در حال تایپ رمان انهدام تداوی (جلد دوم مجموعه‌ی ادات قتل؛ برش زمان) | Hachiman کاربر انجمن نگاه ‌دانلود

  • شروع کننده موضوع Hachiman
  • بازدیدها 612
  • پاسخ ها 23
  • تاریخ شروع

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
«به نام الله؛ بسم الله...»
نام رمان: انهدام تداوی (جلد دوم مجموعه‌ی ادات قتل؛ برش زمان)
نام نویسنده: مرتضی‌علی پارس‌نژاد کاربر انجمن نگاه‌ دانلود
ژانر رمان: فانتزی
نام ناظر: @الهه.م
***
خلاصه رمان: ویریا شایگان، در بی‌خبری‌ای خواسته شده به سر می‌برد؛ یک جمله‌ی به ظاهر بی‌اهمیت، از بی‌خبری بیرونش می‌آورد و او را به دنبال یافتن حقیقت یک قتل می‌کشاند.
ایرِن نیکداد با نادیده گرفتنی عمدی، در خیالی آسوده و انتظار آینده‌ای به دور از کشمکش‌هایی دیوانه‌وار است؛ با این حال، او از ماهیت این رها شدگی از محکومیتش ناآگاه است و نمی‌خواهد بداند این آرامش، در واقع تنفسی آزاد برای شروعِ فاجعه‌ای جهانی است؛ فاجعه‌ای که می‌توان او را دلیل اصلی روی‌ دادنش دانست!
طولی نمی‌کشد که زمان، شخصیت خود را پیش چشم‌هایی آشنا شفاف‌سازی می‌کند و قدرتی که از برافروختگی‌اش، برافروخته، دست و دلبازانه مقابل چشم‌های ترسان جهانیان به نمایش می‌کشد. قوانین خودش را زیر پا له می‌کند و از دو محور موازی، اداتی می‌سازد برای قتل!
کورکورانه، به دنبال راهی دیگر برای رسیدن به آرامش می‌گردد و لازمه‌ی وصال این آرامش را ارتحال اجتماعی می‌یابد که مدت‌ها عذابش داده‌اند و این‌گونه، زمان قیامت انسان‌ها را به پا می‌کند...
***
لینک جلد اول:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
***
لینک صفحه‌ی نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

الهه.م

مدیر ادبیات + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
.: کـــــاربــــــر VIP :.
عضویت
3/2/17
ارسال ها
583
امتیاز واکنش
50,627
امتیاز
901
سن
22
محل سکونت
مشهد
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در تاپیک‌ جامع درخواست ها و پرسش و پاسخ های رمان نویسی
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
مقدمه:

نامه‌ای به بهترین دوست من:

حالت چه‌طور است ای عزیزترینم؟ امیدوارم کابوس‌هایی که برایت رقم می‌زنم، به مزاجت خوش‌ بیایند. برای انتخاب هر کدامشان، ساعت‌ها از خودم مایه گذاشته‌ام. آخر می‌دانی؟ باید بهترین باشند. بهترین برای بهترین؛ منطقی نیست یکی‌یک‌دانه‌ی من؟!
معاشرت با تو، از بهترین اتفاقات زندگی‌ام بود. آن حقیقتی که برایت رو کردم، روحم را جلا بخشید و می‌دانی؟ این تأثیر لـ*ـذت‌بخش دوست‌داشتنی‌اش را مدیون توام؛ عزیزترینم، بهترینم، آخرینم!
هر چه‌قدر قربان صدقه‌ات بروم، هنوز کم است. تو قدر خودت را نمی‌دانی، چه‌قدر بد! اما من به جای تو هم، قدر وجودت را می‌دانم؛ با تمام ریز‌جزئیات خواستنی شخصیت وحشتناکت! کاش می‌دانستنی چه‌قدر وحشتناکی! چه‌ اندازه ابهت داری، کاش می‌دانستی چه هیولایی هستی؛ همسان من!
بهترین راه حل برای خلاص شدن از شر یک مسئله، پاک کردن صورت مسئله است؛ حل کردن یک‌ مسئله شاید پیامدهایی داشته باشد اما پاک کردن صورت مسئله، بدون پیامد جانبی، آرامت می‌کند؛ این، چیزی‌ است که تجربه، به وضوح برایم ثابت کرده است. تجربه‌ای که با تو رقم خورد، جسم دوست‌داشتنی یارایم!
مطمئن باش من از این تجربه بهره می‌برم. به آن اندازه وحشتناک نیستم که زحمات دوران‌ زجرکش شدنت را به باد هوا سپارم. هر چند، احتمالا تو این‌گونه بیشتر دوست داری؛ همین تضاد است که جالبش می‌کند، عزیز دل من!


به امید روز مرگت
امضا: خیرخواه تو
***
با بی‌قراری روی فرمان ماشین ضرب گرفته‌ام و آهنگِ بی‌کلامِ نامتوازنی که برخورد متعدد انگشت‌هایم به فرمان ماشین می‌نوازد، تنها صدایی است که در گوش‌هایم می‌پیچد. دلم شده ماشین لباس‌شویی! رخت چرک است که می‌شوید. یک تکه‌ی دیگرش هم آش شوری است که یک اس‌ام‌اس برایم روی بارش گذاشته.
کلافه، تکیه‌ی سرم به دستم را برمی‌دارم و نگاهی به ساعت چرمی‌ای که پشت دستم بسته‌ام، می‌اندازم. دقیقاً سی و سه دقیقه از زمان قرارمان گذاشته و هنوز سروکله‌ی شخصی پیدا نشده؛ بیابان است و برهوتش. نفس عمیقی بیرون می‌دهم و با ضرب خودم را به پشتی صندلی ماشین می‌کوبم. اگر لازم باشد، تا خودِ صبح هم این‌جا می‌نشینم. سیاه‌بختانه، مسئله‌ای نیست که بتوان بی‌خیالش شد.
دو ماه از آن شب می‌گذرد و من و ایرِن، رفته رفته، بالاخره داشتیم به باور راست گفتن زمان می‌رسیدیم که یک اس‌ام‌اس، حال او را به حال اسپند روی آتش انداخت و من را دقیقاً شب خواستگاری‌ام، دربه‌در کرد! مامان اگر بفهمد پایم را مخفیانه از خانه بیرون گذاشته‌ام، طلاقم می‌دهد! اصلاً هم به بزرگ بودن من توجهی نمی‌کند‌. پس از مرگ وریا، در این‌گونه مسائل، وسواس فکری گرفته و به شدت حساس شده.
نفس عمیقی می‌کشم و «آه» مانند بیرونش می‌دهم. با تک پای راستم، روی کف ماشین ضرب می‌گیرم و به جای استفاده از انگشت، تمام هر دو دستم را تا مچ به کار می‌بندم و سرخوشانه، می‌نوازم. کار دیگری که از دستم برنمی‌آید، دست کم قبل از آوار شدن بدبختی به روی سرم، از لحظه‌هایم لـ*ـذت ببرم. هم‌زمان، با لبخند و دادن تکانی موزون به سر، زیر لب زمزمه می‌کنم:
- دی‌دیری دی‌دی، دی‌‌دی‌دی... دی‌دیری دی‌دی، دی‌دی‌دی...
منصفانه بگویم، این کار تأثیر قابل توجه و لایق ستایشی بر کم‌رنگ کردن احساسات بد دارد. هر چند، به دلیل سن مبارک دیگر نمی‌توانم در انظار عمومی انجامش بدهم؛ اصلاً دوست ندارم فکر کنند، دیوانه‌ام.
با افتادن نوری بس زننده در چشم‌هایم، پایم روی کف ماشین می‌ماند. دست‌هایم بساطشان را جمع می‌کنند و مقابل چشم‌هایم سپر می‌شوند. چشم‌هایم را به محض دیدن نور بستم و اکنون، هنوز هم می‌سوزند‌. سی و هفت دقیقه بود که در تاریکی سر و به آن عادت کرده بودند.
