کامل شده رمان در خلوت خاطره ها|م . میشی(زینب میشی) کاربر انجمن نگاه دالود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
بنام خدا

نام رمان : درخلوت خاطره ها

نام کابری نویسنده: م . میشی(زینب میشی)

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

زندگی گاهاً آن نیست که ما می اندیشیم . بین زندگی و رویاهایمان فاصله ای عمیق و ژرف بیداد میکند در حالیکه ما همچنان در آن خیال خام غرق شده و دست و پا میزنیم و خیال را بر واقعیت ترجیح می دهیم و چه بی پرده از آن لـ*ـذت می بریم .
غافل از آنکه زندگی و واقعیت طعم دیگریست !

***

به هوای دیدن تو چه گـ ـناه کردم
شب خوب آرزو را شب چهل گـ ـناه کردم
چه گنه از این بیشتر که ز لطف خالق خویش
درِ توبه اش شکستم تن اسیر آه کردم

زینب میشی

خلاصه
رمان عاشقانه و اجتماعی در خلوت خاطره ها داستان دختری معمولی و ساده است که بخاطر سخت گیریهای پدر و تفکر قدیمیش مجبور به ترک تحصیل شده و اجبارا خونه نشین میشه ، اما پس از مدتی به فکر پیدا کردن شغلی مناسب میفته و با هزار زحمت پدرشو راضی میکنه اما همون روز بر اثر حادثه ای حافظه اش رو به مدت کوتاهی از دست میده و سپس در این اتفاق با کسانی آشنا میشه که باعث پیوند و ارتباط دوباره ی پدرش با خانواده اش شده و ماجراهایی براش پیش میاد که ممکنه تو زندگی هر کدوممون اتفاق بیفته ، و همچنین عشقی ناخواسته در این ماجرا گریبان گیرش میشه که تشکیل دهنده ی این داستانه و البته سرنوشتی در انتظارشه که هیچوقت فکرشو نمیکنه و در این بین عشق چشم اونو به جمالش روشن میکنه و به سویی میره که ...
این رمان از داستانی واقعی الهام گرفته شده

قسمتی از رمان

به خودم که اومدم روبروم یه مرداب بزرگ بود . یه لجنزار راکد که بوی تعفنش مشام رو آزار میداد . با وحشت نگاش کردم و به فکر چاره بودم که چطور از اینجا بگذرم در حالیکه راه برگشتی نداشتم و ممکن بود که سگها در چند قدمی انتظارم رو بکشند .
با این فکر درگیر بودم که صدای قهقهه ی مسـ*ـتانه ی پونه از پشت سرم اومد و تا سر برگردوندم که اونو ببینم ؛ منو هُل داد و توی لجنزار افتادم
شنا بلد نبودم و با اون تعفن و آب سیاه جای نفس کشیدنم نبود . جلبکهایی لزج به دست و پام گیر میکرد و دست و پا زدنمو محدود میکرد
جرعه جرعه آب لجن از گلوم پایین میرفت و به وضوح مرگم رو به چشمم دیدم ! خسته شده و نفسم بند اومده و به ساحل لجنزار نمیرسیدم . مثل باتلاقی مخوف منو در خودش فرو بـرده و هر لحظه پایین تر میرفتم

photo_2016-07-03_23-07-14.jpg
 
آخرین ویرایش:

YASHAR

کاربر حرفه ای
عضویت
25/7/15
ارسال ها
3,420
امتیاز واکنش
13,022
امتیاز
736
محل سکونت
تهران
[BCOLOR=#ff00ff]
[/BCOLOR]


[BCOLOR=#ff00ff]نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید[/BCOLOR]

[BCOLOR=#ff00ff]
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
[/BCOLOR]

[BCOLOR=#ffffff]و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید[/BCOLOR]

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


[BCOLOR=#ffffff]موفق باشید[/BCOLOR]
[BCOLOR=#ffffff]تیم تالار کتاب[/BCOLOR]
 

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
بنام آنکه عشق در دلها نهاد تا محبت رنگ و بویی خاص گیرد

چلچله ها باز می گردند .

