درحال تایپ رمان آرامش بعد از سختی | صوفیا جابری کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 22K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: صوفیا 73

آیا از رمان آرامش بعداز سختی راضی هستین یا نه ؟کلا رمان خوبیه یا نه ؟

  • راضی هستیم خوبه ادامه بده

  • خوب نیس ادامه نده


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
(به نام خالق زیبایی ها)
نام رمان :آرامش بعد از سختی
نویسنده : صوفیاجابری نژاد کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر : عاشقانه
خلاصه رمان :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
مان درمورد دختری به اسم رویا که وقتی سیزده سالش بود تو یه تصادف کل خانوادشو از دست میده و سرنوشت اونو تو یه مسیر قرار میده که رویای قصه ما این مسیرو اصلا دوس نداره...


اول از همه سلام خدمت همه دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه من با اولین رمانم اومدم امیدوارم خوشتون بیاد و از خوندن رمانم لـ*ـذت کافی رو ببرید اول از همه یه توضیح مختصری درمورد رمانم بدم به دوستای گلم اینکه رمان آرامش بعداز سختی قبلا تو یه سایت گذاشته بودمش که متاسفانه بنا به هر دلیلی اون سایت …… شد و من دستم کوتاه شد از گذاشتن بقیه قسمت های رمانم تو اون سایت وتصمیم گرفتم باکمی تحول و تغیر تو اسامی و شخصیت ها وموضوع رمان اینجا تو این سایت (نگاه دانلود) بزارمش امیدوارم رمانم باب سلیقتون باشه تاحالا که دوستای نزدیک خودم قبولش کردن امیدوارم نظر شما عزیزان رو هم جلب کنه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PARISA_R

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
2/8/14
4,770
10,895
746
اصفهان


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
"گاهی دلتنگ میشوم دلتنگ تر از تمام دلتنگی ها حسرت هارامیشمارم و باختن ها و صدای شکستن را نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم "

رویا دخترم زودباش دیرمون شد باید زودی برگردیم برم مغازه
- اومدم دایی جون زودی چادرمو سر کردم و باعجله خودمو به دایی محمدم رسوندم داییم چهل و نه سال سن داره و یه مغازه کفش فروشی کوچک نزدیکای خونه داره از زن دایی (نرگس)خداحافظی کردم اونم با اکراه جواب داد دیگه به هیچی فکر نکردم و از خونه زدم بیرون دایی سر کوچه یه تاکسی گرفت و راه افتادیم خیلی خوشحال بودم امروز باباو مامان و داداشمو میبینم توفکر بودم ک دایی گفت رویا دخترم حواست کجاس پیاده شو بریم زودی با داییم همراه شدم و رفتیم سر خاک بابا و مامان و داداشم
.بابای جونم چرا منو تنها گذاشتین مامانی تویه چی بگوداداش داداش علی تو رو خدا تو یه چی بگو اخه چرا به فکر من نبودین چرا باهم رفتین نگفتین رویا چیکار میکنه چجوری تحمل میکنه همینجور حرف میزدم و گریه میکردم که دایی دستشو گذاشت رو شونم و گفت بلند شو بریم گریه بسه دخترم اونا الان نزدیک به هفت ساله که مردن با این واقعیت کنار بیا بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتیم .......... وقتی به خونه رسیدیم دایی زود رفت مغازه منم طبق معمول شروع کردم به کار کردن داشتم حیاطو جارو میکردم که صدای زن دایی بلندشد هی دختر زود باش تند کار کن هنوز لباسارو نشستی
چشم الان میام...بغض بدی گلمو گرفت اجازه ندادم اشکام ببارن نمیدونم چیکارشون کردم که این مادر و دختر ایقد ازمن بدشون میاد و همه کارای این خونه رو رو دوش من بدبخت میزارن رویا باید ظرف بشوره رویا باید جا جارو کنه رویا لباس بشوره اخه مگه رویا چن دست داره کلفت مفتی گیرشون اومد اصلا این کارا به کناراگه رفتارشون باهام باشه خوب جلو کس و ناکس خوردم نکنن همه کاراشون رو انجام میدم ناراحتم نمیشم هر چند الانم خودم کاراشونو انجام میدم حیاطو که جارو کردم رفتم لباسارو اوردم و شروع کردم به شستن لباسا یه ساعت بیشتر لباس میشستم یه نگا به لباسا انداختم ببینم لک ندارن اخه اگه یه لک کوچیک رولباس ببینه خون به پا میکنه کارم که تموم شد رفتم تو اتاق مشترک خودم و عاطفه دراز کشیدم تا خستگیم در ره عاطفه تنها فرزند داییم هس چون وضع مالی خوبی نداشتن قید بچه دار شدن و زدن عاطفه یه سال از خودم کوچیکتره اول مهر امسال میره چهارم دبیرستان رشته تجربی هست منم که رشته علوم انسانی بودم باید کنکور میدادم زن دایی نذاشت هزار تا دلیل آورد تا بالاخره موفق شد و دایی قبول کرد که من نرم دانشگاه بغض بدی گلمو فشار میداد اگه مامان و بابام زنده بودن میتونستم درس بخونم بی صدا اشک میریختم که عاطفه اومد داخل یه نگا چندشی بهم کردوگفت
اخه زشت بد ترکیب چرا گریه میکنی این همه مامان و بابام بهت خوبی میکنن باز خانم گریه میکنه خیال میکنی اگه بابا و مامان جونت زنده بودن چیکار برات میکردن ؟ایقد حالمو بهم نزن اه...
اینو گفت و رفت منم فقط نگاش کردم همیشه خودش و مامانش همینجوری باهام رفتار میکنن
"یه وقتایی هست که نه گریه کردن آرومت نه نفس عمیق کشیدن نه یه لیوان آب سرد نه داد زدن فقط نیاز داری بمیری همین "
خسته شدم از این نگاها از این حرفا ازاین رفتارا خدایا خودت کمکم کن ......
 