با مکث کوتاهی، یک بار دیگر پلک‌هایم را محکم‌تر روی هم فشار می‌دهم و آرام، پرده‌ی چشم‌هایم را می‌کشم. با دست‌هایم، به جان چشم‌هایم می‌افتم و مالششان می‌دهم. آن نور در‌به‌در شده‌ی وامانده، هنوز هم پا بر جا باقی است اما چشم‌هایم تقریباً کنار آمده‌اند.
اشکی که درون چشم راستم جمع شده، با پشت انگشت اشاره پاک می‌کنم و برای بهتر دیدن، چند بار دیگر، پی‌در‌پی پلک می‌زنم. منبع نور، ماشینی است که در دو متری ماشینم، متوقف شده. نوری که مستقیم چشم‌هایم را هدف می‌رود، مانع می‌شود تا از پس تشخیص نوعش بربیایم.
ثانیه‌ای بعد، صدای باز شدن درش را می‌شنوم و پس از آن، قامت مردی نسبتاً بلندقد، تقریباً در میدان دیدم قرار می‌گیرد. نمی‌توانم چهره‌اش را به درستی ببینم اما موهای سفیدش در پس زمینه‌ی تیره‌ی پشتشان، بدجور به چشم می‌آیند. از‌حالت ایستادنش، به نظر نمی‌آید پیر باشد؛ احتمالاً زال است.
شانه‌هایش را کمی پایین می‌اندازد و از همان فاصله‌ی دور، رو به جلو خم می‌شود. با صدایی نسبتاً آرام و محتاط که اگر سکوت شب و خلوتی این بیابان نبود، عمراً موفق به شنیدنش می‌شدم، صدا می‌زند:
- خانم نیکداد؟
تک ابرویی بالا می‌اندازم. چشم دلم روشن! این مردک با چه رویی نامزد من را در همچین ساعتی، به همچین جایی، آن هم تنهایی دعوت کرده؟
«خودت می‌دانی که فکر فاسدت درست نیست.»
«دانستنش که می‌دانم اما به نظرت یک دعوای ناموسی، خیلی باحال نیست؟»
در مقابل ذوقم، درمانده می‌شود و چشم نداشته‌اش را به دور کاسه می‌گرداند.
«محض رضای خدا، بزرگ شو!»
به لبخندی مهمانش می‌کنم.
«نمی‌شود جان تو!»
ساده‌گیری بس است؛ در شرایط حساس هم نمی‌دانم چه سری است، باز هم نکات جالب به ذهنم می‌رسند. به گمانم روان‌پزشک آخری، بیش از حد رویم کار کرده و از آن طرف بوم، پایینم انداخته. در هر صورت، این هم یک راه حل برای کنار آمدن و حفظ خونسردی در مقابل یک مشکل است و من، عاشقانه این راه حل را دوست دارم!
دست روی دست‌گیره‌ی در می‌گذارم و بازش می‌کنم. قیافه‌اش به هنگام دیدن من به جای ایرِن، باید تماشایی باشد. با خونسردی و لبخند، از ماشین پیاده می‌شوم. ظاهر در دیدار اول، نقش اساسی‌ای بازی می‌کند.
محض احتیاط که اگر قصد آسیب زدن داشت، سپری جلویم باشد، بدون بستن در ماشین رو به او قرار می‌گیرم و دست‌هایم را پشت کمرم، درهم گره می‌زنم. لب‌هایم که به خودی خود از حالت عادی درازترند، بیش از قبل می‌کشم و لب می‌زنم:
- سلام!
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
چنان از جا می‌پرد که تعادل کلاً به خاطر ترس یا هر چیز دیگری، از بدنش رخت برمی‌بندد و می‌خواهد روی زمین فرود بیاید که به کمک گرفتن آینه بغـ*ـل ماشینش، خودش را از چنگال یک آسیب اساسی می‌رهاند. دست آزادش را روی سـ*ـینه‌اش می‌گذارد و از پشت، به در بسته‌ی ماشین تکیه می‌دهد.
با چشم‌هایی که می‌خواهند از حدقه‌یشان بیرون بزنند و دهانی که برای بلعیدن هوا باز مانده، نگاهم می‌کند. قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش به نحوی غیر طبیعی بالا و پایین می‌شود و نشان‌دهنده‌ی به هم ریخته شدن ریتم تنفسش است. فکر نمی‌کردم دیدن من به جای ایرِن، در این حد شوکه‌اش کند. با این وضع، به نظر نمی‌آید قصد آسیب زدن داشته باشد. بیشتر از این که من از او بترسم، او از من ترسیده!
حالا که دیگر نور چراغ‌های ماشینش شبیه تیغ در چشم‌هایم فرو نمی‌روند، می‌توانم دیدی بهتر به صورتش داشته باشم. همان‌طور که حدس می‌زدم، زال است؛ ابروها و مژه‌هایش هم سفید رنگ‌اند. مانده‌ام چرا رنگشان نکرده! چشم‌های درشت شده‌اش هم رنگِ ماتِ خاکستری دارند و به طور کلی، چهره‌ای وهم‌انگیز برایش رقم زده‌اند.
کف دست راستم را پشت سرم می‌گذارم و با چهره‌ای که سعی می‌کنم شرمنده به نظر بیاید، هر چند حقیقتاً نیستم، سری به سمت چپ کج می‌کنم و با خنده می‌گویم:
- فکر نمی‌کردم انقدر بترسی!
نفس عمیقی می‌کشد و نسبتاً، به خودش مسلط می‌شود. دست از دور آینه‌ بغـ*ـل ماشینش برمی‌دارد و تکیه از در ماشین می‌گیرد. کمرش را راست می‌کند و پایین لباس چهارخانه‌ی مردانه‌ی چروکش را می‌کشد تا صاف شود.
چشم‌های خاکستری‌اش به اندازه‌ی عادی برمی‌گردند و با چهره‌ای جدی، رو به من خندان می‌کند. با ابروهای درهم می‌گوید:
- تو دیگه کی هستی؟!
تک ابروی راستم، بالا می‌پرد.
- اوه... چه‌قدر خشن!
برخلاف ایرِن عزیزم، ذره‌ای بو از صفت پسندیده‌ی نگه داشتن احترام بزرگ‌تر، نبرده. به قیافه‌ و هیکلش نمی‌خورد بزرگ‌تر از من باشد. ابروهای نازکش به نظر نمی‌آید خیال از هم گسستن داشته باشند و چشم‌هایش، کاملاً مستقیم اما بی‌بهره از جرئت به من می‌گویند «بیا بکشمت!».
دستم را می‌اندازم و گردنم را راست می‌کنم. خب، عمیقاً خوش‌حالم که نگذاشتم ایرِن، شخصاً بیاید. این آدم، به نظر آدمِ معاشرت نمی‌آید. ایرِن برای آمدنش خیلی اصرار می‌کرد اما دیگر با صدا زدن مامان، بحثمان نیمه‌کاره ماند و پیروز از میدان بیرون آمدم. هر چند، ترسم از اینکه حسادت مادرشوهرانه‌ی مامان کار دستم بدهد، پا بر جا است.
با صدایی رسا جواب می‌دهم:
- ویریا شایگانم؛ فکر نکنم با این اسم بتونی من رو بشناسی، پس بذار این‌جوری خودم رو معرفی کنم.
نیشخندی می‌زنم و با چشم‌هایی که از ذوق شیطنت برق می‌زنند، با تأکیدی بیشتر روی کلمه‌ها، ادا می‌کنم:
- نامزد خانم نیکدادی که جنابعالی، این وقت شب، تنها دعوتش کردی!
با توجه به متن پیامش، قطعاً قصد بدی ندارد و برای تنها دعوت کردن ایرِن هم، تقریباً می‌دانم دلیل نحسش چیست اما بد نیست حالی‌اش شود به هر دلیلی هم که هست، تنها دعوت کردن یک خانم به این مکان در همچین وقتی، اصلا و ابدا درست نیست.