آمدنشان رسیدن بهار را مژده میدهد . بهار از راه می رسد و ما در بهار عاشق تر و منتظرتریم .
در بهار آسمان را آبی تر می بینیم و با نگاهمان ستاره ها را برق می اندازیم ، تا هر راه تاریکی را روشن سازند .
ای بهار همیشه سبز و خرم باشی تا بتوانی با طراوت خویش غمها را از دلها دور سازی .
بیایید تا کینه ها را از دل بزداییم و مهر و محبت را جایگزینش سازیم .

بهار فصل شکوفه و شادیست ،
فصل عشق است و دلباختگی
در این فصل شکوه عشق زیباست

در میان ازدحام روزگار
یادمان رفت که عشق رنگ و لعابی دارد

فصل سبز و دل شادی دارد
در میان این هیاهوی سیاه

یادمان رفت که عشق ، شور و نشاطی دارد

****
زندگی نقشی از باورهای ماست
غصه ی امروز و فرداهای ماست

زندگی باور سختی ست که حقیقت دارد
نقش کم رنگی ز رؤیاهای ماست
 
آخرین ویرایش:

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
فصل اول
سال ۱۳۶۹

طبق معمول دفترمو باز کردم تا چند خطی بنویسم اما مگه خیال پردازی میذاشت !
دلم برا داداش پیام و پونه خیلی تنگ شده و باعث میشد تا با خودم خلوت کنم و به خاطراتشون سری بزنم
از وقتی چشمم به جمال این دنیای بی مروت باز شده بود با تعصبات بیخودی که قربون بابا و داداشم برم سرمنشاء این تعصبات بودن روبرو شده بودم .
شانسه دیگه ! من یکی شانس نداشتم بقدری شانسم رنگارنگ و خوش تراش بود که باید اسممو گینس ثبت میکردن !
وضع پونه بهتر از من بود اون وقتا که پونه دختر خونه بود عزیز دل بابا و مامان بود و بابا رو به راحتی تیغ میزد آب از آبم تکون نمیخورد
خدا شانس بده والا !
پونه بعد از اینکه تا یه اندازه ای درس خوند راهشو انتخاب و شوهرو برگزید و با امیر که کارمند یه شرکت معتبر توی بوشهر بود ازدواج و الان دو سال از اون ماجرا گذشته
البته داداش پیام هم کم شانس نداشت هان ! برا خودش اونور آبها تو کشوری که همه چیزش با همه جا فرق میکرد به ادامه تحصیلش مشغول بود و فقط تنها بخت برگشته ی خونواده من بودم که انگار ورق برام برگشته بود . از شانس بد ته تغاری بودم و تله ی بابا رو من چکیده بود و با این بهانه که دخترو چه به دانشگاه و همنشینی با پسرا ! و اینکه دختر باید فقط و فقط خونه داری یاد بگیره تا بتونه از پس کارهای شوهر و بچه هاش بربیاد و درس چه به درد دختر میخوره ؛ منو از ادامه تحصیل محروم و خونه نشین کرد دیپلمو گرفته بودم اما رویای دبیر ادبیات شدن از ذهنم نمیرفت