آخرین ویرایش:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
با تکون های دستی از خواب بیدار شدم زن دایی بود
پاشو چقد میخوابی لنگ ظهر شد
-اینو گفت و رفت یه نگا به ساعت کردم عقربه رو هشت بودبلند شدم نمازم رو قضا خوندم رفتم تو آشپزخونه کتری رو گذاشتم رو اجاق گاز سفره رو وسط آشپزخونه پهن کردم نون و پنیر گذاشتم رو سفره آب جوش اومده بود چای ریختم تو فلاکس و آب ریختم تو فلاکس منتظر شدم که دایی و زن دایی بیان انتظارم بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید که هر دوتاشون اومدن
سلام گل دخترم صبحت عالی
-سلام دایی جونم صبح توهم عالی
شیرین زبونیتو بزار برا بعد اول برو رخت خواب رو جمع کن
نرگس چیکار دخترم داری اول صبحی
-زن دایی هیچی نگفت منم رفتم به اتاق دایی و زن دایی رخت خوابشون رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه باهاشون صبحونه خوردم ...
بعد از صبحونه سفره رو جمع کردم و ظرفارو شستم چون کار دیگه ای نداشتم انجام بدم رفتم از زن دایی اجازه بگیرم برم پیش طاهره دوستم خونشون دوتا خونه بالاتر از ما بود وقتی داییم منو آورد پیش خودشون با طاهره آشنا شدم ..
-زن دایی اجازه میدی برم یه سر به طاهره بزنم زودی بر میگردم
میخوای بری که چی بشه بشینی حرف من و دخترم و بزنی
-نه زن دایی چن روزی هست ازش بیخبرم
بسه برو ولی زود بیا
-چشم ،رفتم تو اتاق چادرمو سر کردم و از خونه زدم بیرون جون فاصله خونشون زیاد نبود فقط دوخته بالاتر از ما بودن زودی رسیدم در زدم داداش طاهره درو باز کرد
سلام طاهره هست
سلام بله بفرمایید داخل تو اتاقش
-رفتم داخل خونه
رویا خانم بگم طاهره بیاد اینجا یا میری اتاقش
-نه ممنون میرم پیشش،دیگه چیزی نگفت منم جلو در اتاق طاهره وایساده در زدم
بیا تو
-درو باز کردم بهش سلام دادم
سلام عزیزم خوبی
-ممنون ،طاهره بی معرفت شدی
رویا خودت که اوضاع من رو میدونی بهتر از تو نیستم احمد نمیزاره از خونه برم بیرون
-ببخشید نمیدونستم
اشکال نداره خودتو ناراحت نکن چه خبر چیکار میکنی
-سلامتی گفتم خبری ازت نیس یه سر بهت بزنم
خوب کاری کردی دلم برات تنگ شده بود چهار روزه ندیدمت
-منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم مامان و بابات چرا نیستن جایی رفتن
آره رفتن بله برون دختر خالم منو نبردن گفتن جمع بزرگتراس
-اینو گفت و زد زیر خنده منم خندیدم یه لحظه دیدم زبونشو دو متر آورد بیرون
رویا دوست دارم بخورمت
-یکی زدم تو سرش
بیشتر زبونشو بیرون آورد
میگم یه بـ*ـوس نمیدی
-اه طاهره نکن حالمو بهم زدی
آخه خیلییییییی خوشگلی
-یکی دیگه زدم تو سرش تا شاید به خودش بیاد
چته دختره وحشی سرمو شکوندی
-خندم گرفته بود داشت با دست سرشو نوازش میکرد
سر نازنین من یه دختر لوس خر الاغ تو رو زد منم حسابشو الان میرسم
-این داشت چی میگفت خنده امونمو بریده بود دیدم یهو افتاد روم و شروع کرد به قلقلک دادنم منم بلند بلند میخندیدم که یهو در با صدای وحشنناکی باز شد
شماها چیکار میکنین صداتون هفت تا خونه اون ور تر رفت
-طاهره دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد از این کارش خندم گرفته بود جلو خودمو گرفتم و به یه ببخشید اکتفا کردم ،احمددرو بست و رفت
وحشی شده بودااااا
-تو وحشی شدی یا اون بدبخت خو راست میگه نفهم
راستی رویا یه چیزی
-چی
تا کمتر از یه ماه دیگه احمد میره سربازی پستش افتاده جای دور
-گـ ـناه داره
چی چی گـ ـناه داره خون به جیگرم کرد جرات ندارم برم پیش دوستام همش تو این خونه زندونیم چون آقا غیرتی تشریف داره جونش سلامت باشه ولی یه دوسال بره تا منم راحت باشم حداقل هی بیام پیش تو برم پیش راضیه یکم روحیه بگیرم
-دیدم ولش کنم تابعداظهر فک میزنه منم بدبخت میکنه بلند شدم دیدم با چشمای از حدقه در اومده داره نگام میکنه
کجا تازه داشتم حرف میزدم
-باخنده گفتم نه قربونت باید برم تورو هم اگه چیزی بت نگم تا بعداز ظهر یه راست حرف میزنی ،زن دایی گفت زودی بیا
ایشششششش چرا بش میگی زن دایی اون که فقط اذیتت میکنه اصلا بهش بگو اون ،این
-زدم رو شونش لپشوبوسیدم و زدم بیرون اونم تا دم در باهام اومد
 
