در حال تایپ رمان آذر،آغاز یک ماجرا | Ghazallll کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع Ghazallll
  • بازدیدها 734
  • پاسخ ها 22
  • تاریخ شروع

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
نام رمان: آذر، آغاز یک ماجرا
نام نویسنده: Ghazallll| کاربرانجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر: @آرمیـbzـتا
Screenshot_2020-05-29-19-25-46_1.jpg
خلاصه:
داستان،ماجرای زندگیست. ماجرای پستی و بلندی های متعدد. زمین خوردن ها و ایستادن ها. تجربه های تلخ و شیرین. شکستی که برای گذشته است و انتخابی که می تواند آینده را بسازد یا آن را نابود کند. این بار نوبت آدم های این قصه است که انتخاب کنند. که بسازند یا ویران کنند. انتخاب های اشتباه دیگران روزی زندگی شان را نابود کرده اما این بار خود آنها هستند که تصمیم می گیرند.



لینک نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

آرمیـbzـتا

ناظر انجمن
عضو کادر مدیریت
همراه انجمن
عضویت
30/12/17
ارسال ها
518
امتیاز واکنش
17,647
امتیاز
671
محل سکونت
تهران
269315_231444_bcy_nax_danlud.jpgنویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در تاپیک‌ جامع درخواست ها و پرسش و پاسخ های رمان نویسی
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش:

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
مقدمه
اشتباه نکن!من ظاهر سخت و نفوذ ناپذیری دارم. محکم قدم برمی دارم، محکم حرف می زنم، ابروانم را محکم در هم می کشم، اما پشت تمام این محکم بودن ها «من پریشان تر از آنم که تو می پنداری». من خمودگی روحم را پشت استحکام قدم هایم پنهان می کنم. به صدایم قدرت می دهم تا کسی شکستن های مکررم را نشنود.اخم می کنم تا اشک مجالی برای خودنمایی پیدا نکند. اما شاید تو بتوانی. بتوانی چشم سر را ببندی و با چشم دلت دفتر قلب مرا بخوانی. شاید بتوانی با قلمی از جنس عشق نقطه ای بگذاری به نشانه پایان فصل مصیبت، بروی سرِ خط و سرفصل تازه ای شروع کنی. کسی چه می داند؟ شاید دست تعیین کننده تقدیر می خواهد این آذر با تو برای من تولدی دیگر باشد. آغاز ماجرایی متفاوت!
#پارت اول
(آیلار)
تمام محیط اطرافم تاریک است. مالک تصویر روبه رو به رویم یک مرد است اما صدای پیچیده در گوشم متعلق به زنی ست که از اعماق وجودش فریاد می کشد. نگاه مرد مانند جسم در حال اهتزار من لحظه به لحظه سردتر وصدا لحظه به لحظه بلند تر می شود.
-آیلار؟آیلار؟
با هین بلندی از خواب می‌ پرم. کسی که بیدارم کرده نیز یک قدم عقب می رود و با چشمان گرد و نگران نگاهم می کند.
- آیلار خوبی؟
سرم را تکان می دهم تا صداها دور شود.
-خوبم، خوبم نترس فقط یه خواب بود.
عسلی هایش هم چنان غمگین و نگرانند. و من چقدر خوشبختم که او شبیه عزیزترین کسم شده.
-کابوس دیدی دوباره؟
دوباره؟ مگراز کِی فهمیده؟
-چیزی نیست نفسم نگران نشو. سر کار خوابم برد این شکلی شد. تو خوبی؟ اینجا چی کار میکنی؟ جواب چی شد؟
هیجان ،نگرانی چشمانش را پس می زند. لبخندی به لبهایش می نشیند.
-آخ آخ. اگه به رئیست نگفتم. یه آشی برات نپختم.خجالت نمی کشی سر کار می خوابی؟
ضربه ای به کمرش می زنم.
-بسه. بحثو نپیچون. چه کردی؟
ابروهایش را بالا می اندازد.
-نمی گم. حدس بزن!
با دیدن حالت شادش برق رضایت به چشمانم می نشیند و قهقهه ام به هوا می رود.
-خب اینجوری ضایع خوشحالی معلومه دیگه. دندونِ بهشتی؟
لب و لوچه اش آویزان می شود.
-چرا فهمیدی؟ می خواستم سوپرایزت کنم.
-لنج نکن قربونت برم زشت می شی. بیا بغلم ببینم خانوم دکتر من.
نیشش تا بنا گوش چاک می خورد. برآورده شدن رویایی که هرروز در ذهنت مرورش کردی و برایش نقشه کشیدی و نهایت خودت را برایش گذاشته ای، مانند گاز زدن میوه ای است که درختش را خودت کاشتی و از تمام لـ*ـذت ها و خوشی های زندگی ات بریده ای تا در سرمای استخوان سوز زمستان و گرمای نفس گیر تابستان چهار چشمی مراقبش باشی و اکنون مزه بی نظیر این میوه وجودت را شیرین می کند. من این شیرینی را چند برابر او احساس می کنم. او به بار نشستن زحمات یک ساله اش را می بیند و من ثمره درخت عمرم را می چشم. با صدای زنگ گوشی از آغوشم فاصله می گیرد و نم نشسته در چشم هایش را پاک می کند. با ابرو به گوشی اشاره می کنم.
-سمان جونه. تا الان چجوری دووم آورده خدا عالمه.
جواب گوشی در حال خود کشی را می دهم:
-سلام عزیزم.
- سلام مادر خوبی؟ آیلار جان اِلای با تو تماس نگرفته؟
با لحن شیطان شده می پرسم.
- نه والا. اتفاقی افتاده؟
-وا مادر حواست نیستا. امروز جوابای دانشگاه میاد. دلم مث سیر و سرکه می جوشه. نکنه یه چیزی بشه بخوره تو ذوقش؟ این همه از شب و روز و خواب و خوراکش زده بچم.
روح این زن ابریشم خالص است. همان قدر ناب. همان قدر لطیف.
-نگران نباشین.استرس براتون خوب نیستا. اِلای الان اینجاست. گوشی رو می دم باهاش صحبت کنین.
-سلام عشق من.
اِلای که گوشیِ من به دست خارج می شود خودم را روی صندلی رها می کنم. کمی از بار سنگین روی دوشم کاسته شده و همه این ها را مدیون وجود یگانه اش هستم.همه را. سرنوشتمان نابودیِ حتمی بود اگر آن گونه به دامنش چنگ نزده بودم و او این طور در آغوشم نکشیده بود.
-مثل همیشه بجز شکر کاری از دستم برنمیاد. ولی این بنده عاجزت هنوزم پر از خواهشه. پر از نیاز و نگرانی. هوامونو داشته باش مثل همیشه. مثل همه این هشت سال و سالای قبلش. می دونی که؟ من فقط خودتو دارم.
(متین)
لبه یقه ام را صاف می کنم و می خواهم خارج شوم که صدای محمد را می شنوم.
-متین، قمصری امروز دوباره زنگ زدا. راجب قول و قرارتون می گفت. تاکید کرد بهش زنگ بزنی.
- اگه دوباره زنگ زد بهش بگو هروقت اون چیزی که خواستم آماده شد قرارداد رو بیاره برا امضا.
منتظر جواب نمی مانم و از در بیرون میزنم.
-تازه آوردینش اونو؟ چه خوشگله.
با صدای آشنا برمی گردم و میترا را می بینم که به پورشه داخل نمایشگاه چشم دوخته.
-سلام. این جایی؟ چه بی خبر.
به سمتم برمی گردد و عینک آفتابیش را برمی دارد.
-علیک. نمایشگاه داداشم باید خبر بدم بیام؟
می خندم.
-خوب حالا نزن منو. بیا بریم حالا که اومدی یه جا لاکچری ببرمت مجبور نباشی منو خشک و خالی بازجویی کنی.
با پشت چشم نازک کردنی به سمتم می آید. بلافاصله بعد از سوار شدن در ماشین می پرسد:
-با عمو بنیامین چی کار داری؟
-کار خاصی ندارم. چطور؟
-امروز زنگ زده بود خونه می گفت در اسرع وقت بهش زنگ بزنی.
با این مشکوک نگاه کردنش می دانستم که تا ته قضیه را از زیر زبانم بیرون خواهد کشید.
-چیزی نیست بابا. راحیل یه ماشین می خواد هممونو کچل کرده.
-اه اه! دختره افاده ای. میگم چرا چن وقته حس خوبی ندارم به کارات. نگو دور و ور این دختره ای. متین بهش رو ندیا این خونواده دنبال یه نفر می گردن سوارش بشن.
-چشم حواسم هست. امر دیگه؟
کتم را آویزان می کنم و دستی به گردن و پیشانی درد ناکم می کشم. به قصد پذیرایی کردن از خودم با یک لیوان چای به آشپزخانه می روم که گوشی ام زنگ می خورد. به عکسش نگاه میکنم و جواب می دهم.
-جون دلم.
ذوق کردنش از پشت گوشی هم ملموس است.
-سلام خوبی؟
-با شنیدن صدای شما مگه می شه بد باشم بانو؟
-اِم، ببین چیزه فردا همو ببینیم؟
-کجا چه ساعتی؟
-بام ساعت پنج خوبه؟
-هر ساعت و هر مکانی که من تورو ببینم خوبه.
تماس صوتی است اما من گونه های گل انداخته اش را می بینم. زیادی ساده است که از همین پشت گوشی هم چهره اش جلوی چشمم است و دلش کف دستم.
-امِ پس باشه دیگه می بینمت خداحافظ.
-خداحافظ جوجه طلایی من.
گوشی را قطع می کنم. با لیوان چای به سمت اتاق خواب می روم. جلوی آینه می ایستم. چیزی که در چشمانم است خودم را هم می ترساند چه رسد به دیگران. چه پارادوکس احمقانه ای بین این نگاه و لحن حرف زدن چند لحظه قبل وجود دارد.
 
