولی تیپ مکش‌مرگ نزنی نمیشه؟ چقدر دردسر دا...
- یه دور صابون خشک بهش بکشی خوب میشه.
سرم را بالا آوردم و با کنار رفتن موهایم، گوینده‌ی جمله را دیدمم. پسری قد بلند و چهارشانه که کلید به دست مقابل واحد روبه‌رویی ایستاده بود. چهره‌ی غربی‌اش مرا یاد ماهایا انداخت و با توجه به زمان آمدن و محلی که در آن قرار داشت، حدسش سخت نبود که باید نیکان پسر ماهایا باشد. با لبخندی بس شیطانی، از کشف بزرگم گفتم :
- سلام اقا نیکان. چشم
نیکان که انتظارش را نداشت با تعجب گفت:
- من رو می‌شناسی؟

باخنده گفتم:

- بله. ماهیا جون معرفیتون کرده.
و درهمان حین که به سمت آسانسور میرفتم ادامه دادم:
- منم سرمه‌م خوشوقتم از آشنایتون.
چشم‌های نیکان دیگر از این بازتر نمیشد و من نمی‌دانستم از چه چیزی انقدر متعجب شده است. درب آسانسور، که در همین طبقه بود، به محض زدن دکمه‌اش باز شد.
- ببخشید من یکم دیرم شده. انشاالله بعدا بیشتر باهاتون آشنا میشم. فعلا

او به یک سرتکان دادن کفایت کرد و درب بسته شد. با رسیدن به پارکیگ ریموت را در دست گرفتم و سمت ماشین رفتم. با فکر به اینکه اگر این مسیریاب نبود چطور قرار بود در تهران دوام بیاورم، رحمتی به روح مخترع‌اش فرستادم! بعد از یک ساعت و نیم طی کردن مسیر از غرب تهران به شمال شرقی‌اش رسیدم و با هزار مکافات برای معرفی و اجازه‌نامه‌ی ورود به محیط، توانستم خودم را به بزرگترین و حرفه‌ای‌ترین آزمایشگاه نوروسایکولوژی (ازمایشگاه روانشناختی) ایران برسانم. با چشم دنبال مسئول روابط عمومی و اطلاع‌رسانی آزمایشگاه، که امروز به خاطر من آمده بود گشتم. صحرا را در انتهای سالن تخته‌شاسی به دست دیدم، برای اعلام حضور دستم را بالا بردم و اوهم با لبخند و تکان دادن سر به سمتم امد. صحرا دختر دوست قدیمی پدر و اصالتا شیرازی بود. تنها کسی که در تهران داشتم و اولین مشوقم برای تهران آمدن! وقتی به من رسید مثل همیشه شالاپ شالاپ تف مالیم کرد و بعد از صدسال یادش امد که باید سلام کند:
- سلام سرمه چطوری؟ کجایی تو ؟ اومدی تهران نباید یه کلمه به من بگی؟اصلا از کی اومدی؟ دیشب کجا خوابیدی؟چطوری تنها موندی؟ اصلا تنهایی یا عمو هم هست ؟نکنه دم‌دره؟ آخ بذار برم دعوتش کنم اتاق مهمان! راس......
با لبخند عمیق رو لبم گفتم:
- وای زبون به دهن بگیر دختر، یه نفس بکش کبود شدی! من موندم مراجعات به چه امیدی میان پیشت؟! تو خودت روانشناس لازمی‌آ
با فرود آمدن دستش روی بازویم خنده‌ام اوج گرفت:
- رو آب بخندی! دلم برات تنگ شده بود دیوونه، نزدیکِ یک ساله ندیدمت.حالا بگو تنهایی یا عمو هم هست ؟
درحالی که بازوام را ماساژ میدادم، گفتم:
-منم، قربونت برم. نه، بابا همون دیروز رفت منم اومدم ازمایشگاه رو ببینم.
بعد با یادآوری حرف‌های مدیریت هیجان زده گفتم:
- راستی صحرا تا یادم نرفته، من با اقای مهدوی صحبت کردم گفتن که مدیریت درباره‌ی همکاریم با اینجا موافقت کرده؛ فقط اگر می‌خوام به عنوان همکار پژوهشگر تو پژوهش‌های آزمایشگاه‌ شرکت کنم باید خودم رو به مسئولین مربوطه با موضوعم معرفی کنم که خب فکر کنم زحمتش با توئه
صحرا که از من هم خوشحال‌تر شده بود گفت:
- اره خودم اوکیش میکنم. خیلی خوشحالم که قبولت کردن! اینجا واقعا درجه یک

نگاهی به دورتادور محیط انداختم و وقتی صندلی‌های آزمون، کامپیوترها، زونکن‌های پرسشنامه، تابلوی افتخارات و ویترین وسایل را از نظر گذراندم گفتم:
- مرسی عزیزم اره واقعا. خب حالا بگو ببینم چیه اینجا انقدر خاصه که یه ساله تموم رو مخ من راه رفتی که پایان‌نامه‌ی خوب فقط بعد از همکاری با اینجا نوشته میشه؟
انگار که منتظر همین سوال باشد، با ذوق زده جواب داد:
- تعریفی‌‌ها که زیاده ولی اگه بخوام خیلی mp3 بگم باید بگم که، من الان نزدیک دوساله که اینجا مشغولم واقعا یکی از بهترین ازمایشگاه‌های خاورمیانه‌ست. اینجا تمام تجهیزات مورد نیازت رو تو حوزه شناختی و عصب‌شناختی داره و مجهز به دستگاه‌های مختلفی مثل بیوفیدبک، نوروفیدبک، ثبت EEG به‌صورت پرتابل، مجموعه آزمون‌های Vienna، و CANTAB، ثبت ERP و حتی تحـریـ*ک الکتریکی مستقیم مغز هستش که خب خیلی میتونه کمکت کنه!
با ذوق کودکانه گفتم:
- عه چه باحال! من همیشه دوست داشتم این تحـریـ*ک مغز رو امتحان کنم. میگما! توکه عقل و بار درستی نداری، بیا بریم یه شوک الکتریکی بدم بهت؛ هم من به آرزوم برسم هم شاید فرجی شد تو عاقل شدی!
پشت چشمی نازک کرد:
- بیخود! از تو که عاقل ترم.
برای جواب دادن لب باز کردم که کسی صدایش کرد. سریع گفت:
- خیلی خب سرمه، اگه ماشین داری که برو تو ماشین منتظر باش من تا نیم ساعت دیگه میام؛ اگه هم نداری سویچ من تو دفتره یکم کارا مونده تموم بشه اومدم.
با اطمینانِ خاطر لبخندی زدم و گفتم:
- برو عزیزم، منم ماشینم دم دره
گونه اش را بوسیدم و از آزمایشگاه خارج شدم. وقتی باد سرد به صورتم خورد دستهایم را بغـ*ـل کردم و زیرلبی گفتم:
- اخ چقدر سرده!
اَولای پاییزو این همه سوز؟ خب مثل اینکه بوت پوشیدن ما هم بی‌حکمت نبود.
داخل ماشین نشستم و به فضای زیبا و سرسبز مقابلم خیره شدم. چقدر شبیه جنگل‌های شمال و جاده‌ی عباس‌اباد بود. هیچگاه فکر نمی‌کردم درمیان خاکستری‌های آلوده‌ی تهران چنین بهشتی هم باشد، دلم برای سفرهای دونفره با پدر و بعضاً 3 نفره با پدر بزرگ پر کشید! من و پدر و بابااحمدرضا چون هیچ کسی را در شیراز، یا بهتر است بگویم دنیا نداشتیم، همیشه عیدها و تعطیلات را درحال سفر و ایرانگردی بودیم. بابااحمدرضا پدرِ پدرم بود، کسی که با وجود اختلاف سنی زیادمان باز هم بهترین دوستم به حساب می آمد و همیشه اولین همراهم برای شعرخوانی‌ها و حافظیه رفتن‌هایم بود. پدربزرگ هم فامیل زیادی نداشت و ترجیح میداد که خیلی با آنها رفت و امد نکند. او که همسرش، دریابانو، را وقتی پدر سه ساله بود از دست میدهد، برای پسرش هم پدر میکند هم مادری. مرد مقاوم و صبوری که هیچگاه از ته دل شاد نمیشود و همیشه غم در چشمانش می‌دیدم، هرچند که هیچ وقت قبول نمیکرد! با یاداوری پدر و پدربزرگ چشمانم مملو از اشک شد. برای عوض کردن حالم سعی کردم فکرم را منحرف کنم وبه صحرا بیاندیشم؛ دختری بسیار مهربان ، آرام ، خوش‌قلب و کمی خجالتی که فرزند عمو فرید و خاله شیرین بود و یک خواهر کوچکتر از خودش به اسم یسنا داشت. مهمترین ویژگی این خانواده مهربانی بی‌حدشان بود. انقدر خوب و دوست‌داشتنی بودند که ناخوداگاه در همان ملاقات اول عاشقشان میشدی! عمو فرید استاد دانشگاه بود و خاله شیرین مشاورتربیتی دبیرستان، که خب شغل این پدر مادر تاثیر بسیار زیادی روی انتخاب صحرا داشت. دختری زرنگ و باهوش که دکترای روانشناسی‌اش را به تازگی گرفته‌بود و برای من یک الگوی بی‌نظیر بود. کسی که توانسته بود روی پای خود بایستد و الان مطب و زندگی مستقل خودش را داشت. برخلاف یسنا که به شدت وابسته بود، عاشق هنر و سال آخر موسیقی بود، بزرگترین چالش این خانواده‌ی آرام همین انتخاب یسنا بود؛ فکر می‌کردند نمی‌تواند موفق شود! فکر میکردند خوشبختی در گروی دکتر و مهندس شدن است؛ اما با اصرارهای یسنا و توضیح‌ها و توجیه‌های صحرا بالاخره رضایت دادند. و بعد از یکسال وقتی برای تشویق از روی صندلی‌ها بلند شدیم و ایستاده به افتخار هنرنمایی یسنا روی صحنه دست زدیم، به درستی انتخاب دخترشان پی‌بردند. و حالا هم یسنا، از بهترین نوازندگان ویالون در شیراز است و خودش را برای همکاری با یک بند معروف، آماده میکند. صورت شاد صحرا را دیدم که از درب آزمایشگاه خارج شد. دختری با قد متوسط، صورت گرد، چشم ها درشت مشکی، ابروهای پر و بینی که به تازگی عمل شده بود. طبق معمول شالش پشت گوشش بود و گوشواره‌ی فیروزه‌اییش دلبری میکرد. به ماشین که رسید در را باز کرد و گفت:
- خب خانم، من اومدم! با ماشین تو بریم، بعد منو برمی‌گردونی ماشینم رو بردارم؟

با لبخند کیفم را از روی صندلی شاگرد برداشتم و عقب انداختم:
- خوش‌‍‌اومدی جذاب! اره عزیزم بشین.
روی صندلی نشست و درحالی که کمربندش را می‌بست با لبخندی شیطانی گفت:

-بسم الله! آروم بروها، من هزارتا آرزو دارم!
می‌دانست چقدر روی دست فرمانم تعصب دارم، با اخمی ساختگی گفتم:

- اروم که میرم ولی قول نمیدم اگه یه بار دیگه به رانندگیِ شوماخری من توهین کنی پرتت نکنم تو جوب!
به حدفش که حرص دادن من بود رسید. پس بلند خندید و گفت:
- آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود دیوونه! عمو ادریس چطوره؟
حسش را می‌فهمیدم من هم دلتنگ دختری بودم که وقتی شیراز بود صبح‌مان، باهم شب میشد و شب‌مان، صبح:
- منم به خدا! ولی نمی‌خواستم خیلی مزاحمت بشم. می‌دونستم چقدرکار داری، روزی چهار،پنج ساعت مطب بعدشم دانشگاه و تدریس واقعا کم نبود! منم این وسط میشدم قوز بالا قوز که چی؟
اخم ساختگی کرد:
- تو خواهری خودمی دیوونه، نگو اینجوری راجع به خودت. اره واقعا خیلی سخت بود البته سختی من چهار ساله‌‌ست میدونی دیگه از روزی که ارشد قبول شدم حتی یه هزار تومنم از مامان، بابا نگرفتم. کار و درس واقعا جون آدم رو میگیره ولی خداروشکر تونستم رو پای خودم وایسم. نمی¬دونی سرمه اون موقعی که مطب رو زدم و چیدمان تموم شد به قول سوگند:«یه بال درومد از این سر تا اون سر شونم» حاصل بیست و شیش سال زندگیم جلوم بود واقعا شیرین بود الانم با اینکه هنوز هفت ماهم از تاسیس مطب نگذشته ولی واقعا دارم نتیجه می‌گیرم و از ته دلم خوشحالم و باید مثل این پیرزنا بگم قسمتت بشه ایشالا ننه جون!
ارام خندیدم و «دمت گرمی» زیر لب نثارش کردم
- راستی نگفتی عمو چطوره؟
با یادآوری بابا و بحث های یک ماه اخیرمان چشمهایم را در کاسه چرخاندم و گفتم:
- خداروشکر خوبه بعد از کلی دعوا و بحث قبول کرد که بیام
به سمتم برگشت و تکیه‌اش را به در ماشین داد و گفت:
- حق داره سرمه تو این دنیا تنها کسی که براش مونده تو و حاج احمدید
سری تکان دادم:
- میدونم ولی تمام حرف من این، چرا باهام نیومد؟ میگه پایبنده کارمم! ولی کارش چیزی نیست که نتونه تو تهران ادامه بده! تازه اینجا به مراتب بیشتر از شیراز، از زیورالات و سنگ‌هاش استقبال میشه. ولی بحث اینا نیست! می‌دونی صحرا، نفرتش از تهران عجیبه! اگه به خاطر مرگ مامانه، خب باید از جاده و ماشین و رانندگی هم متنفر بشه. ولی نه! نمیدونم اما دیگه نمی‌تونم مثل قبل حرفاش رو بپذیرم و کنار بیام
با چهره‌ای متفکر گفت:
- خب ازش بپرس!
چشم هایم را درشت کردم و با لحن هیجان‌زده‌ای پرسیدم:
- اوه خدای من چرا به فکر خودم نرسیده بود که میتونم ازش بپرسم؟! وای خدایا، کی بودی تو صحرا!
چشمهایم را به حالت عادی برگرداندم و پوکرفیس شده ادامه دادم:
- جان من به مراجعات هم همین جوری مشاوره میدی؟
قهقه ای زد و میان خنده گفت:
- مرض. خب چی میگه؟
برعکس او من جدی گفتم:
- میگه من از تهران بدم میاد چون خاطره‌ی خوشی ندارم. چون همه زندگیم رو ازم گرفت.
به تبع من جدی شد و پرسید:
- همه زندگی‌ش رو؟
نفس آه مانندم را بیرون دادم:
- اره استعاره از مامانمه! بابابزرگ میگه:«جمله پرتکرارش به مامانت "انت حیاتی" بود» . خیلی همدیگه رو دوست داشتن.
در تائید حرفهایم سری تکان داد و گفت:
- اره میدونم. حاج احمد میگفت از بچگی باهم بزرگ شده بودند و عاشق هم بودن ولی هیچوقت کامل نگفت چی به چی شد!
نگاهی به مسیریاب انداختم و گفتم:
- شاید باورت نشه ولی خودمم هنوز که هنوزه کامل درموردشون نمیدونم! بابا خیلی اذیت میشه و نمی‌تونه تعریف کنه بابابزرگم جوری رفتار میکنه که انگار چیز خاصی برای تعریف نداره! هرچی که هست ما رو غریب ول کرد تو تهران.
صحرا برای عوض کردن بحث با شادی گفت:
- حالا اینارو ول کن از خودت بگو ببینم چه میکنی؟ زندگی مجردی چطوره؟ از کی تهرانی؟ چیا شد ؟
در جواب با لهجه شیرازی گفتم:
- عامو میگُمِت ولی اول یه غِذاسِراوُ نشوُو بِده به مُ که معدهُو دیگه سوراخ شد
صحرا طبق معمول به گویش ناپخته‌ی من خندید و گفت:
- بعد از بیست و چهار سال هنوز یاد نگرفتی لهجمون رو!
حق به جانب گفتم:
- والا توعم اگه جای من بودی و تو خونه یه سره فارسی صحبت میکردین و فقط بیرون گویش شیرازی رو میشنیدی یاد نمی‌گرفتی! ولی قبول کن بهتر شده.
خنده‌اش اوج گرفت:
- به هیچ وجه!