ترسی دیگر در چشم‌هایش می‌نشیند. رنگ چشم‌هایش چند طیف کم‌رنگ‌تر بودند، با سفیدی پشتشان یکسان می‌شدند. چشم‌های خاکستری‌اش در کنار ابرو، مژه و موهای زال، همسانِ یک روحش کرده‌اند.
با گیجی، سرش را تکان می‌دهد و دست‌هایش را به نشانه‌ی آرام‌ باش، برای من بالا می‌آورد. از موضع حق به جانب و خشونت‌وارش پایین آمده و حالا، دست‌پاچه به نظر می‌رسد. با صدایی لرزان لب می‌زند:
- ب‍... ببینید آقای شایگان، لطفاً براتون سوءتفاهم نشه، من واقعاً...
واکنشش به یک بچه‌ی شهری در سن خودش، نمی‌خورد. این روزها، همچین چیزی به جوان‌ها بگویی، نه تنها هول نمی‌شوند که با جان و دل هم سر کارت می‌گذارند اما او، رنگ رویش چنان پریده که ترس از سکته کردنش می‌رود. ساده‌دلی‌اش، دلم را نرم می‌کند و بی‌خیال اذیت کردن بیشترش می‌شوم.
قبل از آن که قلبش از تپیدن بایستد، با صدایی نرم و دوستانه به میان حرفش می‌پرم:
- سوءتفاهم نشده، دید بدی نسبت به تو ندارم.
خودم را از جلوی در ماشین کنار می‌کشم و در حال بستنش، بدون این‌ که نگاهی به صورت بیضی شکل او بیندازم، ادامه می‌دهم:
- می‌تونی به من، به دید نماینده‌ای از طرف خانم نیکداد نگاه کنی‌‌.
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
در ماشین به هم می‌خورد و با صدایی آرام، در حدی که جوانی که دو متر آن طرف‌تر ایستاده، زهره‌اش ترک برندارد، بسته می‌شود. بدون دادن تکانی به تمام بدنم، تنها سرم را رو به او می‌چرخانم و با لبخند می‌پرسم:
- نظرت چیه؟
به گمانم اجبار اختیار همین است؛ چاره‌ای به جز دادن جواب مثبت ندارد. منفی هم بدهد، قرار نیست من ایرِن را برایش در این برهوت با فنون جادوگری ظاهر کنم و یا به طور عادی، او را نزدش بیاورم.
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان می‌دهد. با لرزش نامحسوسی که برای فهمیدنش باید دقت به خرج داد، می‌گوید:
- من خیلی خوش‌حالم که شما دید بدی نسبت به من ندارین اما واقعاً این چیزی نیست که بخوام به شما بگم.
به چشم‌هایم نگاه می‌کند و عاجزانه، لب می‌زند:
- من باید مستقیماً با خود خانم نیکداد حرف بزنم.
کارش از درخواست گذشته بود، رسماً التماس کرد. ریز نقشی صورتش، به معصومیتش دامن می‌زند و کماکان، می‌توانم حدس بزنم چرا همچین درخواستی دارد. ته‌ریش‌های سفید نامرتبش، گر چه ظاهری نامناسب‌تر به چهره‌ی زالش داده‌اند اما دست کم، صورتش را پرتر نشان می‌دهند. به گونه‌ای نگران کننده، لاغر است و حالا که چهره‌ای ملتمس به خود گرفته، ضعیف‌تر هم به نظر می‌آید. لرزش نامحسوس صدایش هم به نظر، برخاسته از استرس می‌آمد. استرس چرا؟
با آرامش به سمتش قدم برمی‌دارم و سعی می‌کنم باکتری مفید آرامش را به جان او هم بیندازم. در یک قدمی‌اش می‌ایستم و دستی دوستانه روی شانه‌اش می‌گذارم. نوع نگاهش از روی دستم تا صورتم بالا می‌آید و رنگ تعجب می‌گیرد. ابروهایش هم به خود، زحمت یکی دو میلی‌متر بالاتر رفتن را می‌دهند.
سرم را تا چند سانتی‌متری صورتش پایین می‌آورم و آرام و شمرده، رسماً برایش هجا می‌کنم:
- فکر کنم دوتا مرد، بهتر بتونن با هم کنار بیان.
البته معنای حرفم با توجه به لحنم، می‌شود «آدم‌وار از خر شیطان پیاده شو و با من کنار بیا؛ راه دیگری نیست به جان تو!»؛ تنها، به رسم غریب‌نوازی در قالب دوستانه بیانش کردم.
معذب، چهره درهم می‌کشد و سرش را برایم عقب می‌برد. به نظر می‌آید چندان از نزدیکی صورت‌هایمان خوشش نیامده. مشکلی نیست؛ دست از روی شانه‌اش برمی‌دارم و در جیبم می‌نشانم،‌ به طرز معتادگونه‌ای، دست‌هایم تنها در جیب‌هایم آرام و قرار می‌گیرند؛ به قدری که حسشان نکنم.
شانه‌های افتاده‌اش را بالا می‌اندازد و با درماندگی می‌گوید:
- من هم واقعاً همچین حالتی رو ترجیح می‌دم اما هیچ جوره امکانش نیست!
نفسی بیرون می‌دهم. از آن همه سادگی، این همه مقاومت انتظار نمی‌رفت.‌ ظاهرش شبیه آن‌هایی است که با یک تهدید ساده، به کرده و نکرده‌یشان اعتراف می‌کنند. معلوم نیست چه حقیقت وحشتناکی در سرش می‌چرخد که زیر بار گفتن نمی‌رود! با این که حدس می‌زنم بتوانم از راهی دیگر راضی‌اش کنم، دلم می‌خواهد قبل از آن کمی آزارش بدهم. شب خواستگاری‌ام را نابود کرد؛ کم‌ چیزی نیست.
بیشتر تکیه‌ام را روی پای چپم می‌اندازم و با لحنی منطقی و ژستی بزرگ منشانه، لب می‌زنم:
- خب، بیا از یه جای دیگه پیش بریم.
به آنی تمام پیش‌ساخته‌های خودم از خودم به عنوان آدمی خوب، زیر پا می‌گذارم و با طیف کمی تندی می‌پرسم:
- چرا توی این برهوت قرار گذاشتی؟ رستوران، کافی‌شاپ، خیابون‌های شهر رو مگه ازت گرفته بودن؟ اون موقع شاید اجازه می‌دادم نامزدم به سر قرار با تو بیاد.
دروغ گفتم؛ زیر سنگ هم می‌شد، نمی‌گذاشتم ایرِن به خودش زحمت آمدن بدهد. پس از جریان زمان، حالات روانی‌اش در رابـ ـطه با هر چیز مربوط به زمان، ناپایدار شده بودند و حتی توان تحمل ساعت در اتاقش را نداشت.
تا یک هفته پس از شبی که همه چیز تمام شد که طبق حدسم، همین امشب مشخص شد این تمام شدن ظاهری بوده، همه چیز گل و بلبل بود اما پس از یک هفته، نمی‌دانم چه شد که ایرِن به طور کامل آرامش روانی‌اش را از دست داد و طبق حرف‌های مادرش، ساعت خانه را شکست.
روزهای اول، حال و روزش فاجعه‌ای تمام عیار بود. به نظر، جن‌زده می‌آمد! پدرم درآمد تا توانستم پس از یک ماه و نیم، با کمک مشاوره‌های یک روان‌شناس به حال عادی برش گردانم اما هیچ وقت، به هیچ راه و روشی راضی نشد دلیلش را برایم بازگو کند. هر وقت هم که دلیلش را می‌پرسیدم، آشفته می‌شد؛ به همین دلیل، از خیر دانستنش گذشتم و به همین که بهتر شده، رضایت دادم.