آخرین ویرایش:

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
پارت دوم
(اِلای)
مادر در را اسپند به دست و صلوات ختم کنان باز می کند.
-ماشاالله ماشاالله. دورتون بگردم من.
-اِ مامامان این چه حرفیه.
-به نظرم زیادی لوسش می کنین سمان جون.
چشم غره ای جانانه به آیلار می روم و اوهم چشمکی می زند. بعد هم با گذاشتن دستش پشت کمرم به داخل راهی ام می کند. با وارد شدنمان خانه می ترکد. هادی و هلیا دست و جیغ و سوت را با هم آمیخته اند حتی حاج آقا هم همراهشان شده. جوری که شک می کنم قرار است بروم دانشگاه یا خانه شوهر. به حاج آقا سلام می دهم و رو به هادی و هلیا می گویم:
-چه خبرتونه؟ عروسم مگه؟
-همچین کم از عروسم نیستی. خانوم دکتری دیگه.
هلیابعد از این حرف در آغوشم می کشد و می گوید:
-خداروشکر قشنگم. بخدا امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود.
امشب شب خوبی بود. کنار قربان صدقه رفتن های مادر و مسخره بازی های هادی و هلیا و لبخند رضایت آیلار عالی بود. تنها قسمت ناراحت کننده اش، غمگین شدن نگاه آیلار و جمع را ترک کردنش بعد از حرف مامان بود.
- آیلار جان فردا با اِلای برید سر خاک مادر.
این حرف با جدیت زده شد ولی آیلار با لبخندی مصنوعی جواب داد.
-بی خیال سمان جون. کی وقتی شاده میره قبرستون.
و من بودم که پاسخش را دادم.
-من! دلم تنگ شده بابا. تو این یه سال محض رضای خدا یه بار نرفتم سر بزنم.
-باشه خب تو برو. من خیلی کار دارم.
این بار صدای حاج آقا بلند شد:
-کار جای خودش بابا جون. زیارت اموات ثواب داره.
آیلار مشخص بود کلافه شده اما با لحن آرامی که ناشی از احترام بی نهایتش به حاج آقا بود پاسخ داد:
-فرمایش شما کاملا متینه حاجی . بخدا کار رئیس شرکت رو زمین مونده. حق الناسه نمی تونم بذارم بابت دیر شدن ترجمه ها قرارداد عقب بیوفته و ضرر کنه.
بعد هم خیلی نگذشته بود که به بهانه خستگی و سردرد رفت بالا.
پاورچین به سمت اتاقش میروم تا مبادا بیدار شود. باز هم در خواب نفس نفس می زند و ناله می کند . من برای خانواده ای که طبقه پایین زندگی می کنند جانم را هم می دهم اما آیلار فرق دارد. آیلار تنها هم خونی است که برایم مانده. بهم خوردن آرامش آیلار مساوی با دیوانه شدن من است. غمی به وجودش چنگ می زند. این را از زخمی شدن روح خودم می فهمم.
-چته آخه آجی؟
(آیلار)
سرم گرم کار است که صدای تقه در می آید.
-بله.
-خسته نباشین خانوم.
با شنیدن صدای آقای ناصری مدیر بخش از جایم بلند می شوم.
-سلام. بفرمایید.
-راحت باشید. می بخشید مزاحمتون شدم. خانوم کاویان راستش قراره یه همکار جدید به ما اضافه بشن که می خواستم زحمت مصاحبش رو شما بکشین.
لبخند از لبم پر می کشد. نکند قصد جایگزین کردن دارند؟ من به این کار نیاز دارم.
-همکار جدید؟ چرا؟ برای کارای من مشکلی پیش اومده؟
با تک خنده ای جواب می دهد
- اختیار دارین خانوم. کیفیت کار شما اثبات شدست. مسأله اینه که این چند وقت کارا زیاد شدن یعنی تقریبا دو برابر قبل. ما تصمیم گرفتیم توچند تا بخش شرکت همکار جدید اضافه کنیم که در واقع کمک دست کارمند ها باشن وگرنه مشخصه که کار شما حرف نداره.
- وظیفه ست. چشم مصاحبه رو هم انجام می دم.
-دست شما درد نکنه. اینم رزومه خدمت شما.
پوشه سبز رنگ را که می گیرم با اجازه ای می گوید و خواهش می کنمی حواله اش می کنم و خارج می شود. پشت میز می نشینم و پوشه را باز می کنم اما به محض دیدن اسم نوشته شده در بالای فُرم خشکم می زند. مغزم سرد می شود و شروع به زنده کردن کابوس های هرشبم می کند اما این بار در بیداری. کابوس هایی که وجه مشترکشان تاریکی و صدای فریاد است و البته چشمان او. همه احساساتم با یکدیگر می نالند که شاید تشابه اسمی است اما مغزم بی رحمانه با آنالیز کردن سایر اطلاعات پاسخ می دهد که مگر دانشکده در این رشته در آن سال چند فارغ التحصیل با نام سامان شکیبا داشت؟ با یادآوری این موضوع انگار اعضایی که تا لحظاتی پیش در کرختی فرورفته بودند به یک باره همه با هم بیدار می شوند ضربان کند قلبم ناگهان چنان شدت می گیرد که احساس می کنم چیزی نمانده تا ابتدا قفسه سـ*ـینه ام را بشکند بعد هم با شکافتن گوشت و پوستم بیرون بپرد و جلوی پایم بیوفتد. صورتم که تا چند لحظه پیش احساس می کردم مانند گچ شده اکنون با این حجم خونی که رگ هایش جا به جا می کنند بی شباهت به کاسه خونی که اعضا در آن شناورند، نیست. به رعشه افتادن پاهایم را با قدم زدن در طول و عرض اتاق کنترل می کنم و دست هایم را با محکم بهم کشیدنشان.و مغزم! امان از مغزم که تصاویر را با سرعت هر چه تمام تر جلوی چشمم ردیف می کند و با این کار یک کلمه مانند پتک در سرم کوبیده می شود: «گذشته».
 