بعد از چند دقیقه به فودکورت نزدیک دانشگاه رسیدیم و پس از سفارش غذاها منتظر الارم پیجر شدیم. دست زیر چانه زده به صحرا زل زده بودم که بالاخره با شوخی لب به اعتراض باز کرد:
- اونجوری نگاه نکن اقای حیـ*ـض! من قصد ازدواج ندارم، ایش!
با این حرفش یاد تعریف‌های خاله شیرین از خواستگار جدیدش افتادم:
- راستی گفتی ازدواج! خواستگارت چی شد؟
با اخم و کاملا جدی گفت:
- نه واقعا! این همه بدبختی نکشیدم که الان ازدواج کنم!
- ولی از خاله شنیدم طرف هم رشته‌ای خودته و قطعا تو رو درک میکنه. وضع مالی و زندگیشم که خوبه! پس دیگه چه مشکلی داری؟
بی‌حوصله انگار که چندین بار این بحث را کرده است جواب داد:
- زندگی و ازدواج فقط یه معامله نیس که چون توان x بیشتره پس انتخابش کنیم! پس محبت و عشق و انگیزه چی؟
حس میکردم دارد بهانه می‌آورد و حقیقت ماجرا چیز دیگریست! اما اکت صورتم را تغیر ندادم. وقتی صورت بی‌حس من را دید، پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- من رو بگو با کی اومدم 13 به در! تو که دیگه بعد از اون، اعتقادی به عشق و اینا نداری!
آمدم حرفی بزنم که پیتزاها را آوردند و من بیخیاله تمام بحث‌ها و نتیجه‌گیری‎‌های دنیا، محو آن کش‌های سفید شدم!
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
بعد از شام خیابان‌های ناشناس تهران را گشتیم. کمی که پایین آمدیم به خیابانی رسیدیم که دوطرفش را درختانی بلند قامت احاطه کرده بود. صحرا درحالی که نگاهش به درختان بود، گفت:
- اینجا ولیعصره! طولانی‌ترین خیابون تهرانه، ولی این تیکه اش بی‌نظیره. یکی از اونجاهایی که قدم زدن توش عجیب میچسبه.
من که عاشق پیاده روی بودم با ذوق گفتم:
- خب پس پایه‌ی یه پیاده روی دونفره هستی؟
با تلخند سری به نشانه ی مخالفت تکان داد:
- نه، بذار اولین بار قدم زدن رو توش باکسی تجربه کنی که یه عالمه حرف نزده باهاش داری. باکسی که هربار از اینجا رد میشی با یادش لبخند بزنی. الان 80 ساله که آدما اینجا خاطره ساختن و این خیابون شاهد خیلی عشق‌ها، عهدها، حرف‌ها و قدم‌ها بوده که هیچوقت عادی و قدیمی نشدن! بذار مال توعم بشه یکی از اینا.
مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
- حرفات عمیقه صحرا! تو اینجا خاطره‌ای ساختی؟
وقتی نگاهش سمتم برگشت برق اشک را در چشمانش دیدم! چه چیزی صحرا را انقدر متاثر کرده بود؟
- فقط یه چیزی یادت باشه، با کسی خاطره بساز که ارزشش رو داشته باشه!

پس احساساتش را زخم زده بودند! دلم می‌خواست با سوالات بیشتر، رفع ابهام کنم؛ اما حالش را مساعد نیافتم:
- دشت بی آب و علف بریم یه دونه از اون بستی قیفی‌ها بزنیم؟
خندیده‌ای که در تناقض با غم چشمان درشت مشکی‌اش بود، روی لبان کوچک صورتی‌اش آورد و به عادت بچگی جواب داد:
- باشه مهرناز جون بزن بریم!
چشم غره‌ای به این اسم که می‌دانست چقدر از آن متنفرم، رفتم و پایم را از روی پدال گاز برداشتم. بعد از خوردن بستنی و کمی صحبت برای برداشتن ماشینش جلوی ازمایشگاه برگشتیم و بعد از خروجش از محوطه دانشگاه با تک بوقی از او خداحافظی کردم.
مسیر یک ساعت و نیمه ی ظهر را بدون ترافیک چهل دقیقه‌ای برگشتم و تازه به مفهوم ترافیک دیوانه کننده‌ی تهران پی بردم! ورودم به پارکینگ همزمان شد با ورود خودرویی که چون پشت سرم بود و در آیینه می‌دیدمش تشخیص راننده اش خیلی سخت نبود" نیکان"! در دل گفتم:« ای بابا اینم که ساعت ورود و خروجش رو با ما تنظیم کرده!» از رمل پارکینگ پایین آمدم، ماشین را سرجای خودم پارک کردم و پیاده شدم. همین که دکمه‌ی بی‌صدای دزدگیر را زدم، نیکان هم از ماشینش پیاده شد:

- سلام سرمه.

زیرلب غر زدم:
- کشمش دم داره بابا! یه خانمی،عزیزی،جانی، چیزی بذار تنگش!
و برخلاف این بالبخند گفتم:
- سلام آقانیکان خوبین؟
او هم ماشینش را قفل کرد و کنارم آمد:
- خوبم تو چطوری؟
درحالی که باهم از پارکینگ کم نور به سمت روشنایی راهرو میرفتیم تا سوار آسانسور شویم، گفتم:
- ممنون منم خوبم.
نیکان دکمه‌ی نقره‌ای آسانسور را فشرد و سپر به سمت من برگشت. یک تا از ابروی قهوه‌ایش را بالا انداخت و گفت:
- خب پس این سرمه خانم مهربونی که مامان میگفت شمایید
لبخندی زدم و گفتم:
- ماهایا جون لطف داره بله خودمم، ایشون چطورن؟ خوبن؟
نیکان سری تکان داد و گفت:
- خداروشکر خوبه
و با بالا اوردن مشمای خرید ادامه داد:
- خانم هـ*ـوس تارت کرد ما رو فرستاد دنبال ارد و مربا
با رسیدن آسانسور هردو وارد شدیم:
- ماشالا هنرمندن.
نیکان کمی جدی شد و گفت:
- راستی سرمه امروز مامان رو کجا دیدی؟
به یاد سینی غذای لذیذش لبخندی زدم و گفتم:
- اومدن خونه‌م

دوباره آن تعجبِ ظهر به چهره‌اش بازگشت و با تعلل "آهان"ی گفت. با رسیدن به طبقه موردنظر پیاده شدیم، رفتارش برایم عجیب بود اما مجالی نشد تا بپرسم و بعد از خداحافظی مختصری وارد خانه شدم. خانه غرق سکوت و تاریکی بود و تازه فهمیدم که به جای سخت داستان رسیده‌ام، تنها ماندن در تاریکی!دیشب انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد اما امشب نمی¬توانستم در تاریکی بمانم پس تمام چراغ هارا روشن گذاشتم و به اتاق رفتم.
***
دانای کل
برای بار هزارم اتاق چند متری را رفت و برگشت. همیشه از منتظر ماندن متنفر بود، و حالا دو ساعت و نیم از وقتی که شاهیار گرفته بود می‌گذشت. پروفسور احدی، پزشک کار درستی بود و این را، هم از عناوین و مقالات روی دیوار میشد فهمید، هم از تعدد جمعیت حاضر در مطب. بالاخره منشی اجازه ‌ی داخل شدن به او داد و وارد اتاق دکتر شد، دکتر بعد از سلام و علیک او را به نشستن روی تک صندلی چرمی مشکی مقابل میزش دعوت کرد:
- خب من درخدمتم

شاهان سـ*ـینه‌ای صاف کرد و مودبانه پاسخ داد:
- شما لطف دارید. دکتر سعیدی فرمودن برای پیگیری پرونده مادرم باید خدمتتون برسم.
پروفسور که از ابتدا او را شناخته بود سر تکان داد و گفت:
- بله پسرم. فقط ممکنه یکبار دیگه مشکل پیش آمده برای مادرت رو توضیح بدی؟ اسم مادرتم بگو که بگم منشی پرونده‌ش رو بیاره.
با خودش فکر کرد، مگر دکتر نگفت که شرح حال مادر را کامل به او داده است و برای همین پروفسور احدی دیروز به خانه‌شان آمد و از او خواست تا امروز به مطبش بیاید؛ پس چه چیزی را باید توضیح دهد؟ با این حال نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمام اتفاقات را از ابتدا تعریف کند:
- سیمین رفیع هستن. حقیقتا، مامان همیشه شب اول محرم سفره‌ی نذری داره، ولی متاسفانه پنج سال پیش شب قبل از مراسم حالش بد شد و از هوش رفت. پزشک‌ها علت این اتفاق رو فشار عصبی و استرس مراسم تشخیص دادن، وقتی هم به هوش اومد دیگه نه صحبت کرد نه کسی رو شناخت و کلا آلزایمر گرفت.

دکتر کمی چشم‌هایش را باریکتر کرد که باعث شد چین‌های اطرافش بیشتر خودنمایی کنند:
- یکم از قبل‌تر توضیح بده لطفا
شاهان که نمی‌دانست از کجا باید شروع کند پس با تعلل گفت:
- نمیدونم دقیقا باید چی بگم؟ ولی مامان کلا بعد از مرگ پدرم یکم بهم ریخت. ما هم اون موقع خیلی بچه بودیم و مامان هم خیلی تنهاتر. اما مشکل خاصی نداشت. تا شش سال پیش که برگشتیم عمارت، مثل اینکه این عمارت خونه‌ی اجدادی مادرم بوده و همون جایی که از اول ازدواجش با بابام زندگی می‌کرد. خلاصه از وقتی که برگشتیم حالش بدتر شد، کم‌کم دچار اختلال در خواب و کابوس شد، همش گریه میکرد، دیگه شاد نبود و به شدت بهم ریخت. کلا هم کنار پنجره می‌نشست و به باغ و حیاط و ساختمون دیگه‌ای که داخل عمارت هست نگاه میکرد و به طور کلی حتی همون یکم روحیه‌ی قبل رو هم از دست داده بود.
دکتر متفکر دست زیر چانه و ریش‌های سفیدش کشید:

خب چرا از این خونه نرفتید؟

شاهان به نشانه‌ی ندانستن کف دستش را بالا اورد:
- تا زمانی که حالش خوب اجازه نمیداد. بعد از بیماری هم هرجایی رفتیم همون روز اول اونقدر جیغ می‌کشید و گریه میکرد که مجبور میشدیم برش گردونیم عمارت.
دکتر چیزی یاداشت کرد و بعد پرسید:
- قبل از اون اتفاق، علایم اولیه‌ی آلزایمر رو داشت؟
شاهان که در فکر فرو رفته بود، درحالی که خیره به پرونده‌ی روی میز، که منشی تازه آورده بود، نگاه می‌کرد، گفت:
- بله خب مثلا بعضی وقت‌ها که بیرون می‌رفتیم یادش میرفت زیر گاز رو خاموش کرده یا نه! یا چیزهایی رو گم میکرد یا یادش نمی‌اومد کجا گذاشته
دکتر تبسمی کرد و در همان حین که با دستمال، عینکش را پاک میکرد پاسخ داد:
- این‌هایی که شما گفتی رو همه‌ی ما داریم! منظورم از نشانه‌های اولیه، اختلال در تولید حافظه است؛ یعنی مطلب جدیدی یاد گرفته نشه. پس اگه اسم فردی رو یاد گرفتیم، ولی بعدا فراموش کردیم، مبتلا به آلزایمر نیستیم بلکه این نوعی فراموش‌کاریِ ناشی از خستگی موقت ذهن یا چیزهایی ازاین قبیله. اما من منظورم از علایم چیزهایی مثل مشکل در انجام کارهای عادی در خونه یا گم کردن زمان و مکان یا مشکل برای درک تصاویر و روابط فضاییه یعنی نتونه رنگ یا تصاویر رو تشخیص بده یا براش سخت باشه و از این قبیل چیزها
شاهان سرش را به نشانه‌ی مخالفت به چپ و راست برد و قاطع گفت:
- نه اصلا چنین نشانه‌هایی نداشت
دکتر سری تکان داد، عینکش را روی چشم گذاشت و پرونده‌ی پزشکی را مقابلش باز کرد:
- خب شاهان جان پس فکر میکنم که نظرم درست باشه، ببین به نظر من مشکل مادرت چیزی فراتر از یک آلزایمر ساده‌ست! من طی این چند وقت با اساتید روانشناسی هم صحبت کردم و به نتیجه‌ای که رسیده بودم مطمعن‌تر شدم. من اول یه توضیح کوتاه بدم که متوجه دلیل علمی حرفم بشی، ببین آلزایمر یه فرایندیِ که طی اون سلول‌های مغزعملکرد خودشون رو از دست می‌دن و در نهایت از بین میرن؛ که این روند به از دست رفتن قدرت حافظه، کاهش توانایی تو فکر کردن و حتی تغییرات شخصیت منجر می‌شه، به بیان علمی تر مسیر اصلی این بیماری مختل کردن ارتباط بین نورون‌هاست؛ حالا نورون چیه؟ نورون‌ها سلول‌های خاصی هستن که سیگنال‌های شیمیایی و الکتریکی بین بخش‌های مغز را پردازش و منتقل می‌کنن. وقتی این اتفاق میوفته سلولهای مغز میمیرن که علت این هم تشکیل دو نوع پروتئین به نام "آمیلوئید" و "تاو" هستش. خب این پروسه‌ای که من میگم از آغاز تا رسیدن به مرحله ای که سیمین الان توش هست یعنی گِرِید 4 حدود چهار، پنج سال طول میکشه، نه یک شب تاصبح یا یک بیهوشی! یک موضوع دیگه چیزی هست که من دیروز دیدم، ری‌اکشنش به چشم‌هات! به نظر من این ترس عجیب صرفا از رنگ یا حالته چشماته! یه سوالی که مطرح میشه اینه که فقط نسبت به تو این واکنش رو نشون میده یا هرکسی که چشمهاش رنگیه؟ آیا به برادرت هم، چنین واکنش‌هایی رو نشون میده؟
این موضوع قبلا هم فکر شاهان را درگیر کرده بود پس بدون درنگ پاسخ داد:
- خیر. مادر صرفا با من این رفتار رو داره. وقتایی که دختر خالم ، با لنز سبز پیشش میره هیچ واکنش خاصی نشون نمیده، برادرم رو هم شما ندید ولی کلا چهره‌اش با من متفاوته، من کاملا شبیه پدر هستم و شاهیار شبیه مادرمه و به خاطر همین شباهت کم به اون هم واکنش نشون نمیده.
دکتر به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت:
- پس باتوجه به جمله‌ی«تو مُردی» احتمالا شما رو با پدرتون اشتباه می‌گیره. ولی باز هم این ترس توجیه نداره! و اینکه یادشه پدرتون مرده، فرضیه‌ی الزایمر گرید4 رو هم از بین میبره! چون اگه الزایمر گرید4 داشته باشی نمی‌تونی هیچ منطق زمانی، مکانی رو درک کنی، یعنی نمی‌تونی بفهمی کی زنده است یا چه کسی در گذشته مرده. به هر حال من بازم میگم که حس میکنم مشکل مادرت فراتر از یک الزایمر ساده است. شاید یه افسردگی شدید یا فوبیایی هست که از یک چیز خاص داره! این دیگه در حیطه‌ی دانش مغز و اعصاب نیست. به نظرم بهتره به یک روان‌پزشک مراجع کنی.
شاهان سکوت چند ثانیه‌ای برای پردازش گفته‌های دکتر را شکست و پرسید:
- خب آقای دکتر شما خودتون کسی رو معرفی میکنید ؟
دکتر انگشتان دستش را به سمت راست برد و گفت:
- خیلی فرق نمی‌کنه، ولی در همین ساختمان پزشکان دکتر پرهام موحد واقعا کارش بی‌نظیره من یه نامه براش می‌نویسم فردا اول وقت برو پیشش.
پس از تشکر و خداحافظی از دکتر با ذهنی مملو از سوال به سمت شرکتش حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
***
سرمه
ظرف‌های ماهایا‌ را پر از مسقطی و کلوچه شیرازی، که محبوب خودم بود، کردم و بعد از حاضر شدن از خانه خارج شدم. امروز باید برای خرید چند رفرنس و مشورت با استاد راهنمایی که استاد ایزدی ، استاد دانشگاه شیرازم، معرفی کرده بود، طرف انقلاب میرفتم و بعد از آن هم باید شروع به گشتن دنبال کار میکردم
مقابلِ واحد ماهایا ایستادم و زنگ را فشردم. مردی بلند قد با موهای سفید و صورتی تپل و پر چین در را باز کرد. حدس زدم که باید همسر ماهایا باشد لبخندی زدم و گفتم:
- سلام وقت بخیر! سرمه هستم، واحد روبه‌رویی، برای تشکر از ماهایا جون اومدم تشریف ندارن؟
مرد برخلاف ماهایا لهجه نداشت و به فارسی سلیس گفت:
- سلام من سعید هستم، همسر مادام، خوشبختم! شما مادام رو از کجا می‌شناسید؟
کمی لبخندم را جمع کردم و گفتم:
- وهمچنین! مادام همون ماهایا جان هستن دیگه؟
آقاسعید متعجب نگاهی به سرتا پایم انداخت و گفت:
- بله ما همه مادام صداش میکنیم ولی شما ازکجا می‌شناسیدش؟

از لحن مشکوکش، شک در دل من هم جوانه زد:
- خب مادام جون دیروز تشریف اوردن منزل من، این سینی هم غذاهایی بود که برام اوردن.
سینی را از دستم گرفت و با نگاهی که مشخص بود هنوز باورم نکرده است، گفت:
- ممنون دخترم. ولی مطمعنی که با خودش حرف زدی ؟ یعنی شما واقعا با مادام حرف زدی؟
شَک در دلم بیشتر شد و نمی‌دانم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که:« وای خاک تو سرم. غلط نکنم این مادامه مرده بود روحش به من نازل شده! اگه این ساختمون همش تسخیر شده باشه چی؟ وایسا ببینم پس نیکان چرا انقدر راحت از مامانش حرف میزد؟ نکنه اونم مرده باشه؟ یعنی من با یه روح حرف زدم؟ یاخدا اگه از امشب بیان سراغم چی؟ همون پس انقدر تعجب کرده بود!» در همین فکرها بودم که آقاسعید با گفتن کلمه‌ی دخترم من را به زمان حال برگرداند:
- بله من با خودشون حرف زدم. حتی یه مدت زیادی هم پیشم موندن و باهم گپ زدیم! مشکلی براشون پیش اومده؟
دستش را با تعجب به چانه اش کشید و گفت:
- خیلی عجیبه! این امکان نداره!
با این حرف مطمعن شدم که مادام مرده است و آن چیزی که من دیدم توهم بوده. اما از کی تاحالا روح‌ها قهوه و کیک می‌خورند؟ در حال جر و بحث با خودم بودم که قامت مادام کنار همسرش پدیدار شد. آمدم دهان باز کنم و جیغ بکشم که آقاسعید گفت:
- عزیزدلم تو اینجا چیکار میکنی؟

هم خوشحال شدم که جز من کس دیگری هم روح را دیده هم ترسیدم که نکند او هم روح باشد! سریع به پاهایش نگاه کردم تا ببینم سم نداشته باشد!:

- « اخه خنگ خدا اونی که سم داره جنه! این در بدترین حالت روحه، یعنی یا از دیوار رد میشه یا خیلی سفیده و اینجور چیزا»
به جان خودم غر زدم:
- « حالا این وسط کلاسه متافیزیک شناسی گذاشتی؟ تروخدا یه حرکتی بزن الانه سکته کنی!»