آخرین ویرایش:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
وقتی از پیش طاهره رفتم خونه دیدم زن دایی با عصبانیت نگام میکنه
مگه بهت نگفته بودم زودی برگرد هااااااان
- آخه دیر کردم نیم ساعت بیشتر نشد که
دختره پررو تو روی من وایمیستی حسابتومیرسم
-با ترس نگاش کردم و گفتم آخه زن دایی من که چیزی نگفتم
ساکت شو بزار داییت بیاد میدونم باهات چیکار کنم میری اونجا با اون پسره احمد چیکار میکنی هااااااان
-دیگه گریم گرفته بود تا حالا تهمت نزده بود که اینم اضاف کرد هیچی نگفتم خواستم از کنارش رد بشم که گفت
این دفعه گذشت میکنم ولی وای به حالت اگه تکرار کنی اون موقع فاتحت خوندس .حالا گمشو برو غذا درست کن
-رفتم تو آشپزخونه شروع کردم به غذا درست کردن یه بسته مرغ از فریزر درآوردم گذاشتم تو آب تا یخش آب شه برنجم درآوردم آب ریختم تو قابلمه گذاشتم رو اجاق گاز تا جوش بیاد ......
یه ساعت تو آشپزخونه مشغول آشپزی بودم وقتی کارم تموم شد رفتم تا یکم استراحت کنم دیدم عاطفه خانوم تازه بیدار شدن
هی رویا جامو جمع کن تا برم صبحونه بخورم
-بدون هیچ حرفی رفتم جاشو جمع کردم بعد دراز کشیدم ذهنم پر کشید به هفت سال پیش به اون روز ی که.......
سیزده سالم بود روز دوم عید
خواستیم بریم شمال که ای کاش ....
بابام قبلش با دوستش هماهنگ کرده بود که بریم ویلای دوستش اونام بعد چند روز بیان
با شوق زیادی لباسمو پوشیدم و رفتم پیش مامانم
-خوشگلم ؟؟؟؟؟
آره قربونت برم فدای اون چشمای سبز درشتت بشم نفس مامانی
مریم ،مریم
جانم...
بیاین دیگه باید حرکت کنیم
اومدیم آقا محسن یه چند لحظه صبر کن
-مامانم چادرشو سر کرد دست منو گرفت و رفتیم سوار ماشین بابام شدیم منو علی عقب نشستیم مامانم جلو
علی دوسال از من بزرگتر بود یه ساعتی تو راه بودیم که کم کم گیج خواب شدم
نمیدونم چیشد که یهو با صدای وحشنناکی از خواب پریدم مامان داشت صلوات میگفت علی گریه میکرد دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم خودموتوبیمارستان دیدم پاهام تو گچ بودن شروع کردم به گریه کردن که دایی محمد اومد پیشم چشماش عین دو کاسه خون بود ترسیدم برا یه لحظه
چرا گریه میکنی گل قشنگم
-دایی مامانم اینا کجان چرا من اینجام یهو گریه علی اومد جلو چشام با صدای بلندی گفتم تصادف کردیم اره تصادف کردیم اینو گفتم و زدم زیر گریه
یه تصادف جزئی گل قشنگم گریه نکن اونا یه بخش دیگه هستن مرخص شدی میبرمت پیششون
-دلم میخواست حرفای دایی رو باور کنم اما یه چیزی تح دلم میگفت باور نکن ....
رویا ،رویا،هی دختر
-از فکر اومدم بیرون و رفتم پیش زن دایی
کجا بودی صد دفعه صدات کردم
-ببخشید
ببخشید و زهر مار دنبالم بیا
-دنبالش رفتم رفت تو انباری
این انباری کثیفه زودی تمیزش کن بعد بیا بالا
-چشم ،رفت منم شروع کردم به تمیز کردن اول وسایل یه گوشه چیدم بعد آشغال بزرگارو با دست جمع کردم خسته شده بودم یه گوشه نشستم تا نفس تازه بگیرم بعد جاروش کنم
روزای اول وقتی داییم خونه نبودتوانباری تنبیه میشدم منم چون سنی نداشتم حرفای زن دایی رو قبول نداشتم به خصوص وقتی میدیدم لباسای کهنه عاطفه رو به من میده لباسای نو منو میده به عاطفه
فکر به گذشته رو گذاشتم کنار جارو رو برداشتم شروع کردم به جارو کردن وقتی کارم تموم شد یه نگا به انباری کردم تمیز تمیز شده بود رفتم بالا کنار حوض نشستم آب به سرو صورتم زدم
تمیز جارو زدی؟
-بله
بیا سفره ناهار و پهن کن الان داییت میاد
-چشم ......