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
#پارت سوم
(متین)
با کندن آخرین گلبرگ و گذاشتنش روی قبر آخرین جمله این درددل طولانی را هم می گویم.
-خلاصه که... دلم تنگته.
به قبری که چند متر آن طرف تر است سر نمی زنم. حتی نگاهی هم به سمتش نمی اندازم که مصادف شود با دیدن آن عامل بدبختی و شعله ور تر شدن آتشم. امروز وقتش نیست.
بلند می شوم و سرتاپای خاکی ام را می تکانم. در مسیر بازگشت به خانه ام که گوشی زنگ می خورد.
-پشت فرمونم راحیل زود بگو.
-سلام یادت ندادن؟
-علیک. جانِ راحیل پشت فرمونم زودتر بگو.
-جون خودت. مطمئنا زنگ نزدم صدا تحفتو بشنوم. عروسک من حاضر نشد؟ بابا دق کردم دیگه.
به عجول بودنش می خندم.
- زهر مار. خوب این همه زحمت کشیدم. تو اون کلاس کنکور کوفتی ثبت نام کردم که اون عروسکو داشته باشم.
پوزخند می زنم. میترا می گفت پول زیادی این خانواده را هار کرده. تا حدی که برای رسیدن به خواسته هایشان از رد شدن از هیچ کس و هیچ چیز دریغ نمی کنند. کاملا حق با او بود.
-حاضره عزیزم. هروقت بیای معاملش می کنیم.
جیغ جیغ هایش واقعا روی اعصابم خط می اندازد.
-بسه دیگه کر شدم. ماشینتم که گرفتی شرت کم.
-خیلی...
قبل از کامل شدن حرفش اتصال را قطع می کنم. در خانه پیراهن و شلوار مشکی را با پیراهن آبی چهارخانه و شلوار اسپرت طوسی عوض می کنم. موهای مشکی ام را به سمت بالا هل می دهم و بعد از زدن ادکلن تکمیل می شوم. بعد از نیم ساعت به قرار می رسم که می بینم همان جای همیشگی نشسته است. با لبخند به سمتش می روم.
-سلام بر جوجه طلایی خودم.

(اِلای)
با شنیدن صدایش سرم را بالا می آورم و خجول جواب می دهم.
-سلام خوبی؟
-وقتی شما با هربار سلام کردن من این جوری سرخ و سفید می شی بهترم می شم.
لبم را می گزم و سرم را پایین می اندازم.
-خب خانوم حالا کدوم وری بریم؟
-فرقی نمی کنه.فقط ترجیحا قدم بزنیم.
-خب من ماشینو پایین پارک کردم. می خوای اون سمتی بریم که بعدشم سوار ماشین شیم هرجا خواستی ببرمت.
-باشه بریم فقط من جای خاصی نمی رم. برسونیم تا ایستگاه، تاکسی می گیرم برم خونمون به آیلار گفتم زود میام.
-هرچند که حیفم میاد نریم بگردیم اما چشم هرچی شما بگی.
نمی دانم صدایش یا کلامش، نمی دانم دقیقا کدامشان مرا این طور شیفته این مرد می کند. من دختر سبکی نیستم. از آیلار و سختی های پشت سر گذاشتمان یادگرفتم محکم باشم و با متانت رفتار کنم اما نمی دانم دقیقا چند ماه پیش چه چیز مرا به پسرعموی راحیل وصل کرد که در همان نگاه اول احساس کردم کسی را که سالهاست گم کرده ام بدست آوردم.
-به چی فکر می کنی جوجه طلایی؟
-به خبری که می خوام بهت بدم. خودم برای گفتنش به تو کلی هیجان داشتم ولی نمیدونم تو اصلا خوشحال می شی یا نه؟
-کم لطفی می کنی بانو. چیزی که تو رو هیجان زده کنه من از شنیدنش بال درمیارم.
-اون موقع که رتبه های کنکور اومد یادته؟
با دلخوری نگاهم کرد.
-بله و یادمه که بنده حقیر هر چقدر خودشو کشت شما بروز ندادین.
-خب خواستم الان که جواب دانشگاها میاد یهو غافلگیرت کنم.
-خب؟
-دندون پزشکیه شهید بهشتی!
به سمتش برمیگردم که عکس العملش را ببینم. با دید ن نگاه شوکه اش لبخندم پررنگ می شود.
-چی شد؟
-اِلای؟شوخی که نمی کنی؟
می خندم به قیافه با مزه اش.
-نه بابا دیوونه چه شوخی ای؟ من با این قضیه شوخی دارم به نظرت؟
دستش را روی دهانش می گذارد و با بهت زمزمه می کند.
-اصلا باورم نمیشه اصلا. خدای من یعنی الان جوجه طلایی من خانوم دکتر شده؟ دیگه نمیشه همین جوری بری بزن به خواهرت بگو دیرتر میای.
-متاسفانه نمیشه. آیلار خیلی رو این چیزا حساسه و من نمی تونم رو اعتمادش با این کارا اسکی برم.
-یکی طلبت خانوم راد منش. خب پس باید قول بدی یه روز دیگه حتما یه جشن دوتایی بگیریم.
-حتما.حالا بریم؟
کلید را می اندازم و وارد می شوم. از خالی بودن خانه ابرو هایم بالا می پرد. آیلار خودش گفت امشب قبل از هشت خانه است و من هم باید همان موقع ها برسم. یک ساعتی تنها در خانه می نشینم و به امروز فکر می کنم. به متین. به ذوقش که دست کمی از ذوق خانواده ام نداشت. به وجودش که باعث شده بود چند سال نبودِ یک مرد در زندگی خودم و آیلار به چشمم بیاید و در عین حال انگار همین وجود متین کم کم این کمبود را جبران می کند. ناخودآگاه دلشوره می گیرم. آیلار وقت تعیین کند حتما خودش قبل از من می رسد. از پله ها پایین می روم و زنگ خانه مادر را می زنم که هادی در را باز می کند.
-سلام خوبی؟ بیا تو.
-سلام فدات. نه مرسی فقط نمی دونی آیلار کجاست؟ خودش گفت امشب قبل از من می رسه و منتظرمه ولی الان نیست.
کمی این پا آن پا میکند.
-خیله خب حالا تو بیا تو یه چیز بخور. شاید کارش طول کشیده.
می پیچاند. این لحن هادی لحن پیچاندن است و من می شناسمش. دلهره نفسم را بند آورده.
-هادی تورو خدا راستشو بگو. بخدا دارم سکته می کنم.
سرش را پایین می اندازد. یا خدا!
-هادی؟
-چیزی نیست بابا تو ام. یه مقدار مثل اینکه فشارش افتاده بوده بردنش بیمارستان.
فقط کلمه آخر را انگار هادی هزار بار تکرار می کند.
 