مادام جلو امد و قبل از این که مجالی برای فرار داشته باشم در آغوشم کشید:
- آخ سرمه جان سلام چقدر دلتنگت بودم بیا بریم تو
ناخودآگاه با بلندترین صدای ممکن گفتم:

- نه!
وقتی نگاه متعجب زن و شوهر را به خودم دیدم تازه فهمیدم چه گندی زدم و دست پاچه گفتم :
- هِه، منظورم اینه که نه خیلی کار دارم و دیرم شده، ایشالا یه وقت دیگه مزاحم میشم فعلا
و با نهایت سرعت وارد آسانسور شدم. درب که بسه شد زیر لب خودم را دعوا کردم:
- یعنی حیثیت هرچی روانشناسه بردی! اخه روح؟ مرده؟ سم؟ یه کاری کردی به همین یه نخود عقلتم شک کنن. یادت باشه بعدا باید کاملا توجیه کنی این کارات رو. حالا با منتفی شدن نظریه کاملا علمیه "روح قهوه خوار بودنه مادام" پس علت این همه تعجب اقاسعید چی بود؟ باید بعدا از خود مادام بپرسم!
با پرنسس از پارکینگ خارج شدم و به سمت انقلاب حرکت کردم و پس از خرید چند کتاب به سمت دانشگاهی که دکتر اکرمی در آن حضور داشت رفتم. مردی پنجاه.شصت ساله که دکترای خود را از انگلیس گرفته بود و با توجه به نمره‌ها و معدلم استاد راهنمایی پایان‌‌نامه‌‌ام را قبول کرده بود. چند ضربه به درب زدم و بعد از اجازه‌ی استاد وارد شدم. اگر بگویم اتاقش قطعه‌ای از بهشت بود دروغ نگفتم! دور تا دور گلدان چیده شده بود و تمام دیوار، قفسه‌ی کتابهایش بود، پنکه‌ی قدیمی که پلاک دانشگاه و سال ۱۳۵۵ را داشت کنار دیوار ایستاده بود. میز بزرگ چوبی‌اش با کتاب و دفتر و قلم پوشده شده بود و فنجان نیم‌خورده‌ی قهوه و سیگارهای بهمنش در کنار عکس بانویی سالخورده ،هارمونی زیبایی ساخته بود. سلام کردم و به اشاره‌اش روی تک صندلی چرمی مقابل میزش نشستم. هرچند که مرا می‌شناخت اما توضیحی کوتاه از خودم و رزومه‌ام دادم و منتظر پاسخش ماندم. استاد پس از اینکه دستهایش را بهم قلاب کرد و روی میز گذاشت، گفت:
- خب خانم راد با توجه به توضیحاتتون و پیش زمینه ای که دارید و البته بکر بودن موضوع که اگه اشتباه نکنم درباره‌ی" مقایسه‌ی نحوه عملکرد افراد مبتلا به اسکیزوفرنی ، افسردگی و افراد عادی و بهنجاره"، من پایان‌نامه‌تون رو میپذیرم؛ اما واقعا از شما کار میخوام، کار خوب هم میخوام! احتمالا اطلاع دارید که به خاطر مهمان بودنتون میتونم هر لحظه از استاد راهنمایی انصراف بدم و بدون تعارف عرض کنم، قطعا اولین کم کاری و خطایی که ببینم این کار رو خواهم کرد! الان هم به عنوان اولین کار میخوام که یه تعریف جامع از اسکیزوفرنی برام بیارید و طی هفته‌ی آینده با کیس پژوهشی که بهتون معرفی میکنم ملاقات داشته باشید و گزارش اولیه رو نهایتا تا دو روز بعدش بهم تحویل بدید. سوالی نیست؟

به معنای واقعی کلمه ذوق مرگ شده بودم بعد از پنج سال و نیم درس خواندن، بالاخره به کار کیفی هم رسیدم. در تمام این سالها به جز 6ماه کارورزی آن هم به زور استاد ایزدی، فقط کارهای تحقیقی و کَمی انجام داده بودیم. با لبخند به استاد پاسخ دادم:
- خیلی هم عالیه استاد، بنده تمام تلاشم رو میکنم که ناامیدتون نکنم.
استاد تبسمی کرد و بعد از توضیحات مورد نیاز، اجازه خارج شدن داد. پس از خروج از اتاقش با صحرا تماس گرفتم و قرار شد برای ساعت پنج به مطبش بروم. تا آن موقع دوساعتی وقت داشتم اما نمیدانستم چه کار کنم! نه آنقدر زمان زیادی بود که به منزل بروم، نه آنقدر کم که بروم سمت مطب و مقابل درب منتظر بمانم. سرگردان از درب دانشگاه بیرون زدم و به سمت ماشین حرکت کردم. در ذهنم با خودم کلنجار میرفتم و برای پر کردن وقت خالی دنبال راه حلی بودم که چشمم به کافه کتاب مقابل دانشگاه افتاد! بهترین کار ممکن همین بود . پس خودم را به یک قهوه و دقایقی آرامش دعوت کردم. وارد کافه شدم و بعد از سفارش قهوه به سمت کتابخانه‌ی انتهای کافه رفتم. انقدر کتاب‌های مختلفی را در خود جا داده بود که فقط یک ربعی به بررسی‌شان گذشت. ناگهان چشمم به کتابی خورد که من را به چهار سال پیش برد! یادم آورد هدیه‌ای را که از او گرفته بودم و با چه عشقی میخواندمش! کتابی که با خط به خطش خودم را الی و اورا نوآ تصور کردم، عجیب بود این رمان را کمتر جایی در ایران داشت و حالا در این لحظه اینجا بود! انگار فقط آمده بود من را یاد او بندازد، روی کتاب نوشته بود "The NoteBook" و چقدر همین چند حرف به من دهن کجی میکرد! رمان را برداشتم و پشت میز نشستم صفحه ی اول را باز کردم "تقدیمی به لعیای زیبا" پس این هم هدیه بود! چه بر سر لعیا و عشقش آمده بود که زیر این جمله مهر خورده بود «اهدایی به کافه کتاب»! صفحه‌ی بعد را آوردم:
- «فصل اول:

خورشید تازه طول کرده از پنجره به باغ نگاه میکنم انگار روی دنیا گرد مرگ پاشیدند....»
و همین نصفه خط ابتدایی کافی بود تا به آن روز سرد زمستانی بروم:
« با لپ‌های یخ کرده و قلبی که از عشقش با تمام توان به سـ*ـینه میکوبد مقابلش ایستادم. سال دوم دانشگاه است و روز عشاق. برایم کادو کتابی گرفته، روبه رویم می ایستد و میگوید:
- این رو واسه تو گرفتم سرمه، میدونم از هر خرس و شکلاتی بیشتر، کتاب دوست داری!
شیرینی قندی که در دلم آب شد تا کامم میرسد! نمیدانم چگونه ابراز کنم احساساتی که قلبم را پر کرده است؛ پس هرچه عشق دارم در نگاهم میریزم و میگویم:
- وای تو بهترینی! عااشقتم! چطوری اینو پیدا کردی؟!
و اسم کتاب را زمزمه میکنم:
- "دفترچه خاطرات " وای نسخه ی آمریکاییش هم هست! پسر تو یدونه ای.
میخندد و میگوید:
- قربون ذوق کردنت برم من، برو بخون ولی فقط به یاد من.
خودم را لوس میکنم و درحالی که کتاب را با دودست در آغـ*ـوش کشیدم و به سـ*ـینه چسباندم، میگویم:
- مگه میشه جز تو به کس دیگه‌ای هم فکر کنم؟
باز میخندد و من را بیش از پیش عاشق خنده‌اش میکند. طرح لبخندش را در ذهنم حک میکنم و میگویم:
- خنده‌هایت را دوست دارم. بیشتر بخند احسان عظیمی! »

با زنگ گوشی همراهم رشته‌ی افکارم پاره شد و چقدر متشکر بودم از فرد پشت خط‌! به شماره‌ی ناشناس روی گوشی خیره شدم و هرچه فکر کردم نتوانستم تشخیص دهم کیست! پس خط را آزاد کردم و جدی گفتم:
- بفرمایید؟
- سلام سرمه
صدای پسر آشنا بود اما من همیشه در تشخیص صداها گیج بودم:
- سلام شما؟
- عه نشناختی؟
در دل گفتم:« آخه بنده‌ی خدا من بابامم با خط غیر خودش زنگ بزنه نمیشناسم! توکه جای خود داری!»
- نه متاسفانه معرفی میکنید؟

- نیکانم. پسر مادام

«یعنی این از راه دور هم باید گند بزنی به فکر کردنه من؟» و درحالی که قهوه ام را مزه میکردم گفتم:
- آهان شرمنده نشناختم! خوبین؟ جانم؟

- مرسی. می‌خواستم ببینمت
:« خب مثل اینکه بخت ماهم مثل این فیلم و رمانا قراره با همسایه‌ی خوشگل پولدار باز بشه» نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- مشکلی نیست. ولی برای چی؟

با لحنی که مشخص بود هم عجله دارد هم مایل نیست پشت تلفن چیزی بگوید، پاسخ داد:
- یه موضوع مهمیه که حتما باید باهات در میون بذارم و اگه قبول کنی امروز یه کافه قرار بذاریم ببینمت.

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- حقیقتا الان وسطِ شهرم و ساعت 5 هم قرار دارم و فکر نمی...
نیکان با عجله ای که دلشوره به دلم انداخت حرفم را نیمه تمام گذاشت:
- منم طرف بازارم. تا اونموقع هم یک ساعت و نیم مونده، ببینمت؟
فنجانم را روی میز گذاشتم و گفتم:
- راستش اصرارتون داره نگرانم میکنه!
- بحث مهمیه ولی بد نیست نگران نشو. بیام دنبالت یا ماشین داری؟
حس کنجکاویم غلبه کرد و گفتم:
- نه ماشین اوردم. فقط کجا بیام؟
نیکان سریع گفت:
- لوکیشن برات میفرستم. کاری نداری؟
- اوکی. پس فعلا
- میبینمت

گوشی را پایین آوردم و درحالی که در ذهنم در تلاش برای حدس موضوع مورد نظر نیکان بودم، شماره‌اش را سیو کردم. سپس کتاب را از روی میز برداشتم و به سمت صندوق رفتم. روبه پسری که با تیپ امروزی پشت صندوق نشسته بود گفتم:

- سلام جناب وقت بخیر. میز هفت بودم.
و با بالا اوردن کتاب حرفم را کامل کردم:
- این کتاب رو هم میخوام. لطفا قیمتش رو بفرمایید، تا تقدیم کنم.
پسر که درحال وارد کردن سفارشات مشتری داخل سیستم بود، نیم‌نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
- قابل نداره خانم ولی شرمنده کتاب‌ها فروشی نیست.
مصمم‌تر از قبل گفتم:
- بله میدونم اهدایی هستن. ولی من این رو میخوام، هر قیمتی هم بگید موردی نداره. من خیلی وقته دنبال این نسخه‌ش هستم ولی پیداش نکردم. لطفا اگه امکانش هست بگید.
پسر با این همه اصرار چشم از مانیتور کند و گفت:
- تاجایی که من میدونم امکان فروششون نیست؛ ولی بذارید به مدیریت اطلاع بدم.
و بلند شد و به سمت پله‌های طبقه‌ی بالا رفت. بعد از چند دقیقه به همراه مردی پا به سن گذاشته اما بسیار خوش پوش، به سمتم آمد. مرد که با آن موهایی یک دست سفید، کت شلوار و کراوات نوک مدادی و آن عصای عقاب نشان من را یاد مردان دهه چهل و پنجاه می‌انداخت،به محض اینکه مقابلم رسید گفت:
- سلام بانو، مشکلی پیش اومده؟
با لبخندی که حاصل از آن حس آشنا بود، پاسخ دادم:
- سلام نه مشکلی که نیست، فقط من می‌خواستم این کتاب رو بخرم؛ البته اگه امکانش باشه؛ اگر هم نیست اشکالی نداره.
مرد نگاهی به کتاب در دستم انداخت:
- کتاب‌های اینجا فروشی نیست بانو
به اینجای حرفش که رسیدلبخندم محو شد؛ اما با گفتن:
- ولی اگه واقعا براتون مهمه میتونید به امانت ببرید
ذوق زده نگاه قدردانی به او انداختم و پاسخ دادم:

- خیلی ممنونم! تا کی میتونه دستم باشه ؟
مرد لبخند پدرانه‌ای زد و گفت:
- تا هروقت که همین قدر براش ذوق داشته باشین.
با لبخندی که عمیق‌تر شده بود، از هر دو تشکر کردم. بعد از حساب کردن میز قصد رفتن داشتم که اقای حیدری گفت:
- راستی بانو! ما نشست‌های ادبی و فرهنگی یا حتی دوستانه و سرگرمی هم داریم. اگه دوست دارین شماره تماس و اسمتون رو اینجا بنویسین تا داخل گروه عضوتون کنیم.
- خیلی هم عالی! چرا که نه؟
پس از نوشتن شماره‌ام از کافه خارج شدم و به سمت لوکیشن ارسالی نیکان رفتم.
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
با رسیدن به رستوران مورد نظر، تازه به این پی بردم که چقدر گرسنه‌ام! نیکان را داخل ماشین، مقابل رستوران دیدم و با تک بوقی حضور خودم را اعلام کردم. جلوتر از او پارک کردم و بعد از خروح از ماشین به سمتش رفتم. او که مقابل درب ورودی منتظرم بود، دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
- سلام سرمه جان مرسی که اومدی واقعا به کمکت نیاز دارم.
دستش را فشردم و با خنده گفتم:
- سلام پشت تلفن حرفی از کمک نبودا! راستی اصلا شماره من رو از کجا اوردین؟
نیکان با خنده دست پشت سرش کشید و گفت:
- از گروه ساختمون!

در حالی که با خنده سری تکان میدادم و وارد کافه میشدیم، گفتم:
- امان از عصر ارتباطات!
بعد از سفارش منو را کنار گذاشتم و جدی گفتم:

- خب در خدمتم، برای چی گفتین بیام؟
نیکان کمی اخم کرد و گفت:
- اول از همه بگو ببینم، تو با تمام دوستای دختر و پسرت اینطوری حرف میزنی؟
متعجب از منظوری که متوجه نشدم، پرسیدم:

- چطوری؟
نیکان با دستش اشاره‌ای به من کرد و گفت:
- همین قدر خشک و جدی! ببین سرمه قبل از هر صمیمیت و ارتباطی باید بگم که تو از اون روز جلوی اسانسور تا همین الان و البته تا اخرین لحظه‌ای که باهم دوستیم، فقط دوسته منی. پس لطفا با من همون طور رفتار کن که با دوستای دخترت رفتار میکنی؛ چون تو برای من مثل تمام دوستای پسرمی که تا الان داشتم. میدونم یکم نگاه اینجوری تو ایران جا افتاده نیست ولی برای من، آدم‌ها فقط آدمن و اونا رو به دختر و پسر و زن و مرد دسته‌بندی نمیکنم مگر اون کسی که بشه استثنا! اینم تحت تاثیر فرهنگ فرانسه است که به واسطه ی وجود مامان عضوش بودم. امیدوارم توئم این رفتار منو درک کنی. پس لطفا راحت باش و مطمعن باش که هیچ سوءبرداشتی نمیشه.
این ویژگیاش را خودم هم به خاطر رفتاری که پدر از ابتدا با من داشت و تاکیدش به داشتن دوستهای پسر از مهدکودک و پیش دبستانی، داشتم. افراد را فراجنسیتی صرفا به چشم یک انسان که دوستم است میدیدم؛ به طوری که هیچ وقت بین صحرا و هامون، یکی از صمیمی ترین دوستان شیرازیم، هیچ تفاوتی قائل نبودم البته که این سبک روابط کم هم برایم دردسر نساخته بود! چه در خصوص رابـ ـطه با اطرافیان و به قول نیکان سوءبرداشتها، چه درمورد حساسیت‌های احسان و دعواهای همیشگیمان! به نشانه‌ی تائید یرم را بالا و پایین بردم و گفتم:
- میدونم چی میگی و باید بگم که منم دقیقا مثل توعم و بابت این تشابه خوشحالم.
نفسی از سر آسودگی کشید:

-خب خداروشکر! اما علت اینکه مزاحمت شدم مادامه.

دوباره یاد اتفاق امروز افتادم و با تعجب گفتم:
- راستی منم میخواستم بپرسم! مادام چیزیش شده؟
نیکان نیِ کنار نوشانه‌اش را به بازی گرفت و گفت:
- نه ولی بعد از اومدن تو خیلی اتفاقای عجیبی افتاده
- من دردسر درست کردم؟
نیکان کلافه گفت:
- نه بابا! ولی رفتاراش عجیب شده.
- چه جوری شده ؟

او که صبرش تمام شده بود، با خنده اعتراض کرد:
- مامان اینا همیشه میگن «If a woman hears that something unusual is going on in heaven, she would find a ladder to go and look»
یعنی، وقتی زنی می شنود چیزی غیر طبیعی در حال رخ دادن در آسمان است یک نردبان پیدا می کند و می رود تا آن را ببیند.
با ذوقی کودکانه گفتم:

- عه چه باحال! یعنی چی ؟

- یعنی خانوما خیلی کنجکاون، که درست به نظر میرسه!. توعم دو دقیقه هیچی نگو تا من کامل تعریف کنم.
خندیدم و گفتم:
- خیلی خب قبول، فقط زودتر بگو تا نرفتم نردبون بیارم!