و با این سختگیری بابا باید قید رویام رو میزدم بابا سختگیر بود اما قلب مهربونی داشت و همیشه گره گشای خوبی برای همسایه ها بود و هر که گرفتاری داشت به سراغ بابا اومده و اونو به عنوان بزرگتر بـرده و حلال مشکلاتشون بود هیچکس از رفتار مستبدانه اش خبر نداشت و محبتش رو شاهد بودن و همین باعث شده بود تا توی در و همسایه از احترام خاصی برخوردار باشیم
همین که خونه نشین شدم پای خواستگارهای مختلف به خونمون باز شد با جنس مخالف جور نبودم گر چه از کارهای پسرونه و بذله گویی های پسرونه و جمع پسرونه بیشتر خوشم می اومد اما این دلیل نمیشد که از خودشون هم خوشم بیاد از جمعشون خوشم می اومد چون مثل زنها دنبال غیبت کردن و مد لباس و جدیدترین مد مو نبودن و منم بسیار زیاد از این خصلتهای زنونه بدم می اومد و همیشه از جمع این چنینی زنها فراری بودم . دختری ساده پوش بودم و همونطور هم زندگی ساده و به دور از تجملاتو بیشتر می پسندیدم و عقیده ام بر این بود که زندگی ساده از مهر و محبتی تشکیل شده که زندگی تجملاتی فاقد اون بود و زندگی پولدارها رو سرشار از چشم و همچشمی و حسادت و غرور و تکبر می دیدم که از هر چه ثروت بود به این واسطه نفرت داشتم
ای بابا ! از کجا به کجا رسیدم
غرق زیبایی غروبی که از پنجره ی اتاقم خودشو نشونم میداد شده و خودکار به دست آماده ی نوشتن شدم . عاشق نوشتن و غروب بودم و به عقیده ی خودم نه نوشتن بی غروب لـ*ـذت داشت و نه غروب بی نوشتن ! هر دوش مکمل هم بودن تا روح منو به آرامش برسونن و وای که این لـ*ـذت رو با دنیا تعویض نمیکردم !
_ پوپک کجایی دختر؟ گلوم ورم کرد از بس که صدات کنم ! میدونی کمر ندارم از این پله ها بالا بیام باز نمیای ببینی چیکارت دارم؟
هنوز یه کلمه ننوشته خودکارو رو دفتر گذاشتم و گفتم :
_ اومدم مامان ببخشید صداتو نشنیدم
_ زود بیا دیر نکنی
اینم از خلوت قشنگم که اینجوری حسش پرید !
مامانم خیاط بود که بعد از بیست سال کار مداوم دیسک کمر گرفت و سرانجام چرخشو بوسید و کنار گذاشت و برا همین میگفت کمر ندارم و ...
تلنگری به سرم زدم که تا ولش میکردم افسار پاره میکرد و در میرفت و تند و تند از پله ها سرازیر شدم تا صدا مامان باز در نیومده !
 