آخرین ویرایش:

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
#پارت چهارم
(سیاوش)
قدم هایم را به سمت درب خروجی فرودگاه برمی دارم و هوا را محکم به ریه ام می کشم. من دلتنگ این هوا بودم. با تمام آلودگی اش. مردی از رو به رو با دو می آید. محکم بهم برخورد می کنیم. او چون سست تر است زمین می خورد اما من فقط دسته چمدان را محکم تر می گیرم.
-هوی عمو چه خبرته؟
می خندم دلتنگ این مردم، با همه بی اعصاب بودنشان.
-معذرت میخوام.
نگاه تاسف باری می کند و بعد از گفتن «خدا شفات بده» ای راهی می شود. دوباره راهم را در پیش می گیرم. من دلتنگم. دلتنگ این خاک. باید سالها در غربتِ سرد آدمهای غریبه گیر کرده باشی تا بفهمی چه می گویم. تا دلت پر بکشد برای بو کردن خاکی که خانه توست. عجیب است. تا قبل از این فکر نمی کردم بوی خاک هم در کشور های مختلف متفاوت باشد. در یکی به سردی زمهریر و در یکی گرم و دوست داشتنی مثل بهشت. به ماشین های فرودگاه می رسم. ماشین می گیرم و به سمت خانه پرواز می کنم. من دلتنگ خانواده ام هستم آنقدر که می دانم موقع دیدار در آغـ*ـوش هم حل می شویم.
-خیلی وقته اونوَر بودی جوون؟
حواسم جمع راننده تاکسی می شود.
-تقریبا.
-از طرز نگاه کردنت معلومه. اونایی که بعد یه مدت طولانی برمی گردن این جوری ان همه جا رو با اشتیاق نگاه می کنن.حالا چند سالی بودی؟
-فکر می کنم ده سالی میشه.
-تو که انقدر کشورت رو دوس داری چرا رفتی؟
لبخند می زنم. خوب است که از نگاهم عشق می ریزد دوست دارم این را که مردم می فهمند من عاشق اینجا هستم. عاشق!
-راستش پدر جان برا تحصیل بود و یه مقدار هم کار آموزی.
-عجب. حالا میخوای یه دور دورِ تهران بزنیم؟
-ممنونم از لطفتون. ترجیح می دم هرچی زودتر برسم به خانوادم.
کرایه پیرمرد را حساب می کنم و پیاده می شوم. زنگ را فشار می دهم و جلوی دوربین آیفون را با انگشتم می گیرم. صدای برادر همسانم در گوشی میپیچد:
-بله.
پاسخ نمی دهم و در عوض لبخندم عریض تر می شود.صدای عزیزترینم شنیده می شود.
-سهراب مادر کیه؟
-فک کنم آیفون دوباره مشکل پیدا کرده مامان جان. میرم ببینم کیه.
گوشی را می گذارد. صدای لخ لخ کردن دمپایی در حیاط لبخند را دوباره مهمان لبانم می کند. در را باز می کند . با فاکتور گرفتن لباس هایمان انگار رو به روی آینه ایستاده ایم. چشم هایش کم کم گرد می شود.
-خودتی سیاوش؟
طاقت نمی آوریم و هم را محکم و مردانه در آغـ*ـوش می کشیم.
-ذات خرابت عوض بشو نیست. مگه نگفتی دو روز دیگس پروازت؟
-خجالت نمی کشی با سی و چار سال سن هنوز لحن حرف زدنت همونه؟
-بسه دیگه کم چرت بگو. خوبه سه دیقه تجربت تو این دنیا بیشتره. بیا بریم تو. فقط موندم به مامان چجوری بگم. می ترسم از خوشی یه چیزیش بشه.
(آیلار )
از صداهای بیرون می فهمم اِلای آمده. واقعا توان دیدنش را ندارم. یعنی توان هیچ کس را ندارم. دلم می خواهد چند روزی از دنیا مرخصی بگیرم. بنشینم جسد مدفون شده گذشته را یک بار از گورستان ذهنم بیرون بکشم و ببینم کجای کار می لنگد که این ریسمان پوسیده نه یک بار برای همیشه خفه ام می کند و نه کامل از دور گردنم باز می شود. عاقبت اِلای بر سمانه جون فائق می آید و داخل می شود.
-به خدا می ذارم بخوابه فقط ببینم سالمه. دارم دق می کنم مادر من.
دلم گرم می شود از محبتش . خوب است من او را دارم. گور بابای نداشته ها. حرفم را پس می گیرم. برای کل دنیا هم حوصله نداشته باشم اِلای فرق دارد. او مرهم هر زخمی بر تن و روان من است.
سرش را می چرخاند و می بیندم. الهی بمیرم! از بس گریه کرده روی تمام صورتش رد اشک است.آغوشم را برایش می گشایم.
-بیا اینجا ببینم.
به سمتم پرواز می کند و بعد از جا گرفتن در آغوشم اشک هایش دوباره روان می شوند.
-آبجی تورو خدا، توروخدا هیچ وقت دیگه با من این کارو نکن. صدبار مردم و زنده شدم. چرا مواظب خودت نیستی آخه؟ چندبار گفتم غذا خوب بخور برو سرکار. اصن الان تو چرا باید باز دو جا کار کنی؟ چرا انقد به خودت فشار میاری؟نمیگی حالت بد شه من می میرم؟
سُرُم چیز بیخودیست. انسان ها برای تنظیم شدن فشارشان به محبت این گونه نیاز دارند. خالص و بی غل و غش. دویدن خون به بدن بی جانم را حس می کنم. بـ..وسـ..ـه ای روی سرش که روی سـ*ـینه ام قرار دارد می کارم؛
-چیزی نیست نفسم اذیت نکن خودتو.
-میدونی بعد یه ساعت دیدم نیومدی چه حالی شدم؟ هادی ام جون به لبم کرد تا حرف بزنه.
-بهشون سفارش کرده بودم بیخود نگرانت نکنن. چیز خاصی نشده باور کن. الانم که روی ماهتو دیدم داروی اصلیمو مصرف کردم خوبه خوبم.
لبخندی می زند و محکم گونه ام را می بوسد. می خواهد خارج شود که صدایش می کنم.
-جانم؟ چیزی می خوای؟
-اِلای جان کیفم دست نیلوفر، همون خانومیه که چن بار تو شرکت دیدیش. برو ازش بگیر پول بیمارستانو حساب کن. نذاری سمان جون حساب کنن ها.
چشمانش را با اطمینان روی هم می گذارد و چشم می گوید.
با رفتنش دوباره چشم می بندم . این بار سردردم آرام تر شده و صداهای دردآور مغزم کمتر.
 