سکوت کرد و خنده‌اش رفته رفته محو شد. سپس با غمی غیرقابل انکار در چشمانش لب به تعریف گشود:
- خب نمیدونم از کجا باید شروع کنم، حقیقتا صحبت راجع به این موضوع برام سخت ترین کار دنیاست و تازمانی که واقعا مجبور نشم ترجیح میدم چیزی نگم. ولی الان اوضاع فرق کرده! ببین سرمه من یه خواهر دارم، یعنی داشتم! که پنج سال از من کوچیکتر بود. تمام دنیای من و مامان و بابا، نفس بود. دختر سرزنده وشاد و ته تغاری خونه که تمام امیدِ زندگیمون بود. نفسم برای من یه دوست بود، برای مادام خواهر بود، برای بابا برادر بود و خلاصه تمام سرزندگی ما به وجودش بسته بود و اگه یه روز نبود، خونمون غم داشت و تاریک میشد. نمی‌خوام خیلی توضیح بدم چون نه واسه خودم راحته نه دوست دارم تو ناراحت بشی، پس خلاصه‌وارمیگم و ازش می‌گذرم.
نفس عمیقی کشید و لبانش را بهم فشار داد، انگار که بخواهد مهرومومشان کند تا دیگر چیزی نگوید و این کابوس تمام شود! اما نشد و لب باز کرد:
- دختر باهوشم، عاشق پزشکی بود و با کلی تلاش بهش رسید! شد دانشجویِ دانشگاه رودهن و خیلی شاد و موفق شروع به تحصیل کرد. به خواست مادام خوابگاه نگرفت و هر روز با ماشین برای کلاساش میرفت و میومد. همه چیز عالی بود تا اینکه، سه سال پیش توی راه دانشگاه با ماشینش تصادف میکنه! پلیس گفت راننده وانت خواب بوده، از مسیر منحرف میشه و با نهایت سرعت میزنه به نفس. پزشکی قانونی هم گفت وقتی سر نفس میخوره به فرمون دچاره ضربه مغزی میشه.
برای اینکه بغضِ در گلویش اشک نشود، دست به دامان نفسهای بلند شد:
- بعد از تصادف 67 روز تو کما میمونه اون 67 روز برای ما 670سال گذشت ولی باز هم امید داشتیم به اون خط کج روی مانیتور؛ اما بعد از روزی که اون خط صاف شد و دیگه نزد، وقتی نفسه نفسم قطع شد، وقتی ملافه سفید رو صورتش کشیدن، وقتی چشماشو برای همیشه از دنیا بستت، ما سه نفر هم مردیم! شاید ظاهراً زنده بودیم اما دیگه زندگی نکردیم. تمام ارامش و آسایشمون از هم پاشید. مادام یک ماه داخل کلینیک اعصاب و روان بستری شد، کمر بابا شکست و منم تو اوج جوونی پیر شدم. خیلی طول کشید تا به خودمون بیایم و دوباره سرپا بشیم. من و بابا خودمون رو جمع و جور کردیم، اما مادام نه! اون کم‌کم افسرده شد دیگه نه با اشناها رابـ ـطه برقرار کرد، نه اجازه داد دوستاش بیان دیدنش. نه بیرون میرفت، نه کسی رو خونه راه میداد. توی این چند ماه اخیر خیلی منزوی تر هم شد. به طوری که روانشناسش ازش قطع امید کرد و گفت «مرحله بعد دوباره به همون دیوانگی برمیگرده». همون حالی که نفس رو میدید و باهاش حرف میزد و کلا فکر میکرد زنده ست!
باورم نمیشد! چه بر سر این خانواده ی آروم و دوستداشتنی آمده بود؟ حالا علت رفتارهای اقا سعید را متوجه شدم، میتوانستم بفهمم که مادام بعد از مرگ دخترش وارد مرحله‌ی انکار شده و فکر میکرده تمام اتفاق‌ها خواب بوده! البته این طبیعی بود، احتمال بعد هم مرحله ی خشم و عذاب وجدان و بعد هم افسردگی را طی کرده؛ اما به جای اینکه به مرحله ی پذیرش مرگ و پایان اندوه برسد و به زندگی دوباره اش برگردد. دوباره دارد وارد مرحله‌ی انکار میشود! که اگر این اتفاق بیوفتد دیگر برگرداندنش به واقعیت آسان نیست! دستم را به نیت همدلی روی دست نیکان گذاشتم و گفتم:
- واقعا متاسفم نیکان! میدونم چقدر بهم ریخته‌ای ولی قول میدم هرکاری از دستم بربیاد برای کمک بهتون انجام بدم. منم مامانم رو توی تصادف از دست دادم. بابا تعریف میکرد وقتی من یک سالم بود، از تهران داشتیم برمی‌گشتیم شیراز که تصادف میکنیم و ماشین چپ میکنه. بابا من رو از ماشین خارج میکنه، ولی در سمت شاگرد له میشه و باز نمیشه. خلاصه هرکاری میکنن نمی‌تونن مامان رو بیرون بیارن و متاسفانه ماشین منفجر میشه. بعد از اونم بابا برمی‌گرده شیراز و دیگه هیچ وقت تهران نمیاد . البته واسه تو قطعا سخت تر بوده چون من فقط این‌ها رو شنیدم ولی تو زندگیش کردی؛ اما مطمعنم که نفس هم راضی نیست خودتون رو اذیت کنید. تو خیلی قوی هستی و میدونم میتونی مجدد مادام رو نجات بدی..
انگار به دنبال همین بود چون بلافاصله تائیدم کرد و گفت:
- دقیقا منم میخوام همین کار رو کنم. ولی به کمک تو نیاز دارم! ببین سرمه مامان رفتاری که با تو داره رو مدت هاست که با هیچ کس نداشته. اومده خونت، با تو حرف زده، با تو خندیده ، با تو صمیمی شده و برات غذا اورده! کارهایی که دو ساله ازش ندیدیم. و در یک کلام با تو شده همون مادام قدیمی. نمیدونم چرا؟! شاید چون هم سن سال نفسی یا رفتار و اخلاقت شبیه‌شه. به هرحال این‌ها یه نشونه‌ی مثبته. من دیروز با دکترش صحبت کردم و نظر دکتر این بود که توباید رابـ ـطه‌ت رو با مادام نزدیکتر و هدفدارتر کنی.
متعجب به صندلی تکیه زدم و گفتم:
- یعنی میگی من باید به مادام مشاوره بدم؟
نیکان سرش را به چپ‌وراست برد و پاسخ داد:

- نه! تو قرار نیست کار خاصی کنی فقط خودت باش. همین سرمه‌ی شاد و سرزنده که توجه مادام رو جلب کرده. در مقابل این لطفت هم من هر جوری که بخوای جبران می کنم چه مالی چه، چه هرچی. فقط مادام برگرده!
جمله‌ی آخرش کمی بهم برخورده بود پس با اخم کمرنگی گفتم:
- کی حرف جبران زد؟ من منظورم اینه که چطور میتونم کمک کنم؟ من حتی ارشدم رو هم نگرفتم! به جز یه دور کارورزی اون هم زیر نظر استاد، کار درمانیه دیگه‌ای نکردم. واقعا نمیتونم با روح و روان یه آدم بازی کنم واقعا این کار از من برنمیاد!
دستش را به معنای "صبر کن" مقابلم گرفت و گفت:

- وایسا ببینم! کسی از تو درمان نخواست که! فقط میخوام کنار مادام باشی. به جای هفته‌ای یک بار، هر روز بهش سر بزنی. میدونم سختته، مبدونم کار داری، درس داری، گرفتاری و هزارتا چیز دیگه. ولی مطمعن باش من برات جبران میکنم!

و قبل از اینکه من دوباره اعتراض کنم، سریع گفت:
- میدونم جبران مدنظرت نیست ولی برای من مهمه که زحمتت بی‌نتیجه نمونه و اگه راضی باشی و فکر کنی اینم بخشی از کارورزیته من حقوق ماهیانه هم درنظر میگیرم برات. فقط قبول کن لطفا.
مادام از لحظه‌ی اول عجیب به دلم نشسته بود! مگر میشد به آن زن مهربان و خوش‌قلب کمک نکرد؟! در همان حین که پیشخدمت غذاها را آورد، روبه نیکان گفتم:
- خیلی خب پس بذار با اساتیدم مشورت کنم بهت خبر میدم. نمیدونمم میدونی یا نه، ولی من رشته‌ی تحصیلیم هم روانشناسیه. امیدوارم تحصیلات آکادمیکمم بتونه کمکم کنه و البته باید بگم که به هیچ وجه به فکر جبران یا هیچ چیز دیگه‌ای نیستم و بزرگترین نتیجه برام خوب شدنه مادامه.

خنده روی لبهایم آوردم و با اشاره به ظرف غذا گفتم:

- الانم بزن پاستا رو که یخ کرد.
لبخندی زد و زیرلب گفت:
- دمت‌گرم.
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
***
دانای کل

به عکسش که روی دیوار قاب شده بود خیره، نگاه میکرد. چشم‌های عسلی کشیده‌ و مژه‌های بلندش با آن موها و ته‌ریش خرمایی، چهره‌ی جذابی را برای ساخته بود. حقا که اگر برادرش در پی هر شغل دیگری جز مدلیینگ میرفت، کفر نعمت کرده بود. علاوه بر ظاهر زیبا، روابط اجتماعیش هم بی‌نظیر بود و همین او رابه یکی از موفقترین صاحبان برند پوشاک مردانه در ایران تبدیل کرده بود.
- اووو چشمات رو درویش کن اخوی. محض اطلاع بگم که من هیچ میلی به همجنسم ندارم!
اخم ساختگی میان ابروهای کم‌قوس مردانه‌اش آورد و گفت:
- یکم حیا داشته باش پسر
شاهیار شیطان خندید و پاسخ داد:
- جون بابا الان که اخم کردی کم‌کم دارم مایل میشم! شما یه پسر چشم رنگی نمیخوای؟ دست یه خانم دکتره بوده فقط هرازگاهی ماچش میکرده.
شاهان که روی تربیت شاهیار حساس بود، آن خنده‌ای را که داشت روی لبش می‌آمد، قورت داد و چشم‌غره‌ای جایگزینش کرد:
- جمع کن خودت رو ببینم. فردا باید بری دنبال این دکتر پرهامه امروز هرچی سعی کردم نتونستم باهاش کانکت شم
شاهیار آن خنده‌ی شیطانی مخصوص خودش را روی لبانش آورد و گفت:
- داداش خدا وکیلی ولم کن! از صبح تا الان دنبال پرستار جدید بودم، از اونور هم با وزارت‌خونه‌ی طرف قردادت جلسه داشتم. کلا کارات رو دوشِ ماست! ماشالا مثل پتروس فداکار یه سره انگشتت تو منه.
خنده‌اش دیگر دست خودش نبود، پس سرش را پایین انداخت و به نشانه‌ی تاسف تکان داد:
- اولا که اگه پرستار و نماینده شرکت، خانم نبودن که نمیرفتی دنبال کارا! دوما، وقتی که اون مامان بدبخت واسه تربیت تو گذاشته بود رو پای کاکتوس گذاشته بودن سیب میداد. درضمن دو روز کمتر به دوست دخترات برسی به جایی بر نمیخورها!
شاهیار درب دفتر را بست و روی میز مدیریتش که حالا شاهان پشتش نشسته بود، نشست:
- بابا خودت دوس دختر نداری به من گیر میدی! جون حاجی با یه پلنگ رفیق شدم سه میلیون فالوور داره، بعدش هم کی میگه به جایی برنمیخوره؟ اتفاقا به یه جاهایی بدجور برمیخوره!

وشیطان خندید. شاهان چشم‌های سبزش را که در میان صورت گندمی‌اش خوش میدرخشید، درشت کرد و گفت:

- شاهیار خجالت بکش خیر سرت داداش بزرگترتم.
شاهیار دستش را کنار ابرویش گذاشت و پاسخ داد:
- ای به چشم فرمانده! فقط تو اون چشمات رو اینجوری گشاد نکن من دلم میریزه.
شاهان کلافه نفسش را فوت کرد و از پشت میز بلند شد:
- خیلی خب الانم برو سوویچت رو بیار میخوام برم جایی
شاهیار معترضانه گفت:
- ماشین خودت چی ؟ بابا من قرار کاری دارم بعد از ظهر
برادر بزرگتر معترضانه غر زد:
- ماشین من برای جایی که میخوام برم مناسب نیست.
شاهیار با چهره‌ای مظلوم که سعی در تحت تاثیر قرار دادن شاهان داشت گفت:
- داداش به خدا من قرارم خیلی مهمه! کاریه، نمیشه با اسنپ برم که!

تهدیدآمیز نگاهش کرد و پرسید:

- قرارت کاریه دیگه؟
می‌دانست نباید دروغ بگوید چون او اول و آخر میفهمد:
- خب رِل زدنم یه کاره دیگه
سری از تاسف تکان داد و گفت:
- شاهیار بسه دیگه. نمیخوام نصیحتت کنم ولی داری زیاده‌روی میکنی داداش. به خدا باورم نمیشه این شاهیار همون شاهیار دوسه سال پیش باشه. به خودت بیا، ببین داری با بهترین روزای عمرت چیکار میکنی! نمیگم دوست نشو ولی اینم که هر روز با یکی باشی نه طبیعیه نه درست!
شاهیار سعی کرد کمی از شوخی دور شود بنابر ای آرام و جدی گفت:
- میدونم چی میگی ولی به خدا منم فقط محض شوخی و خنده این کارها رو میکنم. وگرنه نه دل میبندم نه واقعا کار خاصی میکنم. متوجهی که چی میگم؟!
شاهان که نگاهش محو زمین بود آرام لب‌زد:
- شاید اون طرفت دل ببنده، و نمیدونی بعدش ممکنه چه بلاهایی سر خودش و دلش بیاد!

صدایش انقدر اهسته بود که جز خودش کسی نشنود. شاهیار دستی مقابلش تکان داد و گفت:

- بسم الله با موزاییک‌ها کانکت شدی اخوی؟
شاهان که به خودش آمد سریع پاسخ داد:

- ماشین من رو بردار، ولی مراقب باش حق نداری دختر سوار کنی، حق نداری باهاش طرف فرشته و اندرزگو بری هرکدوم از این دوتارو بفهمم میدم بچها پیجت رو هک کنن! و حتی اگه بوی سیگار اتفاقی هم تو ماشینم حس کنم کلاه‌مون میره تو هم. دیگه هم نبینم با سیگاری جماعت رفیق شدیا! بو گند سیگارشون هنوز رو پیرهنته
شاهیار با حرص بچگانه‌ای اخم کرد و نوک پا روی زمین کوباند:
- خیلی خب بابا. داداش نیست که هیتلر زمانه‌ست

و با صدای زمزمه کزد:
- آدم چقدر باید بدبخت باشه که داداشش شرکت آی تی داشته باشه! حالا یه جوری میگه میدم پیجت رو هک کنن، انگار روزی سه بار پیج عمه‌م رو چک میکنه
لبخند محوی به لبان شاهان امد:
- شنیدم چی گفتی! بدون که نگرانتم. درضمن شبایی که مهدیس خونمونه موقع خواب درست لباس بپوش.
شاهیار دست انداخت و از کشوی میز سویچش را بیرون آورد:
- داداش اذیت نکن دیگه، عروسی نمی‌خوام برم که کراوات بزنم! میخوام بخوابم. با خودم رودروایستی ندارم که.

سویچ را گرفت و به سمت درب رفت:

- شب‌هایی که اون هست فکر کن داری میری عروسی. فعلا
و به قصد پارکینگ از فروشگاه خارج شد.

پس از یک ساعت به حل مد نظرش رسید. هیچگاه آنجا با ماشین خودش نمیرفت. میدانست که چقدر تفاوت و فاصله میتواند اذیت کننده باشد. هرچند ماشین شاهیار هم چیزی کم از مال خودش نداشت اما باز هم بهتر بود. وقتی به مرکز رسیده بود، که جلوتر از خودش، ماشین کمک‌هایش آنجا بود. سرپرست مرکز که خانم میانسالی بود به استقبالش آمد:
- خیلی خوش اومدین جناب شکوهی تشریف بیارید داخل که بچها منتظرتونن
چشمهایش رو روی زمین دوخت و مودبانه گفت:
- ممنون حتما
نگاه دیگری به سردر انداخت «مرکز سرپرستی از کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست» اینجا برایش محل تجدید قوا و آرامش بود و حسش به این مکان بی‌نظیر. اینجا جایی بود که هیچکدام از نزدیکان، از وجودش خبر نداشتند و این ارامشش را چند برابر میکرد. جایی که شاهان تمام عقده‌های یتیم بودنش را در آن خالی میکرد! با پدری کردن برای این فرشتگان. نفسی کشید و با لبخند عمیق وارد شد
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
سرمه
روی مبل تک نفره‌ای که برخلاف کاناپه‌های کرمی، سرمه‌ای رنگ بود، نشسته بود. ماگ بزرگ چایش را در دست گرفته بود و عمیق در فکر فرو رفته بود. از لحظه‌ای که داستان مادام و درخواست نیکان را به او گفته بودم ساکت شده بود و دیگر داشت نگرانم میکرد!
- هی خانم کجایی؟ الوو
با تکان خفیفی به خودش آمد و متفکر گفت:
- همینجام. سرمه این نیکان چقدر مطمعنه؟
با نیکان چه کار داشت؟ متعجب پرسیدم:
- یعنی چی؟

درحالی که چوب نبات را در چایی میگرداند گفت:
- چقدر می‌شناسیش؟
بی‌تفاوت شانه ای بالا انداختم و پاسخ دادم:
- قد همین دو سه روزی که دیدمش
چشمهایش را ریز کرد و مرموز گفت:
- ببین این کارش یه ذره مشکوک و عجیبه، اگه بخواد بلایی سر مادام بیاره بعد بندازه گردن تو چی؟ چون عملا به جز اون‌ها، فقط تو باهاش در ارتباط میشی و اگه بخواد خیلی راحت میتونه کاری کنه و تو رو مقصر جلوه بده.