آخرین ویرایش:

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
_ عجب حرفی میزنی دختر ! من نذاشتم درس بخونی که سروکارت با پسرا نیفته حالا میخوای بری برام کار کنی؟ کی گفته به حقوق تو نیاز داریم؟ لازم نکرده از این فکرا کنی!
_ همش تقصیر توئه پروین ! اگه به اندازه ی کافی توخونه سرگرمش کنی فکر کار کردن بیرون از خونه به سرش نمیزنه !
_ وا؟ چی میگی آقا محمود حالا این یه حرفی زده تو چرا جوش میاری؟
_ بابا خواهش میکنم ! من که حرف بدی نزدم میخوام کار کنم قول میدم بگردم و کاری زنونه پیدا کنم مثل ... مثل صنایع دستی یا چمیدونم حصیر بافی و...
_دیگه چی؟ نمیخوای بری کلفتی خونه ی مردمو بکنی؟
هر لحظه خشم بابا بیشتر میشد و صداش اوج میگرفت و تسبیح تو دستش محکمتر تاب میخورد و یا عصبی تر دونه هاشو روهم مینداخت ربع ساعتی میشد با بابا کلنجار میرفتم و حرف خودمو میزدم اگه عصبی میشد حق داشت چون عادت کرده بود به هر کی هر چی بگه فقط چشماشو ببنده و بگه چشم و هیچ جروبحثی نکنه اما حالا من !
دلو به دریا زدمو حرف آخرمو زدم هر چه بادا باد !
_ بابا خواهش کردم ازتون تو رو به ارواح عمو کیوان قسم میدم بذار امتحان کنم اصلا من فردا میرم چند جا سر میزنم اگه کاری مناسبم پیدا نشد قول میدم دیگه حرفشو نزنم
_ لااله الا الله باز منو به خاک کیوان قسم داد ! دختره ی سرتق میدونه چطور راضیم کنه اینم نقطه ضعف من دستش اومده !
_ اما گفته باشم اگه نتونستی دیگه حق نداری هیچ درخواستی از من داشته باشی در ضمن من فقط فردا رو به تو اجازه میدم بری فقط یه روز نه بیشتر !
_ خب حتما فردا هم تنها میخوای بری درسته؟
_ تنها؟ ... خ..ب ...
ای خدا حالا چیکار کنم چی بگم؟ بی اراده زبونم کار افتاد و چرخید
_ نه با خانم اشراقی میرم
سری تکون داد و زیر لب زمزمه ای کرد که نشنیدم و به طرف اتاقش رفت
خانم اشراقی خونه نبود و صبح هر چی زنگ زدم درو باز نکرد منم بی اجازه تنهایی اومده بودم خدا به دادم برسه اگه بابا بفهمه کسی همرام نیومده ! در حال پرسه زدن توی شهر بودم و از این خیابون به اون خیابون میرفتم و توی فکر و خیالم غوطه ور بودم و به یاد حرفهای دیشب بابا که گفت :
_ من میدونم کار پیدا نمی کنی ، مگه کار پیدا کردن به این آسونیه که تو فکر میکنی! لیسانسه ها مردش بیکارند ؛ تو که زنی و جای خود داری . هههه دختر خوش خیال منو باش!!!
و اینم بدون اگه نتونی کار پیدا کنی دیگه حق نداری هیچ درخواستی از من داشته باشی ، میدونی که ! من از دختر لجباز و سرتق بدم میاد و تو هم داری تو این زمینه لجبازی میکنی . با هزار زحمت تونستم بااداها و نازهای دخترونه و قسم دادن بابا به روح برادر از دست رفته اش اونو راضی کنم تا اجازه بده شانس خودمو امتحان کنم و به دنبال شغل مناسبی بگردم ، اونم با اون شرایط خاص !
از صبح یه کله دنبال کار می گشتم . به هر جا که عقلم می رسید سر زده بودم . ظهر شده بود و شهر تا اندکی خلوت ، گرمای هوا بیداد میکرد و من هم کلافه از این همه گرما و تلاش بی حاصل . باید هر چه زودتر به خونه برمی گشتم تا خشم بابا رو به جون نخرم .
تو این فکر و خیال چشمم به اون طرف خیابون افتاد و آگهی که با خط درشت به دیوار زده شده بود .
همین که خواستم از خیابون رد بشم ، موتوری با دو سرنشین به سرعت از کنارم گاز داد و با صدای بلندی گفت : چطوری خوشگله!!! تا اومدم به خودم بیام که جوابشو بدم ، کیفم رو به سرعت باد از رو شونه ام قاپید و از اونجا که همیشه عادت داشتم دستمو تو بند کیف قلاب می کردم ، نتونست از دستم جداش کنه .
همون طور که هوار می کشیدم و کمک میخواستم بی اختیار هم به دنبال موتور کشیده می شدم تا جایی که دیگه کنترل دویدنم دست خودم نبود و ناگهان از سرعت زیاد زمین خوردم و روی زمین کشیده شدم .
سوزش وحشتناکی توی تمام تنم پیچیده شد و به علت ضربه ی شدیدی که به سرم وارد شد ، دستم از بند کیف جدا شد و چشمهام یواش یواش بسته می شدند که صداهای نامفهوم زیادی توی گوشم می پیچید . همهمه بود اما بین اون همهمه ها یه نفر می گفت خانم چی شد خوبید؟ بنفشه کمک کن بلندش کنیم باید به بیمارستان برسونیمش ... و دیگه هیچ نفهمیدم
 
آخرین ویرایش:

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
حس می کردم توی دنیایی ناشناخته شناورم که حتی پاهام زمینو لمس نمی کنن و انگار توی هوا دست و پا می زدم.
سرم به اندازه ی کوهی سنگین بود و توان حرکتشو به اطراف نداشتم . نفس کشیدنم به شماره افتاده و حس می کردم مسافتها دویدم .
پلکهامو با زحمت تکونی دادم ، از سنگینی هر پلکم احساس انزجار کردم اما برای زنده موندن مجبور به تحمل وزنش بودم و می بایست بار سنگینو از اونها جدا میکردم
با تلاشی که متحمل شدم ، چشمام باز شد و نوری شدید که به چشمام خورد باعث شد باز اونها رو ببندم اما تا اندازه ای نامفهوم و بریده بریده صداها رو از اطراف می شنیدم
***
دکتر قدری چشمای دخترو باز کرد و با چراغ قوه اونها رو چک کرد . بعد چراغ قوه رو داخل جیب روپوشش گذاشت.
_ دکتر چطوره؟ میشه باهاش حرف زد؟
- خانم قبلا هم گفتم اجازه بدید کامل به هوش بیاد چند سؤال ازشون بپرسم تا میزان هوشیاریشو بسنجم . ممکنه با ضربه ای که به سرش خورده دو سه روزی نتونه حتی خودشو بشناسه اما اینم بگم که جای نگرانی نیست چون حتی اگه چنین اتفاقی براش افتاده باشه مدت زمان این بی خبری خیلی کمه و زود خوب میشه و این مشکلشون برطرف میشه . خدا رو شکر کنید که اتفاق بدتری براشون رخ نداده .
دکتر اینو گفت و دست در جیب از اتاق خارج شد و درو بست چنان هاج و واج شده بود که حتی نتونست سؤالی ازش بپرسه .
با همون هاج و واجی که تو صورتش بجا مونده بود در اتاقو باز کرد . داداشش پیمان پشت در منتظر بود .
- چی شد بنفشه دکتر چی گفت؟ چرا انگار جن دیدی؟ چیه شاخ دارم یا دم که فقط نگاه میکنی و حرف نمیزنی؟
با تکون دست پیمان جلوی صورتش پلک زد و گفت:
- یا خدا!!! داداش میگه ممکنه چند روزی هیچی یادش نیاد و حافظه شو از دست داده باشه حالا چیکارش کنیم؟ نه میدونیم کیه و نه خونه اش کجا نه ننه باباش کیه؟؟؟
- هو چرا شلوغش میکنی برو کنار بینم بذار خودم باهاش حرف میزنم چه خبرته مهلت نمیدی؟!!!
نهایت می بریمش خونه خودمون تا حالش خوب بشه .
پیمان همونطور که بالای سر دختر رسیده بود ، ادامه داد: نیگا کن چه مظلوم خوابیده دلت میاد بگی چیکارش کنیم؟
در حالی که با دهنی باز به پیمان خیره شده بود گفت :
- داداش الان چه وقت شوخی کردنه؟
پیمان در حالی که سعی میکرد لبخندشو جمع کنه گفت:
_ باشه بابا تو عصبانی نشو حالا یه فکری به حالش می کنیم بذار به هوش بیاد
 
آخرین ویرایش:

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
کم کم ساعت از ظهر گذشته و از پوپک خبری نبود . پروین بی تاب و سراسیمه شده و توی دلش با خودش حرف میزد گاهی دستاشو تو هم قلاب میکرد گاهی پشت دستش میکوفت و خودشو سرزنش میکرد که چرا کارش رو به بعد موکول نکرده و همراه دخترش نرفته و گاهی هم ... یکدفعه فکری به سرش زد سریع چادری به سر کشید و به طرف خونه ی آقای اشراقی به راه افتاد تا از او سراغ خانمش رو بگیره آخه پوپک گفته بود که با خانم اشراقی میره
با نگرانی زنگ درو بصدا درآورد و منتظر شد تا یکی درو باز کنه پس از چند دقیقه که براش طولانی مینمود در باز شد و خانم اشراقی روبروش ظاهر شد ابتدا با دیدنش شوکه شد که چرا این هست و دخترش هنوز برنگشته سعی کرد به خودش مسلط بشه و با لکنت زبون سلام کرد و گفت :
_ مرضیه جون شما برگشتی چرا پوپک نیومده؟
_ سلام خانم صالحی بفرمایید ، چه عجب از اینورا؟ و در حالیکه از شنیدن حرفش تعجب کرده و اینکه چرا سراغ دخترشو از اون میگیره با تانی ادامه داد :
_ آره ما الان برگشتیم اما شما از کجا میدونید شهرستان بودیم؟
_ شهرستان بودید؟ یعنی از صبح خونه نبودید؟
_ نه ما چند روزه خونه نیستیم تازه برگشتیم اتفاقی افتاده؟
_ چی بگم ! والا امروز پوپک کار داشت و رفت بازار گفت با شما میره بازار اما هنوز برنگشته نگرانشم
خانم اشراقی که لحظه به لحظه تعجبش بیشتر میشد سعی کرد تا بیشتر به رفتارش مسلط بشه و با خونسردی بطوریکه دل بی تاب مادری رو پریشونتر نکنه گفت :
_ ان شاالله برمیگرده حتما کارش طول کشیده نگران نباشید حالا بفرمایید دم در بَده
_ نه قربونت برم ببینم چه خاکی به سرم شده !
و آشفته تر از قبل و با عجله به خونه برگشت . مونده بود حالا چیکار کنه و از کجا شروع کنه و مهم تر اینکه جواب محمودو چی بگه ! هر چی به خودش دلداری میداد فایده نداشت باز دلش آروم نمیگرفت
***
پوپک