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
#پارت پنجم
(سیاوش)
-چشم عمو جون الان دارم راه میوفتم دیگه.
-آره سیاوش جان زودتر بیا امروز یه دور تو شرکت بزن و با چم و خمش آشنا شو فردا انشاالله جلسه معارفه باشه و شروع کار.
-واقعا فکر می کنم دارید عجله می کنید.
-منم واقعا فکر می کنم تو خیلی حرف می زنی.
-عمو جون؟
-منتظرتم سیاوش دیر نکن .
سری تکان می دهم به عجله و جدیت دو برادر در کار. می دانم عمو امروز من را بی خود به شرکت می کشد. چرا که من سالها کنار دست پدر در شرکتی درست مانند همین در چین کار کرده ام و به قول عمو با چم و خمش ناآشنا نیستم. آه می کشم. هنوز نیامده دلم برای پدر تنگ است . هرچقدر اصرار کردم از شرکت عزیزش دل نبرید و در نهایت گفت: «تو ام اگه قرار بود آبی ازت گرم بشه من رو ول نمی کردی بری پیش عمو جونت.»
جلوی شرکت صدای نگهبان که می دانم اسمش آقا رحیم است را می شنوم.
-سلام آقا سهراب خوش اومدین سوییچ ماشینو بدین من پارکش می کنم.
جای تعجبی ندارد که من را از سهراب تشخیص نمی دهد وقتی حتی آشنایانمان هم بعد از سالها هنوز این مشکل را دارند.
-سلام آقا رحیم خسته نباشی. نمی خواد شما زحمت بکشی خودم پارکش می کنم.
تعجب می کند. خدا هدایتت کند سهراب که همیشه خدا زحمتت گردن دیگری است. سوار آسانسور می شوم که بلافاصله بعد از من خانومی سوار می شود و دکمه طبقه پنجم را می زند. عادت ندارم در کار دیگران دخالت کنم اماچهره سفید شده و پاهای مدام در حرکتش توجهم را جلب می کند.
-خانوم؟ می تونم کمکتون کنم؟
(آیلار)
با صدای مردی که کنارم در آسانسور است ناگهان انگار همه چیز عوض می شود. تبدیل می شوم به آیلار نوزده ساله پشت میز کتابخانه دانشکده که در مخمصه افتاده و مدام پاهایش را تکان می دهد و گوشه ناخنش را می جود و صدای شخص رو به رویی باعث می شود نگاهش به بالا کشیده شود.
-می تونم کمکتون کنم؟
سوالی نگاهش می کنم که جواب می دهد.
-از اونجایی که هم رشته ای هستیم گفتم.
با صدای آسانسور چشمانم را محکم بهم فشار می دهم و برمی گردم به شرکت. به امروزی که دعا می کنم با دیدنش از حال نروم و خودم را رسوا نکنم. نگاهی به مرد می اندازم؛ لعنت به همه مردان چشم مشکی!
-نه. ممنون.
و از آسانسور بیرون می پرم. تمام تلاشم را می کنم که محکم قدم بردارم اما نمی شود. امروز زمین محکم نیست. باهر قدمی که برمی دارم بیشتر زیر پاهایم می لرزد. با بدبختی خودم را به اتاق می رسانم . کیفم را روی میز پرت می کنم و خودم هم پشتش می نشینم. آرنج هایم را روی میز می گذارم و سرم را محکم در میان دستانم می گیرم. چرا؟ بین این همه آدم چرا او؟ چرا این شرکت؟ حکمتت چیست؟ چکار می خواهی بکنی که اینطور تحت فشارم می گذاری؟ دوباره امتحان؟ بس نیست؟ همه این سالها مگر پناهی غیر از خودت داشتم؟ مگر ناشکری کردم؟ مگر با همه بلاهایی که بر سرم نازل شد یک بار گفتم چرا؟ مگر تن به هر خواسته ات ندادم؟با صدای تقه در به خودم می آیم. نکند خودش است. با صدای لرزان بله می گویم و خدا نکند او باشد.
-سلام خانوم. احوال شما؟ کسالت رفع شد؟
نفسی که گیر کرده کرده بود با دیدن ناصری رها می شود.
-سلام. ممنونم. خوبم خداروشکر به لطف شما و خانوم ارجمند.
-خب خداروشکر. خواهش می کنم وظیفه بود. خانوم کاویان این آقایی که گفته بودم خدمتتون، چند لحظه پیش رسیدن شرکت. بگم بیان برا مصاحبه؟
قلبم خون می گرید و ناله کنان نه می گوید اما بی رحمانه توجهی به او و دست و پا زدن هایش نمی کنم. لبخندی بر لبم می نشانم و پاسخ می دهم.
-حتما. فقط اگر میشه ۵دقیقه به من مهلت بدید اتاق رو کمی مرتب کنم.
چرند محض است. اتاق هیچ مشکلی ندارد. می خواهم برای قلب و مغز نا آرامم زمان بخرم و امیدوارم ناصری چیزی متوجه نشود که خداروشکر دعاهایم جواب می دهد و بعد از تکان سری بیرون می رود.
در همان حالتِ ایستاده کف دستانم را روی میز می گذارم و سرم را بالا می گیرم.
-به هر حال اگر آزمایشم باشه من بازم پناهی به غیر از تو ندارم. کمکم کن.
یک لیوان آب از آب سرد کن اتاق می خورم . پشت میز می نشینم و چند ضربه به صورتم می زنم که کمی از رنگ پریدگی ام کم شود. با صدای در به ساعتم نگاه می کنم و یک تای ابرویم بالا می رود.
-خوبه آقای شکیبا. حداقل این یه خصوصیت خوبو داری و هنوزم ترکش نکردی.
بسم اللهی زیر لب زمزمه می کنم:
-بفرمایید!
 

