در حال تایپ رمان تالاب مصیبت | ❄️Janan❄️ کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع ❄️Janan❄️
  • بازدیدها 657
  • پاسخ ها 16
  • تاریخ شروع

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
اسم رمان: تالاب مصیبت
نام نویسنده: کیمیا رضوی نصر (❄Janan❄) کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی
نام ناظر: @Mahbanoo_A
خلاصه: ترلان، دختری که به عنوان بچه ناخلف شناخته می‌شه؛ بدترین بچه‌ی که یک مادر می‌تونه از خدا بخواد که مثل سنگ سخت شده و به هیچ چیز و هیچ کس اهمیت نمیده، یا حداقل این‌طور فکر می‌کنه. حالا خواهرش تو یک دردسر بزرگ افتاده و مجبوره همه چیز رو بزاره و بره تا کمکش کنه.
سیاوش، مردی که منتظر یک اتفاق بود تا بتونه مثل یک معجزه یا شاید هم یک فاجعه سر راه ترلان قرار بگیره. معجزه‌س چون می‌خواد خواهرش رو نجات بده و هیجان به زندگی ترلان ببخشه. فاجعه‌س چون می‌خواد از ترلان یک خانوم کامل بسازه.

واقعاً این دونفر که بودنشون باهم دردسر تمام عیاره می‌تونن کاری که پلیس ها نتونستن بکنن رو انجام بدن؟
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

همراه انجمن
عضویت
8/12/17
ارسال ها
469
امتیاز واکنش
4,478
امتیاز
451
«به نام خدا»

269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
مقدمه:
آن که مـسـ*ـت آمد
و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم
به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی مارا به رخ
ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانه‌ی
تنها زد و رفت

********
به ساختمون هایی که با سرعت از جلوی چشمام رد میشدن نگاه کردم؛ یادم رفته بود چقدر از این شهر متنفر بودم. همین هفته پیش بود داشتم میگفتم:
- من نه تنها با اون شهر بلکه اصلا به اون کشور برنمی‌گردم؛ حتی اگر پای جونم وسط باشه.
ولی حالا اینجا بودم. بدون هیچ زوری، با پای خودم اومده بودم. نگاهم رو از پنجره گرفتم؛ هرچی کمتر این شهر لعنتی رو میدیدم برام بهتر بود. با صدای راننده به خودم اومدم.
- رسیدیم خانوم
پولش رو دادم و پیاده شدم. به خونه نگاه کردم، یک خونه‌ی آجرنمای فوقالعاده قدیمی که به زور سرپا مونده بود؛ مثل همه خونه‌های اون محله، زنگ خونه رو یادم نبود برای همین گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به ماهرخ
- بله؟!
- سلام من دم درم، باز کن در رو
- من خونه نیستم مادر، یه چند دقیقه دیگه میرسم.
- باشه
و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم. چمدون رو به دیوار تکیه دادم ،نشستم روش و چشمام رو بستم. سرم داشت از فکر و خیال میترکید. من اومده بودم که کمک ماهرخ کنم ولی با این حالم، خودم کمک لازم بودم. با صدای ماشین چشمام رو باز کردم. یک ماشین شاستی بلند مشکی جلوم پارک کرد. ماهرخ از ماشین پیاده شد و در رو بست و از پنجره به راننده گفت:
- دستت درد نکنه، خیلی سختم میشد خودم بیام. خداحافظت باشه.
و اومد سمتم و تو لحظه ی اخر قبل از حرکت ماشین با راننده چشم تو چشم شدم ولی اینقدر نگاهش پر ابهت بود که سریع نگاهم رو دزدیدم و اون هم راه افتاد و رفت. ماهرخ به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
- حتما باید یه بلایی سرمون می‌اومد تا بیای؟
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- همین که الان اومدم خیلیه.
در رو که باز کرد دنبالش رفتم و گفتم:
- این کی بود که باهاش اومدی؟
- سیاوش
یه جوری میگه سیاوش که انگار من می‌شناسم این یارو رو، گفتم:
- سیاوش دیگه چه خریه؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- همون خری که اگر کمکون نمیکرد خدا می‌دونه چه جوری ما می‌خواستیم خواهرت رو کمک کنیم.
 