با ناتوانی بدنی ام مبارزه کردم و با هزار زحمت باری دیگه چشمامو باز کردم .
همین که چشم به اطراف گردوندم ، دختر و پسر جوانی توی اتاق دیدم که هر چه به مغزم فشار آوردم ، اونها رو به خاطر نیاوردم .
خواستم از جام بلندشم که دختر دست روی سـ*ـینه ام گذاشت و منو به حالت اولیه برگردوند و با لبخندی گفت :
_ بخواب عزیزم تا من برم دکترو صدا کنم .
اینو گفت و رفت . سرم به دستم وصل بود که نمی دونستم چرا؟
اصلا من اینجا چه می کردم؟!
با شک به پسر جوان نگاه کردم که متوجه شدم با لبخندی داره نگام میکنه و قدمی جلوتر اومد و گفت :
_ سلام دوشیزه خانم جوان ! ببخشید اسمتون؟!
وقتی دید با تعجب و اندکی ترس نگاش میکنم ، چشاشو گشادتر کرد و با لبخندی پهن تر در حالی که دستشو به گونه اش زد ، با صدایی نازک و زنونه ادامه داد :
وا مادر خدا مرگم بده چرا گرخیدی؟!!! مگه من لولو خورخوره ام ؟!!!
نیگا نیگا دختر جون من که کارت ندارم ، اِ وا!
از لحن صحبت کردنش لبخندی زدم که خودش به قهقهه خندید و گفت :
ای جان حالا شد ، آفرین دختر خوب همیشه بخند .
دختر جوان همراه دکتر وارد اتاق شد
_ اِاِ داداش باز چه دسته گلی به آب دادی که اینطور داری میخندی؟!
_ من ! من هیچی کو دسته گل که من به آب بدم!!!
بعد نگاهی به من انداخت و گفت مگه اینجا آب هست تو بگو دوشیزه؟!
خواهرش لبی به دندون گرفت و گفت : داداش پیمان خواهش میکنم !
پیمان با حالتی مزاح گونه دستها رو بالا برد و گفت :
_ تسلیم ، چشم و زیر چشمی نگاهی به من انداخت
سرم درد بدی داشت و تنها به لبخندی اکتفا کردم .
دکتر با لحنی دلسوز گفت : دخترم کجات درد میکنه میدونی چرا اینجایی؟
با زحمت لبهامو تکونی دادمو گفتم : سرم !
و سعی کردم بیاد بیارم چرا تو اون وضعیت افتاده بودم ، قدری فکر کردم و چون چیزیو بخاطر نیاوردم آهسته سرمو تکونی داده و با صدایی که انگار از ته چاه بالا میومد گفتم نه !
 