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
#پارت ششم
(آیلار)
وقت هایی هست که فکر می کنی اینجا، دقیقا همین نقطه ای که ایستاده ای، پایان تو خواهد بود. منتظر می مانی تا غزل خداحافظی را به زیبا ترین شکل ممکن بخوانی و این جهان را با تمام ما یتعلق به وداع گویی. اما انگار دستی نه از خارج که از درونِ خود تو سر پا نگهت می دارد. طوری که هیچ کس نفهمد تو در انتظار دیدار حضرت ملک الموتی.صدایی درون گوشَت می گوید که کور خواندی و کار این جهان فعلا با تو تمام شدنی نیست. مثل امروز. مثل همین لحظه که من حتی نمی دانم دست درونم با کدام قصد جسم بی روحم را به سمت آسانسور شرکت می کشد تا بعد هم آن را در تاکسی بیاندازد و به خانه برساند. داخل آسانسور بی توجه به نگاه مرد کنار دستم، سرم را از پشت به دیواره آسانسور تکیه می دهم.
-خانوم حالتون خوبه؟
چشمانم را باز می کنم و باز هم او؟ پوزخند می زنم .متاسفانه بد موقعی رسیده. تمام عصبانیت حاصل از روز مزخرفم را در چشمانم جمع و سر تا پایش را با تمسخر نگاه می کنم. لباس هایش آن لباس های صبح نیست. واقعا مردی که بد تر از زن های افاده ای نمی تواند در یک روز یک دست لباس را تحمل کند و عوضش می کند چه کمکی می خواهد به من کند؟
-شما مدد کار اجتماعی هستین؟
-بله؟
-آخه این دومین بار توی امروزه که قصد کردین به من کمک کنین. از ظواهر امر به نظر نمی رسه مدد کار باشید. گفتم باز از خودتون بپرسم مطمئن بشم.
به جای ناراحت شدن چشمانش برق شیطنت می گیرد؛
-خب حالا که هویت من رو فهمیدین مشکلتون رو بگین تا من به مرکز اطلاع بدم برای کمک رسانی به یک خانوم بی اعصاب خودشونو برسونن.
مغزم سوت می کشد و چشم هایم گرد می شود. آسانسور که می ایستد زیر لب«برو بابا» ای زمزمه می کنم و خارج می شوم.
سوار اولین ماشینی که جلوی پایم توقف می کند می شوم. آدرس را می دهم و چشمانم را می بندم که ماجراهای امروز به تصویر کشیده می شوند. سرم را به فرم رزومه اش گرم کرده بودم و پوشه سبز رنگ جلوی صورتم بود که وارد اتاق شد.
- سلام. من سامانِ...
پوشه را از صورتم پایین آوردم . شاید تنها نقطه مثبت امروز این بود که من کنترل کامل روی حرکاتم داشتم و او فقط بهت زده بود.از این فکر لبخندی کمرنگ روی لبانم آمد و با احساس قدرت بیشتری نگاهش کردم.
-بفرمایید بشینید آقای شکیبا.
هنوز چشم هایش دو دو می زدند اما بالاخره روی صندلی ای که رو به روی میزم قرار داشت نشست.
-خب! آقای شکیبا اینجا نوشته شده شما فارق التحصیل دانشکده زبان ها و ادبیات خارجی دانشگاه تهران هستین. دوره های مختلفی رو هم در خود چین گذروندین. خود این مدارک هم به تنهایی دلیل محکمی بر مهارت شما هستن فقط می مونه...
-تو این جا چی کار می کنی؟
سرم را از فرم بالا آوردم و نگاهش کردم. چهره اش جا افتاده تر و جذاب تر شده اما دل من نلرزید برای این جا افتادگی و جذابیت.
-من؟بنده آیلار کاویان مترجم شرکت هستم.
پوز خند زد و لب باز کرد برای گفتن حرفی که با از سر گرفتن حرفم اجازه ندادم.
-عرض می کردم خدمتتون. مدارکتون کاملا نشون دهنده سطح سواد و اعتبار علمی تون هست. تنها چیزی که می مونه اینه که این چند تا بروشور رو مطالعه کنین و به این سوالاتی که اینجا پرسیده شده جواب بدید.
و هر دوی ما می دانستیم که این کار تا چه حد مسخره است وقتی من کاملا او را می شناسم و میزان مهارتش را از همان روز هایی که نامش از زبان اساتید نمی افتاد و پیشنهاد اول برای هر پروژه و فرصت شغلی بود به خوبی به یاد دارم اما این شناخت و یادآوری را به روی خودم نیاوردم و با جدیت بروشور هایی که به زبان چینی بودند همراه سوالات مشخص شده رو به رویش قرار دادم. همه این لحظات به قدری کُشنده بود که وقتی ناصری از من راجع به همکار شدن با او پرسید شیطان وجودم با تمام قدرتش وسوسه ام می کرد که پاسخ منفی دهم. ناصری هم آن قدر به من اعتماد داشت که حرفم را بی برو برگرد بپذیرد ولی امان از وجدانم که با فریاد هایی بلند نهیب زده بود این شرارت محض است! خــ ـیانـت به اعتماد ناصری بعد از چهارسال کار در شرکت و از نان انداختن اویی که هیچ کس اندازه من نمی داند چقدر مهارتش بالاست. در نهایت آهی کشیده و طبق معمول، آیلار بیچاره و نالان را زیر پایم له و او را تایید کردم. تیر خلاص را ناصری زد وقتی با چهره ای گشاده و راضی از نتیجه مصاحبه، گفت از شنبه آینده در همین اتاق میز دیگری برای او خواهند گذاشت که ما دو نفر بتوانیم با یکدیگر تعاملاتی سازنده داشته باشیم! پورخند نا محسوسی زدم. سازنده! آنجا بود که تصور زیر یک سقف بودن با تکه ای از هشت سال پیش، وجودم را در مرز فروپاشی قرار داده و آن دست امداد درونی نگهم داشته بود.
به خانه می رسم. می خواهم کلید بیاندازم که اِلای در را باز می کند.
-سلام آجی.
چهره اش بشاش است و چشم هایش براق. خوب است! عالی است! اِلای بخندد دنیا به روی من لبخند می زند. من واقعا جز خوشبختی او خواسته دیگری از این دنیا ندارم. حتی اگر این خوشبختی به قیمت آزار هرروزه برای روان من تمام شود.در شرکت، در راه و حتی تا لحظه ای که اِلای در را باز کند در حال بالا پایین کردن فکر استعفا از شرکت و فرار بودم اما همین چهره ای که حالا با لبخند و شادی از ته دل رو به روی من ایستاده حالا حالا ها نیاز به حمایت دارد.
-سلام گل من. چه بویی راه انداختی!
در را پشت سرم می بندد و با خنده می گوید:
-می بینی؟ فکر کنم وقتشه.
به سمتش برگشته چشم غره ای حسابی می روم؛
-حیا میا ام که قورت دادی یه آبم روش دیگه؟
ریسه می رود. دلم از داشتنش ضعف می کند. من کمتر از مادر برایش مادری نکرده ام و او بیشتر از خواهر دخترم حساب می شود.
-بابا آجی دور و زمونه عوض شده. الان دیگه مثل قدیما نیستش که دخترا به محض اومدن اسم خواستگاری و ازدواج سرخ و سفید بشن .
سری تکان می دهم و بعد از تعویض لباس سر سفره پهن شده و آماده می نشینم.
-بسه دیگه. به اندازه کافی نشون دادی تو کف شوهری. الان این غذا رو بیار که تلف شدم.
روی تابی که در حیاط با صفای سمان جون قرار دارد نشسته ام. بوی یاس شامه ام را نوازش می کند و صدای جیرجیرک ها مجرای گوشم را. دستی از پشت پتوی نازک مسافرتی را رویم می اندازد.
-مامان همیشه می گـه«هوای این موقع ها گول زنکه. یهو آدمو مریض می کنه».
لبخند می زنم. کنارم می نشیند و شروع می کند با پایش تاب را به حرکت درآوردن.
-چی شده؟
نگاهش می کنم.
-تو این هشت سالی که اینجایین انقدر ازت فهمیدم که وقتی دلت از یه جایی پره میای می شینی اینجا و خودتو بغـ*ـل می کنی. البته یه داستانی هست که مال امشب نیست. از همون روزی که حالت بد شد و رفتی بیمارستان کلافه ای ولی امشب دیگه طاقتت طاق شده که از عطر یاسا برا آروم کردن خودت کمک گرفتی.
دستانم را بیشتر دور خودم حلقه می کنم. در همه این هشت سال هر جا کم آوردم هلیا همدمم شده و صدای تپش قلب سمان جون و نوازش دستانش مرهمم. مثل همین حالایی که خواهر گونه کنارم نشسته و از شناختن من حرف می زند.بی مقدمه پرسیده و بی مقدمه جوابش را می دهم.
-سامان اومده شرکت.
-چی؟
به سمتش برمی گردم.
-آروم بابا. بیدار می کنی الان همه رو.
-اون اونجا چی کار می کنه؟
-غیر قابل پیش بینی ام نبود البته. بالاخره ما هم رشته بودیم و یه جا کار کردنمون تقریبا یه چیز عادیه.
-آخه این همه شرکت. دقیقا اونجا؟
شانه ام را بالا می اندازم.
-یه سوال بپرسم؟
-بپرس.
-دوسش داری هنوز؟
با لحنی کاملا عادی و بی تفاوت جواب می دهم.
-نه. اصلا.
-پس چرا پکری.
-هلیا سامان یه بخشی از هشت سال پیش منه. وجودش مثل یه سنجاق قفلی می مونه که وصلم می کنه به اون موقع. به تحقیر کردنای آدمای دور و اطرافم، به سختیام، به ترسام. من اون قسمت از زندگیمو نمی خوام. واقعا نمی خوام.
 