پسرک، با کمی این پا و آن پا کردن و این دست به آن دست دادن، در نهایت، جوابی غیر قابل قبول تحویلم می‌دهد:
- درک می‌کنم ولی نمی‌تونم به شما چیزی بگم!
برای لحظه‌ای، چشم‌هایم را می‌بندم. پایداری‌اش در نالایق دانستن من ستودنی است ولی قرار نیست یک‌دندگی من جلویش کم بیاورد‌؛ دوست دارم بدون رو کردن برگ برنده‌ام از زیر زبانش حرف بکشم اما وقتش را ندارم. بهتر است تا کارم به اذان صبح و درگیری با مامان نکشیده، شخصاً سر اصل مطلب بروم.
«مجلس خواستگاری است؟»
«دقیقاً؛ خواستار چند جواب درست و حسابی‌ام.»
تصمیم می‌گیرم قبل از رفتن مستقیم سر اصل مطلب، امتحانی دیگر بکنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم و با تمام جدیتی که از خودم سراغ دارم، می‌گویم:
- ببین...
لحنم، درون‌مایه‌ای از تهدید داشت. چشم‌هایی که برایش براق کرده‌ام، هنوز هم همان درون‌مایه را دارند. این آدم، زبان خوش نمی‌پذیرد و در عین حال، سریع می‌ترسد. فکر نکنم بازی کردن نقش یک آدم عصبی، عصبانی و عجول برای چند لحظه، بد باشد.
حالتم، کار خودش را می‌کند و چون مجسمه‌ای می‌خشکانَدَش. بخواهد یا نخواهد، هر شش حواسش روی من متمرکز می‌شوند و این، رضایتم را برمی‌انگیزد.
لبی کج می‌کنم؛ به ظاهر عصبی است و در باطن، بدجنسانه! حالا که شش دنگ حواسش را خریده‌ام، ادامه می‌دهم:
- تو، به نامزد من پیام دادی، شب خواستگاریم رو تقریباً زهرمارم کردی و حالا هم این‌جا جلوی من وایسادی و حاضر جوابی می‌کنی؟
رفتارش، یک «یعنی رو را بروم.» می‌طلبد‌. حقیقتاً شب خواستگاری‌ام را برایم بدل به ضد حالی بی‌نظیر کرده بود. زمانی که من و ایرِن، باید در مورد آینده‌یمان خیال‌پردازی می‌کردیم و با لـ*ـذت حرف می‌زدیم، صرف تعریف کردن داستان اس‌ام‌اس او و به تناسبش، آرام کردن ایرِنی شد که ذهن ناتویش روی تصورات وحشتناک را شرم‌زده کرده بود‌. بماند که تا نسبتاً آرام شود، چند تن حرص خوردم و چند میلیون تن نگرانی را متحمل شدم.
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
ترسیده است اما لب‌هایش هنوز به هم دوخته‌اند. این‌گونه که پیدا است، تا نداند که می‌دانم، زیر بار لب باز کردن نمی‌رود؛ با این شرایط، خودم برای رفتن سر اصل مطلب پیش‌قدم می‌شوم.
دست از جیبم بیرون می‌کشم و در حالی که با لبخندی خط و نشان کشنده، چشم از چشم‌هایش گرفته‌ام و با دقت یقه‌ی چروک لباسش را مرتب می‌کنم، با علم به اینکه خوشش نمی‌آید، سرم را جلو می‌برم و لب‌هایم را تقریباً به گوش‌هایش می‌چسبانم.
- به جای این بهونه‌گیری‌ای که وقت هر دومون رو می‌گیره، فقط بگو زمان چی؟
ندیده، می‌دانم باز هم حدقه بر چشم‌هایش تنگ می‌گذارد و تعجب، تا مغز استخوانش پیش‌ می‌رود. مکث کوتاهی می‌کنم و فرصتی برای هضم حرفی که از من شنید، به او‌ می‌دهم. قطعاً انتظارش را نداشت. وقتی که حس‌ می‌کنم بالاخره جایی برای هضم حرفی دیگر در ذهنش‌ باز شده، با نیشخندی به وضعیت موجود، در همان حالت ادامه می‌دهم:
- باز چه آتیشی به پا کرده؟
شوکه شده، با دست‌هایش به سـ*ـینه‌ام ضربه‌ای می‌زند و عقب می‌رود. ضربه‌اش ضعیف بود و پتانسیل کتک خوردن از یک نوازش را هم داشت‌. در حالی که با کشیدن نفس‌های عمیق پی‌در‌پی، سعی دارد بر خودش مسلط شود، با ابروهای کوتاه و زال بالا پریده‌اش، می‌پرسد:
- ت‍... تو... تو هم... می‌دونی؟
پس آن حرفی که برای آرام کردن ایرِن زدم، همان‌طور که قریب به نود درصد انتظار داشتم، نادرست بود. منظور این بشر در پیامش از قسم، مستقیماً خود زمان بود، نه امام زمانی که امامش جا مانده. دستی کلافه در موهایم فرو می‌برم و نظمشان را برهم می‌ریزم. همان نیم‌ درصد امید واهی‌ای هم که وجود داشت، دود شد و به هوا رفت. می‌دانستم واهی است اما یک جای پرت از گوشه‌های دلم را به هر حال، گرم کرده بود.
«آه» دردناکی از نهادِ نهادم برمی‌خیزد و با چهره‌ای نسبتاً گرفته که دست کم از وجود لبخند بی‌بهره است، سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم.
- متأسفانه‌..‌.
کش‌دار می‌گویم:
- بله.
حالات بدنش، به حال عادی برگشته‌اند؛ چشم‌هایش سایز متوسط قبلی خودشان را پس گرفته‌اند، ابروهایش در جای خودشان مجدداً لنگر انداخته‌اند و کمرش که رو به عقب رفته بود، اکنون راستِ راست است. دست‌هایش را پشت گردن تقریباً کوتاهش حلقه می‌کند.
- آم... سوم نمی‌برد خانم نیکداد شما رو هم در جریان گذاشته باشن!
آخرش نمی‌فهمم من برای این آدم تو هستم یا شما؛ تو یا شمایش تفاوتی ندارد اما عوض کردن مداومشان، روی اعصابم رژه‌ی نظامی می‌رود؛ گذشته از این، گفت «سوم نمی‌برد.»؟
سرم را کج می‌کنم و با تک‌ ابروی بالا پریده، نگاهش می‌کنم. متوجه معنی‌اش نمی‌شوم. به زبان نمی‌آورم اما با چشم‌هایم، به او می‌فهمانم هیچ نفهمیده‌ام و طالب توضیحم.
با تکان دستش در هوا، به سوال چشم‌هایم پاسخ می‌دهد:
- منظورم این بود که حدس نمی‌زدم.
خل‌و‌چل‌وارانه، تکرار می‌کنم:
- سوم نمی‌برد، یعنی حدس نمی‌زدم؟
سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد.
- بله‌‌.
گردنم را راست و در دل، باز هم تکرار می‌کنم «سوم نمی‌برد.»؛ همچین ترکیبی تا به حال نشنیده بودم.
- اهل این‌جا نیستی، نه؟
کوتاه و تقریباً مفید، جواب می‌دهد:
- نه.
اگر کامل‌تر پاسخ می‌داد، سرش را که نمی‌زدند؛ می‌زدند؟ به هر حال، بی‌خیال دانستن این که دقیقاً از کجای ایران است، می‌شوم. حرف‌های مهم‌تری هم برای گفتن هستند.
- پس این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
- اومدم دنبال خانم نیکداد.
شانه‌هایش را می‌اندازد و به آنی، تبدیل به خسته‌ترین آدمی می‌شود که دیده‌ام. چشم‌هایش را در کاسه‌یشان می‌چرخاند و رسماً می‌نالد:
- پدرم برای پیدا کردنشون در اومد!