آخرین ویرایش:

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
با حرص گفتم:
- ما کمک نمی‌خوایم. من خودم مشکل رو حل میکنم.
با مهربونی گفت:
- مادر تو هنوز مدرکت رو هم نگرفتی. مشکل مالی هم که داریم. تازه ما دوتا زن تنها چیکار می‌تونیم بکنیم؟
اخم کردم و وقتی در خونه رو باز کرد کنارش زدم و رفتم تو، چمدون رو انداختم گوشه سالن و با انزجار به خونه نگاه کردم، داخلش از بیرونش هم بدتر بود. مبل‌ها اینقدر قدیمی بودن که با یه ضربه از بین می‌رفتن، فرش هم که یه فرش ماشینی داغون بود که دوتا جاش هم سوخته بود. خود خونه هم یه خونه‌ی شصت متری که همه‌ی دیوارهاش نم‌زده و ترک خورده بودن، دیوارهای آشپزخونه هم پر از دوده بود، گندی که مستجر قبلی زده بود. گفتم:
- پولایی که فرستادم کافی نبود که این مبلها رو عوض کنید؟؟
- کافی بود ولی کسی خونه ما نمی‌آد. پس ماهم هرچی موند رو پس‌انداز کردیم.
- به جای اینکه همش فکر آینده باشی یکم فکر الان هم باش. آدم حالش بهم می خوره به اینجا نگاه می‌کنه.
و قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه گفتم:
- کی می‌تونیم ترانه رو ببینیم؟
- سیاوش فردا برامون وقت ملاقات گرفته.
سر تکون دادم و رفتم تو اتاق قدیمی خودم و ترانه، هنوز تختم اونجا بود با اینکه چهار سالی بود نیومده بودم. روی تخت دراز کشیدم و با دیدن سقف با حرص چشمام رو بستم. هنوز بعد از چهار سال این ترک گنده‌ی رو سقف رو درست نکرده بودن و مطمئنم بالاخره یک روز رو سر من خراب میشه؛ واقعاً سر پا بودن این خونه جای تعجب داشت، البته با یک زلزله کوچیک هیچ چیز ازش نمی‌موند. تازه سر ظهر بود و شدیداً خوابم میومد، اما باید خوابم رو تنظیم میکردم. به سختی از جام بلند شدم و رفتم سر کمد ترانه، برعکس من همه‌ی کمدش مشکی بود و رنگی‌ترین لباسش یه مانتوی آبی تیره بود.نفسم رو با فشار دادم بیرون و در کمد رو بهم کوبیدم. صدای ماهرخ از بیرون اومد.
- ترلان؟! صدای چی بود؟
- در کمد
 
آخرین ویرایش:

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
گوشیم رو برداشتم و یک پیام به مهیا دادم که بدونه رسیدم و از اتاق بیرون رفتم. ماهرخ داشت تو آشپزخونه غذا درست میکرد؛ رفتم پیشش و پرسیدم:
- یه توضیحی درمورد این موضوع بده که فردا ترانه رو دیدم گیج نزنم.
چهرش غمگین شد و گفت:
- منم درست نمیدونم، بچه‌ام اینقدر تو شوک بود نمی تونست درست حرف بزنه. ولی سیاوش بهم گفت که ترانه رفته بوده شرکت سامان...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- سامان کیه؟
- همین که...
از مکثش منظورش رو فهمیدم و گفتم:
- خب خب ادامه بده فهمیدم.
- تو دوربین دیدن که ترانه خیلی عصبانی میاد بیرون ولی دوباره برمی‌گرده و میره تو و پلیس ها می‌رسند و می‌گیرنش.
با حرص و تعجب گفتم:
- همین رو می‌دونی؟! چرا دوباره برگشت؟ چرا اصلا رفته اونجا؟ پلیس از کجا فهمیده؟
- من نمیدونم، اصلاً به فکرم نرسید که بپرسم. فردا خودت بپرس.
با عصبانیت نگاهش کردم و سعی کردم با نفسهای عمیق خودم رو آروم کنم. پرسیدم:
- میدونی این سامان رو از کجا میشناسه؟
یک لحظه حس کردم هول کرد و به من من افتاد ولی سریع گفت:
_از طریق من می‌شناسه اونا رو، سامان یکی از بچه‌های همون خانواده‌ایه که بابام باغبونشون بود.