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
#پارت هفتم
(متین)
-اون چیزی که خواسته بودی آمادست. خودتم که دیدی و تایید کردی. شرط دیگه ای هم می مونه؟
گوشه لبم به نشانه رضایت رو به بالا کج می شود.
-امیدوارم شراکت خوبی داشته باشیم آقای قمصری.
-هم چنین متین جان.
می ایستد و من هم در مقابلش بلند می شوم. دستی را که به سمتم دراز شده می فشارم و بعد از خداحافظی و تعارفات معمول خارج می شود.
-محمد؟ قرار داد پورشه رو بستی؟
-آره ولی متین احساس نمی کنی یه ذره زیادی تخفیف دادی بهشون؟ تو که اهل فامیل بازی نبودی.
لبخند می زنم. آخ که امروز عجب روز خوبی است!
-جای دیگه باهاش حساب کردم. من ناهار می رم خونه. نمایشگاه تحویل تو.
-اوکی.
همان طور که کبکم خروس می خواند به سمت ماشین می روم. کم جان نکندم برای رسیدن به اینجا. به این نقطه ای که احساس کنم همه چیز دارد همان چیزی می شود که می خواهم.وارد خانه که می شوم تعجب می کنم از صدایی که در گوشم می پیچد.
-تورو به خدا برا من مراقب خودت باش.
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش.
غصم می شه اگه بفهمم داری غصه می خوری؛
شکایت از کسی نکن، با اینکه خیلی دلخوری.
دلت نگیره مهربون؛ عاشقتم اینو بدون.
دلم گرفته میدونی، از هم جدا کردنمون.
دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش.
بازم منو به خاطر تموم خوبیات ببخش، منو ببخش.
نوای گیتار همراه شده با صدای دلنشینش آرامم می کند. به سمت منبع صدا که اتاقم است می روم و می بینمش. روی تخت نشسته و همچنان بدون این که متوجه من باشد، در دنیای خودش غرق است که صدای دست زدنم باعث می شود کمی شانه هایش بالا بپرد و بعد نگاهش متوجه من شود.
- سلام داداش. خوبی؟ کی اومدی؟
-سلام عزیزم. تازه شروع کرده بودی که رسیدم.
ازجایش بلند می شود و به سمتم می آید. کمکم می کند کتم را از تنم خارج کنم. بعد هم در حالی که به سمت چوب لباسی می رود صدایش را می شنوم.
-خوش اومدی. راستش امروز گفتم بیام که ناهارو تنها نخوریم. پیراشکی ها رو پیچیدم. فقط سرخ نکردم گفتم سرد می شن تا بیای. الان تا لباس عوض کنی و یه آب به دست و روت بزنی سرخشون می کنم.
لبخندی به محبتش می زنم.
-چشم. فقط ماهرو، میترا ام میاد؟
-نه. امروز با علی می خواستن برن برا خونه خرید کنن.
اتوماتیک اخم می کنم. هنوز هم بعد از پنج سال دوست ندارم خواهرانم را با کسی شریک شوم.
-خب امروز که اینجایی می گفتی اونام میومدن جمع بودیم دیگه.
خنده ریزی می کند.
-خجالت بکش متین. تو هنوز به علی حسودی می کنی؟
سری تکان می دهم و به سمت سرویس بهداشتی می روم.
در آینه به صورت خیس از آبم خیره می شوم. حتی ذره ای تردید برای رسیدن به هدفم ندارم. حتی ذره ای!
-متین نمیای؟
-اومدم.
(سیاوش)
پشت صندلی اتاق نشسته ام و به توضیحات خانوم ارجمند گوش می دهم. خداروشکر همه چیز همان طور که عمو می خواست پیش رفته بود.دیروز بلافاصله بعد از دیدن سهراب در شرکت قید این که کار ها به موقع انجام شود را زده بودم. به قول خودش به قصد غبار روبی از خاطرات ده سال پیش آمده بود.زمانی که من هنوز نزد پدر نرفته بودم و خیلی وقت ها با سهراب به شرکت می آمدیم تا مثلا کار آموز باشیم و کمک دست عمو. ولی سهراب آنقدر سر به سر عمو می گذاشت تا جفتمان را با تیپا بیرون می کرد.دیروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. با این تفاوت که فقط سهراب مشمول این لطف عمو قرار گرفت و با تشرهای او مجبور شد زودتر از من شرکت را ترک کند. امروز هم جلسه معارفه برگزار و تصمیم بر این شده بود آقای ناصری، که خیلی وقت بود در خواست انتقالی داشت، به یکی از شعبات دیگر شرکت منتقل شود و من جایگزین او در این بخش شوم و هر جا که لازم بود نقش مشاور را برای عمو داشته باشم.با اتمام توضیحات خانوم ارجمند، منشی بخش، نگاهی به پوشه های زیر دستم که مربوط به قرارداد های چند وقت اخیر است می اندازم و رو به او می پرسم:
-خانوم ارجمند همه کارمندهای بخش تو جلسه معارفه بودن؟
-نه راستش. خانوم کاویان سه روز اول هفته در شرکت هستن و یه همکار جدید هم داریم که آقای ناصری گفته بودن از شنبه کارشون رو شروع کنن.
با شنیدن لفظ خانوم، ناخودآگاه به یاد دختر بد حالی که دیروز صبح در آسانسور دیده بودم میوفتم. مقصد او هم همین طبقه بود.
-خیلی لطف کردین خانوم. می تونید تشریف ببرید.
در را که پشت سرش می بندد شروع به بررسی قرار داد ها می کنم. عمو دقیقا مرا در بخشی از شرکت به کار گمارده که بیشترین حجم کار را دارد. از همین روز اول باید تا آخر وقت در شرکت بمانم.
 