-شب موقع خواب دایی اومد کنارم نشست
دختر قشنگم فردا صبح حاضر شو بریم خرید
-با خوشحالی صورتشو بوسیدم و گفتم چشم
بی بلا قشنگم حال بخواب
-دایی رفت منم دراز کشیدم پتو رو سرم کشیدم چند دقیقه بعد عاطفه اوند تو اتاق چراغ و خاموش کرد
صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه چای درست کردم دایی هم بیدار شده بود باهم صبحونه خوردیم منم رفتم تا آماده بشم مانتو و شلوارمو پوشیدم که زن دایی اومد تواتاق
کجا رویا خانم قراره جایی برین به سلامتی
-دایی دیشب گفت بریم خرید
بیخود تو هیچ جا نمیری خدارو خوش نمیاد حق من و این دختر بدبخت بوده لباس برا تو عفریته بخره
-هیچی نگفتم دایی خودش اومد تو اتاق
چه خبره نرگس خونه رو گذاشتی رو سرت
اینو من باید ازت بپرسم که چه خبره
میخام برا رویا لباس بخرم از نظر شما ایرادی داره
بله که ایراد داره حق من و عاطفه بدبخت و میخای بدی لباس برا این دختره بخری
اولا اول صبحی صداتو بالا نیار دوما من تا تونستم و در حد توانم برا تو وعاطفه کم نذاشتم سوما مگه یادت رفته این مغازه ای که الان داریم از پول فروش خونه رویا هس یادت رفته وسایل خونشون رو فروختیم با خونشون نصفشو دادیم مغازه نصفشم نمیدونم تو چیکار کردی یادت رفت پس باید تا میتونی محبت به رویا کنی ولی درعوض میبینم چقد اذیتش میکنی بسه هرچی تو این بیست سال از دستت کشیدم
-چشمام چهارتا شدن گوشام بدتر هیچ وقت به این قضیه فکر نکردم به خونمون بابام مهندس شرکت نفت بود و تازه کار دستش به دهنش میرسید تا اون موقع تو ناز و نعمت بزرگ شده بودم ...
اصلا هر کاری دوست داری بکن
-این و گفت و با عصبانیت رفت
-بریم دخترم
-با دایی از خونه زدم بیرون
ببخش دخترم مجبور شدم خونتون و بفروشم برات جبران میکنم گل قشنگم
-بالبخند نگاش کردم سرکوچه یه تاکسی گرفتیم یه پانزده دقیقه ای تو راه بودیم دایی کرایه تاکسی و داد باهم پیاده شدیم .....
 
آخرین ویرایش:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
رفتیم تو یه مغازه لباس فروشی همه نوع لباس داشت
هرچی نیاز داری بردارفکر پولش نباش مغازه دوستمه
-اما دایی نمیشه تو خودت دست وبالت خالیه
توهم لباس نیاز داری دخترم باید لباس بخری تاکی توباید از لباسای کهنه عاطفه استفاده کنی قیمت لباسای این مغازه مناسبه حالا بروهرچی دوست داری بردار
-یه مانتومشکی ساده بایه شلوار لی آبی و یه روسری مشکی ساده برداشتم
:فقط همینا!!!!
-اره
چیزی که نخریدی دخترم!!!
-لباس دارم مانتو شلوار نداشتم اگه نیاز داشتم بهت میگم
باشه دخترم
-دایی با مرد صاحب مغازه حرف زد از مغازه بیرون اومدیم یه ماشین گرفت باهام اومد تا دم در خونه خودش باماشین برگشت مغازه وارد خونه شدم سلام کردم جوابمو ندادن
داشتم میرفتم تو اتاق که زن دایی گفت
جیب محمدو خالی کردی راضی شدی؟!!!
-هیچی نگفتم رفتم تو اتاق لباسارو گذاشتم تو کمدم خداروشکر خودش ناهار درست کرد صدامم نکرد یکمی دراز کشیدم ذهنم باز پر کشید به اون روزا
وقتی از بیمارستان مرخص شدم دایی من و با خودش برد خونش وقتی رسیدیم جلو در خونش از دیدن اون همه پارچه مشکی به وحشت افتادم با ترس نگاه دایی کردم اونم هیچی نگفت و فقط سرش و تکون داد یه قطره اشک از چشمش افتاد دیگه فهمیدم چه خاکی تو سرم شد
از فکر کردن به اون روزا که فقط حالمو بدتر میکنه خسته شدم

"کاش یکی پیدا میشد که وقتی گلوت ابر داره و چشمات بارون به جای اینکه بپرسه چته؟چیشده؟ «بغلت کنه و بگه گریه کن »"
سر سفره شام بودیم که عاطفه شروع کرد به حرف زدن
بابا
جونم
بابا دوستام قراره برن کوه اجازه میدی باهاشون برم بخدا دلم پوسید تو خونه
-خوبه هر روز پیش دوستاشه بعد میگه دلم پوسید
دوستات چن نفرن و کیا هستن
با من چهار نفر میشیم ناهید و مونا و زهرا ..همشون و مامان میشناسه دخترای خوبین
یه شرط داره
چه شرطی بابا؟
اینکه رویا رو باخودت ببری
نمیتونم قبول کنم من میخام با دوستام برم این و کجاببرم اخه
:پس دیگه کوه بی کوه
محمد دخترم و اذیت نکن دلش نمیخاد مگه زوره
همین که گفتم
-دایی من نمیرم بزار بره
همین مونده که تو برام اجازه بگیری لازم نکرده
عاطفه دخترم مودب باش دایی بود که این و گفت
باشه بابا
آفرین دختر خوبم

ساعت ده شب بود که طاهره اومد پیشم
سلام خانم خوشگل چشم سبز
-سلام طاهره جونم خوبی
طاهره ای بد نیستم تو چطوری
- منم خوبم خداروشکر چطور تونستی این وقت شب بیای احمد کجابود
خونه
- احساس کردم داره گریه میکنه سرش و بلند کردم
ولم کن رویا حالم خوب نیس
- چیشده قربونت برم اون طاهره زبون درازشاد کجاس نبینم غمتو عزیزم
رویا میخان به زور شوهرم بدن
- گریش شدت گرفت نمیدونستم چیکار کنم از طرفی دوست نداشتم زن دایی اینا بفهمن
با دستام اشکاشو پاک کردم
من دوست ندارم ازدواج کنم
قربون اشکات برم حالا گریه نکن مفصل برام بگو ببینم چیشده
رضا پسر خالم میگه طاهره رو میخوام بابامم چون بابای رضا شرکت داره قبول کرده میگه وضع مالیشون خوبه خوشبخت میشی اما من نمیخوام
- رضا پسره خوبیه یه بار جلو خونتون دیدمش خوشتیپم هس دیگه چی میخای دلیل مخالفتت چیه نکنه دلت پیش یکی دیگه گیر کرده
مگه من میگم رضا پسر بدیه
- تو چشام نگا کن ببینم سرشو بلند کرد تو چشام نگا کرد ..طاهره تو کسی رو دوس داری
اره اره
-باز گریه کرد بازم اشکاشو پاک کردم که گفت
الانم باهاشون دعوا کردم و گفتممیرم پیش رویا
- حالا این مرد خوش شانس کی هس
پسر عموم مهدی اونم من و دوست داره ولی چون هنوز داره درس میخونه نمیتونه پا پیش بزاره یکمم دست و بالش خالیه
- ی کلک چرا تاحالا بهم نگفته بودی داشتیم طاهره خانم
اخه من تو رو که درست نمیبینم چجوری باید بهت میگفتم میخواستم تو یه موقعیت مناسب بهت بگم
-حالا خودت و ناراحت نکن راستی طاهره فردا با دوستای عاطفه قراره بریم کوه با تعجب نگام کرد
چجوری عاطفه راضی شد اون که حاضر نیست سر به تن تو باشه
- شرط دایی بود
خوش بگذره خوشگلم منم دیگه برم
- دیگه دعوا نکنی با پدر و مادرت قدرشون و بدون
چشم توروخدا برام دعا کن
-برام احترام نظامی گذاشت و رفت از کارش خندم گرفت بعداز رفتن طاهره دراز کشیدم تا بخوابم .....
 
آخرین ویرایش:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
بعد از پنج دقیقه عاطفه اومد تو اتاق و گفت
فردا ساعت پنج و نیم صبح اماده باش اگه فقط دودقیقه دیر کنی من میرم فهمیدی ؟
-جوابشو ندادم و خوابیدم
باصدای زنگ گوشی عاطفه از خواب بیدار شدمگوشیشو خاموش کرد دوباره گرفت خوابید خندم گرفت مثلا دیشب به من میگفت اگه دو دقیقه دیر کنی نمیبرمت رفتم تو هال نگا به ساعت کردم پنج و ربع بود وضو گرفتم نمازم و خوندم لباسای که تازه خریدم و پوشیدم رفتمبالا سر عاطفه تا بیدارش کنم
-عاطفه عاطفه
عاطفه و زهر مار چیه
- ساعت پنج و نیمه پاشو
پنج ونیم باشه چرا نمیزاری بخوابم گمشو دختره بی ریخت
-مگه نمیخوای بری کوه ..تا اسم کوه و اوردم سر جاش نشست و گفت
ساعت چنده ؟
- پنج ونیم
چرا زودتر بیدارم نکردی دیر شد
-خودمم تازه بیدار شدم
رخت خوابمو جمع کن تا زود بریم
- بدون هیچ حرفی کاری و که گفت انجام دادم اونم بعد ده دقیقه اومد تو اتاق رفت سراغ کمد لباساش یه مانتو کرم رنگ کوتاه بایه شلوار مشکی یو شال مشکی طرح دار پوشید کوله پشتیشو برداشت و راه افتادیم تو راه به دوستش زنگ زد
الو .مونا کجاین شما مگه قرار نبود ساعت پنج بهم زنگ بزنین بشم
..............................................................................
الان کجاین ؟؟؟؟؟

سر کوچمون منتظرتون میمونم فقط یه مهمون داریم
- یه نگا چندشی بهم کرد عصبانیت تو چشماش موج میزد هیچی نگفتم
مونامنتظرتونم فعلا خداحافظ...

-بعداز پنج دقیقه بالاخره اومدن عالطفه غر غر کنان سوار شدوگفت
داشتین چه غلطی میکردین که ایقد دیر کردین ..هی دختر بیا سوار شو
-سوارشدم دختری که جلو نشسته بود و بعدا فهمیدم اسمش زهرا هست گفت
عاطفه جان یکم بر اعصابت مسلط باش چند تا نفس عمیق بکش و بعد این خانوم خوشگله رو معرفی کن
عاطفه با عصبانیت جواب داد
چی چیو بر اعصابت مسلط باش دیر کردین پس حق دارم در ضمن این کجاش خوشگله
-دختری که راننده بودوبعدا فهمیدم اسمش ناهید هست گفت
عاطی حسودیت میشه
نه چرا حسودیم بشه من خودم هزار برابر از این خوشگل ترم
-همون دختر که راننده بود دوباره گفت
خودت که خوشگلی شکی توش نیست ولی این خانوم خیلی خیلی خوشگله حالا معرفی کن
-قبل از این که عاطفه بخواد حرف دیگه ای بزنه خودم حرف زدم
-رویا دختر عمه عاطفه هستم
منم زهرا دوست عاطفه هستم امیدوارم دوستای خوبی برا هم باشیم
منم مونا خوشبختم خانوم خوشگله
منم ناهید خیلی خیلی خوش وقتم
-ممنونم بچه ها لطف دارین ..بعداز نیم ساعت رسیدیم ماشین و یه گوشه پارک کردن و راه افتادیمیکم که از کوه بالا رفتیم ناهید گفت
بچه ها خستمه یکم استراحت کنیم اصلا چطوره یکم به شکمامون برسیم
- خندم گرفته بود چون با دست شکمش و مالش میداد
ای ناهید شکمو نمیتونی یکم دیگه تحمل کنی تا بریم یه جای بهتر
تو حرف نزن مونا خب چیکار کنم گشنمه
- خندم شدت گرفت چون الکی مثلا داشت گریه میکرد ..عاطفه اومد پیشم و گفت
چته جلو خودت و بگیر زشته
-بازم هیچی نگفتم و دوباره رفتیم بعد از نیم ساعت مونا گفت یکم استراحت کنیم
ای خدا خیرت بده مونا دوست دارم مارمولک خودم
من مارمولکم ناهید میکشمت یه بار دیگه بگو
-ناهید خیلی باحال بود مونا دنبال ناهید میدوید ناهیدهم زبونش و دو متر بیرون میاورد بالاخره ناهید تسلیم شد مونا هم یه دل سیر کتکش زد


توراه برگشت یه پسری قد بلندی اومد طرفمون
خانما خانما ببخشید یه لحظه
-ناهیدرفت جلو باهاش حرف زد حرف زدنشون یه ده دقیقه ای طول کشید وقتی اومد نیشش تا بنا گوش باز بود
چیه ازت خواستگاری کرد
نه مونا خانوم ولی از یکیتون خواستگاری کرد اینم کارتش طرف دکتره
-شروع کرد به شکلک دراوردن بچه ها میخندیدن ..زهرا بود که حرف زد
ناهید بگو دیگه
- یه نگا به من کرد و گفت
از رویا خوشش اومد گفت این کارت و بهش بدم تا باهم در تماس باشن اگه ا ز هم خوششون اومد خانوده ها رو در جریان بزارن
-تعجب کردم ناهید باخنده اومدباهام دست داد ولی عاطفه عصبی بود کارت و از ناهید گرفت و تکه تکه کرد همه با بهت نگاش میکردن اول از همه ناهید به حرف اومد
چته .وحشی شدی چرا پارش کردی ؟
دوست داشتم به کسی مربوط نیست سوال دیگه نپرسین
حسود
-بغض کردم بخاطر غرور خرد شدم چرا اجازه نداد خودم تصمیم بگیرم از خودش ومامانش بخاطر اذیت کردنم خورد کردنم متنفررررررررررررررم
بچه ها دیگه هیچی نگفتن مارو جلو خونه پیاده کردن و رفتن .....


"خدایامیشه سرمو بزارم روپاهات چشمامو ببندم تو دستتو بکشی رو موهام من اروم بخوابم فقط خدا یه چیزبگم تا خوابم نبرده خیلی خسته ام خیلی بیدارم نکن "
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
اون روز زن دایی خیلی دعوام کرد منم فقط اروم گریه میکردم الکی بهم گیرداده بود نمیدونم عاطفه چی بهش گفت که اونجوری دعوام کرد
ساعت نه شب دایی اومد داشت وضو میگرفت رفتم پیشش
-دایی یه چیزی بگم برام انجام میدی
بگو دخترم چرا صدات گرفته س کسی اذیتت کرد
-نه دایی فقط دلم هوای مامان و کرد میشه فردا ببریم قبرستون خواهش میکنم دایی
باشه میبرمت قربون چشمات بشم عاطفه که امروز اذیثتت نکرد
-نه دایی جونم ممنون
رفتم تو اتاق خوابیدم هر چی صدام کردن برا شام نرفتم خودم و زدم به خواب حدودای ساعت دو شب بود که بلند شدم رفتم تو حیاط نشستم تا تونسنتم گریه کردم حس کردم یکی پشت سرمه ترسیدم سرم و بلند کردم دیدم دایی پشت سرمه
رویا این وقت شبی اینجا چیکار میکنی
-هیچی خوابم نبرد اومدم توحیاط بشینم سعی کردم صدام و درست کنم تا از لرزش صدام چیزی نفهمه
چرا صدات گرفته س سر شبم اینجوری بودی
- نمیدونم چیشد که یهو کنترلم و از دست دادم و زدم زیر گریه دایی اومد کنارم نشست بغلم کرد سرم و بوسید
کی دختر قشنگم و اذیت کرده بهم بگو دایی
- دایی کسی اذیتم نکرد فقط از دست زمونه ناراحتم چرا ایقد تنهام چرا مثل بقیه دخترا بابا ندارم مامان ندارم یعنی من دل ندارم اینا رو گفتم و گریه ام شدت گرفت
(دوستای گلم دلم برا مظلومیت رویا میسوزه واقعا ناراحت شدم چشام بارونی شدن خیلی ها هستن مثل رویای قصه ما )

دخترم این تقدیر توئه باید باهاش کنار بیای
- اما دایی دیگه نمیتونم چقد تحمل کنم چقد
منم خیلی سختی کشیدم فکر میکنی تحمل مرگ مامانت برام آسون بود منی که همه کسم مریم بود پدر ومادرم بود داداشم بود خواهرم بود ولی تحمل کردم چون راه دیگه ای نداشتم و ندارم
-با چشمای پر اشک به داییم تنها کسم همه زندگیم نگاه کردم اونم داشت گریه میکرد بغلش کردم و تا تونستم گریه کردم .......
 

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
یک ماه بعد
یک هفته پیش طاهره نامزدی کردرضا هیچ وقت اشکاش یادم نمیرن خیلی گریه کردولی اخر مجبورش کردن داداشش رفت سربازی اونم با خیال راحت گهگاهی میاد پیشم هروقت رضا میره خونشون تحویلش نمیگیره هر چی باهاش صحبت کردم فایده ای نداشت امشب باید دباره برم باهاش حرف بزنم البته اگه زن دایی اجازه بده
کارای خونه رو انجام دادم که عاطفه با عصبانیت اومد طرفم محکم هلم داد افتادم زمین دردبدی تو پهلوم حس کردم وگفتم
چته چرا اینجوری میکنی ؟
چرا لباسامو نشستی مگه بهت نگفتم لباسامو بشور
-مگه من کلفتتم خودت دست داری خودتم بشور
عصبانی بود عصبانی ترش کردم با حرفم انگار ازیه چی دیگه ناراحت بود دق دلیشو سر من خالی کرد بلند زن دایی و صدا کرد
مامان . مامان
چیه چرا داد میزنی اومدم
چرا این دختره لباسام و نشست زودبهش بگو تا نکشتمش لباسامو بشوره
باشه حالا عصبانی نشوالان بهش میگم بشورشون تو برو بالا
-زن دایی چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود شلوارمو خیس کنم رفت یه چوب آورد وگفت
چرا حاضر جوابی میکنی هاااان وقتی عاطفه بهت دستور میده فقط باید بگی چشم و اطاعت کنی
-باترس نگاش کردم که با چوب محکم زد تو کمرم یه لحظه نتونستم نفس بکشم دردش زیاد بود
حالا گمشو لباسای دخترم و بشور زود گمشو
-پهلوم درد میکرد بخاطر افتادنم روزمین کمرم اضافه شد به زور بلند شدم و رفتم تو اتاق لباسای عاطفه رو با خودم بردم تو حیاط کنار حوض آب و شروع کردم به شستن که عاطفه از رو پله ها گفت
هی زشت تمیز بشورشون تمیززززززززز
-هم گریه میکردم هم لباس میشستم
هیچ وقت نمیبخشمشون خدایا فقط بهم صبر بده
"دوباره سیب بچین حوا جون
من خسته ام .....
بگذاراز اینجاهم بیرونمان کنند....
خسته ام نه اینکه کوه کنده باشم .....دل کندم
از این دنیا"
ساعت هشت ونیم دایی اومد باهم شام خوردیم ازش اجازه گرفتم و رفتم پیش طاهره
تو حیاط خونشون رو تخت نشستیم ازش پرسیدم
-طاهره با رضا مثل قبل رفتار میکنی
میدونی چیه رویا ؟
-چیه ؟
کم کم دارم با این قضیه کنار میام رضا پسر خوبیه پس میشه دوستش داشت
- خیلی خوشحال شدم از این حرفش محکم بغلش کردم و بوسیدمش
ولی هیچ وقت نمیتونم مهدی و فراموش کنم هیچ وقت
- ناراحت شدم برا دل شکست خورده دوستم
-گذر زمان خودش همه چی و درست میکنه عزیزم غصه نخور
راستی یه چیزی. امروز نگین و دیدم یه چیزای میگفت که شاخ دراوردم
-چی گفت
میگفت ارش پسر خالم رویارو دوست داره
- با گیجی به طاهره نگاه کردم که گفت
اینجوری نگام نکن قربونت برم منم از هیچ بی خبرم فقط گفت دوست داره دیگه چیزی لو نداد اون ورپریده
-نگین دوست دوران دبیرستان خودم وطاهره هست.بابهت گفتم
-آرش کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینقد گیج نباش یعنی تو آرش و نمیشناسی ؟؟؟
- زود گفتم نه نمیشناسم
چقد خنگی تو بابا .آرش همون پسر قد بلنده چشم عسلی مهندس ساختمون بعضی وقتاهم میومد جلومدرسه نگین و میرسوند
-اره اره یادم اومد حالا چرامن و دوست داره ؟؟؟؟؟
شرمندم این و دیگه نمیدونم باید از خودش بپرسی
- آرش پسر خاله نگین دوستمه وضع مالی خانواده باباش از دایی من بهتره ولی آرش خودش تلاش کرد درس خوند تا مهندس شد و تو یه شرکت کار پیدا کرد نگین کاهی اوقات درمورد آرش برا من و طاهره حرف میزد که دلیلش و نمیدونستم که الان فهمیدم

رویا - رویا -رویا
-یهو از فکر اومدم بیرون وگفتم چته
به چی فکر میکردی ایقد صدات زدم نشنیدی کلا انگار تو یه دنیا دیگه بودی
-به نگین وآرش فکر میکردم یادته قبلا نگین خیلی درمورد اون و حانوادش حرف میزد
اره
- تو که نگین و میبینی بهش بگو به پسر خالش بگه من واون به درد هم نمیخوریم
چرا ؟مگه زده به سرت خو احمق از دست زن داییت و عاطفه راحت میشی آرش هم دیوانه وار دوست داره پول دارم هس دیگه چی میخای
- تو نمیدونی هر خواستگار خوبی برام بیاد زن دایی بالاخره یه دلیل میاره که ردش کنه
ولی من به نگین نمیگم
- هیچی نگفتم و بلند شدم برم
میخوای بری
- اره یه ساعته که اینجام اگه یکم دیگه بمونم خون به پا میکنه
باشه خانوم خوشگله بروبسلامت
-از طاهره و مامانش خداحافظی کردم و رفتم خونه .......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

صوفیا 73

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
31/7/16
152
3,073
416
بعداز یک هفته مامان آرش اومد خونه دایی تا هم من و ببینه هم مقدمات و فراهم کنه تو اتاق بودم که زن دایی اومد و گفت
رویا توبیا عاطفه توهم یه خورده به سرو وضعت برس بعد بیا
- انگار از عاطفه میخواستن خواستگاری کنن نذاشت یه لباس درستی بپوشم باهمون سروضع آشفتم رفتم پیش مامان آرش بهش سلام کردم اونم به گرمی جوابمو داد و گفت
این گل دختر عروسمه ماشالا چه خوشگله
- سرم وانداختم پایین که زن دایی شروع کرد به حرف زدن
خانم سهرابی والا راستشو بخواین رویا خواستگار داره خیلی همو میخوان
- با تعجب نگاش کردم که دوباره ادامه داد
داییش هم قبول کرد ببینیم خدا چی میخواد
- دیگه داشتم شاخ در میاوردم مامان آرش گفت
پس ببخشید مزاحم شدم اگه میدونستم مزاحم نمیشدم
-خواست بره که زن دایی نذاشت و گفت
خانم سهرابی عجله نکنین برا رفتن عاطفه دخترم خیلی دوست داره ببینتون
- این و گفت و رفت تا عاطفه روبیاره بعداز پنج دقیقه باهم اومدن عاطفه یه آرایش غلیظی کرده بوداومد با مامان آرش دست دادوگفت
خوش اومدین خانم سهرابی خیلی خیلی از دیدنتون خوشحالم
-مامان آرش تشکری کرد و یه نگاه خریدانه ای به عاطفه کرد وگفت
نرگس خانم عاطفه جون محردن که
اره خواستگار زیادداره ولی باباش میگه نه یکم سخت گیره
- خندم گرفته بود جلو خودمو گرفتم اخه عاطفه تا الان حتی یه دونه خواستگار نداشت زن دایی دید دارم میخندم با عصبانیت نگام کرد منم از ترس خندمو قورت دادم
مامان آرش بلند شد و خداحافظی کرد و رفت......

بعداز اینکه خانم سهرابی رفتن زن دایی بهم گفت
ببین این خواستگار به درد تو نمیخورد وصله هم نبودین پس اگه بفهمم به داییت چیزی گفتی اون وقت من میدونم و تو فهمیدی ؟
-باترس نگاش کردم و چشمی گفتم که دوباره گفت
آفرین حالا برو خونه رو تمیز کن
-رفتم طبق گفته خانم خونه رو تمیز کردم .......
یک هفته ای از روز مثلا خواستگاری میگذشت که دوباره خانم سهرابی اومد خواستم برم بهش سلام کنم که زن دایی نذاشت ولی درعوض عاطفه روصدا کرد اونم رفت پیششون نمیدونستم قضیه از چه قراره تا این که شب دایی اومد سرسفره شام بودیم که زن دایی شروع کرد به حرف زدن
محمدیه موضوعی هس که باید بدونی
بگو میشنوم
برا عاطفه خواستگار اومد منم گفتم آخر هفته بیان
- پس مامان آرش برا خواستگاری عاطفه اومده بود..تا اون لحظه دایی سکوت کرده بود زن دایی ادامه داد
پسر خوبیه مهندسه ماشین داره کلا وضع مالی خوبی داره امروز مامانش اومد باهام حرف زدمیگفت از عاطفه خوشم اومده دوست دارم عروسم باشه
-دایی باعصبانیت داد زدوگفت
مگه من بابای عاطفه نیستم چرا سر خود اجازه دادی آخر هفته بیان تو چه زنی هستی که بدون اجازه شوهرت هرکاری دلت میخواد انجام میدی اگه من بابای عاطفه هستم جوابم منفیه .اخه چقدر از دست تو باید بکشم زن تا کی میخوای اینجوری پیش بری تا کی میخوای نادون بمونی
-شامم و خوردم و رفتم تو اتاق حوصله نداشتم جر و بحث بشنوم چون خسته بودم خوابیدم ......
صبح وقتی از خواب بیدار شدم عاطفه و زن دایی نبودن به ساعت نگا کردم عرقبه ده رو نشون میداد تعجب کردم چطور زن دایی بیدارم نکرد تعجبم وقتی دوبرابر شد که عاطفه نبود اخه عاطفه همیشه تا یازده میخوابید رفتم تو آشپزخونه یه صبحونه مختصر خوردم و ظرفای اونا روشستم بعدم غذا درست کردم حدودای ساعت دوازده بود که عاطفه و زن دایی اومدن دستاشون پر بود از خرید .......