مشکوک نگاهش کردم ولی حرفی نزدم.
 
آخرین ویرایش:

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
بحث رو عوض کرد و گفت:
- برای ناهار چندتا چیز لازم دارم میری بخری؟
سر تکون دادم که گفت:
- از تو کیفم پول بردار.
بی حرف رفتم یه مانتو و شال روی لباسم تنم کردم و از تو کیف ماهرخ پول برداشتم. گفتم:
- ماهرخ، لیستت رو کجا گذاشتی؟
از تو اشپزخونه اومد بیرون و یه کاغذ داد دستم و با ناراحتی گفت:
- چیکار کنم تا دوباره برای تو خاله بشم؟
بدون جواب در رو باز کردم و رفتم بیرون، کسی تو کوچه نبود ولی وحید و رفیقاش سر کوچه نشسته بود. چشمام رو تو کاسه گردوندم و دعا کردم که نبینتم ولی طبق معمول بدشانسیم گل کرد و با صدای بلند گفت:
- به به ترلان خانوم چه عجب! پارسال دوست امسال هیچی، رفتی دیگه مارو یادت رفت.
لبخند تمسخرآمیزی زدم و گفتم:
- من مثل شما بیکار نیستم که حال شما رو بپرسم. چهار سال گذشت و تو هنوز سر این کوچه میشینی.
پوزخندی زد و از جاش بلند شد. اومد سمتم و گفت:
- پرو شدی! اون موقع ها دنبالم می‌دویدی.
چشمام رو گرد کردم و خنده‌ی حرص دراری کردم و گفتم:
- من دنبال تو بودم؟! نمی‌خواستم جلو دوستات بگم ولی تو بودی که دوبار خواستگاری کردی و جواب رد گرفتی، من فقط یک مدت باهات می‌گشتم که حوصلم سر نره.
دوستاش اون پشت یهو قرمز شدن و خندشون گرفت. خودش هم داشت از کله‌اش دود بلند میشد. براش دست تکون دادم و راه افتادم سمت سوپرمارکت سر کوچه
 

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
وارد سوپرمارکت شدم و سلام کردم. آقا رضا، صاحب مغازه با دیدنم اول تعجب کرد، بعد با لحن مهربونی گفت:
- ما دیگه فکر کردیم تو رو نمی‌بینیم. رفتی حاجی حاجی مکه
به زور لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- درگیر درس بودم نتونستم بیام.
معلوم بود هیچکس از اتفاقی که برای ترانه افتاده خبر نداره. چون تو این محله محاله که همچین چیزی رو بفهمن و باهات درست رفتار کنن، حتی این آقا رضا که مارو از بچگی میشناسه. شروع کردم به برداشتن سفارش‌های ماهرخ که یکی از پشت سرم با هیجان گفت:
- ترلان؟!
برگشتم و با دیدن آوا لبخند محوی رو لبم نشست. تا اومدم چیزی بگم پرید بغلم و با بغض گفت:
- خیلی بدی! گوشیم که شکست شمارت پاک شد و توی بی معرفت هم یه زنگ نزدی. تو مگه نمی‌دونستی من مثل تو نیستم و فقط تو رو دارم؟ خیلی بدی که اینجوری ولم کردی.
حرفی نداشتم بزنم چون به محض اینکه رفتم اونجا تصمیم گرفتم ارتباطم رو با گذشتم به حداقل برسونم. فقط با ترانه و ماهرخ ماه به ماه حرف می‌زدم. دستم رو آروم دور کمرش حلقه کردم و گفتم:
- اونجا من یا سر کلاس بودم یا سرکار و یا از مـسـ*ـتی بیهوش، با هیچکس ارتباط نداشتم.
ازم فاصله گرفت و با ناراحتی نگاهم کرد. با مشت زدم تو بازوش و گفتم:
- منو اینجوری نگاه نکن. تو این مدتی که اینجام یادت میره.
یهو با ذوق گفت
- می‌مونی؟!
- فکر نکنم حالا حالاها بتونم برگردم.
برق خوشحالی تو چشماش خیلی حس خوبی بهم می‌داد، اینکه بودنم برای یکی غیر از ماهرخ مهم بود خیلی خوب بود. خرید‌ها رو حساب کردم و آوا هم آدامسی که برای خریدنش اومده بود رو برداشت و باهم رفتیم بیرون، با کنجکاوی پرسید:
- چی شد که برگشتی؟
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
- بعداً برات تعریف می‌کنم. تازه رسیدم خیلی حال ندارم، فردا که برگشتم میام پیشت، توهم که وروره جادو‌‌یی مخم اصلاً نمی‌کشه.
با حرص نگاهم کرد که روم رو برگردوندم و بی توجه بهش رفتم سمت خونه و بدون برگشتن ازش خداحافظی کردم.
 

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
دوباره یادم رفت زنگ رو بپرسم. زنگ زدم به ماهرخ تا در رو باز کنه. وقتی رفتم تو خونه با صدای بلند گفتم:
- زنگ خونه کدومه؟ یادم رفته!
- زنگ سوم
خرید‌ها رو گذاشتم تو آشپزخونه و نشستم رو اپن و همینطور که مانتوم رو در‌می‌آوردم، پرسیدم:
- هنوز ازدواج نکرده؟ اون‌موقع ها که خیلی پیگیر بود.
- بعد از تو مامانش هرکار کرد، وحید رضایت نداد که بره خواستگاری
چشمام گرد شد و گفتم:
- چی؟! بعد از من؟
- هر از گاهی هم که من رو می‌بینه میاد حالت رو می‌پرسه. حالا چی شد یاد اون افتادی؟
- سر کوچه دیدمش، هنوز مثل علاف‌ها اونجا می‌شینه.
- مامانش خیلی حرص می‌خوره که این پسره پی هیچ‌کاری نمیره.
گوشیم شروع کرد به لرزیدن. از رو اپن پایین اومدم و به اتاقم رفتم. جواب دادم:
- بله؟
- سلام، خوبی؟
- بد نیستم.
- چی شد؟ ترانه رو دیدی؟
- نه، فردا می‌بینیمش.
- داستان از چه قراره؟ می‌دونی چی شده؟
- نه بابا، ماهرخ هیچی نمی‌دونه. فردا باید خودم پیگیری کنم.
- امیدوارم خیلی مشکل پیچیده نباشه.
- اگر شانس منه که...
نزاشت حرفم رو تموم کنم و گفت:
- از این حرف ها نزن. خوش‌بین باش.
نفسم رو با فشار دادم بیرون و گفتم:
- حالم خیلی خوب نیست. قطع می‌کنم. بعداً بهت خبر میدم که چی شد.
- باشه. مواظب خودت باش.
- خداحافظ
قطع کردم و خودم رو انداختم رو تخت، نمی‌دونستم باید فردا چیکار کنم.
 

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
سر ناهار اینقدر ذهنم درگیر بود که اصلاً نمی‌فهمیدم چی دارم می‌خورم. ناهار که تموم شد برگشتم تو اتاق و سعی کردم بخوابم تا کمتر گذر زمان رو حس کنم. می‌خواستم خوابم رو تنظیم کنم ولی اصلاً وقتش نبود. تا سه صبح خوابیدم ولی بعد از اون دیگه خوابم نبرد. قرار بود ساعت هشت راه بیفتیم. نشسته بودم رو تخت و به عکس بالای ترانه که بالای تختش بود خیره شدم. یاد همه‌ی اون دفعاتی که به دادم رسیده بود افتادم. اگر نبود حتماً چهار، پنج بار گرفته بودنم. رابطمون خیلی بد بود ولی همیشه هوام رو داشت؛ اما حالا اون مشکل داشت و من نمی‌دونستم چه غلطی بکنم. ساعت هفت ماهرخ اومد بیدارم کنه که با دیدن چشمای بازم تعجب کرد. گفت:
- بیا صبحونه بخور. دیر برمی‌گردیم، ضعف نکنی.
بی حرف دنبالش رفتم و به زور چندتا لقمه خوردم و برگشتم تو اتاق، می‌دونستم اگر ترانه بود نمی‌ذاشت ماهرخ دست به سیاه و سفید بزنه، ولی منم کسی نبودم که تو کارهای خونه کمک کنم. از اونجایی که لباس مناسبی نداشتم رفتم سر کمد ترانه و یه مانتو بلند و شلوار مشکی برداشتم. همینطور که یک روسری بزرگ سرم می‌کردم به خودم تو آینه نگاه کردم. چشمای درشت مشکی، بینی عروسکی ، لب‌های قلوه‌ای قرمز و صورتی که چند روزی بود که رنگ‌پریده بود. از اتاق رفتم بیرون و به ماهرخ گفتم:
- بریم؟سر تکون داد و گفت:
- ماشین گرفتم. دم دره.
باهم رفتیم دم در و سوار ماشین شدیم. از ماهرخ پرسیدم:
- چقدر راهه تا اونجا؟
_حدوداً یک ساعت
یک ساعتی که مثل یک سال برام گذشت. از سال پیش که پشت تلفن پریده بودم به ترانه تا حالا باهاش حرف نزده بودم و حالا نمی‌دونستم چیکار کنم. وقتی رسیدم در سکوت دنبال ماهرخ راه افتادم. کنار گوشش گفتم:
- الان چیکار کنیم؟
- باید بشینیم تا صدامون کنند.
باهم نشستیم رو یکی از نیمکت‌های تو راهرو و تو سکوت به اطراف نگاه کردیم. بعد از چند دقیقه یکی از در‌ها باز شد و یه سرباز سرش رو آورد بیرون و گفت:
- خانواده‌ی رضایی
ماهرخ گفت:
- یک ساعت وقت داریم. تو اول برو من بعد از تو میرم. شماها حرف‌هاتون بیشتره
سر تکون دادم و بلند شدم و رفتم سمت همون اتاق، سرباز رفت کنار و من وارد شدم. اتاق نسبتاً کوچیکی بود که اون سمت اتاق یک در دیگه داشت و وسطش یک میز چوبی بود و دو طرفش صندلی گذاشته بودن. روی یکی از صندلی ها نشستم و سعی کردم با نفس‌های عمیق، قلبم رو که داشت از حلقم میزد بیرون رو آروم کنم. دری که تو اتاق بود باز شد و ترانه وارد شد. با دیدنش چشمام گرد شد؛ اینقدر لاغر شده بود که لباسش به تنش زار میزد. نشست رو صندلی و با دیدن من پوزخندی زد و گفت:
- فکر می‌کردم روز اعدامم بیای.
حرصم گرفت و مثل خودش پوزخند زدم و گفتم:
- اعدام؟! مثل اینکه خیلی مطمئنی که اعدام میشی؟
- همه چیز به بر علیه منه
سعی کردم خودم رو آروم کنم و گفتم:
- بی‌گـ ـناه تا پای دار میره ولی سرش بالای دار نمیره.
ابرو‌هاش بالا رفت و گفت:
- حرف‌های گنده گنده میزنی. ازت بعیده
با لبخند حرص دراری گفتم:
- من خیلی وقته اینجوری حرف میزنم ولی از اونجایی که یک سال باهام حرف نزدی نمی‌دونی.
با عصبانیت گفت:
- می‌خواستی باهات حرف هم بزنم؟ خیلی روت زیاده
دیدم داره دعوامون میشه برای همین گفتم:
- اینجا جای دعوا نیست. من اومدم بپرسم چی شده که بفهمم باید چیکار کنم. ماهرخ هیچی نمی‌دونه.
با تعجب گفت:
- می‌خوای کمکم کنی؟
با حرص گفتم:
- اینقدر تعجب داره؟ شیطان رجیم که نیستم! خواهرمی، باید کمکت کنم.
حرفی نزد و فقط نگاهم کرد. ناخوداگاه شروع کردم به آنالیز کردن صورتش، همه چیزش برعکس من بود. موهای بور و لَخت، چشم های آبی و لب‌های کوچولو، واقعاً اینقدر تفاوت عجیب بود. اون شبیه مامان بود ولی من شبیه هیچکس نبودم. با صدای ترانه به خودم اومدم
- من قبلاً هم چیز رو به سیاوش توضیح دادم. از اون بپرس چون وقتمون کمه
- من اصلاً نمی‌دونم این سیاوش کی هست.
- به خاله بگو خودش همه چیز رو اوکی می‌کنه.
از جام بلند شدم و گفتم:
- من دیگه میرم که ماهرخ هم ببینتت. چندتا کتاب برات آوردم که حواست پرت بشه. بعداً خودشون بهت میدن. خداحافظ
لبخندی زد و گفت:
- ممنونم
بی حرف از اتاق رفتم بیرون.
 
آخرین ویرایش:

❄️Janan❄️

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/20
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
216
امتیاز
111
سن
17
محل سکونت
Tehran
دیدم ماهرخ وسط راهرو وایساده و یه دختر هم رو به روش داره داد و بیداد می‌کنه. گوش دادم که ببینم چی میگه:
- من گفته بودم نباید بزاریم پای شماها به خونمون باز بشه. من می‌دونستم که تو و اون خواهرزاده‌ی قاتلت فقط بوی پول به مشامتون خورده. ولی فکر نکن من از خون بردارم می‌گذرم، تا سر اون دختره بالای دار نره من بی خیال نمیشم.
رفتم جلو و گوشه‌ی چادر ماهرخ رو کشیدم و آروم گفتم:
- تو برو ترانه رو ببین، من ببینم اینجا چه خبره!
ماهرخ هم سر تکون داد و از کنارم رد شد که دختره گفت:
- هوی کجا دارم باهات حرف می‌زنم.
و اومد بره سمتش که هم مردی که پشت سرش بود گرفتش هم من دستم رو روی سینش گذاشتم و گفتم:
- هر حرفی داری به من بزن. نه به اون پیرزن بدبخت
با لحن بدی گفت:
_تو چیکاره‌ای دیگه؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- اون یکی خواهرزاده‌شم.
یک لحظه چشماش گرد شد ولی یهو صورتش حرصی شد و گفت:
- دوتا کم بود یه قاتل دیگه هم اضافه شد.
با لحنی نسبتاً عصبانی گفتم:
- ترانه و ماهرخ آزارشون به یه مورچه نمی‌رسه ولی...
پرید وسط حرفم و گفت:
- همینایی که آزارشون به یه مورچه هم نمی‌رسه، یکیشون داداش منو کشته.
- به زودی مشخص میشه که ترانه بیگناه ولی من مثل اونا نیستم. اگر بری رو مخم باید از سایه‌تم بترسی.
دختره چشماش گرد شد و ناخوداگاه قدم کوچیکی به سمت عقب برداشت. به ترسش پوزخندی زدم و رفتم روی نیمکت نشستم و گفتم:
- از آن نترس که های و هوی دارد، از آن بترس که سر به زیر دارد.
با لحن حرص‌دراری ادامه دادم
- کلی داد و بیداد کردی ولی با یه حرف من گرخیدی. حواست رو جمع کن تا وقتی اینجوری هستی حرف اضافه نزنی.
و روم رو اونور کردم که همون مردی که دیروز ماهرخ رو رسونده بود رو دیدم که تکیه داده بود به دیوار و داشت با دقت نگاهم می‌کرد. این اینجا چیکار می‌کرد؟
 
بالا