با خنده لیوان نسکافه‌ام را روی میز مستطیلی کرم رنگ وسط گذاشتم و به عادت همیشه چهارزانو روی کاناپه‌ نشستم:
- چی داری میگی؟ باز تو شرلوک هلمز دیدی؟ حالا من هیچی! بامامانش چرا باید یه همچین کاری بکنه؟
صحرا پشت چشم نازک کرد و گفت:
- توچقدر ساده ای دختر! نمیدونی این روزا آدم‌ها واسه هزارتومن چه کارا که نمیکنن. به هرحال من نمیتونم اعتماد کنم حتما باید ببینمشون .
خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم پس سری تکان دادم و گفتم:
- اوکیه یه برنامه میچینم ببینیشون. اتفاقا خودمم تو فکرش بودم. مطمعنا توئم میتونی کمک کنی.
لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- اینجوری بهتره، خودت چطوری؟ تنهایی اذیتت نمیکنه؟
به مبل تکیه دادم و گفتم:
- منم خوبم. والا انقدر تو این دو سه روزه کار داشتم که اصلا وقت نکردم احساس تنهایی کنم! راستی صحرا امروز رفتم ملاقات اکرمی تو می‌شناسیش؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بعیده کسی تو رشته‌ی ما باشه و اون رو نشناسه. استاد راهنمات شد؟

ارنجم را روی رانم گذاشتم و دست زیر چانه‌ام زدم:
- اره. خوبه؟ ایزدی که خیلی ازش تعریف میکرد!
جرعه‌ای از چایی‌اش نوشید و گفت:
- اره خیلی خوبه ولی کارت با کرام الکاتبینه! شدید سختگیره. شاگرداش میگن قدِ یه تز دکتری کار میکشه؛ ولی پایان‌نامه‌هاش همیشه افتخار تحصیل شاگرداش میشه و خلاصه حسابی میتونی باهاش پز بدی. واسه رزومه‌ت هم خوبه.
متفکر لبم را گزیدم و پاسخ دادم:
- که این طور! ولی باحاله از همین الان کار کیفی داد بهم. گفته تا هفته‌ی بعد باید با کیسِ اسکیزوفرنیش ملاقات کنم.
به نشانه تائید سر تکان داد و گفت:
- اره باهاش خیلی یاد میگیری قشنگ یه دو...
با صدای درب حرفش نیمه ماند. منشی بود که به درب کوبید و وارد شد:
- معذرت میخوام خانم دکتر، آقایی به نام سهیل صدر اومدن. اصرار دارن شما رو ببین. من بهشون گفتم تایم پذیرش بیمار تموم شده، ولی میگن بیمار نیستن! البته اسمشونم تو سیستم ثبت نیست.
با اتمام حرف‌های منشی نگاهی به صورت صحرا انداختم؛ اگر بگویم از دیوار پشت سرش هم سفیدتر شده بود اغراق نکردم! با اضطراب دستش را تکان داد و گفت:
- خیلی خب کریمی مرخصی دیگه برو. به اقای صدر هم بگو منتظر بمونه الان میام.
بعد با حالتی که انگار قصدِ توجیه داشت ادامه داد:
- درضمن ایشون همکارم در آزمایشگاه هستن.
منشی که حالا فهمیده بودم اسمش کریمی است. دست‌پاچه پاسخ داد:
- ولی خانم دکتر، هنوز قرارهای فردا رو یادآوری نکردم! پرینت گزارش‌های امروزم موند...
صحرا را می‌شناختم و دستش برایم رو بود، سعیِ زیادی داشت خودش را آرام نشان دهد و موفق هم بود؛ اما نه برای من! پس وقتی با اعتماد به نفس حرف منشی را ناتمام گذاشت و گفت: «برو قرارها رو توی خونه اوکی کن. گزارشم بمونه برای فردا، احتیاجی نیست.»کریمی فقط تحکم صدایش را شنید اما من دریای مضطرب چشمانش را دیدم. منشی بعد از حرفهای صحرا، "چشم"ی گفت و بیرون رفت. بعد از او صحرا زیر لب عصبی غر زد:
- اینجا رو از کجا پیدا کرد؟
طبق معمول که سعی میکردم مشکلات را بی‌اهمیت جلوه دهم تا استرس افراد کم شود، در همان حین که از روی مبل بلند میشدم، نگاهِ بی تفاوتی به او انداختم و گفتم:
- پیدا کردنش کار سختی نیست. فقط کافیه اسمت رو توی گوگل سرچ کنه یا اگه خیلی کم عقل باشه تعقیبت کنه! ولی فعلا چیزی که مهمه اینه، این یارو کیه که اینجوری ترسوندتت؟
صحرا با انکار لبخندی زد و سعی کرد مثل همیشه با شادی حرف بزند و گفت:
- نه دیوونه ترس چیه؟! فقط خسته‌م و حوصله‌ی این یکی رو ندارم. همین!
مشکوک چشمانم را ریز کردم و گفتم:
- جدا از اینکه خیر سرم روان شناسم و کارم فهمیدنِ آدم‌هاست، تو رو از بچگی بزرگت کردم و از مامانت بیشتر میشناسمت! پس لطفا من رو مثل کریمی دست به سر نکن و بگو این سهیل صدر کیه که اینجوری بهمت ریخته؟ تا نرفتم یقه‌ی خودش رو بگیرم.
ناخواسته صدایم اخر جمله بالا رفته بود و اگر اتاق به طوری طراحی نشده بود که عایق صدا باشد، تا صدای مشاوره ها بیرون نرود و حریم بیماران حفظ شَود، قطعا صدایمان را شنیده بود. صحرا نقاب بی‌تفاوتی را از چهره برداشت و با استرس گفت:
- اوکی درست گفتی. همه چی رو تعریف میکنم ولی الان نه!

و با چشم‌های ملتمسش ادامه داد:
- الان هم برو تو اتاق ریلکس و تا نگفتم بیرون نیا. قول هم بده هرچی شنیدی نه قضاوت کنی نه چیزی بگی، باشه؟

لبخند مهربانی زدم و به سمتش رفتم. در آغـ*ـوش کشیدمش و گفتم:
- من هیچوقت تو رو قضاوت نمیکنم عزیزم، حتی اگه همه‌ی دنیا بگه تو بدی یا اشتباه کردی، من یکی تا تهش با توئم، همونجوری که تو توی اون بحران کنارم بودی! الانم بِشو همون صحرای بی‌تفاوت و قوی.
سپس گونه اش را بوسیدم و با چشمکی زمزمه کردم:
- عاشقتم.
و بعد به سمت درِب پشتِ کتابخانه رفتم و وارد شدم. اتاق مقابلم، کوچکتر از اتاق مشاوره بود و در آن یک مبل تخت‌خوابشو، میز کوچک قهوه خوری وکمد لباس هایش بود. روی مبل نشستم و گوشی موبایلم را چک کردم. دلیل این همه دلهره را نمیدانستم،انگار استرس صحرا به من هم منتقل شده بود. برای پرت کردن حواسم به شبکه‌های مجازی سر زدم و بعد از خواندن پیام های پدر زیرلب قربانش رفتم:

- الهی فدات بشم که باز کانال جوک پیدا کردی و تا همش رو برای من نفرستی رضایت نمیدی!
با شنیدن صدای جر و بحث ضعیفی و بعد از آن شکستن چیزی گوشهایم تیز شد. برای رفع کنجکاوی کنار درب رفتم و سرم را به آن چسباندم. اما صداها به هیچ‌وجه واضح نبود :

- چرا نمیفه...... دارم؟ بابا من................ دِ آخه ..................
ارام زیر لب گفتم:
- نه اینجوری فایده نداره هیچی نمیفهمم.
سپس خیلی کم لای درب را باز کردم و چون عایق صدا شکست، صحبت هایشان را واضحتر شنیدم. ناخودآگاه به عادت قدیمی دوربینم را دراوردم و شروع به فیلمبرداری کردم:
- چرا نمیفهمی؟ دارم میگم من دیگه نمیخوام باهات ادامه بدم! بابا یه رابـ ـطه‌ی دوستی بود که تموم شد رفت. بس کن دیگه، تا کی قراره بری و بیای؟ میدونی رو محل کارم حساسم. گفته بودم نیا، ولی تو حتی انقدر هم بهم ارزش قائل نمیشی.
مردی که احتمالا همان سهیل بود با صدایی که سعی میکرد بالا نرود گفت:
- من رو دیوونه نکن صحرا میدونی که چه کارایی ازم برمیاد!
و با لحن تهدیدآمیزی ادامه داد:
- نمیخوای؟ تموم شد رفت؟ من مسخره‌ی دل یه دختربچه‌م؟هشت ماه با احساس و موقعیت و عمر و همه‌چیز من بازی کردی که الان بگی نمی‌خوام؟ تو غلط کردی که نمیخوای. با کدوم بی‌همه‌چیزی روهم ریختی که میخوای من رو ول کنی؟
اما انگار که از گفته‌ی خود پشیمان شده باشد،
سریع با لحنی گول‌زننده‌ای گفت:
- آخه قربونت برم، تو همه عشق و زندگی منی! من بدون تو نمیتونم ادامه بدم. اصلا تو خودت میتونی بعد من با کسی باشی؟ تو صحرای منی تو مال منی دُ...
صحرا با صدایی که دیگر کنترلی روی آن نداشت داد زد:
- خفه‌شو! فقط خفه‌شو! من صحرای تو نیستم. من ارث بابات نیستم پس انقدر "مال من" "مال من" نکن! یه بار دیگه اینجا یا هرجای دیگه ببینمت ازت شکایت میکنم. برو گمشو بیرون مرتیکه‌ی دو شخصیته
سهیل هم اختیارش را از دست داد و فریاد کشید:
- من خفه‌شم یا تو؟ فکر کردی همینجا ولت میکنم؟ نه دختر، بازی بدی رو شروع کردی و این تازه اولشه. ببین صحرا یا مال من میشی، عین همون ارث پدری! یا کاری میکنم کسی رغبت نکنه تو صورتت نگاه کنه. فکر نکن نفهمیدم با اون صاحبخونه‌ی معتادت دست به یکی کردین که پولاهای من رو بالا بکشید! ولی کور خوندی.
وقتی برای نفس کشیدن ساکت شد. صدای خس خسِ سـینه ی صحرا را شنیدم، تمرکز کردم تا علت را بفهمم که با صدای فریاد سهیل به خودم لرزید:
- صحرا آب از سر من گذشته، به خدا میکشمت! میکشمت و با همون پرونده‌ای هم که دست دکتر دارم و میدونم توئم خوندی که داری اینجوری میکنی، تبرعه میشم و پول میدم، میام بیرون. پس به نفع خودته تموم کنی این مسخره بازی رو و باز بشی همون صحرایی که میشناختم
صدایش را آرامتر کرد و گفت:
- صحرا خوبی؟ چت شد؟
دیگر نتوانستم صبرکنم ویدیو را قطع کردم، لای درب را بازتر کردم و سرم را بیرون بردم. با چشم دنبال صحرا گشتم و او را درحالی که جلوی میز، روی زمین نشسته بود و گودی گردنش را فشار میداد و با دست دیگر به کیفش اشاره میکرد، یافتم. با دیدن حالش اولین فکری را که به ذهنم رسید با خودم زمزمه کردم:

- نه! حمله ی عصبی، وای اسپریش رو میخواد.
سهیل با زاری گفت:

- چی میگی صحرا نمیفهمم. عشقم غلط کردم! تو رو خدا نفس بکش، صحرا!
از اتاق بیرون رفتم و به سمت کیفش دویدم. با صدای پایم سر جفتشان به سمتم چرخید. بی‌توجه به هردو کیفش را برداشتم، اسپری را پیدا کردم و مقابل چشم‌هایِ قهوه‌ایِ متعجب سهیل، اسپری را به دست صحرا دادم. سهیل که هم تعجب کرده بود، هم به شدت عصبانی بود، بالاخره به خودش آمد و اخمو و طلبکار پرسید:

- تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟
برای دفاع از خودم و صحرا نیاز داشتم که قوی باشم. پس سـینه‌ام را جلو دادم و با محکمترین لحنی که از خودم سراغ داشتم، گفتم:
- اینجا اتاق مشاوره است. اون دوتا دوربین سفید رو گوشه ی چپ و راست سالن میبینی؟ دوربین مدار بسته است، که از شانس بدت full HD از صورتت فیلم گرفته. یه میکروفون هم زیر میزه که صداها رو برای مطالعه مجدد دکتر ضبط میکنه. که از شانس خیلی بدترت روشنه؛ پس با تهدیدایی که کردی اگه من جای تو باشم فقط دعا میکنم صحرا از این به بعد سرما هم نخوره! چون اگه اتفاقی، صاعقه هم این دختر رو بزنه، من خودم پایه رو از زیرپات وقتی سرت بالای داره میکشم! با این حرف‌ها و اعترافی هم که ازت ضبط شد، دیگه اون پرونده‌ی پزشکی به کارت نمیاد اقای دیوانه‌ای که از قبل تصمیم قتل رو داشتی! الان هم گمشو برو بیرون، چون بهت قول نمیدم تا چند دقیقه دیگه جای پنج تا انگشتم رو صورتت نباشه.
و با بلندترین صدای ممکن داد زدم:
- گمشو
سهیل که انتظار این حرفها و واکنش را نداشت دندان قروچه‌ای کرد وبه سمت درب رفت. وقتی به درب رسید به قصد ضربه‌ی آخر گفتم:
- راستی پرسیدی من کیم؟ من شاهده زنده‌ایم که داخل اتاقی که صحرا رو تهدید کردی حضور داشتم! عصر بخیر
و لبخند حرص دراری زدم و با دست بیرون را نشان دادم. سهیل هم اخمش را غلیظ‌تر کرد و با چشمانی که نفرت و ترس و عصبانیت را در خود جای داده بود، از درب بیرون رفت. وقتی صدای درب واحد را هم شنیدم که نشان از رفتنش داد، کنار صحرا زانو زدم، روی زمین نشستم و گفتم:
- خوبی الهی فداتشم؟
سری تکان داد و به زحمت، در حالی که هنوز سرفه میکرد گفت:
- خو....بم...کمرمو..ب..مال
پشتش را به خودم کردم و آرام کمرش را مالیدم و با اطمینان گفتم:
- صحرایی استرس نداشته باشیا، با این حرفایی که من زدم دیگه طرفتم نمیاد چه برسه به تهدید! اصلا به قبر پدرش خندیده تهدیدت کنه! سری بعد یه موی سالم رو سرش نمیذارم. مرتیکه شبیه بند تنمبون بیرانونده واسه من آدم شده! تقصیر منه گذاشتم سالم از این درب بره بیرون، خاک تو سر معلومه صبح به صبح ننه‌اش واسه تغذیه‌ش لقمه نون پنیر گردو میذاره‌ها! حالا واسه من پلنگ شده.
و به قصد اینکه دراوردن ادایش، لبانم را کج کردم و گفتم:
- یه کاری میکنم کسی نگات نکنه ... آخه یکی نیست بگه خرخاکی، من همین الان پول‌توی جیبیای یک سالم رو باید بدم کفاره واسه اون دوخطی که با تو حرف زدم
متوجه لرزش شانه‌های صحرا شدم و برای دلداری دادن گفتم:
- بابا قربونت برم دارم میگم هیچ کاری نمیتونه بکنه ، حیف اشکات نیست؟ اصلا اگه یه بار دیگه مزاحمت شد من اسمم رو میذارم زی‌زی‌گولو خوبه؟
با اوج گرفتن صدایش متوجه شدم دارد میخندد! از روی زمین بلند شدم و مقابلش رفتم:
- خیر ندیده من دوساعته دارم حرص اون چشای چپول تورو میخورم، تو داری هرهر میخندی؟
با خنده و سرفه، بریده‌بریده پاسخ داد:
- وای سرمه...این... حرفارو از ... کجات دراوردی... وِزه؟
من هم با خنده‌اش لبخندی زدم و سری تکان دادم. و وقتی برای بلند شدنش از روی زمین دستم را گرفت و متوجه سرمای تنش شدم، به قصد آوردن آب‌قند، به آشپزخانه‌ای که با یک یخچال کوچک، ماکروویو و میزی چهار نفره تجهیز شده بود رفتم:
- کجاش رو دیدی؟ بذار یه چیزی بیارم فشارت بره بالا.
در حال بررسی کابینت‌ها و یخچال بودم و بلندبلند حرف میزدم:
- عَه چه آشپزخونه‌ی مجهزی دارید! نگاه تروخدا از خونه من پُرتره. عِه آخ جون نوتلا سطلی هم دارید!

اما با دیدن داخلش معترض گفتم:
- ای بابا این که پرِ برنجه!
و با لب‌ولوچه‌ی آویزان ادامه دادم:
- بدتر از مرضیه خانم که همیشه تو ظرف بستنی‌ها، رب میریخت، توعم با عشق و احساس من بازی کن! باشه باشه!