آخرین ویرایش:

Ghazallll

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
20/3/20
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
236
امتیاز
121
#پارت هشتم
(اِلای)
-آجی من امروز با دوستم برم بیرون؟
جوابی نمی آید که به اتاقش می روم.
-آیلار می گم...
سر در گم و کلافه دور خودش می چرخد.
-دنبال چیزی می گردی؟
-ها؟آها!آره. تو اون جزوه من که تلق قرمز داشت روش ندیدی؟
-وا! خوبی تو؟ اون که کنار پاته.
با تعجب به فرش نگاه می کند و با عصبانیت «اه» می گوید.
-جونم؟کار داشتی؟
-می گم امروز من با دوستم برم بیرون؟
-پول همراهت هست؟
لبخند می زنم به لحن پدرانه اش.
-آره آجی جونم هست. برم؟
-آره عزیزم برو. مواظب خودت باش. پول به اندازه کافی بردار کم نیاری. شبم زود برگرد.
-اوکی. تو داری می ری آموزشگاه؟
-آره از اون طرفم کار دارم جایی شب دیر میام یکم. نگران نشو تو.
سری در جوابش تکان می دهم و می روم که آماده شوم. در حال زیر و رو کردن لباس هایم هستم که صدایش به گوشم می رسد.
-اِلای من رفتم کاری نداری؟
-نه عزیزم. برو به سلامت.
سه دور تمام مانتو هایم را می گردم و در نهایت، انتخابم می شود مانتو لیمویی با شال سفید و جین یخی. ساده و اسپرت است ولی تقریبا بهترین مانتو من به حساب می آید. من دختر ساده ای هستم. آیلار همیشه پر از مشغله بوده و هست و این ناخودآگاه برای ما تبدیل به روش زندگیمان شده که فقط از چروکیده و کثیف نبودن لباس هامان مطمئن شویم و بقیه اش اهمیتی ندارد. اما در مقابلِ متین... . من در مقابل متین انگار یک اِلایِ متفاوتم. هر جایی به غیر از کنار او باشم یا هر کس به جز او را بخواهم ملاقات کنم دستم را در کمد لباس هایم فرو می برم، اولین چیزی که دستم را بگیرد بر تن می کنم و خلاص! اما در کنار متین نه. وقتی قرار است او من را ببیند نه. این جا ماجرا فرق دارد. وقتی پای متین در میان است انگار تازه یادم می آید که من دخترم. تمام ظرافت ها و تمنا های دخترانه ای که همیشه با نقابی از بی اعتنایی سعی در خفه کردنشان داشتم، با بودن متین به تکاپو می افتند و یکی یکی خود را نشان می دهند. در کنار متین نیاز به زیبا به نظر رسیدن است که سادگی همیشگی را کنار می زند و لباس انتخاب می کند. در کنار متین شرم دخترانه است که به صورتم هجوم می آورد و پوست سفیدم را به سرخی می اندازد. من در کنار متین حتی ابعاد عجیبی از وجود خودم را کشف می کنم. خصوصیت هایی که هیچ جوره در قاموس من نمی گنجید. از قبیل حسادت.از خودم متعجب شدم وقتی موقع راه رفتن در خیابان دختری متین را زیر چشمی می پایید و من احساس می کردم ظرفیت جویدن خرخره اش را دارم. برایم غیر قابل باور بود که بعد از مدتی کوتاه که از رابطمان می گذشت من حتی از حرف زدن او و راحیل هم حس بدی در دلم می نشست. من از آیلار یاد گرفته بودم که اعتماد به نفس داشته باشم. البته اعتماد به نفس نه به این معنا که من از همه کس و همه چیز برترم. تعریفی که آیلار. از اعتماد به نفس به من آموزش داده متفاوت است. دقیقا به یاد می آورم . پنجم دبستان بودم و روزی به یکی از هم کلاسی هایم به خاطر مهارت بالایش در نقاشی، با تمام وجود حسادت کرده بودم. شب آیلار به خانه آمده و از زیر زبانم علت دمغ بودنم را کشیده بود. بعد هم مفهومی به اسم اعتماد به نفس را برایم توضیح داد. این که خداوند هر انسان را به گونه ای خاص آفریده تا هر کدام تکمیل کننده یک قسمت از ماشین خلقت باشند. بنابر این وقتی جنس من با دیگران متفاوت است نیازی نیست لحظه ای خودم را با آن ها مقایسه کنم یا نگران این باشم که دیگری از من برتر است. این تعریف او در تمام این سال ها به کارم آمده بود و فقط در مورد متین کاربرد نداشت. وقتی پای متین وسط است من مدام درگیر مقایسه خودم با دختران اطرافم می شوم و از همه بدتر، دخترانی که احتمالا برای خرید ماشین های چند صد میلیونی به نمایشگاه او می آیند . آنجاست که بغضم می گیرد از کم بودن خودم. حرص می خورم از عدم تمکّن مالی خودم و آیلار. لعنت می فرستم به چیزی به اسم رفاه که خط فاصله پررنگ بین من و آن هاست. عقم می گیرد از زندگی ای که در آن، آن ها می توانند با پول پدرشان دلبر باشند. بهترین ها را بپوشند، از بهترین مارک های عطر و ادکلن دنیا استفاده کنند و با بهترین برند های لوازم آرایش خود را بیارایند و من... من نهایتا می توانم با رنگ لباس هایم یک هارمونی نسبی ایجاد کنم! با صدای تک زنگ گوشی که نشان دهنده رسیدن متین است، رشته افکارم پاره می شود. جلوی آینه نگاه آخر را به خودم می اندازم. مهم این است که آن ها هر کاری هم بکنند متین برای من است نه آن ها. با این فکر لبخندی روی لبم می نشانم و به راه میوفتم.
 
بالا