آخرین ویرایش:

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
دکتر چند سؤال دیگه هم از دوشیزه پرسید ونتونست جواب بده ، دلش به حالش سوخت . تو نگاش یه مظلومیت خاصی بود که احساس می کرد این نگاهو سالهاست که میشناسه ؛ برای همین با دکتر همقدم شد و از اتاق بیرون اومد.
_ دکتر حالش چطوره می تونیم ببریمش؟
_ بله جانم فقط داروهاشو سر وقت مصرف کنه
مرخصه و تا چند روز آینده حافظه اش برمیگرده و این بی خبریش موقته چون دقیقا همون اتفاقی براش افتاده که حدس می زدم . فقط آقای ...
_ نجفی هستم
_ نجفی ، دو سه روز دیگه برای معاینه بیاریدش مطب من تا چک بشه
_ چشم حتما
با امیدی که دکتر بهش داد ، با قدمهایی سریع به طرف پذیرش رفت تا کارهای ترخیصشو سریعتر انجام بده تصمیم گرفت تا برگشتن حافظه اش اونو به خونه ی خودش ببره و مهمون خودش و خواهرش باشه و با مهربونی که از بنفشه سراغ داشت ، میدونست مخالفتی نداره .
یاد کیفش افتاد که تا آخرین لحظه تو دستش بود .
دوان دوان به طرف ماشین رفت ، کیفش روی صندلی جا مونده بود و یکی از همونها که دورش جمع شده بود ، لحظه ی آخر بهش داد که با وضعیتی که براش پیش اومده بود پاک فراموشش شده بود .
در کیفشو باز کرد ، جز چند خرت و پرت زنونه و مقدار کمی پول چیز دیگه ای پیدا نکرد . تعجب کرد و با خودش گفت: یعنی برای همین مبلغ ناقابل این بلا رو سر خودش آورد؟ آخه چی داشت که سفت اونو چسبیده و ولش نکرد؟
در کیفو بست و از ماشین پیاده شد و رفت تا باقی کارهاشو انجام بده و با کمک بنفشه اونو به خونه ببرن .

یکدفعه فکری به خاطرش رسید ، راه رفته رو برگشت باری دیگه در کیفو باز کرد .
بله ! یه جیب مخفی داشت که داخلش یه انگشتر نه چندان گران قیمت و یه کارت دید که مشخصات صاحبش روش نوشته شده بود .
پوپک صالحی فرزند محمود
چشماش از تعجب گرد شد ، یعنی دختری که روی تخت افتاده بود پوپک کوچولو بود!!!
نه امکان نداشت !
 

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
وقتی داداش پیمانش اومد و گفت باید دوشیزه رو با خودشون ببرن ، تعجب کرد چون ندیده بود نسبت به غریبه ها اینقدر مهربون باشه . گر چه در کل پسر مهربونی بود اما نسبت به غریبه ها این رفتار براش تعجب آور بود.
به دختر نزدیک شد و گفت:
مرخص شدی عزیزم
دستشو زیر سرش زد و بلندش کرد تا آماده بشه . دختر بیچاره با ترس نگاش میکرد و او هم سعی کرد با لبخندی اعتمادشو به خودش جلب کنه تا بتونه ترسو ازش دور کنه .
پس از انجام کار از بیمارستان خارج شدند .
از نگاههای گاه و بی گاه برادر به اون دختر تعجب کرده بود . براش سؤال بود چرا داداشش یکدفعه تغییر کرده و هر از گاهی نگاهی مشکوک میکرد و سری تکون می داد .
یعنی با یه نگاه عاشق شده بود ! با شناختی که از اون داشت میدونست یه چیزی شده اما چی بود ؛ نمیدونست
دلو به دریا زد و پرسید :
_ داداش اتفاقی افتاده؟ خیلی تو فکری انگار فکرت پریشونه!
همون طور که رانندگی میکرد سری تکون داد و گفت :
_ ای روزگار ! می بینی تو رو خدا بازی روزگارو؟!
_ من که از حرفت چیزی نفهمیدم داداش واضح تر حرف بزن ، گر چه منظورتو نگرفتم اما اینو قبول دارم که بازی روزگار پیچیده است .
نیم نگاهی کرد و گفت :
_ عجله نکن متوجه میشی خبرهای دست اولی برات دارم که اگه بشنوی تعجب میکنی .
فقط اینو ازت می پرسم طرف به نظرت آشنا نیست؟
_ طرف؟!
با چشم و ابرو به دختر که صندلی عقب نشسته بود اشاره ای کرد بنفشه سری به عقب برگردوند و با تعجبی که در چهره اش به خوبی پیدا بود نگاهی موشکافانه به دختر کرد و سعی کرد چیزی به خاطر بیاره و چون چیزی دستگیرش نشد با تردید گفت:
_ چی آشنا؟!
 