درب یخچال را مجدد باز کردم و با دیدن چیزی ذوق‌زده گفتم:
- اِ ایول یه پیتزا نصفه هم هست. اقا اینم سهم من دیگه، خدا رسوند! عَــــه چقدر آبنبات چوبی! حاجی نکنه بچه مچه داری از ما قایم کردی، اینجا نگهش میداری؟ توعم خراب شدی رفت؟ وایسا ببینم من اصلا برای چی اومدم اینجا؟
با شنیدن صدایش برگشتم و دیدم که دستش را به شکمش گرفته است و از خنده دولا شده است. در حالی که از خنده و حمله‌ای که داشت، نفسش به سختی بالا می آمد گفت:
- خدا لعنتت نکنه دلقک. اومدی واسه من یه چیزی بیاری مثلا! ولی زحمت نکش شکلات خوردم. اون نصفه پیتزا هم مال مش رضاست، دندوناشم مصنوعیه! باز خود دانی.
صورتم را چپ و چوله کردم و با لودگی گفتم:
- نه بابا چه کاریه؟ بنده خدا الان چشم امیدش به پیتزاشه، تو دوست داری پیتزاتو بخورن؟ نه دیگه، پس هرچه برای خودت نمیپسندی برای دیگران هم نپسند. والا!
دوباره خندید و گفت:
- دیوونه، سهیل اگه بدونه چه مسخره‌ای هستی عمرا اگه ازت بترسه.
درب یخچال را بستم و از آشپزخانه خارج شدم:
- خب دیگه خداروشکر تنظیم دمای اون بنده خدارو انجام دادیم، زیادی داغ کرده بود. توعم که تنظیم فشار شدی. بریم خودمم یه تنظیم باد کنم تا دیر نشده، البته لاستیک‌های ماشینمو منطورمه‌ها!
صدای خنده‌اش دوباره سکوت فضا را شکاند و من از ته دل خداراشکر کردم که شوخی‌هایم تاثیرگذار بوده و از حس وحال چند دقیقه پیش بیرون آوردنش:
- خب پاشو جمع کن زودتر بریم امشبم میای خونه من.

- نه آخه...

اخمی کردم و گفتم:
- نه و مرض! بدو ببینم، فردا هم که تعطیله خداروشکر. دیگه چه بهونه‌ای داری؟
و برای ایجاد انگیزه ادامه دادم:
- درضمن فردا میخوام نیکان اینا رو هم دعوت کنم.

- واقعا؟
دستش را گرفتم و و به سمت اتاق مشاوره بردم:
- بله الان هم زود حاضر شو که من حسابی گشنمه! بریم ببینیم این تهران شما یه دیزی سرای خوب داره؟
چشمانش را گرد کرد و گفت:
- دیزی؟ شب؟ میترکی دختر! دیزی بمونه پس فردا نهار. الان بریم یه ساندویچ کثیف بدم گلو درد بگیری بخندیم. بعدشم تهران بیشتر مال شماست تا ما.
- خیلی خب، ریش و قیچی دست خودتت، فقط زود باش تروخدا. راستی بگو جارو و خاک انداز کجاست من این شاهکارت رو جمع کنم. به گلدون بدبخت چیکار داشتی؟
با افسوس به گلدانِ رومیزیِ تکه‌تکه شده نگاه کرد و گفت:
- ولش کن فردا مش رضا جمع میکنه.
متفکرانه نگاهش کردم و گفتم:
- فکر کنم قرار نبود کسی بفهمه اینجا چه اتفاقی افتاده!
لاقید شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خب میگم دستم خورده
- نه، منشی اومدنه سهیل رو دیده، خیلی راحت شایعه میسازه و داستان میشه
چانه‌اش را خاراند و گفت:
- اوکی، تو همون آشپزخونه‌ست. بذار منم بیام کمکت
دستم را مقابلش گرفتم و گفتم:
- جون مادرت تو فقط برو حاضر شو من خودم جمع میکنم
با رفتنش من هم سریع خرده شیشه‌ها و گل‌ها را جمع و آب گلدان را با طی خشک کردم. با تمام شدن کار من، او هم حاضر شد و آمد. بعد از خاموش کردن چراغها و قفل درب از مطب خارج شدیم.
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
***
دانای کل
صدای فین‌فین‌‌های دخترِ پشت خط حالش را بد کرده بود. پس با چشمانی که از انزجار روی هم فشار میداد گفت:
- ببین خداوکیلی من اصلا نمیدونم تو کدومشونی! حالا اومدی میگی بهت قول دادم تا ابد متعهد به یه جفت چشم رنگیت بمونم؟ خانم ولم کن تو رو خدا.
هق‌هقِ دختر اوج گرفت و گفت:
- یعنی چی نشناختی؟ عشقم منم ساحل! همونی که درکه اومده بودم، شلوار لی یخی با مانتو و پاشنه بلند بنفش پوشیده بودم! خودت گفتی تو یه نگاه عاشقم شدی.
با این حرف‌ها و توصیف‌ها مطمعن شد که کار بهراد است. باز شماره‌ی او را به اسم خودش پخش کرده بود! هرجا در مخ‌زنی کم میاورد و دختری پیشنهادش را قبول نمیکرد از خط رند و کد یک شاهیار مایه می‌گذاشت و همیشه هم موفق بود. با این کشف زیر لب غر زد:
- خاک تو سرت بهراد که سلیقه هم نداری! خزپسند، آخه بنفش؟
و با صدای بلندتری ادامه داد:
- ببین دختر خانم، اونی که بهت شماره داده و احتمالا یه شامی، کافه ای، چیزی کرده تو پاچت من نبودم. نمی‌دونمم کی بوده. برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!
دختر با تمام توان بینی‌اش را بالا کشید و دوباره بلندتر گریه کرد. که صدای اعتراض شاهیار بلند شد:
- بابا خانم! چه خبرته؟! خیلی خب، وایسا الان شماره‌ش رو میدم برو تو گوش خودش فین کن، دل و رودم اومد بالا عَه.
به تماس خاتمه داد و شماره‌ی بهراد را برایش ارسال کرد. بعد از آن با بهراد تماس گرفت که طبق معمول با بوق اول پاسخ داد:
- اره دیگه، خدا قبول کنه کلا خوابیدی رو گوشیت!
بهراد «جون» کشداری گفت و با خنده اضافه کرد:
- ببین کی زنگ زده! مگه میشه زنگ تو رو دیر جواب داد؟ اتفاقا خودم میخواستم بهت پیام بدم. شب چه کاره‌ایی؟
شاهیار نفسش را فوت کرد و بی حوصله جواب داد:
- هیچی، بیکار دنبال بدبختی!
بهراد دوباره خندید و گفت:

- بدبختی دنبال کردن نمیخواد، که خودش میاد. بیچاره پنجشنبه شب‌ِها، برنامه نداری تو؟
شاهیار درحالی که ماشین را حرکت میداد تا چراغ سبز شده را بگذراند، خندید و با پرویی گفت:
- چرا اتفاقا برای خودم یه بسته‌ی جدید از این صابون سبزا خریدم میخوام امشب جشن بگیرم! چه برنامه ای برادرِ من؟ ول معطلیم
خنده‌ی بهراد هم اوج گرفت:
- خب دیگه پس بیا دورهمی. من رو دعوت کردن ولی تنها حال نمیده.
چشمانش را در حدقه چرخاند لب زد:
- آخه من کی دورهمی اومدم که بار دومم باشه؟ شاهان بفهمه از وسط باهام صحبت میکنه!
بهراد معترض گفت:
- عه بسه بابا، سرویسمون کرد این داداشِ تو! خیر سرت مردی شدی واسه خودت، بازم آقا بالاسرت باید بگه چیکار کنی چیکار نکنی؟ شاهیار اینسری فرق داره! هرچی اینفلوئنسر و پلنگِ اینستاست اینجا جمعن. بیا جون دادا، نیای بد باختی!

شاهیار هم دلش میخواست برود و مثل هم‌سن‌هایش خوش بگذراند هم از شاهان و سختگیری‌هایش می‌ترسید. پس سرش را خاراند وگفت:
- بذار بگم به شاهان، ولی بعیده بذاره.

بهراد نوچی کرد و گفت:
- نه پس میخوای بگه «چرا که نه؟! اصلا بیا خودم برسونمت!» حاجی شل کن دیگه! مگه بچه هفده ساله‌ای که منتظر اجازه ی ولیت باشی؟ بابا قد خر پیر سن داری. اصلا بهش نگو کجا میری! شبم خونه خودم میمونی.
حرفهای بهراد را از قبل هزار بار در ذهن دوره کرده بود و در حقیقت خودش هم با آنها موافق بود. در آستانه ی بیست و پنج سالگی بود؛ اما شاهان با او مثل کودکش برخورد میکرد! نفس عمیقی کشید و گفت:
- خیلی خب بهت قول نمیدم ولی سعی میکنم بیام .حالا بهت خبر میدم
بهراد با پوزخندی که تمام صورتش را پوشانده بود ولی اثری در صدایش نداشت پاسخ داد:
- داداش! داداش! عشقه خودمی داداش پس منتظرتم، فعلا.
دستِ ظریفش روی بازوی بهراد کشید شد و با اوج لوندی و عشـوه ای که هر مذکری را تسلیم خودش میکرد گفت:
- مثل همیشه با همون ترفند مزخرفت! نقص‌های طرف رو میاری جلو چشمش و بهش تلقین میکنی که برای رفع این نقص‌ها باید باهات راه بیاد. خوبه که هنوزم جواب میده.
دستش را دور کمر باریک دختر انداخت و به خود نزدیکترش کرد:
- من که آخر نفهمیدم چی از جونش میخوای؟ بالای پنج ماهه سرکارمون گذاشتی، از اعتبار و پول و وقت و...
با خنده‌ی کثیفی نگاه روی بدن دختر چرخاند و اضافه کرد:
- آپشنات استفاده میکنی که به چی برسی؟ اولش گفتی عاشقش شدم، بعد گفتی میخوام هیجانش رو بالا ببرم، الان که میگی یه بازی، اما این‌ها نیست! ادم کسی رو که عاشقشه مشـــروب خور نمیکنه، ادم واسه بالا رفتن هیجان، پسر مردم رو سیگاری نمیکنه، واسه بازی پاشو به مهمونی باز نمیکنه و رول گل آماده نمی‌ذاره! اگه هدف واقعیت رو ازت نمی‌پرسم فکر نکن نمی‌فهمم، نمیخوام بهت گیر بدم، ولی بدم میاد عروسک خیمه شب بازیت باشم تَ...
پوزخند مغروری روی لبهای تزریقی‌اش آمد و درحالی که در چشم‌های بهراد زل زده بود گفت:
- ولی هستی!
با دستش موهای دکلره شده‌ی بهراد را بهم ریخت و ادامه داد:
- تو عروسک خوشگلِ خیمه شب بازی منی! که خودت و ارادت رو به من فروختی. پس مثل 164روز گذشته عروسک خوبی باش. درضمن به من ربطی نداره که رفیقت بی جنبه ست و با یه شات، الکلی و با یه پک، سیگاری میشه عزیزم.
حرفهای دختر به مزاجش خوش نیامده بود، بلند شد و سعی کرد جدیت را به چهرش بازگرداند و گفت:
- پس روزشماری هم کردی؟! و اگه نخوام این بازی رو ادامه بدم چی میشه؟
دختر بی‌پروا مقابلش ایستاد، به چشمانش خیره شد و لب زد:
- هیچی، فقط باید تا 24 ساعت بعدش منتظر به باد رفتن کل زندگی ت باشی! من که برم همه چی میره بهراد! از آقامدیر بودنت و آبرویی که به زور جلوی پدر و مادرت جمع کردی تا اون پودر سفید روی میز و آرامش هرشبت. فقط کافیه یکم به اون فیلما و عکسا و گواهی اعتیادت فکر کنی عزیزم! در ضمن بدهکاری 190 میلیونیت رو فراموش نکردی که؟ تو که قصد نداری یه جا باهام تسویه کنی؟ البته منم عجله ای ندارم!
یک قدم به او نزدیک شد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- و از همه چی مهمتر، نبود من رو میتونی تحمل کنی؟
باقی فاصله‌ را هم طی کرد و انقدر نزدیکش شد که لبش گوش او را لمس کند:
- میتونی؟
این فاصله‌ی کم و رایحه 212 طاقتش را طاق کرد. اما دست دختر روی ســینه اش نشست و با خنده فاصله گرفت:
- نگفتم پسرکوچولو!؟ الانم خیلی کار دارم باید برم ساعت نزدیکه هفتِ، ساعت ده هم شروع مهمونیه.
در حالی که مانتو و شالش را برمیداشت و به سمت درب میرفت ادامه داد:
- دیگه از این بیشتر نمی‌تونم صبر کنم بهراد، هرطور شده امشب باید باهاش اشنا بشم. توئم برو به سر و وضعت برس امشب مهمونمون خیلی ویژه است!
و با نیشخند، چشمکی به صورت مبهوتش زد و دست روی دستگیره درب گذاشت. بهراد دستی بین موهایش کشید و با شک گفت
- افسونگر مطمعنی؟
دختر مصمم به سمتش برگشت:
- هیچ وقت تو زندگیم انقدر مطمعن نبودم! هرجور شده بیارش حتی اگه شده یه ساعت، ولی باید ببینمش
بهراد با دودلی پرسید:
- افسونگر نمیخوام تو کارت دخالت کنم، ولی بگو از اون پسر چی میخوای؟! به خدا هرچی باشه جلوت رو نمیگیرم، بگو فقط میخوام بدونم.
پریوا زیر لب زمزمه کرد:
- از اون هیچی! اون فقط یه پُلِ برای رسیدن بهش!
و با صدایی بلندتر، که تمسخر در آن موج میزد گفت:
- میدونی واسه چی انتخابت کردم؟ واسه این اعتماد به نفس مسخرت، تو کی هستی که بخوای جلوی افسونگر رو بگیری؟ افسونگری که یه تنه تا اینجاش رو جلو اومده!
دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد و از درب خارج شد. بعد از رفتن او، بهراد روی مبل نشست و به فکر فرو رفت. فکر به شاهیاری که برخلاف حرف‌ها و رفتارهایش بسیار مظلوم و ساده بود. شاهیاری که تا قبل از ورود بهراد به زندگیاش از همین رفتارها هم خبری نبود، خوب یادش است که اولین بار دوسال پیش بود که خودش به او یاد داد چطور شماره بدهد، چطور دوردور برود و به اصطلاح دختربازی کند. شاهیار فقط دنبال درس و کارش بود اما بهراد برایش شد همان رفیق ناباب که ناخواسته و برای یک تفریح کوچک به اینجا رسانده بودش. اما کارهای پنج ماه اخیرش چه؟ اینها که برنامه‌ریزی شده بودند! با وجدان خودش دست به یقه بود؛ اما مگر الان فایده‌ای هم داشت؟ حتی اگر پشیمان هم میشد خودش می‌دانست که تا گردن در باتلاق افسونگر فرورفته است و راه فراری هم ندارد پس سعی کرد بیخیال باشد و با پوفی به سمت حمام رفت. اگر شاهیار می‌آمد، امشب شب بزرگی بود!
شاهیار بعد از تماس بهراد، با دکتر موحد قرار ملاقات هماهنگ کرد و بعد از سرکشی به دفتر مرکزی فروشگاهش به سمت شرکت شاهان حرکت کرد. «شانوت» برند لباس و پوشاک مردانه‌ای بود که خودش آن را خلق کرده بود. از هجده سالگی به خاطر ظاهر زیبایش وارد کار مدلینگ شد. اوایل مدل ساعت و عینک بود و سپس وارد صنعت پوشاک شد. بعدها به این فکر افتاد که با این استعداد و تجربه‌هایی که کسب کرده، بهتر است برند خودش را راه بی‌اندازد و در بیست‌ویک سالگی «شانوت» را پایه گذاری کرد. در ابتدا با کمک سروناز دوستش، که تحصیل کرده‌ی رشته مد و طراحی لباس از میلان بود شروع به کار کرد. سرمایه‌اش را شاهان تامین کرد و کارهای طراحی با سروناز بود و دوخت و تولید هم با تولیدکنندگانی که او معرفی کرده بود. برای کارهای مارکتینگ و فروش از بازاریابانی که سراغ داشت استفاده کرد و خودش مدیریت تمام این کارها را به عهده گرفت. به علت روابط گسترده‌ی خودش و شاهان، تبلیغات زیاد و طرحهای یونیک و خاصش خیلی زود نامش سر زبان‌ها افتاد و کم‌کم دست به گسترش برندش زد؛ تا جایی که علاوه بر شعبه‌ی تهران در دو استان شمالی هم شعبه زد و در تکاپوی تاسیس شعبه‌ی کیش بود. هرچند سختی‌ها و ناملایمت‌های زیادی در ابتدای راه کشید؛ اما به این موفقیتها می‌ارزید. با یادآوری سروناز دلش برایش تنگ شد، یک سالی میشد که بعد از ازدواج به همراه همسرش به ایتالیا برگشت و همان طور که انتظارش میرفت یکی از موفقترین طراحان لباس آنجا شد. اهی کشید و داخل خیابانی که شرکت شاهان در آن بود پیچید، یک شرکت ای‌تی که با وزارتخانه‌ها و مراکز رسمی زیادی در ارتباط بود و از کار با شبکه تا طراحی سایت را با بهترین متخصصان انجام میداد. تیم قوی داشت که به واسطه‌ی دستمزد خوبی که می‌گرفتند، بهترین عملکرد را ارائه می‌دادند و این باعث خوشنامی شرکت شاهان شده بود. ماشین را جلوی برجی که طبقه ی دوازده آن شرکت برادرش بود پارک کرد و وارد شد. بعد از ورود به شرکت یک راست طرف میز منشی رفت اما به جای منشی قبلی منشی جدیدی را دید که خیلی هم مورد پسندش نبود:
- سلام. مهندش شکوهی هستند؟
منشی که دختری با ابروهای پیوندی و صورتی پرجوش بود، لبنخندی روی لب‌های قیطونی‌اش آورد که سبیل‌هایش بیشتر خودنمایی کرد و دندانهای خرگوشی‌اش را در معرض نمایش گذاشت:
- سلام شما؟
- من برادرشون هستم. شاهیار شکوهی.
دختر که مشخص بود چقدر دستپاچه شده، سریع بلند شد و گفت:
- شرمنده نشناختم! بله تشریف دارن بفرمایید داخل
و با دست به سمت اتاق شاهان اشاره کرد. شاهیار زیرلب تشکر کرد و به سمت دفتر مدیرکل رفت. و بعد از درب زدن وارد شد. شاهان که با صدای در سر بلند کرده بود؛ با دیدن شاهیار لبخند پر محبتی زد و به احترامش بلند شد:

- سلام شاهپسر! خوش‌اومدی.
شاهیار هم لبخندی زد و جلو رفت:
- سلام داداش. بشین تروخدا
و بعد از دست دادن با برادرش روی اولین صندلیِ چرم میز دوازده نفره‌ی کنفرانس نشست:
- چطوری؟ داداش قربونت برم این چیه ورداشتی اوردی؟ بابا خیر سرش منشیه باید یه برورویی داشته باشه مشتری جذب شه! اون فرنگیز رو دادی این چنگیز رو گرفتی؟
به توصیف برادرش اخمی کرد و گفت:
- صد بار گفتم وقتی داری از یکی حرف میزنی فکر کن طرف پشت در داره میشنوه! بعدش هم مگه از قبلیا چه خیری دیدیم؟ فقط شر داشتن. همون فرنگیز قبلیتون داشت برای مهندس موسوی حاشیه ساز میشد!
شاهیار با چشمان گرد شده گفت:
- شوخی میکنی؟! جون داداش؟ با موسوی خودمون؟ بابا اون که شیرین هفتاد سال رو داره! یکم گوشاش رو تیز کنه صدا کلنگ قبرش رو میشنوه! همین دیگه، اینا شوگرددی میشن به ما چیزی نمیرسه!
شاهان که خودش هم کمی با برادرش موافق بود خنده‌یِ آهسته‌ای کرد:
- اره خلاصه این شد که به فکر تعویض نیرو افتادم
شاهیار چانه اش را جمع کرد و گفت:
- ولی بازم هرچی! این دیگه خیلی داغونه. حالا اینارو ول کن من امشب میخوام برم خونه ی بهراد اینا گفتم بهت بگم
شاهان ناخودآگاه گره ای بین ابروهایش انداخت و جدی گفت:
- خیر باشه به چه مناسبت؟
شاهیار که قبلا به این سوال فکر کرده بود، مسلط پاسخ داد:

- والا امشب مامانش اینا نیستم تنهاست. به جز این، یسری کارها و طرح‌های جدید هم هست که باید باهم بررسی کنیم. اگر کارش اوکی باشه میخوام بیارمش تو گروه شانوت.
شاهان گره را کورتر کرد، و با تمسخری که در کلامش حس میشد گفت:
- چقدر کار یهو باهم پیش اومده برات! اونم یه دفعه ای تو همین چند ساعته! موردی نداره بگو بیاد عمارت.
شاهیار که فکر اینجایش راهم کرده بود با تمسخری که از کلام شاهان گرفته بود، گفت:
-خودت همیشه میگفتی خونه حریم‌مون و نباید دوستامون رو بیاریم حالا چی شده زیر حرف خودت میخوای بزنی داداش؟ بهراد نمی‌تونه بیاد خونه‌ی ما، میدونی که هر روز ساعت هشت صبح شاگرد خصوصی پیانو داره. فرداهم همین طور!

شاهان سری تکان داد و با خودکار مشکی و طلایی‌اش که ست دفتر کارش بود، روی کاغذ چیزی نوشت:
- خیلی خب پس همون فردا صبح برای بررسی کارها برو پیشش. فکر نمیکنم ساعت 7 شب کار خاصی بتونی انجام بدی! بهرادم بعیده از تنهایی و تاریکی بترسه! مگه نه؟!
شاهیار که داشت کیش و مات میشد عصبی گفت:
- بابا داداش تمومش کن دیگه! مگه من بچه ده سالتم؟ یه شب به هر دلیلی میخوام برم پیش دوستم بمونم چرا انقدر نه میاری؟
شاهان سر بلند کرد و روانویس را روی میز انداخت و با لحنی خشک و جدی گفت:
- نه میارم چون خوشم نمیاد برادرم جز خونه، شب رو جایی صبح کنه! نه میارم چون برام مهمی! نه میارم چون نمیخوام مثل پسر شمس بشی! نه میارم چون تو این بیست‌وچهار ساله بابات بودم نه داداشت، الانم نمیخوام بچهم با بچگی کردن خودش رو بدبخت کنه! نه میارم چون دور تا دورت رو دیوار کشیدم تا نبینی کثافتِ دنیایی رو که خودم دیدم! نه میارم چون نمیخوام بلاهایی که سر دیگرون اومد و به چشام دیدم، سر تو هم بیاد! شاهیار نه میارم چون از وقتی یادمه مسئولیت زندگیمون با رفتن بابا افتاد گردن من، وقتی بچها تو فکر بازی بودن من داشتم فکر میکردم چطور مردِ زندگیِ تو و مامان باشم! و نمیذارم الان که داری به ثمر میشینی گند بزنی به همه چی! قبول، تو بزرگی، تو عاقلی و منم همیشه بهت افتخار کردم؛ ولی دلیل نمیشه ولت کنم به امون خدا، الانم بروخونشون که تنها نباشه؛ ولی شب قبل دوازده خونه ای!
شاهیار آهی از ته دل کشید و گفت:
- میدونم دوسم داری ولی رفتارات دیگه داره وسواسی میشه داداش! به خدا من بچه نیستم انقدر غیر منطقی نباش.
شاهان از پشت میز بلند شد و مقابل شاهیار ایستاد، اوهم به احترام برادرش بلند شد. شاهان آرام یقه‌ی شاهیار را لمس کرد و پیراهنش را مرتب کرد :
- رفتارم شاید وسواسی باشه ولی بی منطق نیست! روت وسواس دارم این رو کتمان نمیکنم! میدونمم مواظب خودتی و عقلت میرسه ولی نمیتونمم بیخیالت بشم. یادته سرِ پسر شمس که تو خرابه‌های دروازه غار سرنگ به دست پیداش کردن دوروز باهم نخوابیدیم؟ خودت فکرش رو میکردی همکلاسی نخبه‌ت به اون روز بیوفته؟ یادته چه حالی بود؟ شاهیار از من و تو هم دور نیست. من نه فقط از تو به خدا بعضی وقت‎ها از خودم هم میترسم. خیلی اینارو دور ندون! پسر شمس هیچ وقت فکر نمیکرد به اون روز بیوفته ولی اینا تو یه لحظه ست! اصلا چرا راه دور بریم؟ همین بابای خودمون، هفت سال بعد از عروسیشون مامان رو با همون سیگارای لعنتیش سیاهپوش کرد. فکر کردی از روز اول سیگارکش حرفه‌ای بود؟ نه والا! از یکبار امتحان کردن، که کرمش تو جون همه‌مون هست شروع شد تا رسید به سرطان ریه! واسه همین دلم میترسه. من به تو اعتماد دارم میدونم بچه نیستی ولی دنیا دیگه جای امنی نیست.
شاهان حرف میزد و شاهیار هر لحظه یخ‌تر از قبل میشد! راست میگفت چه کسی فکر میکرد در این لحظه شاهیار، هم سیگاری باشد هم الکلی؟ به همین شاهیاری که مطیعانه کنار برادرش ایستاده، می‌آید روزی یک پاکت سیگار بکشد و در هفته دو سه بار به خانه‌ی بهراد برود و تا حد مـسـ*ـتی شات بزند؟ در همین ماه اول دوبار کارش به دوش آب یخ و قهوه کشیده بود! چقدر ادکلن و ژل دست میزد که شاهان از بوی سیگارش بو به چیزی نبرد! چقدر خجالت زده شد، با چه رویی حداقل در نزد خود ادعای بزرگ شدن میکرد؟ شاهان که سکوت شاهیارش را به پای دلخوری گذاشته بود سریع گفت:
- ناراحت نباش دورت بگردم، شرمنده تند رفتم؛ ولی نگرانتم، همین.
شاهیار که با صدای برادرش دوباره به اتاق برگشت، پاسخ داد:
- نه داداش رواله. میفهمم چی میگی
و شاهان برادرانه در آغوشش کشید. بعد از صحبت‌های دیگر و خداحافظی از برادرش، شرکت را به مقصد منزلشان ترک کرد. نصف بیشتر مسیر را طی کرده بود که بهراد مجدد با او تماس گرفت:
- چی میخوای نسناس‌الدوله؟ تو خجالت نمیکشی انقدر با شماره‌ی من مخ میزنی؟
صدای قهقه‌ی بهراد را از آن سمت خط شنید:
- خدا لعنتت کنه! بابا بلاکش میکردی چرا شماره من رو دادی؟ دوساعته زنگ زده داره نفرین میکنه میگه با احساساتش بازی کردم!
و خنده‌اش اوج گرفت، خنده‌ی او به شاهیار هم منتفل شد:
- تازه شانس آوردی گریه‌هاش رو پیش من کرد. راستی چشماش چه رنگی بود دختره؟
بهراد متعجب پرسید:
- مشکی چطور مگه؟
- والا اونقدر که اون دماغش رو بالا کشید، الان دیگه مشکی‌ش با زردیِ آب دماغش قاطی شده، عسلی شده. از دستش نده.
بهراد که با این توصیف‌ها حالش بد شده بود اه کشداری گفت:
- حالمو بهم زدی.
- خوب کردم. حالا فکر کن کل اون دماغ کشیدنا تو گوش من بود!
بهراد سریع گفت:
- بسه بابا. امشب میای ؟

شاهیار که به خانه نزدیک شده بود ادکلنش را بیرون آورد تا بوی آخرین نخی که کشیده است را از بین ببرد:
- کجا هست؟ چه خبره؟ مهمونی مال کی هست اصلا؟ من نهایت تا یازده، اینا بتونم بیرون باشم
بهراد خوشحال از مثبت بودن حرفهای شاهیار با نیشخندی شیطانی جواب داد:
- همین طرف خودمونه، والا منم صاحب مهمونی رو نمیشناسم ولی مثل اینکه یه دخترهست، میگن خیلی خفن و پولداره حالا میریم امشب باهاش آشنا میشیم
شاهیار که هم کنجکاو شده بود، هم ذوق زیادی برای اولین مهمانی‌اش داشت. بعد از باز کردن درب خانه گفت:
- خیلی خب من احتمالا تا یکی دوساعت دیگه میام پیشت؛ فقط حواست باشه اگه شاهان بهت زنگ زد بگی چون مامانت بابات نیست امشب میام پیشت بمونم خب؟
بهراد دوباره قهقه‌ای زد و گفت:
- باشه باباجونت زنگ زد نمیگم مدرسه رو پیچوندی!
- مرض! برو که میخوام یه تیپی بزنم پرچمت بره بالا
- جون! فعلا

بعد از قطع مکالمه وارد حیاط خانه‌شان شد. عمارت عجیبی بود، بزرگترین و معروفترین عمارت شمیرانات که نزدیک به هشتاد سال قدمت داشت.
شش سالی گذشته بود از زمانی که سیمین تصمیمِ بازگشت به این عمارت اجدادی را گرفت و شاهان دستور به بازسازیاش داد. قبل از بازسازی در زمین چهارهزار متری‌اش سه ساختمان قدیمی دوطبقه‌ای وجود داشت که در زمان بازسازی ساختمان ابتدایی خراب و محیطش به باغ اضافه شد. ساختمان دوم که در میانه‌ی باغ و از بقیه بزرگتر بود، بازسازی و تبدیل به یک قصر مجلل شد. که به بهترین شکل ممکن طراحی و نوسازی شده بود، به طوری که وقتی وارد حیاط با آن چمن‌کاری‌ها و تزئینات میشدی از فاصله‌ی دور هم مثل الماسی خودنمایی می‌کرد. و دیگری که در انتهای باغ بود به خواست سیمین دست نخورده باقی ماند. سیمین حتی اجازه‌ی باز کردن درب‌های شش قفله‌ی آن را هم نداد و به همه گفت:«خانه‌ی پدر و مادرم اینجا بوده. نه خرابش کنید نه واردش بشید به جز یه مشت خاطره هیچ چیز به‌درد بخوره دیگه‌ای توش نیست» و از همان روز به احترام حرف مادر ندید گرفته شد. این عمارت و تمام دارایی‌های مهراب، قبل از مرگش به نام پسر بزرگش شاهان شده بود. به گفته‌ی سیمین، مهراب تنها پسرخاله‌اش بود که از بدو تولد با خانواده‌هایشان در همین عمارت بزرگ شده بودند و از بچگی عاشق هم بودند و بعدها هم باهم ازدواج کردند. ازدواجی که خوشبختی‌اش خیلی دوام نداشت و وقتی شاهان پنج و نیم ساله و شاهیار در شکم مادر بودند یتیم شدند! سیمین با اینکه خواهر و برادر داشت ولی در تمام زندگی‌اش تنها بود، نسرین خواهر کوچکترش، مادر مهدیس و مهشید، پس از مرگ همسرش دوباره کنار سیمین برگست. همسرش، سیاوش، اجازه‌ی معاشرت با خانواده‌اش را به او نمی‌داد به طوری که تنها شش سال است که شاهیار و شاهان با او آشنا شده‌اند! زنی رنج کشیده که در یک ازدواج اشتباه با مردی بی‌مسئولیت جوانی خود را باخت و ثمره‌ی آن دعواها و استرس‌های دوران حاملگی و بعدش، مهشید 18 سالهای بود که دچار عقب‌ماندگی ذهنی شد و مهدیسی که اخلاق و رفتارهای آنارمالش، یادگار آن دوران است. سیمین یک برادر به نام صدرا هم داشت، که سالیان درازی به همراه پدر و مادر و همسر روسی‌اش در انگلستان زندگی میکرد و حاصل آن ازدواج هم دختری به نام "یوروس" بود که چون دایی صدرا سفری به ایران نداشت هیچ کدام ندیده بودنش.
شاهیار بعد از طی کردن مسیر وارد ساختمان شد و به عادت همیشه اول به اتاق مادرش رفت:
- سلام ملکه، چطوری یا نه؟

سیمین نگاه غریبه‌ای به پسرش انداخت و بلافاصله چشم از او برداشت و باز به باغ خیره شد:
- ای بابا باز نشناختی؟ اشکال نداره خوشگله، تو ما رو نشناسی هم عزیزی. می‌بینم که غذا هم نخوردی! لپات آب بشه دیگه دوست ندارما!
مسیر نگاه مادرش را گرفت و به میانه‌ی باغ رسید:
- کجا قفلی زدی سیمین‌بانو؟ یادته چقدر دوس داشتی بهت بگم سیمین‌بانو؟ منم هر وقت یه چیزی میخواستم اینجوری صدات میکردم که بهم «نه»نگی. آخ که دلم لک زده واسه شنیدن صدات. مامانی امشب می‌خوام برم یه جایی که شاهان نباید بدونه! هرچی میگم حواسم به خودم هست! حده خودم رو دارم، پسرت باور نمیکنه!نمی‌دونی چقدر سخته دروغ گفتن بهش ولی خدایی نمیشه از خیرش هم گذشت.
نگاه سیمین باز هم به باغ بود. انگار اصلا نمی‌شنید شاهیار چه می‌گوید. شاید هم واقعا نمی‌شنید! شاهیار پوفی کرد و گفت
- ای‌بابا تو هم که ما رو کلا دایورت کردی! ولی همین که سایه‌ت بالا سرمونه برامون بسه مامانم.

وآرام بوسـه‌ای به موهای فندقی مادر زد و بیرون رفت. در مسیر اتاقش نِنا را صدا زد و درباره‌ی وضعیت سیمین با او صحبت کرد.
 
آخرین ویرایش:

ملیکاکمانی

.: کـــــاربــــــر VIP :.
کاربر تازه وارد
عضویت
16/8/19
ارسال ها
83
امتیاز واکنش
859
امتیاز
246
سن
21
محل سکونت
Tehran
***
سرمه
گاز محکمی به ساندویچم زدم و نگاهم را مجدد به آن سمت خیابان انداختم. چشمم به پسر گلفروش بود تا آن دسته گل رز زرد را نفروشد. صحرا عاشق رز زرد بود و برای عوض شدن حالش می‌خواستم بعد از خوردن غذایمان برایش بخرم.
- اره خلاصه وقتی دیدم انقدر همه‌چیزش خوبه و بعد از چندسال یکی پیدا شده به دلم بشینه منم پیشنهادش رو قبول کردم، نمی‌دونی چه زبونی داشت که سرمه! یه‌جوری با من حرف میزد که من گفتم این چقدر جنتلمن! ولی بعدها یه چیزایی ازش دیدم که همش می‌گفتم کاش گوشیم تو همون چاه مستراح میموند ولی من واسه تعمیرش نمی‌رفتم مغازه‌ی این دیوونه!
لقمه‌ام را قورت دادم و با کلافگی گفتم:
- سه ساعته داری فک میزنی آخرشم عین آدم نگفتی مشکلش باهات چی بود؟

صحرا ساندویچ نیم خورده‌اش را روی میز گذاشت و با دستمال در دستش، لب‌هایش را پاک کرد:
- ببین اوایل فکر می‌کردم مشکل خاصی نداره فقط خیلی تازه به دوران رسیده است! کاراش اینجوری نشون می‌داد، مثلا وقتی می‌رفتیم بیرون فکر میکرد صاحب کل مغازه‌اس. چرا؟ چون پول داره! می‌رفتیم رستوران، انقدر به جون گارسون غر میزد که من جای طرف خجالت می‌کشیدم! با هرکی می‌رفتیم بیرون یه ایرادی رو طرف می‌ذاشت و تحویلش نمیگرفت. هرچقدر می‌گفتم بابا طرف به خاطر من و تو اومده بازم انگار نه انگار! من رو خیلی دوست داشت، احترامی که برام قائل بود واقعا خیلی زیاد بود، اگه بگم مثل یه پرنسس باهام رفتار می‌کرد دروغ نگفتم. البته فقط تا وقتی خوب بودیم و دعوا نکرده بودیم. به علاوه یه جورایی پارونوئد هم بود، شک و بی‌اعتمادی تو جزءبه‌جزء رفتاراش حس میشد. بعدها فهمیدم مثل اینکه به خاطر عدم حمایت عاطفی و احترام تو دوره‌ی کودکی تا جوونیش، اینجوری شده بود.
از طرفی به صحرا حق دادم از طرفی دلم برای سهیل سوخت:
- نمی‌تونستی کمکش کنی؟ علت این مشکل کمبود و اینا چی بود؟
- چرا خب قطعا می‌تونم بهش کمک کنم ولی به عنوان پزشک، نه معشـوقه! تازه به عنوان پزشک هم باز کار سختیه چون توی اینجور بیماری‌ها فرد باور نداره که بیماره و کلا سخت میشه باهاش کنار اومد. دلیل همه‌ی این اتفاقا هم به خاطر رفتارهای زن‌باباش بوده. مثل اینکه از بچگی تا زمانی که خونه‌ش رو جدا میکنه همیشه تحقیرش میکرده و کارایی کرده که کلا روح و روان این بچه داغون شده و صدمه‌های روحیش رو میخواد با تحقیر دیگران جبران کنه! باز اینایی که گفتم فقط برداشت منه حالا باید برم اون دکتری که گفت رو پیدا کنم.

سری تکان دادم و گفتم:
- واقعا خطرناکه. باز خداروشکر این رشته یه جا به‌دردمون خورد زود فهمیدی!
- اره واقعا. جمع کن بریم دیگه دختر، تاریک شد!

راست میگفت، پائیز بود و عمر روز کوتاه. از مغازه‌ی قدیمی و کوچک ساندویچی که بیرون آمدیم صحرا سوار ماشین خودش شد و من با گفتن"الان میام". به آن طرف خیابان رفتم و دسته گلی که از ابتدا چشمم را گرفته بود برایش خریدم و مجدد به سمت ماشینش رفتم. چند ضربه به شیشه زدم که متوجه‌م شد و سر از گوشی بیرون آورد، با تعجب شیشه را پایین داد و گفت:
- این چیه؟ واسه کیه؟
نگاهی به گل انداختم و گفتم:
- با توجه به اینکه هیچ شاهزاده‌ی سوار برخر سفیدی نیست که بهش گل بدم و فقط تویِ خر دم‌دستمی، پس مال خوده خرته
و دوتایی زدیم زیر خنده، صحرا که با دیدن گلها ذوق کرده بود بی‌توجه به حرفای من از پنجره خودش را بالا کشید و بـوســه‌ای به لپم زد و گفت:
- مرسی که هنوز یادته رز زرد دوست دارم، خیلی خوبی سرمه.
با لودگی گفتم:
- خب حالا انقدر زود، با یه گل وا نده! بذار یکم نازت رو بکشم بعد. الان هم پشت من بیا که می‌خوام ببرمت خونه‌مون یه ماهی دارم والیبالیسته!
و با شیطنت چشمکی ضمیمه‌ی حرفم کردم. صحرا بلند خندید و گفت:
- دو دقیقه آدم نباشی‌آ خب؟!
با شوخی دستم را به نشانه‌ی احترام نظامی به گیجگاه‌م چسباندم و گفتم:
-چشم

سپس سوار ماشن شدم و به سمت خانه حرکت کردم. صحرا هم با ماشین خودش به دنبالم آمد و بعد از طی کردن مسافت به خانه رسیدیم:

- خب اینم خونه‌ی من، نظرته؟
صحرا که به هر طرف نگاه میکرد گفت:
- چقدر خوشگل چیدیش! توئم خوش‌سلیقه بودی‌آ رو نمیکردی!
لبخند مهربانی زدم:
- خوش اومدی خانم، برو بشین یه چایی چیزی بیارم
اخم ریزی کرد و درحالی که کیفش را از روی کاناپه راحتی کرم برمیداشت، گفت:

- مگه من مهمونم؟ خودم میام برمی‌دارم. فعلا بیا بریم لباس عوض کنیم
بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد ایستاد، به پانچ پائیزه‌اش اشاره کرد و گفت:
-آخ راستی من زیر این فقط یه یقه‌اسکی پوشیدم، توام که نگفتی برنامه داری من لباس برنداشتم.
لبخند زدم و به اتاق اشاره کردم:
- اشکال نداره عزیزم چیزی که زیاده لباس، تازه نصفشم نوئه. بیا ببین کدوم رو میخوای؟
سپس همراه هم به اتاق رفتیم و صحرا از بین لباس‌ها یک تشرت و شلوار انتخاب کرد. درحال بستن درب چوبی کمد بودم که چشم صحرا به شال هنری بنفش رنگ انتهای کمد افتاد. دستش را به درب کمد گرفت و زمزمه‌وار گفت:
- هنوز داریش!
و اینبار با صدای بلندتر و سوالی تکرار کرد:
- هنوز داریش؟ هنوز نگه‌ش داشتی؟
دوست نداشتم بحثش امروز باز شود:
- ول کن صحرا، فقط یه یادگاریه از اون دوران همین! ترو خدا بحثش ‌رو پیش نکش دوست ندارم یادش بیوفتم
می‌دانستم چقدر روی این موضوع حساس است. هنوز اشک‌ها و حال بدم را از یاد نبرده بود. تک خنده‌ی حرصی زد و با عصبانیت گفت:
- نمی‌خوای یادش بیوفتی بعد آینهِ دق گذاشتی جلو چشمت؟ شال احسان تو کمدت چیکار میکنه؟ سرمه تو هنوز احسان رو دوس داری؟
و خودش نتیجه‌گیری کرد:
- اره دیگه دوسش داری و رنه این شالی که هنوزم می‌تونم بوی نحس عطرش رو ازش حس کنم اینجا چیکار میکنه؟
حرفهایش برایم سنگین آمد. ابروهای من هم بهم نزدیکتر شد و گفتم:
- چی میگی؟ کی گفته من دوستش دارم؟ من تنها حسی که به اون عوضی دارم نفرته! من ازش متنفرم صحرا! اگه شالش رو نگه داشتم محض عشق و دلتنگی نیست، فقط به خاطر اینِ که یادم بمونه باهام چیکار کرده، واسه اینکه دیگه گول نخورم، دیگه عاشق نشم، من از اون آدم هرچی که باید و نباید میدیدم، دیدم.
به ســینه‌ام زدم و ادامه دادم:
- این قلب توش انقدر تنفر از احسان هست که جایی برای دوست‌داشتنش نمونده . اگه اون شال اونجاس واسه اینه که یادم نره چطور با خیانتش خردم کرد و چطور با رفتنش تو اوج تنهایی ولم کرد. چطور بهش فرصت جبران دادم ولی حتی یه لحظه هم پشیمونی تو چشماش ندیدم. چطور بهش التماس کردم برگرده تا همه‌چی رو دوباره درست کنیم ولی برنگشت. میخوام یادم نره اون روزایی که خودم، خودم رو بغــل میکردم، اون روزایی که با خودم قدم میزدم تا آروم بشم.
نفسی تازه کردم و با لبخنده حرصی سرم را آرام تکان دادم:
- میدونی! احسان باعث شد خودم واسه خودم کوه بشم و به خودم تکیه کنم؛ منم نمی‌خوام اون روزها رو فراموش کنم. نمی‌خوام حتی یک لحظه هم از نفرتش تو قلبم کم بشه یا ببخشم و فراموش کنم، نمیخوام دوباره خر بشم، می‌فهمی؟
مشخص بود که از ناراحت کردنم پشیمان است اما از موضع خود کوتاه نیامد:
- تو دیوونه‌ای؟ کدوم آدم عاقلی میاد یه چیزی میذاره جلوش که خودش رو حرص بده؟ جمع کن اینکارا رو سرمه! اینکه یکبار اشتباه کردی دلیل نمیشه بقیه‌ی انتخابات هم اشتباه باشه. میخوای تا ابد خودت باشی و خودت؟ عاشقی نکنی؟ چرا چون اولین تجربه‌ت بد بوده؟ پس رانندگی هم نکن چون چهارسال پیش تصادف کردی! پارک هم نرو چون یبار تو هفت سالگی از تاب افتادی! اصلا به نظرم راه هم نرو چون ده سال پیش افتادی پات شکست! این حرفا از تو با این همه منطق بعیده سرمه، تو که مشاور این همه آدم تا الان بودی خودت توی سطحی‌ترین مشکل زندگیت که یه رابـ ـطه‌ی بچگونه بوده موندی؟ واقعا باورم نمیشه!
لباس‌ها را از دستم گرفت و به سمت درب رفت، با یادآوری چیزی ایستاد و برای تکمیل جمله‌اش به طرفم برگشت:
- درضمن یادت باشه که نقطه‌ی مقابل عشق تنفر نیست، بی‌خیالیه! تو هر چقدر از یک نفر متنفر باشی یعنی به همون میزان تو ذهنت نقش داره و داری بهش فکر میکنی! یعنی هنوز یه حسی بهش داری، حتی اگه اون حس تنفر باشه پس اگه تونستی به جایی برسی که نسبت به احسان بی‌تفاوت بشی، انقدر که با منشی من برات فرقی نکنه، اون موقع میتونی ادعای پیروزی کنی! بعدش هم من فردا اون شال رو با خودم میبرم.
سریع گفتم:

-نه!

اخمش را غلظتر کرد و گفت:
- نه نداره قربونت برم. اون فقط....
با حرفهایی که زده بود توجیح شده بودم پس لبخندی زدم و میانه‌ی حرفش آمدم:
-نه! فردا نمیری پس فردا میری
صحرا چشمانش را با تعجب درشت کرد و بعد با خنده گفت:

- فدای تو بشم من!
بعد مسیر طی شده را برگشت و محکم مرا در آغــوش کشید:
- خوشم میاد که در احساسی‌ترین تصمیم‌ها هم عاقلانه عمل میکنی.
از آغوشش بیرون آمدم و با لبخندی مهربان گفتم:
- میدونی که از خودت یاد گرفتم! لباسات رو عوض کن بیا بیرون منتظرتم
و سریع از اتاق بیرونم زدم. هرچقدر هم عاقل باشم باز هم احساساتی وجود دارد که سنگ شود در گلویم و خفه‌ام کند! به قول صحرا این احساس وجود دارد حتی اگه تنفر باشد! برای پرت شدن حواسم خودم را مشغول آماده‌سازیِ وسایل پذیرایی، کردم. میوه و شیرینی را به حال بردم و روی میز وسط حال قرار دادم که صحرا از درب اتاق بیرون آمد:
- به‌به این هنرات رو کجا قایم کرده بود؟ آخ جون چایی
- ولا نگه داشته بودم واسه شوهرم، که بدبخت انقدر نیومد من رو بگیره دارم واسه تو روشون میکنم
خندید و برخلاف من خیلی خانومانه روی مبل نشست:
- تو این زبونت به کی رفته؟ والا عمو ادریس به اون مظلومیه!

سیب سرخ را در دستم گرفتم و پاسخ دادم:
- نمی‌دونم شاید به مامانم. وای صحرا انقدر دلم تنگته که هنوزم وا نشده! جدی چطور انقدر دوریت رو تحمل کردم؟
لیوان چایی را با دو دستش احاطه کرد و گفت:
- واقعا! جدی‌آ من توی زندگیم تورو از یسنا بیشتر دیدم!
از مقایسه‌اش خنده‌ام گرفت :
- اره سعادت داشتی من رو سه سال بیشتر زیارت کردی. من چی بگم که از همون لحظه که از شکم مامانم اومدم بیرون با اولین عری که زدم، چشمم به صورت تو باز شد!
خندید و سری تکان داد:
- از دست تو!
- ولی قشنگ معلوم بود خانواده‌هامون با ما حال نمی‌کردن، تا قبل از به دنیا اومدنِ یسنا از ما یه عکسم ننداختن! عکسای بعدی هم همه به لطف وجوده یسناتونه! ته تغاری که میگن همینه‌ها
صحرا که چیزی یادش آمده بود، بی‌توجه به حسودی من گفت:
- راستی سرمه من دیروز داشتم با مامانم صحبت می‌کردم، حالت رو پرسید ، منم تعریف کردم کلا که چطوری و دیدمت و تو ازمایشگاه قبول شدی، تو تعریف‌هام بهش گفتم اومدی اینجارو اجاره کردی. مامان گفت:«چرا نرفته خونه خودشون؟» منم گفتم:« فکر نمیکنم اینجا خونه داشته باشن» مامانم گفت:« اره من اشتباه کردم »ولی به نظرم یه صحبتی با بابات بکن ببین اگه تو تهران خونه دارید دیگه اجاره نشینی!
از حرفهای صحرا تعجب کرده بودم و با استفهام گفتم:
- امکان نداره! ما خونه توی تهران می‌خوایم چیکار؟ خیلی بعیده، احتمالا مامانت اشتباه کرده.
صحرا با حالتی که انگار خودش هم شک داشته باشد گفت:
- مطمعن نیستم، ولی مامانم یه‌جوری بود که انگار از دهنش پریده! بازم من نمیدونم ولی به نظرم بهتره با عمو ادریس یه صحبتی بکنی. هرچی باشه جفتتون متولد تهرانید شاید اون موقع‌ها یه ملکی خریده انداخته اینجا مونده یادش رفته!
سرم را به نشانه‌ی مخالفت چپ و راست کردم و پاسخ دادم:
- نه بابا مگه الکیه؟ من یه ده‌هزار تومنی بذارم تو کیفم تا سر قبرم تو فکرشم
صدای خنده‌ی بلند صحرا در خانه پیچید:
- به خدا! یه سری اومدم یه تراول ته کمدم قایم کنم که یادم بره، بعدها پیداش کنم خوشحال شم، انقدر از صبح تا شب بهش فکر کردم و شب‌ها تو خواب دیدمش که گفتم ولش کن اینجوری پیش بره دیوونه میشم! رفتم ورش داشتم، خرجش کردم، خیالم راحت شد.
درحالی که من کاملا جدی تعریف میکردم او از خنده اشک به چشمانش آمده بود:
- خلاصه اگه خونه‌ای بود قطعا تا حالا یه حرکتی روش می‌زدیم.

و بعد معترض دست به کمر زدم و گفتم:

- صحرا خانم! تو نمی‌خوای بار و بندیل رو جمع کنی بیای اینجا؟
- بابا از این قرارداد من هنوز دوماه مونده به این صابخونه هم گفتم می‌خوام برم ، گفت باید صبر کنی مستاجر جدید بیاد، والا منم از خدامه تنهایی کپک زدم!
بلند شدم تا لیوان‌ها را جمع کنم و چیپس و پفک بیاورم و در همان حین گفتم:

- من چیکار به قراردادت دارم؟ پیش من بمون حالا، هروقت قراردادت تموم شد خونه خودت رو خالی کن. خب فردا رو چیکار کنیم؟ نیکان اینا رو شام بگم یا نهار؟ اصلا به نظرت مادام میاد؟
صحرا هم دنبالم به آشپزخانه آمد:
- شام بهتره، شاید نیکان و باباش پنجشنبه هم سرکار باشن، بعدشم ما نمی‌تونیم نهار آماده کنیم که باز برای شام وقتمون بیشتره.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- مگه قراره ما درست کنیم؟ حاضری میخریم دیگه!
- بابا زشته سری اول حاضری بذاری جلوشون!
برای برداشتن لباس‌های امروزم و انداختن‌شان در ماشین لباسشویی، به اتاق رفتم و صحرا هم با من آمد:
- خب پس از این غذا آماده‌ها می‌گیریم برنجم از رستوران می‌خریم نمی‌فهمن که!

کلافه دست به کمر زد:
- یعنی از پس یه مرغ و بادمجون برنمیایم؟

دوباره به آشپزخانه برگشتیم:
- نه والا من که برنمیایم، یه سری ماکارانی درست کردم شد شبیه تظاهرات کرم‌ها. هنر آشپزیمم در این حده که یه بار اومدم فسنجون درست کنم مثلا بابا سورپرایز بشه، مرضیه خانم اومد، نه گذاشت نه برداشت، گفت:« معلوم نیس کدوم از خدا بیخبری پی‌پی کرده تو قابلمه»
صحرا دوباره خنده‌‌هایش را از سر گرفته بود:
- خیلی خب تو کاری نکن. ژله که بلدی درست کنی؟
بادی به غبغب انداختم و گفتم:
-بله تازه با بستی، ژله بستنی درست میکنم چهل ستون، چهل پنجره! اخرش هم لولش میکنم میشه گل رز!
صحرا مشکوک نگاهم کرد:

-عه چرا شبیه سنگ چشم‌دار نگاه میکنی! میگم بلدم از این پیج "راز شوهرداری" یاد گرفتم
باز پقی زد زیر خنده و با دستش علامت "خاک تو سرت" را نشان داد:
-خب چیه؟ ادم باید همه‌چی بلد باشه
پشت پلکی نازک کردم و باهم به حال رفتیم تا از زیر میز شیشهای ظرف کریستال را برای درست کردن ژله بیاوریم
- خیلی‌ هم عالیه. پس غذا با من پیش غذا و دسر با تو! قبوله؟
ذوق‌زده بشکنی زدم و گفتم:
- ایول این شد.
بعد زیرلبی بلندبلند فکر کردم:
-آخ من اینارو هنوز دعوت نکردم. بذار تا دیر نشده برم جلو واحدشون دعوتشون کنم
دوباره به سمت پذیرایی رفتم که صحرا هم با من آمد:
- وای صحرا مثل جوجه اردک زشت که میوفته دنبال ننه‌اش افتادی دنبال من که چی؟ من میرم مادام رو دعوت کنم بیام. توئم زیر اون کتری مادرمرده رو خاموش کن تا فیهاخالدونش جزغاله شد

و با خنده‌ی صحرا خندیدم و شالش را، که روی دسته مبل بود روی سرم انداختم و از درب خارج شدم.
 
آخرین ویرایش:
بالا