این‌طور که از صحبت‌هایش پیدا است و حالتِ عصبی‌ای که موقع بیانشان داشت، مشخص است حقیقتاً برای پیدا کردن ایرِن، زحمت زیادی کشیده‌ اما سوالی که برایم پیش می‌آید، این است که با این همه بدبختی‌ای که گویا از سر گذرانده، چرا با قرار گذاشتن در این مکان پرت، شانسِ ملاقاتش با ایرِن را به زیر حتی پنجاه درصد رسانده؟ اصلا نمی‌توانم این انتخاب مکان ملاقاتش را هضم کنم.
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
دست به سـ*ـینه می‌زنم و با انگشت اشاره‌ی دست راستم که بالای دست چپ قرار گرفته، به زمین پوشیده شده از خاک نرم، اشاره می‌کنم و با چشم‌های قهوه‌ای روشن ریز شده که از سر تا پای آدم روبه‌رویشان را کندوکاو می‌کنند، می‌پرسم:
- اگه انقدر خواستار دیدن خانم نیکدادی، پس چرا یه همچین جای نامناسبی رو برای دیدنش انتخاب کردی؟
شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و ادامه می‌دهم:
- حتی وقتی هم که پیامت رو دیدم با خودم گفتم این دیگه کدوم دیوونه‌ایه که واسه یه درصد هم که شده، احتمال داده یه خانم به تنهایی به جایی که گفته بره!
لب‌های باریکش را با زبان خیس می‌کند. انگشت شصت و اشاره‌ی دست چپش را دو طرف لب پایینی‌اش می‌گذارد و روی لب‌هایش می‌کشد؛ به نظر نوعی تیک عصبی می‌آید چون این کار را بی‌دلیل، مدام تکرار می‌کند.
در نهایت، دستش به سمت لاله‌ی گوش چپش می‌رود و در حین بازی کردن با آن، لب می‌زند:
- این رو می‌دونستم اما چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم؛ نمی‌تونم وارد شهر بشم.
احتمالا چیزی که این‌گونه عصبی‌اش کرده، پاسخ سوال «چرا نمی‌تواند وارد شهر شود؟» است. با علم به این که حرفش ناقص و سوال‌برانگیز است، ادامه نمی‌دهد. در واقع، به گونه‌ای ضایع از پاسخ این سوال، فرار می‌کند؛ با این تفاسیر، به نظر نکته‌ی مهمی است که نمی‌توانم از خیر و شر دانستنش بگذرم.
سعی می‌کنم برای کاستن از حالت عصبی‌اش، با دادن لحنی دوستانه و صمیمی به صدایم، این حس را درونش ایجاد کنم که می‌تواند من را محرم اسرار و دوست خودش بداند. با تنی آرام و بدون بالا و پایین شدن، لب می‌زنم:
- چرا نمی‌تونی وارد شهر بشی؟
بر خلاف تمام تلاشی که کردم، علائم عصبی‌اش شدیدتر می‌شوند‌. دستش به جای بازی کردن، ناخن درون لاله‌ی گوشش فرو می‌برد و رنگی‌هایش با فرار از من، بی‌قرار درون چشم‌هایش به جنب و جوش می‌پردازند‌‌. فاصله‌ی میان چانه و قسمت پایینی گردنش هم کم‌تر می‌شود.
عجب بدبختی‌ای است! دست درون جیب‌هایم فرو می‌کنم و به سمت او خم می‌شوم. بخواهم عددی حدس بزنم، سن و سالش از روی ظاهر باید حول و هوش بیست-بیست و یک بچرخد. یک جورهایی، احساس برادر بزرگ‌تر بودن به من دست می‌دهد!
«حس و حال بی‌ثبات‌تر از حس و حال تو ندیده‌ام!»
خودم هم کماکان قبولش دارم؛ حس و حالم اگر تلویزیون باشد، تلویزیونی‌ است که کنترلش در دست پدری بی‌حوصله قرار دارد و او، دم به دقیقه کانال عوض می‌کند.
- ببین...
چشم‌هایش هنوز هم منحرف از مسیر مستقیم‌اند. لبی کج می‌کنم، شور مزگی مقاومت بی‌جایش دل و روده‌ام را درهم می‌پیچاند. محض رضای خدا، بی‌خیال! جواب یک سوال است، هسته‌ی اتم که نمی‌خواهد بشکاند!
نفس عمیقی می‌کشم و از راه دهان بیرون می‌دهم. بی‌خیال دوستی، دشمنی، دربه‌دری، هر کوفت و زهرماری، واقع‌گرایانه لب می‌زنم:
- می‌دونم این‌جوری به چشم نمی‌آم ولی باور کن می‌تونی بهم اعتماد کنی!
با لب و لوچه‌ای آویزان و نگاهی چشم به راه جواب، خیره به چشم‌های دوان دوانش می‌شوم. درست است نگاهم نمی‌کند اما دیگر احساس کردن سنگینی نگاهم دست خودش نیست که بتواند احساسش نکند؛ همین هم برای این که باری چند تنی روی شانه‌هایش احساس کند، کافی است.
پیشانی‌ بلندش لحظه‌ای بعد، زیر عرق دفن می‌شود. پلکی می‌زنم و کمرِ کم آورده‌ام را صاف می‌کنم. فاصله‌ای تا شکستن استخوانش نمانده بود؛ عجیب به خاطر همین چند لحظه خم بودن، درد گرفته. به هر حال، انتظار این که پس از آن همه خرده شیشه‌ای که درونش فرو رفت، سلامتش را کاملاً باز پس گیرد، غیر منطقی‌ است.
- هی هی هی...
به زیر چشمی نگاه کردنم رضایت می‌دهد. خودم را به آن راه می‌زنم که متوجه زیر چشمی نگاه کردنش، نشده‌ام. لب‌های درازم را برایش می‌کشم و موکدانه می‌گویم:
- لازم نیست انقدر خودت رو زجر بدی، فقط یه جوابه!
اگر بگویم یکی از دلایل همیشه لبخند زدنم همین درازی لب‌های صورتی کم‌رنگم است، دروغ نگفته‌ام؛ بقیه را نمی‌دانم اما از نظر خودم وقتی لب‌هایم بی‌حالت‌اند، بیستر درازی غیر طبیعیشان به چشم می‌آید و در صورتم، به گونه‌ای ناخوشایند در چشم می‌زنند‌.
جوانک روبه‌رویم که با آن همه سوال پیچ کردنش، پرسیدن نامش را از قلم انداخته‌ام، شانه‌هایش را محکم می‌گیرد و دست‌هایش را در دو طرف بدنش مشت می‌کند‌. پلک روی هم می‌گذارد و به هم فشارشان می‌دهد. در همان حال، با سریع‌ترین حالتی که تا به حال از آدمی دیده‌ام، می‌گوید:
- چون من یه قاتل تحت تعقیبم!
به قدری سریع گفت که برای فهمیدن معنای حرفش، مجبور می‌شوم صوتی که از دهانش خارج شد را باری دیگر پیش خودم تکرار کنم تا بفهمم دقیقاً چه گفت‌. قاتل تحت تعقیب؟ پس برای همین وقتی من را به جای ایرِن دید، مرد و زنده شد.
دستی زیر چانه‌ام می‌زنم و با ژستی متفکرانه، سر تا پایش را بررسی می‌کنم. قد بلندش یک امتیاز مثبت ولی به جایش، امتیاز منفی تا دلش بخواهد، دارد‌. هیکلش که به نیِ قلیان گفته «برو، من جای تو هم هستم.». با آن ضربه‌ای هم که به سـ*ـینه‌ی من نواخت، مشخص است بویی از زور بازو نبرده؛ به طور کلی، از آن‌هایی است که بینیشان را یک بار بگیری، جانشان صد باره بالا می‌آید. ابهت لازمه‌ی یک قاتل را ندارد.
با احتیاط و استخاره‌گیری، از فشار پلک‌هایش می‌کاهد و آرام آرام، بینشان فاصله‌ای می‌اندازد. ابتدا، زیر چشمی نگاهم می‌کند و وقتی می‌بیند شبیه قبل، سر جایم ایستاده‌ام، پلک‌هایش تا بیشتر از ظرفیت خودشان هم بالا می‌روند.
بی‌توجه به حالت بهت‌زده‌ی او، سوالی که به شدت ذهنم را درگیر کرده، به زبان می‌آورم:
- تو...
با حرکت قهوه‌ا‌ی‌های روشنم روی تمام بدنش، ادامه می‌دهم:
- دقیقاً چه‌جور آدمی رو کشتی؟
خاکستری‌هایش درشت می‌شوند اما این واکنشش بیشتر از تعجب، نمایان‌گر ترس‌ است. بدنش گر چه نامحسوس به لرزش افتاده اما با کمی دقت، می‌توان متوجه لرزش غیر ارادی‌اش شد؛ لرزشی که قطعاً پیامد سرمای پاییز نیست.
قدمی به عقب برمی‌دارد و با انگشت اشاره‌اش، من را هدف می‌رود. زبان که باز می‌کند، متوجه می‌شوم ترس از چیزی که نمی‌دانم، به لکنتش هم انداخته.
- ت‍... تو... تو کی هستی؟! زمان فرستادتت، نه؟
رنگی‌هایش، بی‌تعادل بزرگ و کوچک می‌شوند و تنفسش، به نظر به مشکلی بزرگ برخورد کرده. سفیدی پوستش، صورتی رنگ شده و قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش هر چند ثانیه، یک بار بالا و پایین می‌شود.
گفت فرستاده‌ی زمان؟ فکر کنم سوءتفاهمی بزرگ برایش پیش آمده. دست‌هایم را از جیب‌هایم بیرون می‌آورم و کفشان را رو به او می‌گیرم. لبخندی می‌زنم و به آرامش دعوتش می‌کنم:
- ای... پسر! آروم باش.
سرم را به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهم و می‌گویم:
- نمی‌دونم چرا همچین فکری می‌کنی اما من فرستاده‌ی زمان نیستم.
تصورش هم خنده‌دار است؛ می‌خواهم سر به تن نداشته‌اش نباشد، آن وقت فرستاده‌اش هم بشوم؟ بمیرم که سنگین‌تر است.
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
به هر حال، باز هم ترسان و پریشان قدمی به عقب برمی‌دارد. به نظر می‌آید یک کلمه از حرف‌هایم را هم باور نکرده اما نه! از ریشه، به خود گوش دادنش هم شک و شبهه وارد است. اگر حتی گوش داده بود، دست کم حالش رو به بدتر شدن نمی‌گذاشت در صورتی که حالا دیگر آشفته، در وصف یک ثانیه از حالش هم کوتاهی می‌کند‌. خاکستری‌هاش ماتش شبیه چشم‌های ترسیده‌ی کودکی شده‌اند که لولوخرخره‌ی داستان‌های مادربزرگش را، مقابل خود یافته‌ و منتظر است آن هیولا، جمجمه‌اش را خرد کند.
نیشخند عصبی‌ای می‌زنم؛ نمردم و لولوخرخره هم شدم!
برای جلوگیری از سقوط روی پاهای لرزانش، دست به سقف پژو چهارصد و پنج قدیمی‌اش می‌شود و با صدایی لرزان‌تر از پاهایش، داد می‌زند:
- مثل سگ دروغ می‌گی!
با این فریاد، هر چه آب در دهانش بود به بیرون پرتاب می‌شود. اختیار چهره‌ام را به دست می‌گیرم تا به خاطر انزجار درهم نرود و نمکِ رویِ زخمِ عصبانیت او نشود. در دل، به خاطر این که فاصله‌یمان به قدری بود که آب دهانش روی جسمم ننشیند، خدا را شکر ‌می‌کنم و در کنارش، کمی هم قربان صدقه‌اش می‌روم.
در حد ایرِن سخت‌گیر نیستم اما به قدری هم آسان‌گیر نیستم که نسبت دادن صفت سگ در معنایی بد به شخصی را نقل و نبات دهان فرض کنم‌ اما برای او، به چند دلیل استثنا قائل می‌شوم؛ اول، بخواهم لی لی به لالایش بگذارم، دعوایمان اوج می‌گیرد و از حرف اصلی جا می‌مانیم؛ دوم، یک جور‌هایی به او حق می‌دهم. هر کس با زمان سروکله بزند، اعصابش ضعیف می‌شود. خودم اگر الان فرستاده‌ای از سمت زمان جلوی رویم بود، شخصاً خرخره‌اش را می‌جویدم.
حالات جزء به جزء بدنش گویای ترسش‌ا‌ند اما لحن صدایش زمانی که بلند می‌شود، تهاجمی است:
- من بهت گفتم قاتل تحت تعقیبم و تو این‌قدر بی‌خیال واکنش نشون دادی، یعنی از قبل می‌دونستی. اگه فرستاده‌ی زمان نیستی و نیومدی سر من رو بکنی زیر آب، پس کدوم خری هستی؟
بی‌ادب است؛ خیلی بی‌ادب است! کاش لازم نبود مراعاتش را بکنم و یک دعوای جانانه با او راه می‌انداختم؛ البته لفظی. استعداد و هنر جسمی را ندارم. منتها، کاش، کاش است و متأسفانه لای آجرهای دیوار خانه را هم نمی‌تواند بپوشاند.
تمام این هشت جمله و سی و سه کلمه را بی‌رحمانه، با به کار گیری تمام توان حنجره‌اش داد زد و حالا، بر خس خس آزاردهنده‌ی سـ*ـینه‌اش افزوده شده؛ گوش‌ها و اعصاب من به کنار، خودش در حال اذیت شدن از پیامد کارش است. با تأسف، زیر لب نچ نچی می‌کنم. در دوره‌ی جهالت جوانی‌اش بدجور گیر افتاده و در حال دادن خودش به باد فنا است. تعجب نمی‌کنم اگر تارهای صورتی‌اش، خط و خش برداشته باشند.
به هر حال، نفس عمیقی می‌کشم و لبخندی گرم و صمیمی، روی لب‌هایم می‌نشانم. برای این که احساس امنیت بیشتری کند و مطمئن شود آسیبی از جانب من متوجه او نخواهد شد، چند قدمی به عقب برمی‌دارم و در عین حال، با صدایی آرام و لحنی دوستانه، لب می‌زنم:
- من نمی‌خوام به تو آسیبی برسونم؛ زمان، دشمن منه! دیوونه نیستم که باهاش هم‌دست بشم. فقط، ترجیح می‌دم به جای تعجب، باور کنم!
سر جایم می‌ایستم. به چشم‌هایش که علاوه بر ترس، میزبانی خشم را هم برعهده گرفته‌اند، خیره می‌شوم و آرام اما با تأکیدی بیشتر می‌گویم:
- همین!
«می» میانش را بیش از حروف اول و آخرش کشیدم. جمله‌ام که پایان می‌یابد، رنگی تازه به لبخندم می‌دهم و به این امید تماشایش می‌کنم که از سواری شیطان پایین آمده و بی‌خیال اذیت کردن خودم و خودش بشود. به هر حال، من و او با تمام غریبگی در یک مسئله با عنوان «زمان» اشتراکاتی داریم و فکر کنم کنار آمدنمان با هم، به نفع هر دوی ما باشد.
خوش‌بختانه، سـ*ـینه‌ای که منظم‌تر از قبل بالا و پایین می‌شود، خبر از آرام شدنش می‌دهد و چشم‌های ریز شده‌اش که با دقت براندازم می‌کنند، نشان از شک و تردیدش دارند‌. نفس نسبتاً راحتی بیرون می‌دهم. هنوز ایده‌آل نیست اما شایستگی دریافت صفت خوب را دارد.
برای این که بتوانیم درست و حسابی و بدون جنگ و جدل و دعوا با دیگری حرف بزنیم، باید اعتمادش را جلب کنم. این‌گونه که او گفت، این بی‌خیالی من شکش را برانگیخته؛ البته بی‌خیالی که نمی‌شود گفت، بیشتر خونسردی است که آن هم دلیل خودش را دارد‌. این شک و تردیدش، نشانه‌ی خوبی است. جاده برای فتح دوباره‌ی اعتمادش، هموار شده. تنها، کمی دلیل بیشتر برای باور کردنم باید در اختیارش بگذارم.
دستی به سـ*ـینه‌ام می‌کوبم و می‌گویم:
- ببین، من نامزدم رو دوست دارم، واقعاً.
دست که به سـ*ـینه کوبیدم، سر به کدام دیوار بکوبم؟ فکرش هم نمی‌کردم روزی با اراده‌ی خودم، شخصی‌ترین احساساتم را برای یک غریبه که حتی نامش را نمی‌دانم، فاش کنم. روزگار هم عجیب بازی می‌کندها!
برای جمله‌ی بعدی، چند چاشنی منطقی به لحنم اضافه می‌کنم؛ حرص و عصبانیت. قبل از بیانش دندان روی هم می‌سایم و سپس، دهان باز می‌کنم:
- اما اون زمان لعنتی می‌خواست بهش آسیب بزنه، کم هم بهش نزد.
وقتی اتفاقاتی که پشت سر گذاشتیم را مرور می‌کنم، حقیقتاً خون درون رگ‌هایم به جوش می‌آید. تنها کاری که زمان از انجام دادنش در حق ایرِن خودداری کرد، کشتنش بود؛ آن هم نکشتنی که معلوم نیست در پشتش، چه دردسر دیگری انتظار حلقه شدن به دور گردن ایرِن را می‌کشد.
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
حتم دارم یادآوری‌اش، صورت رنگ پریده‌ام را از شدت خشم و عصبانیت، سرخ و برافروخته کرده. برای زدن ضربه‌ی آخر، چشم در چشم‌هایش براق می‌کنم و از میان لب‌هایی که حرص به هم چفتشان کرده، می‌غرم:
- امکان نداره دستم رو با اون عوضی توی یه کاسه بذارم!
برای باز پس گیری خونسردی‌ام، پرده‌ی چشم‌هایم را می‌اندازم و نفس عمیقی می‌کشم. بازدمش را به آرامی، از راه دهان خارج می‌کنم و دستم را نوازش‌گونه، از روی قبلم به پایین سر می‌دهم. برای لحظه‌ی کوتاهی، ضربانش بالا رفته بود.
- چه‌جوری همچین چیزی رو انقدر راحت باور کردی؟
خسته‌ام؛ شب گذشته و امروز که از شدت شوق خواب نداشتم و پس از آن هم نگرانی و آمدنم به این‌جا، وسایل خواب را جمع کرد از خانه‌ی برنامه‌ام بیرون انداخت. خم می‌شوم و دست روی زانوهایم می‌گذارم. پلک‌هایم را بالا می‌کشم و برای دیدن نتیجه‌ی کارم، به آنالیز حالت‌های او می‌پردازم.
دیگر بدنش نمی‌لرزد و سر و سامان گرفته‌‌. دست از روی سقف ماشین برداشته و کنار بدنش، انداخته. قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش به طور منظم بالا و پایین می‌شود و تنفسش ریتم طبیعی خودش را باز یافته. میان لب‌های باریکش فاصله‌ای کوچک است که ناشی از فرم خودشان است و چشم‌هایش، با دیدن چشم‌هایش لحظه‌ای مکث می‌کنم و ابروهای پرپشتم درهم می‌روند.
خاکستری‌هایش با من شوخی دارند دیگر؟! به جان ایرِن دیگر این‌چنین هم حالم بد نشده بود که بخواهد برایم ترحم به خرج بدهد! بیشتر عصبانی بودم تا ناراحت و درمانده و وامانده. دستی پس سرم می‌گذارم و بی‌هدف، اطراف را از نظر می‌گذرانم. تاریکی است و تاریکی! تاریکی را بی‌خیال، یکی به من بگوید این چه وضعی است؟
فکر کنم آن نمک احساسی که خدا در ریختنش به مخلوط من کوتاهی کرده، اضافه‌اش به این جوان روبه‌رویم رسیده. آب دهانم را فرو می‌دهم و برای خداخافظی با این مسئله، رنگی‌هایم را درون حدقه می‌چرخانم. ابرویی بالا می‌اندازم و کمر صاف می‌کنم. نوبتی هم باشد که نیست، به هر حال الان وقتش است به سوالش جواب دهم.
- وقتی این حالت رو زیاد تجربه کنی، یعنی زیاد با چیزی روبه‌رو بشی که دوست داری انکارش کنی، خودت دیگه از تعجب کردن و انکار خسته می‌شی، بالاخره یاد می‌گیری انکار قرار نیست راه به جایی ببره.
با صدای آرام و گرفته‌ای می‌پرسد:
- اگه باورش کردی، پس چرا ازم نترسیدی؟
- اوه...
با دست راستم، عدد چهار را نشان می‌دهم و در حال تاب دادن چهار انگشتم در هوا، لب می‌زنم:
- به چهار دلیل! اولاً، اگه می‌خواستی بهم آسیب بزنی، همون اول می‌زدی که نزدی. دوماً، چون اعتراف کردی که قاتل تحت تعقیبی قبل از این که بلایی سرم بیاری؛ امکان داشت با گفتنت بلافاصله من فرار کنم و تو نسبت به این فرار حساس نبودی، پس قصد آسیب زدن به من رو نداشتی. سوماً، حس کردم حتی اگه بخوای کاری هم بکنی، از نظر قدرتی، می‌تونم حریفت بشم. چهارماً، هر کسی که به عنوان قاتل تحت تعقیبه، لزوماً شغلش آدم‌کشی نیست.
این بار، کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایم را به دقت و با گوش جان شنید. در نهایت، لبخندی دوستانه می‌زند که کل خستگی‌ام را از بدنم می‌پراند و با شگفت‌زدگی می‌گوید:
- تو چه‌قدر منطقی هستی!
لبخند بزرگ‌تری مهمانش می‌کنم.
- نظر لطفته!
البته از دید خودم، بیشتر آدمی‌ام که به جای منطقی بودن، پذیرفتن غیر منطقی‌ها را به خوبی یاد گرفته.
- تو خودت رو معرفی کردی، الان دیگه نوبت منه. اسم من، یاسین رهادله.
چهره‌ای به اصطلاح شرمنده به خود می‌گیرم و می‌خندم‌.
- شرمنده یاسین جان! اما به دلیلی که خودت می‌دونی، اصلاً از آشنایی باهات خوش‌بخت نیستم.
آشنایی من با یاسین رهادل، کلید زدن یک بدبختی عظیم‌الجثه است که راه فرار ندارد. سرش را پایین می‌اندازد و با لبخند بی‌جانی، می‌گوید:
- می‌دونم؛ بهتون حق می‌دم‌.
جو بینمان، از این رو به آن رو شده. تا دقیقه‌ای قبل، به خونم تشنه بود و اکنون، حس می‌کنم صمیمیتی دوستانه رویمان سایه انداخته. یک جورهایی، حس راحتی می‌کنم. نمی‌دانم، یاسین هم چنین احساسی دارد؟ عجب تغییر مثبتِ خواستنی‌ای!
شانه‌ای بالا می‌اندازم و با تک انگشت اشاره‌ام، پشت گوش راستم را می‌خارانم‌.
- بهتر نیست بریم سر اصل مطلب؟
چشم‌هایش را به نشانه‌ی تأیید می‌بندد و با مکث کوتاهی، باز می‌کند. دست‌هایش را جلوی بدنش درهم گره می‌زند و جواب می‌دهد:
- چرا... خیلی خوبه! آم...
با دستش به ماشین قدیمی‌اش اشاره می‌کند.
- یه‌کم طولانیه؛ بهتره یه‌جا بشی‍...
جمله‌اش ناتمام می‌ماند و کاملاً ناگهانی کمرش رو به عقب خم می‌شود. خاکستری‌هایش مات و متحیر، به آنی از مساحت سفیدی پشتشان می‌کاهند و لب‌هایش بی‌مقدمه شروع به لرزیدن می‌کنند. با تک ابرویی بالا پریده و چشم‌هایی ریز شده نگاهش می‌کنم. یکی به من بگوید، چه شد؟
- تو... حالت خوبه؟!
 
آخرین ویرایش:

Hachiman

همراه انجمن
عضویت
18/5/19
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
7,784
امتیاز
541
سن
17
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
با خونی که ناگهانی از میان لب‌های باریکش خارج می‌شود، سر جایم شبیه مجسمه‌ای بی‌جان خشک می‌شوم. برای لحظه‌ای کوتاه، کوتاه‌تر از یک ثانیه، نفس کشیدن هم از یادم می‌رود. چشم‌هایم در مسابقه‌ی «چه کسی بزرگ‌تر از دیگری است؟» از خاکستری‌های او می‌برند و میان لب‌هایم، فاصله‌ای نسبتاً کوچک حاکم می‌شود‌.
بهت‌زدگی‌ام، برای چند ثانیه‌ی کوتاه است. طبق معمول، سریع به خود می‌آیم و ذهنم را جمع می‌کنم. مسلماً به دلیل سرماخوردگی، آدم خون بالا نمی‌آورد‌. باید بیماری‌ای جدی داشته باشد.
برای پذیرفتن بهتر مسئله، چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم. خودم هم دقیقاً نمی‌دانم این کار چه ربطی به پذیرفتن مسئله دارد اما همین که تأثیرگذار است، باعث می‌شود زیر بار انجام دادنش با جان و دل بروم!
- بی‍...
با مشاهده‌ی یاسین که در حال سقوط آزاد روی زمین است، بی‌خیال پرسیدن سوال می‌شوم و به سرعت، به سمتش می‌دوم. خوش‌بختانه، موفق می‌شوم قبل از این که فرودش را تجربه کند، روی هوا بگیرمش. به ضرب، روی بدنم می‌افتد.
چانه‌ی پهنش روی شانه‌ام قرار می‌گیرد و صدای سرفه‌ی خون‌آلود دیگرش را کنار گوش‌ چپم می‌شنوم. در حالی که برای همین‌طور نگه داشتنش، دست چپم را به دور کمرش حلقه کرده‌ام و دست راستم را روی شانه‌ی راستش گذاشته‌ام، سرزنش‌گرایانه لب می‌زنم:
- باید بهم می‌گفتی که بیماری خا‌...
با دیدن کمرش، حرفم را می‌خورم و ابروهای پرپشتم را درهم می‌کشم. تمام جرمش روی من افتاده و ضعیف‌تر از آن است که به یک بیماری ساده نسبتش دهم. تاریکی هوا، مانع از دید درست چشم‌هایم می‌شود اما به لطف نور کمِ ماه، می‌توانم پررنگ بودن غیرعادی قسمتی از لباس چهارخانه‌ی سبزش را در مقایسه با سایر قسمت‌های لباسش، تشخیص دهم.
در حالی که با دست چپ فشار بیشتری به پهلویش می‌آورم تا روی کتم سر نخورد و بیفتد، دست راستم را روی پیراهنش به پایین می‌کشم تا به همان قسمت پررنگ‌تر می‌رسد. مایعی گرم، به کف دست‌های سردم گرما می‌دهد. به پیراهنش چنگ می‌زنم. صدای ناله‌اش گوشم را آزار می‌دهد و ذهن من، درگیر غلظتی است که این مایع دارد‌‌.
پارچه‌ی لباسش را رها می‌کنم و آرنجم را رو به بالا می‌شکانم. بین هر پنج انگشتم فاصله می‌اندازم و تا جایی که جسم یاسین اجازه دهد، کف دستم را به چشم‌هایم نزدیک‌تر می‌کنم.
از این فاصله‌ی نزدیک، نه تنها رنگ که موجودیتش را هم تشخیص می‌دهم؛ تشخیص دادنی که منجر به نبض زدن چشم راستم می‌شود و حسی به نام «تعجب و تحیر» را درونم به جوششی بی‌سابقه وامی‌دارد.
«یا حضرت ابالفضل!»
بی‌اراده، مدام پلک می‌زنم. بیماری نیست، یک زخم عمیق است؛ زخم عمیقی که ظاهرش، مشابه ظاهر آن دسته زخم‌هایی است که در اثر برخورد گلوله ایجاد می‌شوند.
دست چپم، پشت پیراهنش را در میان مشت خود می‌فشارد و لب‌هایم با نگرانی زمزمه می‌کنند:
- یا... سین!
حالش خوب نیست؛ اصلاً خوب نیست. اصلاً این زخم به خاطر چیست؟ این‌جا که غیر از من و او، شخصی دیگر نیست! نکند، نکند از ابتدایش این زخم را داشت؟ اما نه، نمی‌شود. این خون، به قدری پشت لباسش پخش نشده که بخواهم به زمانی دیرتر از یکی-دو دقیقه‌ی قبل نسبتش دهم؛ پس، فلسفه‌اش چیست؟
با چنگ بی‌جانی که دست چپ یاسین با انگشت‌های کشیده به پیراهن سفید کتم می‌زند، از ردیف کردن تمام سوالاتی که این اتفاق، ترتیب جان گرفتنشان را داده، دست برمی‌دارم و حواسم را بی‌قید و شرط، معطوف به او می‌کنم.
به زحمت، با صدایی تحلیل رفته، کنار گوشم می‌گوید:
- من... من...
احمق نیستم که نفهمم با بیان هر کلمه، جانی از دست می‌دهد. به خاطر همین «من» گفتنش، نفس‌های نامرتبش صدادار شده‌اند و از روی نوع بالا و پایین شدن قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش که به قفسه‌ی سـ*ـینه‌ام قفل شده، می‌توانم حدس بزنم تا چه حد نفس کشیدن برایش سخت و طاقت‌فرسا شده‌ است.
به خاطرخودش، اجازه نمی‌دهم ادامه بدهد:
- تو هیچی... حرف نزن!
می‌خواهم به ماشینش تکیه داده و روی زمین بنشانَمَش که با دادن جانی دیگر به چنگ دست چپش، مانع می‌شود. خودش می‌فهمد دارد چه‌کار می‌کند؟ غلط کرده آنی که گفته «صلاح مملکت، خویش خسروان دانند.». گاهی وقت‌ها، صلاح مملکت را هیچ‌کس بهتر از دیگران نمی‌داند.
با عصبانیت، لب می‌زنم:
- هیچ معلومه داری چی‌کار می‌کنی؟
ادامه‌ی حرفم، رنگ نگرانی و دلسوزی به خود می‌گیرد:
- حالت خوب نیست!
سرفه‌ی دیگری می‌کند؛ ندیده می‌دانم این یکی هم گره خورده با خون است. آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد که سیبک گلویش فشاری نامحسوس به سر شانه‌ام وارد می‌کند.
با صدایی آرام، رسماً التماس می‌کند:
- بهم گوش بده!
با تندی جواب می‌دهم:
- می‌دم ولی بعد.
- همین الان باید گوش بدی! من... من... دارم می‌میرم.
خوب است خودش می‌داند. به زبانش نمی‌آورد، فکر می‌کردم نمی‌داند. بچه‌گانه رفتار می‌کند؛ خیلی سبک‌سرانه!
- اگه سکوت کنی، می‌خوام ببرمت بیمارستان.
موکدانه، به یاسین تلقین می‌کنم:
- تو، قرار نیست بمیری.
و آرام‌تر و با غلظتی بیشتر، برایش هجاکنان، می‌گویم:
- نمی‌میری!
 
آخرین ویرایش:
بالا