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
کاربر حرفه ای
عضویت
4/1/16
ارسال ها
2,801
امتیاز واکنش
36,854
امتیاز
846
محل سکونت
خوزستان
همراه بنفشه و پیمان به خونه شون رفتم . ترسی مبهم سر تا پامو فرا گرفته بود . بنفشه دست به گردنم انداخت و گفت :
_ غریبی نکن عزیزم بیا بریم با مامانم آشنا شو تا پیمان برگرده ؛
با گفتن مامان ، مامان پشت سر هم منو به داخل هدایت کرد .
بنفشه قدری پیش تر از من وارد شد
_ چیه دختر مگه سر آوردی مامان مامان میکنی؟
_ نه مامان مهمون آوردم
مامانش دستهاشو خشک میکرد و به طرفم اومد
آهسته توی گوش مامانش چیزی گفت . اونم با دیدنم چشماشو قدری تنگ کرد و جلوتر اومد .
_ سلام دخترم خوش اومدی صفا آوردی مامان حالش خوبه؟
با خجالت قدمی جلو گذاشتم .
_ سلام ممنونم از اینکه مزاحمتون شدم معذرت میخوام ، من...
_ دخترم چرا خودتو معذب میکنی؟ راحت باش ، اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون تو هم مثل بنفشه ای و احتیاجی نیست خجالت بکشی
سرمو پایین انداختمو با انگشتام بازی کردم
_ ممنونم شرمنده ام می کنید .
_ مامان اجازه بده بشینه
اینو گفت و دستی به شونه ام زد و ادامه داد :
خب حالا بشین تا من یه شربت خوشمزه بیارم که فشارت نیفته تو تازه از بیمارستان مرخص شدی باید استراحت کنی .
یکی از مبلها رو انتخاب کردم و نشستم . مامانش هم با یه معذرت خواهی به دنبالش رفتو من فرصت کردم تا به اطراف چشمی بگردونم
خونه ی تمیز و شیکی بود هنوز محو تماشای در و دیوار بودم که صدای مامانش به آهستگی به گوشم رسید . سعی کردم گوشهامو تیزتر کنم
_ این کدوم دوستته که من نمی شناسم؟ البته انگار قبلا اونو جایی دیدم ؛ حالا کجا دیدم نمیدونم !
صدای بنفشه رو نمی شنیدم اما حدس میزدم جریان بیمارستانو براش تعریف میکنه
این بار صدای مامانش واضح تر به گوش می رسید
_ چی؟ سرش ضربه خورده؟ و حالا شما خواهر و برادر تصمیم گرفتید شب اینجا نگهش دارید؟! سرخود این تصمیمو گرفتید اونم بدون اجازه ی من!؟! هنوز صاحب این خونه منم ! هنوز نمردم که شما سرخود و بدون اجازه کار کنید ! مگه اینجا کاروانسراس که هر کی هر اتفاقی براش افتاد دستشو بگیرید و با خودتون بیارید؟
احساس کردم تمام تنم داغ شد و سربار بودن خودمو با تمام وجود حس کردم .
کیفی رو که پیمان به من داده بود و گفت که مال منه ، برداشتمو بی صدا به حیاط اومدم . هنوز صدای جروبحث مادر و دختر که حالا دیگه با صدای بلندتر بود ، به گوشم می رسید .
آهسته از خونه بیرون اومدم ، باید می رفتم نمیدونستم کجا ! اما هر جا که میشد رفت بهتر از این بود که به وضوح سربار بودنمو جار میزدن
غرق در فکری که مقصدی نداشت و بی پناه بود قدم برمیداشتم
کسی بود توی این شهر که منو بشناسه؟ من خونواده داشتم اگه داشتم کجا بودن؟ یعنی حالا نگرانم شده و به دنبالم میگشتن؟
جوابی برای هیچکدوم از این سوالها نداشتم . کیفمو مچاله توی بغـ*ـل گرفته و میرفتم که یه دفعه ...
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا